ترامپ از تریبون سازمان ملل، ایران را به نابودی تهدید کرد اما دیروز شما از همان تریبون، تصویر آقای شهید ایران را بالا بردید. این تصویر، پاسخ روشنی به خیال کسانی بود که میخواستند با ترور او، ایران را در موقعیت انفعال بنشانند، اما تصویرش در دست رئیسجمهور ایران، روبهروی دوربینهای جهان، به سندی علیه آن محاسبه تبدیل شد.

این رویکرد از سر نادانی نیست
جعفر بلوری
1- تابستان سال 1404 جنگ خونینی بین کامبوج و تایلند بر سر یک اختلاف قدیمی مرزی رخ داد. بعدها معلوم شد، جرقه این جنگ را یک «مکالمه تلفنی» زده است. خانم «پتونگتارن شیناواترا» نخستوزیر وقت تایلند طی گفتوگوی تلفنی 17 دقیقهای که با رئیسمجلس سنای کامبوج داشت، از موضع ضعف صحبت کرده و همین امر باعث «تغییر محاسبات دشمن و در نتیجه تصمیم برای حمله به تایلند» شده بود. کار به جایی رسید که دادگاه قانون اساسی تایلند ورود و خانم نخستوزیر را از قدرت برکنار کرد چرا که او حین مکالمه تلفنی از موضع قدرت ورود نکرده و از «منافع تایلند» نیز دفاع نکرده بود. او وسط یک مکالمه حساس تلفنی بر سر مرزها، رئیس سنای کامبوج را «عمو جان» خطاب کرده و از او خواسته بود فشارهای داخلی سیاسی که به او وارد میشود را درک کند...! قطعا آن مکالمه تلفنی، تنها دلیل آغاز جنگ بین دو کشور کامبوج و تایلند نبود و مسائل دیگری در کنار آن، باعث «تغییر محاسبه» شده است اما، طبق گزارشهای رسمی که در همان ایام منتشر شد، این موضع ضعف، در شروع جنگ به اندازه خود تاثیر گذاشت و جرقه جنگ را زد! یکی از مهمترین دلایل حمله صدام به ایران و آغاز جنگ 8 ساله نیز، محاسبات غلط او درباره توان ایران بود. صدام حسین تصور میکرد ایرانِ پس از انقلاب ضعیف شده و میتواند از این فرصت استفاده کند. (اگرچه دلایل دیگری برای آغاز این تجاوزگری میتوان برشمرد که یادداشت جداگانهای را میطلبد).
۲- یک مدل ساده در تحلیلهایی مثل «نظریه بازی» یا «بازیهای جنگ» مطرح است که میگوید «واکنش»، نتیجه مشاهده یک «کُنش» و حاصل یکسری محاسبات است. مثلا فرض کنید کشور الف، یک موشک قدرتمند را «آزمایش» میکند(کنش). کشور ب، این آزمایش موشکی را «مشاهده» کرده، هزینه و فایده پاسخ به این آزمایش موشکی را «محاسبه» میکند و سپس نوع «واکنش» را انتخاب میکند. این کنش، میتواند یک کلمه یا واژه یا جمله از زبان یک مسئول باشد (مثل واژه عمو جانِ) نخستوزیر سابق تایلند. میتواند یک اقدام عملی باشد، میتواند یک مقاله و گزارش رسمی در یک روزنامه یا خبرگزاری رسمی باشد. گاهی حتی اقدام نکردن و سکوت، میتواند به مثابه همان «کنش و واکنش» تلقی شده و نتیجهای را به دنبال داشته باشد. به اعتقاد دادگاه قانون اساسی تایلند، خانم شیناواترا باید از موضع قدرت حرف میزد. ضمن اینکه با «عموجان» خطاب کردن طرف کامبوجی، پیام ضعف مخابره کرده و باعث جری شدن دشمن و در نتیجه آغاز جنگ شده بود. بنابراین، «کنشها و واکنشها» مهماند به ویژه وقتی از سوی مقامات، چهرهها و رسانههای تاثیرگذار صادر شوند.
3- سهشنبه شبی که گذشت، دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا در جریان سخنرانی خود در مجمع عمومی سازمان ملل، ایران را به حمله اتمی و «محو کردن از روی زمین» تهدید کرد! اظهارات ضدایرانی ترامپ آنقدر وقیح، غیرمرسوم و مشمئزکننده بود که انتقادات بسیاری را در دنیا به دنبال داشت طوری که برخی چهرههای سیاسی در آمریکا نیز ضمن ابزار تاسف اعلام کردند، «ببینید وضعیت آمریکا به کجا رسیده است که رئیسجمهور آن از صحن سازمان ملل کشورهای دیگر را به نابودی و حملات اتمی تهدید میکند». ساعاتی بعد معلوم شد، وقتی ترامپ در حال یاوهگویی علیه ایران بود، مذاکراتی بین ایران و آمریکا در جریان بوده است. نکته جالب اینکه ترامپ حین تهدید ایران، به در جریان بودن این مذاکرات اشاره و چند بار مدعی شد ایران به شدت دنبال مذاکره و رسیدن به یک توافق است! مذاکره با کشوری مثل آمریکا وسط تهدیدات رئیسجمهور آن، چه معنایی دارد؟ چه پیامی را به دشمن مخابره میکند؟! پیام ضعف یا قدرت؟! آیا پاسخ تهدید به حمله اتمی و نابودی ایران، مذاکره است؟! آیا این رویکرد باعث تغییر در محاسبات دشمن نمیشود؟ مگر تغییرِ - ولو اشتباه- محاسبات دشمن باعث آغاز جنگ
12 و 40 روزه نشد؟ اظهارات دیشب رئیسجمهور محترم کشورمان در صحن سازمان ملل پاسخ خوبی به یاوهگوییها و تهدیدات ترامپ بود؛ همینطور اظهارات و هشدارهای محکم سرلشکر محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی که دیشب ایراد شد، تا حد زیادی میتواند محاسبات دشمن را «تنظیم» و «واقعبینانه» کند.
