در خاورمیانه امروز، جنگ فقط در میدان نبرد تعیین نمیشود؛ آنچه اهمیت دارد، آرایش میدان پیش از آغاز جنگ بعدی است. اگر یک طرف بتواند پیش از شروع نبرد اصلی، جبهههای پیرامونی خود را مهار، تضعیف یا از مدار درگیری خارج کند، در جنگ آینده با دست بازتری وارد میدان خواهد شد.
از این منظر، تحولات لبنان و یمن را نمیتوان صرفاً دو بحران جداگانه تلقی کرد. در جنوب لبنان، تلاش رژیم صهیونیستی برای تثبیت موقعیتهای راهبردی و کنترل ارتفاعات، صرفاً یک اقدام تاکتیکی نیست. ارتفاعاتی مانند علیالطاهر بهدلیل موقعیت جغرافیایی و اشراف بر بخشهایی از جنوب لبنان، ارزش عملیاتی قابل توجهی دارند. گزارشهای اخیر از تلاش رژیم صهیونیستی برای تثبیت کنترل و پاکسازی مواضع زیرزمینی حزبالله در این منطقه حکایت دارد.
اگر روندی شکل بگیرد که در نهایت توان حزبالله برای ایجاد تهدید مؤثر در شمال رژیم صهیونیستی بهشدت کاهش یابد، یکی از مهمترین عوامل محاسباتی رژیم در جنگ احتمالی آینده تغییر خواهد کرد. در چنین شرایطی، رژیم صهیونیستی میتواند بخش بیشتری از ظرفیت اطلاعاتی، هوایی و زمینی خود را آزادانهتر علیه سایر جبههها متمرکز کند.
اما معادله فقط به شمال محدود نمیشود. در جنوب، یمن و بابالمندب قرار دارند؛ نقطهای که اهمیت آن فراتر از جغرافیای یمن است. بابالمندب یکی از مهمترین مسیرهای دریایی جهان است و در شرایطی که اختلال در تردد از هرمز اهمیت مسیرهای جایگزین را افزایش داده، اهمیت ژئوپلیتیکی آن بیشتر شده است.
به همین دلیل، تضعیف ظرفیت نظامی حوثیها یا تثبیت یک وضعیت در یمن که تهدید علیه کشتیرانی در بابالمندب را کاهش دهد، صرفاً یک تحول داخلی یمن نخواهد بود؛ بلکه یک تغییر در معماری امنیتی جنوب منطقه محسوب میشود.
تحولات روزهای اخیر نیز نشان میدهد این جبهه هنوز فعال است. درگیریها در غرب یمن تشدید شده و همزمان حملات حوثیها به زیرساختهای سعودی افزایش یافته است؛ بنابراین هنوز نمیتوان از حذف این جبهه سخن گفت، اما تلاش بازیگران منطقهای برای تغییر موازنه در آن کاملاً جدی است.
مسئله اصلی: «جنگ بعدی»
نکته مهمتر اینجاست:
هدف راهبردی هر بازیگر قدرتمند، الزاماً پیروزی در جنگ امروز نیست؛ بلکه ساختن شرایطی است که جنگ فردا را برای او آسانتر کند.
اگر در یک سناریو، رژیم صهیونیستی بتواند تهدید شمالی خود را در لبنان کاهش دهد و همزمان جبهه یمن نیز بهگونهای مدیریت شود که فشار راهبردی بر مسیرهای دریایی کاهش پیدا کند، محیط عملیاتی آینده برای محور مقابل دشوارتر خواهد شد.
در آن صورت، دشمن با مجموعهای از مزیتها وارد نبرد احتمالی میشود:
آزادی عمل بیشتر در انتخاب محورهای عملیاتی
کاهش فشار ناشی از جبهههای پیرامونی
تمرکز بیشتر ظرفیت هوایی و اطلاعاتی
کاهش تهدید علیه زیرساختهای حیاتی و مسیرهای دریایی
و مهمتر از همه، کاهش عدمقطعیت در محاسبات نظامی
بنابراین مسئله فقط این نیست که «لبنان چه خواهد شد؟» یا «یمن چه خواهد شد؟»؛ پرسش اساسی این است:
اگر جنگ بزرگ بعدی آغاز شود، دشمن با چند جبهه فعال و چند جبهه خاموش وارد آن خواهد شد؟
این همان نقطهای است که مفهوم «عمق راهبردی» اهمیت پیدا میکند.
هرچه یک بازیگر بتواند جبهههای پیرامونی خود را پیش از آغاز نبرد اصلی محدود کند، عمق راهبردی طرف مقابل را کاهش داده و آزادی عمل بیشتری به دست میآورد. به همین دلیل، تحولات لبنان و یمن را باید در یک قاب بزرگتر و بهعنوان بخشی از رقابت بر سر آرایش منطقهای پیش از جنگ احتمالی آینده دید.
اما یک نکته مهم
با این حال، نباید این تحلیل را به معنای قطعیبودن یک سناریو دانست. لبنان و یمن هر دو دارای بازیگران متعدد، ساختارهای سیاسی پیچیده و ظرفیتهای نظامی مستقلاند. تجربه سالهای گذشته نیز نشان داده که تضعیف یک بازیگر الزاماً به معنای حذف یک جبهه نیست.
اتفاقاً ممکن است نتیجه معکوس باشد: فشار بیش از حد میتواند یک جبهه را از حالت محدود و قابلکنترل به یک بحران گستردهتر تبدیل کند.
از این رو، مسئله اصلی برای جمهوری اسلامی ایران صرفاً حفظ «دو جبهه» نیست؛ بلکه حفظ چندلایهبودن معادله بازدارندگی منطقهای است؛ بهگونهای که هیچ بازیگری نتواند پیش از آغاز جنگ احتمالی، محیط پیرامونی خود را بهطور کامل پاکسازی و برای یک جنگ متمرکز آماده کند.
در جنگ آینده، برتری فقط به تعداد موشکها و جنگندهها وابسته نیست؛ به تعداد گزینههایی وابسته است که هر طرف برای تحمیل هزینه به طرف مقابل در اختیار دارد.
از همین منظر، لبنان و یمن دو نقطه جغرافیایی صرفا نیستند؛ دو متغیر در معادله بزرگترِ آزادی عمل، عمق راهبردی و بازدارندگی منطقهایاند.
شاید دقیقترین صورت مسئله این باشد:
نباید اجازه داد دشمن جنگ آینده را با میدان جنگی که خودش از پیش طراحی و خلوت کرده است آغاز کند