با پیشرویهای سریع نیروهای انصارالله به مناطق مجاور تنگه بابالمندب و تصرف چند شهر و جزیره که با عقبنشینی و تسلیم گسترده مزدوران وابسته به عربستان و تحویل تجهیزات و تسلیحات فراوان همراه بود، زمینه حرکت و پیشروی به سمت مأرب، اصلیترین پایگاه نیروهای یمنی وابسته به عربستان نیز فراهم شده است.

این شکستنیهای گردننگیر !
محمد ایمانی
وقتی جنگ به یک ملت شرافتمند تحمیل میشود، دفاع و مقاومت، طبیعیترین اقدام است. لازم نیست انسان حتی مؤمن باشد تا از خاک و جان و مال و خانواده و موجودیتش دفاع کند؛ اگرچه ایمان، نیرویی ممتاز ایجاد میکند. اما اگر دفاع در جنگ، اینقدر بدیهی است، چه چیزی موجب میشود که در اراده مقاومت خلل بیفتد؟ علت، لزوماً در قدرتمندی مهاجم نیست. کارگزاران جبهه خودی هم به علل مختلف میتوانند دچار ضعف شوند یا اجازه دهند این حس، به مردم تزریق شود و اراده آنها بشکند. از این منظر، پدافند غیرعامل، حتی مهمتر از پدافند عامل است. امروز اگر از نظر توان نظامی در موقعیت بازدارندگی مؤثر هستیم، آیا پدافند غیرعامل در حوزه جنگ ترکیبی (بهویژه ابعاد رسانهای، روانی و فرهنگی آن) هم مورد اهتمام مسئولان ذیربط قرار دارد؟
1) این دوگانه، جعلی است که گفته شود: جنگ میخواهید یا صلح؟ معلوم است که جنگ مذموم، و صلح، مطلوب هر ملتی است. اما اگر میخواهید بازدارندگی داشته باشید تا جنگ تحمیل نشود یا دشمن پشیمان شود و به جنگ پایان بدهد، چاره کار، نمایش اراده مقاومت است، نه اظهار ضعف. به تعبیر رهبر شهید انقلاب در تاریخ ۱۲ شهریور ۱۳۹۵: «جنگ تحمیلی به خاطر این اتّفاق افتاد که دشمن در ما احساس ضعف کرد. اگر دشمن بعثی و محرّکینش خاطرجمع نبودند که سرِ چند روز به تهران خواهند رسید -آنها این جوری فکر میکردند- این جنگ انجام نمیگرفت؛ آنها در ما احساس ضعف کردند. احساس ضعف شما، موجب تشویق دشمن به حمله است. این، یک قاعده کلّی است».
2) افتادن در تله جنگ شناختی و عملیات روانی دشمن، یکی از عوامل مهمی است که موجب افزایش تهدیدها، یا حتی شکست در وضعیت برتری در میدان است. گاهی دروغ و تحریفها و توهمات، آنقدر ضریب میخورند و تلقی غالب میشوند که عرصه را بر تدبیر شجاعانه تنگ میکنند و به دشمن ناتوان، چیرگی میبخشند. در جنگ صفین، لشکر شام زودتر رسید و موقعیت برتر میدان را که دسترسی به آب داشت، تصرف کرد. معاویه دستور داد تا آب را به روی لشکر امیرمؤمنان(ع)
ببندند. در این موقعیت، خطبه حماسی امام، موجب تاراندن لشکر شام شد: «قَدِ اسْتَطْعَمُوکُمُ الْقِتَالَ فَأَقِرُّوا عَلَی مَذَلَّةٍ وَ تَأْخِیرِ مَحَلَّةٍ، أَوْ رَوُّوا السُّیُوفَ مِنَ الدَّمَاءِ تَرْوَوْا مِنَ الْمَاءِ، فَالْمَوْتُ فِی حَیَاتِکُمْ مَقْهُورِینَ وَ الْحَیَاةُ فِی مَوْتِکُمْ قَاهِرِینَ. شامیان با بستن آب، شما را به پیکار دعوت کردند. پس، یا به ذلّت بر جای خود بنشینید، و یا شمشیرها را از خون آنها سیراب سازید تا از آب سیراب شوید. پس مرگ، در زندگی توأم با مقهور شدن است، و زندگی، این است که در مرگ، قاهر باشید.» (خطبه ۵۱ نهجالبلاغه)
3) اقدام بعدی معاویه برای مغلوبه کردن روند جنگ و تصاحب موقعیت برتر میدان، نه از جنس عملیات نظامی، بلکه عملیات روانی بود. نامهای به همراه یک تیر و با امضای «مِن عبدالله النّاصح» (از طرف بنده خیرخواه خدا)، به میان لشکر امیرمؤمنان (ع) پرتاب شد و بهسرعت، دستبهدست گشت: «من شما را خبر و هشدار میدهم که معاویه میخواهد فرات را بشکافد و به جانب شما سیل بگشاید تا غرقتان کند، پس خود را بپایید». همزمان، شماری از پیادهنظام شام، کنار آببندِ فرات وانمود کردند که مشغول حفاری هستند. تیر مسموم شایعه چنان اثر کرد که اغلب لشکریان، خواستار جابهجایی شدند. امام فرمود: «آنها نیروی این کار را ندارند و تنها میخواهند شما را بترسانند و از جای بجنبانند.» اما بازیخوردگان گفتند: «به خدا سوگند دارند حفر میکنند و ما اینجا نمیمانیم، تو میخواهی بمانی!» امام فرمود: «رأی و تدبیر مرا تباه میکنید» و غمگنانه، ابیاتی با این مضمون را زمزمه کرد: «اگر اطاعت میشدم، قوم خود را مصون نگاه میداشتم. اما چگونه کار خویش را محکم و استوار کنم، حال آنکه از من میخواهند فرومایگان را پیروی کنم؟» شامیان بلافاصله پس از عقبنشینی لشکر کوفه، موقعیت برتر را تصرف کردند و تازه معلوم شد که لشکر کوفه چه رکبی خورده است.
4) ملت شرافتمند ما، پیروز نبردی است که ترامپ و نتانیاهو بنا داشتند طیّ آن، ایران را سهروزه به زانو درآورند. در این باره، نشریه فارین پالیسی اخیراً اذعان کرد: «این جنگ در مجموع برای واشنگتن، یک فاجعه استراتژیک است. آمریکا با وجود هزینههای بسیار، دستاورد بسیار اندکی داشته و بعضاً، اوضاع بدتر هم شده است. آمریکا تقریباً با هر معیاری، در حال شکست خوردن است». بیعلت نیست که «والاستریت ژورنال» چند هفته قبل نوشت: «در میان تحلیلگران سیاست خارجی آمریکا این اجماع شکل گرفته که ترامپ، شکست حیثیتی خورده است».
اجماع بزرگی در این باره، در محافل غربی پدید آمده است:
- لئون پانهتا (وزیر دفاع سابق/ رئیس اسبق سازمان سیا): این یک راز نیست که آمریکا در بنبستی وحشتناک گرفتار شده و گزینههای بسیار کمی دارد.
- متیو هو، مقام پیشین وزارت خارجه آمریکا: ایران چنان بر تنگه هرمز تسلط دارد که آمریکا نمیتواند او را عقب براند.
- ژنرال دیوید پترائوس (فرمانده سابق سنتکام/ رئیس اسبق سیا): ایران با توسعه پهپادهای پیشرفته و موشکهای دوربرد، معادلات را تغییر داده و پایگاههای ما در خلیج فارس، دیگر قابل استفاده نیستند.
- ژنرال مکنزی، فرمانده سابق سنتکام: سرعت عمل ایران بسیار خارقالعاده شده است. حمله به ۴ پایگاه ما در سه کشور مختلف، تنها ۱۵ دقیقه پس از حملات ما آغاز شد.
- آتلانتیک: ترامپ میخواست هرمز را باز کند، بابالمندب را هم باخت... جنگ علیه ایران، ابرقدرت ۸۰ ساله را به زانو درآورده و در حال فرسایش قدرت آمریکاست. آنچه شگفتآور است، سرعت ناگهانی فرا رسیدن لحظه پایان «عصر آمریکایی» است. حملات ایران توانست بسیاری از تأسیسات آمریکا را از کار بیندازد و اکنون، ایران در حال کنترل تنگه هرمز است.
- ایندیپندنت: ترامپ در جنگ با ایران تحقیر شده و نشان داده که آمریکا، چگونه جنگ بعدی خود را خواهد باخت. پس از شش ماه، جنگ برای ترامپ به یک «شکست تماشایی» تبدیل شده است.
- گاردین: مواضع ترامپ درباره جنگ، از سر استیصال است. با صدها میلیارد دلار هزینه، آمریکا را در گردابی فاجعهبار گرفتار کرده و جبران خسارات فلجکننده، غیرممکن است».
5) کدام محافل و با چه انگیزهای میخواهند ایران قدرتمند را ضعیف بازنمایی بکنند؟ احساس ضعف، صرفاً از واقعیت بیرونی پدید نمیآید. از مأموران دشمن که بگذریم، وضعیت عناصر ضعیفالاراده، امکان دور خوردن از دشمن را فراهم میکند. خداوند متعال در سوره آلعمران و درباره علت این شکنندگی خبر داده است: «إِنَّ الَّذینَ تَوَلَّوا مِنکُم یَومَ التَقَى الجَمعانِ إِنَّما استَزَلَّهُمُ الشَّیطانُ بِبَعضِ ما کَسَبوا وَلَقَد عَفَا اللَّهُ عَنهُم إِنَّ اللَّهَ غَفورٌ حَلیمٌ».