4- یکی از اقدامات و واکنشهای دشمن که نیازمند پاسخ متناسب است و اتفاقا در اظهارات دیشب آقای محسن رضایی به درستی به آن پرداخته شد، موضوع محاصره دریایی و هوائی کشورمان است که دشمن همزمان با اعلام آنها صراحتا تاکید کرده، با هدف خفه کردن اقتصاد و معیشت مردم ایران آغاز شده است. سکوت در برابر چنین اقداماتی اولا میتواند، به جریتر شدن دشمن منجر شود، ثانیا به عملیاتی شدن این تهدیدات کمک کند. واکنش خوب آقای محسن رضایی به این محاصرهها قطعا مؤثر است. او گفت: «ما به همه کشورهای منطقه عرض میکنیم و تقاضا میکنیم وارد ماجراجویی آمریکا نشوند. اگر نگذارند هواپیماهای ایران سفر کنند فرودگاههای آنان هم نمیتوانند پرواز داشته باشند». البته چنین رویکرد خوبی نباید در حد «حرف» باقی بماند در غیر این صورت، با عملیاتی شدن آن، دشمن یک گام دیگر به جلو خواهد آمد. واکنشهای کلامی در کنار عمل، حتما در محاسبات دشمن تغییراتی را ایجاد خواهد کرد. این یک فرمول ساده و همه فهم است که در ابتدای این یادداشت نیز به آن اشاره کردیم: دشمن محاسبه میکند. چنانچه هزینه را بالا دید، عقب میکشد.
5- معتقدیم یکی از دلایل متعددی که این بار دشمن را دچار خطای محاسباتی و در نتیجه، تجاوز به ایران عزیز کرد، کنش و واکنشهای ضعیف، رویکردهای اشتباه و پیامهای ضعفی بود که یک جریان شکست خورده سیاسی در ایران هنوز هم مخابره میکند. در حالی که دشمن صراحتا میگوید «ایران باید مذاکره کرده و در نهایت نیز پرچم سفید را بلند کند»، این جریان سیاسی از «لزوم مذاکره تحت هر شرایطی» میگوید! این در حالی است که پذیرش مذاکره در شرایط تهدید، به عنوان «عقبنشینی» و «ترس» برداشت شده و خطای محاسباتی دشمن را موجب و در نتیجه میتواند باعث آغاز جنگ میشود! فهم این مسئله اصلا سخت نیست و ندانستن این امر ساده بعید است از سر ندانستن باشد! کسی که مدل ونزوئلا را با چشم میبیند و معتقد به انجام آن مدل در ایران است، حتما کوتهفکر و نادان نیست! سیاستمداری که میبیند ترامپ هر چند روز یکبار اعلام میکند که در حال غارت میلیاردها بشکه نفت ونزوئلا است و ایران را هم همینگونه میخواهد، اما همچنان میگوید «برای جلوگیری از جنگ اشکالی ندارد»، بعید است نداند در حال تشویق دشمن به تجاوز مجدد و آغاز جنگی دیگر است! این یادداشت صرفاً یک هشدار برای جلوگیری از جنگ است نه اتهام به یک جریان سیاسی داخلی...!

دفاع مقدس، مدرسهای برای شکلگیری منطق مقاومت
علیحسنحیدری
ایران در شهریور ۱۳۵۹ با جنگی مواجه شد که قرار بود در مدت کوتاهی به نتیجه برسد. اما جنگ، برخلاف محاسبات اولیه دشمن، به یک رویارویی طولانی تبدیل شد. در این نبرد تاریخی، فقط ارتشها با یکدیگر نجنگیدند، جامعه نیز وارد میدان شد. جنگ، بهتدریج از یک مسئله نظامی به یک مسئله ملی تبدیل شد. نیروهای مسلح در خط مقدم جنگیدند. مردم در پشت جبهه پشتیبانی کردند. نیروهای داوطلب به میدان آمدند. شبکههای اجتماعی و محلی برای تأمین نیازهای جبهه شکل گرفت. تجربه بسیج عمومی گسترش یافت و جنگ نشان داد که ظرفیت دفاعی کشور فقط در تعداد سلاح و تجهیزات آن خلاصه نمیشود، بخشی از این ظرفیت در انسجام، اراده و مشارکت جامعه نهفته است. اجماع دکترین نظامی نیز جنگ ایران و عراق را یکی از تجربههای تعیینکننده در شکلگیری تفکر دفاعی جمهوری اسلامی میدانند، تجربهای که بعدها بر تأکید کشور بر «جنگ نامتقارن، عمق راهبردی و استفاده از ظرفیتهای غیرمتعارف تأثیر عمیق گذاشت». این از مهمترین میراث دفاع مقدس است.
جمهوری اسلامی ایران در این دوره آموخت که ضعفهای نسبی در برخی مؤلفههای قدرت الزاماً به معنای ناتوانی در دفاع نیست. اگر دشمن از برتری فناوری، تسلیحات یا پشتیبانی خارجی برخوردار باشد، میتوان با تکیه بر مؤلفههای دیگر قدرت مانند «مزیتهای جغرافیایی و عمق راهبردی گرفته تا نیروی انسانی، انسجام اجتماعی، ابتکار عملیاتی و استمرار سیاسی» این موازنه را تغییر داد. این تجربه در داخل ایران باقی نماند بلکه تجربه و منطق آن در منطقه انتقال پیدا کرد. این منطق که در برابر اشغال، تنها یک ارتش کلاسیک تعیینکننده نیست، و اینکه جامعه میتواند بخشی از قدرت دفاعی و بازدارندگی باشد و اینکه مقاومت برای دوام، به سازمان اجتماعی نیاز دارد؛ و مهمتر از همه، منطق اینکه یک نیروی کوچکتر میتواند با پایداری، شناخت محیط، سازماندهی و عمق اجتماعی، هزینههای جنگ برای قدرت بزرگتر را افزایش دهد. از همینجا مفهوم مقاومت وارد مرحله تازهای شد. مقاومت دیگر فقط یک واکنش نظامی نبود. به تدریج به مجموعهای از ظرفیتهای سیاسی، اجتماعی، رسانهای و نظامی تبدیل شد.
از این رو، دفاع مقدس برای ایرانیان یک مدرسه بود، مدرسهای که در آن مفهوم قدرت تغییر کرد. پیش از جنگ، قدرت را میشد عمدتاً در ارتش، تجهیزات، اقتصاد و حمایت خارجی خلاصه کرد. جنگ نشان داد که مؤلفههای دیگری نیز وجود دارند: «اعتماد عمومی، مشارکت مردم، انگیزه، سازمان اجتماعی، تابآوری و توان تحمل فشار» همین نگاه بعدها در دکترین دفاعی ایران نیز استمرار پیدا کرد. حتی کارشناسان خارجی، جنگ هشتساله را تجربهای تعیینکننده در شکلگیری رویکرد نامتقارن و اتکا به عمق راهبردی میدانند. در این معنا، دفاع مقدس فقط خاطره یک جنگ نیست، تجربهای درباره تولید قدرت است. شاید همین نکته حلقه اتصال واقعی میان دفاع مقدس و جبهه مقاومت باشد.
