صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۲۳ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۱  ، 
کد خبر : ۳۹۶۱۷۰
مروری بر یادداشت روزنامه‌های دوشنبه ۲۳ شهریورماه ۱۴۰۵

از خون جوانان وطن لاله رمیده؟

هنرمندی که می‌توانست از کانون تمرکز رسانه‌ها برای دادخواهی و احضار حقیقت پنهان‌شده جنگ استفاده کند، با تن دادن به این انفعال بصری، عملاً به هم‌دست خاموش همان سیستمی بدل می‌شود که رنج‌های پیرامون را نادیده می‌گیرند و صریح‌تر اینکه خود، آنان، مسببان جنگ‌افروزی‌های بی‌وقفه‌اند

یاد

تفاهم عمان یا فرصت تنفس به آمریکا؟!

حسین شریعتمداری

۱- امروز قرار است در نشست مسقط، تفاهم میان ایران و عمان با حضور وزرای خارجه کشورهای حاشیه خلیج ‌فارس نهایی شود. اعلام شده که«‌این تفاهم صرفاً میان ایران و عمان است و سایر کشورها فقط به این علت که در جریان جزئیات مسیر و ترتیبات تردد قرار گیرند در جلسه حضور خواهند داشت تا به‌صورت تلویحی عدم مخالفت آن‌ها نیز برای جامعه جهانی مشخص شود‌». دیروز آقای دکتر پزشکیان در مصاحبه با شبکه خبری «‌ایندیا تودی» هند، گفت: «ما در این رابطه با کشور عمان گفت‌وگو کردیم. یک چهارچوب مسیر در حقیقت مشخصی را به تفاهم رسیدیم. روز دوشنبه قرار است وزرای خارجه همان کشورهای عربی که می‌خواستیم با هم دعوا کنیم، در عمان جلسه داشته باشند تا مسیر هرمز را با یکدیگر تفاهم کنند و به آن سازمان بین‌المللی که به دریا اختصاص دارد این وضعیت را اعلام کنند. در چهارچوب آن قوانین بین‌المللی، مسیر باز خواهد بود، به شرطی که آمریکا دست از تهاجم و تجاوزهای ناجوانمردانه بردارد».
تا اینجا، سخن درباره تعیین مسیر دریایی تنگه هرمز است ولی باید گفت: این مسیر که در حقوق بین‌الملل دریا‌ها، از آن با عنوان «سامانه جداسازی ترافیک دریایی‌-‪TSS‬» یاد می‌شود، از قبل وجود داشته است. این سامانه برای سازمان‌دهی حرکت کشتی‌ها در آبراه‌های شلوغ (مانند تنگه‌ها، کانال‌ها و مسیرهای پرتردد) طراحی شده است تا خطر برخورد کشتی‌ها کاهش یابد. بنابراین و ظاهراً موضوع نشست امروز مسقط نمی‌تواند تفاهم درباره این مسیر از تنگه هرمز باشد. ‬
و اما، آقای عراقچی، وزیر محترم امور خارجه کشورمان در مصاحبه با العربی الجدید، تعیین «مسیر دریایی جدید» را موضوع مذاکره امروز ایران و عمان معرفی کرده و گفته است: «دستور کار نشست روز دوشنبه در عمان، بررسی مسیر دریایی جدید در تنگه هرمز است و جزئیات توافق با عمان و نقشه‌های مربوط به این مسیر در اختیار کشورهای شرکت‌کننده قرار خواهد گرفت‌». متاسفانه مسئولان محترم کشورمان در اظهارات خود، این پرسش را بی‌پاسخ گذاشته‌اند که اگر مسیر مورد توافق همان «سامانه جداسازی ترافیک دریایی‌-‪TSS‬» که از قبل وجود داشته، نیست و به قول آقای عراقچی تعیین «مسیر دریایی جدید» مورد نظر است، مسیر جدید چه ویژگی‌هایی دارد که طرح و توافق درباره آن ضرورت داشته است؟!‬
۲- آقای عراقچی و برخی دیگر از مسئولان محترم کشورمان در‌باره توافق یادشده میان ایران و عمان تاکید کرده‌اند که «توافق با سلطنت عمان به معنای بازگشایی تنگه هرمز نیست». و تاکید کرده‌اند که «ایران برای بازگشایی تنگه هرمز، بازگشت آمریکا به تعهدات خود در تفاهم‌نامه اسلام‌آباد را شرط می‌داند». آقایان توضیح نداده‌اند که اگر توافق مورد اشاره به مفهوم و معنای بازگشایی تنگه هرمز نیست و بازگشایی تنگه هرمز را مشروط به «بازگشت آمریکا به تعهدات خود در تفاهم‌نامه اسلام‌آباد» می‌دانند، اولاً؛ نشست امروز ایران و عمان با حضور و نظارت کشورهای حاشیه خلیج ‌فارس چه ضرورتی داشته است؟! و ثانیاً؛ چرا از ده‌ها بار نقض عهد آمریکا پند نگرفته‌ایم؟! انتظار این است -و هوشمندانه نیز هست- که تا آمریکا در عمل و نه در قول و گفته، به تعهدات خود عمل نکرده است هرگونه مذاکره و تصمیم درباره تنگه هرمز را متوقف کرده و به بعد از انجام تعهدات آمریکا موکول کنیم. و بر این عهد نیز پایدار باشیم که خروج آمریکا از منطقه، پرداخت غرامت، توقف حملات رژیم صهیونیستی به لبنان و فلسطین، بیرون بودن برنامه هسته‌ای کشورمان از موضوع مذاکرات و انتقام و خونخواهی آقای شهید و سایر شهدای بزرگوارمان و... از جمله شرایط ایران برای بازگشایی تنگه هرمز است.
۳- حضور کشورهای حاشیه خلیج ‌فارس در نشست امروز مسقط نیز، اهانت به ملت ایران و همه نیروهای مقاومت است. این کشورک‌ها در جنگ‌های دوازده روزه و رمضان، قتل‌عام مردم مظلوم لبنان و غزه و کرانه باختری و یمن، بخشی از ابواب جمعی دشمن بوده و در جنایات وحشیانه آمریکا و رژیم صهیونیستی سهیم بوده‌اند. چگونه می‌توان از این دولت‌های دست‌نشانده و مزدور با عنوان «‌ناظران بی‌طرف و یا ناظران صحنه‌»! یاد کرد؟! با عرض پوزش از مسئولان محترم کشورمان باید گفت که در این خصوص اشتباه بزرگی مرتکب شده‌اید! امارات و عربستان و قطر و کویت و‌... حافظ منافع آمریکا و رژیم صهیونیستی هستند و مادام که هزینه همراهی خود با جنایات آمریکا و اسرائیل را نداده و مجازات نشده‌اند، نباید در تصمیم‌گیری‌های جمهوری اسلامی ایران کمترین دخالت و حضوری داشته باشند. به این خبر توجه کنید! ترامپ در مصاحبه با فاکس‌نیوز گفته است: «اگر عمان در رابطه با ایران سر راهمان قرار بگیرد، بمبارانش می‌کنیم‌»! این برخورد درباره عمان است که روابط دوستانه‌ای با ایران داشته و دارد. بقیه کشورهای عربی حاشیه خلیج‌ فارس را از این زاویه به مقایسه بنشینید.
۴- و اما، تنگه هرمز به گفته حکیمانه و هوشمندانه رهبر معظم انقلاب باید در آوردگاه اخیر، بسته بماند. چرا‌ که تنگه هرمز گلوگاه تجارت جهانی است و فشار ایران بر این گلوگاه، آمریکا را به خفگی نزدیک کرده است. کمترین گشایش در این آبراه به معنا و مفهوم آن است که راه تنفس آمریکا را باز کرده و حریف پلید را از خفگی نجات داده باشیم. مسئولان عزیز کشورمان تاکید می‌کنند که تفاهم عمان به معنای باز‌گشایی تنگه هرمز نیست‌(!) ولی توضیح نمی‌دهند که تعیین مسیر جدید برای چیست؟! قطعاً مسیر جدید برای عبور ماهی‌ها و سایر آبزیان نیست! مسیر جدید برای عبور کشتی‌ها و شناورهاست و این دقیقاً همان آرزوی بر زمین مانده دشمن است. عبور کشتی‌ها از آب‌های ایران و خروج آنها از آب‌های عمان برای دشمن کمترین اهمیتی ندارد برای آمریکا و متحدانش باز بودن تنگه هرمز اهمیت دارد و نه این که کشتی‌ها از شمال تنگه بیایند و از جنوب آن بروند و یا بالعکس!
۵- این روزها با پیروزی بزرگ و شگفت‌انگیزی که عزیزانمان در یمن به دست آورده‌اند و تسلط بر باب‌المندب و دریای سرخ، بخشی از آن است، آمریکا و متحدانش سخت‌ترین شرایط را تجربه می‌کنند. این فرصت و دستاورد بی‌نظیر را نباید از دست داد. اکنون نوبت ما و نیروهای مقاومت است که خواسته‌های خود را به دشمن دیکته کنیم و با بستن تمامی راه‌های تنفس حریف، آمریکا و رژیم صهیونیستی و متحدان اروپایی و منطقه‌ای آنها را به زانو در‌آوریم. در این حال و هوا، نشست عمان با موضوعی که برای آن تعریف شده است قابل توجیه نیست و می‌توان گفت که فرصت تنفس به آمریکاست!

