صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۰۵ مهر ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۲  ، 
کد خبر : ۳۹۶۶۳۵
مروری بر یادداشت روزنامه‌های یکشنبه پنجم مهرماه ۱۴۰۵

خطای مذاکره برای مذاکره

ترامپ یک‌بار دیگر همان گزاره‌ای را تکرار کرده که باید بیش از خود سخنانش، درباره منطق رفتارش تأمل کرد: توافق را دوست دارد، اما توافقی را نمی‌پذیرد که در آن ایران بتواند بلافاصله تجارت خود را از سر بگیرد. از پیروزی بزرگ می‌گوید، از کنترل هرمز سخن می‌گوید و هم‌زمان از تمایل ایران به توافق حرف می‌زند

یاد

روش‌شناسی پایان دائمی جنگ 

سعدالله زارعی

در هفته سالگرد اولین دفاع مقدس و در متن سومین دفاع مقدس قرار داریم. جبهه استکباری در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ در حالی که تنها یک سال و نیم از تأسیس نظام جمهوری اسلامی گذشته بود و هر کشوری پس از تحولی بنیادین به زمانی بیش از این برای سامان دادن به نظم جدید نیاز دارد، به ایران حمله نظامی کرد و برای اسقاط نظام جدید همه قواعد انسانی از جمله عدم استفاده از سلاح کشتار جمعی را زیر پا گذاشت.
صدام حسین چندین سال بعد از پایان جنگ و در زمانی که تاریخ مصرف او برای آمریکا و عوامل آن تمام و به سیبلی برای تمرین برنامه‌های واشنگتن در پسانظام دوقطبی تبدیل شده بود اعتراف کرد، غرب که از وقوع انقلاب ایران به وحشت افتاده بود جنگی هشت‌ساله را بر ایران و عراق تحمیل کرد تا امکانات دو کشور مستهلک شده و راه برای تسلط مطلق آمریکا و رژیم اسرائیل بر منطقه هموار گردد. این اعتراف صریحی است از سوی کسی که پس از دیدار دونالد رامسفلد معاون وزیر دفاع وقت آمریکا از بغداد، ۱۸ لشکر منظم و مجهز عراق را برای اسقاط شش‌روزه نظام جمهوری اسلامی و تجزیه ایران به سمت مرزهای غربی ما به حرکت درآورد. البته اشتباه است اگر حمله روز پایانی شهریور ۵۹ را فقط از زاویه جنگ نیابتی ببینیم چرا که در این جنگ فقط عراق با ایران وارد جنگ نشد بلکه آمریکا، اروپا، رژیم جنایتکار صهیونی و اغلب دولت‌های عربی و بعضی دیگر از دولت‌های غیرعرب منطقه هم به‌صورت مشارکت فعال در جنگ و بستن راه‌های دستیابی ایران به سلاح‌های متعارف و حتی سلاح‌های بسیار ابتدایی وارد عمل شدند. بعضی اسناد منتشرشده در کشورهای غربی مشارکت‌کننده در جنگ علیه ایران، حجم سلاح‌های به‌کاررفته در جنگ علیه ایران از سوی چند کشور غربی بیش از ۳۰۰ هزار تن و ارزش آن را دست‌کم ۹۶ میلیارد دلار ذکر کرده‌اند.
چند هفته پس از آغاز جنگ و در زمانی که مشخص شد ایران به‌رغم شرایط طبیعی پس از یک انقلاب بزرگ، می‌تواند ایستادگی کرده و با فرسایشی کردن جنگ بر آن غلبه نماید، نغمه توقف جنگ و نه پایان آن در سطح مجامع بین‌المللی آغاز شد و این در حالی بود که بخش وسیعی از خاک ایران در اشغال نظامی قرار داشت! در این شرایط به جای آنکه عقب‌نشینی از سرزمین‌های اشغال‌شده در جنگ و اعلام مسئولیت آغازگر جنگ که عادلانه‌ترین شکل رسیدگی به تجاوز علیه یک کشور می‌باشد، صحبتی در میان باشد، از جمهوری اسلامی خواسته می‌شد توقف جنگ را بپذیرد و برای حقوق خود با عراق وارد مذاکره شود! معنای این حرف روشن بود، در شرایطی که هیچ کشور نمی‌تواند آزادسازی سرزمین خود را به مصالحه بگذارد و در قبال صلح سرزمین بدهد، پیشنهاد توقف جنگ، از یکسو برای آن مطرح می‌شد که پس از آن مسئولیت جنگ از دوش متجاوزان برداشته شود و بر دوش قربانی جنگ قرار گیرد. از سوی دیگر هدف از طرح این پیشنهاد نابهنگام این بود که پس از آنکه در اسقاط نظام اسلامی از طریق صرف جنگ دچار تردید شدند، ایران را وارد شرایطی کنند که به مرور جدایی بخش‌های مهمی از سرزمین خود را بپذیرد و با آن کنار بیاید و ضمناً دستش زیر ساطور غرب بماند و بداند برای رفع مسائل خود و یا مبتلا نشدن به مشکلات جدید باید فرمت اداره غرب بر منطقه را بپذیرد و از خیال استقلال چشم بپوشد.
اگر فضای کنونی جنگ سوم را با فضای یکی دو سال اول جنگ هشت‌ساله مقایسه کنیم می‌بینیم نسخه یکی است؛ تلاش برای متوقف کردن ایران و انداختن دوباره طوق وابستگی به سیاست‌های استعماری بر گردن آن. صدالبته مشکل غرب الان این است که نمی‌تواند درک کند که وقتی ایران با مختصات سال‌های ۵۹ و ۶۰ زیر بار نرفت چطور در این جنگ در حالی که به پیروزی‌های شگرفی دست پیدا کرده و کمر ارتش آمریکا و ناتو و دولت‌های منطقه‌ای وابسته به آن‌ها را شکسته زیر بار می‌رود؟
مواجهه امام خمینی عظیم‌الشأن با پیشنهادات صلح تا پیش از پذیرفتن قطعنامه پایان جنگ این بود که آنچه مطرح می‌شود بر خلاف ظاهر آن صلح نیست، مشروعیت بخشیدن به تجاوز است و خود این مقدمه‌ای بر راه افتادن جنگ بعدی علیه ایران است. ایشان می‌فرمودند، خب جنگی علیه ایران راه افتاده است، در این‌جا صحبت کردن از مصالحه با طرفی که با جنگ به جنایات علیه یک ملت دست زده است، با منطق آمریکا که قدرت‌طلبی است و در این قدرت‌طلبی، جنایت به‌عنوان یک ابزار مؤثر توجیه می‌شود، می‌خواند اما با منطق یک ملت رشید و با منطق اسلام که دنبال صلح برای بشریت است و لازمه آن مقاومت در برابر متجاوز است، نمی‌خواند. آنگونه که در صفحه ۶۹ جلد ۱۸ صحیفه امام آمده و در اواسط جنگ بیان شده، امام می‌فرمایند «اگر مهلت داده شود به این خبیث، آن روزی که مهلت پیدا کند و تجهیز قوا بکند، بدتر از اول به سرزمین شما حمله می‌کند. آن‌ها صلح آمریکایی می‌خواهند و ما صلح اسلامی می‌خواهیم.»
آنگونه که از مطالب مندرج در جلدهای ۱۶، ۱۸ و ۲۱ صحیفه امام برمی‌آید، بر اساس منطق و منشأ امام راحل عظیم‌الشأن؛ اولا جنگ باید برای همیشه تمام شود نه اینکه یقه دشمن در وسط کارزار رها شود و فرصت بازگشتی قدرتمندانه‌تر پیدا کرده و ضرباتی سنگین‌تر بزند، ثانیا پایان جنگ باید با تنبیه متجاوز همراه شود تا کشور به مرحله بازدارندگی برسد و بتواند پس از آن به امور مختلف مردم خود سر و سامان بدهد، ثالثاً پایان جنگ باید با پرداخت خسارت‌های معنوی - خونخواهی - و مادی به طرفی که مورد تهاجم قرار گرفته توأم باشد، رابعاً باید حاکمیت کشوری که مورد تهاجم قرار گرفته است، بر همه سرزمینش مستقر شود و خامساً برای همه این موارد تضمین معتبر وجود داشته باشد.
اگر چه امام درباره نحوه پایان جنگ علی‌الاصول نظر دیگری داشتند و اعضای شورای امنیت سازمان ملل را عامل یا شریک در تجاوز به ایران می‌دانستند و لذا پایان جنگ از مسیر این شورا را دارای اعتبار و ضمانت لازم نمی‌دانستند، بر مبنای آنچه آن را «تکلیف الهی» و «تشخیص مصلحت» خواندند، پایان جنگ از این مسیر را پذیرفتند اما در پیام خود بدین مناسبت که حقاً به «پیام استقامت» معروف شد تصریح فرمودند جمهوری اسلامی بر مواضع خود ایستاده و اطمینان دادند که هیچ چیز میان جبهه اسلام و کفر تغییر نکرده است. ناگفته نماند قطعنامه ۵۹۸ بر خلاف هفت قطعنامه قبلی شورای امنیت سازمان ملل که درباره جنگ ایران و عراق صادر شده بودند، بخش قابل توجهی از نظرات امام راحل را در خود جای داده بود که شامل این موارد است؛ پایان دائمی جنگ، عقب‌نشینی نیروهای متجاوز از همه خاک ایران و در واقع حفظ تمامیت ارضی کشور و فراهم شدن زمینه رسیدن ایران به بازدارندگی طولانی‌مدت نظامی. بعد از پایان این جنگ در مرداد ۶۷ به مدت نزدیک به چهار دهه، ایران در فضای بازدارندگی قرار گرفت و علی‌رغم آنکه در طول این دوران جنگ‌ها و حوادث امنیتی زیادی در منطقه به وقوع پیوست اما ایران توانست امنیت و ثبات خود را حفظ کند.
وضعیت جنگ سوم در شروع، در جبهه شکل‌دهنده به تجاوز، در طرح موضوعات و در منطق ایستادگی ایران، شباهت زیادی به جنگ هشت‌ساله دارد البته با تفاوت‌های چشمگیری که در قدرت ایران و در نوع جنگیدن طرفین پدید آمده است.
الان هم در دو طرف صحبت از صلح می‌شود اما باز همان حکایت صلح آمریکایی و صلح اسلامی است که امام راحل می‌فرمود و در صفحه ۸۸ جلد ۱۶ صحیفه آمده است. یک صلح حفظ استخوان لای زخم که منشأ تجاوز جدید به ایران است که امام آن را صلح آمریکایی خواندند و یک صلح به تعبیر ایشان صلح اسلامی است که با پایان یافتن دائمی جنگ در همه جبهه‌های مقاومت از ایران تا کرانه باختری فلسطین، رسیدن به بازدارندگی نظامی همه ارکان جبهه مقاومت، حفظ تمامیت ارضی ایران که الان مظهر آن حفظ حاکمیت مطلق ایران بر 
تنگه هرمز، خلیج ‌فارس و دریای عمان است و تنبیه متجاوزین که مهم‌ترین آن تعطیلی پایگاه‌های نظامی آمریکا از شعاع هزار کیلومتری اطراف ایران می‌باشد. اگر امام راحل یا امام شهید الان سکان اداره کشور را در دست داشتند همین‌ها را به‌عنوان «صلح اسلامی» - نه به معنای زرورقی برای تسلیم در برابر دشمنان متجاوز با عنوان جعلی صلح شرافتمندانه - دنبال می‌کردند و این‌ها از جمله مواردی است که امام سید مجتبی خامنه‌ای دامت برکاته به نمایندگی از ملت و به‌عنوان تکلیفی الهی و مصلحت رساندن کشور به بازدارندگی دائمی نظامی دنبال می‌نمایند. با عنایات خداوند و استقامت ملت و دولت و ابتکارات نظامی جبهه مقاومت دیری نخواهد پایید که دشمن علی‌رغم اشتلم‌های امروزی‌اش به آن تن بدهد.