اگرچه جبهه مقاومت را نمیتوان بدون مسئله فلسطین، اشغال لبنان، جنگهای منطقه، تحولات عراق و سوریه و دهها عامل دیگر فهم کرد، در میان این عوامل، تجربه ایران جایگاه تعیینکنندگی دارد، تجربهای که نشان داد میتوان در برابر فشار خارجی، به جای اتکا به یک مؤلفه قدرت، مجموعهای از ظرفیتهای انسانی، اجتماعی، سیاسی و دفاعی را کنار یکدیگر قرار داد. از این منظر، مقاومت بیش از آنکه یک محصول ناگهانی باشد، یک فرایند انباشتی است. هر بحران، تجربهای به آن افزود. هر جنگ، ضعفها و قوتهای آن را آشکار کرد. هر پیروزی، اعتماد ایجاد کرد. هر شکست، ضرورت اصلاح را نشان داد؛ و هر تغییر محیطی، شکل تازهای از مقاومت را به وجود آورد. به همین دلیل است که امروز برای فهم جبهه مقاومت، نباید فقط به موشک و میدان نبرد نگاه کرد. باید عقبه تاریخ اجتماعی آن را نیز دید. باید رسانه، سیاست، سازمان اجتماعی، خدمات عمومی، هویت، رهبری و تجربه تاریخی را در کنار یکدیگر قرار داد. مقاومت، زمانی به یک پدیده پایدار تبدیل شد که از «واکنش» به «ظرفیت» رسید. دفاع مقدس، مهمترین تجربه در عبور از همین مسیر بود.
ایران در آن جنگ فقط از خاک خود دفاع نکرد، تجربهای از جنگیدن، سازمان دادن، تحمل کردن، بازسازی کردن و حفظ ظرفیت دفاعی به دست آورد. این تجربه بعدها در سیاست منطقهای ایران به کار گرفته شد و در تعامل با جنبشهای مختلف منطقه، صورتهای تازهای پیدا کرد. به بیانی جبهه مقاومت، محصول برخورد چند تاریخ است: تاریخ فلسطین، تاریخ لبنان، تاریخ انقلاب ایران، تاریخ جنگ ایران و عراق، تاریخ اشغال عراق، بحران سوریه و تحولات یمن. هر کدام بخشی از این پازل را ساختهاند. اما در این میان، دفاع مقدس یک ویژگی منحصربهفرد دارد. ایران در آن، مقاومت را پیش از آنکه به یک مفهوم منطقهای تبدیل کند، در مقیاس ملی تجربه کرد.
سالها بعد، این تجربه در محیطهای دیگری بازتولید شد، نه عیناً و نه بدون تغییر، بلکه متناسب با شرایط هر جامعه. از این منظر، دفاع مقدس پایان یک جنگ نیست، آغاز یک تجربه تاریخی است. تجربهای که به ایران آموخت چگونه از «دفاع» به «بازدارندگی» برسد و از تجربه ملی، یک نگاه منطقهای از امنیت و مقاومت بسازد؛ و جبهه مقاومت، در پیچوخم تاریخ منطقه، یکی از مهمترین صورتهای «تجربه دفاع مقدس»، «منطق مقاومت» و «صورت منطقهای مقاومت» ظهوریافته همین نگاه در محیطی متفاوت و پیچیده شد. بنابراین، «جبهه مقاومت» را بهتر است یک شبکه متکثر از بازیگران مستقل با پیوندهای سیاسی، ایدئولوژیک، نظامی و راهبردی متفاوت دانست، نه یک ارتش واحد با فرماندهی واحد. از همین منظر، دفاع مقدس فقط یک فصل بستهشده در تاریخ ایران نیست، بلکه آغازی پیشرونده بر تحولات بنیادین برای شکل دادن به معادلات آینده است. تحولات امروز منطقه گواهی براین ادعاست.

چرا مذاکره مستقیم؟
مجید مرادی
در این روزها که صحبت از مذاکره مستقیم پررنگ شده است نباید فراموش کرد که با صدام حسین ۸ سال جنگیدیم اما نهایتا صلح و بعد مذاکره کردیم و حتی برای کنفرانس سران وزیر کابینه هاشمی رفسنجانی به بغداد رفت و از او دعوت کرد به تهران بیاید اما او خودش نیامد. کسی نگفت او دهها هزار جوان ایرانی را کشته و چند استان ما را ویران کرده است.
آن چه مشخص است، مذاکره در وسط جنگ هم عاقلانه است و نشانه ناتوانی و وادادگی و زبونی نیست. هیچ کس اعلام آمادگی آمریکا برای مذاکره را هم نشانه شکست آمریکا نمیداند. ایران هم اگر اعلام آمادگی برای مذاکره مستقیم در سطح رؤسا کند عیب و عار نیست. بالاخره همه دنیا دیدند که ایران دست هایش را بالا نبرد و ایستاد و محکم پاسخ تجاوز را داد.
بهانه جویان برای گریز از عادی شدن روابط ایران و آمریکا همیشه دستاویزی داشته و دارند. زمانی که کلینتون در راهروهای سازمان ملل در به در دنبال خاتمی میگشت تا با او یک گپ و گفت سر پایی داشته باشد نه جنگی میان ایران و آمریکا رخ داده بود و نه تحریمها به این گستردگی بود و حتی وزیر خارجه او از دخالت کشورش در سقوط دولت ملی محمد مصدق تلویحا عذرخواهی کرد اما همان زمان هم به همین شدت و حدت کنونی در ایران با هر گونه مذاکره مخالفت شد. زمانی که ماکرون و بوریس جانسون تا پشت در اتاق دکتر روحانی رفتند تا او را به ملاقات با ترامپ قانع کنند باز هم حساب و کتاب های تهران مانع شد. هنوز سردار سلیمانی هم ترور نشده بود. اکنون هم مذاکره کردن، بد نیست. به جای این همه واسطه که خودشان هم گیج و خسته شدهاند از عمان و پاکستان و قطر تا ترکیه و ایتالیا و دیگران، یک بار آن همه فلسفه بافیها و شخم زدن گذشته را کنار باید گذاشت و مستقیم باید با سران آمریکا مذاکره کرد تا ببینیم چه میگوید. شاید مستقیم راحتتر بتوان به او تفهیم کرد و شر تحریمهایش را از سر ملت ایران کم کرد.