یاد

پایان عصر امنیت امریکایی در غرب آسیا

سیدعبدالله متولیان

برای نزدیک به سه دهه، یک گزاره نانوشته بر معادلات غرب آسیا حاکم بود: هر جا امریکا وارد جنگ شود، سرنوشت جنگ را امریکا تعیین می‌کند. ناو‌های هواپیمابر، بمب‌افکن‌های راهبردی، شبکه گسترده پایگاه‌ها، برتری اطلاعاتی و انبوه تسلیحات، برای واشینگتن نه فقط ابزار جنگ، بلکه ابزار تحمیل اراده سیاسی بود. 
اما امروز این معادله تغییر کرده است. جنگ جاری ائتلاف نظام سلطه با ایران، فارغ از آنکه چگونه پایان یابد، یک واقعیت مهم را آشکار کرده است؛ قدرت نظامی امریکا دیگر الزاماً به پیروزی سیاسی امریکا منجر نمی‌شود. شش ماه پس از آغاز جنگ، در حالی که واشینگتن همچنان درگیر عملیات نظامی و تلاش برای کنترل و تسلط بر تنگه هرمز است، حتی رسانه‌های جبهه ائتلاف دشمن نیز از نبود مسیر روشنی برای پیروزی و خروج آبرومندانه سخن می‌گویند. 
فاصله میان «توان ضربه زدن» و «توان تحمیل اراده»، شکافی است که پیش از این در محاسبات راهبردی امریکا کمتر دیده می‌شد. ایران در این جنگ نشان داد که پاسخ به حمله، الزاماً دفاعی منفعلاًنه نیست. می‌توان هر ضربه دشمن را به هزینه تبدیل کرد، عمق راهبردی را فعال ساخت و به دشمن فهماند که هر اقدام نظامی، صورت‌حسابی سنگین دارد. در روز‌های اخیر، تبادل شدید حملات، تهدید زیرساخت‌های انرژی و کاهش چشمگیر عبور کشتی‌ها از تنگه هرمز، در کنار پاسخ‌های دردناک و راهبردی ایران، پنجره بحران انرژی را به روی غرب گشوده و قیمت نفت را از مرز ۱۰۰ دلار عبور داده است. 
ائتلاف متجاوز به رهبری امریکا اکنون با دو چالش بزرگ روبه‌روست؛ از یک‌سو، در باتلاق جنگی خودساخته گرفتار شده و در برابر ضربات ایران، راهبرد روشنی برای خروج ندارد و از سوی دیگر، پیامد‌های اقتصادی جنگ، امان ائتلاف را بریده است. هزینه‌های سنگین نظامی، فرسایش سرمایه سیاسی و حیثیتی، شکست در میدان افکار عمومی جهانی و نوسانات شدید در اقتصاد جهانی و بازار‌های انرژی، ریزتراشه‌ها، هوش مصنوعی و صنایع های‌تک، فشار فزاینده‌ای بر این ائتلاف وارد کرده است. اما مهم‌تر از همه، ایران یک فرض راهبردی را به چالش کشیده است، اینکه با ضربه اولیه به زیرساخت‌ها و فرماندهی دشمن می‌توان یک کشور بزرگ را در چند روز وادار به عقب‌نشینی و پذیرش نظم مطلوب کرد. 
قدرت‌های بزرگ گاه از یک خطای محاسباتی آسیب می‌بینند؛ تصور می‌کنند برتری در «ورودی جنگ» به معنای تضمین «خروجی جنگ» است، حال آنکه جنگ واقعی، مسابقه تولید «نتیجه سیاسی» است. ایران دقیقاً در همین نقطه معادله را تغییر داده و این تغییر قطعاً به ایران محدود نمی‌ماند. در جنوب غربی شبه‌جزیره عربستان، انصارالله نیز نشان داده است که جغرافیا می‌تواند به اندازه تجهیزات نظامی قدرت‌آفرین باشد. پیشروی در سواحل دریای سرخ، استقرار در جزیره راهبردی میون و تسلط بر گلوگاه باب‌المندب، یک بازیگر منطقه‌ای را در موقعیتی قرار داده که می‌تواند بر یکی از حساس‌ترین مسیر‌های تجارت و انرژی جهان اثر بگذارد. 
محور مقاومت از هرمز تا باب‌المندب، یک پیام مشترک را به جهان مخابره می‌کند و آن اینکه دوران امنیت اجاره‌ای و یک‌طرفه در غرب آسیا به پایان نزدیک شده است. امریکا هنوز قدرت بزرگی است، اما مسئله این نیست که امریکا ضعیف شده یا نه. مسئله این است که قدرت امریکا دیگر بدون هزینه و بدون پاسخ نمی‌ماند، حتی گزارش‌های امریکایی از فرسایش آمادگی نیروها، فشار بر منابع نظامی و محدودشدن توان واشینگتن برای تمرکز هم‌زمان بر سایر مناطق جهان سخن می‌گویند. 
غرب آسیا در یک پیچ تاریخی در حال عبور از نظمی است که تا پیش از این در آن امنیت از بیرون منطقه تأمین و اراده سیاسی از بیرون تحمیل می‌شد. ایران امروز فقط از سرزمین خود دفاع نمی‌کند، بلکه در حال تغییر تعریف قدرت در غرب آسیاست. قدرت دیگر فقط ناو هواپیمابر و بمب‌افکن نیست؛ قدرت یعنی توان پاسخ، توان تاب‌آوری، توان تحمیل هزینه، توان تحمیل اراده، توان اثرگذاری بر گلوگاه‌های راهبردی، توان وادارکردن دشمن به تجدید محاسبه و مهم‌تر از همه توان تضمین امنیت ایران و محور مقاومت با هزینه سنگین ناامنی اقتصاد نظام سلطه. 
اگر این روند تثبیت شود، تاریخ درباره جنگ ۲۰۲۶ فقط نخواهد نوشت که ایران در برابر امریکا مقاومت کرد؛ خواهد نوشت که این جنگ یکی از نقاط عطف‌گذار غرب آسیا از «امنیت امریکایی» به «موازنه و امنیت منطقه‌ای» بود؛ نقطه‌ای که در آن، قدرت دیگر از بیرون منطقه تعریف نمی‌شود، بلکه در متن جغرافیا، اراده و توان بازیگران منطقه‌ای شکل می‌گیرد.

