با همایش ۳۱۳ هزار نفری بسیج ما داریم به سویی حرکت می کنیم که هر ایرانی یک سلاح برای دفاع از میهن حاضر است به دوش بگیرد.

یک قاب عکس از رودریگز
سید محمدعماد اعرابی
بگذارید صادقانه اعتراف کنیم؛ بالاخره یک کشور توانست مسائلش را با آمریکا حل کند؛ تحریمها را بردارد و با مقامات کاخ سفید به توافق برسد.
بیایید از ژانویه ۲۰۲۵ (زمستان ۱۴۰۳) شروع کنیم؛ زمانی که «نیکلاس مادورو» رئیسجمهور وقت ونزوئلا به این فکر افتاد که میشود با دونالد ترامپ معامله کرد. ایدهای شبیه به غربزدگان ایرانی که همان زمان در ایران، ترامپ را تاجری معرفی میکردند که میتوان با او به توافق رسیده و اقتصاد کشور را شکوفا کرد!
تنها چند روز پس از بازگشت ترامپ به کاخ سفید، در ۳۱ ژانویه ۲۰۲۵ مادورو میزبان «ریچارد گرنل» در کاراکاس بود. گرنل بهعنوان فرستاده ویژه ترامپ به ونزوئلا رفته و قرار بود درباره آزادی ۶ زندانی آمریکایی در ونزوئلا گفتوگو کند. البته گفتوگوها فقط به آزادی زندانیان آمریکایی محدود نماند و درباره مسائل دیگری، از جمله تحریمهای آمریکا علیه ونزوئلا نیز مذاکره شد. نیکلاس مادورو پس از دیدار با فرستاده ویژه ترامپ گفت: «در مواردی به توافقهای اولیه رسیدهایم و وقتی به آنها عمل شود، مسائل جدیدی مطرح خواهد شد، امیدواریم توافقهای جدیدی به نفع دو کشور و منطقه حاصل شود.» او خطاب به دونالد ترامپ ادامه داد: «رئیسجمهور دونالد ترامپ! ما اولین قدم را برداشتهایم، امیدواریم که بتواند ادامه یابد. ما دوست داریم که این روند ادامه یابد.»
۶ زندانی آمریکایی در همان سفر آزاد شدند و با ریچارد گرنل به آمریکا بازگشتند، اما علیرغم این اقدام، سخنگوی کاخ سفید تأکید کرد سفر گرنل و آزادی زندانیان «به این معنی نیست که آمریکا، مادورو را بهعنوان رهبر مشروع ونزوئلا به رسمیت میشناسد.» با وجود حسننیتی که رئیسجمهور وقت ونزوئلا نشان داد، آمریکا حتی از اعطای مجوز وعده دادهشدهاش به شرکت نفتی شورون برای فعالیت در ونزوئلا سر باز زد.
حدود هفت ماه بعد، در ۶ سپتامبر ۲۰۲۵ مادورو نامهای برای ترامپ فرستاد. این نامه چهار روز پس از اولین حمله آمریکا به یک قایق ونزوئلایی به بهانه مبارزه با مواد مخدر نوشته شده بود. رئیسجمهور وقت ونزوئلا در نامه دوستانه و تا حدودی ملتمسانه خود خواستار مذاکرات مستقیم با آمریکا شد. او با رد ادعاهای آمریکا مبنی بر نقش ونزوئلا در قاچاق مواد مخدر خطاب به ترامپ نوشت: «رئیسجمهور، امیدوارم که با هم بتوانیم دروغهایی را که روابط ما را لکهدار کردهاند - [روابطی] که باید تاریخی و صلحآمیز باشد - شکست دهیم. «این مسائل و سایر مسائل همیشه برای گفتوگوی مستقیم و صریح» با فرستاده ویژه شما (ریچارد گرنل) برای غلبه بر سر و صدای رسانهها و اخبار جعلی باز خواهد بود.» مادورو در نامه خود علیرغم تجربه ناخوشایند قبلی، کانال «گرنل» را «بینقص» خواند.
به موازات افزایش تهدیدها و فشارهای آمریکا علیه ونزوئلا، مادورو همچنان به دنبال مذاکره و معامله با ترامپ بود. ۲۱ نوامبر ۲۰۲۵ او توانست یک گفتوگوی تلفنی مستقیم با ترامپ داشته باشد؛ گفتوگویی که بیشتر از ۱۵ دقیقه طول نکشید. آنطور که رسانههای آمریکایی همان زمان فاش کردند، مادورو در این گفتوگوی تلفنی پیشنهادهای خیرهکنندهای به ترامپ داده بود. او گفت «حاضر است قدرت را کنار گذاشته و ونزوئلا را ترک کند» به شرطی که از عفو کامل برخوردار باشد و تحریمهای آمریکا علیه خودش، خانوادهاش و بیش از ۱۰۰ مقام ونزوئلایی برداشته شود. مادورو همچنین پیشنهاد داد تا زمان برگزاری انتخابات، معاون اجراییاش یعنی «دلسی رودریگز» دولت انتقالی را اداره کند.
درس اول اینجا بود؛ اگر مقاومت را کنار بگذارید، مطمئن باشید آمریکا دیگر به تسلیم شما هم راضی نمیشود. این همان کاری بود که ساکنان کاخ سفید با رئیسجمهور وقت ونزوئلا کردند. آمریکا همه پیشنهادهای مادورو را که به یک تسلیمنامه شباهت داشت رد کرد؛ دیگر به تماسهای تلفنی کاراکاس پاسخ نداد، حریم هوایی ونزوئلا را بسته اعلام کرد و کمتر از ۶ هفته بعد، در ساعت ۲ بامداد ۳ ژانویه ۲۰۲۶، با یورش به محل اقامت نیکلاس مادورو، او و همسرش را ربود و به آمریکا منتقل کرد.
درس دوم را باید از سرنوشت «دلسی رودریگز»، معاون اجرایی مادورو، یاد گرفت. در پاییز ۲۰۲۵، یعنی درست همان زمانی که مادورو به دنبال کانالی برای معامله با ترامپ میگشت، «دلسی رودریگز» و برادرش «خورخه» (رئیس مجلس ونزوئلا) بیسروصدا در ارتباط با مقامات آمریکایی بودند تا به آنها ثابت کنند میتوانند در غیاب مادورو، ونزوئلا را اداره کنند. روزنامه «میامی هرالد» ۱۶ اکتبر ۲۰۲۵ گزارشی منتشر کرد که نشان میداد دلسی و خورخه رودریگز از طریق واسطههای قطری دستکم دو پیشنهاد را در آوریل و سپتامبر ۲۰۲۵ به مقامات آمریکایی ارائه کردهاند. محور اصلی هر دو پیشنهاد، ادامه حکومت بدون حضور مادورو و گذار مسالمتآمیز و حفظ ثبات سیاسی در ونزوئلا با نقشآفرینی «دلسی رودریگز» بود. «میامی هرالد» در گزارش خود مدعی شد این پیشنهادها با تأیید مادورو ارائه شده است. مقامات کاخ سفید هر دو پیشنهاد را رد کردند، اما طی مبادله پیامها متوجه شدند دلسی رودریگز یک چهره متعصب و سرسخت نسبت به انقلاب بولیواری نیست. حدس آنها تقریباً درست بود؛ دو ماه بعد و پس از تماس تلفنی مادورو و ترامپ، دلسی و خورخه رودریگز این بار مخفیانه و بدون هماهنگی با مادورو، از طریق واسطههای قطری به فکر اثبات خود به مقامات آمریکایی افتادند. به گزارش گاردین در دسامبر ۲۰۲۵، اندکی پیش از ربایش مادورو، دلسی رودریگز از طریق واسطهها به مقامات آمریکایی گفت: «مادورو باید برود و با هر چیزی که بعد از آن پیش بیاید، همکاری میکنم.» اگرچه هرگز حاضر نشد در سرنگونی مادورو نقشی ایفا کند.
البته مقامات آمریکایی فقط بر اساس این سخنان و وعدههای رودریگز به او اعتماد نکردند. شاید لازم باشد به سال ۲۰۱۶ برگردیم؛ زمانی که در ۲۲ دسامبر ۲۰۱۶ شرکت نفتی «سیتگو» (CITGO) بهعنوان زیرمجموعه شرکت دولتی نفت ونزوئلا (PDVSA) ۵۰۰ هزار دلار به کمیته مراسم تحلیف دونالد ترامپ در دولت اول او کمک مالی کرد. بعدها منابع خبری فاش کردند این کمک مالی با هدایت «دلسی رودریگز» که آن زمان وزیر خارجه ونزوئلا بود، انجام شده است. رودریگز میخواست از رهگذر این اقدام، توجه کاخ سفید را برای برقراری رابطه و سرمایهگذاری در صنعت نفت ونزوئلا جلب کند. سال ۲۰۱۷ او سعی کرد از طریق برخی مشاوران سیتگو که سابقه حضور در ستاد تبلیغاتی ترامپ را داشتند، با نمایندگان جمهوریخواه کنگره و شرکت نفتی «اکسون موبیل» آمریکا ارتباط برقرار کند. سال ۲۰۱۸ رودریگز که به معاون اجرایی رئیسجمهور ارتقا یافته و کنترل بخش بزرگی از اقتصاد نفتی ونزوئلا را در دست گرفته بود، همزمان برای بهبود روابط با دولت اول ترامپ، سفر مخفیانه «پیت سشنز» نماینده جمهوریخواه ایالت تگزاس به ونزوئلا و دیدار او با نیکلاس مادورو را سازماندهی کرد. با این حساب، «دلسی رودریگز» چهرهای ناشناخته برای دستگاههای اطلاعاتی و امنیتی آمریکا نبود. بیجهت نبود که سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (CIA) در ارزیابی محرمانه خود به ترامپ اعلام کرد «در صورت از دست رفتن قدرت توسط رهبر ونزوئلا، وفاداران ارشد مادورو، از جمله دلسی رودریگز، معاون رئیسجمهور، در بهترین موقعیت برای حفظ ثبات این کشور هستند.» همین ارزیابی بود که ترامپ را برای ربایش مادورو و سرنگون کردن فقط رأس هرم قدرت در ونزوئلا مصمم کرد و البته پیش از هر چیز به رودریگز فهماند که در صورت سرپیچی، به سرنوشت رئیس سابقش دچار میشود.