یاد

 

کاخ سفید دنبال تقسیم شکست با الیزه!

حنیف غفاری

اظهارات رئیس‌جمهور فرانسه، پس از گفت‌و‌گو با دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور متوحش و تروریست امریکا، در نیویورک در نوع خود قابل‌تأمل است. امانوئل مکرون پس از این دیدار مدعی شده که واشینگتن و پاریس قصد دارند برای «تثبیت بازار‌های انرژی و تأمین آزادی دریانوردی در تنگه هرمز اقدام مشترک انجام دهند». این مواضع مضحک، پیش از آنکه پیامی مقتدرانه به معادلات جهانی باشد، طنزی تلخ و ناشی از توهم اثرگذاری یک سیاستمدار منزوی است. اینکه پاریس تصور کند با ورود فیزیکی یا تبلیغاتی به حساس‌ترین شاهراه انتقال انرژی جهان می‌تواند موازنه قدرت خلق کند، نشان از نشناختن الفبای ژئوپلیتیک خلیج فارس و نادیده‌گرفتن هشدار‌های بنیادینی دارد که سال‌هاست به متجاوزان فرامنطقه‌ای گوشزد می‌شود. 
 نخستین حقیقت بدیهی این است که حضور نظامی یا شبه‌نظامی فرانسه در تنگه هرمز، نه عامل بازدارندگی، بلکه ترجمان دقیق شراکت مستقیم در ماجراجویی‌ها و رفتار‌های تحریک‌آمیز امریکا تلقی می‌شود. تنگه هرمز حیاط‌خلوت ناوگان‌های سرگردان غربی نیست بلکه حوزه‌ای است که معادلات حاکمیتی و امنیتی آن به دست نیرو‌های مسلط منطقه، به‌ویژه جمهوری اسلامی ایران، با بالا‌ترین استاندارد و حساسیت رصد و حفاظت می‌شود. بازیگران الیزه باید به این پرسش بنیادین پاسخ دهند که در صورت بروز هرگونه اصطکاک و تنش غیرقابل‌پیش‌بینی، آیا ناوگان و اقتصاد نحیف فرانسه ظرفیت تحمل پیامد‌های کمرشکن و ترکش‌های ویرانگر یک درگیری مستقیم را دارند، یا بنا دارند منافع ملی کشورشان را پای زیاده‌خواهی‌های واشینگتن قربانی کنند؟
نکته دوم، خطای محاسباتی مکرون در هم‌پیمانی با ترامپ است. واقعیت میدانی حکایت از آن دارد که دونالد ترامپ در حل بحران‌های خودساخته امریکا در آبراه‌های راهبردی و مهار بی‌ثباتی‌های بازار جهانی انرژی به بن‌بست رسیده است. در چنین وضعیتی، فرمول رفتاری آشنای کاخ سفید همواره یک چیز بوده است: «تقسیم هزینه‌های شکست با متحدان دنباله‌رو». ترامپ امروز فرانسه را به جلو فراخوانده تا در باتلاق امنیتی آب‌های منطقه، شریکی برای پرداخت فاکتور‌های ناکامی خود بتراشد. مکرون با استقبال از این تله آشکار، نشان داد که استقلال راهبردی ادعایی فرانسه سال‌هاست ذیل منافع یکجانبه‌گرایانه امریکا ذوب شده و پاریس تنها نقش پادوی اجرایی را برای مهار شکست‌های راهبردی واشینگتن بر عهده دارد. 
اما مضحک‌ترین بعد ماجرا، جایگاه شخص مکرون در معادلات قدرت است. امانوئل مکرون امروز در وضعیتی ادعای مانور در شاهرگ انرژی جهان را سر می‌دهد که نه‌تنها در نظام بین‌الملل، نه‌تنها در سازوکار‌های تصمیم‌گیری اتحادیه اروپا و نه‌تنها در معادلات موازنه‌ساز غرب آسیا، بلکه حتی در داخل فرانسه نیز کسی او را جدی نمی‌گیرد. رئیس‌جمهوری که در افکار عمومی فرانسه با بحران شدید عدم‌مشروعیت سیاسی مواجه است، دولتش در معرض ناپایداری دائمی قرار دارد و نرخ محبوبیتش در تاریک‌ترین روز‌های الیزه زیر خط قرمز ۲۵ درصد دست‌وپا می‌زند، فاقد هرگونه پایگاه و اعتبار برای تعیین تکلیف در هزاران کیلومتر دورتر از مرز‌های خود است. 
شاید شایسته‌ترین توصیه به آقای مکرون این باشد که به جای تقلای بی‌ثمر برای تنفس مصنوعی به هیمنه نظامی غرب در تنگه هرمز، به نظرسنجی‌های منتشر شده در داخل کشورش نیم نگاهی بیندازد. رئیس‌جمهوری که جامعه خودش او را در مدیریت اقتصاد، سیاست خارجی، مهار تورم و اداره امور داخلی کشور طرد کرده، بهتر است دوران سراشیبی و سقوط آزاد دولتش را با کمترین خسارت سپری کند، چرا که آب‌های خلیج فارس و تنگه هرمز، بسیار عمیق‌تر از آن است که بتواند تخته‌پرشی برای نجات ژنرال‌های بی‌ستاره فرانسوی تلقی شود

