سالهاست که در آتش حسرت دوریات میسوزیم و هر نفس را به امید روزی میکشیم که چشممان به روی خورشید رخسارت باز شود. اگرچه چشمهای ناپایدار ما لیاقت تماشایت را نداشته و از دیدارت محروم ماندهایم، اما دلخوشیم به همین خیال دلانگیزی که از تو در گوشه دلمان ساختهایم.
ما در این خاک، طالب آب و دانههای بیارزش دنیا نیستیم و هوسهای زودگذرش هواییمان نمیکند؛ تمام حسرت و داغ دل ما، ندیدن آن لبخند ولایی و آن خال زیبای هاشمی توست که روشنیبخش عالم است.
یک عمر با یاد فراق و حرف زدن از دردهای دوریات روزگار گذراندیم و سوختیم، به این امید که عاقبت، آرزوی وصالت دست دلمان را بگیرد....