یاد

سوغات «بریکسی» از هندوستان

علی میرزامحمدی

هجدهمین اجلاس سران بریکس در دهلی نو، فراتر از یک نشست دیپلماتیک مرسوم، تلاشی برای تثبیت «توازن قدرت» در جهانی است که گویی بیش از هر زمان دیگری در حال پوست‌اندازی از نظام تک‌قطبی به سوی یک واقعیت «چندقطبی» است. برای جمهوری اسلامی ایران، این سفر سه روزه، نه فقط یک حضور تشریفاتی، بلکه تلاشی برای عبور از حصار انزوا و بازتعریف جایگاه خود در ائتلاف‌های نوین غیرغربی بود.
آنچه در دهلی نو به وضوح شنیده شد، صدای مشترک اعضا علیه «یکجانبه‌گرایی» بود. سخنان رئیس‌جمهور روسیه درباره افول نظام تک‌قطبی و تأکید معاون وزیر خارجه هند بر این نکته که «یکجانبه‌گرایی ناقض حقوق بین‌الملل است»، نشان می‌دهد بریکس دیگر تنها یک نام تجاری اقتصادی نیست، بلکه در حال تبدیل شدن به یک «نهاد سیاسی-حقوقی» برای به چالش کشیدن هژمونی غرب است. ایران با پیگیری موضوعاتی چون مقابله با تحریم‌های غیرانسانی و لزوم مصونیت زیرساخت‌های صلح‌آمیز هسته‌ای از هرگونه حمله، در واقع سعی داشت «گفتمان امنیت ملی» خود را به «گفتمان امنیت بین‌المللی» ارتقا دهد.
در حاشیه این هیاهوی سیاسی، بازدید رئیس‌جمهور از سرسرای ایرانی دوران فتحعلی‌شاه قاجار در کاخ ریاست‌جمهوری هند، جلوه‌ای دیگر از روابط دو کشور را عیان کرد. این بنا، نه صرفاً یک اثر معماری، بلکه «سفیر خاموش» نفوذ فرهنگی و هنری ایران در قلب شبه‌قاره است. چنین آثاری نشان می‌دهند پیوندهای ایران و هند، بسیار عمیق‌تر از قراردادهای کاغذی و معادلات کوتاه‌مدت اقتصادی است. سرسرای قاجاری، نمادی از «دیپلماسی تمدنی» است که در آن، هنر پیش از سیاست، مرزها را درنوردیده و در ذهن و ضمیر هند جای گرفته است. این ریشه‌های فرهنگی، شالوده‌ای استوار برای بازسازی اعتماد سیاسی و توسعه‌ روابط در بستری پایدارتر است.
در کنار این پیوند تمدنی، رویکرد «تنش‌زدایی فعال» در دیدارهای دوجانبه با رؤسای جمهور روسیه، چین، مصر و ولیعهد ابوظبی، کاملاً مشهود بود. توافق بر سر «کنار گذاشتن گذشته» با امارات و اهدای «شال محبت» به رئیس‌جمهور، مؤید آن است که ایران در حال بازگشت به میزهای مذاکره در ساختاری است که در آن «متغیرهای قدرت» به نفع بلوک جنوب جهانی در حال چرخش است. آمادگی چین برای ایفای نقش میانجی‌گرانه، هرچند به‌عنوان یک «فرآیند تدریجی» نگریسته می‌شود، اما نشان‌دهنده اراده‌ای نو برای مدیریت بحران‌های منطقه است.
یکی از مهم‌ترین دستاوردهای فنی این اجلاس، تأکید همه‌جانبه بر تقویت «ارزهای ملی» در معاملات تجاری بود. اگرچه رؤیای یک ارز واحد بریکسی هنوز در دوردست قرار دارد و تحلیلگران (مانند گزارش الجزیره) از شکاف‌های میان ادعای استقلال و وابستگی ساختاری به دلار سخن می‌گویند، اما همین توافق جمعی، گام نخستین برای ایجاد یک «بلوک اقتصادی خودمختار» است. بازگشت متخصصان «روس اتم» به نیروگاه بوشهر در حاشیه این اجلاس نیز، نشان داد که بریکس برای ایران، صرفاً یک تریبون سیاسی نیست؛ بلکه می‌تواند موتور محرکه‌ای برای تأمین زیرساخت‌های حیاتی باشد.
اگر بخواهیم سوغات دهلی را در یک جمله خلاصه کنیم، آن «امید به خروج از انجماد دیپلماتیک» است. بریکس به ایران این فرصت را داد که در کنار قدرت‌های نوظهور، بار دیگر صدای خود را به عنوان یک کنشگر غیرقابل‌حذف در خاورمیانه تثبیت کند. با این حال، باید هوشیار بود؛ همان‌طور که نیویورک تایمز اشاره کرده، بریکس سازمانی است که بر اساس «منافع ملی» اعضایش حرکت می‌کند و نمی‌توان انتظار داشت که این ائتلاف، همواره به عنوان یک سپر دفاعی مستقیم در برابر تنش‌های امنیتی ایران عمل کند.
سوغات دهلی برای ایران، «فرصت تنفس» در فضای چندجانبه‌گرایی بود؛ اکنون هنر دستگاه دیپلماسی است که چگونه این «امکان» را به «توانمندی» بدل کند. جهان در حال بازآرایی است و ما باید بتوانیم با تکیه بر همان «ریشه‌های تمدنی» که در دهلی دیدیم و واقع‌گرایی سیاسی که در بریکس تمرین کردیم، از طوفان‌های پیش رو عبور کنیم.