یاد

پزشکیان و فعال‌سازی ظرفیت‌های فراموش شده روابط عمومی

هوشمند سفیدی

“مسئولان ، انتقادات و گلایه های مردم را با سعه صدر و رویکردی مسئولانه بشنوند.”
“همه دستگاه های اجرایی از ظرفیت روابط عمومی ها برای آگاهی بخشی به مردم استفاده کنند.”(دکتر پزشکیان)
در این یادداشت ،دو عبارت از صحبت های اخیر آقای دکتر پزشکیان را نقل کردیم تا به اعضای محترم دولت یادآوری شود که نباید ظرفیت های روابط عمومی را که می تواند در تحقق بسیاری از اهداف دولت چهاردهم ، نقش مهمی را ایفا کند ، فراموش کنند و یا کم اهمیت بدانند.
بررسی ابعاد شخصیتی دکتر پزشکیان رئیس محترم جمهوری اسلامی ایران، مبین ویژگی هایی های است که معمولا در مدل آرمانی روابط عمومی یا همان الگوی دوسویه همسنگ بر آنها تاکید می شود ؛ استعداد ارتباطی ، مردم خواهی ، مدارای ارتباطی ، قدرت شنیداری و اعتقاد به شنیدن صدای مردم ، تواضع ، اعتقاد به ضرورت آگاهی مردم از اقدامات و برنامه ها و اخذ بازخورد از آنان و … ،..
اگر عملکرد روابط عمومی دولت چهاردهم را در دو سال اخیر بررسی کنیم ، خواهیم دید علی رغم تلاش های بسیار، فاصله زیادی تا فعال سازی این ظرفیت ها هست؛گرچه مدیران روابط عمومی سخت در تلاش هستند تا اثربخشی حداکثری داشته باشند،اما به دلایل مختلف اثربخشی مطلوب تر حاصل نمی شود .در واکاوی دلیل این وضعیت، باید گفت که بنیاد اصلی در استفاده کامل از ظرفیت های روابط عمومی،انتخاب و گماردن افرادی به مدیریت روابط عمومی است که متخصص این رشته باشند،تجربه کافی در زمینه روابط عمومی داشته باشند، شخصیت ارتباطی داشته و ارتباط گریز نباشند،مردم سالار باشند و عشق به مردم در اندیشه و رفتار آنان برجسته و نمایان باشد، دلسوز رئیس جمهور باشند و منشور دولت وفاق ملی را با دل و جان به رسمیت بشناسند.
از بعد بدنه کارشناسی هم ، تجهیز آموزشی آنان و ارتقای انگیزشی لازم است. مواجهه صرفا اداری با این افراد ، اشتباه راهبردی است ، زیرا مدیر و کارکنان بخش روابط عمومی باید ۲۴ ساعته در اختیار اهداف سازمان باشند و با سایر بخش ها که وقتی اداره را ترک می کنند،کارشان خاتمه یافته است،فرق می کنند.
بر این اساس مدیران و کارشناسان روابط عمومی را باید افسران و سربازان “قدرت نرم” نظام دانست که نیازمند حمایت ویژه،راهبری شایسته و تجهیز همه جانبه هستند. اگر رئیس جمهور در آغاز کار سه سالگی دولت وفاق ملی،خواستار استفاده از ظرفیت روابط عمومی ها و ایجاد شبکه ارتباطی هستند،به معنی وجود ضعف و نارسایی در این زمینه است.
لذا بر مسئولان مربوط واجب است که با جدیت و تحرک کافی و دفاع از مدیران شایسته و کارشناسان اندیشه ورز و پرتلاش روابط عمومی ها، به شکل جدی در کنار دولت باشندو روابط عمومی ها با بهره گیری از فناوری های روز به شکل علمی عرضه کنند ، صدای مردم را به طور دقیق ، صادقانه و با شجاعت در اختیار مدیران ارشد قرار دهند ، به استمرار رابطه تعاملی و حمایتی از مردم اهتمام ورزند و نماد صداقت، ارتباط‌گری، تحمل و گفت‌وگوی متواضعانه رئیس‌جمهور در برابر مردم باشند و از رفتار صرف کارمندی فاصله بگیرند. در یک کلام، باید روابط عمومی در تراز گفتمان پزشکیان شکل گیرد و توسعه یابد.
همان طور که تاکید شد علی رغم تلاش های ارزشمند، در حال حاضر، از ظرفیت‌های روابط عمومی نه از لحاظ کمی و نه از لحاظ کیفی، بهره‌برداری کافی و وافی مطلوبی صورت نمی‌گیرد. هنوز شاهد لکنت زبان در انتقال پیام‌ها، ناشنوایی نسبت به مطالبات مردم و چشم‌های کم‌سو در رصد دقیق واقعیت‌های جامعه هستیم. این وضعیت، قابل تغییر است و باید راهبرد نویسی شود.
پس،تحول در روابط عمومی مستلزم چند اقدام اساسی است: بازتعریف جایگاه سازمانی این واحدها، اختصاص بودجه و امکانات متناسب با مأموریت‌های حساس آنان، آموزش مستمر در حوزه فناوری‌های نوین ارتباطی، و ایجاد فضای حمایتی برای کارشناسان خلاق و دلسوز. تنها در این صورت است که روابط عمومی می‌تواند به بازوی مؤثر قدرت نرم تبدیل شود و در تحقق اهداف دولت وفاق ملی نقش‌آفرینی کند.
رئیس‌جمهور محترم با طرح این موضوع در آغاز سال سوم دولت، پیام روشنی به دستگاه‌های اجرایی فرستاده است: زمان آن رسیده که ظرفیت‌های فراموش‌شده روابط عمومی احیا شود. مسئولان باید این پیام را جدی بگیرند و با برنامه‌ریزی دقیق، زمینه شکل‌گیری روابط عمومی کارآمد، صادق و مردم‌محور را که ما آن را روابط عمومی دو سویه و هماهنگ می نامیم فراهم آورند.
روابط عمومی در تراز پزشکیان، نه یک شعار، بلکه ضرورتی عملی برای تقویت سرمایه اجتماعی و پیشبرد اهداف ملی است و می تواند با بسط و تعمیق گفت و گو ، به تولید ، تقویت و گسترش اعتماد کمک کند.

یاد

ترامپ و بن‌بست پیروزی

چرا ترامپ به‌سادگی‌به «عنوان پیروزی» نمی‌رسد؟

روزبه کردونی 

ترامپ در جنگ علیه ایران به یک صحنه پایانی نیاز داشته و هنوز دارد؛ لحظه‌ای که بتواند مقابل دوربین‌ها بایستد و بگوید: تمام شد. ایران عقب نشست، توافق کرد یا نتیجه‌ای حاصل شد که بتوان نام «پیروزی» بر آن گذاشت.

از جنگ 12روزه تا جنگ رمضان و از میدان نبرد تا میز مذاکره، این نیاز تغییر نکرده است؛ فشار باید سرانجام به نتیجه‌ای روشن، قابل نمایش و قابل نام‌گذاری تبدیل شود. پیروزی فقط نباید اتفاق بیفتد؛ باید بتوان آن را اعلام کرد. اما آیا ترامپ به آن لحظه خواهد رسید؟ آیا می‌تواند به‌سادگی «عنوان پیروزی» را به دست آورد؟ شاید بخشی از دشواری آمریکا در مواجهه با ایران را بتوان از همین پرسش فهمید؛ نه‌فقط از تعداد هواپیماها و موشک‌ها، میزان خسارت‌ها یا آنچه پشت میز مذاکره می‌گذرد، بلکه از تفاوتی بنیادی‌تر در معنای پیروزی. آمریکا توانسته و همچنان می‌تواند خسارت‌های سنگینی وارد کند و در برخی میدان‌ها دست بالا را داشته باشد؛ اما هیچ‌یک از اینها به‌تنهایی پایان سیاسی یک منازعه را تضمین نمی‌کند. مسئله ترامپ از ابتدا فقط قدرت وارد‌کردن ضربه نبوده و اکنون نیز نیست؛ مسئله، تبدیل آن قدرت به یک پایان سیاسی است. او هم در جنگ به صحنه پیروزی نیاز داشته و هم امروز، پس از جنگ، به «عنوان پیروزی» نیاز دارد. درست در فاصله میان این دو -قدرت ضربه‌زدن و توان تحمیل پایان- بن‌بست پیروزی ترامپ شکل می‌گیرد. جیمز پی کارس، فیلسوف آمریکایی، در کتاب «بازی‌های محدود و نامحدود» تمایزی دارد که می‌تواند بخشی از این وضعیت را توضیح دهد. بعضی بازی‌ها برای بردن انجام می‌شوند و بعضی برای ادامه‌یافتن. در بازی محدود، سرانجام باید برنده‌ای وجود داشته باشد و «عنوان» به او تعلق گیرد. در بازی نامحدود، مسئله اصلی چیز دیگری است: باقی‌ماندن در بازی. بخش مهمی از سیاست ترامپ را می‌توان با منطق نخست فهمید. 

او به نتیجه‌ای نیاز دارد که بتوان آن را نشان داد، نام‌گذاری کرد و در کارنامه ثبت کرد: توافق، عقب‌نشینی طرف مقابل، پایان جنگ یا پیروزی. در منطق کارس، «عنوان» زمانی تثبیت می‌شود که بازی پایان یافته باشد. تا وقتی طرف مقابل هنوز قادر به ادامه بازی است، اعلام پیروزی با تثبیت پیروزی یکسان نیست. با این حال، ایران با منطق دیگری نیز آشناست؛ منطقی که شاید بتوان آن را «حافظه بقا» نامید. حافظه بقا صرفا خاطره تاریخی زنده‌ماندن نیست؛ انباشت تجربه‌هایی است که به یک جامعه می‌آموزد چگونه شکست را از پایان جدا کند.

جامعه‌ای که بارها جنگ، اشغال، فروپاشی نظم سیاسی، تغییر حکومت و جابه‌جایی مرزها را تجربه کرده است، فقط خاطره آن حوادث را با خود حمل نمی‌کند؛ شیوه‌هایی برای معنا‌دادن به بحران، تحمل نااطمینانی و بازسازی امکان ادامه‌دادن را نیز در حافظه جمعی خود انباشته می‌کند. تاریخ ایران از این منظر شایان تأمل است. حکومت‌ها سقوط کرده‌اند، فاتحان آمده‌اند و جنگ‌ها و بحران‌های بزرگ رخ داده‌اند، اما هر گسست الزاما به گسست کامل تاریخی تبدیل نشده است. زبان، فرهنگ، حافظه تاریخی و نهادهای اجتماعی بارها امکان‌هایی برای بازسازی تداوم فراهم کرده‌اند. آنچه باقی مانده‌ الزاما همان نظم پیشین نبوده‌؛ مهم‌تر، امکان دوباره ادامه‌دادن بوده است. جغرافیا نیز در شکل‌گیری این حافظه سهم داشته است. قرار‌گرفتن ایران در چهارراه رقابت قدرت‌ها، قرن‌ها نااطمینانی را به بخشی از تجربه تاریخی آن تبدیل کرده است. سنت شیعی نیز با مفاهیمی همچون صبر، انتظار و شهادت، امکان خاصی برای معنا‌دادن به شکست مادی فراهم کرده است: شکست می‌تواند سنگین باشد، بدون آنکه الزاما آخرین فصل داستان تلقی شود. بنابراین، «حافظه بقا» نه به معنای شکست‌ناپذیری ایران است و نه تضمینی برای پیروزی آینده. حتی ممکن است در شرایطی فرسوده شود یا دیگر کار نکند. مقصود چیز محدودتر و دقیق‌تری است: توان تاریخی تبدیل شکست به پایان‌ناپذیری؛ یعنی حفظ امکان بازگشت، بازسازی و حرکت بعدی.