بیاعتمادی؛ چالش سازمان ملل در ۸۰ سالگی
محمدحسین عمادی
81 سال پس از تأسیس سازمان ملل متحد، جهان امروز با یک تناقض تاریخی روبهرو است: هرچه مسائل جهانی پیچیدهتر و فرامرزیتر شدهاند، اعتماد به مهمترین نهاد چندجانبه جهان بیش از هر زمان کاهش یافته است.
جنگها با شدت و قصاوت بیشتر ادامه دارند، بحرانهای انسانی عمیقا گسترش یافتهاند، تغییرات اقلیمی به شکل تصاعدی شتاب گرفتهاند، اهداف توسعه پایدار از برنامه عقب ماندهاند و در بسیاری از بحرانها، سازمان ملل نتوانسته حداقلترین انتظاری را که جامعه جهانی از آن دارد، برآورده کند. از همین رو، «احیای اعتماد» را میتوان مهمترین چالش سازمان ملل در نهمین دهه حیات آن دانست؛ چالشی که دیگر صرفا متوجه دبیرخانه یا شورای امنیت نیست، بلکه به اعتبار کل نظام چندجانبه جهانی مربوط میشود.
نهادی با نیازهای امروز، معماری دیروز و انتظارات فردا؟
سازمان ملل در سال ۱۹۴۵ و در شرایطی متولد شد که جهان از ویرانههای جنگ جهانی دوم بیرون آمده بود. ۵۱ کشور بنیانگذار، سازمانی را طراحی کردند که مهمترین مأموریت آن، جلوگیری از تکرار جنگ جهانی و ایجاد سازوکاری برای مدیریت اختلافات میان دولتها و توازن قوا بین ابرقدرتها بود. اما جهان سال ۲۰۲۶ با جهان ۱۹۴۵ تفاوتی بنیادین دارد؛ تعداد اعضای سازمان ملل به ۱۹۳ کشور رسیده است، قدرت اقتصادی و سیاسی نوظهور در کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین افزایش یافته و بازیگران جدیدی در عرصه جهانی ظهور کردهاند. در مقابل، بخش مهمی از ساختار تصمیمگیری سازمان، بهویژه شورای امنیت، همچنان بازتاب مناسبات قدرت پایان جنگ جهانی دوم و مالکیت بمب اتم است. همین شکاف، یکی از سرچشمههای اصلی بحران مشروعیت سازمان ملل است: جهان تغییر کرده، اما ساختار قدرت در مهمترین نهاد تصمیمگیری آن به اندازه کافی تغییر نکرده است. مهمترین عامل کاهش اعتماد، البته عملکرد سازمان ملل در برابر منازعات و جنگهای جاری است. جنگ غزه، جنگ اوکراین و یکهتازی آمریکا و اسرائیل در بحرانهای خاورمیانه، بار دیگر محدودیتهای جدی نظام چندجانبه را آشکار کردهاند. این تناقضات به حدی است که برخی معتقدند اسطوره سازمان ملل در غزه و مقابل چشم جهانیان دفن شد. شاید سازمان ملل در بسیاری از این بحرانها توانسته نقش مهمی در کمکهای بشردوستانه، ثبت و مستندسازی وقایع و ایجاد بستر گفتوگو ایفا کند؛ اما توان آن برای جلوگیری از جنگ یا وادارکردن طرفهای درگیر به اجرای تصمیمات بینالمللی بسیار محدود بوده است. این وضعیت یک پرسش اساسی ایجاد کرده است: اگر قواعد بینالمللی وجود داشته باشند ولی امکان اجرای آنها به اراده قدرتهای بزرگ وابسته باشد، اعتماد به آن قواعد چگونه حفظ خواهد شد؟ مشکل تنها سازمان ملل نیست. منشور این سازمان زمانی معنا پیدا میکند که دولتهای عضو نیز به آن پایبند باشند. بیاعتنایی برخی دولتها -بهویژه قدرتهای بزرگ- به قواعد و اصول منشور، در عمل اعتبار کل نظام چندجانبه را تحت تأثیر قرار میدهد.
بدافزاری به نام «حق وتو»
حق وتو در شورای امنیت شاید نمادینترین نشانه این تضاد باشد. پنج عضو دائم شورای امنیت -آمریکا، روسیه، چین، فرانسه و بریتانیا- اختیار دارند با مخالفت خود مانع تصویب قطعنامههای ماهوی شورا شوند. این سازوکار در سال ۱۹۴۵ با هدف حفظ مشارکت قدرتهای بزرگ در نظم جدید جهانی طراحی شد؛ اما اکنون یکی از اصلیترین محورهای انتقاد درباره اصلاح ساختاری سازمان ملل است. از منظر حقوقی، وتو بخشی از ساختار منشور است؛ اما از منظر سیاسی، پرسش درباره تناسب آن با جهان امروز همچنان پابرجاست. چگونه میتوان سازمانی را نماینده جامعه جهانی و منشور آن را مظهر برابری دانست که در مهمترین تصمیمات امنیتی، قدرت برتر و ویژهای در اختیار تنها پنج کشور قرار دارد؟ این پرسش بهویژه از سوی کشورهای در حال توسعه و قدرتهای نوظهور با جدیت بیشتری مطرح میشود. مشکل سازمان ملل تنها به ناتوانی در پیشگیری از جنگ و در شورای امنیت محدود نمیشود؛ در حوزه توسعه پایدار نیز فاصله میان اهداف و نتایج بسیار فاجعهبار و محسوس است. اهداف توسعه پایدار قرار بود تا سال ۲۰۳۰ مسیر مشترک جامعه جهانی برای کاهش فقر، گرسنگی، نابرابری و تخریب محیط زیست باشد؛ اما گزارشهای رسمی سازمان ملل نشان میدهد که جهان در بسیاری از این اهداف از مسیر تعیینشده عقب مانده است. تغییرات اقلیمی نیز آزمون دیگری است. تقریبا هیچ کشور و منطقهای از پیامدهای تغییر اقلیم، کمبود آب، خشکسالی، سیل، مهاجرت و ناامنی غذایی مصون نیست. با این حال، نظام حکمرانی جهانی هنوز نتوانسته میان تعهدات سیاسی و اقدامات واقعی فاصله موجود را پر کند. در اینجا نیز یک مسئله اساسی وجود دارد: اگر سازمان ملل قادر به حل بحرانهای جهانی نیست، آیا مشکل از خود سازمان است یا از دولتهایی که حاضر نیستند برای حل این بحرانها هزینه و مسئولیت مشترک بپذیرند؟ پاسخ احتمالا هر دو است. باید پذیرفت که سازمان ملل خود نیز با مشکلات ساختاری جدی روبهرو است؛ بوروکراسی بسیار پیچیده و گسترده، موازیکاری میان نهادها، دشواری هماهنگی، فرایندهای پیچیده تصمیمگیری و فاصله میان تصمیم و اجرا. از سوی دیگر، منابع مالی آن نیز با مأموریتهای رو به افزایش تناسب ندارد. سازمان ملل در سالهای اخیر و پس از کاهش شدید کمکهای ایالات متحده، بارها با بحران نقدینگی و تأخیر در پرداخت سهم کشورهای عضو مواجه شده است. به بیان دیگر، از یک سو از سازمان ملل انتظار میرود جنگ را متوقف کند، فقر را کاهش دهد، با تغییر اقلیم مقابله کند، بحرانهای انسانی را مدیریت کند و اهداف توسعه پایدار را پیش ببرد و از سوی دیگر، دولتها در تأمین منابع و واگذاری اختیارات لازم به آن محدودیت ایجاد میکنند. ابتکار UN80 و برخی تلاشهای اخیر برای اصلاح ساختار، کاهش موازیکاری و افزایش کارآمدی، پاسخی به همین واقعیت است. اما اصلاحات سازمان ملل بدون اصلاح رابطه میان دولتهای عضو و این سازمان امکانپذیر نیست.
آیا جایگزینی برای سازمان ملل وجود دارد؟
منتقدان سازمان ملل دلایل بسیاری برای نقد عملکرد آن دارند؛ اما سؤال مهمتر این است که جایگزین آن چیست؟ هیچ نهاد دیگری عضویت تقریبا جهانشمول سازمان ملل، مجمعی با حضور ۱۹۳ کشور، چارچوب حقوقی منشور، شبکه گسترده نهادهای تخصصی و ظرفیت جهانی برای اقدامات بشردوستانه و توسعهای را در اختیار ندارد. ممکن است سازمان ملل در بسیاری از بحرانها ناکارآمد یا کماثر ظاهر شده باشد، ولی نبود آن الزاما به معنای ایجاد نظامی بهتر نیست. برعکس، در جهانی که با بحرانهای مشترکی مانند تغییر اقلیم، همهگیریها، مهاجرت، جنگ، امنیت غذایی، آب و فناوریهای نوین مواجه است، حذف تنها چارچوب جهانشمول موجود برای گفتوگو میتواند خلأیی ایجاد کند که پرکردن آن بسیار دشوار خواهد بود. بنابراین مسئله امروز بودن یا نبودن «سازمان ملل» نیست، بلکه تبدیل آن به یک سازمان اصلاحشده متناسب با قرن بیستویکم است.
احیای اعتماد یک انتخاب نیست، یک ضرورت است
احیای اعتماد به سازمان ملل با تغییر شعار یا اصلاحات اداری به دست نمیآید. اعتماد زمانی بازمیگردد که میان قواعد و اجرای آنها، تصمیم و نتیجه، تعهد و منابع فاصله کمتری وجود داشته باشد. اصلاح شورای امنیت و افزایش نمایندگی مناطق و قدرتهای نوظهور، بازنگری در سازوکار وتو، افزایش شفافیت و پاسخگویی، کاهش موازیکاری، تأمین مالی پایدار و تقویت اجرای تصمیمات بینالمللی، بخشی از این مسیر است. اما یک اصلاح بنیادیتر نیز لازم است: قدرتهای بزرگ باید بار دیگر بپذیرند که قواعد بینالمللی فقط برای کشورهای کوچک نیست. منشور سازمان ملل زمانی اعتبار دارد که اصل برابری حاکمیت کشورها، منع توسل به زور و حل مسالمتآمیز اختلافات در عمل نیز محترم شمرده شود. در نهایت، سازمان ملل محصول یک جهان جنگزده بود؛ اما شاید امروز باید برای جهانی کاملا متفاوت بازتعریف شود. جهان امروز بیش از سال ۱۹۴۵ به همکاری همه کشورها نیاز دارد؛ زیرا بسیاری از بحرانهای آن اساسا فرامرزی هستند و هیچ کشوری بهتنهایی قادر به حل آنها نیست. از این منظر، شاید سازمان ملل به پایان راه نرسیده، بلکه به پایان یک دوره از حیات خود رسیده است. چالش اصلی اکنون این نیست که آیا سازمان ملل باید حفظ شود یا نه؛ معمای اصلی این است که آیا دولتهای جهان اراده سیاسی لازم را برای تحولات قرن بیستویکم و بازسازی سازمان ملل دارند؟ زیرا اگر اعتماد جهانیان به سازمان ملل از بین برود، مسئله فقط ازدسترفتن اعتبار یک سازمان بینالمللی ۸۰ساله نیست؛ خطر بزرگتر، ازدسترفتن باور به امکان همکاری میان ملتها در جهانی است که سرنوشت آنها بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر و به سرنوشت زمین گره خورده است. شاید به همین دلیل، احیای اعتماد را نباید صرفا یک دستور کار اصلاحی برای سازمان ملل دانست؛ این موضوع در حقیقت آزمونی برای حیات و آینده چندجانبهگرایی و برای این پرسش بزرگ است که آیا جامعه جهانی هنوز میتواند بر سر قواعد مشترک زندگی و آینده مشترک خود به توافق برسد؟

خطای محاسباتی غیرمستقیم
آیا سیدعباس عراقچی در نیویورک با استیو ویتکاف و جرد کوشنر دیدار داشته است؟ نمیدانیم! آیا در این دیدار فقط ایرانیها و آمریکاییها بودهاند یا طرف سومی هم حاضر بوده است؟ نمیدانیم! آیا پیامها مستقیم بین طرفین ردوبدل شده یا واسطه این مسئولیت را برعهده داشته است؟ نمیدانیم! ما تقریباً هیچچیزی از اتفاقی که سهشنبهشب خبرش در ایران پیچید نمیدانیم و همینقدری هم که خبرش آمد، از بازیهای رسانهای ترامپ و ویتکاف است که خبرش رسیده و همچنان کسی از مقامات ذیربط خودمان نخواسته است توضیحی صریح و شفاف در این زمینه بدهد.