«دلسی رودریگز» یکی از چهرههای سرشناس جریان چاوزیسم (Chavismo)، کسی که در فهرست تحریمهای آمریکا و اروپا قرار گرفته بود، فرزند «آنتونیو رودریگز» یکی از قهرمانان انقلاب بولیواری؛ حالا تبدیل به مهرهای برای اجرای سیاستهای آمریکا شده است. آمریکا اما به همین اندازه هم راضی نیست. با روی کار آمدن رودریگز، کاخ سفید به کمترین چیزی که اهمیت داد، حفظ اعتبار و آبروی او نزد افکار عمومی ونزوئلا بود.
آمریکا با رودریگز به توافق رسید، تحریمها علیه او را برداشت و تحریمهای ونزوئلا را هم کاهش داد، اما پول نفت ونزوئلا روانه خزانه کاخ سفید شد. آمریکا کنترل مستقیم بازاریابی، مدیریت درآمد و نظارت عملیاتی بر نفت ونزوئلا را به دست گرفت. ۲۸ می ۲۰۲۶ مدیر فروش شرکت دولتی نفت ونزوئلا (PDVSA) در اطلاعیهای به مشتریان خود اعلام کرد که از این پس پرداختها باید بهطور مستقیم به حسابهایی در وزارت خزانهداری آمریکا واریز شود.
به گزارش نشریه «فایننشالتایمز»، دولت آمریکا از ابتدای سال جاری میلادی تاکنون بیش از ۱۳ میلیارد دلار درآمد از محل فروش نفت ونزوئلا به دست آورده، اما تقریباً هیچ توضیحی درباره سرنوشت این پول ارائه نکرده است.
این در حالی است که ۲۴ ژوئن ۲۰۲۶ دو زلزله ویرانگر خسارتهای جانی و مالی فراوانی روی دست دولت ونزوئلا گذاشت. بیش از ۶۵۰۰ نفر جان باختند و سازمان ملل خسارت واردشده تنها به ساختمانها و زیرساختها را ۳۷ میلیارد دلار برآورد کرد. با وجود این حادثه تلخ، اما آمریکا حاضر نشد هیچ توضیحی درباره پول نفت ونزوئلا و بازگرداندن آن بدهد و در اظهاراتی مضحک از کمک
۳۸۶ میلیون دلاری به ونزوئلا برای امدادرسانی خبر داد!
اندکی بعد، بدون اطلاعرسانی قبلی و در یک توافق جنجالی، آمریکا حق توسعه ۱۷ میدان نفتی ونزوئلا را با سهم ۵۵ درصدی از تولید، به مدت ۱۰۰ سال در اختیار گرفت. چیزی که باعث شد واشنگتن کنترل اکثریت بیش از ۶۵ میلیارد بشکه ذخایر اثباتشده نفت ونزوئلا را به دست آورد. رودریگز حتی موافقت کرد بخشی از ذخایر طلای ونزوئلا به ارزش حدود ۴ میلیارد دلار از انگلستان به آمریکا منتقل شود. با وجود تمام این معاملهها و امتیازاتی که به کاخ سفید داده شد، اما نرخ رشد اقتصادی ونزوئلا در سهماهه نخست سال، پایینترین میزان در پنج سال گذشته بود. پس از ۷ سال، کاراکاس، پایتخت ونزوئلا، قطعی برق را تجربه کرد و مردم ونزوئلا در اعتراض به افزایش خاموشیهای گسترده به خیابان آمدند.
طبق قانون اساسی ونزوئلا، ۳۰ روز پس از خالی شدن جایگاه ریاستجمهوری باید انتخابات برگزار شود، اما با گذشت ۲۶۰ روز هیچ خبری از انتخابات در ونزوئلا نیست و البته دیگر هیچکس هم در کاخ سفید نگران دموکراسی و حق رأی مردم در ونزوئلا نیست! «الیوت آبرامز» که در دولت اول ترامپ بهعنوان فرستاده ویژه در ونزوئلا منصوب شد، به «آسوشیتدپرس» میگوید: «هیچکدام از حرفهای ترامپ نشان نمیدهد که دولتش در حال بررسی گذار سریع از دلسی باشد. هیچکس در مورد انتخابات صحبت نمیکند. اگر [کسانی] فکر میکنند دلسی امور را اداره میکند، کاملاً در اشتباه هستند.»
درسی که از سرنوشت «دلسی رودریگز» باید یاد بگیریم این است که آمریکا با شما معامله میکند، اما در این معامله ثروت ملی، استقلال، آزادی، عزت، آبرو و شرف شما را، همه را با هم میخواهد؛ حتی اگر در ارتباطات مخفیانه برای کاخ سفید خودشیرینی کرده باشید! برخی مسئولان جمهوری اسلامی که هنوز در کنج دلشان تمایلی به معامله با آمریکا احساس میکنند، خوب است علاوه بر قاب عکس «جولانی»، یک قاب عکس از «دلسی رودریگز» را هم پیش چشمان خودشان بگذارند.

بازدارندگی پایدار در سایه اراده ملت مبعوث و جانفدا
سیدعبدالله متولیان
سه زمان، یک تصویر. ۴۶ سال حافظه دفاعی، ۲۰۰ روز ایستادگی و ۳۱۳ هزار نفر حضور سازمانیافته، رزمایشی که نشان داد مهمترین مؤلفه قدرت ایران، نه در انبارها و زرادخانهها که در اراده ملتی است که خود را صاحب سرنوشت خویش میداند. رزمایش بزرگ «جانفدایان ایران» را نمیتوان صرفاً یک اجتماع ۳۱۳ هزارنفری در تهران دانست. آنچه در تهران و همزمان در نقاط مختلف کشور به نمایش درآمد، بخشی از یک واقعیت بزرگتر بود. مردم، همچنان متغیر اصلی قدرت ملی ایراناند و بقای تمدن بزرگ ایرانی اسلامی مدیون و مرهون این مردم است.
عدد ۳۱۳ هزار وقتی در کنار ثبتنام بیش از ۳۱ میلیون نفر در پویش «جانفدا» قرار میگیرد، به یک نشانه اجتماعی تبدیل میشود. این حضور آرمانی ملت ایران نشان میدهد که پدیده «جانفدا» فراتر از یک مراسم مقطعی تعریف شده است. این رزمایش در نقطهای معنادار از تاریخ ایران برگزار شد. در آستانه چهلوششمین سالگرد آغاز دفاع مقدس و پس از گذشت دویستمین شب حضور ملت مبعوث در میدان. به این ترتیب، سه زمان تاریخی در یک قاب قرار گرفتند: ۴۶ سال تجربه دفاع، ۲۰۰ روز آزمون مقاومت و ۳۱۳ هزار حضور سازمانیافته. این تلاقی یک پیام راهبردی دارد: حافظه تاریخی اگر به تابآوری امروز متصل شود و تابآوری نیز به سازمانیافتگی برسد، به سرمایه قدرت ملی و بازدارندگی پایدار تبدیل میشود. از این منظر، جانفدایان نمادی از فرهنگی است که «ایران» را نه صرفاً یک جغرافیا، بلکه خانه یک ملت، حافظ یک تمدن و حامل یک هویت تاریخی میداند، هویتی که در طول قرنها مهاجمانی همچون مغولان را نیز در خود هضم کرده و فرهنگ و زبان و تمدن خود را استمرار بخشیده است.
در محاسبات کلاسیک، از قدرت نظامی، اقتصادی، سیاسی، دیپلماتیک و فناوری بهعنوان مؤلفههای قدرت ملی سخن گفته میشود، اما همه اینها بدون ملت، متغیر اصلی و مستقل قدرت و به عنوان یک پشتوانه اجتماعی پایدار، بخشی از کارآمدی خود را از دست میدهند. رزمایش جانفدایان از همین زاویه قابل خواندن است: مردم، متغیر مستقل و سایر مؤلفههای قدرت، تا حد زیادی متغیرهای وابسته به ظرفیت اجتماعیاند. جامعهای که بتواند در فشار، بحران، جنگ روایتها، تحریم و عملیات شناختی انسجام خود را حفظ کند، صرفاً «تحملکننده بحران» نیست، بلکه بخش مهم و کلیدی ژنراتور و سازوکار تولید قدرت بازدارنده است. از همین رو، تصاویر تهران برای رسانههای جهان فقط تصاویر یک راهپیمایی نبود. رسانههای داخلی بر وحدت، تابآوری و آمادگی ملی تأکید کردند، و، اما رسانهها و مراکز مخالف جمهوری اسلامی نیز چارهای جز اذعان و اعتراف به آثار ماندگار این حضور نداشتند تا جایی که روزنامه معاریو صهیونی نیز با بغض و کینه، ناخواسته زبان به تحسین ملت ایران گشوده و تلویحاً اعتراف میکند که بعد از جنگ اخیر، ملت ایران متحدتر، مقاومتر، قدرتمندتر، جسورتر، شجاعتر و غیرتمندتر در صحنه دفاع از کشور خود حاضر شدهاند. سایر رسانههای جهان حتی در جبهه ائتلاف دشمنان نیز صریحاً و تلویحاً معترفاند که ایرانیان نشان دادند که نسل به نسل پای کار ایران هستند.
در جنگهای نوین، جنگ فقط با موشک و پهپاد پیش نمیرود، بخشی از آن در ذهن، اراده و ادراک ملتها جریان دارد. یکی از اهداف جنگ شناختی، ساختن تصویری از جامعهای خسته، بیاعتماد و بیآینده است. رزمایش جانفدایان، تصویری متفاوت از ظرفیت بسیج اجتماعی ارائه کرد: حضور سازمانیافته اقشار مختلف، جوانان، زنان، پیشکسوتان دفاع مقدس و گروههای اجتماعی مختلف در کنار نمایش بخشی از توانمندیهای بومی. این همان نقطهای است که «مردم» از مخاطب جنگ به یکی از بازیگران قدرت تبدیل میشوند. تمدن ایران نتیجه حضور مردمی است که در بزنگاههای بزرگ، مفهوم دفاع از سرزمین را با خاطره، هویت و فرهنگ خود پیوند میزند. از این منظر حضور جانفدایان، به عنوان ظرفیت پایدار اجتماعی، نماد مؤلفه قدرت ملی برای بقای تمدن ایرانی است؛ و امروز این حضور را باید در امتداد همان زنجیرهای دید که از حافظه دفاع مقدس آغاز شده، از تجربه نزدیک به نیمقرن بحرانها و آزمونها عبور کرده و اکنون در میانه جنگی تازه، خود را در قالبی جدید نشان داده است.