در چنین منطقی، بقا نقطه مقابل شکست نیست؛ نقطه مقابل پایان است. و درست همین‌جا مسئله برای ترامپ دشوارتر می‌شود. آمریکا در بسیاری از شاخص‌های نظامی و اقتصادی، نسبت به ایران برتری چشمگیری دارد. این برتری می‌تواند ظرفیت‌ها را تخریب کند، هزینه تحمیل کند و موازنه یک نبرد را تغییر دهد. با این حال، قدرت نظامی یک محدودیت اساسی دارد: نمی‌تواند به‌تنهایی تعیین کند بازی چه زمانی تمام شده است. می‌توان تأسیسات را هدف قرار داد، اما نمی‌توان با بمباران به‌تنهایی تعیین کرد فردای آن روز طرف مقابل دیگر بازی نخواهد کرد. می‌توان خسارت وارد کرد، اما تبدیل خسارت نظامی به پایان سیاسی، به رفتار حریف، وضعیت داخلی دو کشور و شرایط منطقه‌ای و بین‌المللی نیز وابسته است. همین‌جا تفاوت میان «قدرت» و «توان» اهمیت پیدا می‌کند. قدرت می‌پرسد: تا چه اندازه می‌توانم به حریف خسارت وارد کنم؟ توان می‌پرسد: پس از تحمل خسارت، آیا هنوز می‌توانم بازی کنم؟ البته بازی نامحدود به معنای منابع نامحدود نیست. ایران نیز ممکن است چنان تحت فشار اقتصادی، نظامی یا اجتماعی قرار گیرد که ظرفیت ادامه بازی‌اش کاهش یابد. جامعه می‌تواند فرسوده شود، منابع می‌توانند تحلیل بروند و هزینه بقا می‌تواند از توان تحمل فراتر رود. بنابراین پرسش آینده این منازعه فقط این نیست که چه کسی قدرت بیشتری دارد؛ پرسش مهم دیگر این است که کدام طرف زودتر با محدودیت ادامه بازی مواجه می‌شود. جنگ‌های 12روزه و سپس ‌رمضان، آزمون همین منطق بودند. ایران در هر دو جنگ خسارت‌های سنگینی متحمل شد، اما از یکی از سخت‌ترین میدان‌های خود عبور کرد؛ در حالی که آمریکا در تحقق مجموعه اهداف اعلام‌شده و تبدیل برتری نظامی خود به یک پایان سیاسی تعیین‌کننده ناکام ماند. ایران، به‌مثابه کنشگری در یک بازی نامحدود، پیروز از این میدان بیرون آمد و در بازی باقی ماند. باقی‌ماندن در بازی اینجا فقط دوام‌آوردن نیست؛ یعنی حفظ ساختار سیاسی، تداوم امکان کنش و پاسخ، حفظ انسجام اجتماعی، جلوگیری از تحمیل پایان مطلوب طرف مقابل و بازگشت به میدان دیپلماسی با امکان چانه‌زنی. آمریکا توانست ضربه بزند، خسارت وارد کند و هزینه تحمیل کند؛ اما نتوانست این برتری را به یک پیروزی سیاسی نهایی و «عنوان پیروزی» تبدیل کند. ایران، در مقابل، آنچه را برای یک بازیگر نامحدود تعیین‌کننده است، حفظ کرد: ماندن، ادامه‌دادن و داشتن حرکت بعدی. از این منظر، تفاوت دو منطق روشن‌تر می‌شود. در بازی محدود، آمریکا برای پیروزی باید بتواند نتیجه میدان را به یک پایان تبدیل کند. در بازی نامحدود، ایران برای موفقیت الزاما مجبور نیست آمریکا را در معنای متعارف شکست دهد؛ کافی است مانع تبدیل‌شدن ضربه‌ها و شکست‌های مقطعی به پایان بازی شود. شاید «بن‌بست پیروزی» ترامپ همین‌جا باشد. او در جنگ به صحنه پیروزی نیاز داشته و امروز نیز به «عنوان پیروزی» نیاز دارد؛ به لحظه‌ای که مقابل دوربین‌ها بایستد و بگوید: تمام شد. اما جنگ با اعلام پایان، پایان نمی‌یابد. پایان واقعی زمانی فرا می‌رسد که طرف مقابل دیگر نتواند برخیزد، پاسخ دهد، مذاکره کند، انتخاب کند و حرکت بعدی را انجام دهد. ایران در دو جنگ اخیر ضربه خورد، هزینه داد و خسارت دید، اما مهم‌ترین چیزی را که حریف برای کامل‌کردن پیروزی خود به آن نیاز داشت، به او نداد: پایان. آمریکا توانست قدرتش را نشان دهد، ولی نتوانست آن را به آخرین صفحه این منازعه تبدیل کند. اینجاست که معنای پیروزی تغییر می‌کند. گاهی پیروزی فتح آخرین سنگر نیست؛ نگذاشتن نقطه پایان است. گاهی لازم نیست حریف را از بازی بیرون کنی؛ کافی است اجازه ندهی او تو را از بازی بیرون کند. ترامپ برای «عنوان پیروزی» به پایان نیاز دارد. ایران برای ندادن این عنوان، باید توان ادامه‌دادن را حفظ کند. و شاید تمام داستان همین باشد: ترامپ به آخرین حرکت نیاز دارد، ایران فقط به حرکت بعدی.

یاد

خطای مذاکره برای مذاکره

مسعود پیرهادی
ترامپ یک‌بار دیگر همان گزاره‌ای را تکرار کرده که باید بیش از خود سخنانش، درباره منطق رفتارش تأمل کرد: توافق را دوست دارد، اما توافقی را نمی‌پذیرد که در آن ایران بتواند بلافاصله تجارت خود را از سر بگیرد. از پیروزی بزرگ می‌گوید، از کنترل هرمز سخن می‌گوید و هم‌زمان از تمایل ایران به توافق حرف می‌زند. این ادبیات، بیش از آنکه دعوت به یک توافق متوازن باشد، نشانه نوعی نگاه به مذاکره است که در آن هر عقب‌نشینی طرف مقابل، نه پایان خواسته‌ها، بلکه آغاز خواسته بعدی تلقی می‌شود.

اینجاست که باید یک سؤال جدی‌تر پرسید: آیا هر مذاکره‌ای ارزش مذاکره کردن دارد؟
مذاکره فی‌نفسه فضیلت نیست. همان‌طور که مقاومت فی‌نفسه و بدون محاسبه، هدف نیست. مذاکره زمانی معنا دارد که قرار باشد دو طرف درباره اختلافات خود به نقطه‌ای از تفاهم برسند. اما اگر یک طرف مذاکره را نه برای رسیدن به توافق، بلکه برای سنجش میزان عقب‌نشینی طرف مقابل بخواهد، هر قدمی که عقب بروی، او را به قدم بعدی امیدوارتر می‌کند.
در چنین شرایطی، مشکل از میز مذاکره نیست؛ مشکل از محاسبات طرف مقابل است.
وقتی عقب‌نشینی به جای کاهش فشار، اشتهای طرف مقابل را بیشتر می‌کند، ادامه عقب‌نشینی دیگر انعطاف نیست؛ تبدیل کردن ضعف به رویه است.
ترامپ سیاستمداری نیست که با دیدن یک امتیاز بگوید «حالا دیگر کافی است». منطق معامله او بر این استوار است که اگر طرف مقابل یک امتیاز داده، احتمالا امتیاز دیگری هم قابل گرفتن است. اگر امروز از یک خواسته عقب نشست، شاید فردا بتوان او را از خواسته دیگری هم عقب راند. اگر در یک نقطه کوتاه آمد، شاید در نقطه بعدی نیز کوتاه بیاید.
در چنین منطقی، نرمش بدون بازدارندگی، به جای تولید توافق، تولید مطالبه می‌کند.
تاریخ روابط ایران و آمریکا نیز کم نشان نداده که هرگاه طرف مقابل احساس کرده هزینه فشار پایین آمده و هزینه ایستادگی ایران بالا رفته، به جای کاهش مطالبات، بر دامنه آنها افزوده است. بنابراین مسئله امروز فقط این نیست که چه چیزی روی میز مذاکره گذاشته می‌شود؛ مسئله این است که طرف مقابل با چه محاسبه‌ای پشت میز می‌نشیند.
اگر محاسبه‌اش این باشد که ایران تحت فشار اقتصادی، امنیتی یا روانی سرانجام ناچار به عقب‌نشینی است، مذاکره از همان ابتدا نابرابر است.
اما اگر بداند هر فشار تازه‌ای، با افزایش هزینه برای خودش مواجه خواهد شد، آن‌گاه منطق مذاکره تغییر می‌کند.
این همان چیزی است که گاهی در سیاست خارجی فراموش می‌شود: برای وادار کردن یک قدرت به توافق، همیشه نباید بیشتر حرف زد؛ گاهی باید کاری کرد که ادامه ندادن توافق برای او پرهزینه‌تر از توافق کردن باشد.
ترامپ باید بفهمد ایران کشوری نیست که با هر تهدید، یک قدم عقب بنشیند و بعد انتظار داشته باشد طرف مقابل همان‌جا متوقف شود. اگر قرار باشد هر عقب‌نشینی ایران، نقطه آغاز مطالبه جدید آمریکا باشد، نتیجه طبیعی آن نه صلح پایدار، بلکه زنجیره‌ای از امتیازخواهی‌هاست که انتهای آن معلوم نیست.
از این منظر، شاید امروز مهم‌ترین وظیفه دیپلماسی ایران، اصرار بر مذاکره نباشد؛ تغییر محاسبات طرف مقابل باشد.
گاهی بهترین مقدمه برای رسیدن به امتیاز، مذاکره نکردن است.
گاهی باید میز را ترک کرد تا طرف مقابل بفهمد میز، تنها گزینه ما نیست.
گاهی باید اجازه داد طرف مقابل بفهمد که فشار، هزینه دارد؛ تهدید، پاسخ دارد؛ زیاده‌خواهی، سقف دارد و عقب‌نشینی ایران، نامحدود نیست.
این البته به معنای بستن همیشگی درهای دیپلماسی نیست. دیپلماسی زمانی کارآمد است که طرف مقابل به این نتیجه رسیده باشد که نمی‌تواند همه‌چیز را با فشار به دست آورد. مذاکره باید محصول تغییر محاسبه باشد، نه جایگزین آن.
کشوری که هر بار تحت فشار به میز مذاکره می‌رود و هر بار با امتیاز بیشتری از میز خارج می‌شود، عملا به طرف مقابل یاد می‌دهد که فشار جواب می‌دهد.
اما کشوری که نشان دهد فشار، نه تنها امتیاز تولید نمی‌کند، بلکه هزینه فشار را نیز افزایش می‌دهد، معادله را عوض می‌کند.
مسئله ایران امروز، لزوما شخص ترامپ نیست. مسئله، فهمیدن قاعده‌ای است که ترامپ نماینده آشکار آن است: اگر طرف مقابل از عقب‌نشینی تو سود ببرد، او را به عقب‌نشینی بعدی تشویق کرده‌ای.
پس شاید زمان آن رسیده باشد که به جای پرسیدن «چگونه ترامپ را راضی کنیم؟» سؤال دیگری بپرسیم:
چه کنیم که ترامپ بفهمد زیاده‌خواهی، سودی برایش ندارد؟
پاسخ این سؤال، لزوما در اتاق مذاکره پیدا نمی‌شود.
گاهی پاسخ، در میدان قدرت ساخته می‌شود؛ در اقتصاد، در انسجام داخلی، در تاب‌آوری مردم، در توان دفاعی، در ائتلاف‌های منطقه‌ای و در اراده‌ای که به طرف مقابل نشان دهد ایران کشورِ انتخاب میان «تسلیم» و «مذاکره» نیست.