آنچه محسن رضایی، دبیر شورایعالی امنیت ملی تلویحاً و در لفافه و پس از گذشت یک روز گفت، ابلاغ شروط ایران به واسطهها بوده و همین اشاره کوتاه هم روشن نمیکند که آیا منظور این است که آنچه در نیویورک رخداده، صرفاً همین بوده یا آنکه میخواهد بگوید در نیویورک از آنچه در تهران تصمیم گرفته شده، تخطی شده و فراتر رفتهاند. همین ابهامهای موجود نشان میدهد علیرغم تجربههای این سالها و بهویژه یک سال اخیر، همچنان نسبت میان برخی مسئولان و افکار عمومی عجیب است! انتشار خبر مذاکره، آن هم پس از سخنرانی کذایی رئیسجمهور آمریکا در سازمان ملل که تلاش کرده ایران را تروریست و عامل ناامنی معرفی کند و بعد اطلاعرسانی ترامپ از مذاکره و سکوت مقامات ایرانی، حسی از ناامیدی و ضعف به افکار عمومی القا میکند و از سویی فرستادن پالس ضعف بهسوی آمریکاست. مسئله اصلی این است که هر کنش یا واکنشی از سوی ما که برداشت عقبنشینی از آن شود، در افکار عمومی داخلی و بینالمللی بهمثابه پالس ضعف تفسیر و مستقیماً به جیب ترامپ و تیمش واریز میشود.
همین موضوع باید باعث شود وزارت خارجه اقدامات خود و اطلاعرسانی پیرامون آن را جدیتر بگیرد. از سویی ابلاغ شروط ایران به آمریکا در روزهای گذشته و از طریق واسطه انجام شده است، طبعاً نه ابلاغ مجدد آن میتواند محلی از اعراب داشته باشد و نه حتی اگر چنین کاری لازم بود، نیاز به جلسه عراقچی و ویتکاف و کوشنر دارد؛ لذا ابهام در مورد اینکه جلسه در هماهنگی با تهران انجام شده یا اقدامی بدون مجوزهای لازم بوده، بسیار جدی است. شواهدی وجود دارد که میگوید دیدار انجام شده و این یک خطای راهبردی است؛ چون در شرایطی که دشمن علناً تهدید به نابودی میکند، هرگونه تماس مستقیم بدون دستاورد روشن و البته بدون داشتن مجوزهای لازم، پالس ضعف و دوگانگی از ایران میدهد.ایران شب گذشته را در شور سخنان مقتدر رئیسجمهور در سازمان ملل به صبح رسانید و یکی از نقطههای قوت این سخنرانی، اشاره به ایستادگی چندماهه ملت ایران در کف خیابان برای دفاع از کشور بود. پزشکیان بهدرستی تصریح کرد قدرت ایران مردمش هستند؛ حال نباید سایر ارکان دولت بهنحوی برخورد کنند که این مردم دچار یأس شوند یا احساس کنند قرار است واقعیت به آنها گفته نشود.
وزارت خارجه باید همه اتفاق رخداده را شفاف کند، گرچه برای شفافسازی دیر هم شده و روایت اول که هیچ، روایت صدم را هم ازدستداده است. حال از وزارت خارجه انتظار میرود جلوی این ضرر را حداقل از همینجایی که اکنون هستیم، بگیرد و شفاف سخن بگوید؛ اگر دیداری نبوده است، رسماً تکذیب کند و مسیر دقیق ابلاغ شروط را روشن کند؛ اگر هم بوده، دقیق محتوا و مختصات آن را توضیح دهد که چه دستاوردی داشته و چه تضمینی گرفته شده است و از سویی آیا مجوزهای لازم برای چنین دیداری به وزارت خارجه داده شده بوده یا این دیدار را باید یک تخلف از حدود اختیارات برشمرد که طبعاً بیتوبیخ در ایران نخواهد ماند. سکوت و ابهام، بدترین گزینه در وضعیت فعلی است و نباید انتخاب این بدترین گزینه توسط وزارت خارجه ادامه یابد.

دستمریزاد آقای رئیس جمهور
جعفر یوسفی
آقای رئیس جمهور آن روز که زیر بمباران، پیاده در راهپیمایی روز قدس تهران قدم زدید، شجاعتتان را در خیابان دیدیم. امروز همان شجاعت را پشت تریبون سازمان ملل دیدیم. آنجا که در قلب نیویورک، بیپرده از منطق مقاومت ایران گفتید و کارنامه خونین آمریکا را در کشور خودش به تمام جهان نشان دادید.
ترامپ از تریبون سازمان ملل، ایران را به نابودی تهدید کرد اما دیروز شما از همان تریبون، تصویر آقای شهید ایران را بالا بردید. این تصویر، پاسخ روشنی به خیال کسانی بود که میخواستند با ترور او، ایران را در موقعیت انفعال بنشانند، اما تصویرش در دست رئیسجمهور ایران، روبهروی دوربینهای جهان، به سندی علیه آن محاسبه تبدیل شد.
همزمان، به همسایگان یادآوری کردید که امنیت تنگه هرمز را نمیتوان از ایران طلب کرد و مسیر ورود تسلیحات علیه ایران را باز گذاشت. در بحث هستهای نیز سکوت درباره بمبهای اسرائیل را کنار اتهامزنی به ایران گذاشتید و تناقض را عیان کردید. در پرونده هستهای، پرسش درست را پیش چشم مجمع گذاشتید که چگونه از برنامه ایران تصویری هراسانگیز میسازند، اما از بمبهای اتمی اسرائیل چشم میپوشند؟
لحن بیتکلف شما نیز به این حرفها کمک کرد. مخاطبی که سخنان ترامپ را شنیده بود، امروز رئیسجمهوری را دید که بینیاز از نمایش رسانهای، از مردمش دفاع میکرد. مخالفان سفر به نیویورک هم حالا میتوانند ببینند حضور در این میدان چه امکانی به ایران داد.
الان وقت لیست کردن نقاط ضعف و انتقاد نیست. امروز انصاف حکم میکند که کار خوب شما را خوب بیان کنیم. اگر کسی حقیقتاً نگران عزت ایران و قدرت دیپلماسی آن است، باید از شنیدن چنین صدایی در سازمان ملل خوشحال باشد. آقای رئیسجمهور، فاصله سازمان ملل تا هتل را امشب با سینهای جلوتر قدم بزنید. ما میخواهیم چند دقیقه ، تشویقتان کنیم.

تنها سه رهبر از ۱۲ رهبری که در حاشیه اجلاس سازمان ملل با ترامپ نشست داشتند از طریق انتخابات به قدرت رسیدهاند/ ترامپ در حلقه
مهدی زارع
دموکراسی در حالی یکی از ارزشهای اصلی و ادعایی آمریکا به شمار میرود که در نشست ترامپ با رهبران خاورمیانه در حاشیه مجمع عمومی سازمان ملل، تنها رهبران سه کشور (عراق، ترکیه و لبنان) از ۱۲ کشور حاضر، از مسیر انتخابات (مستقیم یا با یک واسطه پارلمانی) به قدرت رسیده بودند و بقیه یا پادشاهان و امرای موروثی بودند یا از طریق انتصاب و حتی با قدرت تفنگ.
این تناقض آشکار، تصویری روشن از اولویتهای واقعی دیپلماسی شخصی ترامپ در منطقه ارائه میدهد.
در حاشیه هشتادویکمین مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک، دونالد ترامپ میزبان نشستی چندجانبه با رهبران و مقامهای ارشد ۱۲ کشور عربی و اسلامی خاورمیانه بود. این دیدار که عمدتاً حول وضعیت منطقه، جنگ جاری با ایران، امنیت و ثبات و مسیرهای صلح و توسعه اقتصادی میچرخید، یکی از مهمترین نشستهای جانبی ترامپ در این دوره از مجمع به شمار میرود.
حاضران شامل ملک عبدالله دوم پادشاه اردن، شیخ تمیم بن حمد آلثانی امیر قطر، رجب طیب اردوغان رئیسجمهور ترکیه، احمد الشرع رئیسجمهور سوریه، شیخ صباح خالد الحمد الصباح ولیعهد کویت، علی الزیدی نخستوزیر عراق، مصطفی مدبولی نخستوزیر مصر، نواف سلام نخستوزیر لبنان، شیخ عبدالله بن زاید آلنهیان وزیر خارجه امارات، شاهزاده فیصل بن فرحان وزیر خارجه عربستان، عبداللطیف الزیانی وزیر خارجه بحرین و نماینده عمان بودند. ترامپ این گروه را دوستان، متحدان و شرکای نزدیک آمریکا خواند و فضای جلسه را مثبت و حتی بامزه توصیف کرد. او از روابط شخصیاش با اردوغان یاد کرد و گفت منطقه در آستانه غلبه بر چالشهایی است که دههها گریبانگیر آن بوده است.
موضوع محوری؛ جنگ آمریکا علیه ایران
موضوع محوری، جنگ حدود هفتماهه آمریکا با ایران بود که از فوریه ۲۰۲۶ آغاز شده و پیامدهای سنگینی بر امنیت دریانوردی، قیمت انرژی و ثبات کشورهای خلیجفارس گذاشته است. ترامپ در این نشست اعلام کرد نمایندگان ویژهاش، استیو ویتکاف و جرد کوشنر، همان روز حدود سه ساعت مذاکره «بسیار سازنده» با میانجیگران یا هیئت ایرانی داشتهاند و جلسه دیگری در آینده نزدیک برنامهریزی شده است. او از وجود «شتاب زیاد» برای رسیدن به توافق سخن گفت، اما همزمان تهدید کرد یا توافقی برای بازسازی ایران حاصل میشود یا جمهوری اسلامی بهسرعت «نابود» خواهد شد. ترامپ همچنین بر حمایت از کریدور اقتصادی هند-خاورمیانه-اروپا (IMEC) و انتقال زیرساختهای انرژی دور از نقاط تحت نفوذ ایران تأکید کرد تا وابستگی منطقه به مسیرهای آسیبپذیر کاهش یابد. در کنار این، اجرای فاز دوم طرح ترامپ برای غزه و مسیر سیاسی برای حل مسئله فلسطین براساس قطعنامههای بینالمللی نیز مطرح شد.
خوشوبش با رئیسجمهور تفنگ بهدست
یکی از حاشیههای برجسته این نشست، حضور ابومحمد الجولانی، رئیسجمهور خودخوانده سوریه بود. الشرع که پیشتر با نام مستعار ابومحمد الجولانی شناخته میشد، رهبر سابق گروه هیئت تحریرالشام است که ریشه در جبهه النصره وابسته به القاعده داشت. او پس از رهبری عملیات نظامی که در دسامبر ۲۰۲۴ به سقوط بشار اسد منجر شد، در ژانویه ۲۰۲۵ خودش را بهعنوان رئیس دولت انتقالی سوریه منصوب کرد و از آن زمان تلاش کرده تصویر خود را از فرمانده شورشی به رئیسدولتی عادی تبدیل کند. این نمایش سبب شده تحریمهای آمریکا تا حد زیادی لغو شود، روابط دیپلماتیک سوریه با غرب و کشورهای عربی ترمیم شده و الشرع بارها با ترامپ دیدار کند؛ ازجمله می ۲۰۲۵ در ریاض و نوامبر همان سال در کاخ سفید.
عکس دست دادن و حضور او در کنار ترامپ در این نشست نیویورک، نمادی از این چرخش دیپلماتیک است: مردی که سالها با سلاح و درگیری مسلحانه قدرت بدست آورد، اکنون در جمع رهبران رسمی و در کنار رئیسجمهور آمریکا ظاهر میشود.خود الشرع در حاشیه همین مجمع، در نشستی با شورای آتلانتیک، به رابطه ویژهاش با ترامپ اشاره و از تصمیم ترامپ برای لغو تحریمهای سوریه تمجید کرد. در عین حال، درباره به رسمیت شناختن حاکمیت اسرائیل بر بلندیهای جولان توسط ترامپ، شوخی کرد و گفت در دیدار کاخ سفید به او گفته: «چرا نیوجرسی را به اسرائیلیها نمیدهی؟ تو مالک جولان نیستی که آن را ببخشی». او تأکید کرد جولان متعلق به مردم سوریه است و هیچ رئیسجمهوری حق واگذاری آن را ندارد. الشرع همچنین اعلام کرد مذاکرات امنیتی با اسرائیل تقریباً به ۹۰ درصد توافق رسیده بود اما اسرائیل عقبنشینی کرد و خواستار بازگشت نیروهای اسرائیلی به خطوط ۸ دسامبر ۲۰۲۴ شد.
آمریکا بدون روتوش
این نشست اگرچه به میزبانی ترامپ برگزار شد اما درواقع تصویری از دیپلماسی واقعی مدنظر ایالات متحده در خاورمیانه ارائه داد؛ جایی که منافع آمریکا اجازه میدهد روابط مستقیم و چهرهبهچهره، حتی با رهبرانی که مسیر رسیدن به قدرتشان غیرمتعارف بوده، در اولویت قرار گیرد. در چنین دیپلماسی که مختص ایالات متحده است، دموکراسی تا زمانی یک ارزش آمریکایی است که نتیجه برآمده از آن، منافع اقتصادی و سیاسی آمریکا را هم برآورده کند، در غیر این صورت بهتر است یک دیکتاتور کشورها را اداره کند!