رهبر شهید انقلاب، ۲۵ خرداد ۱۳۹۵، در دیدار مسئولان نظام با اشاره به این آیه، تذکر دادند: «یکی از تأثیرات این است که وقتی انسان مبتلاست به گناه، در یک نقطه حسّاس و بزنگاه کم میآورد. اِنَّ الَّذینَ تَوَلَّوا مِنکُم یَومَ التَقَی الجَمعانِ اِنَّمَا استَزَلَّهُمُ الشَّیطانُ بِبَعضِ ما کَسَبوا. در جنگ اُحد، آن کسانی که نتوانستند طاقت بیاورند و دلشان در هوای غنیمت آنچنان تپید که فراموش کردند چه مسئولیّت حسّاسی بر عهده آنهاست و جنگ پیروز را به جنگ مغلوب تبدیل کردند، اِستَزَلَّهُمُ الشَّیطانُ بِبَعضِ ما کَسَبوا؛ اینها قبلاً خطاهایی انجام دادند، آن خطاها اینجا خودش را نشان داد. یعنی گناه ما موجب میشود که در یک نقطه حسّاس، نتوانیم مقاومت کنیم. خب، ما مسئول کشور هستیم؛ اگر چنانچه کاری بکنیم که نتیجه آن باشد که «اِنَّمَا استَزَلَّهُمُ الشَّیطان» و پایمان بلغزد و نتوانیم طاقت بیاوریم در آنجایی که باید تاب آورد، خطر بزرگی ما را تهدید میکند. مرحله بالاتر و بدتر از این، آن است که ما گاهی خطائی میکنیم، آن خطا موجب میشود که دچار نفاق بشویم؛ یعنی دلمان با زبانمان اختلاف پیدا کند. فَاَعقَبَهُم نِفاقًا فی قُلوبِهِم اِلی یَومِ یَلقَونَهُ بِمآ اَخلَفُوا اللهَ ما وَعَدوه؛ [اگر] انسان با عهد خدایی وفادار نمانَد و تعهّدی را که پیش خدا کرده عمل نکند، موجب میشود که «فَاَعقَبَهُم نِفاقًا فی قُلوبِهِم».
6) رهبر حکیم انقلاب (رضوان الله تعالی علیه)، همچنین ۲۳ خرداد ۱۳۹۰ در دیدار اعضای شورای عالی انقلاب فرهنگی فرمودند: «عقاید و باورها باید در عمق جان مردم ما رسوخ کند. همین عقاید است که ما را به میدان میآورد و در میدان نگه میدارد. این عقاید باید روی رفتارهای ما اثر بگذارد.
جامعه ما باید جامعه گناه نباشد. گناه باید در جامعه روزبهروز کم شود. گناه موجب میشود که نتوانیم در مقابل دشمن بزرگ خودمان -شیطان انس و جن- مقاومت کنیم؛«اِنَّ الَّذینَ تَوَلَّوا مِنکُم یَومَ التَقَی الجَمعانِ اِنَّمَا استَزَلَّهُمُ الشَّیطانُ بِبَعضِ ما کَسَبوا»، یا در آیهی دیگر: «ثُمَّ کَانَ عَاقِبَةَ الَّذِینَ أَسَاءُوا السُّواى أَنْ کَذَّبُوا بِآیَاتِ اللَّهِ». عمل بد، به عدم استقامت در میدان منتهی میشود. عمل بد، به تغییر باورها منتهی میشود. ما تعجب میکنیم گاهی اوقات وقتی میبینیم عقاید افراد دگرگونی پیدا میکند. حالا به عامه مردم و به متن جامعه خیلی کاری ندارم؛ انسان گاهی روی نخبگان نگاه میکند، وقتی یک خرده تفحص میکند، میبیند که مربوط میشود به همین آیه شریفه «انّما اِستَزَلَّهُمُ الشَّیطانُ بِبَعضِ ما کَسَبوا». یک پوسیدگی در دندان به وجود میآید، به آن نمیرسیم، یک وقت میبینیم زیر یک چیز سختی دندان شکست؛ میفهمیم ظاهر خوبی داشته، اما پوک بوده. انسان یک شکستگی های اینجوری را مشاهده میکند. خب، اینها همهاش مربوط به فرهنگ است».
7) پیروزیهای بزرگ ملت ما در جنگ، دنیا را به حیرت واداشته است. اما میتواند ورق برگردد، اگر برخی مدیران، کاهلی کنند، مرعوب یا تطمیع شوند، و یا گرفتار جنگ شناختی و کجفهمی و خطای محاسباتی شده باشند. اینکه برخی مسئولان، امتداد تحرکات دشمن در حوزههای رسانهای، سیاسی و اقتصادی را نبینند، یا معبرهای نفوذ و دستکاری را نبینند، خیانتی بزرگ در میانه جنگ تحمیلی است. فرقی هم نمیکند نسبت به دستکاری در بازار باشد، یا در قبال بمباران رسانهای، هنجارشکنی سازمانیافته و مجال دادن به مهرههای پیاده دشمن. مدیران این بخشها باید پاسخگو شوند که چرا با بیمبالاتی، اجازه چنین معبرگشایی و دسترسی را به عوامل دشمن میدهند تا اقتصاد و امنیت و فرهنگ و افکار عمومی (مقاومت ملت ایران) را زیر ضرب بگیرند؟
8) دشمن، ذات پلید خود را در یک سال و نیم گذشته نشان داد، اما برخی مدیران و مشاوران و تحلیلگران، به علل مختلف همچنان این دشمنی را نمیبینند یا نمیخواهند ببینند. اگر نتوانند خباثت دشمن در میدان نظامی و اقتصادی را انکار کنند، اما دشمنی در لایههای عمیقتر فرهنگی و رسانهای و سیاسی و دیپلماتیک را کتمان میکنند. شهادت امام حسین (ع) به بیداری ولو دیرهنگام تحت عنوان نهضت توابین منتهی شد و شکست نهضت مشروطیت، موجب آن شد که پیشاهنگان بازیخورده اذعان کنند «سرکه ریخیم و شراب شد». اما این چه ارتجاع و انحطاطی عمیقی در برخی عناصر سیاسی است که حتی پس از پایمال شدن برجام، دوبار خیانت آمریکا در وسط مذاکرات و تحمیل دو جنگ، نقض آتشبس و زیر پا گذاشتن تفاهمنامه، و بهویژه شهادت چند هزار شهروند ایرانی علیالخصوص رهبر انقلاب و دولتمردان و دانشمندان و سرداران والامقام، باز هم عبرت نمیگیرند؟
9) رهبر شهید انقلاب، ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۴ در دیدار اعضای ستاد کنگره بزرگداشت شهدای استان سمنان درباره علت خوابزدگی برخی مدیران در مقابل شبیخون فرهنگی فرمودند: «کشور امروز خوشبختانه درگیر جنگ نظامى نیست امّا درگیر جنگ سیاسى است، درگیر جنگ اقتصادى است، درگیر جنگ امنیّتى است و بالاتر از همه، درگیر جنگ فرهنگى است. یعنى این را اگر کسى نداند، خواب خواهد ماند. همین قدر که ندانید دشمن در صدد حمله است و این حمله از کجا و چگونه است، باید مطمئن باشید شکست میخورید؛ باید بدانید که دشمن چه کار میکند... بعضى ها نمیخواهند این را بفهمند، نمیخواهند باور کنند، چون اگر چنانچه باور کنند تکلیف به گردنشان میگذارد؛ بعضى ها هم کشش آن را ندارند. امّا واقعیّت قضیّه این است؛ یعنى امروز هم در زمینه اقتصادى، هم در زمینه فرهنگى، هم در زمینه سیاسى، یک جنگى وجود دارد. «وَ اِنَّ اَخَا الحَربِ الاَرِق»؛ کسى که اهل مبارزه است، بیدار است؛ بعد فرمود: «وَ مَن نامَ لَم یُنَم عَنه»؛ اگر شما در جبهه خوابت بُرد، معنایش این نیست که طرف مقابل هم خوابش برده و او هم غافل است».

رسول سنائیراد
با پیشرویهای سریع نیروهای انصارالله به مناطق مجاور تنگه بابالمندب و تصرف چند شهر و جزیره که با عقبنشینی و تسلیم گسترده مزدوران وابسته به عربستان و تحویل تجهیزات و تسلیحات فراوان همراه بود، زمینه حرکت و پیشروی به سمت مأرب، اصلیترین پایگاه نیروهای یمنی وابسته به عربستان نیز فراهم شده است.
مأرب علاوه بر ارزش نظامی، با مهمترین تأسیسات نفت و گاز یمن ارزش اقتصادی بالایی داشته و تصرف آن منافع و اهمیت راهبردی برای انصارالله دارد. تعداد نیروهای تسلیمشده، و نوع و میزان تسلیحات بهغنیمتدرآمده، در کنار فعالیت اتاقهای جنگ مشترک مزدوران با فرماندهان امریکایی و سعودی و دیدارهای مشترک فرماندهان سعودی با فرماندهان نظامی و اطلاعاتی اسرائیلی که پیش از این عملیات انجام میشد، گویای آمادگی و سازماندهی ارتش ۷۵ هزار نفری مزدوران سعودی برای حمله به مواضع انصارالله و اقدامات مشابه اسرائیل علیه حزبالله لبنان بود. اما انصارالله با اشراف اطلاعاتی و کشف این توطئه کثیف، عملیاتی پیشدستانه، هوشمندانه و غافلگیرانه به اجرا گذاشته و تهدید مشترک عربستان و مزدورانش را به فرصتی راهبردی برای خود تبدیل کرد.