یاد

چه کسانی سکوت ناگویا را شکستند؟

محمدرضا ناصری‌نژاد 

در ناگویا «سکوت» را فقط نمی‌شود شنید، می‌شود دید. تقریباً همه‌جا نشانه‌هایی برای حفظ سکوت و آرامش وجود دارد. در اتوبوس، قطار، سالن‌ها و فضاهای عمومی. این‎جا همه‌چیز آرام و منظم پیش می‌رود. مردم آهسته حرف می‌زنند و حتی صدای بلند، اگر مزاحم کسی هم نباشد، چندان پذیرفته نیست. ناگویا شهر سکوت است، اما این روزها در گوشه‌ای از این شهر، صدایی شنیده می‌شود که نمی‌شود نشنید، صدای دختران ایران. فریاد شادی بعد از مدال، تشویق‌های بلند، خنده‌های از ته دل، اشک‌هایی که از شوق جاری می‌شود و پرچم ایران که بالا می‌رود. انگار دختران ایران آمده‌اند تا سکوت این شهر را با صدای شادی خودشان بشکنند. در همین چند روز، نام ورزش‌هایی مثل روئینگ، کاتا و کبدی زنان در میان مدال‌آوران ایران قرار گرفته است؛ مدال‌هایی که هرکدام بخشی از یک روایت بزرگ‌ترند، روایتی از حضور دخترانی که آمده‌اند در مهم‌ترین میدان ورزشی قاره، خودشان را نشان دهند. اما برای من که این روزها در ناگویا هستم، ماجرا فقط جدول مدال‌ها نیست، مسئله مسیر رسیدن به این‎جاست. این دختران ماه‌ها برای این رقابت‌ها آماده شدند، در شرایطی که جنگ و تبعات آن، زندگی و برنامه آماده‌سازی ورزشکاران ایرانی را تحت تأثیر قرار داده بود. حتی کمیته المپیک آسیا نیز درباره دشواری‌های تمرین دختران ورزشکار ایران در دوره جنگ و شرایط سختی که پشت سر گذاشتند، نوشته است. شاید به همین دلیل است که تماشای هر مدال برای من این‎جا معنای دیگری دارد. آن‎ها فقط روی سکو نرفتند، آن‎ها از مسیری سخت عبور کردند تا به این چند دقیقه افتخار برسند و بعد، وقتی مدال را گرفتند، سکوت را شکستند. با فریاد، با خنده، با اشک و با در آغوش گرفتن یکدیگر. پشت سر این دختران، یک نام هم هست: «میناب ۱۶۸». کاروان ایران با یاد ۱۶۸ دانش‌آموز شهید مظلوم میناب به این بازی‌ها آمده است، نامی که از ایران تا ناگویا همراه این کاروان آمده و حالا با هر مدال، با هر بار بالارفتن پرچم و با هر سرود ایران، دوباره شنیده می‌شود. ناگویا همچنان همان شهر آرام است. قطارها سر وقت می‌آیند، خیابان‌ها منظم‌اند و مردم آرام صحبت می‌کنند. تابلوهای سکوت هنوز همه‌جا هستند. اما در سالن‌های مسابقه، داستان دیگری در جریان است. دختران ایران آمده‌اند تا در دل این سکوت، صدای شادی خودشان را بلند کنند؛ صدایی که از مدال‌ها، از تلاش، از اشک و لبخند و از پرچمی می‌آید که هر بار بالا می‌رود، گوشه‌ای از ایران را با خودش به ناگویا می‌آورد. و شاید زیباترین تصویر این روزهای من همین باشد: شهری که به سکوت عادت دارد، حالا صدای شادی دختران ایران را هم می‌شنود.

یاد

چرا آرامکو از مجموع 50 شرکت برتر منطقه مهم‌تر است؟

عباس یزدانی ، پژوهشگر مرکز رشد دانشگاه امام صادق (ع): در ادبیات سنتی اقتصاد سیاسی بین‌الملل، موقعیت استراتژیک غول‌های انرژی خاورمیانه غالباً از منظر «امنیت عرضه» و «ثبات قیمت انرژی» تحلیل می‌شود. بااین‌حال، تحولات ساختاری بازارهای مالی جهانی در دهه‌های اخیر نشان می‌دهد کارکرد این ابرشرکت‌ها از تأمین‌کنندگان صرف کالا به پمپاژکنندگان اصلی نقدینگی در شریان‌های مالی غرب تغییر یافته است. در این میان، شرکت ملی نفت عربستان سعودی (آرامکو) در رأس هرمی قرار دارد که جریان نقد آزاد (FCF) حاصل از آن، به طور مستقیم بر ارزش‌گذاری دارایی‌ها در وال‌استریت و تأمین مالی نوآوری در سیلیکون‌ولی اثر می‌گذارد. بررسی عمیق صورت‌های مالی و مجاری چرخش این کلان‌سرمایه‌ها نشان می‌دهد چگونه ترازنامه شرکت‌های هیدروکربنی منطقه، به‌عنوان یک حمایت نقدینگی (Liquidity Backstop) پنهان اما حیاتی! برای شاخص‌های مالی ایالات متحده عمل می‌کند.

1- آرامکو هم‌تراز یک «کلاس دارایی» مستقل
برای درک ابعاد ساختاری آرامکو، باید از معیارهای کمّی و مفاهیم بنیادین مالیه شرکتی بهره جست. در ارزش‌گذاری‌های مدرن، ثروت‌آفرینی حقیقی بر پایه تولید سود خالص مستمر  (Net Income)و توانایی خلق جریان نقد آزاد سنجیده می‌شود. بررسی‌های پایگاه‌های داده مالی تأیید می‌کند در گستره اقتصاد سیاسی خاورمیانه، یک فرمول ساختاری همواره برقرار است؛ سود خالص آرامکو > مجموع سود خالص 50 شرکت منطقه.

آرامکو با توانایی تولید سود خالص سالانه‌ای در بازه ۱۰۰ تا بیش از ۱۶۰ میلیارد دلار! (بسته به چرخه‌های قیمت‌گذاری برنت)، نه‌تنها از مجموع سودآوری ۵۰ شرکت برتر منطقه‌ای شامل بزرگ‌ترین بانک‌ها، کنسرسیوم‌های پتروشیمی و غول‌های مخابراتی فراتر می‌رود، بلکه شانه‌به‌شانه کلان‌شرکت‌های فناوری آمریکا (MegaCapTech) نظیر اپل و مایکروسافت حرکت می‌کند.

این حجم از انباشت سرمایه، آرامکو را از تعریف سنتی یک «شرکت انرژی» خارج کرده و به یک «کلاس دارایی منحصر‌به‌فرد» (Unique AssetClass) ارتقا داده است. حاشیه سود فوق‌العاده بالا و بهای تمام‌شده بسیار پایین استخراج در میدان‌های نفتی سعودی، یک‌لایه محافظتی ضد رکودی برای این شرکت ایجاد می‌کند که آن را در برابر انقباض‌های کلان اقتصادی مصون می‌سازد.

2- سازوکارهای سرریز نقدینگی؛ چرخه بازیافت پترودلار 
پرسش کلیدی این است که چگونه این توده عظیم نقدینگی سیستم مالی ایالات متحده را تغذیه می‌کند؟ پاسخ این پرسش در سازوکار پرداخت سود سهام آرامکو نهفته است.

آرامکو سالانه ده‌ها میلیارد دلار سود سهام توزیع می‌کند که سهم عمده آن به خزانه دولت سعودی و به طور ویژه به ترازنامه «صندوق سرمایه‌گذاری عمومی عربستان» (PIF) واریز می‌شود. این نقطه، سرآغاز فرایند «سرریز نقدینگی» (Liquidity Spillover) است. این حجم از سرمایه به دلیل عدم کشش بازارهای داخلی، امکان رسوب در اقتصاد بومی را ندارد و بر اساس نظریه‌های پولی1 باید در بازارهای عمیق بین‌المللی بازیافت شود.

این جریان نقدی با یک تأخیر زمانی کوتاه (Time Lag)، به سه کانال اصلی در بازار سرمایه آمریکا سرازیر می‌شود:

▪  خرید اوراق خزانه‌داری آمریکا: (US Treasuries)  تثبیت نرخ بهره و تأمین مالی بدهی‌های حاکمیتی ایالات متحده.