حنیف غفاری
سرکرده تحریرالشام روایت قابل تاملی از دیدار اخیر خود با رئیسجمهور متوحش و تروریست آمریکا داشت. ابومحمد جولانی در این خصوص مدعی شد: «در دیدار با ترامپ در کاخ سفید، پس از اظهارات او درباره تعلق بلندیهای جولان به اسرائیل، به شوخی گفتم شما مالک جولان نیستید که آن را ببخشید اما مالک نیوجرسی که هستید!»
آنچه در این روایتگری بیش از پیش جلب توجه میکند، نوع نگاه جولانی نسبت به مقوله اشغالگری دشمن است! سرکرده تحریرالشام که هر روز شاهد تجاوز مکرر رژیم صهیونیستی به جولان و قنیطره است، حتی سادهترین انتقاد ممکن از مقامات کاخ سفید در خصوص اشغالگری تلآویو را «شوخی» تلقی میکند تا مبادا این مساله منجر به تکدر خاطر بانیان اشغالگری و نسلکشی شود! البته از مهره کوکی کاخ سفید در دمشق بیش از این نیز انتظاری نمیرود اما نگاه فانتزی نسبت به مقوله اشغال یک سرزمین، آن هم از سوی کسی که خود را حداقل در ظاهر رئیس آن حکومت و سرزمین میپندارد، نفرتانگیز است.
در جهان معاصر، جنایت صرفا با شلیک گلوله یا فرود بمب بر سر غیرنظامیان به وقوع نمیپیوندد، بخش عمدهای از فرآیند تجاوز، پیش و پس از رخداد عینی، در ساحت ذهن و روان جامعه مدیریت میشود. پدیدهای که امروز در میان جریانات وابسته به آمریکا و رژیم صهیونیستی رخنمایی میکند، فروکاستن، تقلیلگرایی و حتی شوخیانگاری مقولاتی بنیادین چون «اشغالگری»، «نسلکشی»، «حاکمیت ملی» و «توحش عیان دشمن» است.
ماجرا اصلا پیچیده نیست: خاک یک کشور و کیان یک ملت توسط متجاوزی به نام رژیم صهیونیستی به تسخیر درآمده و جولانی در واکنش به آن رسما بیتفاوتی پیشه میکند! این یک خطای محاسباتی ساده نیست، نشانهای از یک بیماری مزمن هویتی و یک پروژه نرم ضدامنیتی محسوب میشود. «هانا آرنت» دههها پیش مفهوم «ابتذال شر» را مطرح کرد: وضعیتی که در آن انسانها دیگر ماهیت جنایت فاجعهبار را نمیبینند. در نهایت کار به جایی میرسد که برخی سیاستمداران، جنایت و اشغالگری را به امری روزمره، عادی و بروکراتیک مبدل میکنند. یکی از فرمولهای رفتاری مشترک آمریکاییها و صهیونیستها این است که با بمباران اطلاعاتی و تهی کردن جوامع جهانی از اصول اخلاقی، حساسیت ذاتی انسانها را در برابر ظلم آشکار از بین ببرند.
چنین قاعدهای در خصوص تحولات سوریه نیز صادق است. جولانی در طول مدت حضور پرهزینه خود در رأس معادلات سیاسی و اجرایی دمشق، کوچکترین گامی در مواجهه با اشغالگری صهیونیستها در جولان و مداخلهگری آنها در سویدا برنداشته است.
او حتی صحیحترین انتقاد خود به ترامپ به عنوان اصلیترین حامی مشترک خود و رژیم را نیز در قالب یک «شوخی» مطرح میکند! اگر کسی امروز سخنان جولانی را بشنود، ذرهای از غیرت یک سیاستمدار نسبت به تصرف بخشی از خاک کشورش توسط دشمن پیدا نمیکند!
بخشی از این تقلیلگرایی، ناشی از احساس حقارت مفرط در برابر هژمونی غرب است؛ ذهنیتی که از درون تحقیر شده باشد، برای رهایی از فشار روانی این حقارت، تلاش میکند جنایات قدرت مسلط را توجیه کند یا با شوخی، زشتی رفتار متجاوز را لاپوشانی کند تا مجبور به موضعگیری و پرداخت هزینه ایستادگی نشود. در خصوص جولانی ماجرا به مراتب جدیتر است.
کمتر کسی در دنیا وجود دارد که نسبت به تعلق خاطر سازمانی سیستماتیک هیات تحریرالشام و دیگر گروهکهای تروریستی - تکفیری به اتاقهای فکر و عملیات آمریکا ناآگاه باشد. به عبارت بهتر، جولانی خود جزئی از بازی خطرناک اشغالگری صهیونیستها و آمریکا در سوریه محسوب میشود و هرگز خود را در برابر افرادی مانند نتانیاهو و ترامپ قرار نمیدهد. اصلیترین هدف تروریست ذاتی حاکم دمشق این است که افکار عمومی سوریه نیز در قبال فجایع سرزمینیای که در این کشور رخ میدهد، نگاهی بیتفاوت و طنزآلود داشته باشند! طنزی که با هدف هموارسازی مسیر اشغالگران ظهور و بروز مییابد، مانع تمرکز افکار عمومی بر عمق فاجعه میشود.
از سوی دیگر، اشغالگران صهیونیست در سوریه 2 هدف را همزمان دنبال میکنند: نخست تصرف زمین در میدان سخت و دیگری تثبیت ماندگاری بدون هزینه اشغالگری در میدان نرم. وقتی متجاوز سرزمینی را اشغال میکند، مهمترین تهدید علیه اشغالگر، «حافظه جمعی ملتها» و زنده ماندن روحیه مقاومت است. شوخی تلقی کردن اشغالگری صهیونیستها و آمریکا از سوی جولانی، قطعا (بر خلاف آنچه وی تصور میکند) منجر به تمرکززدایی از گفتمان مقاومت در حوزه شامات نخواهد شد.
اکثر ملتهای مستقل منطقه درک کردهاند اشغال سرزمین متعاقب «اشغال ذهنی» رخ میدهد و کسانی مانند جولانی در نقش کاتالیزور و عامل تسریعکننده دشمن در این جنگ ادراکی خطرناک به شمار میآیند. بدون شک سرکرده هیات تحریرالشام بهزودی در مییابد اشغالگری صهیونیستها در جولان و قنیطره هرگز قابلیت سادهسازی ندارد!