یاد

میانجیگری چین؛ انگیزه‌ها و اهرم‌های جدید

‌محمد‌حسین عمادی

تحولات میدانی در لبنان و یمن و تلاش‌های دیپلماتیک روزهای اخیر، هم‌زمان با نشست بریکس در دهلی‌نو، از تغییر نقش چین در بحران خاورمیانه خبر می‌دهد. شی جین‌پینگ در سفر اخیر خود به مصر بر ضرورت گفت‌وگوی کشورهای منطقه و مخالفت با مداخله خارجی تأکید کرد و در نشست بریکس نیز تمایل خود را به میانجیگری‌ نشان داده و خواستار نقش‌آفرینی گروه بریکس در تلاش‌های صلح‌آمیز شد.
این مواضع را نمی‌توان صرفا یک‌ واکنش مقطعی دانست. پکن کماکان از ورود مستقیم به منازعات پرهیز می‌کند، اما گسترش بحران، اکنون مستقیما با منافع اقتصادی، امنیت انرژی و جایگاه دیپلماتیک آن پیوند خورده است. به همین دلیل، چین می‌کوشد بدون پذیرش هزینه‌های مداخله نظامی، از ابزارهای تجاری، اقتصادی، اطلاعاتی و دیپلماتیک خود برای شکل‌دادن به مسیر بحران استفاده کند. پرسش اصلی این است که این انگیزه‌ها چقدر جدی هستند و با چه اهرم‌های جدیدی عملی می‌شوند؟ مهم‌ترین انگیزه‌های تغییر مواضع چین برای نقش فعال‌تر و میانجیگری را می‌توان به این شرح ‌بیان کرد: نخستین انگیزه چین، جلوگیری از تبدیل جنگ منطقه‌ای به بحرانی غیرقابل کنترل برای اقتصاد جهانی است. حیات چین به ثبات تجارت، امنیت زنجیره‌های تأمین، حمل‌ونقل دریایی و دسترسی مستمر به انرژی وابسته است. گسترش جنگ از خلیج فارس به دریای سرخ و دیگر مسیرهای راهبردی می‌تواند هزینه انرژی، بیمه و حمل‌ونقل را افزایش دهد، زنجیره‌های تأمین را مختل و فشار تورمی ایجاد کند. از این منظر، میانجیگری برای پکن اقدامی صرفا سیاسی نیست؛ راهی برای حفاظت از شرایط اقتصادی لازم برای رشد چین است. اختلال در مسیرهای دریایی خلیج فارس و دریای سرخ نشان داده است یک بحران منطقه‌ای می‌تواند به‌سرعت پیامدهای جهانی پیدا کند.

امنیت و ثبات قیمت انرژی، دومین انگیزه و مشخص‌ترین نگرانی اقتصادی است. چین یکی از بزرگ‌ترین واردکنندگان نفت و گاز جهان است و بخش مهمی از انرژی مورد نیاز خود را از خاورمیانه تأمین می‌کند. طولانی‌شدن جنگ نه‌تنها قیمت انرژی، بلکه ریسک و هزینه انتقال آن را نیز افزایش می‌دهد. هدف چین الزاما مداخله جدی به منظور پایان فوری جنگ نیست، بلکه ایجاد سطحی از ثبات و پیش‌بینی‌پذیری است که امکان برنامه‌ریزی بلندمدت را فراهم کند. این هدف، اهرم اقتصادی چین را نیز فعال می‌کند: وابستگی بازارهای منطقه به سرمایه‌گذاری، تجارت و تقاضای چین می‌تواند در خدمت تشویق طرف‌ها به حفظ مسیرهای انرژی و کاهش تنش قرار گیرد.

 
 

تبدیل اهرم‌های اقتصادی به اعتبار دیپلماتیک، سومین انگیزه چین 

به منظور ایفای نقش میانجی فعال در جنگ‌ کنونی است. چین در سال‌های اخیر کوشیده است خود را از یک قدرت اقتصادی به بازیگری تبدیل کند که توان ارائه راه‌حل منصفانه و پایدار سیاسی نیز دارد. توافق ایران و عربستان در سال ۲۰۲۳ نشان داد پکن می‌تواند از روابط هم‌زمان خود با رقبای منطقه‌ای برای ایجاد کانال گفت‌وگو استفاده کند.

بحران ایران و آمریکا فرصت بزرگ‌تری برای آزمودن این نقش فراهم کرده است. درخواست شی جین‌پینگ برای نقش‌آفرینی بریکس در صلح خاورمیانه نشان می‌دهد چین می‌خواهد این ظرفیت را از سطح میانجیگری دوجانبه به چارچوبی چندجانبه و پایدار ارتقا دهد. اما گذشته از انگیزه‌ها، باید دید چین چه اهرم‌های جدیدی برای مهار و میانجیگری در دست دارد.

در یک ماه گذشته، توان و نقش چین در کنترل و کاهش قیمت نفت همه را شگفت‌زده کرد. همان وابستگی‌ای که چین را از گسترش جنگ نگران می‌کند، هم‌اکنون نه‌تنها به منبع درآمد، بلکه به اهرم 

تجاری-دیپلماتیک جدید پکن تبدیل شده است. تصمیمات چین نشان داد پکن با بهره‌برداری از حجم عظیم ذخیره نفت و با کاهش واردات و‌ حتی فروش بخشی از ذخایر خود، می‌تواند یکی از اصلی‌ترین طرف‌های تعیین‌کننده قیمت انرژی در بازار جهان باشد. هرچند این اهرم همیشگی و مطلق نیست، اما در آستانه سفر شی جین‌پینگ به آمریکا، به یک قدرت چانه‌زنی مهم تبدیل شده است. قدرت تأثیرگذاری چین (به‌عنوان بزرگ‌ترین واردکننده) بر قیمت نفت، بدون هیچ هزینه، به‌خوبی می‌تواند به اهرم قدرت جدیدی برای چانه‌زنی و میانجیگری با واشینگتن تبدیل شود.

داده‌ها و تصاویر ماهواره‌ای، اهرم دیگری است که اخیرا مطرح شده است. رسانه‌ آمریکایی وال‌استریت ژورنال گزارشی درباره انتقال داده‌های ماهواره‌ای با منشأ چینی به ایران منتشر کرده است؛ داده‌هایی که ممکن است در شناسایی اهداف حساس یا ارزیابی اثرات تخریبی حملات موشکی به کار رفته باشند. مقام‌های آمریکایی حتی ارتباط داده‌های شرکت‌های چینی با حمله‌ای مرگبار به یک پایگاه آمریکایی در اردن را مطرح کرده‌اند؛ هرچند این ادعاها به معنای دخالت مستقیم دولت چین نیست و پکن نیز آنها را رد کرده است. اهمیت این موضوع در آن است که چین در کنار ابزارهای اقتصادی، به ظرفیت‌هایی دسترسی دارد که می‌تواند بر معادله و محاسبات نظامی طرف مقابل اثر بگذارد. در جنگ مدرن، اطلاعات دقیق درباره موقعیت، تحرکات و زیرساخت‌ها نه‌تنها بخشی از قدرت بازدارندگی است، بلکه استفاده آشکار از چنین ظرفیتی می‌تواند قدرت چین را نه‌تنها به‌عنوان میانجی مؤثر، بلکه ضامن تفاهم جدید معرفی کرده، بدون آنکه پکن را به طرف منازعه تبدیل یا اعتبار دیپلماتیک آن را تضعیف کند. بنابراین، این اهرم بیش از آنکه ابزار مناسبی برای فشار علنی باشد، ظرفیتی برای افزایش قدرت چانه‌زنی پنهان چین است.

شاید مهم‌ترین اهرم چین، شبکه روابط آن با همه بازیگران جنگ کنونی است. پکن با ایران روابط راهبردی دارد، با کشورهای عربی خلیج فارس روابط اقتصادی و سیاسی گسترده‌ای برقرار کرده و از طریق بریکس، سازمان همکاری شانگهای و ابتکار کمربند و راه با طیف وسیعی از دولت‌ها در ارتباط است. این شبکه به چین اجازه می‌دهد میان طرف‌هایی ارتباط برقرار کند که روابط مستقیم‌شان پرتنش یا قطع است. مزیت این اهرم در مقایسه با فشار اقتصادی یا انتقال اطلاعات آن است که با الگوی سنتی سیاست خارجی چین سازگارتر است: پکن می‌تواند نقش تسهیل‌کننده، ضامن یا هماهنگ‌کننده را بر عهده بگیرد، بدون آنکه مستقیما مسئول نتیجه نظامی بحران شود.

با وجود همه این ظرفیت‌ها، در مقایسه با عمق بی‌اعتمادی طرفین، گستردگی جغرافیایی این جنگ و نقش مخرب اسرائیل در شکل‌گیری هرگونه تفاهم، نباید توان چین را بیش از اندازه برآورد کرد. قطعا میانجیگری میان ایران، آمریکا و اسرائیل بسیار عمیق‌تر و پیچیده‌تر از توافق ایران و عربستان است. در اینجا، بی‌اعتمادی عمیق، تحریم‌ها، برنامه اتمی، امنیت منطقه‌ای، انرژی و آینده نظم خاورمیانه به هم گره خورده‌اند. هرگونه ایفای نقش میانجی توسط چین به تصمیم صریح و دیپلماسی شفاف ایران نیز وابسته است. پکن می‌تواند کانال ارتباطی ایجاد کند، مشوق اقتصادی ارائه دهد و از چارچوب‌های چندجانبه برای کاهش بی‌اعتمادی استفاده کند؛ اما نمی‌تواند بدون انسجام رأی و راهبرد دقیق سیاسی تهران و واشینگتن، ضامن توافقی پایدار باشد. چین نمی‌تواند صرفا متحدی برای مقابله با فشار آمریکا تلقی شود، بلکه باید به‌عنوان اهرمی برای بازکردن مسیر گفت‌وگو به کار گرفته شود. استفاده مؤثر از این ظرفیت مستلزم آن است که تهران از روابط چین با کشورهای عربی، آمریکا و اعضای بریکس برای ایجاد یک چارچوب گسترده‌تر امنیتی بهره ببرد. در چنین شرایطی، چین می‌تواند نقشی فراتر از یک میانجی ایفا کند؛ نه قدرتی که به‌تنهایی جنگ را متوقف می‌کند، بلکه بازیگری که با پیونددادن اقتصاد، انرژی، همکاری‌های فنی و دیپلماسی، امکان گفت‌وگوی منطقه‌ای را برای صلح و ثبات منطقه تقویت می‌کند.

نقش نماینده حاکمیت به منظور اجرائی‌کردن تفاهم‌نامه ۲۵ساله و دستگاه دیپلماسی ایران برای تسریع و تدوین نقشه راه و جلب حمایت فعال چین به منظور ایفای نقش خود بسیار ضروری است.

یاد

ظهور دولت حداقلی در کاخ سفید

حنیف غفاری
دوگانه "ترامپ-ضدترامپ"در آمریکا روز به روز شکل پیچیده تری به خود می گیرد. بسیاری از تحلیلگران مسائل سیاسی و اجتماعی در ایالات متحده معتقدند پس از برگزاری انتخابات میاندوره ای کنگره این روند تشدید خواهد شد. حزب جمهوریخواه به واسطه ناتوانی قانونی ترامپ مبنی بر حضور مجدد در کاخ سفید، خود را برای ورود به دوران "پساترامپ"آماده می سازد.از سوی دیگر، نامزدهای مطرح حزب جمهوریخواه از جمله مارک روبیو، دی ونس و پیت هگست در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۲۸، هر یک به نوعی نمایندگان طیفی خاص از حزب متبوع خود در این آوردگاه خواهند بود. دی ونس نماد جنبش ماگا بوده و هگست با نومحافظه کاران ارتباط نزدیک تری دارد! روبیو نیز ارتباط موثرتری با رهبران سنتی و مقامات ارشد کنونی حزب جمهوریخواه داشته و تلاش می کند از این ظرفیت برای تصاحب قدرت استفاده کند. 

در آن سوی میدان، دموکراتهایی قرار دارند که کمترین برنامه ای برای مواجهه با بحرانهای کنونی در آمریکا نداشته و صرفا بر روی آرای سلبی ( آرایی که علیه جمهوریخواهان به گردش در می آید) جهت پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آتی حساب باز کرده اند. قدر متیقن این وضعیت، ظهور یک دولت ضعیف (Weak State)در راس هرم قدرت اجرایی در واشنگتن خواهد بود.دولتی که یا به واسطه گردش آرای سلبی سر کار آمده یا نماینده طیفی محدود از صاحبان پنهان و آشکار قدرت است. به طور کلی، دولت‌ها به عنوان نهادهای انحصاری اعمال قوه قاهره مشروع، توزیع‌کننده منابع و متولیان نظم عمومی تعریف می‌شوند. با این حال، تاریخ مکرراً شاهد پدیده‌ای فاجعه‌بار بوده است: استقرار یا افول یک ساختار سیاسی به وضعیت دولت ضعیف یا دولت حداقلی ناتوان! دولت حداقلی در معنای آسیب‌شناختی آن، حکومتی است که ظرفیت نهادی، اراده سیاسی و منابع مادی لازم برای اِعمال حاکمیت، حفظ نظم، تضمین رفاه عمومی و پاسخ به بحران‌های چندلایه را از دست داده است. این وضعیت نه یک موقعیت ایستا، بلکه سرآغاز زنجیره‌ای از بحران‌های فزاینده است که امنیت، جامعه و اقتصاد یک سرزمین را در معرض فروپاشی تدریجی قرار می‌دهد.چنین قاعده ای در خصوص آمریکای ۲۰۲۸ نیز صادق خواهد بود. به عبارت بهتر، فارغ از اینکه چه نتیجه ای در انتخابات میاندوره ای کنگره در ماه نوامبر امسال حاصل شود، این روند مقدمه و پیش در آمدی برای ظهور یک "دولت ضعیف"در واشنگتن خواهد بود.
اگرچه دولت کنونی ترامپ نیز مصداق عینی یک دولت ضعیف در آمریکاست، اما چنین روندی در انتخابات ریاست جمهوری آتی در این کشور تکمیل خواهد شد. 
یک دولت ناتوان صرفاً در حوزه امنیتی شکست نمی‌خورد؛ بلکه پایه‌های انسجام اجتماعی را نیز نابود می‌سازد. رابطه میان ملت و دولت بر پایه نوعی «قرارداد اجتماعی» نانوشته استوار است که در آن مردم بخشی از اختیارات و منابع مالی (مالیات) خود را در ازای دریافت امنیت، خدمات پایه و پیش‌بینی‌پذیری آینده واگذار می‌کنند.ترامپ به اندازه کافی چنین پیوند و ساختاری را در آمریکا را سست ساخته و قطعا دولت بعدی ایالات متحده ( اعم از دموکرات یا جمهوریخواه) تیر خلاص را به آن شلیک خواهد کرد. در چنین شرایطی شهروندان آمریکا  هرگونه کارآمدی، بیانیه رسمی یا قانون دولتی را بی‌اعتبار می‌دانند. فرسایش سرمایه اجتماعی سبب می‌شود هیچ سیاست اصلاحی یا فراخوان ملی از سوی جامعه پذیرفته نشود. در غیاب یک «هویت ملی فراگیر» که دولت متولی پاسداری از آن است، افراد به هویت‌های خرد سیاسی پناه ببرند. نکته دیگر اینکه دولت حداقلی فاقد توانایی نظارت بر بازارها، جمع‌آوری کارآمد مالیات و هدایت سرمایه‌گذاری‌های کلان زیرساختی است. اقتصاد در غیاب یک بازیگر تنظیم گر  و سالم ، به سوی آشفتگی حرکت می‌کند:دوران تاریک آمریکا در پیش خواهد بود......

یاد

هم استغنا،هم غنی سازی

غلامرضا بنی اسدی 

امنیت یک دارایی راهبردی است اما اغلب در قالب «امنیت ملی» و فعالیت‌های «حراستی» تعریف می‌شود؛ یعنی توانایی یک دولت در محافظت از مرزها دربرابر تهاجم دشمن. اما اگر بخواهیم با نگاهی عمیق‌تر و فراتر از سطوح حراستی، به ماهیت بقای یک ملت بنگریم، باید بدانیم که امنیت، پدیده‌ای «چندبعدی» و «سیستمی» است. امنیت واقعی، زمانی محقق می‌شود که تمام لوازم یک زندگی آرام و باکرامت، در اختیار فرد و جامعه قرار گیرد. ما با یک «هرم امنیت» روبه‎رو هستیم که قاعده آن امنیت نظامی، اقتصادی و امنیت اجتماعی است، اما قله و غایت آن، «امنیت روانی جامعه» است. امنیت روانی، محصول مستقیم ارتقای سایر گونه‌های امنیت است. اگر این پیوند زنجیروار قطع شود، جامعه دچار نوعی «بیماری سیستماتیک» و پریشانی ادراکی می‌شود که در نهایت، کارآمدی تمامی حوزه‌های دیگر، از جمله سیاست و اقتصاد و... را نیز از کار می‌اندازد. جامعه‌ای که روانش آشفته است، حتی اگر از نظر نظامی قدرتمند باشد، دربرابر امواج تلاطم اجتماعی یا جنگ ادراکی، به چالش های سخت و حالت شکننده می رسد. تجربه زیسته بشر گواهی می دهد که  «نان» و «امنیت» به عنوان دو ستون‌ اصلی حیات انسانی،  در کنار هم قرار گرفته‌اند. ثبات این دو است که اقتدار ملی را اثبات می کند. در منطق حکمرانی الهی، تأمین نیازهای معیشتی و تأمین امنیت جان و محترم دیدنِ حریم شهروندان نه یک «امتیازخاص» بلکه یکی از مهم‎ترین حقوق مسلم مردم به عنوان ولی نعمت مسئولان است. از منظر سیاست راهبردی، هر دولتی یا نظامی که نتواند میان این دو، توازن برقرار کند، در واقع در حال تخریب «امنیت وجودی» خود و ملت خویش است. اگر مردم «خوف نان» داشته باشند، ثبات سیاسی هرگز محقق نخواهد شد. اگر «بیم جان» داشته باشند، جهان‎شان آباد نخواهد شد؛ چه هرگونه توسعه و شکوفایی، در سایه اضطراب، ناممکن است.  ایرانِ امروز، در میانه‌ نبردهای پیچیده جهانی، بیش از هر زمان دیگری به این بازخوانی نیاز دارد. در پرتو این جلوه‎گری است که با قدرت، عرصه های مختلف به جبهه مبارزه با دشمن تبدیل می شود. ما ملتی هستیم که از حداقل‎ها می توانیم حداکثر بهره برداری را بکنیم. می توانیم حداقل داشته را به حداکثر قدرت تبدیل کنیم. دفاع مقدس ۸ ساله و به ویژه آنچه آزادگان ما در اسارت خلق کردند، گواهی می دهد که ما راه سربلندی را بلدیم. امروز هم راه همان است که بود، پس رسم هم همان باید باشد که زیسته ایم. از کمترین ها بیشترین بهره را بردن وظیفه ما و تامین آن تکلیف حاکمیت است. فرصت ها همچنان که با پر شدن خشاب ها و تامین لانچرها غنی سازی می شود، باید با تامین نیازهای معیشتی مردم هم کشور را به استغنا برساند. این استغنا و آن غنی سازی می تواند باز هم نسیم شود و پرچمِ در اهتزاز را بنوازد....

یاد

از خون جوانان وطن لاله رمیده؟

زهرا شمیرانی

«شاید اگر نشان و جایزه‌ای قرار بود بگیرم، مایه فخر و مباهات بود، اما وقتی به نام سرزمینم و برای مردمم می‌نوازم، تنها یک نام برایم کافی است: حسین علیزاده.» این چکیده و عصاره نامه شکوهمند استاد حسین علیزاده است در روزگاری که پیشنهاد دریافت عالی‌ترین نشان فرهنگی دولت فرانسه، یعنی «شوالیه» را با احترام، اما با قاطعیتی بی‌نظیر رد کرد. هنگامی که او چنین کنش فعالانه و جسورانه‌ای را از خود به نمایش گذاشت، مسئله تنها بر سر یک تعارف دیپلماتیک یا لجاجتی سیاسی نبود؛ بلکه در حال ترسیم مرزی نامرئی اما بنیادین میان هنرمند ملی و سوژه‌های تاریخ مصرف دار فرش‌های قرمز بود. علیزاده نشان داد هنرمند رسالت اخلاقی دارد که در برابر اتوریته فرهنگی مرکز بایستد و اعتبارش را نه از مدال‌های عاریتی و تأییدیه‌های فرنگی که از اتصال عمیق با جغرافیای سربلند خود بگیرد. این استغنای باشکوه، درست در نقطه مقابل اضطرابی قرار دارد که این روزها در صحنه‌های بین‌المللی هنر شاهد آن هستیم؛ اضطراب پذیرفته‌شدن و هراس از طردشدن توسط نگاه خیره «دیگری‌ها». 

تصور کنید در روزگاری که بخش بزرگی از خاورمیانه زیر سایه سنگین جنگ، اضطراب و ویرانی نفس می‌کشد، هنرمندی از همین جغرافیا به یکی از کهن‌ترین جشنواره‌های سینمایی پای می‌گذارد. دوربین‌ها و قاب‌ها، فضایی متراکم برای بازنمایی می‌سازند. اما دقیقاً در همین نقطه، گسستی حیرت‌انگیز رخ می‌دهد. این هنرمند، به‌جای آنکه فریاد ضدجنگ و دادخواه مردمش باشد، به یک مانکن بی‌خطر برای کیچ جهان‌وطنی سرمایه‌داری تبدیل می‌شود. او اعتراض را به یک کالای نمایشی (Commodification of Dissent)  بدل می‌کند و در همان حال که ژست عصیان می‌گیرد، در عمیق‌ترین سطح ممکن به هژمونی فرهنگی غرب تن می‌دهد و تسلیم آن می‌شود. او درگیر نوعی انطباق روان‌شناختی با میزبان می‌شود. این میل افراطی به انطباق و زدودن نشانه‌های بحران، بیش از هر چیز یادآور یک کهن‌الگوی درخشان در ادبیات کلاسیک روس است. استپان ورخوفنسکی، در رمان «شیاطین» داستایوفسکی، تجسم روشنفکری است که از واقعیت تاریخی و اجتماعی خویش شرم دارد. او می‌خواهد به هر قیمتی در چشم انسان غربی، نه بازمانده‌ای از یک جغرافیای پرآشوب، بلکه یک «اروپایی ناب و متمدن» به نظر برسد. هنرمند ما نیز در لحظه مواجهه با رسانه‌های جهانی، ناخودآگاه در دام همین «عقده ورخوفنسکی» می‌افتد. او واقعیت ملتهب زیستگاهش را در سایه نگه می‌دارد تا به سوژه‌ای بی‌خطر و از نظر بصری انطباق‌پذیر بدل شود، مبادا یادآوری تراژدی‌های خاورمیانه، خاطر میزبان اروپایی را مکدر سازد یا جایگاه او را در این ضیافت بصری به خطر بیندازد.