در ادامه حملات موشکی و پهپادی موفق انصارالله علیه تأسیسات و خطوط انتقال نفت و مراکز نظامی و اقتصادی عربستان در عمق به ویژه ریاض، کاخنشینان سعودی را در معرض تهدیدی خطرناک قرار داد و راهبرد یک دههای عربستان برای تضعیف و نابودی انصارالله با اتکا به فشار نظامی- اقتصادی، زمان، پول و بهکارگیری عناصر مزدور و نیابتی را به چالش کشید. کاخنشینان ریاض، برای فراهم کردن شرایط ضدحمله علیه انصارالله و برگرداندن وضعیت به قبل، این بار دست کمک و التماس به سمت امریکا، مصر، ترکیه، سوریه و پاکستان دراز کردند که پیش از این با گشادهدستی پترودلارهای خود را به آنان بخشیده و به توافقات کاغذی آشکار و پنهان آنان برای امنیت خود چشم طمع و امید دوخته بودند. اما امریکایی که تجربه تلخ شکست در برابر انصارالله از حافظه تاریخیشان پاک نشده تنها وعده کمکهای اطلاعاتی و پشتیبانی داده و برای مشارکت و اعزام نیرو به میدان جنگ، محترمانه پاسخ رد دادند. مصریها نیز با نگرانی از گسترش تنش و تهدید منافع و درآمدهای کانال سوئز در نتیجه درگیری با یمنیها، عربستان را به حل مشکل از طریق مذاکره و توافق سیاسی توصیه کردند. جولانی هم با وجود شرمندگی از سخاوت ریاض در قدرتیابی در سوریه، اولویت خود را سازماندهی نیروهای مسلحش برای داخل و عدم تمایل برای قرار گرفتن بهعنوان طرف ثالث در یک جنگ بدون چشمانداز زمانی را اعلام داشت. ترکیه و پاکستان هم با اینکه توافقنامه سهجانبه موسوم به پیمان مکه را با عربستان امضا کردهاند، اما اجرای آن را به بررسی و فراهم شدن مبنای حقوقی آن در سازوکارهای داخلی موکول کردند. برخی خبرها از ارتباطگیری عاصم منیر فرمانده ارتش پاکستان با ایران برای وساطت با انصارالله و درخواست قطع حملات و توقف تنش حکایت میکند.
تمامی این مواضع، تکرار بینتیجه بودن برونسپاری و توان عاریتی برای عرصه مهم و راهبردی امنیت است که عربستان با دادن پایگاه نظامی به امریکا و تأمین هزینههای سنگین راهاندازی و اداره آن و همچنین استخدام مزدوران و عناصر نیابتی بیگانه و پیمانهای کاغذی آن را دنبال میکرد ولی الآن، و در شرایط نیاز، با اینکه التماس برای همراهی و مشارکت به آن اضافه شده است، به داد ارتش سعودی نمیرسند. بدیهی است وقتی رشته پیمان و همکاری پول و منافع باشد، اعتبار و برد آن همان محدوده سود و منافع است و بروز هرگونه تهدید و خطر جدی، موجب گسست و رسیدن به خط پایان و نقض توافق خواهد شد. طرفهایی که پیش از کمکهای سخاوتمندانه و پترودلارهای عربستان متنعم و وعدههای پر و پیمان برای کمک و مشارکت در شرایط جنگ و درگیری داده بودند، امروز با درک قدرت انصارالله در میدان جنگ واقعی، هزینه ورود به جنگ و درگیری با آن، بدون سقف زمانی و بهدور از پوشش سیاسی و حقوقی برای مردم خود و دیگر ملتها را بسیار بالاتر از رد درخواست و حتی نقض عهد به یک همپیمان در معرض آسیب و شکست میدانند. این ماجراها و برخوردها عبرتهایی دارند که اگر مورد توجه قرار بگیرند و در حافظه تاریخی جانمایی شوند، سرمایهای سودمند برای امنیت، منافع و عزت و شرافت ملی فراهم خواهند کرد. هیچگاه امنیت را نمیتوان برونسپاری کرد و از دیگران عاریت گرفت و به پیمانهای نظامی بر پایه پول و سود اعتماد کرد و چشم امید دوخت.

۳ وضعیت پیش روی ترامپ
حسن بهشتی پور
انتخابات میاندورهای مجلس نمایندگان و مجلس سنا آمریکا در ۱۲ آبان ماه آینده برگزار میشود. این انتخابات سیاست رئیسجمهوری آمریکا را تغییر نمی دهد اما آرایش قدرتی سیاسی را در داخل کنگره آمریکا شکل میدهد که دو سال پایانی دولت دونالد ترامپ تحت تاثیر عمیق قرار می دهد. پرسش اصلی فقط این نیست که کدام حزب کرسیهای بیشتری بدست می آورد؛ بلکه پرسش مهمتر آن است که آیا رئیسجمهور با کنگرهای همسو، کنگرهای دوپاره، یا کنگرهای عمدتاً منتقد روبهرو خواهد شد. هر کدام از این سه وضعیت میتواند بر تصویب بودجه، انتصابات، نظارت بر دولت و ظرفیت سیاسی دولت در پروندههای سیاست خارجی از جمله ایران اثر مستقیم دارد.
امروز جمهوریخواهان اکثریت هر دو مجلس را در اختیار دارند اما این برتری بهویژه در مجلس نمایندگان شکننده است. بنابراین حتی جابهجایی محدود کرسیها میتواند کنترل دستورکار قانونگذاری را تغییر دهد. با این همه،در نظام انتخالباتی پیچیده آمریکا تبدیل نارضایتی ملی از دولت به پیروزی انتخاباتی خودکار نیست. زیرا ساختار حوزههای انتخابیه ، ترکیب نامزدها، درصد مشارکت مردم در انتخابات میاندورهای و کیفیت سازمان انتخاباتی در هر ایالت و حوزه انتخابیه ، اهمیت تعیینکنندهای دارند.
تمام ۴۳۵ کرسی مجلس نمایندگان و ۳۵ کرسی سنا در معرض رأیگیریاند؛ ۳۳ کرسی، انتخابات عادیِ مرحله دوم سنا و دو کرسی (فلوریدا و اوهایو)، انتخابات ویژه است. در سنا، جمهوریخواهان ۵۳ کرسی در برابر ۴۷ عضوِ حزب دموکرات دارند. از این رو، دموکراتها برای کنترل سنا به دستکم چهار تغییر خالص نیاز دارند؛ آرایش ۵۰–۵۰، به سبب رأیشکن معاون رئیسجمهور، کنترل را در اختیار جمهوریخواهان نگه میدارد. این واقعیت، نامتقارن بودن مسیر دو حزب را توضیح میدهد. دموکراتها باید افزون بر دفاع از کرسیهای خود در جورجیا، میشیگان، نیوهمپشایر و مینهسوتا، دستکم چهار کرسی جمهوریخواه را تصاحب کنند. در مقابل، جمهوریخواهان با حفظ اکثریت کنونی یا حتی تساوی ۵۰–۵۰ کنترل سنا را نگاه میدارند. برای مقایسه، در مجلس نمایندگان این نامتقارنی برعکس است: با اکثریت حداقلی کنونی جمهوریخواهان (حدود ۲۲۰ کرسی در برابر ۲۱۳ تا ۲۱۵ کرسی دموکرات)، دموکراتها تنها به سه کرسی خالص برای تصاحب اکثریت نیاز دارند.
رأی ریاستجمهوری ۲۰۲۴ در ایالت های مختلف، تنها یکی از شاخصهاست؛ زیرا رأیدهندگان آمریکایی بارها در انتخابات ریاستجمهوری و سنا به احزاب متفآگوست رأی دادهاند. شهرت نامزد، سابقه محلی، نوع رقابت، هزینه تبلیغات و موضوعهای ایالتی میتوانند فاصله معناداری میان دو رأی ایجاد کنند. در این میان ایالت تگزاس همچنان برجستهترین آزمون این نقشه است. نامزد دموکرات، جیمز تالاریکو و کن پکستونِ جمهوریخواه، در رقابتی نزدیک قرار گرفتهاند.
نظرسنجیهای ماههای جولای تا اوایل سپتامبر ۲۰۲۶ در نوسان بودهاند: از برتری ۵ تا ۷ درصدی تالاریکو در نظرسنجیهای اواخر جولای و آگوست (از جمله تگزاس پابلیک اوپینیون ریسرچ و ۲۵۴ لبز)، تا تساوی کامل ۴۷ به ۴۷ در نظرسنجی نیویورکتایمز/سینا در اواخر آگوست، و حتی تساوی ۵۰ به ۵۰ در نظرسنجی آورتون استراتجیز در آغاز سپتامبر. در مقابل، بازارهای پیشبینی مانند Kalshi و Polymarket تا اوایل آگوست همچنان پکستون را با اختلافی نزدیک به ۵۲ تا ۵۳ درصد در جایگاه برتر میدانستند. این شکاف میان نظرسنجیها و بازار پیشبینی خود گواهی است بر اینکه هیچیک از این دو نظرسنجی را نباید بهتنهایی حکم قطعی دانست؛ نظرسنجی معتبر باید همراه با تاریخ اجرا، حجم نمونه، جامعه هدف و خطای نمونهگیری خوانده شود و در ایالتی مانند تگزاس، مشارکت لاتینتباران، رأیدهندگان حومهنشین، استقلالیافتگان و جمهوریخواهان ناراضی، میتواند از میانگین نظرسنجی مهمتر شود.
تغییرات جمعیتی در تگزاس واقعیت دارند اما رابطه آنها با پیروزی دموکراتها خطی نیست. مهاجرت داخلی، ناهمگونی سیاسی لاتینتباران، نرخ ثبتنام و مشارکت و کیفیت نامزدها تعیین میکنند که تغییر جمعیت به تغییر ائتلاف رأی تبدیل شود یا نه. بنابراین بهتر است تگزاس «رقابتیِ بالقوه» توصیف شود، نه ایالتی که پیشاپیش به دموکراتها متمایل شده است

آینده ایران از مدرسه آغاز میشود
رحیم عبادی
آغاز سال تحصیلی فقط بازگشایی دوباره مدارس و شروع کلاسهای درس نیست؛ فرصتی است برای اینکه یک بار دیگر از خود بپرسیم مدرسه قرار است چه انسانی و چه جامعهای را بسازد؟ آموزشوپرورش را نمیتوان صرفا نهادی برای انتقال دانش و تربیت نیروی انسانی مورد نیاز بازار کار دانست. مدرسه، پیش از آنکه محل آموزش علوم و مهارتها باشد، یکی از مهمترین نهادهای اجتماعی برای ساختن انسان و آینده یک کشور است. از همینرو، هنگامی که از کیفیت آموزشوپرورش سخن میگوییم، نباید کیفیت را فقط در نمرات دانشآموزان، قبولی در آزمونها، تعداد مدارس یا حتی کیفیت تدریس خلاصه کنیم. یکی از مهمترین معیارهای کیفیت یک نظام آموزشی، این است که چه اندازه انسانهای مسئول، مشارکتجو، اخلاقمدار و متعهد به جامعه تربیت میکند. این دغدغه برای من، دغدغهای تازه و مناسبتی نیست. در بیش از سه دهه حضور در آموزشوپرورش، بهویژه در حوزه امور پرورشی و مسئولیتهای مختلف مدیریتی تا سطح معاونت وزارت آموزشوپرورش، همواره با این پرسش مواجه بودهام که مدرسه چگونه میتواند از یک نهاد صرفا آموزشی، به نهادی مؤثر در ساختن جامعهای مسئولتر تبدیل شود.
مدرسه؛ تمرینگاه زندگی اجتماعی
کودک در مدرسه فقط ریاضی، علوم، ادبیات یا زبان نمیآموزد؛ او در مدرسه زندگی اجتماعی را تجربه میکند. میآموزد چگونه با دیگری گفتوگو کند، تفاوتها را بپذیرد، حق خود و دیگران را بشناسد، مسئولیت یک کار را بپذیرد، شکست را تجربه کند و دوباره برخیزد و نسبت به رنج و مسائل دیگران و جامعه بیتفاوت نباشد. اینها حاشیه آموزش نیستند؛ خودِ تربیت هستند. اگر دانشآموز سالها در مدرسه درس بخواند اما در پایان مدرسه نسبت به جامعه، محیط زیست، کودکان محروم و سرنوشت کشور خود احساس مسئولیت نکند، باید در مفهوم و کارکرد آموزشوپرورش خود تأمل کنیم. مدرسه خوب، مدرسهای نیست که موفقیت خود را فقط در نمره، قبولی دانشگاه یا اجرای برنامههای رسمی خلاصه کند؛ مدرسه خوب، مدرسهای است که در کنار دانش و مهارت، شهروندی مسئول، اخلاقمدار و مشارکتجو به جامعه تحویل دهد.
مسئولیت اجتماعی شعار نیست، تجربه است
مسئولیت اجتماعی نباید به چند مراسم مناسبتی، برنامه فوقبرنامه یا سخنرانی محدود شود. دانشآموز باید مسئولیت را تجربه کند؛ فرصت داشته باشد تصمیم بگیرد، مشارکت کند، خطا کند، آن را اصلاح کند و نتیجه عمل خود را ببیند. شورای دانشآموزی اگر صرفا تشکلی تشریفاتی باشد، تجربه واقعی مشارکت اجتماعی ایجاد نمیکند؛ اما اگر دانشآموز در بخشی از امور مدرسه واقعا صاحب نقش و اختیار باشد، مدرسه به نخستین میدان تجربه شهروندی او تبدیل خواهد شد. از این منظر، باید از آموزش مسئولیت به سمت تجربه مسئولیت حرکت کنیم.
مدیر و معلم؛ الگوهای مسئولیت اجتماعی
مدیر مدرسه فقط مدیر ساختمان، نیروی انسانی و برنامه هفتگی نیست؛ او معمار فرهنگ مدرسه است. مدیری که به گفتوگو، مشارکت، عدالت، احترام، شفافیت و کرامت انسانی باور دارد، این ارزشها را در فضای مدرسه جاری میکند. از اینرو، توانمندسازی مدیران مدارس برای رهبری تربیتی و اجتماعی باید یکی از اولویتهای آموزشوپرورش باشد. در کنار مدیر، معلم مهمترین الگوی رفتاری دانشآموز است. دانشآموز بیش از آنکه از سخنان معلم بیاموزد، از رفتار او میآموزد. معلمی که عدالت را رعایت میکند، به دانشآموز ضعیفتر فرصت میدهد، با تفاوتها محترمانه برخورد میکند و نسبت به مسائل جامعه بیتفاوت نیست، بدون سخنرانی، درس مسئولیت اجتماعی میدهد.
بنابراین، اعتماد به معلم، احترام به جایگاه حرفهای او و فراهمکردن زمینه رشد حرفهایاش، تنها یک مطالبه آموزشی نیست؛ سرمایهگذاری برای آینده اجتماعی کشور است.
دانشآموز موضوع تربیت نیست، شریک تربیت است
یکی از تغییرات مهم در نگاه ما به آموزشوپرورش، تغییر نگاه به دانشآموز است. دانشآموز نباید صرفا «موضوع تربیت» باشد؛ او باید شریک فرایند تربیت باشد. باید به او اعتماد کنیم، مسئولیت بدهیم و فرصت مشارکت فراهم کنیم. فعالیتهای داوطلبانه، پروژههای محیطزیستی، کمک به دانشآموزان کمبرخوردار، مشارکت در حل مسائل مدرسه و فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی، میتوانند مسئولیت اجتماعی را از یک مفهوم ذهنی به یک تجربه واقعی تبدیل کنند. مسئولیت اجتماعی از همین تجربههای کوچک آغاز میشود.
خانواده و جامعه شریک مدرسهاند
مدرسه بهتنهایی قادر به انجام این مأموریت نیست. مسئولیت اجتماعی زمانی به فرهنگ تبدیل میشود که خانه، مدرسه و جامعه پیامهای هماهنگ و مکملی به نسل جدید منتقل کنند. مدرسه نباید جزیرهای جدا از جامعه باشد. خانواده باید شریک تربیت باشد و مدرسه باید با محله و جامعه ارتباط برقرار کند. مسائل واقعی جامعه میتوانند به فرصتهایی برای یادگیری، مشارکت و مسئولیتپذیری دانشآموزان تبدیل شوند.
آموزشوپرورش و بازسازی سرمایه اجتماعی
جامعه ایران بیش از هر زمان دیگری به سرمایههای انسانی و اجتماعی خود نیاز دارد. اعتماد، همدلی، مشارکت، گفتوگو، همکاری و احساس تعلق، سرمایههایی هستند که بدون آنها توسعه پایدار دشوار خواهد بود. مدرسه یکی از معدود نهادهایی است که میتواند این سرمایهها را از دوران کودکی و نوجوانی شکل دهد. بنابراین سرمایهگذاری در آموزشوپرورش فقط سرمایهگذاری برای آینده اقتصاد نیست؛ سرمایهگذاری برای آینده جامعه و انسجام اجتماعی کشور است. هر دانشآموز مسئول، یک سرمایه اجتماعی است؛ هر معلم مسئول و اخلاقمدار نیز سرمایهای اجتماعی است و هر مدرسهای که اعتماد، گفتوگو و مشارکت را تمرین میکند، در حال ساختن بخشی از آینده ایران است.
سخن پایانی
اکنون که مدارس بار دیگر درهای خود را به روی میلیونها کودک و نوجوان این سرزمین میگشایند، شاید مناسب باشد یک بار دیگر از خود بپرسیم میخواهیم از مدرسه چه انسانی بیرون بیاید؟ انسانی که فقط پاسخ درست آزمونها را میداند؟ یا انسانی که میداند در برابر خود، دیگری، جامعه و آینده مسئول است؟ پس از بیش از چهار دهه حضور در آموزشوپرورش، از نزدیک آموختهام که هیچ اصلاح پایداری بدون اعتماد به معلم، توانمندسازی مدیر، مشارکت دانشآموز و همراهی خانواده و جامعه امکانپذیر نیست. امروز بیش از همیشه به مدرسهای نیاز داریم که نهفقط دانشآموز دانا، بلکه انسان مسئول تربیت کند؛ زیرا آینده ایران را تنها دانایان نخواهند ساخت؛ آینده ایران را انسانهای مسئول خواهند ساخت.

پیمان مکه؛همگرایی انفعالی یا دکترین نوین منطقهای؟
حنیف غفاری
تحولات پرشتاب و معادلات پیچیده غرب آسیا، بار دیگر بازآرایی ائتلافهای منطقهای را به صدر کانونهای توجه رسانهها و تحلیلگران سیاسی کشانده است. در این میان، اعلام توافق سهجانبه میان عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان موسوم به «پیمان مکه»، بهعنوان نقطه عطفی در ایجاد پیوندهای نوین امنیتی بازنمایی شد؛ رویدادی که اگرچه در لایه ظاهری و مانورهای رسانهای پرطمطراق جلوه میکند، اما در ترازوی واقعگرایی سیاسی، با چالشها و شکافهای ساختاری عمیقی دستبهگریبان است.
در ادبیات روابط بینالملل، هر پیمان نظامی و امنیتی پایدار زمانی متولد میشود و تداوم مییابد که یا بر پایه «دفع یک تهدید عینی و مشترک» بنا شده باشد یا بتواند «منافع عملیاتی ملموسی» را برای همه اضلاع خود تضمین کند. با بررسی اولویتهای استراتژیک ریاض، آنکارا و اسلامآباد، بهروشنی درمییابیم که هیچیک از این دو پیششرط حیاتی در پیمان مکه محقق نشده است. کانونهای تمرکز امنیتی پاکستان در تنشهای سنتی با هند و بحرانهای مرزی با طالبان در افغانستان ریشه دارد؛ مسائلی که بههیچوجه اولویت ترکیه یا عربستان نیست و این دو کشور به دلیل ملاحظات اقتصادی و دیپلماتیک با دهلینو و کابل، هرگز وارد چنین منازعاتی نخواهند شد. در نقطه مقابل، دغدغههای امنیتی ترکیه در پرونده کردی، مناقشات شرق مدیترانه و تنشهای مرزی با یونان متمرکز است؛ حوزهای که اسلامآباد و ریاض نه توان لجستیکی مداخله در آن را دارند و نه انگیزهای برای درافتادن با بلوکهای غربی. از سوی دیگر، اولویت کلیدی عربستان حفاظت از پروژههای بلندپروازانه اقتصادی مانند نئوم و مصونسازی شریانهای نفتی است که ماهیتی کاملاً متفاوت با چالشهای دو ضلع دیگر دارد. این ناهمگونی بنیادین در ادراک تهدیدات نشان میدهد پیمان مکه بر بستری شکننده و فارغ از پشتوانههای پیونددهنده عملیاتی متولد شده است.
از همین رو، کارکرد محوری این پیمان را باید پیش از آنکه ناظر بر یک اتحاد تسلیحاتی کارآمد باشد، در سطح دیپلماسی عمومی و نمایشهای ادراکی بازخوانی کرد.
عربستان سعودی با نظام پادشاهی متمرکز، پاکستان با تکیه بر ساختار امنیتی-نظامی ارتش و ترکیه با فضای متغیر حزبی و انتخاباتی، سه الگوی حکمرانی ناهمگون هستند که هرگونه تغییرات سیاسی در آنها میتواند معادلات توافق را دگرگون سازد. انتخاب مکانی نمادین همچون مکه مکرمه و بهرهگیری از ادبیات وحدتگرایانه، تلاشی هوشمندانه برای بازتعریف وزن ژئوپلیتیک و اطمینانبخشی روانی به سرمایهگذاران خارجی در شرایط گذار است، نه ایجاد یک اتاق جنگ مشترک با یگانهای عملیاتی یکپارچه.
ریشه شکلگیری این ائتلاف را نباید در یک نبوغ ایجابی، بلکه در نوعی «همگرایی انفعالی و واکنشی» جستوجو کرد. دههها اتکای مطلق به چتر امنیتی ایالات متحده، نقصی ساختاری در دکترین دفاعی این پایتختها پدید آورد؛ اما با تغییر موازنهها و آشکار شدن ناکارآمدی رویکردهای واشنگتن در مدیریت بحرانها، این تصویر حفاظتی دچار فروپاشی شد. محاسبه پیشین حاکی از آن بود که حضور گسترده نظامی آمریکا میتواند بازدارندگی نامحدودی ایجاد کند؛ اما تابآوری ساختاری جمهوری اسلامی ایران و دیگر اضلاع جبهه مقاومت و اشراف راهبردی آنها بر عمق ژئوپلیتیک منطقه، پوچی این محاسبات را عیان ساخت .این واقعیت، ثابت کرد که آمریکا دیگر توان و اراده تضمین قطعی امنیت متحدانش را ندارد. از این رو، دولتهای محافظهکار منطقه که بهشدت ریسکگریز هستند، برای جبران احساس تنهایی و خلأ امنیتی واشنگتن، به سمت راهبردهای جبرانی و خرید حامی روی آوردهاند؛ پدیدهای که واشنگتن نیز با واگذاری صوری مسئولیتها به بازیگران محلی، آن را نه بهمثابه عقبنشینی ناگزیر، بلکه در پوشش یک خروج مدیریتشده از خاورمیانه ترویج میکند.
در برابر چنین ترتیبات نوظهوری، دستگاه محاسباتی و دیپلماسی جمهوری اسلامی ایران باید با نگاهی واقعبینانه و چندوجهی عمل کند. تهران با ایستادگی بر موضع اصولی خود، همواره از ایده بنیادین تأمین امنیت منطقه به دست بازیگران بومی استقبال میکند، اما در عین حال با دیپلماسی فعال، مانع از تبدیل شدن این ائتلافهای نامتقارن و شکننده به اهرمهای ضدامنیتی خواهد شد. کلید مدیریت این فضا، سوق دادن سازوکارهای بومی به سمت بازدارندگی در برابر کانونهای واقعی بحران و در راس آنها واشنگتن و تل آویو می باشد.

نان در دست چهار شرکت نامرئی
نان روی سفره ما، پیش از آنکه به دست کشاورز برسد، از اتاقهای قدرت غرب عبور میکند. اما این سلطه ترک برداشته است؛ نظم تازهای در حال تولد است و ایران یا بازیگر آن خواهد بود، یا قربانی گرسنه آن.
1. غذایی که هر روز مصرف میکنیم، پیش از رسیدن به خانه از شبکهای پنهان و قدرتمند عبور میکند. این شبکه نه در مزرعه، بلکه در اتاقهای معامله و مراکز تصمیمگیری شرکتهای چندملیتی شکل میگیرد. این ادعا نه اغراق است و نه توطئهاندیشی؛ گزارشهای آکسفام و نهادهای تجارت جهانی از تمرکز بیسابقه قدرت در بازار غلات خبر میدهند. امنیت غذایی جهان دیگر فقط در دست کشاورزان نیست؛ بخش بزرگی از آن در اختیار چهار غول تجاری، یعنی ADM، بونج، کارگیل و لوئیس دریفوس، قرار دارد. بر اساس برآوردهای مختلف، این چهار شرکت بین ۶۰ تا ۹۰ درصد تجارت جهانی غلات و دانههای روغنی را کنترل میکنند. این شرکتها آنقدر بیسروصدا کار میکنند که برخلاف اپل یا اگزون، حتی یک برند شناختهشده برای مصرفکننده عادی ندارند و دقیقاً همین گمنامی عامدانه، ابزار قدرت آنهاست.
2. این سلطه محصول یک تصادف تاریخی نیست؛ محصول یک معماری صدوشصتساله است. بورس غلات «شیکاگو» از سال ۱۸۴۸ پایه قیمتگذاری جهانی گندم و ذرت را ریخت. بعد از پایان جنگ داخلی آمریکا در ۱۸۶۵، ماشین کشاورزی صنعتی آمریکا برای نخستینبار به بازارهای صادراتی چشم دوخت.
این روند با نظام «برتون وودز» در ۱۹۴۴(که دلار را محور تجارت جهانی کرد) و با طرح مارشال در ۱۹۴۸ به بلوغ رسید. غذا، مثل نفت، به یک سلاح ژئوپلیتیک تبدیل شد. ستون فقرات این نظام (دلار و بورس شیکاگو) آمریکایی است. این خودش باید برای ما زنگ خطر باشد. صرف داشتن یک بازیگر بومی در بازار، بدون تغییر زیرساخت ارزی و لجستیکی، هیچ استقلالی نمیآورد.
3- اما این نظم بهظاهر ابدی، از یک نقطه ترک برداشت؛ برزیل. تا اواسط دهه ۲۰۰۰، آمریکا با اقتدار حدود ۶۰ تا ۶۷ درصد از صادرات جهانی ذرت را در اختیار داشت و برزیل تنها ۶ تا ۸ درصد. برزیل نخستینبار در سال زراعی ۲۰۱۲-۲۰۱۳(همزمان با یکی از شدیدترین خشکسالیهای تاریخ آمریکا) برای چند ماه از آمریکا پیشی گرفت؛ اتفاقی که وقتنگارها آن را «حادثه» خواندند. اما برزیل به خانه اول بازنگشت؛ برعکس، توفانی شد. بهطوریکه در سال ۲۰۲۳ برزیل نزدیک به ۳۰ درصد از بازار جهانی صادرات ذرت را در دست گرفت، درحالیکه آمریکا حدود ۲۳ درصد سقوط کرد. صادرات برزیل در همین بازه، از ۲۰۰۴ تا ۲۰۲۳، یازده برابر رشد کرد. این دیگر یک نوسان فصلی نیست؛ جابهجایی ساختاری مرکز ثقل کشاورزی جهان از آمریکای شمالی به آمریکای جنوبی است. غولهای جنوب جهانی دارند بلند میشوند و بازیگر واقعی این نظم تازه، چین است.
4- چینی که تا پیش از سال ۲۰۰۰ فقط یک خریدار حاشیهای بود (بدون قدرت لجستیک، بدون قدرت قیمتگذاری) از سپتامبر ۲۰۱۳، با اعلام طرح «یک کمربند، یک جاده» توسط شی جینپینگ، خودش را از خریدار به معمار زنجیره تأمین بدل کرد. راهبرد چین ساده اما ویرانگر برای نظم قدیم است. بهجای خرید نقطهای در بورس، قرارداد بلندمدت ده تا دوازدهساله میبندد؛ بهجای اتکا به دریا، به ریل روی میآورد و بهجای شرکتهای خصوصی غربی، غولهای دولتی مثل «چنگتونگ» را وارد میدان میکند.
چین برای کنترل مستقیم زنجیره، دست به تملک و اجاره زمین کشاورزی در خارج از مرزهایش زده است. چین امروز نزدیک به ۱۸۰ هزار هکتار نیشکر در برزیل، ۱۷ پروژه در آفریقای جنوبی به وسعت ۴۶۳ هزار هکتار و ۱۰ پروژه در جنوب شرق آسیا به مساحت ۲.۵ میلیون هکتار را در اختیار دارد. کنار تملک مستقیم، مدل «کشاورزی قراردادی» را هم به کار گرفته است. محصول کشاورز محلی را برای سه تا ده سال پیشخرید میکند و خودش آن را به بازار مقصد میبرد؛ مدلی که ریسک تولید را به کشاورز محلی منتقل میکند و سود بازار جهانی را برای چین نگه میدارد.
5- نماد این نظم تازه، «کریدور زمینی جدید غلات» (New Land Grain Corridor) است؛ پروژهای که از سال ۲۰۱۴ در مرز چین و روسیه کلید خورد و امروز رسماً به آن «نخستین ترمینال ریلی تخصصی غلات جهان» گفته میشود. هدف: کشت ۳۲ میلیون هکتار زمین بایر در اورال، سیبری و خاور دور روسیه، با برنامه رسیدن به تولید ۳۰ میلیون تن تا ۲۰۲۵، ۶۰ میلیون تن تا ۲۰۳۰ و ۹۰ میلیون تن تا ۲۰۳۵ که بیش از ۷۰ میلیون تن آن مستقیماً به «کشورهای دوست» صادر خواهد شد.
پشت این پروژه یکی از بزرگترین قراردادهای تجارت غلات تاریخ ایستاده است. توافقی که در اکتبر ۲۰۲۳ میان شرکت دولتی روسی و غول دولتی چینی «چنگتونگ» امضا شد، به ارزش ۲.۵ تریلیون روبل (نزدیک به ۲۵.۸ میلیارد دلار)، برای تأمین ۷۰ میلیون تن غله طی دوازده سال؛ نه با دلار، بلکه با ارزهای ملی. ستون فقرات لجستیکی این پروژه، ترمینال مرزی زابایکالسک است؛ با ظرفیت رسمی ۸ میلیون تن در سال (قابلارتقا تا ۱۶ میلیون تن) که با ناوگان اختصاصی بیش از ۲۲ هزار کانتینر ویژه غله، همزمان در دو مسیر رفتوبرگشت بار جابهجا میکند؛ یعنی هیچ قطاری خالی برنمیگردد.
نکتهای که باید ایران را از خواب بیدار کند این است که طبق اسناد رسمی همین پروژه، هابهای مشابه برای مرز ایران و ترکمنستان از پیش برنامهریزی شدهاند. یعنی چین و روسیه، سهم منطقه ما را از این نظم تازه از قبل روی نقشه گذاشتهاند؛ سؤال این است که آیا ایران سر میز مینشیند، یا این سهم را امارات و ترکیه برمیدارند.
6- اینجا به خودمان میرسیم و عددها نگرانکننده است. حدود ۷۰ درصد واردات کالای اساسی ایران از مسیر دریای عمان انجام میشود و تنها نزدیک به ۱۰ درصد از مسیر زمینی همسایگان تأمین میشود. از نظر تسویه ارزی، حدود ۸۰ درصد تجارت ما همچنان به نظام غربی گره خورده است و نزدیک به ۶۰ درصد تسویه در امارات و مابقی در اروپا و ترکیه. تلختر اینکه اگر وارداتی هم از روسیه انجام میشود بخش عمده این واردات ما با منشأ روسیه، نه مستقیم، بلکه از طریق شرکتهای اماراتی واسطه، خریداری و ارز آن تسویه میشود، یعنی ما هزینه واسطهگری میپردازیم تا کالای روسی را دوباره از دروازه امارات وارد کنیم. این یعنی امنیت غذایی ما، گروگان ثبات سیاسی امارات و نظام دلاری شده است. از نظر آمایش سرزمینی هم یک تناقض ساختاری داریم. نزدیک به ۷۰ درصد مصرف دامی و انسانی کشور در نیمه شمالی رخ میدهد، اما بخش عمده تأمین آن از طریق بنادر جنوب کشور صورت میگیرد. دریای کاسپین هم راهحل نیست. کشتیهای سههزارتنی آن توان رقابت با ناوگان ۴۰ هزارتنی آبهای آزاد را ندارند و تراز آبی آن هم رو به افت است. راهحل واقعی، ریل است؛ واردات از شمالشرق، از اینچهبرون، سرخس و امیرآباد. خبر خوب این است که اولین گامها برداشته شده. قراردادی با منطقه آزاد سرخس برای ساخت پایانهای مشابه زابایکالسک و توافقی با تاتارستان روسیه برای خرید مستقیم مازاد تولید. اگر این مسیر جدی گرفته شود، ایران میتواند بخش قابلتوجهی از نیاز وارداتی خود را از این کریدور مستقیم و با ارز ملی تأمین کند؛ بدون واسطه امارات، بدون وابستگی کامل به دلار.
7- این پنجره، ابدی نیست. تاریخ ۱۶۰ ساله تجارت غلات یک حقیقت بیرحم را فریاد میزند. هیچ امپراتوری اقتصادی ابدی نیست. سلطه یکقرنه آمریکا بر سفره جهان، زیر فشار ظهور برزیل و چین ترک برداشته و نظم تازهای در حال شکلگیری است. چین و روسیه سهم خاورمیانه را از همین حالا روی نقشه خود علامت زدهاند. اگر ایران امروز وارد این میدان نشود، فردا نهفقط سهمی از این کریدور، بلکه اختیار بخشی از امنیت غذایی خود را از دست میدهد. رقبای منطقهای منتظر تصمیم ما نمیمانند؛ آنها جای خالی ایران را پر میکنند و سهم ما را پیش از آنکه حتی برای گرفتنش قدم برداریم، تصاحب خواهند کرد.

در روابط تهران - پکن چه خبر است؟
مصطفی غنی زاده
در طول جنگ،چین به چند روش به ایران کمک کرده است. مهم ترین کمک چین، فروش بخشی از داراییهایش در اوراق قرضه آمریکا بوده که موجب شده نرخ بازدهی این اوراق بالا برود. فرایندی که فشاری مضاعف را به اقتصاد آمریکا وارد ساخته و هرگونه ماجراجویی جدید برای این کشور را دشوار ساخته است. همچنین وتوی چند قطعنامه ضدایرانی که آخرین آن هفته گذشته و درباره کمیته تحریمی سازمان ملل بود، یکی دیگر از کمکهای این کشور است. البته چین در سه ماه اول جنگ، بخش بزرگی از خرید نفت خود (بین پنج تا شش میلیون بشکه نسبت به دوره قبل از جنگ) را کاهش داد تا بتواند قیمت نفت را در یک میزان تعادلی و زیر ۱۲۰ دلار حفظ کند. علت اصلی این کاهش نیز جلوگیری از رکود اقتصاد جهانی بود. چین میداند که نرخ بالاتر از ۱۲۰ برای نفت، به یک رکود گسترده جهانی منجر خواهد شد. و ازآنجا که اقتصاد چین کاملا وابسته به رونق جهانی است و بخش صادراتی این کشور، بار اصلی رشد را در دو سال گذشته به دوش کشیده، پس این کاهش خرید و حفظ قیمت، امری لازم برای منافع این کشور بوده است. درعین حال، چین در سه هفته اخیر به بازار بازگشته و در حال خرید است. بخشی از افزایش قیمت کنونی مربوط به همین بازگشت چین به بازار و افزایش تقاضاست. در کنار این ها، چین با وجود فشارها و پیشنهادهای آمریکا، خرید نفت از ایران و انتقال کالا و ارز به کشورمان را ادامه داده است. سفر ترامپ به پکن نیز نتوانست تغییری در این زمینه ایجاد کند. لذا کمک اقتصادی چین نیز بسیار قابل توجه بوده و هست. بدون شک، چین به دنبال منافع حداکثری خود است اما وضعیت جهانی را به این شکل میبیند که ایران یک قلعه مستحکم در دفاع از منطقه غیرآمریکایی است. پس باید به ایران کمک کند تا این ایستادگی حفظ شود. با وجود این، برخی موانع در همکاریهای سطح بالا در میان هردو کشور وجود داشته و دارد که در فرایندهای اخیر روی آنها تمرکز شده است. تمرکزی که سعی دارد، روابط را به سطح «واقعا راهبردی» برساند. در این زمینه، همکاری درون منطقهای با چین نیز امری لازم و ضروری است.

به بهانه ارائه دو روایت متفاوت از نسل جدید در پادکست ایرانتاک
جامعه ایران؛ اختلاف نظر یا اختلال رابطهای؟
محمدرضا محمدی
دو گفتوگوی اخیر دکتر محمد فاضلی در «ایرانتاک» با نوید کلهرودی و مصطفی نوذری، دو تصویر متفاوت از جامعه ایران و نسلهای جدید ارائه میکند.
مهمتر از اینکه کدام تصویر به واقعیت نزدیکتر است، این است که چرا میتوان از یک جامعه واحد روایتهایی تا این اندازه متفاوت داشت؟ برای پاسخ، تنها نباید پرسید مردم چه فکر میکنند؛ باید دید با چه کسانی در ارتباطاند، چه گروههایی را در زندگی روزمره میبینند و آیا تفاوتهای فکری و فرهنگی در حال تبدیل شدن به مرزهای رابطهای هستند یا نه.
در روایت نوید کلهرودی با نسلی مواجهیم که اکثریت آن از نهادهای رسمی، مراجع اقتدار و روایتهای مسلط فاصله گرفته، سبک زندگی خود را ساخته و در شبکههای فرهنگی و اجتماعی متفاوتی تنفس میکنند. مصطفی نوذری اما بر وجه دیگری دست میگذارد؛ حضور و بازتولید شبکههای مذهبی، مناسک، مدارس، نهادها و گروههایی از جوانان که نهتنها از صحنه حذف نشدهاند، بلکه همچنان فعالاند.
این دو روایت ممکن است هر دو بخشی از واقعیت را بهدرستی دیده باشند، اما مسئله از جایی آغاز میشود که «بخشی از واقعیت» به جای «کل واقعیت» نشانده شود. ارزش گفتوگوهایی از این دست نیز دقیقاً در همین جاست. فراهم کردن امکان شنیدن روایتهای مختلف، پیش از آنکه هر روایت، خود را تمام جامعه تصور کند. جامعهای که فقط در حلقههای همفکر خود سخن میگوید، ممکن است بسیار پرحرف باشد، اما الزاماً خودش را بهتر نمیشناسد.
شبکه نزدیک ما، جامعه نیست
هیچیک از ما جامعه را بهطور مستقیم و کامل تجربه نمیکنیم. شناخت ما از جامعه تا حد زیادی از خلال شبکه روابطمان شکل میگیرد؛ اعم از خانواده، دوستان، همکاران و... . شبکههای مجازی نیز الزاماً این محدودیت را برطرف نمیکنند. الگوریتمها براساس رفتار گذشته ما، محتوا را شخصیسازی میکنند و میتوانند نوعی «کلپنداری تجربه شخصی» ایجاد کنند؛ یعنی تثبیت این تصور غلط که آنچه هر روز در اطراف خود یا در صفحه تلفن همراه میبینیم، کموبیش همان چیزی است که در کل جامعه جریان دارد.
از این رو همه در معرض سوءشناخت قرار داریم. تجربه شخصی البته بخشی از واقعیت است، اما بهتنهایی اجازه صدور حکم درباره «جامعه ایران» را نمیدهد. گزارههایی مانند «نسل جدید، دیگر...» یا «مردم ایران امروز...» معمولاً بسیار بزرگتر از شواهدی هستند که پشت آنها قرار دارد. درباره جامعه باید با احتیاط بیشتری صحبت کرد و در حمل کردن گزارههای کلی بر آن، تقوای بیشتری داشت.
وسوسه اکثریتسازی
در بخش قابلتوجهی از گفتار عمومی و سیاسی نیز تمایلی برای «اکثریتسازی» دیده میشود. هر جریان ترجیح میدهد خود را نماینده «جامعه» معرفی کند و گروه مقابل را در جایگاه اقلیت بنشاند.بخشی از این مسئله را میتوان محصول ورود منطق امر انتخاباتی به تحلیل اجتماعی دانست. در انتخابات، اکثریت اهمیت تعیینکننده دارد؛ زیرا نتیجه با شمارش رأی مشخص میشود، اما در تحلیل اجتماعی، اکثریت همان نقش را ندارد. یک گروه ۱۵ یا ۲۰ درصدی نیز میتواند از نظر اقتصادی، فرهنگی، علمی یا سیاسی بسیار اثرگذار باشد.
بنابراین برای جدی گرفتن یک پدیده اجتماعی نیازی نیست ابتدا ثابت کنیم اکثریت است. از سوی دیگر، سخن گفتن از اکثریت و اقلیت بدون داده معتبر نیز دشوار است. مشاهده محیط اطراف، هر اندازه گسترده باشد، جای سنجش اجتماعی را نمیگیرد.
جامعه ایران نیز با یک محور، قابل توضیح نیست؛ نه فقط با نسبت افراد با حکومت، نه با دینداری، نه با سبک زندگی و نه حتی با نسل. ممکن است فردی مذهبی باشد اما با بخشی از سیاستهای فرهنگی رسمی موافق نباشد؛ ممکن است منتقد حکومت باشد اما با جریانهای مخالف نظام نیز زاویه داشته باشد؛ یا سبک زندگی مدرن داشته باشد و همزمان در مسائل هویتی و ملی مواضعی دینی یا ملیگرایانه بگیرد. جامعه از همین ترکیبهای چندلایه ساخته میشود.
از واقعیت نگرشی تا واقعیت رابطهای
در بسیاری از بحثهای مربوط به جامعه ایران، توجه اصلی بر واقعیتهای نگرشی است. اینکه مردم درباره دین، حکومت، حجاب، مهاجرت، غرب یا سبک زندگی چه فکر میکنند.
این پرسشها مهماند، اما برای فهم جامعه کافی نیستند. جامعه فقط مجموعهای از نگرشها نیست؛ ساختار روابط میان افراد و گروهها نیز بخش مستقل و مهمی از واقعیت اجتماعی است.دو نفر میتوانند در موضوعات مختلف اختلاف نظر داشته باشند و در عین حال دوست، همکار، همسایه، شریک تجاری یا عضو یک خانواده باشند. در این وضعیت تفاوت نگرشی وجود دارد، اما لزوماً شکاف اجتماعی عمیقی شکل نگرفته است.
مسئله زمانی جدیتر میشود که فاصله نگرشی با فاصله رابطهای همراه شود؛ یعنی گروههای مختلف کمتر با یکدیگر معاشرت کنند، کمتر در مدارس، دانشگاهها، محلهها و محیطهای کاری مشترک حضور داشته باشند، رسانههای کاملاً متفاوتی مصرف کنند و شبکه دوستیشان هرچه همگنتر شود.
این جدایی البته همیشه حاصل انتخاب آگاهانه افراد نیست. نابرابری اقتصادی، الگوی مسکن، نظام آموزشی، ساختارهای نهادی و جغرافیای شهری نیز تعیین میکنند چه کسانی با چه کسانی مواجه شوند. در نتیجه، شکاف اجتماعی را باید حاصل تعامل نگرشها، روابط و ساختارها دانست.
تجربه ایرلند شمالی و دیوار صلح!
تجربه ایرلند شمالی نمونه تاریخی تأملبرانگیزی از همین مسئله است. در سال ۱۹۶۹ و در پی گسترش خشونت میان جوامع کاتولیک و پروتستان در بلفاست، ارتش بریتانیا میان برخی مناطق دو جامعه یک «خط صلح» ایجاد کرد. در ۹ سپتامبر همان سال، نخستوزیر ایرلند شمالی اعلام کرد این مانع بهصورت موقت ساخته میشود تا از ادامه درگیری جلوگیری کند، اما سازه موقت بهتدریج مستحکم شد و بخشی از آنچه بعدها «دیوار صلح» نام گرفت برای دههها در جغرافیای شهر باقی ماند.
هدف اولیه، جلوگیری از رویارویی مستقیم دو بخش از جامعه بود، اما تجربه بلفاست نشان داد کاهش برخورد الزاماً به معنای رفع شکاف نیست، بلکه گاهی شکاف را تشدید، تثبیت و در نهایت یک جامعه را تبدیل به دو جامعه میکند.
دیوارها علت اولیه اختلاف نبودند؛ خود آنها محصول خشونت، بیاعتمادی و جدایی موجود بودند، اما جدایی فضایی نیز تماس روزمره را کاهش داد و بازسازی شناخت و اعتماد را دشوارتر کرد.ایران بلفاست نیست، اما یک مضمون عمومی از این تجربه تاریخی، قابل توجه است و آن اینکه گاهی جداییگزینی با هدف کاهش اصطکاک و افزایش امنیت روانی در میان افراد همسو با هم، میتواند بازسازی شناخت و اعتماد متقابل را دشوارتر کند. دیوار همیشه بتنی نیست؛ گاهی جداییگزینی فضایی نیز میان بخشهای مختلف جامعه دیوار میکشد.
رواداری؛ سنگ بنای جامعه
اینجاست که مفهوم رواداری اهمیت پیدا میکند. ستون اصلی یک جامعه متکثر این نیست که همه شبیه هم فکر کنند. اگر همه شبیه هم بودند، اساساً نیازی به رواداری وجود نداشت. آنچه جامعه را ممکن میکند، توانایی زیستن با وجود «تفاوتهای فکری، سیاسی و فرهنگی» است. جامعه زمانی شکل میگیرد که افراد، با وجود اختلاف، بپذیرند سرنوشتشان تا حدی به یکدیگر مربوط است؛ دربرابر هم حقوق و تکالیفی دارند، باید قواعد مشترکی را رعایت کنند و نمیتوانند نسبت به حضور و خواست دیگری کاملاً بیتفاوت باشند.
اختلال رابطهای میتواند اصل رواداری را تضعیف کند. وقتی همکار، همسایه، دوست یا یکی از اعضای خانواده من متفاوت از من فکر میکند، «دیگری» برایم یک مفهوم انتزاعی نیست؛ انسانی واقعی است با پیچیدگیها، ضعفها و فضیلتهایش. اما با حذف روابط واقعی، به مرور انسانها به تیپ تقلیل پیدا میکنند و افراد برای خطاب دادن دیگری به تیپهای کلیشهای اشاره میکنند؛ حزباللهی، برانداز، مذهبی، بیدین، غربزده، سنتی یا هر برچسب دیگری.به این ترتیب، یک چرخه تشدیدشونده شکل میگیرد. هرچه ارتباط میان گروهها کمتر شود، امکان شناخت مستقیم یکدیگر نیز کاهش مییابد؛ با کاهش این شناخت، کلیشهها مجال بیشتری برای شکلگیری پیدا میکنند و گروه مقابل بهتدریج نه با تمام پیچیدگیهایش، بلکه از خلال چند تصویر محدود و قالبی فهمیده میشود. در ادامه، تفاوت دیگر صرفاً به معنای «آنها با ما متفاوتاند» نیست؛ بلکه ممکن است به این تصور برسد که «جامعه واقعی ما هستیم و دیگران گروههایی حاشیهای در بیرون از آناند».
مسئله ما اختلاف نظر نیست
از این منظر، تفاوت روایت کلهرودی و نوذری شاید فقط ناشی از اختلاف نظری نباشد؛ ممکن است هر یک در شبکهای متفاوت قرار داشته باشد و بخشهایی از جامعه را بیشتر ببیند که دیگری کمتر با آنها تماس دارد.
اما مسئله مهمتر فراتر از این دو گفتوگو است. آیا گروههای مختلف جامعه ایران صرفاً نگرشهای متفاوت دارند یا این تفاوتها بهتدریج در حال تبدیل شدن به جهانهای اجتماعی جداگانهاند؛ جهانهایی با رسانههای متفاوت، مدارس متفاوت، فضاهای متفاوت برای معاشرت و تفریح و شبکه روابط همگن؟
اگر چنین روندی در جریان باشد، مسئله فقط افزایش اختلاف نگرشها نیست؛ مسئله کاهش ظرفیت زندگی مشترک است.
راه مواجهه با این وضعیت نیز پیدا کردن یک «روایت میانه» نیست؛ حقیقت الزاماً در وسط دو روایت قرار ندارد. برای شناخت بهتر جامعه به پیمایش معتبر، داده دقیق، مطالعه میدانی و توجه به تفاوتهای طبقاتی، جنسیتی، جغرافیایی و نسلی نیاز داریم. اما داده بهتنهایی کافی نیست. جامعه برای شناخت خود به حفظ کانالهای رابطه هم نیاز دارد. ما فقط به اطلاعات بیشتر درباره دیگری نیاز نداریم؛ باید امکان مواجهه، همکاری و گفتوگو با او نیز باقی بماند.
از این جهت، اهمیت گفتوگوهایی مانند برنامه مزبور فقط در تنوع دیدگاهها نیست؛ خود گفتوگو یک عمل اجتماعی مهم است، فرصتی است برای اینکه جهانهای مختلف، پیش از آنکه یکدیگر را به مجموعهای از برچسبها تقلیل دهند، صدای هم را بشنوند.
اختلاف در هر جامعهای وجود دارد و باقی خواهد ماند. مسئله تعیینکننده این نیست که همه یکسان فکر کنند؛ مسئله این است تفاوتها تا چه اندازه به قطع رابطه و نفی دیگری منجر میشوند.انسجام اجتماعی از یکسان شدن آدمها حاصل نمیشود؛ از باقی ماندن رابطه میان آدمهای متفاوت بدست میآید.

روایت آتلانتیک از فرسایش توان نظامی و لجستیکی آمریکا در جنگ با ایران
ابرقدرت ناتوان!
مهدی حسنی
عصر آمریکا دیگر به سر آمده اما چرا اینقدر سریع؟ این پرسشی است که ماهنامه «آتلانتیک» گزارش خود را بر آن استوار کرده و از این میپرسد که روزگار نظم آمریکایی باید بالاخره سر میرسید اما کسی فکر نمیکرد آمریکا چنین سریع به آخر راه سلطه همهجانبه خود برسد. به باور رسانه آمریکایی، ظاهرا سوت پایان برای اقتدار آمریکا را ناتوانی آن کشور در همآوردی با ایران کشیده است.
آتلانتیک با ابراز حیرت از همین سرعت آغاز میکند: «عصر آمریکایی که پس از جنگ دوم جهانی آغاز شد، سرانجام باید روزی به پایان میرسید. آنچه حیرتآور است، سرعت و ناگهانی بودن فرارسیدن این لحظه است. در 7 ماه گذشته، قدرت آمریکا، قدرتی که سالها با پیشرفتهترین تجهیزات جنگی جهان، آموزشدیدهترین نیروهای نظامی، شبکهای جهانی از پایگاهها و سامانههای لجستیکی و نیز مشارکتهای نظامی و دیپلماتیک در سراسر جهان شناخته میشد، برای شکست ایران کافی نبوده است».
به نوشته آتلانتیک، آمریکا و متحدانش سالها در باد غفلت تضمین امنیتی و توانمندی ارتش آمریکا خوابیدند اما جنگ ایران تمام این رویاها را بر باد داد و تحلیل قدرت آمریکا را به رخ جهان کشید: «سالها تقریبا همه بر این باور بودند واشنگتن هنگام بحران میتواند بیش از هر کشور دیگری از ذخایر عمیقتر مالی، نیروی انسانی، مهمات و حمایت دیپلماتیک بهره بگیرد. حتی زمانی که نیروهای آمریکایی در جنگهایی چون ویتنام، عراق و افغانستان با ناکامی روبهرو شدند، تصور فراگیری درباره قدرت بنیادین آمریکا به متحدانش اطمینان میداد و دشمنانش را بازمیداشت اما همین تصور نوعی آسودگی خاطر و غفلت نیز به وجود آورد؛ غفلتی که اکنون، در شرایطی که حتی تسلیحات ارزان و انبوهتولید را میتوان با دقتی مرگبار هدایت کرد، ارتش آمریکا را آسیبپذیر کرده است. جنگ واشنگتن علیه ایران بهروشنی نشان داد سازوکارهای زیربنایی قدرت جهان تا چه اندازه دگرگون شدهاند و توان آمریکا تا چه حد تحلیل رفته است».
این رسانه در گزارش خود اذعان میکند ایران آسیب بالایی به توان ارتش آمریکا زد و با دقت بالای عملیاتی خود و از دور خارج کردن پایگاه نظامی آمریکا در بحرین، عملا دستهای آمریکا برای پشتیبانی لجستیکی از نظامیان تروریست خود در منطقه را کوتاه کرد: «یکی از دلایل اصلی اینکه ترامپ، با وجود همه تهدیدهایش، در طول تابستان از تشدید نظامی رویارویی با ایران خودداری کرد، از دست رفتن پایگاه بحرین بود؛ پایگاهی که نیروی دریایی آمریکا دههها برای تأمین کشتیهای خود در خاورمیانه به آن متکی بود. در نتیجه، آنچه «دنباله لجستیکی» عملیات دریایی آمریکا خوانده میشود، ناچار شد تا دیهگو گارسیا امتداد یابد؛ جزیرهای تحت کنترل بریتانیا در اقیانوس هند که بیش از 2 هزار مایل با تنگه هرمز فاصله دارد. پیچیدهتر شدن عملیات تأمین مجدد، هزینهها را افزایش میدهد، از کارایی عملیاتی میکاهد و فشار بیشتری بر نظامیان وارد میکند. اختلال در زنجیره لجستیکی یکی از عوامل طولانی شدن مأموریت ناو هواپیمابر یواساس آبراهام لینکلن بود و همین امر به افت روحیه نیروها انجامید».
این آسیب و ناامنی برای سربازان تروریست آمریکا و ارتش جنایتکار آن کشور به قدری بالا بوده که آنها حتی برای برگرداندن وسایل خود هم حاضر نیستند به این پایگاه بازگردند: «در یکی از نشستهای اخیر پرسش و پاسخ عمومی، یکی از نیروهای نظامی از دریاسالار داریل کادل پرسید آیا امکان بازگرداندن وسایل شخصی از پایگاه بحرین وجود دارد یا نه؟ کادل پاسخ داد: اگر بخواهم در این باره کاملا صادق باشم به این زودیها به آنجا برنمیگردیم».
از دور خارج کردن پایگاههای آمریکا در حقیقت به باور این رسانه، یکی از اصلیترین نمادهای به سر آمدن قدرت آمریکاست: «آسیبپذیری تأسیسات آمریکا در نزدیکی ایران چنان بالاست و هزینه احتمالی بازسازی آنها آنقدر سنگین است که بنا بر گزارش ماه گذشته روزنامه واشنگتنپست، مقامهای دولت آمریکا ممکن است اساسا تمایلی به بازسازی آنها نداشته باشند. واقعیت بنیادی این است که ارتش آمریکا در حال حاضر حتی قادر نیست از تأسیسات کلیدی خود در برابر دشمنی با سطح فناوری پایینتر مانند ایران دفاع کند. کاهش قدرت آمریکا پیامدهایی زنجیرهوار به همراه دارد. ایالات متحده برای ادامه عملیات نظامی خود علیه ایران ناچار شده تجهیزات حیاتی را از غرب اقیانوس آرام خارج کند. این اقدام اضطراری بیش از هر چیز نشان میدهد منابع نظامی آمریکا، هرچند در مقایسه با بیشتر کشورهای جهان عظیم است اما نامحدود نیست».
به باور این رسانه، فرسایش و از بین رفتن قدرت آمریکا تنها در همآوردی و شکست آن کشور از ایران خلاصه نمیشود، آمریکا از اصلیترین دشمن خود و نزدیکترین متحدان خود هم بسیار عقب افتاده است: «فرسایش برتری تولیدی آمریکا داستان تازهای نیست اما برای فهم پایان عصر آمریکایی عنصری کلیدی به شمار میرود. زمانی ایالات متحده میتوانست با بهکارگیری ظرفیت تولید غیرنظامی، از دیگر قدرتها بیشتر تولید کند. در جنگ دوم جهانی، آمریکاییها خطوط تولید صنعت خودروسازی را برای ساخت هواپیما تغییر کاربری دادند. امروز در مقایسه با سایر نقاط جهان، ایالات متحده تقریبا هیچ سهمی در کشتیسازی غیرنظامی ندارد. در مقابل، چین ۵۰ درصد کشتیهای جهان را میسازد و ۸۰ درصد تولید پهپاد جهان را در اختیار دارد. آمریکا ارتش خود را برای پیروزی در یک دوره کوتاه از نبردهای بسیار شدید ساخته و اکنون بهسادگی فاقد تجهیزات، ذخایر و نیروهای استراحتکرده کافی برای ورود به یک درگیری طولانیمدت با چین است. در گذشته، ایالات متحده میتوانست برای افزایش قدرت خود به متحدانش تکیه کند؛ کشورهایی که با واشنگتن در ارزشها یا دستکم در منافع اشتراک داشتند، میزبان پایگاههای آمریکا میشدند، از ابتکارهای آن حمایت دیپلماتیک میکردند، اطلاعات امنیتی و نظامی در اختیارش میگذاشتند و برای پشتیبانی از عملیات نظامی تحت رهبری آمریکا، نیرو و تجهیزات اعزام میکردند. امروز همین متحدان سنتی تواناییهایی در اختیار دارند که ایالات متحده بهشدت به آنها نیازمند است. برای نمونه، ژاپن و کره جنوبی به ترتیب دومین و سومین قدرت بزرگ کشتیسازی جهان هستند».
به نوشته آتلانتیک، در نهایت هر ابرقدرتی روزی افول میکند و این سرنوشت آمریکا هم هست اما به باور این رسانه، کمتر کسی تصور میکرد این افول، به دست ایران رقم بخورد: «تمام ابرقدرتهای پیشین در تاریخ سرانجام افول کردند. ظهور شرق آسیا به عنوان مرکز تولید اقتصادی جهان نیز دیر یا زود باید از نفوذ آمریکا میکاست. گذار از یک عصر جهانی به عصری دیگر بهندرت در همان لحظه وقوع بهوضوح قابل تشخیص است. تا همین ماه فوریه نیز کمتر کارشناسی پیشبینی میکرد ایالات متحده، کشوری که بیش از ۸۰ سال یکی از غولهای نظم جهانی بود، تا این اندازه در برابر ایران با محدودیت و ناتوانی روبهرو شود اما این جنگ واقعیتی مهم را آشکار کرد: عصر آمریکایی به پایان رسیده است. سلطه جهانی ایالات متحده بدون آن منابع قدرتی که در وهله نخست آن را پدید آوردند، نمیتواند ادامه یابد».