▪  تزریق به صندوق‌های سرمایه‌گذاری املاک و مستغلات: (REITs)  ایجاد ثبات در بازار دارایی‌های مشهود کلان‌شهرها.

▪  خریدهای بلوکی سهام در شاخص (S&P 500): حمایت مستقیم از ارزش بازار شرکت‌های آمریکایی.
در نتیجه جریان نقد آزاد آرامکو در عمل به‌عنوان یک ضربه‌گیر نقدینگی سیستماتیک در وال‌استریت عمل کرده و پیوند ساختاری عمیقی میان قیمت نفت و ارزش سهام شرکت‌های آمریکایی برقرار می‌سازد.

3- صندوق PIF و آلفای هم‌سرمایه‌گذاری در فناوری‌های نوظهور
جذاب‌ترین لایه این چرخه مالی برای صندوق‌های سهام خصوصی (Private Equity) و سرمایه‌گذاران خطرپذیر (Venture Capital) در آمریکا، نقش کاتالیزوری صندوق  PIFاست. سودهای نقدی حاصل از آرامکو، دارایی‌های تحت مدیریت (AUM) این صندوق ثروت ملی را به ارقامی فراتر از ۷۰۰ میلیارد دلار رسانده است. امروز  PIFبه‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین شرکای محدود در صندوق‌های چندمیلیارددلاری سیلیکون‌ولی عمل می‌کند. برای مدیران دارایی آمریکایی، دسترسی به این منبع به معنای کسب «آلفای هم‌سرمایه‌گذاری» (Co-Investment Alpha) است. استراتژی کلان عربستان مبنی بر گذار از اقتصاد تک‌محصولی به سمت «تکنولوژی‌های آینده» سبب شده دلارهای نفتی آرامکو مستقیماً به محرک اصلی تأمین مالی پروژه‌های هوش مصنوعی، زیرساخت‌های کلان‌داده، فرایندهای محاسباتی مستقل و انرژی‌های سبز در ایالات متحده تبدیل شوند. این هم‌سرمایه‌گذاری علاوه بر اینکه ریسک خطرپذیری صندوق‌های آمریکایی را به‌شدت کاهش می‌دهد، مقیاس‌پذیری پروژه‌ها را به‌صورت تصاعدی سرعت میبخشد.
4- زنجیره ارزش دیگر غول‌های هیدروکربنی منطقه
اگرچه آرامکو به دلیل مقیاس خود در صدر قرار دارد، اما تحلیل بدون درنظرگرفتن رفتار مالی سه قطب دیگر انرژی در خلیج‌فارس ناقص خواهد بود. این شرکت‌ها نیز با الگوهایی مشابه اما ساختارهای نهادی متفاوت، نقش مکمل را در پمپاژ نقدینگی به بازارهای غربی ایفا می‌کنند.

الف) شرکت ملی نفت ابوظبی  (ADNOC) 
ادنوک (ADNOC) به‌عنوان موتور محرک اقتصادی امارات متحده عربی، مدل پیشرفته‌ای از بازیافت پترودلار را دارد. سود خالص عملیاتی سالانه این شرکت در محدوده ۴۰ تا ۵۰ میلیارد دلار تخمین زده می‌شود. ادنوک با اتخاذ سیاست عرضه اولیه (IPO) شرکت‌های زیرمجموعه خود (مانند توزیع، گاز و حفاری)، مدل جدیدی از جذب و بازتولید سرمایه را پایه‌ریزی کرده است. جریان نقدی حاصل از فعالیت‌های ادنوک، سه ابرصندوق ثروت ملی ابوظبی (سازمان سرمایه‌گذاری ابوظبی (ADIA) با دارایی نزدیک به ۹۹۰ میلیارد دلار، شرکت سرمایه‌گذاری مبادله  (Mubadala)با دارایی ۳۰۰ میلیارد دلار و صندوق (ADQ  را تغذیه می‌کند. این نهادها تهاجمی‌ترین خریداران سهام فناوری، حقوق صاحبان سهام خصوصی و املاک تجاری لوکس در نیویورک، لندن و سانفرانسیسکو هستند.

ب) قطر انرژی  (QatarEnergy) 
برخلاف مدل‌های مبتنی بر نفت آرامکو و ادنوک، ساختار مالی قطر انرژی بر پایه هژمونی در بازار گاز طبیعی مایع استوار است. به سبب بحران‌های ژئوپلیتیک انرژی در سال‌های اخیر و انعقاد قراردادهای بلندمدت عرضه، سود خالص سالانه قطر انرژی در بازه ۴۰ تا ۴۵ میلیارد دلار تثبیت شده است. این جریان نقد آزاد با ثبات بالایی به «سازمان سرمایه‌گذاری قطر» (QIA) با دارایی تحت مدیریت بالغ بر ۵۰۰ میلیارد دلار واریز می‌شود. استراتژی مالی QIA  بر تملک دارایی‌های استراتژیک، زیرساخت‌های بانکی غرب و سرمایه‌گذاری‌های کلان در صندوق‌های خطرپذیر فناوری ایالات متحده متمرکز است.

ج) مؤسسه نفت کویت  (KPC)
کویت دارنده یکی از قدیمی‌ترین و محافظه‌کارانه‌ترین ساختارهای پترودلاری در جهان است که فرایند انتقال سرمایه آن کاملاً نهادینه شده است. درآمدهای خالص سالانه این نهاد بسته به نوسانات بازار بین ۲۰ تا ۳۰ میلیارد دلار برآورد می‌شود. طبق الزامات قانونی، درصدی از این درآمدهای هیدروکربنی به طور مستقیم به «صندوق نسل‌های آینده» که توسط سازمان سرمایه‌گذاری کویت (KIA) مدیریت می‌شود، واریز می‌شود. با دارایی تحت مدیریت نزدیک به ۸۰۰ میلیارد دلار،  KIAبه‌عنوان یکی از بزرگ‌ترین و پایدارترین صاحبان نهادی اوراق‌قرضه حاکمیتی ایالات متحده و سهام ممتاز دارویی و صنعتی در وال‌استریت شناخته می‌شود.

تحلیلی بر رشد اخیر بازار سهام آمریکا از این منظر
تحلیل فوق این موضوع را آشکار می‌سازد که غول‌های نفتی خلیج‌فارس، صرفاً بازیگران بخش سنتی اقتصاد کالا نیستند، بلکه ارکان اصلی پایداری سیستم پولی بین‌المللی و بازارهای مالی مدرن به شمار می‌روند. آرامکو در صدر این هرم، قلب تپنده اکوسیستمی است که نقدینگی تازه (Fresh Capital) را به طور مستمر به شریان‌های مالی غرب تزریق می‌کند. در همین راستا، می‌توان پارادوکس رفتاری بازارهای مالی در ماه‌های اخیر را در چهارچوب همین نگاه پترودلاری رمزگشایی و تحلیل کرد، بر اساس تئوری‌های سنتی اقتصاد کلان، جهش شتابان قیمت نفت در ماه‌های گذشته (که تحت‌تأثیر تنش‌های ژئوپلیتیک مجدداً به ارقام سه‌رقمی و بالای ۱۰۰ دلار رسید) باید از طریق کانال انتظارات تورمی و هراس از سیاست‌های انقباضی فدرال رزرو، موجب فشرده‌سازی مضاعف شاخص قیمت به درآمد و ریزش شاخص‌های سهام در نیویورک می‌شد. 

بااین‌حال، در عمل شاهد صعود قابل‌توجه شاخص S&P 500 بودیم؛ گران‌شدن نفت به طور آنی جریان نقد آزاد (FCF) آرامکو و همتایانش را منبسط کرده و ترازنامه صندوق‌های ثروت خلیج‌فارس را در بالاترین سطح شارژ کرد. این نقدینگی مازاد، درست در زمانی که وال‌استریت برای تأمین مالی مگاپروژه‌های هوش مصنوعی و سرمایه‌گذاری‌های سنگین ابرشرکت‌های فناوری (Hyperscale AI Capex) به سوخت مالی نیاز داشت، با یک تأخیر زمانی کوتاه به سیستم مالی آمریکا تزریق شد. در واقع، سرریز پترودلارهای ناشی از نفت گران، به‌عنوان یک حمایت نقدینگی (Liquidity Backstop) قدرتمند عمل کرد و توانست اثرات انقباضی نرخ بهره را خنثی نموده و موتور رشد ماه‌های اخیر وال‌استریت را روشن نگه دارد.

در پایان به نظر می‌رسد ایجاد ضربات فرسایشی به این بازیگر کلیدی تقویت‌کننده جریان مالی و اقتصادی آمریکا و حتی ازکارانداختن بخشی از ظرفیت تولید این شرکت اثرات به‌مراتب شدیدتری نسبت به سایر اهداف بر پیکره خسته اقتصاد آمریکا می‌تواند وارد کند.

پی‌نوشت:
1. بر اساس نظریه مقداری پول، وقتی حجم نقدینگی (M) به شدت بالا می‌رود، اما اقتصاد بومی ظرفیت تولید ندارد، یعنی (Y) ثابت است و کشش ندارد، سطح قیمت‌ها (P) بالا می‌رود. اینجاست که پول برای حفظ ارزش خود، مثل سیل به دنبال خروجی می‌گردد و به بازارهای دیگر «سرریز» می‌کند.
*به یاد مسیحا رضوان، از پژوهشگران مرکز رشد دانشگاه امام صادق(ع)

یاد

از ماجرای پیجرها تا هوش مصنوعی؛ کوچ «جوانمردی» از جنگ

مجتبی محمودی مهماندوست

به‌گزارش قدس آنلاین، در مجمع عمومی سازمان ملل، بنیامین نتانیاهو پیجری را در دست گرفت و با افتخار پرسید: «پیجرها را یادتان هست؟» این پیجر نماد عملیاتی بود که در سپتامبر ۲۰۲۴ هزاران دستگاه ارتباطی را در لبنان و بخش‌هایی از سوریه منفجر کرد و به کشته و زخمی شدن شماری از مردم از جمله غیرنظامیان انجامید. اما مسئله فقط نمایش یک شیء نبود؛ افتخار به روشی از جنگیدن بود که در آن، هدف نه در میدان نبرد، بلکه در خانه و خیابان غافلگیر می‌شود.

پرسش اخلاقی اینجاست: آیا این «افتخار» است؟ جنگ‌های قدیم با همه خشونتشان، قاعده‌ای داشتند. در سنت ایرانی، به‌ویژه آن‌ گونه که فردوسی در شاهنامه تصویر می‌کند، نبرد تن‌به‌تن بخشی از «منش پهلوانی» بود. پهلوان پیش از نبرد، نام و نسب خود را می‌گفت، حریف را به مبارزه می‌طلبید و در برابر او می‌ایستاد. این آیین، هرچند خونین، دست‌کم این حقیقت را می‌پذیرفت که دشمن نیز انسان است؛ انسانی که شمشیر در دست دارد و می‌تواند از خود دفاع کند. جوانمردی در این سنت، نه ضعف، بلکه مرزی بود که انسانیت را از توحش جدا می‌کرد.امروز اما آن مرز فروریخته است. جنگنده‌ای که در اتاقی بسته در تل‌آویو می‌نشیند و با فشار یک دکمه، پیجری را در بازار بیروت منفجر می‌کند، با کسی روبه‌رو نیست که بتواند از خود دفاع کند. او با غافلگیری مطلق می‌جنگد و غافلگیری، وقتی هدف در میان زنان و کودکان و رهگذران باشد، دیگر «شجاعت» نیست؛ انتقام از بی‌دفاع‌ترین‌هاست. اینجاست که شاهد کوچ اندک کورسوی فتوت و «جوانمردی» از میدان نبرد هستیم. و این در حالی است که فناوری و بهره‌مندی از فناوری‌های نوین قرار بود زیست انسان را راحت‌تر و آسان‌تر کند، اما امروز قربانی می‌گیرد.

این فاصله، فقط فیزیکی نیست؛ فاصله اخلاقی است. سربازی که روی پیجر خم می‌شود تا پیامی کوتاه از جنس کلمه‌ها را ببیند، در همان لحظه هدف قرار می‌گیرد؛ در حالی که نه سلاحی دارد، نه فرصتی برای واکنش و نه حتی می‌داند که در یک «میدان جنگ» ایستاده است.

و مسئله فقط پیجر نیست. گزارش‌ها و اسناد متعدد نشان می‌دهند ارتش اسرائیل در جنگ غزه از سامانه‌های هوش مصنوعی مانند «لاوندر» برای تولید فهرست‌های گسترده اهداف استفاده کرده است. هوش مصنوعی، فاصله را بیش از پیش افزایش می‌دهد: دیگر حتی یک سرباز پشت دستگاه نیست که تصمیم بگیرد؛ الگوریتم تصمیم می‌گیرد و انسان فقط تأیید می‌کند. در این ساختار، «افتخار» به چه معناست؟ افتخار به اینکه ماشین چند هزار هدف تولید کرده است؟

نمایش پیجر در سازمان ملل، نه نشانه قدرت، بلکه نشانه انحطاط اخلاقی است. بسیاری از هیئت‌ها — و به روایتی ۷۷ کشور — سالن را ترک کردند؛ نه فقط از سر سیاست، بلکه از سر شرم از اینکه کسی در تریبونی بایستد که برای «صلح» ساخته شده بود، اما امروز به کشتار بی‌دفاعان افتخار می‌کند.

جوانمردی در جنگ‌های قدیم، حتی وقتی افسانه‌ای بود، دست‌کم آرمانی داشت: جنگیدن با کسی که می‌تواند بجنگد. امروز، آن آرمان جای خود را به فناوری‌ای داده که دشمن را پیش از آنکه بداند دشمن است، نابود می‌کند و کسی که به این نابودی می‌بالد، نه پهلوان است، نه قهرمان؛ او فقط از بی‌دفاعیِ دیگری، ثروت و قدرت ساخته است.

و اما ماشین توسعه جهانی دیگر از پیچ پیجرها هم گذشته و امروز، در آستانه ذبح اخلاق و انسانیت ایستاده‌ایم. هوش مصنوعی هر روز خطرناک‌تر می‌شود و از ابزاری برای ارتباط، تحلیل و خدمت به سلاحی برای تصمیم‌گیری و کشتار تبدیل شده است. فناوری‌ای که می‌تواند زندگی را نجات دهد، در دستان قدرت‌های بی‌اخلاق به چاقویی برنده علیه بشریت بدل شده تا «تکنوپولی» - تسلط تکنولوژی بر فرهنگ- تحققی عینی و تام و تمام بیابد.

بدتر آنکه کسی چون ترامپ، که در تریبون سازمان ملل با وقاحت تمام از نابودی ایران سخن می‌گوید، خود را مدافع «هوش برتر» می‌خواند و متأسفانه در رأس ساختاری قرار دارد که پیشرفته‌ترین انواع همین فناوری‌های نوین را در اختیار دارد. ترکیب این دو — فناوری بی‌رقیب و اخلاق فروپاشیده — نه آینده‌ای روشن، بلکه جهنمی الگوریتمی رقم می‌زند که در آن انسان، پیش و بیش از آنکه بفهمد چرا و چگونه، از صفحه هستی حذف می‌شود.

یاد

نمایش پرزرق‌وبرق واشنگتن؛ امتیاز بزرگی در کار نبود

ماشاءالله ذراتی

دیدار 3 روزه روسای جمهور چین و آمریکا در واشنگتن، بیش از آنکه به یک توافق بزرگ و قابل سنجش منجر شود، به نمایش گسترده‌ای از دیپلماسی شخصی، مدیریت تنش و خرید زمان شباهت داشت. در سطح عمومی، تصاویر دیدار در پایگاه اندروز، مراسم تشریفاتی، ضیافت شام، بازدید از آرشیو ملی و تأکید مکرر ترامپ بر «دوستی» و «پیشرفت‌های بزرگ» برجسته بود اما در پرونده‌هایی که برای سنجش واقعی موازنه میان 2 طرف اهمیت دارد، تغییر تعیین‌کننده‌ای اعلام نشد. بی‌بی‌سی انگلیس نیز تصریح کرد تا پایان سفر، «نمایش و تشریفات» بسیار پررنگ‌تر از پیشرفت در مسائل اصلی بود.
در واقع، مساله اصلی این نشست نه آن چیزی بود که اعلام شد، بلکه آن چیزی بود که اعلام نشد. 3 موضوع کلیدی تجارت، تایوان و هوش مصنوعی همچنان بدون توافق جامع باقی ماندند و درباره ایران، اوکراین و دیگر پرونده‌های امنیتی نیز اعلامیه‌ای که نشان‌دهنده تغییر محاسبات راهبردی باشد منتشر نشد. حتی در گزارش رسمی کاخ سفید نیز تأکید اصلی بر فضای مثبت و «موفقیت» دیدار بود، نه اعلام یک بسته جامع و الزام‌آور از توافقات جدید. در گزارش رویترز نیز جمع‌بندی مشابهی دیده می‌شود: اجلاس بیشتر بر «دیپلماسی شخصی» متمرکز بود تا دستیابی به گشایش‌های بزرگ در پرونده‌های مورد اختلاف.
مهم‌ترین خروجی اقتصادی نشست، تمدید آتش‌بس تجاری موجود بود، آن هم فقط برای 2 ماه. توافقی که قرار بود ۱۰ نوامبر پایان یابد، تا ۱۰ ژانویه ۲۰۲۷ تمدید شد. در کنار آن، واشنگتن از برخی تفاهم‌های محدود درباره صادرات محصولات کشاورزی، تجهیزات پزشکی و شماری از کالاهای مصرفی و غیرحساس سخن گفت اما جزئیات مربوط به حجم معاملات، خطوط تعرفه‌ای و سازوکار اجرای آنها هنوز منتشر نشده است. بنابراین آنچه در دسترس افکار عمومی قرار گرفت، بیشتر یک «وقفه در مناقشه» بود تا معماری تجاری جدید.
این تفاوت مهم است، زیرا یکی از اهداف اصلی ترامپ پیش از نشست، کسب امتیازات ملموس از چین در تجارت و استفاده از وزن بازار آمریکا برای وادار کردن پکن به تغییر رفتار بود اما خروجی اعلام‌شده، به جای یک توافق چندساله، حفظ همان چارچوب موقت قبل و خرید زمان بود. رویترز نیز گزارش کرد جزئیات توافق‌های تجاری محدود قرار است بعدا منتشر شود و 2 طرف فقط توانسته‌اند آتش‌بس موجود را برای 2 ماه دیگر حفظ کنند. از این منظر، دستاورد ملموس واشنگتن بیش از آنکه «امتیازگیری از چین» باشد، جلوگیری از بازگشت فوری جنگ تجاری بود.
در مقابل، چین توانست بدون پذیرش تغییر علنی در مواضع حساس خود، وضعیت موجود را حفظ کند. در پرونده تایوان، شی از ترامپ خواست موضعی نزدیک‌تر به دیدگاه چین اتخاذ کند و به طور مشخص از مخالفت با استقلال تایوان سخن گفت. با این حال، واشنگتن هیچ بازتعریف عمومی از سیاست خود ارائه نکرد و هیچ توافقی درباره توقف فروش تسلیحات به تایوان یا تغییر سیاست آمریکا اعلام نشد. در نتیجه، یکی از حساس‌ترین پرونده‌های راهبردی بدون امتیاز آشکار چین و بدون تعهد جدید آمریکا از نشست خارج شد.
این نکته برای ارزیابی موازنه نشست بسیار مهم است. چین پیش از دیدار، خواسته‌هایی روشن داشت: تمدید طولانی‌تر آتش‌بس تجاری، محدود شدن فشارهای فناوری و موضعی مساعدتر از سوی واشنگتن درباره تایوان. آنچه در پایان حاصل شد، دست‌کم بر اساس اسناد عمومی، نه پذیرش این مطالبات، بلکه ادامه مذاکره درباره آنها بود. در عین حال، ترامپ نیز موفق نشد از ابزارهایی مانند فروش تسلیحات به تایوان و کنترل فناوری یا تعرفه‌ها برای اعلام یک توافق بزرگ استفاده کند. پرونده‌ها از میز مذاکره حذف نشدند، فقط به مرحله بعد منتقل شدند؛ تا بعد از انتخابات کنگره!
در حوزه هوش مصنوعی، شکاف میان 2 طرف حتی آشکارتر بود. طرف آمریکایی بر رقابت فناوری، ایمنی و اصطلاح مورد علاقه ترامپ یعنی «هوش برتر» تمرکز کرد، در حالی که شی بر توسعه هوش مصنوعی تحت کنترل انسان و استفاده «برای خیر» تأکید داشت. هیچ سازوکار مشترکی برای کنترل مدل‌ها، بازرسی، محدودیت دسترسی یا مهار ریسک‌های هوش مصنوعی اعلام نشد. بنابراین در این حوزه نیز نشست به «فرآیند گفت‌وگو» منتهی شد، نه به یک رژیم مشترک حکمرانی فناوری. پرونده ایران نیز نمونه دیگری از فاصله میان فضای سیاسی و خروجی قابل‌ سنجش است. ترامپ گفت درباره جنگ ایران با شی گفت‌وگو کرده و وقتی از پیشرفت درباره تنگه هرمز پرسیده شد، پاسخ داد «فکر می‌کنم عملکرد خوبی خواهیم داشت». دیوید پردو، سفیر آمریکا در پکن نیز گفت ترامپ به شی هشدار داد هرگونه حمایت مستقیم یا غیرمستقیم از ایران برای واشنگتن غیرقابل‌ قبول است و مدعی شد چین متعهد شده در این زمینه دخالت نکند اما هیچ سازوکار اجرایی، جدول زمانی یا توافق علنی درباره رفتار چین در جنگ آمریکا علیه ایران منتشر نشد. در نتیجه، «اعلام گفت‌وگو» را نباید با «حل مساله» یکسان گرفت. گزارش‌های منتشرشده درباره دیدار ۹۰ دقیقه‌ای نیز نشان می‌دهد منطقه غرب آسیا، اوکراین و شبه‌جزیره کره در مذاکرات مطرح شدند اما قرائت‌های عمومی 2 طرف فاقد توافق مشخص و الزام‌آور درباره آنها بود. همین تفاوت در گزارش بی‌بی‌سی نیز دیده می‌شود. رسانه سلطنتی انگلیس تأکید کرد چشم‌انداز پیشرفت در موضوعاتی مانند جنگ ایران، اوکراین و تنظیم مقررات هوش مصنوعی بسیار ضعیف‌تر از فضای دوستانه نشست بود. وجه دیگری که باید در تحلیل نشست مورد توجه قرار گیرد، «دیپلماسی تشریفاتی» است. ترامپ حتی با حضور شخصی در پایگاه اندروز به استقبال شی رفت، از او در کاخ سفید با بالاترین سطح تشریفات پذیرایی کرد و در ادامه، بازدید از آرشیو ملی، ضیافت رسمی و نمایش روابط شخصی این دو در مرکز توجه قرار گرفت. در مقابل، زبان شی عمدتا نهادی و راهبردی بود: احترام متقابل و عدالت، ثبات راهبردی، پرهیز از دام توسیدید و کنترل رقابت. به بیان دیگر، ترامپ بیشتر بر کیفیت رابطه شخصی تأکید کرد و شی بر چارچوب بلندمدت رابطه 2 قدرت. عدم تقارن در سبک مذاکره، از نظر راهبردی قابل توجه است. تشریفات برای ترامپ می‌توانست تصویری از کنترل فضای سیاسی، ثبات رابطه و توانایی شخص رئیس‌جمهور در مدیریت رقیب ایجاد کند اما برای چین، همین تشریفات می‌توانست به عنوان دستاوردی مستقل از مذاکرات سخت اقتصادی و امنیتی مورد استفاده قرار گیرد. یک سفر دولتی با استقبال کم‌سابقه، ضیافت رسمی، دعوت به آرشیو ملی و تثبیت 2 دیدار بعد در سال جاری، برای پکن بدون آنکه نیاز به پذیرش تغییر اساسی در پرونده‌های کلیدی داشته باشد، ارزش نمادین و دیپلماتیک ایجاد کرد. از این منظر، شاید دقیق‌تر باشد که نشست واشنگتن را «معامله‌ای ناتمام» بدانیم، نه شکست کامل یا توافق بزرگ. آمریکا زمان خرید، از بازگشت فوری جنگ تجاری جلوگیری کرد و 2 نشست دیگر در نوامبر و دسامبر را تثبیت کرد. چین نیز زمان خرید، به واشنگتن رفت، امتیاز تشریفاتی مهمی دریافت کرد، دعوت ترامپ به نشست اپک APEC در شنژن چین را محقق کرد و بدون دادن امتیاز علنی در تایوان، هوش مصنوعی یا سایر پرونده‌های حساس، مذاکرات را ادامه داد. تحلیل برخی کارشناسان غربی و ژاپنی که بر موضوع چین تمرکز دارند درباره نتایج نشست نیز به همین ساختار اشاره می‌کند: آمریکا یک وقفه کوتاه در تجارت و مسیر ادامه مذاکره به دست آورد، در حالی که چین در کنار آن، امتیازهای نمادین کسب و مواضع موجود را حفظ کرد. بنابراین اگر معیار موفقیت، دستیابی به یک توافق بزرگ، پایدار و الزام‌آور در مسائل اصلی باشد، اسناد عمومی نشست، چنین نتیجه‌ای را نشان نمی‌دهد ولی اگر معیار، جلوگیری از تشدید فوری تنش و حفظ کانال مذاکره باشد، اجلاس در این سطح خروجی داشته است اما نکته تعیین‌کننده آن است که پرونده‌های اصلی همچنان باز مانده‌اند و تا ۱۰ ژانویه ۲۰۲۷ درون همان چارچوب موقت قرار دارند. آزمون واقعی نشست در نهایت نه در تصاویر آرشیو ملی و ضیافت شام، بلکه در متن جزئیات تجاری، رفتار چین درباره مواد معدنی حیاتی، موضع آمریکا درباره تایوان و فناوری و نتایج دیدارهای بعد در شنژن و میامی مشخص خواهد شد.
در چنین چارچوبی، تعبیر «دستان خالی ترامپ» از نظر رسانه‌ای قابل فهم است؛ ترامپ در سطح علنی نتوانست مجموعه‌ای از امتیازهای بزرگ را که بتواند به عنوان تغییر در رفتار چین عرضه شود، اعلام کند. آنچه از واشنگتن بیرون آمد، بیشتر «زمان، ادامه گفت‌وگو و تثبیت رابطه» بود تا «حل اختلاف». همزمان پکن اهرم‌های اصلی خود شامل تایوان، مواد معدنی حیاتی، پیوندهای تجاری، فناوری و نقش آن در پرونده‌های ژئوپلیتیک را برای مذاکرات بعد حفظ کرد. این همان واقعیتی است که باعث می‌شود نتیجه نشست، بیش از آنکه پایان یک معامله باشد، مرحله‌ای دیگر از چانه‌زنی فرسایشی میان 2 کشور باشد. نشست واشنگتن در زمانی برای ترامپ برگزار شد که هزینه سیاسی سیاست خارجی و اقتصادی او نیز در حال افزایش است؛ از جنگ ایران و فشار ناشی از قیمت انرژی تا افت رضایت عمومی. در نظرسنجی رویترز/ ایپسوس در شهریور، میزان تأیید عملکرد ترامپ به ۳۲ درصد رسید و فاصله دموکرات‌ها با جمهوری‌خواهان در رأی ترجیحی کنگره به ۸ درصد افزایش یافت. نظرسنجی امرسون نیز تأیید عملکرد او را ۳۹ درصد و برتری دموکرات‌ها در رأی ترجیحی کنگره را ۱۱ درصد نشان داد. در چنین شرایطی، نمایش پرهزینه استقبال از شی، بدون اعلام یک توافق بزرگ در تجارت، تایوان، فناوری و ایران، این پرسش را پررنگ‌تر می‌کند: کاخ سفید توانست از این نشست یک دستاورد سیاسی قابل عرضه بسازد یا صرفا تصویری از موفقیت تولید کرد؟
حتی گزارش‌های تحلیلی رویترز نیز بر محدودیت توان ترامپ در مقطع کنونی و فشار ناشی از انتخابات میان‌دوره‌ای تأکید کرده‌اند. به این ترتیب، مساله ترامپ در آستانه انتخابات نوامبر فقط نداشتن یک «توافق بزرگ» با چین نیست، مساله این است که در حالی که او به نمایش قدرت و روایت پیروزی نیاز دارد، خروجی منتشرشده از واشنگتن مجموعه‌ای از امتیازات محدود، تمدید موقت آتش‌بس تجاری و وعده ادامه مذاکره است؛ وضعیتی که به منتقدان او امکان می‌دهد بی‌پرده از فاصله میان لفاظی‌های حداکثری ترامپ و نتایج عملی معکوس سخن بگویند.

نظرات بینندگان
captcha
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات