فیلم «سقف»، به عنوان فیلم دوم ابراهیم امینی، با ادعای پرداختن به یکی از برهههای حساس تاریخ معاصر، یعنی جنگ ۱۲ روزه ساخته شده و روی پرده سینماها رفته است؛ اما آنچه در این اثر نقش بسته، فرسنگها با اصل مسئله و ماجرای این سوژه مهم و ملتهب فاصله دارد. اثری که نه در ساختار روایی و نه در محتوا و فضاسازی، ارتباطی با این رویداد سرنوشتساز پیدا نمیکند و گویی سازندگانش حتی زحمت پژوهش اولیه درباره شناسه زمان و فضای این حادثه را هم به خود ندادهاند؛ چراکه حمله به کشور در فصل گرما و اواخر بهار رخ داد، اما ماجراهای فیلم در اواخر پاییز و فصل سرما میگذرد!
از سوی دیگر، در غیاب یک بازنمایی دراماتیک و درست از دفاع و التهاب آن روزها، آنچه در فیلم غلبه یافته و بر صدر نشسته، نمایش فرهنگ همزیستی و عشقورزی به حیوانات خانگی در ویلای لاکچری است! فیلمی که قرار بوده در قالب کمدی ظاهر شود و شاید از زاویهای متفاوت به مواجهه مردم با وضعیت جنگی بنگرد، حتی در سادهترین وظیفه خود، یعنی خنده گرفتن از مخاطب نیز ناکام میماند. موقعیتهای طنز طراحیشده در فیلم، فرسوده، لوس و فاقد کارکرد دراماتیک هستند.
در این میان، حضور بازیگرانی همچون سام درخشانی و بیژن بنفشهخواه نیز نجاتبخش نبوده است. وقتی متن خالی از موقعیتهای کمدی جاندار و شخصیتپردازی درست باشد، توان بازیگران نیز در شوخیهای سطحی مستهلک میشود. «سقف» بیش از آنکه یک کمدیجنگی موفق یا روایتی جدی از اقتدار و دفاع باشد، اثری است بدون پی و ستون و مصالح مناسب درامنویسی؛ بنای لرزانی که نه توان خنداندن دارد و نه قدرت انتقال مفهوم، و در نهایت تنها بر روح و روان مخاطبی آوار میشود که به امید دیدن یک اثر پرکشش به تماشای آن نشسته است.