شاید ماندگارترین تصویر این رزمایش همین باشد: ۴۶ سال تجربه، ۲۰۰ روز آزمون و ۳۱۳ هزار حضور. سه حقیقت که کنار هم قرار گرفتند تا یک واقعیت را یادآوری کنند: قدرت ایران فقط آن چیزی نیست که در آسمان و زمین دیده میشود، بخش اعظم آن در اراده جامعهای نهفته است که خود را صاحب این سرزمین، این تاریخ و آینده کشور میداند.

عربستان در باتلاق جنگ علیه ایران
طاهر جمشیدزاده
ریاض به طور چشمگیری خود را در میان تله و دو نقیض مناقشه بین ایالات متحده علیه ایران و انزوای صادرات نفتی قلمداد میکند. حالا بن سلمان ولیعهد عربستان سعودی در حال رصد و ارزیابی مؤلفههایی است که روز به روز کمرنگتر میشوند تا محتاطانه تصمیم بگیرد چه واکنشی در این بحبوحه و اتمسفر حاکم بر خاورمیانه از خویش بروز دهد. در این راستا روزنامه نیویورک تایمز در گزارشی از وضعیت رو به وخامت عربستان در میانه جنگ آمریکایی _صهیونی علیه ایران پرده برداشته و نوشته است در هفتههای اخیر نیروهای انصارالله یمن بارها و بارها به عربستان حمله نمودهاند. حملاتی که توانایی عربستان برای صادرات نفت را تهدید میکند و فشار بر اقتصاد جهانی را در ماه های سپتامبر و اکتبر و نوامبر افزایش خواهد داد؛ولی به گفته دیپلماتهای سابق و کنشگران بینالمللی سپهر سیاست، عدم علاقه و بیمیلی دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا به درگیری با این نیروهای مقاومت یمنی که یک بار آن را تجربه کرده؛ عربستان را بسیار سرخورده و ناامید از آمریکا نموده است. تلاشهای دیپلماتیک ریاض برای تعامل با ایران هم نتایج چندانی در بر نداشته است. نشستی که قرار بود روز دوشنبه میان مقامات ایران، عربستان و سایر کشورهای عربی حوزه خلیج فارس برگزار گردد؛ به ناگاه یکشنبه شب عقب افتاد؛ چرا که گسل عمیق میان مواضع آن ها همچنان بر جای مانده بود. مایک رتنی،سفیر پیشین آمریکا در عربستان درباره وضعیتی که این کشور عربی با آن دست به گریبان شده گفت:” در حال حاضر سعودیها واقعاً سرخورده هستند و از جهاتی این یک شوک استراتژیک برای آن ها است.” معضل عربستان هزینههای سنگینی را برجسته ساخته که جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران بر سراسر خاورمیانه غالب کرده است. از جمله بر کشورهایی که رهبرانشان با این جنگ مخالف بودهاند و بارها برای پایان دادن به آن تلاش کردهاند. در ماههای اولیه این جنگ که ۷ ماه از آن میگذرد؛ عربستان سعودی در مقایسه با همسایگانش نسبتاً از حملات ایران علیه مواضع آمریکایی مصون مانده بود. حالا در حالی که پایانی برای این جنگ متصور نیست.ایران به دنبال اهرم فشار بیشتری در آستانه انتخابات میان دورهای آمریکا در سوم نوامبر ۲۰۲۶ میلادی مصادف با ۱۲ آبان ۱۴۰۵ علیه آمریکا است و عربستان که تا پیش از آن که جنگ جایگاهش را در رنکینگ تغییر دهد؛ بزرگترین صادر کننده نفت جهان بود به هدفی اصلی بدل شده است.تنها در دو هفته سپری شده،عربستان سعودی با حملاتی از سوی نیروهای انصارالله یمن در شرق،جنوب و شمال این کشور مواجه گشته است.روز جمعه گذشته نیروهای مسلح یمن که پیشتر محاصره محمولههای نفتی عربستان در دریای سرخ را اعلام کرده بودند؛ مناطقی را در یک مسیر مهم کشتیرانی جهانی تصرف کردند و نیروهای متعهد عربستان در یمن را به شدت در هم کوبیدند. در همان روز مقامات سعودی مدعی شدند که به دلیل حمله پهپادی یک گروه مقاومت عراقی، ناچار به تعطیلی یک خط لوله حیاتی نفت شدهاند. این در حالی است که این خط لوله پس از آنکه ایران عملاً مسیر تنگه هرمز را تحت کنترل خود درآورده بود؛ این گذرگاه به یک مسیر آلترناتیو و جایگزین و کلیدی برای صادرات نفت عربستان به دریای سرخ بدل شده بود.مقامات و کنشگران سعودی با قاطعیت گفته اند که پادشاهی عربستان میلی به جنگیدن یک تنه با انصارالله یمن ندارد؛ به ویژه به این دلیل که عملیات نظامی پیشین تحت رهبری عربستان علیه این گروه مقاومت به باتلاقی ۱۰ ساله بدل شد و با این اوصاف به نظر میرسد ترامپ هم تمایلی به مداخله و ورود به این ماجرا نداشته باشد.روز شنبه ترامپ در جریان سفر به ایرلند به خبرنگاران مدعی گشت که انصارالله یمن” با ما تماس گرفته اند و نمی خواهند با ما بجنگند.” او با اشاره به عربستان سعودی اضافه کرد “تنها یک کشور وجود دارد که آنها از آن چندان راضی نیستند و ما این مسئله را حل و فصل خواهیم کرد.” اگرچه دورنمای آتی این قضیه بر این مسئله استوار است که پادشاهی سعودی یحتمل برای یافتن راه حلی درخور به اژدهای زرد روی خواهد آورد؛ ولی تلاشهای دیپلماتیک پیشین چین در منطقه به توافقهای صلح پایدار بدل نشده است. چین در سال ۲۰۲۳ میلادی میانجی گر برقراری مجدد روابط میان عربستان و ایران بود؛ هرچند این روابط از آن زمان تا حالا دچار تنش و تزلزل شده است. بنابراین با وضعیت پیش آمده انصارالله یمن به زودی تمام ورودی تنگه باب المندب در دریای سرخ را در اختیار خواهد گرفت که این مسئله علاوه بر تنگه هرمز برای انرژی جهانی معضلات دوچندانی در آستانه پاییز ایجاد خواهد کرد و ایالات متحده مجبور خواهد شد در آستانه انتخابات به یک توافق تازه با ایران یا چیزی مشابه تفاهم اسلام آباد بازگردد.

پیش چشمت داشتی شیشه کبود
مهرداد احمدی شیخانی
حدود ۴۰ سال پیش بود که کارگاه گرافیک شخصی خود را با نام «کبود» راهاندازی کردم و وجه تسمیهاش برمیگشت به نام مسجد کبود تبریز و کاشیکاریهای آن و البته این شعر بسیار زیبا و خیالانگیز جناب ملکالشعرای بهار که «دریا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش/ جنگل کبود و کوه کبود و افق کبود» و همه اینها برایم یک فضای خیالانگیز را تداعی میکرد تا اینکه روزی دوست نازنینم جناب سیدکمال حاجسیدجوادی به دفترم آمد و چای خوردیم و گفتوگویمان گل انداخت و بحث به سمت انتخاب نام کارگاهم رفت و ایشان گفت، البته که این انتخاب نام بسیار شاعرانه و شیرین است ولی داستان را از وجه دیگری هم که حضرت مولانا دیده، میتوان نگریست که «پیش چشمت داشتی شیشه کبود/ زآن سبب عالم کبودت مینمود» و الحق این نیز سخنی بود و چه بسا ما به موضوعی نگاهی داریم، بیالتفات که از پشت کدام شیشه رنگی به جهان نگاه میکنیم و انصاف باید داد که تقریبا همه ما پیش چشممان شیشهای کبود داریم، حالا گیرم رنگش کبود هم نباشد ولی یکجورهایی یک کبودی دیگر و متفاوتی از کبود دیگران است. چند سال پیش در همین روزنامه «شرق» یادداشتی داشتم در تحلیل نگاه عمومی جامعهمان به قرارداد ترکمانچای و اینکه قرارداد ترکمانچای برای جامعه ما همچون زخمی چرکین است که حتی پس از ۲۰۰ سال، از آن خون میچکد و وارد محاوره روزمره شده و هر وقت از تحقیر و حقارت در روابط سخن به میان میآید، میگوییم مثل قرارداد ترکمانچای است. در آن یادداشت سؤالی طرح کرده بودم که این احساس حقارت از قرارداد ترکمانچای به چه سبب است؟ چرا با اینکه در آن قرارداد، برای جنگی که خودمان آغازگرش بودیم و با اینکه قائممقام هشدار داده بود «کشوری که شش کرور عایدات دارد، با کشوری که ۶۰۰ کرور عایدات دارد نمیجنگد» وارد جنگ شدیم و شکست سختی خوردیم و فقط وقتی وارد پیمان صلح شدیم که روسیه تهدید کرد که اگر معاهده صلح نبندید، تهران را هم میگیریم. آنوقت بود که ما وارد مذاکرات شدیم و جالب اینکه توانستیم در آن مذاکرات، بخش بزرگی از خاک کشورمان را که در جنگ از دست داده بودیم، پس بگیریم و لشکریان روسیه را به آنسوی ارس عقب برانیم، ولی جامعه، در عوض اینکه قرارداد ترکمانچای را یک موفقیت دیپلماتیک عظیم بداند، آن را به چشم یک حقارت عظیم نگاه میکند؛ اما چرا؟ یعنی چه توقعی داشتیم؟ توقع داشتیم که بهعنوان یک لشکر شکستخورده که پایتختش هم در آستانه سقوط بود، نه فقط بخش بزرگی از سرزمینهایی که از دست دادیم و نه حتی سرزمینهای شمال ارس، بلکه سنپترزبورگ را هم با مذاکره به دست بیاوریم؟ حالا همه اینها به کنار، بعد از آن، در فکر و ذهن و جامعه و بهخصوص بخش بزرگی از نخبگان و تحصیلکردگان، چنان کینه و نفرتی از روسیه و بعد شوروی و دوباره روسیه شکل گرفته که حتی الان و زیر بمباران آمریکا-اسرائیل، کم ندیدهام تحصیلکردگانی که به شخص خود من میگویند «هرچه بدبختی داریم از روسیه است». اما واقعا چرا چنین میبینیم؟ اگر این همه کینه، از قرارداد ترکمانچای است، که آن قرارداد به نفع ما (بهعنوان یک کشور مطلقا شکستخورده در جنگ) بود.
هیچ تردیدی نیست که باید در سیاست، بهخصوص در سیاست خارجی، همیشه با شک و تردید و بسیار با دقت در ظرایف، به روابط نگاه کرد، ولی این دقت باید در همهجا و نسبت به همه رعایت شود. یعنی نمیشود یکی بگوید من قصدم نابودی تمدن ایرانی است و به این قصد و هدف، عمل کند و این را بنیانی در سیاست و ذهنیت آن طرف که ما را بمباران میکند ندانیم و بعد بگوییم «همه بدبختی ما از آن یکی کشور است». بگذارید به چند مورد اشاره کنم. تمدن چین حدود ۲۰۰ سال پیش از تمدن غرب، صاحب سه ابزار بنیادی استعمارگری (باروت، قطبنما و کشتیهای اقیانوسپیما) بود ولی هیچ سابقه استعمارگری در تاریخ تمدن چین مشاهده نمیشود. در مقابل، تمدن غرب نهتنها دارای سابقه گسترده استعمارگری است، بلکه این تهدید ترامپ که تمدن ایران را نابود میکنم، گزافهگویی یک ذهن بیمار نیست، بلکه تمدن غرب تا قبل از این تهدید روشن، چهار تمدن باستانی دیگر (مصر، آزتک، اینکا و هند) را نابود کرده بود و از هفت تمدن باستانی، فقط دو تمدن دیگر، یعنی تمدن ایران و تمدن چین است که هنوز نابود نکرده و برای همین، تهدید به نابودی تمدن ایران، فقط یک ایده مالیخولیایی نیست، یک مسیر است که تمدن غرب، ۲۰۰۰ سال است که در آن قدم گذاشته و امروز آن بخش از این تمدن که به این مسیر باور دارد است که در رأس قدرت آمریکا و جهان غرب قرار گرفته و میگوید «حالا بعد از ۲۰۰۰ سال میتوانیم کار ایران را یکسره کنیم». اما با وجود این تهدید آشکار، جامعه ما و بهویژه تحصیلکردگانمان، وقتی چند سال پیش طرح توافقنامه راهبردی ۲۵ ساله با چین مطرح شد، بهجد علیهاش شوریدند یا در همه این سالها بدون حتی یک خط مستندات، از تحویل جزایر خلیج فارس به چینیها یا چشمپوشی ایران از حقوق ۵۰درصدی خود در دریاچه خزر میگویند (حقوق ۵۰درصدی؟).
یا درست در همین ایامی که منابع اطلاعاتی غربی از این میگویند که در حمله ایران به پایگاههای آمریکایی، ایران از کمکهای ماهوارهای چین و روسیه بهرهمند بوده و در شورای امنیت و دیگر مجامع و نشستهای بینالمللی مانند جی۲۰، چین به تنهایی یا با همراهی روسیه از حقوق ایران دفاع میکنند، یکی از شناختهشدهترین فعالان سیاسی کشورمان میگوید چین ما را تهدید کرده که یا با آمریکا و عربستان و امارات به توافق برسید و یا دیگر نماینده کشورتان را به چین نفرستید. خب دقیقا این حرف یعنی چه و درست همان زمانی که هم چین و هم روسیه دارند از ایران در شورای امنیت دفاع کرده و قطعنامههایی که آمریکا و اروپا و کشورهای عربی حامی و طراح آناند، وتو میکنند، اینگونه سخنگفتن یک فعال شناختهشده عرصه سیاست و اقتصاد کشور را به چه تعبیر کنیم؟
قطعا و حتما باید به روابط بینالملل با شک و تردید نگاه کرد، ولی یادمان باشد که در این روابط، برای هر کشوری، منافع ملی اولویت دارد، برای ما هم لازم است که همینگونه باشد و به قول آن سخن معروف، «در سیاست رفاقت نداریم، فقط منافع داریم». حالا در این منظر منافع، منفعت ما در همپیمانی با کدامطرف است، آن طرف که میگوید میخواهم تمدن ایرانی را نابود کنم و به عصر حجر بفرستم و این قصد را هم عملیاتی کرده، یا آنطرف که در مقابل این تهدید به ما کمک میکند؟حتی اگر هم بگوییم چنین کمکی را به خاطر منافع خود انجام میدهد، باز هم اینکه بهتر است با کسی همپیمان باشیم که منفعتش در ماندن ایران است و نه آن کسی که منفعتش را در نابودی ایران میداند. یا یکی از همین اهل سیاست که زمانی جایگاهی بلند در کمیسیون امنیت ملی مجلس داشته، بارها و حتی در همین یکی دو روزه میگوید «چین به خاطر منافعش، بین ایران و آمریکا، طرف آمریکا را خواهد گرفت». خب حالا این یعنی چه؟ یعنی تلاش نکنیم که بتوانیم چین را تبدیل به همپیمان خود کنیم؟ یا اینکه نمیتوانیم چین را همپیمان خود کنیم؟ اگر منظور آن اهل سیاست که بسیاری افراد، سخنانش را چون نقل و نبات منتشر میکنند نظر اول باشد که نتیجهاش یعنی باید تسلیم آمریکا شویم، اگر هم منظورش دومی باشد که باز هم باید تسلیم آمریکا شویم. خب چرا مطلب را میپیچانید؟ اگر منظورتان این است که راهی جز تسلیم نداریم، حرف دلتان را بزنید و اگر معتقدید لازم است که تسلیم نشویم، بگویید این لزوم چگونه محقق میشود؟ اینکه بگوییم تا ایران با امارات و عربستان و آمریکا مسائلش را حل نکند، چین فرستاده ما را راه نخواهد داد یا اینکه بگوییم چین بین ایران و آمریکا، آمریکا را انتخاب خواهد کرد، واقعا با چه قصدی گفته میشود؟ و آیا وقتی در عرصه واقعیت، بهرغم آنکه گفته شده بود، چین فرستاده ایران را به شرط حل مسائل با امارات و عربستان و آمریکا میپذیرد، عراقچی به چین رفت و بهرغم آنکه گفته شد، چین بین آمریکا و ایران، طرف آمریکا را میگیرد، چین قطعنامه آمریکا را وتو کرد، یک معنی بیشتر ندارد، سیاست، آن هم سیاست بینالملل، به این سادگیها که این دو استخوان خر کرده عالم سیاست و شاید اقتصاد تصور میکنند نیست. اینکه پیش چشم، شیشه کبود بگیریم، رنگی به جهانی که میبینیم خواهد داد که شاید رنگ واقعی جهان نباشد. هنر سیاست آن نیست که پیشاپیش همهچیز را قطعی و حتمی تصور کنیم و یادمان باشد که در این سیاست، نه رفیق داریم و نه دشمن، فقط منافع داریم و هنر یک سیاستورز آن است که وقتی یک نفر صراحتا میگوید تمدن تو را نابود میکنم، بتواند به رقبای او بفهماند اگر من نابود شوم، نفر بعدی تو هستی، پس منفعت بزرگتر و درازمدت تو در این است که من باشم، که اگر من نباشم، از آن هفت تمدن باستانی فقط شما دوتا خواهید ماند و یک جنگ آخرالزمانی.

محمد کاظم انبارلویی
۱_ایران در میان کشورهای جهان مشهور است دو ارتش دارد.
ده ها هزار نظامی در عمق صدها متری زمین تجهیزات نظامی خود را دپو کرده اند و در دو سازمان رزمی ارتش_سپاه آماده مقابله با هر تجاوزی هستند. هر یک از دو سازمان رزمی برای خود نیروی دریایی، هوایی و زمینی دارند.
این دو ارتش در جنگ دوازده روزه و ۴۰ روزه، یک رکورد تاریخی در نبرد با آمریکا و چهل همپیمان آن، به ویژه رژیم صهیونیستی به جا گذاشتند که در هر دو نبرد دشمن زانو زد و به التماس آتش بس روی آورد.
۲_آنچه جمعه گذشته در تهران و سراسر کشور اتفاق افتاد یک رونمایی و نیز قدرت نمایی از ارتش سوم بود.
قرار بود ۳۱۳ هزار نفر در یک رژه مسلحانه قدرت مردمی بسیج را در مقابله با توطئههای داخلی به نمایش بگذارند.
بیش از نیم میلیون نفر ثبت نام کردند. توزیع سلاح و تجهیز و آمادگی جان فدایان بهت و حیرت ناظران جهانی را برانگیختند.
سازمان بسیج، راهبرد هر ایرانی یک بسیجی را در دستور کار خود دارد. با شهادت رهبر مظلوم انقلاب اسلامی حضرت آیت الله العظمی امام خامنه ای که بعثت دائمی مردم در میادین و خیابان ها کلید خورد، بحث هر ایرانی یک پرچم مطرح شد که در میادین و خیابان ها شاهدیم هر ایرانی که به قرارگاه شبانگاهی می آید، یک پرچم به دوش دارد. با همایش ۳۱۳ هزار نفری بسیج ما داریم به سویی حرکت می کنیم که هر ایرانی یک سلاح برای دفاع از میهن حاضر است به دوش بگیرد.
۳_ضد انقلاب و نیز دشمن متجاوز صهیونی و آمریکایی قرار گذاشته بودند آخر تابستان یک تحرک آشوب طلبانه به عنوان مکمل حملات قبلی دشمن داشته باشند.
با این مانور عظیم حماسی آنها قاعدتا باید به دنبال سوراخ موش باشند.
۴_یک جمع بندی از نبرد دو سال اخیر با دشمن نشان میدهد هر دو طرف با سبدی از گزینه ها در برابر هم آرایش جنگی دارند.
آمریکا برای فرار از تله تشدید جنگ و تعیین تکلیف خود به قول ترامپ در آستانه یک تصمیم گیری بزرگ است. ملت ایران هم برای بازدارندگی تمهیداتی اندیشیده و حتی به اقدام پیش دستانه فکر می کند.
در این میان رونمایی از ارتش سوم در قالب گردان های جان فدا در تعیین تکلیف معادله جنگ حرف آخر را می زند.
۵_۲۰۰ شب حضور مستمر شبانه نشان داد این کنش سیاسی_اجتماعی در برابر تهدید تجاوز خارجی فقط یک میتینگ سیاسی نیست. مانور ۳۱۳ هزار نفری جان فدا نشان داد در یک چشم به هم زدن این آمادگی سیاسی رنگ نظامی میگیرد و هر تهدیدی را در نطفه خفه میکند.
۶_مانور ۳۱۳ هزار نفری جان فدا و تجمعات شبانه ملت ایران یک تیر خلاص به جنگ شناختی و روانی دشمن بود. این پدیده بی نظیر نشان داد کنش های سیاسی ملت ایران دارای پیوست انسجام ملی است.
۶_پروفسور رابرت پیپ میگوید: "من سالها جنگ ایران را شبیه سازی کردم ؛ایران پایان این جنگ هژمون منطقه خواهد بود"
او میگوید: این جنگ، مثل جنگ ویتنام یا افغانستان و ... نیست. هیچ نتیجه ای جز شکست در این جنگ نصیب آمریکا نمی شود.مجموع تحولات جهانی نشان می دهد که سرنوشت این جنگ جز شکست و فروپاشی آمریکا نخواهد بود.

اینقدر جوانگرایی هم خوب نیست آقای قلعهنویی!
سیدمصطفی صابری
روز پنجشنبه نخستین فهرست تیم ملی فوتبال پس از جام جهانی اعلام شد؛ فهرستی متشکل از بازیکنان شاغل در لیگ داخلی، بدون حضور لژیونرها. فهرستی که فارغ از تداخل مقطعی با اردوی تیم ملی امید یا مصدومیت یکی دو مهره، پیش از آنکه یک سیاهه فنی باشد، بیانیهای صریح از محافظهکاری مفرط و ادامهدار کادر فنی است. میتوان به شیوه صفحات و سایتهای ورزشی، خطکش دست گرفت و توانایی فنی فلان مدافع یا غیبت بهمان هافبک را چرتکه انداخت، اما مسئله بنیادین ما نامها نیستند؛ مسئله، استراتژی کلانی است که آینده فوتبال و فراتر از آن، مکانیسم خاطرهسازی جمعی اهالی فوتبال را گروگان نتیجهگرایی مقطعی کرده است. تیم ملی در آستانه یک چرخه حساس سه تا چهار ساله قرار دارد؛ از آزمون جام ملتها تا ماراتن نفسگیر انتخابی و در نهایت جام جهانی ۲۰۳۰. ساختن تیمی برای این افق بلندمدت، نیازمند زمان، هماهنگی ارگانیک، استمرار، درک متقابل و شکلگیری فرهنگ تیمی تازه است؛ عناصری که در یک شب و پیش از سوت تورنمنت تزریق نمیشوند.
چرخه پایانناپذیر بهانهها
سالهاست ترجیعبند صحبت کارشناسان و مسئولان، ضرورت «جوانگرایی» و «تغییر نسل» است. دراگان اسکوچیچ تا حدی تلاش کرد ترمز پیری تیم را بکشد، اما ماجرا به آن کودتای مشهور و بازگشت کارلوس کیروش ختم شد. بعد از جام جهانی قطر، امیر قلعهنویی سکان هدایت را تحویل گرفت و از جام ملتهای قبلی تا امروز، پروژه تغییر نسل را پشت کوهی از وعدهها و بهانهها پنهان ساخته. قلعهنویی نه تنها دست به تغییر نسل ساختاری نزد، بلکه به حداقلهای یک تغییر نسل ملایم و پلکانی هم تن نداده است؛ یعنی حتی تزریق تدریجی چند استعداد جوان به کالبد باتجربهها را هم پیش نبرد.
اول حساسیت جام ملتها بهانه شد، بعد اهمیت انتخابی جام جهانی، بعد هم شوکهای پیرامونی، جنگ و تعطیلی لیگ و در نهایت تیم ملی با یکی از پیرترین ترکیبها روانه جام جهانی ۲۰۲۶ شد. اما جامعه فوتبال منتظر بود پس از جام جهانی، با تکیه بر آیندهنگری، تیم وارد دوران گذار شود تا چهرههای نوپا با کسب تجربه در جام ملتها و مسابقات انتخابی، چند سال کنار هم عرق بریزند و به هماهنگی هویتی و تاکتیکی برای ۲۰۳۰ برسند. اما فهرست اخیر نشان داد که در بر همان پاشنه محافظهکاری میچرخد. در بیشتر پستها عملاً هیچ چهره جوانی با شانس بازی به چشم نمیخورد و معدود دعوتها هم تعجببرانگیز است. حضور بازیکنانی چون میلاد سورگی یا محمودی از همین جنس است؛ محمودی بهرغم تکنیک ناب و استعداد انکارناپذیرش، هنوز حتی در پرسپولیس مهرهای ثابت نبوده و فرصت بازی چندانی پیدا نکرده است. وقتی چنین دعوتهای مقطعی با غیبت چهرههای پرامید لیگ همزمان میشود، شائبه فقدان متر و معیار روشن قوت میگیرد. در نقطه مقابل، نامهای تکراری و پرسابقه نشان میدهند کادر فنی توان خداحافظی با دیروز را ندارد.
نامهایی که نگرانکننده است
وقتی شماره یک سرمربی قطعاً علیرضا بیرانوند است، چرا برای دیدارهای تدارکاتی سنگربانان ذخیره باید همچنان سیدحسین حسینی و پیام نیازمند باشند؟ اگر در بازیهای دوستانه به دروازهبان جوان اعتماد نشود، او در کدام میدان قرار است اتمسفر تیم ملی را تجربه کند؟
از طرفی دعوت از شجاع خلیلزاده ۳۷ ساله و رامین رضاییان ۳۶ ساله چه پیامی برای جوانان مستعد لیگ دارد؟ به فرض که این دو در جام جهانی نمایشی جنگنده ارائه داده باشند و خودشان هم تمایلی به بازنشستگی نشان ندهند؛ وظیفه بازسازی ترکیب برعهده کیست؟ اما عجیبتر از همه، حضور ادامهدار احسان حاجصفی است؛ بازیکنی که در لیگ و جام جهانی کارنامهای به وضوح افتکرده داشت.
اگر قرار است صرفاً به فاکتور «تجربه» متوسل شویم، سوال این است: تا زمانی که او بازی کند چه وقتی نوبت به دیگران میرسد؟ اگر مدافعان چپ نسلهای قبل هم حاضر به ترک پیراهن ملی نبودند، خود حاجصفی در ابتدای دهه هشتاد چطور میتوانست فرصت شکوفایی پیدا کند؟ شاید هم حاجصفی دعوت میشود تا فقط رکورد بازی ملی را بشکند! در این بین دعوت از چهرههایی چون امید نورافکن، محمد نادری و چند مهره مشابه که نقششان از قبل به عنوان تعویضیهای همیشگی تعیین شده، فرصتسوزی آشکار است. این دقایق تعویضی یا بازیهای دوستانه دقیقاً سهم بازیکنان جوانی است که برای شکستن دیوار بیاعتمادی، محتاج همان چند دقیقه حضور در میداناند.فراموش نکنیم نامها صرفاً مصداقاند؛ بحران اصلی، فقدان جوانگرایی، ناتوانی در ریسک و انجماد در گذشته است. فوتبال ایران امروز آینهای از جامعهای است که جوانانش در ساختارهای مختلف احساس انسداد و دیده نشدن میکنند. جامعهای که در لایههای گوناگون با چالشهای معیشتی و فشار روانی دستوپنجه نرم میکند، پیروزی و درخشش زمین چمن را به عنوان یک پالایش روانی جمعی میبیند. اما این «حال خوب اجتماعی» چگونه خلق میشود؟با تیمی پا به سن گذاشته که با چند مصدومیت ساده فرو میریزد و شکستهایش حس رخوت، سرخوردگی و ناامیدی عمومی را تشدید میکند؟ یا با جوانانی باانگیزه که دویدن و جنگیدنشان در میدان، روحیه امید و جسارت را به بدنه جامعه تزریق میکند؟ اعتماد به نسل جوان در فوتبال میتواند اعتمادبهنفس ملی در نسلهای جدید بیافریند.
آقای قلعهنویی! مدارا با نسل گذشته و مسدود کردن شریان ورودی جوانان، شاید چند صباحی یک حاشیه امن کاذب برای نتایج کوتاهمدت دستوپا کند، اما تاریخ فوتبال یادآوری میکند که شجاعت تغییر هزینهدار است، اما هزینه ترس از جوانگرایی، به بنبست کشاندن هویت یک نسل و ناامید کردن یک ملت فوتبالدوست است که این ورزش جای بسیاری از نداشتههایش را پر کرده است.

دانشگاه حلمسئله دال مرکزی گفتمان «جانفدا»
پایتخت ایران، روز درخشان دیگری را پشت سر گذاشت. قابی که جمعه 27 شهریور در خیابانهای تهران نقش بست، تصویر کاملی از میهندوستان با سلایق و دیدگاههای متنوعی بود که یک وجه اشتراک، آنها را گردهم آورده بود؛ ایران، بالندگی و اقتدار آن. آنچه در تهران با عنوان رزمایش «جانفدای ایران» شکل گرفت عصاره حماسهآفرینی یک ملت در دورهای 6 ماهه بود. درواقع امتداد این قاب، گذشتهای تاریخی دارد که هویت آن را تشکیل میدهد و فراتر از یک اجتماع چند هزار نفره، آن را به یک عنصر تعیینکننده در فضای سیاسی بدل میکند.
در بیش از ۲۰۰ روز گذشته، مردم یکی از مهمترین عناصر ایستادگی و عبور کشور از یک دوره دشوار بودهاند و نشان دادند که برخلاف برخی دیدگاهها، نباید قدرت را فقط در تجهیزات نظامی، توان اقتصادی یا ظرفیتهای فناورانه خلاصه کرد. اجتماع ۳۱۳ هزار نفری آدینه با حضور اقشار مختلف مردم بار دیگر نشان داد چگونه «ایران» به نقطه پیوند و چشمپوشی از نگاههای طیفی و فردی تبدیل شده است و شاهکلید انسجام اجتماعی چگونه در حساسترین لحظات تاریخ، این مرزوبوم را در برابر تجاوز آمریکایی - صهیونی و خیالپردازی متوهمانه ترامپ جنایتکار حفظ کرد. این عنصر ارزشمند و این استمرار حضور میدانی شایسته و سزاوار تقدیر، در شرایط کنونی هنوز هم میتواند راهگشا و بازکننده قفلهای بسیاری از چالشها باشد و خاصیت آن را نباید صرفاً به دوران دفاع محدود دانست. از این منظر، «جانفدا» فراتر از حضور در یک رزمایش یا آمادگی برای یک موقعیت نظامی اهمیت مییابد.
در این نگاه جانفدا، پیش از هر چیز، یک مفهوم ملی است برای معرفی هممیهنانی که ایران را مسئله خود میدانند و علاوهبرآن، در هر عرصهای که کشور به آنان نیاز دارد، مسئولیت میپذیرند. این ایده، مفهوم هسته سخت نظام را از یک گروه محدود فراتر میبرد و آن را تا مقیاس جمعیت ۹۰ میلیونی ایران امتداد میدهد؛ استعدادی که میتواند از میدان دفاع و امنیت تا دانشگاه، آزمایشگاه، صنعت، اقتصاد، مدیریت، فرهنگ و عرصه خدمت عمومی گسترش یابد. «جانفدای ایران» میتواند صورتبندی جدیدی از همین هسته سخت باشد؛ بنابراین باید تلاش کرد همانگونه که رهبر شهید ایران اعتقاد داشت، «جانفدا» فراتر از یک عنوان، در قالب یک ظرفیت اجتماعی بزرگ ظاهر شود؛ نه آنکه صرفاً به تصاویر و قابهای ماندگار بسنده کرد. اگر این عنصر ارزشمند در مقاومت ملی به یک فرهنگ عمومی و یک سرمایه سازمانیافته بدل شود، آنگاه میتوان از شکلگیری یک پشتوانه اجتماعی گسترده برای ایران سخن گفت که نهتنها آینده این جغرافیا را واکسینه میکند، بلکه زمینهساز و سرعتبخش پیشرفت هم خواهد شد.
کارگزاران نظام آنگونه که رهبر معظم انقلاب مطالبه کردند، باید زمینه تبدیل مفهوم «جانفدای ایران» به یک گفتمان اثربخش ملی را فراهم کنند. بیتردید دانشگاه هم در این عرصه امکان گسترده و مسئولیت مهمی دارد که باید آن را به منصه ظهور رساند.
دانشگاه محل تبدیل احساس مسئولیت به دانش، دانش به راهحل و راهحل به عمل و کنش است. اگر «جانفدا» قرار است یک مفهوم فراگیر ملی باشد، مسئلهشناسی، تولید علم، تربیت نیروی انسانی، فناوری، نوآوری و حضور مسئولانه در حل مسائل واقعی کشور دانشگاه هم میتواند در این راهبرد جهتدهی شود. استاد، دانشجو، پژوهشگر، تشکل دانشجویی، کارآفرین و فعال اجتماعی، هر یک میتوانند شکل متفاوتی از جانفدایی برای ایران را نمایندگی کنند؛ استادان و محققان در تولید علم و تربیت نسلی آگاه و توانمند، فناوران در تبدیل علم به نسخههای عملی برای عبور از چالشها و دانشجویان در مسئولیتپذیری اجتماعی، هر یک میتوانند سهمی از این مأموریت را بر عهده بگیرند.
اینگونه دانشگاه فقط یک نهاد در دل اجتماع نیست؛ بخشی از سرمایه فکری ایران است که زمینه همکاری میان جریانهای مختلف فکری و تبدیل انرژی اجتماعی به پلههای رشد و پیشرفت فراهم میکند. «جانفدا» در دانشگاه میتواند معنایی بسیار عمیقتری یابد و نسل جدید را با این معنا پرورش دهد که جانفدا بودن برای ایران یعنی هرکس در حوزهای که توانایی و تخصص دارد، سهم خود را در ساختن ایران ادا کند و این حرکت را بخشی از همان دغدغه دفاع از ایران بداند. این دانشگاه است که میتواند با استفاده از قابلیتهای گوناگون خود پیوند بین گروهها، اقشار، دولت و دستگاههای اجرایی و صنایع را مستحکمتر و میان «مردم» و «حکمرانی» رابطهای تازه تعریف کند. بازگشایی دانشگاهها فرصت مناسبی برای تأمل اندیشمندان و پژوهشگران دراینخصوص و اتخاذ تصمیمات راهبردی است. روزهای آغازین سال تحصیلی جدید بهصورت حضوری - که دانشگاهیان دانشگاه آزاد در هفته اخیر از آن استقبال کردند - بازگشت دوره نشاط به دانشگاهی است که در ماههای اخیر فعالیتهای خود را به شکل مجازی دنبال میکرد. نشاط و شادابی و افزایش تخاطب علمی و فرهنگی دانشجویان و استادان سرآغاز بهرهبرداری از موقعیت ممتازی است که بعثت میدانداران خلق کرد و حالا دانشگاه باید هم برای بازآفرینی آن تلاش کند و هم در این برهه نسبت به طمعورزی دشمن حساس باشد.
این اجماع فکری برای همه ایجاد شده که برای عبور از مرحله سخت کنونی، علاوه بر افزایش قدرت و توانمندیهای نظامی، انسجام اجتماعی، دانشگاهی مسئلهمحور، نسلی خلاق، خوشفکر و مسئولیتپذیر و ساخت شبکهای گسترده از افراد دغدغهمند و تواناست که میتواند در کنار رشادت نیروهای مسلح، ایران را از این مرحله به سلامت عبور دهد. پس اگر جانفدای ایران، قرار است یک مفهوم ماندگار باشد، نباید در میدان متوقف بماند؛ باید به دانشگاه، تولید، مدیریت و در یککلام آینده ایران راه پیدا کند. این حضور اجتماعی را باید به مسئولیت گره زد و انگیزه مثالزدنی و زائدالوصف جانفدایان ایران را همچون سرمایهای گرانبها باید به ظرفیت «حل مسئله» تبدیل کرد و در مسیر ساخت «ایران قویتر» به خدمت گرفت.

شعر فارسی؛ محور گفتوگوی اجتماعی و انسجام ملی
یوسف بینا
بیستوهفتم شهریورماه که روز ملی شعر و ادب فارسی است و روزهای پیرامون آن بهطور معمول برنامههایی برای بزرگداشت شعر و شاعران برگزار میشود که این برنامهها بهخودیخود بسیار مفیدند و اگر باشکوه و پرمحتوا باشند میتوانند به رخدادهایی الهامبخش و حتی جریانساز نیز تبدیل شوند. اینجا سخن بر سر چندوچون این برنامهها و بایستههای برگزاری شایستهی آنها نیست بلکه سخن بر سر این نکته است که امروز بیش از هر زمان دیگری از تاریخ ایران باید فراتر از هر برنامه و رویدادی به اهمیت و ارزش ویژه شعر فارسی که مهمترین استوانهی فرهنگ ایرانی است توجه کنیم و از آن بهرهای چنانکه باید و شاید ببریم.
جامعه ایرانی بهویژه در پنج سال اخیر با مسائلی مواجه شده است که هر کدام چنان همه اجزای کشور را درگیر کردهاند که سخنگفتن از آنها گویا بحث در باب بودن یا نبودن یک ملت و مملکت است. در این میان حوادث سال ۱۴۰۱ که نوجوانان و جوانان درگیر بخش مهمی از آن بودند و ماجراهای تلخوشیرین دو جنگ تحمیلی بزرگ که هنوز درگیر آنیم از همه مهمترند؛ اولی به ما نشان داد چقدر در گفتوگوی سالم و سازنده میان نسلهای مختلف ناتوان بودهایم و دومی ثابت کرد لحظهای نباید از هر آنچه به انسجام اجتماعی و اتحاد ملی میانجامد غافل بمانیم.
سخن در این باره بسیار است، اما بیشک یکی از مهمترین سرمایههای فرهنگ ایرانی برای اینکه بهعنوان محور گفتوگوی میاننسلی قرار بگیرد همانا شعر فارسی است که هم نسلهای پیشین به آن علاقهمندند و هم نوجوانان و جوانان مشتاقانه و کنجکاوانه میخواهند از آن بخوانند و بشنوند. چهبسا بزرگترها حرفهای درستی زدهاند و فرزندان نشنیدهاند اما دیدهایم که وقتی سخن از شعر فردوسی و خیام و سعدی و مولوی و حافظ است هر دو نسل با هم نشستهاند و تمرین همدلی و همزبانی کردهاند. همچنین چهبسیار میبینیم که شعرهای ملی و حماسی و اجتماعی و عاشقانه از متن شاهنامه تا همین سرودههای شاعران امروز چقدر در شکلگیری و تقویت یکپارچگی ملی و احساس همسرنوشتی ایرانیان کارایی دارند؛ بهطوری که نمیتوان هیچ عامل دیگری را کاراتر از آن دانست.
اینها در حالی است که میدانیم شاعران بزرگ فارسیزبان ارزشمندترین و مهمترین مایههای فرهنگ و حکمت ایرانی را در عالیترین شکلهای هنری جاودانه ساختهاند و دژ محکمی از ایران فرهنگی ساختهاند که بهاصطلاح امروزیها ژرفای راهبردی و دامنه گسترش آن را در پهنه گیتی بهطور بیمانند و معجزهآسایی تثبیت و تحکیم کرده است. اینک این گوی و این میدان. مسائل ایران روی میز ما ایرانیهاست؛ داشتههای ما نیز در مشت ماست. حیف است از این داشته اعجازگونه در این آوردگاه بودن یا نبودن بهره برنداریم.

گزارش «وطن امروز» از پیامدهای حمله به خط لوله شرق به غرب عربستان و تولد گلوگاههای جدید انرژی
شکست دورزدن هرمز
رضا رحمتی: وقتی یک کشور برای دور زدن یک گلوگاه دریایی، خط لولهای به طول ۱۲۰۰ کیلومتر در دل سرزمین خود میکشد، در واقع فقط نفت را جابهجا نمیکند، بخشی از جغرافیای قدرت را نیز بازطراحی میکند. خط لوله شرق - غرب عربستان، از میدانهای نفتی شرق آن کشور به بندر ینبع در دریای سرخ، دقیقا با چنین منطقی ساخته شده بود: نفتی که پیشتر برای رسیدن به بازارهای جهانی به مسیر خلیج فارس و تنگه هرمز وابسته بود، از خشکی عبور کند و از دریای سرخ به مقصد برسد! اما حملات ۱۰ سپتامبر و تعطیلی موقت این خط، پرسشی فراتر از امنیت یک تأسیسات نفتی را پیش روی منطقه گذاشت: در معماری جدید جنگ و انرژی، گلوگاهها فقط از دریا به خشکی منتقل میشوند؟
پرسش «هرمز دوم هم بسته شد؟» از همین نقطه آغاز شد؛ نه به معنای یکسان بودن تنگه هرمز و خط لوله، بلکه به عنوان یک پرسش درباره آسیبپذیری مسیرهای جایگزین. اگر یک مسیر جدید، بخش بزرگی از جریان انرژی را در خود متمرکز کند، ممکن است به جای حذف ریسک، شکل تازهای از ریسک را ایجاد کند. در این میان، اهمیت موضوع برای ایران فقط در محاسبه قیمت نفت یا میزان صادرات عربستان خلاصه نمیشود. مساله بزرگتر، تغییر ارزش ژئوپلیتیک مسیرهای انتقال انرژی، نقش زیرساختها در بازدارندگی اقتصادی و امکان ظهور معماریهای جدیدی است که در آن، قدرت از کنترل یک نقطه به توانایی حفظ جریان در سراسر یک شبکه منتقل میشود.
وقتی مسیر جایگزین، خود به گلوگاه تبدیل میشود
خط لوله شرق - غرب عربستان که با نام «پترولاین» نیز شناخته میشود، در شرایط عادی یکی از مهمترین ابزارهای ریاض برای کاهش وابستگی صادرات نفت به هرمز است. این خط، نفت میدانهای شرق عربستان را به ینبع در ساحل دریای سرخ میرساند؛ مسیری که به نفتکشها اجازه میدهد بدون عبور از هرمز به شبکه صادراتی دریای سرخ دسترسی یابند. بر اساس گزارش تلویزیون الجزیره قطر در ۱۲ سپتامبر، این خط در ماههای اخیر ۴ تا ۵ میلیون بشکه در روز نفت جابهجا میکرد؛ یعنی معادل ۵ درصد عرضه جهانی نفت. همین ارقام نشان میدهد چرا تعطیلی آن فقط یک حادثه داخلی عربستان نیست، بلکه میتواند بر بازار جهانی انرژی اثر بگذارد.
با این حال، اهمیت راهبردی خط لوله در یک تناقض نهفته است: هرچه نقش آن در دور زدن هرمز بیشتر شود، تمرکز جریان انرژی بر آن نیز اهمیت بیشتری مییابد. اگر صادراتی که پیشتر از مسیر دریایی عبور میکرد، اکنون به یک خط لوله زمینی، مجموعهای از ایستگاههای پمپاژ و یک پایانه دریای سرخ وابسته شود، آسیبپذیری از بین نمیرود، بلکه به مجموعهای جدید از نقاط حساس منتقل میشود. گزارش رویترز در ۱۵ سپتامبر از کاهش محمولههای نفت عربستان به اروپا پس از حملات و جستوجوی خریداران برای منابع جایگزین خبر داد. این تحول، نشان میدهد در اقتصاد انرژی، ظرفیت اسمی یک مسیر با توان واقعی آن برای حفظ جریان صادرات در شرایط بحران تفاوت دارد.
از این منظر، عنوان «هرمز دوم هم بسته شد؟» یک هشدار درباره خطای محاسباتی در طراحی زیرساختهای راهبردی است. مسیر جایگزین، زمانی واقعا جایگزین است که در صورت آسیب دیدن یک بخش، کل شبکه از کار نیفتد. اگر یک خط لوله بزرگ، یک بندر و یک مسیر دریایی مشخص، حلقههای اصلی یک زنجیره باشند، امنیت انرژی همچنان به آسیبپذیری همان زنجیره وابسته خواهد بود. این نکته، فراتر از بحث عربستان، پرسشی برای تمام کشورهای صادرکننده انرژی در منطقه ایجاد میکند: آیا باید به دنبال خط لوله بزرگتر بود یا شبکهای متنوعتر که در آن هیچ نقطه واحدی نتواند جریان انرژی را متوقف کند؟
تصویر بزرگتری که عددهای نفتی نشان میدهد
بازار نفت در روزهای اخیر بهخوبی نشان داده چگونه یک اختلال زیرساختی میتواند به بحران ژئوپلیتیک تبدیل شود. گزارش روزنامه انگلیسی گاردین در ۱۴ سپتامبر، با استناد به تصاویر ماهوارهای و برآوردهای بازار، از آسیب شدید به یکی از تأسیسات خط لوله و احتمال اختلال در انتقال چند میلیون بشکه نفت خبر داد. در همان گزارش، برنت ۳,۴ درصد افزایش یافت و از سطح ۱۰۸ دلار در هر بشکه گذشت. خبرگزاری رویترز نیز ۱۵ سپتامبر از افزایش قیمت برخی محمولههای فیزیکی نفت در اروپا به بالای ۱۳۰ دلار خبر داد، در حالی که قیمت برنت به ۱۱۰ دلار رسیده بود. این تفاوت میان قیمت قراردادهای آتی و محمولههای فیزیکی، نشانهای از فشار بر نفت قابل تحویل در کوتاهمدت است.
نکته مهمتر از خود قیمتها، محدودیت ظرفیت جایگزینی است. اگر بازار جهانی بتواند نفت از دسترفته را بهسرعت از مسیرهای دیگر تأمین کند، شوک قیمت محدودتر خواهد بود. در مقابل، اگر ذخایر، ظرفیت مازاد تولید، بنادر و مسیرهای انتقال همزمان تحت فشار باشند، یک حمله محدود به زیرساخت میتواند اثر بزرگتری پیدا کند.
گزارش ۱۶ سپتامبر/ 25 شهریور خبرگزاری انگلیسی رویترز از افزایش عرضه محمولههای نفت عربستان از طریق بندر صحار عمان و کاهش نسبی قیمت برنت به ۱۰۸ دلار خبر داد. این تحول نشان میدهد انعطاف در مسیرهای انتقال میتواند بخشی از فشار را کاهش دهد اما خودِ نیاز به استفاده از مسیرهای دیگر، اهمیت شبکههای جایگزین را برجسته میکند.
در اینجا باید میان 2 موضوع تفاوت گذاشت: نخست، توان عربستان برای بازگرداندن خط لوله به مدار؛ دوم، توان بازار برای جبران نفتی که بر اثر اختلال از مسیر اصلی خارج شده است. شبکه الجزیره قطر گزارش داده بود در حملهای به یک ایستگاه پمپاژ در آوریل، ظرفیت خط به ۷۰۰ هزار بشکه در روز کاهش یافت و عربستان اعلام کرد 3 روز بعد آن را تعمیر کرده اما درباره آسیبهای اخیر، زمان بازگشت کامل ظرفیت روشن نیست و برآوردهای منتشرشده از چند روز تا چند هفته متفاوت است. بنابراین آنچه اکنون اهمیت دارد نه پیشبینی قطعی مدت تعطیلی، بلکه این واقعیت است که امنیت انرژی به ظرفیت ترمیم و انعطاف عملیاتی نیز وابسته است.
جنگ زیرساختها؛ از میدان نبرد تا زنجیره انتقال
در دهههای گذشته، تحلیل امنیت انرژی غالبا بر حفاظت از میادین نفتی، پالایشگاهها و پایانههای صادراتی متمرکز بود اما تجربه حملات اخیر در منطقه نشان میدهد مسیر انتقال نیز میتواند به اندازه محل تولید اهمیت پیدا کند. خط لوله شرق - غرب در فاصلهای طولانی از شرق تا غرب عربستان امتداد دارد و ایستگاههای پمپاژ و تجهیزات عملیاتی آن در نقاط مختلف پراکندهاند. با این حال، آسیب به بخشهایی از این زنجیره میتواند انتقال نفت را متوقف یا حداقل محدود کند. این همان جایی است که مفهوم «زیرساخت حیاتی» از یک اصطلاح فنی به یک مساله ژئوپلیتیک تبدیل میشود. گزارشهای منتشرشده درباره حمله ۱۰ سپتامبر، از جمله گزارش الجزیره، به اصابت پهپادها در مناطق ریاض و مدینه و آسیب به تأسیسات خط اشاره کردهاند. عربستان اعلام کرد پهپادها از عراق پرتاب شدهاند، بغداد نیز تحقیقاتی را آغاز کرد. با این حال، مسؤولیت نهایی حمله در گزارشهای منتشرشده یکسان نیست و نباید ادعاهای سیاسی درباره عامل حمله را به عنوان واقعیت قطعی پذیرفت.
اهمیت راهبردی این تحول آن است که امنیت انرژی دیگر فقط به توان نظامی کشورها برای حفاظت از مرزها و تأسیسات محدود نمیشود، بلکه به توان آنها برای حفظ کارکرد یک شبکه پیچیده وابسته است. یک خط لوله میتواند از نظر فیزیکی هزاران کیلومتر طول داشته باشد اما اگر تجهیزات کنترلی، ایستگاههای پمپاژ یا پایانههای آن در معرض اختلال قرار گیرد، طول خط بهتنهایی تضمینکننده امنیت نیست. از این منظر، آینده امنیت زیرساختی به موضوعاتی چون پراکندگی تجهیزات، افزونگی عملیاتی، ظرفیت تعمیر سریع، تنوع مسیر و توانایی بازگرداندن جریان در شرایط بحران پیوند میخورد.
این تحول همچنین نشان میدهد چرا جنگ زیرساختها میتواند پیامدهایی فراتر از میدان نبرد داشته باشد. حمله به یک خط لوله، علاوه بر خسارت مستقیم، میتواند بر قراردادهای صادراتی، برنامه پالایشگاهها، هزینه بیمه، قیمت حملونقل و تصمیمات خریداران اثر بگذارد. در نتیجه، زیرساخت انرژی به بخشی از محاسبات بازدارندگی اقتصادی تبدیل میشود.
کشوری که بتواند جریان انرژی خود را در شرایط بحران حفظ کند، از ظرفیت بیشتری برای کاهش فشار اقتصادی برخوردار است، در حالی که کشوری با مسیرهای متمرکز، ممکن است حتی بدون از دست دادن ظرفیت تولید، با اختلال صادرات مواجه شود.
ایران؛ از موقعیت جغرافیایی تا قدرت شبکهای
در این شرایط، تهران با یک پرسش مهم درباره آینده جایگاه خود در معماری انرژی منطقه روبهرو است. موقعیت جغرافیایی ایران در مجاورت خلیج فارس، دریای عمان، آسیای مرکزی و قفقاز، از دیرباز یکی از عناصر مهم محاسبات ژئوپلیتیک بوده اما در معماری جدید انرژی، ارزش جغرافیا فقط به نزدیکی به منابع یا گذرگاههای دریایی وابسته نیست، بلکه به توانایی اتصال مسیرهای مختلف، توسعه زیرساختهای انتقال، ذخیرهسازی، پالایش و سوآپ نیز مربوط میشود. به همین دلیل، منافع ملی را میتوان در قالب یک پرسش راهبردی صورتبندی کرد: آیا ایران میتواند از یک موقعیت جغرافیایی مهم، به یک بازیگر پایدار در شبکه انرژی منطقه تبدیل شود؟
این پرسش نیازمند تفکیک میان ظرفیت بالقوه و واقعیت موجود است. ایران منابع گسترده نفت و گاز، دسترسی به آبهای جنوب و امکان اتصال به بازارهای همسایه را دارد اما تبدیل این ظرفیتها به نقش مؤثر در شبکه انرژی، به سرمایهگذاری، زیرساخت، توافقهای تجاری، امنیت مسیرها و ثبات مقررات نیاز دارد.
از این منظر، توسعه شبکههای انتقال انرژی، ذخیرهسازی و سوآپ میتواند بخشی از یک راهبرد بلندمدت باشد؛ نه به عنوان پاسخی فوری به یک حمله، بلکه به عنوان برنامهای برای کاهش آسیب اقتصادی و افزایش انعطافپذیری در شرایط بحران.
در همین چارچوب، میتوان به اهمیت اتصال شمال و جنوب، توسعه ظرفیتهای انتقال و ایجاد امکان جابهجایی انرژی میان بازارهای مختلف اندیشید. چنین رویکردی، در صورت تحقق، به ایران اجازه میدهد از نقش صرفا تولیدکننده یا صادرکننده فاصله بگیرد و در بخشی از زنجیره انتقال و توزیع انرژی منطقه حضور یابد اما باید تأکید کرد این یک پیشنهاد سیاستی است، نه ادعای وجود یک شبکه آماده یا توان بالفعل برای جایگزینی مسیرهای صادراتی دیگر کشورها.
نکته مهم آن است که منافع ملی ایران در این حوزه نباید صرفا با افزایش صادرات نفت یا افزایش درآمدهای کوتاهمدت سنجیده شود. امنیت جریان انرژی، تنوع بازارها، کاهش وابستگی به یک مسیر واحد، توسعه زیرساختهای داخلی و افزایش ظرفیت همکاری منطقهای، همگی میتواند بخشی از قدرت اقتصادی و ژئوپلیتیک کشور را تشکیل دهد. در این نگاه، قدرت انرژی نه فقط در حجم ذخایر، بلکه در توانایی تبدیل منابع به جریان پایدار، قابل اتکا و متنوع تعریف میشود.
پایان افسانه مسیر امن؛ آغاز رقابت شبکهها
یکی از تصورات رایج در سیاست انرژی این است که با ساخت یک مسیر جایگزین، میتوان یک گلوگاه را از معادله حذف کرد اما تجربه خط لوله شرق - غرب نشان داد مسیر جایگزین، اگر خود به یک نقطه تمرکز تبدیل شود، ممکن است با نوع دیگری از آسیبپذیری روبهرو شود. این به معنای بیفایده بودن خطوط لوله نیست، بلکه به معنای آن است که امنیت آنها باید در سطح شبکهای و نه صرفا در سطح یک پروژه منفرد بررسی شود. یک خط لوله میتواند نقش مهمی در کاهش وابستگی به مسیر دریایی داشته باشد اما همزمان به تجهیزات، بنادر و مسیرهای دیگری وابسته است که باید در محاسبات امنیتی دیده شود.
در اینجا مفهوم «شبکه انرژی بدون نقطه شکست» اهمیت مییابد. چنین شبکهای میتواند شامل چند مسیر انتقال، ظرفیت ذخیرهسازی در نقاط مختلف، پایانههای متعدد، اتصال به حملونقل دریایی و زمینی و امکان تغییر مسیر در شرایط اختلال باشد. هدف این نیست که تمام مسیرها از نظر ظرفیت برابر باشند، بلکه هدف آن است که آسیب به یک بخش، کل جریان را متوقف نکند. این نگاه، امنیت انرژی را از یک موضوع صرفا فنی به موضوعی در حوزه طراحی راهبردی و مدیریت ریسک تبدیل میکند.
برای رژیم سعودی، چنین رویکردی میتواند به معنای ترکیب مسیر شرق - غرب با ظرفیتهای ذخیرهسازی و صادراتی دیگر باشد. گزارش رویترز درباره عرضه بیشتر نفت از طریق بندر صحار عمان، نمونهای از تلاش برای استفاده از مسیرهای دیگر در شرایط اختلال است. این تجربه نشان میدهد حتی کشوری با زیرساختهای گسترده نیز ممکن است در زمان بحران به مسیرهای انعطافپذیرتر نیاز پیدا کند.
برای ایران نیز این بحث میتواند به طراحی سیاستی بلندمدت درباره زیرساختهای انرژی منجر شود. توسعه ظرفیتهای ذخیرهسازی، افزایش تنوع مسیرهای صادراتی، تقویت زیرساختهای پالایش و انتقال و ایجاد امکان همکاری با بازارهای مختلف، از جمله حوزههایی هستند که میتوانند در یک برنامه جامع امنیت انرژی بررسی شوند. چنین برنامهای باید از نگاه واکنشی و حادثهمحور فراتر رود و به این پرسش پاسخ دهد: چگونه میتوان در شرایط بحران، جریان انرژی را حفظ کرد و هزینههای اختلال را کاهش داد.
آینده انرژی؛ قدرتی که از مسیرها عبور میکند
حادثه خط لوله شرق - غرب عربستان، جدا از اینکه تعمیر آن چه زمانی انجام شود و بازار نفت در روزهای آینده چگونه واکنش نشان دهد، یک پیام راهبردی دارد: در معماری جدید انرژی، مسیر انتقال به اندازه منبع انرژی اهمیت یافته است. نفتی که در میدان تولید میشود، تا زمانی که نتواند از مسیر امن و قابل اتکا به بازار برسد، ظرفیت اقتصادی کامل خود را نشان نمیدهد. به همین دلیل، امنیت انرژی آینده به مجموعهای از عوامل وابسته است: تنوع مسیرها، ظرفیت ذخیرهسازی، انعطاف عملیاتی، توان تعمیر، امنیت بنادر و امکان تغییر مقصد در شرایط بحران.
از این منظر، عنوان «هرمز دوم هم بسته شد؟» بیش از آنکه درباره یک خط لوله مشخص باشد، درباره یک منطق ژئوپلیتیک است: آیا میتوان با جابهجایی مسیر، آسیبپذیری را حذف کرد؟ پاسخ این پرسش به طراحی شبکه، پراکندگی زیرساخت و توانایی حفظ جریان بستگی دارد. اگر یک مسیر جایگزین، خود به نقطه تمرکز تبدیل شود، ممکن است بخشی از ریسک را کاهش دهد اما تمام آن را از بین نمیبرد. این نکته در مورد عربستان اهمیت دارد، زیرا خط لوله شرق - غرب در شرایط بحران به یکی از مهمترین مسیرهای انتقال نفت آن کشور تبدیل شده است.
برای ایران، اهمیت این تحول در امکان بازتعریف نقش جغرافیایی کشور در شبکه انرژی منطقه است. تهران میتواند این بحث را نه فقط در چارچوب رقابت بر سر مسیرهای صادراتی، بلکه در قالب توسعه زیرساختهای داخلی، تنوع بازارها، همکاری منطقهای و افزایش انعطافپذیری اقتصادی دنبال کند. چنین رویکردی نیازمند برنامهریزی، سرمایهگذاری و همکاریهای پایدار است و نمیتوان آن را با یک پروژه کوتاهمدت یا یک مسیر واحد تحقق بخشید اما همین تغییر نگاه میتواند مبنای یک راهبرد بلندمدت برای کاهش آسیبپذیری اقتصادی و افزایش ظرفیت مانور کشور باشد.
در نهایت، آینده انرژی منطقه را نباید صرفا با تعداد بشکههای تولیدشده یا طول خطوط لوله سنجید، مساله اصلی این است: چه کشوری میتواند در شرایط بحران، جریان انرژی خود را حفظ کند، مسیرهای مختلف را به هم پیوند دهد و از یک اختلال محدود، بحران گسترده نسازد. خط لوله شرق به غرب عربستان نشان داد مسیر جایگزین، بدون شبکه پشتیبان، ممکن است خود به گلوگاه تبدیل شود. بنابراین شاید پرسش دقیقتر از «هرمز دوم هم بسته شد؟» این باشد: چه کسی در معماری آینده انرژی، توانایی بیشتری برای تغییر مسیر و حفظ جریان خواهد داشت؟ پاسخ به این پرسش، بخشی از رقابت ژئوپلیتیک آینده منطقه را شکل خواهد داد.