پنهان‌کردن این واقعیت تاریک در پس زرق‌وبرق فرش قرمز و لنزهای تله، همان نقطه کانونی است که هنر را به دامن مفهوم «کیچ» (Kitsch) پرتاب می‌کند. میلان کوندرا در تبیین این مفهوم در اثر مهم خود «بار هستی»،kitch  را صرفاً یک بدسلیقگی ساده نمی‌داند؛ بلکه آن را سپری روانی در برابر فقدان‌ها، رنج‌ها و تراژدی‌های اجتناب‌ناپذیر جهان معرفی می‌کند. kitch  در ذات خود، فیلترکردن رنج‌های بشری برای خلق یک زیبایی دروغین است. یک تصویر پلاستیکی، بی‌خطر، سانتی‌مانتال و همه‌پسند از جهان ارائه می‌دهد که در آن، هیچ رنج بنیادین و پرسش اخلاقی سهمگینی وجود ندارد. هنگامی که در میانه یک جنگ تمام‌عیار، حضور بین‌المللی یک چهره هنری تنها به نمایش فرمی محدود می‌شود، ما در برابر یک وضعیت kitch ایستاده‌ایم. این رفتار، در واقع خلق یک پرده حریر است تا صدای انفجارها و آوارها به گوش مخاطبی که در سالن‌های امن نشسته‌، نرسد. در اینجا، آنچه هنجارشکنی فردی پنداشته می‌شود، در عمیق‌ترین لایه‌های خود، محافظه‌کارانه‌ترین کنش ممکن است؛ چراکه به‌جای برهم‌زدن آرامش دروغین جهان و طرح یک پرسش اخلاقی، صرفاً تزیینی جدید به ویترین آن می‌افزاید.

اما چرا این تقلیل زیبایی‌شناختی، به یک بحران عمیق اخلاقی پیوند می‌خورد؟ هنگامی که بمب‌های آمریکایی مستقیماً کودکان و زنان ایرانی را هدف می‌گیرند، انتخاب سوژه بی‌کنش لنزهای تله بودن و اتخاذ موضع انفعال در برابر فاجعه، دیگر یک ترجیح سبک‌شناسانه نیست، بلکه مصداق بارز وانهادن این رسالت تاریخی است. هنرمندی که می‌توانست از کانون تمرکز رسانه‌ها برای دادخواهی و احضار حقیقت پنهان‌شده جنگ استفاده کند، با تن دادن به این انفعال بصری، عملاً به هم‌دست خاموش همان سیستمی بدل می‌شود که رنج‌های پیرامون را نادیده می‌گیرند و صریح‌تر اینکه خود، آنان، مسببان جنگ‌افروزی‌های بی‌وقفه‌اند. تفاوت آن امتناع معنادار حسین علیزاده از پذیرش نشان فرانسوی شوالیه و این عطش پایان‌ناپذیر برای انطباق با قواعد فستیوال‌ها در همین نقطه روشن می‌شود.

یاد

گزینش رنج در ونیز و یک تجارت ظاهراً موفق

سجاد نوروزی

درباره‌ اتفاقی که ظاهری هنری دارد و این روزها در ونیز رخ داده، حرف ‌و حدیث و گفتار زیاد است. من در این نوشتار مجمل، بنای این را ندارم که در باب نفس این رخداد حرفی بزنم.
خیلی وقت است که این‌ گونه رخدادها و این ‌گونه شوها، یک عمر مشخص، یک مصرف مشخص و یک زمان مشخص دارند. هیچ ‌گاه به‌عنوان یک واقعه‌ تاریخی ثبت نخواهند شد؛ چون پایه و اساسی در تاریخ ندارند. تاریخ را با «پرسونال برندینگ» نمی‌شود روایت کرد. تاریخ را کنش‌های هدفمند و آگاهانه می‌سازد، نه کنش‌هایی که معطوف به شو تجاری، شخصی‌سازی و گزینش رنج مردمان است.
مردم ایران طی سال‌ها با رنج‌های مختلفی مواجه شده‌اند و رنج‌های متنوعی بر آن‌ها حادث شده است. همان ‌طور که هجدهم و نوزدهم دی داغدار شدند، در جنگ هم داغدار بودند. نمی‌توان یک وجه رنج را گرفت و وجه دیگرش را نادیده گرفت. هر کس این کار را بکند، اول از همه به کشور خودش، دوم از همه به مردم خودش و سوم از همه به رنج مردم خودش خیانت کرده است؛ این سومی خیلی وحشتناک‌تر از خیانت اول است.
خیانت به کشور را می‌شود با بازگشتی اصلاح کرد. در خیانت به مردم می‌شود تجدیدنظر کرد؛ ولی خیانت به رنج مردم را نمی‌شود با هیچ عذرخواهی یا حتی گذشتی نادیده گرفت.
آن چیزی که در ونیز اتفاق افتاد، نوعی ‌«پرسونال برندینگ» بود برای مسیری که کاملاً از لحاظ مالی و اقتصادی شبهه‌ناک است و ما می‌دانیم در پس پرده چه گذشته است. می‌دانیم که چگونه پروانه‌ ساخت گرفته، می‌دانیم که چگونه به ونیز راه پیدا کرده، می‌دانیم چگونه تهیه‌کننده‌اش عوض شده، سابقه کارگردانش و تک‌تک عواملش را در آنجا می‌شناسیم.
آن نطق غرایی که درباره‌ مردم ایران در ونیز قرائت شد، سخن جامعه‌ هنری ایران که سهیم در رنج این مردم بودند، نبود. یک پرسونال برندینگ هدایت‌شده بود که ما نمونه‌اش را در سال‌های اخیر زیاد دیده‌ایم.
فرقی نمی‌کند؛ برخی در داخل، با پول نهادهای حاکمیتی بخواهند برای خودشان ژست انقلابی بگیرند و برخی هم بخواهند در خارج، با فاندهای رنگارنگ خارجی برای پرسونال برندینگ خودشان تبلیغات کنند و نهایتاً آن چیزی را بدست بیاورند که به قول ادبیات قدیم و کلاسیک ایران، چند سکه‌ زر است.
شما تاریختان گذشته است. شمایی که با رنج مردم تجارت می‌کنید، با رنج مردم سعی می‌کنید پرسونال برندینگ کنید و با رنج مردم تجارت می‌کنید، تاریختان گذشته است.
شما فراموش می‌شوید. تاریخ شما را فراموش می‌کند. تاریخ به شما اعتنایی نمی‌کند؛ چون هیچ ‌گاه کنشگر مدنی و کنشگر اصیلی نبوده‌اید. همیشه کنش‌هایتان تابعی از تجارتی بوده است که دارید می‌کنید و برای شما آن پول اصل است.
پولی که بخواهد با تزویر و نقاب و تقلب از سیاست یا هنر دربیاید، گاهی اوقات پول کثیفی است؛ چون در آن تقلب صورت گرفته است. وقتی شما با تقلب هنری بخواهید پول دربیاورید یا با تقلب سیاسی بخواهید پول دربیاورید، شیوه‌ای بسیار شبهه‌دار و کثیف است و خیانت به مردم.
بنابراین، ارزشش را ندارد بیشتر از این بنویسم. منتها این چند خط فقط برای این نوشته شد که یادآوری کنم ما آدم‌های «نفهمی» نیستیم. ما شماها را می‌شناسیم، عقبه‌تان را می‌شناسیم، می‌دانیم چگونه سر برآوردید، از کجا سر درآوردید، از کجا فاند گرفتید؛ چه داخل باشید، چه خارج. شمایان دیگر ماهیتتان آشکار است.

یاد

ترامپ، جنگ رمضان و دیوار کوتاه زلنسکی!

حنیف غفاری

 رئیس‌جمهور متوحش آمریکا در تازه‌ترین مواضع خود شدیدا به ولودیمیر زلنسکی، مهره بازی واشنگتن در کی‌یف تاخت و مدعی شد: زلنسکی باید حمله به تأسیسات تولید و پالایش سوخت دیزل در روسیه را متوقف کند، چرا که باعث ایجاد کمبود سوخت دیزل شده است. این وضعیت (بحران انرژی و افزایش قیمت سوخت) ناشی از خاورمیانه نیست، بلکه نتیجه چیزی است که میان روسیه و اوکراین در حال رخ دادن است.
مساله ساده است: ترامپ تروریست در صدد مخابره آدرس انحرافی و نشانه دروغینی است که در قالب آن، قصور مطلق خود در شکل‌گیری بحران سوخت در آمریکا را نادیده انگاشته و آن را به عاملی غیر از جنگ ناجوانمردانه علیه جمهوری اسلامی ایران مرتبط کند! تلاش مضحک وی نه‌تنها از سوی افکار عمومی دنیا مورد پذیرش قرار نمی‌گیرد، بلکه نقطه آشکارساز «گریز ناگزیر» رئیس جنایتکار دولت آمریکا نسبت به تله خودساخته‌ای است که در آن گرفتار شده. متوهمی مانند ترامپ که نمی‌خواهد مسؤولیت شکست خود را بپذیرد، معمولا به وارونه نمایی واقعیت رو می‌آورد. او می‌کوشد افکار عمومی داخلی و بین‌المللی را قانع کند بحران موجود، نه نتیجه تصمیم‌های او، بلکه حاصل شرایط پیش‌بینی‌ناپذیر یا حتی خطاهای دیگران است! در چنین وضعیتی، «آدرس غلط دادن» به یک تاکتیک روانی تبدیل می‌شود.
نخستین ریشه مواضع اخیر ترامپ، ترس از فروپاشی تصویر ذهنی یک سیاستمدار از «خود» است. در این شرایط، ذهن رئیس‌جمهور آمریکا به سازوکارهای دفاعی و پرخاشگرانه متوسل شده است. انکار، فرافکنی، توجیه و انتخاب گزینشی اطلاعات مهم‌ترین این سازوکارها هستند. ترامپ به جای طرح این پرسش که کدام تصمیم من به این وضعیت منجر شد؟ می‌پرسد چه کسی را می‌توان مسؤول این شکست معرفی کرد؟ به این ترتیب، مساله از حوزه مسؤولیت به حوزه اتهام منتقل می‌شود!
یکی دیگر از ریشه‌های روانی این وارونه‌نمایی، ترس از تحقیر است. شکست برای برخی سیاستمداران تنها از دست دادن قدرت نیست، بلکه نوعی بی‌آبرویی عمومی و تاریخی است. آنان نگرانند اعتراف به خطا، نشانه ضعف تلقی شود و رقبای‌شان آن را به دستمایه‌ای برای تحقق شکست نهایی و هویتی آنان مبدل کنند. از این منظر، انکار شکست نوعی سپر روانی است؛ هر چند در بلندمدت، هزینه‌های آن بسیار سنگین‌تر خواهد بود. عامل دیگر، گرفتار شدن در «اتاق پژواک» است. سیاستمدارانی که اطراف خود را با مشاوران همفکر و رسانه‌های حامی پر می‌کنند، کمتر با روایت‌های مخالف مواجه می‌شوند. آنان به‌تدریج میان واقعیت و تصویری که دستگاه تبلیغاتی‌شان تولید می‌کند، فاصله نمی‌گذارند. پیت هگست، وزیر جنگ و مارک روبیو، وزیر خارجه آمریکا هر دو نقش پررنگ و بسزایی در این تصویرسازی کاذب ایفا می کنند. ترامپ نیز بنا بر تجویز این دو حامی خود، گزاره های انتزاعی ساخته و پرداخته آنها را با جملات و عبارت‌های گوناگون بازنشر می‌کند.
در سطح راهبردی، ارائه آدرس غلط و دروغین توسط یک سیاستمدار، معمولا با هدف حفظ جایگاه حداقلی وی انجام می‌شود. این روند با توجه به پیش رو بودن انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره آمریکا و کاهش تصاعدی محبوبیت ترامپ و حزب جمهوری‌خواه نزد افکار عمومی آن کشور بیشتر قابل توجیه است. افکار عمومی آمریکا به‌وضوح دریافته بحران‌های جاری در حوزه انرژی و اقتصاد، منبعث از شکست آمریکا در جنگ غیرضروری علیه ایران است. در چنین وضعیت بغرنجی، «خوانش وارونه از علت وقوع بحران» به دغدغه حیاتی کاخ سفید تبدیل شده است.
در این میان نکته دیگری نیز وجود دارد که نمی‌توان از آن غفلت ورزید. سیاستمداری که نمی‌تواند فورا بحران را حل کند، با تولید روایت‌های انحرافی می‌کوشد فضای عمومی را از مطالبه پاسخ روشن دور نگاه دارد. بنابراین ارائه آدرس‌های غلط  در عرصه سیاست معمولا از الگوهای مشخصی پیروی می‌کند. ترامپ در شرایط کنونی، تلاش می‌کند نسبت میان علت و معلول را جابه‌جا کند. چرخه و مراحل این روند مشخص است: سیاستمدار ابتدا تصمیمی می‌گیرد، سپس پیامد آن ظاهر می‌شود اما در روایت رسمی، پیامد بحران به عنوان علت تصمیم معرفی می‌شود. برای مثال، تصمیمی که موجب بی‌ثباتی شده، در واکنش به «شرایط بی‌ثبات» توجیه می‌شود.
ترامپ در این چرخه، دیواری کوتاه‌تر از دیوار زلنسکی پیدا نکرده! دلقک/ رئیس‌جمهور اوکراین تبدیل به مهره سوخته‌ای شده که سران کاخ سفید و حتی اعضای ارشد ناتو، به‌زودی ناچار به قربانی ساختن وی خواهند بود. در چنین موقعیتی، برای رئیس‌جمهور آمریکا تفاوتی ندارد مرگ سیاسی زلنسکی چگونه و با چه شدت و حدتی رخ دهد! ترامپ به هر دری می‌زند تا آثار و تبعات عینی و ملموس شکست در برابر «ایران مقتدر» را نزد افکار عمومی دنیا انکار کند اما این روایت‌سازی وی حتی از سوی هم‌حزب‌های جمهوری‌خواه و طرفداران جنبش «ماگا» نیز مورد پذیرش قرار نگرفته است. رئیس‌جمهور آمریکا لحظه به لحظه بیشتر در باتلاقی که به دست خود ایجاد کرد، فرومی‌رود. مرگ سیاسی ترامپ اگر از مرگ سیاسی زلنسکی دردناک‌تر نباشد، قطعا راحت‌تر نخواهد بود.

نظرات بینندگان
captcha
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات