در جهان جدید، قدرت کشورها فقط به تعداد موشکها، حجم ذخایر انرژی یا اندازه اقتصاد آنها وابسته نیست، بلکه به این نیز بستگی دارد که کشور تا چه اندازه میتواند در برابر اختلال در مسیرهای حیاتی خود دوام بیاورد. بحران تنگه هرمز، دقیقا از همین منظر، برای ایران یک آزمون بزرگ ژئوپلیتیک ایجاد کرده است.

تاسمانیسازی مصنوعی!
جعفر بلوری
«مارکو روبیو»، وزیر خارجه آمریکا پریروز، از توسعهیافتگی ایران در دوران قبل از انقلاب گفت! تا اینگونه القا کند که، هدفش از جنگافروزی علیه ایران، بهبود شرایط و بازگرداندن وضعیت کشورمان به شرایط ایدهآل و توسعهیافته است. ترامپ نیز بهرغم اینکه بارها اعلام کرده دنبال نابودی و تجزیه ایران و بازگرداندن کشورمان به عصر حجر است، چند باری تحت تأثیر مشاوران خود، همین مفهوم را بیان و اعلام کرده، به دنبال کمک به ایران است چون ایرانیها حق زندگی بهتری را دارند. عوامل رسانهای این دو نیز ترور، محاصره، تحریم و جنگافروزی را «مداخله بشردوستانه» مینامند. با یک مقدمه، به بررسی این اظهارات پرداختهایم. بخوانید:
حدود 12 هزار سال پیش، با بالا آمدن آب سطح دریا در تنگه باس، «تاسمانی» برای همیشه از استرالیا جدا افتاد و تبدیل به یک جزیره دورافتاده در جنوب این کشور شد. جزیرهای که حالا با نزدیکترین نقطه خشکی استرالیا 240 کیلومتر و با نزدیکترین جزیره 25 کیلومتر فاصله داشت. بدین ترتیب ساکنان آن که حدود 4000 شکارچی-گردآورنده ابتدایی بودند، برای همیشه در انزوای کامل قرار میگیرند. بعدها و در همان اوایل قرن 18 میلادی، «فرانسوا پرون» که یک طبیعتشناس فرانسوی بود، در یک سفر اکتشافی به همراه ملوانی به نام «نیکولا بودین»، وارد این جزیره شد و از آنچه دید حیرت کرد. 10 هزار و 200 سال انزوا باعث شده بود، ساکنان این جزیره، کوچکترین پیشرفتی، چه در حوزه دانش و هوش و چه در حوزه فناوریهای ابتدایی و تولید ابزار نداشته باشند! آنها قبل از انزوا حتی، پیشرفتهتر بودند! برخی یافتههای پرون به این ترتیب هستند: آنها فقط شکارچی-گردآورنده هستند و هیچگونه کشاورزی یا نگهداری دام ندارند. برخلاف ساکنان نزدیکترین جزایر همسایه، ابزارهای سنگی آنها حتی از ابزارهای دوران حجر هم عقبماندهتر است. آنها نمیدانند سوزن چیست و قادر به دوختن و ساخت لباس نیستند! قایقهایشان یک تخته ساده است. این موضوع که بعدها به «پدیده تاسمانی» معروف شد، پایه و اساس پژوهشهای زیادی درباره چگونگی رشد و توسعه فناورانه، رشد دانش و حتی رشد هوش بشر شد. اینکه، آیا رشد، امری «جمعی» است یا «انفرادی»؟(Individual Intelligence or Social Intelligence) و اگر رشد (فناورانه و فردی) امری جمعی است، چرا اینگونه است؟ کتاب «راز موفقیت ما» نوشته جوزف هنریک از جمله نتایج همین پژوهشهاست که تلاش میکند به این سؤالها پاسخ دهد. اما خروجی بیشتر این پژوهشها تقریباً یک چیز بود: هوش (و در نتیجه رشد و توسعه یک جامعه) محصول یک فرآیند است که به شکل تزایدی رخ میدهد و حاصل تقابل و همفکری جمعیِ انسانهاست. هوش محصول یک فرآیند ژنتیکی نیست؛ انسانها به صورت همافزایی و تعامل با یکدیگر است که رشد میکنند و دارای مغزهای پیچیده میشوند. حجم و تعداد ساکنان یک منطقه با پیچیدگی ابزارهایی که ساخته میشود ارتباط مستقیمی دارد. اگر کشورها، مدیران، کارشناسان و جوامع دنبال افزایش هوش مردم، رشد و توسعه کشورشان هستند، باید فضائی را مهیا کنند که با همنوعانِ باهوش معاشرت صورت بگیرد. جالب است بدانید که، در جامعهشناسی علم نیز، نخبه و الیت، موتور توسعه کشور دانسته میشود و بدون وجود نخبه (یا یک فرد هوشمند و مبتکر) در یک جمع، افراد دیگر تقریباً رشد نمیکنند چون به رشد یکدیگر کمک نمیکنند. در واقع در جمع است که، تبادل افکار رخ داده و افراد باهوش روی یکدیگر اثر میگذارند و «رشد» در زمینههای مختلف اتفاق میافتد. هرکس با هر میزان هوش، هوش و دانایی دیگری را افزایش میدهد و هوش، خود به خود و با تنهایی در ذهن تکامل پیدا نمیکند. طبق نتایج این پژوهشهای علمی، راز خلاقیت و کشف ایدهها و پاسخ به سؤالها، در تکامل هوش و شعور است و چنانچه نخبههایمان را از دست بدهیم، با افت هوش عمومی مواجه شده و در رشد و توسعه وقفه ایجاد میشود. اگر ساکنان تاسمانی، فعالیتهایی را که هزار سال قبلتر بلد بودند را دیگر بلد نیستند و به دوران عصر حجر بازگشتند، به دلیل فضای بسته و انزوایی بود که با بالا آمدن آب دریا در آن قرار گرفتند و چنانچه افراد باهوش و بااستعدادی هم بین آن 4 هزار نفر بود-که حتماً بوده- با مرگ آنها، امکان انتقال و تبادل تجارب و دانش و در نتیجه توسعه و رشد، به حداقل رسیده است.
با این مقدمه علمی کمی طولانی، شاید بهتر بتوان فهمید که پشت پرده و دلیل واقعی جذب نخبگان کشورهای مستقل جهان از سوی برخی کشورهای غربی چیست؟ همینطور چرایی ترور دانشمندان و نخبگان یک کشور! یا دلیل واقعی تحریم علمی و تحریم دانشگاههای یک کشور، همینطور پشت پرده تلاش برخی کشورها و رژیمها برای محاصره یا منزوی کردن کشورهای مستقل و غیروابسته. با این مقدمه شاید بهتر بتوان فهمید که، چرا برخی کشورها مثل عراق و افغانستان به این زودیها کمر راست نخواهند کرد و روی توسعه و رشد را نخواهند دید؟ یا چرا کشور قدرتمند، مستقل و متمدنی مثل ایران، تحریم و نخبگانش ترور میشود؟ به نظر میرسد برخی کشورها و رژیمهای مشخص به دنبال «تاسمانیسازی مصنوعی» کشورهای مستقل هستند. دوباره بخوانید:
الف- پس از سقوط صدام و فروپاشی ساختارهای امنیتی عراق شبکههای اطلاعاتی آمریکا و رژیم صهیونیستی عناصر خود را به این کشور نفوذ دادند. مأموریت این عناصر، حذف نخبگان علمی بود که پیش از این حاضر به مهاجرت نشده بودند. مرکز اطلاعات فلسطین در ۱۴ ژوئیه ۲۰۰۵ گزارشی را افشا کرد که نشان میداد وزارت خارجه آمریکا آن را برای اطلاع رئیسجمهور وقت این کشور تهیه کرده بود. این گزارش بهصراحت از استقرار عناصر صهیونیستی و نیروهای خارجی وابسته به موساد در عراق با مأموریت مشخص ترور نخبگان علمی خبر میداد. بعدها مجله «تحلیلات عصرالدولیه» هدف نخست این عملیات را حذف دستکم ۵۳۰ دانشمند عراقی و بیش از ۲۰۰ استاد دانشگاه و شخصیت آکادمیک اعلام کرد. اهداف از میان دانشمندانی انتخاب شده بودند که یا حاضر به همکاری با پروژههای آمریکایی و صهیونیستی نشده بودند یا ادامه حیات علمی آنها بهعنوان «یک تهدید بالقوه» تلقی شده بود! بررسیهای تکمیلی نیز نشان میداد ۸۰ درصد قربانیان در دانشگاهها فعالیت میکردند و بخش قابلتوجهی از آنها استادیار یا عضو هیئت علمی بودند. حتی دانشجویان، مربیان و مشاوران علمی نیز در امان نمانده بودند. در بسیاری از این عملیاتها، اعضای خانواده یا همراهان قربانیان نیز جان خود را از دست دادند.
ب- بر اساس گزارش روزنامه واشنگتن پست و مستند PBS Frontline، در جریان جنگ ۱۲ روزه ژوئن ۲۰۲۵ رژیم اسرائیل عملیاتی با نام «نارنیا» را برای ترور دانشمندان نخبه ایرانی اجرا کرد. در این حملات، فیزیکدانان برجستهای مانند محمد تهرانی و فرهنگ عباسی (رئیس سابق سازمان انرژی اتمی ایران) به شهادت رسیدند. تحقیقات مستقل نیز نشان داده است که دستکم ۷۱ غیرنظامی، از جمله یک نوزاد دو ماهه و یک نوجوان ۱۷ ساله نیز در جریان این ترور به شهادت رسیدند. عملیاتهای ترور پیشتر نیز در ایران و علیه نخبگان کشورمان انجام شده است، از جمله ترور نابغه علمی بزرگی به نام شهید محسن فخریزاده در سال ۲۰۲۰ گزارشهای مستند حاکی از آن است که این ترورها به نخبگان حوزه هوش مصنوعی نیز گسترش یافته است. برای مثال، مجید تجنجاری و سعید شمقدری از دیگر نخبگان این حوزه هستند که در حملات تروریستی اخیر آمریکا و رژیم صهیونیستی به شهادت رسیدند.
ج- در جریان جنگهای غزه نیز حذف سیستماتیک دانشگاهیان و پژوهشگران و افرادی که اساس رشد و توسعه هر جامعهای هستند شناسایی و حذف شدند. ضمن این که جامعه غزه سالهای سال است که در محاصره کامل قرار دارد و ارتباطی با بیرون ندارد. اینگونه عملیاتها و محاصرهها آنقدر تکرار شده است که سازمانهای بینالمللی آن را «نسلکشی علمی» یا «scholasticide» نامیدهاند. بر اساس آمار رسمی دفتر رسانهای دولت فلسطین، فقط از اکتبر ۲۰۲۳ تا اکتبر ۲۰۲۵، دستکم ۱۹۳ دانشمند، دانشگاهی و پژوهشگر ارشد ساکن فلسطین شناسایی و هدف قرار گرفتند. تمام 12 دانشگاه غزه و 57 ساختمان دانشگاهها نیز بهطور کامل تخریب شدند.
د- در ماه مارس ۲۰۲۶، یک پهپاد انتحاری رژیم صهیونیستی به پردیس دانشگاه لبنان (تنها دانشگاه دولتی این کشور) در بیروت حمله کرد و دو استاد برجسته این دانشگاه به شهادت رسیدند. حسین بزی (رئیس دانشکده علوم) و مرتضی سرور (استاد شناختهشده شیمی) نیز در حیاط دانشگاه شناسایی و هدف قرار گرفتند. انگیزه جنایتکاران آنقدر واضح بود که بیش از ۲۰۰۰ دانشگاهی در سراسر جهان با امضای طوماری این حمله را محکوم کردند. در این حمله، حسین بزی که برای سازماندهی آموزش از راه دور دانشجویان آواره تلاش میکرد، به شهادت رسید. ترور نخبگان لبنان محدود به سال جاری نمیشود و پیش از این نیز افراد شاخص و نخبه زیادی در این کشور ترور یا ترغیب به مهاجرت شدهاند که قطعاً وجودشان میتوانست به رشد و توسعه این کشور کمک شایانی کند. موارد زیاد دیگری هست که بررسی آنها مطلب جداگانهای میطلبد و ما اینجا صرفاً قصد داشتیم بگوییم، توسعهنیافتگی کشورها، دلایل متعددی دارد و یکی از دلایل مهم آن، همان کشورهای بهظاهر توسعهیافتهای هستند که به نام «مداخله بشردوستانه» به شکل ترور، محاصره و تحریم و تلاش برای منزوی کردن کشورها، مانع رشد و توسعه کشورها میشوند و بعضاً در تریبونهای رسمی صراحتاً اعلام میکنند: «ما قصد داریم اقتصاد فلان کشور را نابود کنیم»!

سایه اقتدار ایران بر سرزمینهای دشمن
عباس حاجینجاری
آنچه این روزها پیرامون ایران سربلند میگذرد، اگر چه به ظاهر نشانگر تجمیع فشارها برای تسلیم در برابر نظام سلطه است، این تجمیع فشارها ناشی از شکست و ناکامی دشمنان در عرصه نظامی و ناامیدی از نتیجهبخشی دیگر راهها، برای تسلیم مردم ایران است. مفهوم دیگر آن عظمت و اقتدار نظام اسلامی است که از یک سو دشمنان را مستأصل کرده و از سوی دیگر قدرت دفاعی و توان بازدارندگی و انسجام ملی ایران را به رخ جهانیان کشیده است؛ نکتهای که رهبر عزیز انقلاب در پیام اخیر خود به مناسبت هفته دفاع مقدس بر آن تأکید میکنند.
معظمله در توصیف شرایط کنونی خاطرنشان میکنند آن روزهایی که در آغاز تهاجمات دنبالههای نظام سلطه، کشورمان برای دفاع از خود در مقابل بسیاری از تهدیدات، دستانی خالی را از نظام طاغوت به ارث برده بود، به برکت اقامه حق و امداد الهی، اینک به روزهایی رسیده است که خود سلطهگران متجاوز، و نه دنبالهروان آنان، در مقابل حملات رزمندگان اسلام، جانپناهی میجویند و دست التماس به ترک جنگ برمیدارند. ایشان در ادامه میافزایند آن روزها دو دریای جنوب ایران، جولانگاه نیروهای دشمن بود، ولی این روزها آنان بهخاطر ضربات دردآوری که از رزمندگان دلاور و محافظان تنگه هرمز خوردهاند، از دریای عرب جلوتر نمیآیند و هرگاه این خطر را بهجان خریدهاند، آسیبی به خود وارد نمودهاند و زود است که دریای عرب هم خود را از آنان خالی کند.
مصداق روشن این درماندگی رئیسجمهور مفلوک امریکا را فارغ از توئیتبازیهای وی که در عین تهدید نظامی بر التماس به مذاکره برای رسیدن به توافق (البته بر اساس شرایط امریکا) تأکید دارد، فشار به بیش از ۵۰ کشور برای مشارکت در تحریم ایران را میتوان دید. به گزارش بیبیسی وزیر دارایی امریکا تأکید میکند که برای انزوای اقتصادی ایران به بیش از ۵۰ کشور فشار آوردهایم، اسکات بسنت، میگوید که به دستور او هیئتهایی به کشورهای مختلف اعزام شدهاند تا آنها را برای افزایش فشار اقتصادی بر ایران ترغیب کنند. اما علاوه بر این التماس ترامپ به سران کشورهای منطقه برای کمک به امریکا برای رهایی از فشاری که از جانب ایران متحمل میشود، اهمیت بیشتری دارد. به گزارش صدای امریکا در نشست چندجانبه ترامپ با برخی از سران کشورهای منطقه که در روز سهشنبه ۳۱ شهریور ماه در حاشیه نشست مجمع عمومی سازمان ملل در نیویورک برگزار شد، رئیسجمهور امریکا حاضران در این نشست را جمعی دوستداشتنی و آدمهای فوقالعاده خطاب کرد که از آنها خوشش میآید. او در آغاز این نشست که آن را خیلی مهم قلمداد کرد با درخواست کمک از آنها یادآور میشود که «ببینید چقدر تحت فشارم».
فارغ از آنکه در این نشست چه گذشته است، اما نکته مهم این است که ترامپی که روزی سران این کشورها را گاوهای شیرده خطاب میکرد و از آنها میخواست که به خاطر کمکهای امریکا به حفظ حکومتهایشان باسن او را ببوسند، اکنون که همه پایگاههای خود را در منطقه از دست داده و مردم کشورهای منطقه دیگر به توانایی امریکا حتی در حفظ امنیت پایگاههای خود در منطقه باور ندارند، به گونهای مستأصل شده که امثال جولانی را دوست خوب امریکا خطاب کرده که باید بیایند به او کمک کنند که از زیر فشار جنگ با ایران رهایی یابد.
در این میان، توصیف روزنامه لسآنجلس تایمز از شرایط کنونی ترامپ، ماهیت او را بیشتر آشکار میکند. این روزنامه امریکایی مینویسد که ترامپ نفوذ سیاسی خود را در داخل و خارج از امریکا از دست داده است. این نفوذ روز به روز در میان اکثریت بزرگی از امریکاییها، از جمله شمار فزایندهای از جمهوریخواهان و رهبران خارجی رو به کاهش است تا جایی که او به شخصیت کارتونی تبدیل شده که مدام در شبکههای اجتماعی مطالب طنزآمیزی منتشر میکند یا در برابر دوربینهایی که روز به روز کمتر میشود، خودنمایی میکند.
در عرصه میدانی نیز بر اساس گزارش رسانههای غربی و منطقهای، ناوهای هواپیمابر و کشتیهای جنگی امریکا پس از حمله موشکی ایران در ۵ سپتامبر، که به جراحت چند تن از نظامیان امریکایی منجر شده است، مواضع قبلی خود در نزدیکی دریای عمان را ترک کرده و به مناطق دورتر در دریای عرب منتقل شدهاند، تغییری که میتواند نشاندهنده نگرانی واشینگتن از آسیبپذیری ناوهای خود در برابر توان موشکی ایران باشد.
اکنون در شرایطی که بیش از هفت ماه جنگ و فشار دشمن، نه به تغییر نظام منجر شده و نه به تسلیم ایران بلکه امریکا را با فرسایش نظامی، بحران انرژی و فشار سیاسی فزاینده مواجه کرده است، نظام جمهوری اسلامی با اتکا به عنایات الهی و پشتوانه مردمی و عمق استراتژیک، پراکندگی زیرساختها و بازدارندگی ترکیبی خود، دشمن را به نقطهای رسانده که هیچ گزینه برای پیروزی برای او باقی نمانده است. اینها زمینهساز همان نویدی است که رهبر عزیز انقلاب در پیام خود خاطرنشان کردهاند: روزهای آینده بهمراتب شکوهمندتر از این روزها خواهد بود، زیرا آن ققنوسی که از خرمن آتش جنگ تحمیلی اول برآمد، اینک در اثر فشارهای دشمن و بهخصوص دو جنگ تحمیلی اخیر، آنچنان بزرگ شده است که سایه پروازش بر سرزمینهای دشمن هم افتاده است.

ضرورت بازخوانی مفهوم و کارکرد امنیت
حسن بهشتی پور
در شرایط کنونی ایران، مفهوم امنیت به چنان وجهه قالبی و تکبعدی تبدیل شده است که گویی تمام عرصههای حیات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی کشور را در سایه خود قرار داده است. این تقلیل امنیت به بعدی نظامی ـ سیاسی و تفسیر آن بهعنوان وضعیتی ثابت و عینی، نه تنها امکان تحلیل دقیق چالشهای کشور را محدود کرده، بلکه خود به عاملی برای تشدید وابستگی، کاهش ظرفیتهای توسعه و تضعیف استقلال ملی تبدیل شده است.
با الهام از چارچوب نظری کتاب «امنیت: چارچوبی نوین برای تحلیل» اثر بری بوزان، اوله ویور و یاپ دو وایلد ضروری است که امروز مسئولان، نخبگان سیاسی و اقتصادی ایران را به بازخوانی این اثر فرا میخواند. این کتاب سند بنیانگذار مکتب کپنهاگ در مطالعات امنیتی است و یکی از پراستنادترین آثار روابط بینالملل پس از جنگ سرد به شمار میرود. اهمیت آن در دو نوآوری اصلی نهفته است: نظریه امنیتیسازی که اوله ویور پیشتر مطرح کرده بود، و تحلیل بخشی که میراث فکری بری بوزان است. کتاب میکوشد این دو رویکرد را در یک چارچوب واحد ترکیب کند. در گفتمان رسمی و حتی در بخشی از ادبیات نخبگانی ایران، امنیت غالباً به معنای بقای نظام در برابر تهدیدهای نظامی و سیاسی خارجی تفسیر میشود. در این خوانش:
1. امنیت امری عینی و مستقل از فرایندهای اجتماعی تلقی میگردد.
2.تهدیدها پیش از آنکه برساخته گفتمانی و سیاسی باشند، واقعیتهایی مادی و بیرونی فرض میشوند.
3. بخشهای اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی یا نادیده گرفته میشوند یا صرفاً بهعنوان متغیرهای فرعی در ذیل امنیت نظامی ـ سیاسی تحلیل میگردند.
4.هر نوع وابستگی به بیرون، صرفنظر از ماهیت و پیامدهای آن، بهصورت خودکار تهدید امنیتی قلمداد میشود.
5. هر نوع امنیتیسازی یک مسئله، بدون پرسش از بازیگر، موضوع مرجع و مخاطب، مشروع تلقی میگردد.
این خوانش تکبعدی پیامدهای مهمی برای کشور داشته است:
1. سیاستگذاری امنیتیشده: بسیاری از مسائل عادی اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی در وضعیت اضطراری و امنیتی تعریف شدهاند، بیآنکه ضرورت واقعی این امنیتیسازی مورد نقد قرار گیرد.
2. تضعیف استقلال: امنیتیشدن بیش از حد، به تمرکز قدرت، کاهش مشارکت عمومی، محدود شدن گفتوگو و تضعیف نهادهای پاسخگو انجامیده است؛ عواملی که خود استقلال سیاسی و اجتماعی را در بلندمدت تضعیف میکنند.
3. وابستگی پنهان: در حالی که وابستگیهای اقتصادی، فناوری و زیستمحیطی بهعنوان تهدید معرفی میشوند، وابستگیهای نهادی، گفتمانی و ساختاری نادیده گرفته شدهاند.
4. مانع توسعه پایدار: توسعه پایدار نیازمند تعادل میان ابعاد مختلف امنیت است. وقتی یک بعد بر دیگر ابعاد مسلط شود، سیاستها بهسوی کوتاهمدتگرایی، تخریب منابع سوق مییابند.
کتاب بوزان و همکارانش دقیقاً در برابر این نوع تقلیلگرایی ایستاده است. از دید بوزان، امنیت یک وضعیت ثابت و عینی نیست، بلکه فرایندی سیاسی، گفتمانی و بیناذهنی است. یک مسئله زمانی امنیتی میشود که بهعنوان تهدیدی وجودی علیه یک موضوع مرجع معرفی شود. بازیگری این ادعا را مطرح کند. مخاطبان این ادعا را بپذیرند. اقدامات فوقالعاده و خارج از قواعد عادی سیاست توجیه گردد.
بنابراین، امنیت چیزی نیست که صرفاً با اندازهگیری توان نظامی یا شناسایی تهدیدهای عینی به دست آید. امنیت نتیجه یک فرایند اجتماعی است که در آن برداشتها، گفتمانها و پذیرش جمعی نقش تعیینکننده دارند.
برای ایران امروز، این محور به معنای آن است که باید پرسید: چه کسانی، در چه شرایطی و با چه اهدافی یک مسئله را امنیتی میکنند؟ آیا این امنیتیسازی واقعاً ضروری است یا صرفاً ابزاری برای کسب قدرت، حذف رقبا یا توجیه سیاستهای خاص است؟
بوزان امنیت را در پنج بخش تحلیل میکند:
امنیت نظامی: بقای نظام در برابر تهدیدهای قدرت های زورگو
امنیت سیاسی: بقای حاکمیت، مشروعیت و نهادهای سیاسی.
امنیت اقتصادی: توانایی اقتصاد ملی برای تأمین نیازهای اساسی و حفظ استقلال تصمیمگیری.
امنیت اجتماعی: تداوم هویتهای جمعی، زبان، فرهنگ و انسجام اجتماعی.
امنیت زیستمحیطی: حفظ شرایط طبیعی لازم برای حیات و توسعه.
هیچیک از این ابعاد بهتنهایی نمیتواند نمایانگر کل امنیت باشد. مسلط کردن یک بعد بر دیگر ابعاد، نه تنها امنیت کلی را افزایش نمیدهد، بلکه میتواند به ناامنی در ابعاد دیگر منجر شود.
یکی از مهمترین دستاوردهای چارچوب بوزان برای ایران این است که هر نوع وابستگی را بهطور خودکار تهدید امنیتی نمیداند. از این منظر وابستگی متقابل میتواند زمینهساز همکاری، کاهش هزینه منازعه و ایجاد رژیمهای امنیتی باشد. وابستگی نامتقارن و آسیبزا، زمانی تهدید امنیتی است که توان تصمیمگیری مستقل را از بین ببرد. امنیتیشدن یک وابستگی، خود یک انتخاب سیاسی است، نه انعکاس صرف یک واقعیت عینی.
برای ایران، این تمایز حیاتی است. کشور در شبکهای پیچیده از روابط اقتصادی، فناوری، انرژی و زیستمحیطی با جهان قرار دارد. تقلیل همه این روابط به «وابستگی تهدیدآمیز»، نه تنها امکان مدیریت هوشمندانه آنها را از بین میبرد، بلکه خود به عاملی برای افزایش آسیبپذیری تبدیل میشود.
مسئولان، نخبگان سیاسی و اقتصادی ایران امروز نیازمند بازخوانی چارچوب بوزان هستند، زیرا امنیت در ایران نباید صرفاً به معنای بقای دولت در برابر تهدیدهای خارجی یا داخلی تفسیر شود. امنیت اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی نیز به همان اندازه اهمیت دارند. فروپاشی اقتصادی، گسست اجتماعی یا تخریب محیط زیست میتوانند بهاندازه هر تهدید نظامی، موجودیت کشور را به خطر اندازند.
بسیاری از تهدیدهای اصلی ایران امروز، ماهیت غیرنظامی دارند:بحران آب و خشکسالی. فرونشست زمین و تخریب خاک. وابستگی بودجه به درآمدهای نفتی. تحریمها و محدودیت دسترسی به فناوری. نارضایتیهای اجتماعی و شکافهای هویتی. فرار سرمایه و بازگشت پیدانکردن درآمد های حاصل از صادرات ، مهاجرت نخبگان به سایر کشورها و نیروی انسانی.
این تهدیدها را نمیتوان صرفاً با ابزارهای نظامی یا امنیتی مدیریت کرد. نیازمند سیاستهای اقتصادی، اجتماعی و زیستمحیطی پایدار هستیم.
هر نوع امنیتیسازی یک مسئله، پیامدهای مهمی دارد:محدود شدن گفتوگوی عمومی. کاهش نظارت و پاسخگویی. تمرکز قدرت در نهادهای امنیتی. توجیه سیاستهای کوتاهمدت و پرهزینه. بنابراین، باید پرسید آیا امنیتیکردن فلان مسئله اقتصادی یا اجتماعی واقعاً ضروری است؟ یا صرفاً ابزاری برای کسب قدرت و حذف رقباست؟
توسعه پایدار بدون امنیت ممکن نیست اما امنیتی که با توسعه پایدار سازگار نباشد، خود به تهدیدی برای آینده تبدیل میشود. سیاستهایی که منابع طبیعی را تخریب میکنند، شکافهای اجتماعی را عمیق میسازند یا اقتصاد را شکننده میکنند، حتی اگر در کوتاهمدت امنیت ظاهری ایجاد کنند، در بلندمدت ناامنی تولید خواهند کرد.

چرا صدای اقلیت، بلندتر از اکثریت جامعه است؟
محمدرضا یوسفی شیخرباط
روشن است که دفاع از تمامیت ارضی کشور، حق مسلم و وظیفه ملی هر ایرانی است. تجاوز نظامی رژیم اسرائیل و همراهی دولت آمریکا نیز جنایتی است که محکومیتش تردیدناپذیر است. اما آنچه قابل ملاحظه است، چند عامل هستند: فشار و تحریمهای خارجی، ساختار اقتصادی رانتی و ناکارآمد، رویکرد و تصمیمهای سه دهه گذشته و در کنار آن، جریانهایی که از تنش و تقابل، منافع سیاسی و اقتصادی میبرند. هدف این یادداشت فروکاستن همه مشکلات به یک «جریان تندرو» یا «فشار خارجی» نیست، اما سهم کسانی که امروز راه دیپلماسی را میبندند از دیگران سنگینتر است؛ چون در لحظهای که کشور به توافق و کاهش تنش نیاز دارد، در برابر آن میایستند.
جریانهای تندرو و بخشی از نیروهای ذینفع در تداوم تحریم و تنش، همه توان خود را برای جلوگیری از توافق و کاهش تنش به کار بستهاند. از تبلیغ شعارهای تفرقهافکنانه در فضای خیابانی، توهین به شخصیتهایی که زمانی در خط مقدم نظام بودهاند تا فراهمکردن بهانه برای دشمن خارجی برای نقض توافق و... در کارنامه آنان دیده میشود. نتیجه این عملکرد، تضعیف دیپلماسی و افزایش هزینه برای مردم است، نه تقویت امنیت ملی. آنان با رویکرد خود، کشور را به نقطهای رساندند که ناگزیر از این دفاع پرهزینه شد و امروز نیز در برابر پایاندادن به آن میایستند. پرسش روشن این است: هزینه ادامه این مسیر را چه کسی میپردازد؟ طراحان خارجی و داخلی آن نه بار تورم را تحمل میکنند، نه حقوقشان در زیر تورم نقطه به نقطه بالای 80 درصد آب میرود و نه با خطر ورشکستگی اقتصادی مواجهاند و نه خانههایشان ویران شده و نه فرزندانشان با آینده مبهم شغلی دست به گریبان هستند. بهای آن را کارگر، بازنشسته، کارمند، کشاورز، مالباخته و ساکن مناطق جنگزده میپردازند.
هر سیاستی که راه دیپلماسی و توافقسازی را ببندد، فارغ از نیت طراحانش، همان نتیجهای را رقم میزند که متجاوز میخواهد. اما پرسش بنیادیتر این است: چگونه اقلیتی که در انتخاباتی آزاد چنین جایگاهی ندارد، تا این اندازه بر سرنوشت کشور مسلط شده است؟ پاسخ را باید در ساختارها جست، نه اشخاص. حذف گسترده منتقدان و خالصسازی چند دهه اخیر، این اقلیت را به اکثریت نهادی بدل کرده است. تا این سازوکار برقرار باشد، مهار این جریان موقتی و سطحی خواهد بود. با این حال، راهحلها فقط بلندمدت نیستند و انتظار اصلاح ساختاری نمیتواند بهانهای برای بیعملی در کوتاهمدت شود. در همین شرایط، چند کار عملی و قابل سنجش وجود دارد. نخست، ائتلاف حداقلی نیروهای مدنی و سیاسی بر سر مطالبات مشترک؛ پراکندگی منتقدان، بزرگترین برگ برنده تندروهاست.
دوم، جایگزینی شعار با داده: انتشار مستند و منظم هزینههای جنگ و تحریم بر سفره، مسکن، اشتغال و امنیت مردم. سوم، تقویت صداهای میانهرو در دولت، مجلس و نهادهای امنیتی و نظامی که خود از تندروی زیان میبینند و حمایت از آنان در برابر حملات. چهارم، کنش مدنی مسالمتآمیز و پیوسته و پرهیز از دام تنش خیابانی. پنجم، پیگیری مطالبات معیشتی کارگران و بازنشستگان. اینها راهحل نهایی نیستند، اما فضای مانور تندروها را تنگ و صدای بدیل را رساتر میکنند.
ایران متعلق به همه ایرانیان است. گشودن میدان برای یک جریان و بستن آن بر دیگران، نهتنها به جامعه آسیب زده، بلکه توان تصمیمگیری مستقل را از خود حاکمان نیز گرفته است. در کوتاهمدت نمیتوان تندروی را ریشهکن کرد، اما میتوان هزینه آن را بالا برد و راه اصلاحات ساختاری را هموارتر کرد. این وظیفهای است که نه با شعار، بلکه با کار مدنی مستمر و مستند ممکن میشود.

هرمز و «خورگوس» دو کلید در جیب ایران
مجتبی توانگر
سالها گفتند: «همهچیز از دریا میآید و از دریا میرود.» این فقط نیمی از واقعیت است. تنگه هرمز مزیتی کمنظیر برای ایران است؛ حدود یکپنجم نفت جهان از آن میگذرد و اقتصاد چین، هند، اروپا و ژاپن به آن گره خورده است. حالا باید این برگ برنده را به زنجیرهای بزرگتر از مزیتها تبدیل کنیم:
۱- رقمها چه میگویند؟
سال گذشته حدود ۱۷ میلیارد و ۸۰۰ میلیون دلار کالای چینی وارد ایران شد. در چند ماه نخست سالی که جنگ و تحریم بر اقتصاد سایه انداخت، واردات از چین به ۳ میلیارد و ۸۰۰ میلیون دلار رسید و صادرات ما ۱ میلیارد و ۷۰۰ میلیون دلار بود؛ یعنی بیش از دو برابر آنچه فروختیم، خریدیم. بخش بزرگی از این تجارت از هرمز میگذرد، شاهرگی که ایران در قلب آن ایستاده است.
کشوری که هم دروازه دریا دارد و هم دروازه ریل، با دست پُر پای میز تجارت مینشیند. دروازه دوم ما در شرق دریای خزر است، در شهر مرزی «خورگوس».
۲- «خورگوس» چیست و کجاست؟
خورگوس در مرز چین و قزاقستان است. تا چند سال پیش جز چند ساختمان مرزی و باد و خاک چیزی نداشت. بندر خشک آن، یعنی بندری که بهجای دریا ریل و جرثقیل دارد، وسط صحرا ساخته شد. ریل چین و قزاقستان همعرض نیستند(۱۴۳۵ میلیمتر در برابر ۱۵۲۰)، پس بار باید همانجا از قطاری به قطار دیگر منتقل شود.
شی جینپینگ در سال ۲۰۱۳، در همین قزاقستان، طرح «کمربند اقتصادی راه ابریشم» را اعلام کرد. در سال ۲۰۱۱ فقط ۱۷ قطار میان چین و اروپا رفتوآمد داشت؛ در ۲۰۲۳ این عدد از ۱۷ هزار گذشت، یعنی هزار برابر. حتی جنگ اوکراین که حدود ۲۰ درصد این جریان را کاست، مسیر را نبست. امروز ۸۰ درصد قطارهای کانتینری چین به اروپا از خورگوس میگذرند و ریلهایش به ۱۸ کشور میرسد. این یک پروژه کوچک نیست، یک شاهرگ است.
۳- چین در غرب خودش چه میسازد؟
ما توسعه چین را در شانگهای و شنژن میبینیم، اما رشد تجارت خارجی سینکیانگ در غرب چین در سالهای اخیر بالاترین در میان همه استانهای کشور بوده است. مثلث اورومچی، کاشغر و خورگوس، استان «عقبمانده» دیروز را به دروازه اوراسیا تبدیل کرده است.
دلیلش دو چیز است:
اول، چین نمیخواهد همه تخممرغهایش را در یک سبد بگذارد: انرژیاش از تنگه هرمز میگذرد و تجارتش از تنگه مالاکا که زیر سایه نفوذ آمریکاست. مسیر خشکی مکمل دریاست، نه جانشین آن؛ یعنی چین به هر دو راه ما نیاز دارد.
دوم، یوانیسازی: کالا و انرژی که از خشکی حرکت کند، بهراحتی با یوان معامله میشود و این برای چین یک قدم به سوی دلارزدایی است.
ایران اگر خودش را به این مثلث وصل کند، در قلب برنامههای راهبردی چین قرار میگیرد، نه در حاشیهاش.
۴. چرا سهم ما هنوز نزدیک به صفر است؟
از ترافیک این مسیر، سهم ایران شاید یکدهم باشد. بقیه فقط از کنار ما رد میشود. چینیها و قزاقها مقصر نیستند؛ ما خودمان را عقب نگه داشتهایم:
- در سی سال گذشته، بیست برابر بیشتر در جاده سرمایهگذاری کردهایم تا ریل، در حالی که هزینههای جانبی ریل(سوخت، آلودگی، تصادف) فقط ۵ تا ۱۰ درصد جاده است.
- قانون ما واردات کامیون و اتوبوس دستدوم را مجاز و واردات واگن را ممنوع کرده است.
- در جاده، تصدی دولتی ۱۰ تا ۱۵ درصد است؛ در ریل ۷۰ تا ۷۵ درصد. ریلی که خصوصیها نتوانند در آن ابتکار به خرج دهند، هیچوقت رقیب کامیون نمیشود.
- گمرکها اسناد و بازرسیهای همدیگر را نمیپذیرند و تبادل الکترونیکی ندارند؛ هر مرز یک سد است.
مسیر روشن است: از خورگوس به قزاقستان و ترکمنستان، و از سرخس یا اینچهبرون به ایران. این ریل ۹۳۰ کیلومتری در سال ۲۰۱۴ افتتاح شد. بیش از یک دهه است که این جاده طلایی آماده است و ما هنوز آن را بهجای کالای واقعی با سخنرانی پر میکنیم.
۵. راهحل: پنج کار
ظرفیت این مسیر را در یک سال میشود دو برابر کرد و با تصمیمهای جسورانه، پنج برابر. این حرف بلندپروازانه نیست، حساب است.
- تصمیم واحد: مدیری که تصمیم شجاعانه میگیرد، نباید فردا بهخاطر همان تصمیم بازخواست شود.
- هماهنگی چهار دستگاه: راهآهن، گمرک، جهادکشاورزی(دامپزشکی و حفظ نباتات) و استاندارد باید یک زبان حرف بزنند، نه چهار.
- نقش واقعی برای بخش خصوصی: او را در مذاکرات بنشانید، نه در مراسم امضا.
- دفتر نمایندگی در چین، قزاقستان و روسیه: بار از کارخانه در چین شروع میشود، نه از بندر. هشتاد درصد کار با پیگیری حضوری پیش میرود، نه ایمیل.
- ریل را کنار دریا بنشانیم: تا وقتی ریل گزینه آخر باشد، برگ هرمز را هم نمیتوانیم با اطمینان بازی کنیم.
۶- عصر تکیه به یک مسیر و یک برگ تمام شده است. هرمز برگ برنده است، اما برندهترین برگ هم وقتی تنها باشد، قابل تهدید است. اگر ده سال زودتر مسیر ریلی را کامل کرده بودیم، تهدید محاصره برای ما ضربهای کوچکتر و برای دشمن هزینهای بزرگتر بود. هنوز دیر نشده، ولی زمان کم است. چین در چند سال یک روستای مرزی را به ابرشهر تبدیل کرد. ما هم باید ریلی را که خودمان کشیدهایم به کار بیندازیم.

محمد بهبودی نیا
هشتم مهرماه در تقویم رسمی کشورمان، روز بزرگداشت مولانا جلالالدین بلخی،شاعر فارسی سرا نامگذاری شده است؛ روزی که کمتر کسی در ایران از آن خبر دارد، در حالی که هزاران کیلومتر آنطرفتر، در قونیه، نام مولانا و آرامگاهش هر سال گردشگران بسیاری را به این شهر میکشاند. طبق آماری که در رسانه های کشور ترکیه منتشر شده، فقط موزه و آرامگاه مولانا در سال ۲۰۲۵ بیش از ۳ میلیون بازدیدکننده داشته است؛ آماری که نشان میدهد یک شاعر چگونه میتواند برای یک شهر، یک صنعت گردشگری و یک برند فرهنگی جهانی بسازد.
اما مسئله فقط درآمد گردشگری نیست. مولانا قرنهاست برای زبان فارسی خدماتی را انجام داده که ما هنوز نتوانستهایم برای معرفی اش، برنامهای در این مقیاس بسازیم. هر گردشگری که به قونیه میرود، با نام شاعری مواجه میشود که «مثنوی معنوی» میراث ماندگارش را به فارسی خلق کرده است. هر فارسیزبانی که در قونیه شعر مولانا میخواند، در واقع بخشی از این زبان را در یکی از مهمترین مقصدهای فرهنگی جهان دوباره به گوش مخاطب میرساند.
ترکیه این ظرفیت را جدی گرفته است. مراسم مولانا را به مجموعهای از برنامههای فرهنگی، هنری و گردشگری تبدیل کرده و برای آن زیرساخت و برنامهریزی بینالمللی دارد. حتی نهادهای فرهنگی و گردشگری این کشور برای مراسم سالانه مولانا، برنامه مستقل، وبسایت چندزبانه، محتوای معرفی و رویدادهای متعدد تدارک میبینند.
حالا بیایید این اقدامات را کنار وضعیتی بگذاریم که ما برای بسیاری از مفاخر خودمان ساختهایم. مولانا، عطار، خیام، سعدی و حافظ و... هر کدام ظرفیت آن را دارند که یک رویداد بینالمللی واقعی حول نامشان شکل بگیرد؛ رویدادی که شاعر و پژوهشگر خارجی را به ایران بیاورد، گردشگر جذب کند، ترجمه و نشر را رونق دهد و زبان فارسی را در مرکز توجه قرار دهد؛ اما انگار باید برای همیشه سهم ما از این همه میراث بزرگ، برگزاری یک نشست محدود با همان چهرههای همیشگی، چند سخنرانی و مراسم تکراری باشد که حتی گاهی مخاطب جدی ادبیات هم انگیزه چندانی برای دنبال کردنش ندارد.
شاید بخشی از مشکل به این برگردد که در راس و بدنه سیاستگذاری فرهنگی، شاعران و اهل ادبیات کمتر در جایگاه تصمیم گیری و تصمیمسازی قرار میگیرند. وقتی برای سیاستگذاری حوزهای تخصصی، از تجربه زیسته و افراد دارای دانش همان حوزه استفاده نشود، طبیعی است که فاصله میان برنامههای روی کاغذ و واقعیت میدان نه چند صدمتر که هزاران کیلومتر شود.
بی تردید نمیتوان انتظار داشت با همان الگوی نشستهای تکراری، برای مولانا یا حافظ مخاطب جهانی ساخت. بدون تعارف باید به این واقعیت مهم اشاره کنیم که میراث فرهنگی، ادبیات و هنر وقتی زنده میماند که بتواند مخاطب تازه پیدا کند، هر از گاهی در قالبی نو به جهان معرفی شود و برای نسلهای بعدی همچنان جذاب باشد.
مسئولان فرهنگی اگر همچنان به برگزاری برنامههایی از سر رفع تکلیف در موضوعات اینچنینی ادامه دهند، ممکن است روزی از خواب غفلت بیدار شوند و ببینند دیگران برای میراثی که قرنهاست به زبان ما روایت شده، تولیداتی جهانی بر اساس نام و سلیقه خود ساختهاند و ما هنوز مشغول برگزاری همان جلسه چندنفرهایم؛ آن هم در سالن همایشی که برگزارکنندگان با ضرب و زور موسیقیهای هیجانانگیز و بزرگنمایی، تلاش میکنند عملکردشان را بزرگتر از آنچه هست، نشان دهند.

هسته تلخ علیه هسته سخت
بعد از حکمی که قوه قضائیه برای حمید رسایی صادر کرد، یک فعال سیاسی، عدلیه را به بیعدالتی، غرضورزی سیاسی و عقدهگشایی متهم کرده است یا در مطلبی دیگر برای نقد به حکم صادرشده دستگاه قضا متهم میشود به همکاری و همدستی با کودتاچیان دیماه. برای ارزیابی حکم صادرشده در خصوص این نماینده هم نیاز به دانستن جزئیات پرونده است که در حال حاضر برای ما چنین امکانی فراهم نیست و هم نیاز به دانش حقوقی است که راقم این سطور از آن بیبهره است و امکان اظهارنظر قطعی درباره حکم را ندارد؛ اما در خصوص فرامتن این حکم میشود چند نکتهای را مرور کرد.
1. پس از صدور حکم رسایی برخی سیاسیون و فعالان نزدیک به او در توییتر و ایتا اقدام به اعتراض کردند، محتوای این اعتراضات عموماً نه ناظر به متن حکم و اثبات بیگناهی آقای رسایی؛ بلکه معطوف به نقد سیاسی شاکی و البته نقد همزمان قوه قضائیه بود.
2. آیا اعتراض داشتن به احکام صادره فینفسه اشکال دارد؟ نه لزوماً. هر کنشگری میتواند با استدلال و منطق و البته با دانش نسبت به محتوای یک پرونده سیاسی معترض باشد و آن را هم ابراز کند؛ اما تبدیل اعتراض به یک کمپین اعتبارزدایی از قوه قضائیه که روزهای حساس و مهمی را پشت سر میگذارد و همزمان درگیر رسیدگی به جرایم متهمان امنیتی دیماه و برخی تراستیهایی است که پول مردم را بازنگرداندهاند، جای تأمل دارد.
3. قوه قضائیه همزمان با صدور حکم برای حمید رسایی دو حکم دیگر صادر کرد؛ یکی برای عباس عبدی و دیگری برای صادق زیباکلام که هر دو از فعالان سیاسی اصلاحطلب هستند، احتمالاً هر دوی آنها نسبت به حکم صادرشده علیهشان اعتراض دارند، به قدر کافی هم رسانه و هم توان کمپینسازی بالایی دارند؛ اما تاکنون نه قوه قضائیه را متهم به کودتا کردهاند نه به آن غرضورز و عقدهگشا گفتهاند.
4. رهبر انقلاب در پیام مهمی که در تاریخ بیستوپنجم تیرماه نوشتند، تأکید کردند: «ملّت عزیز، با تداوم بر اعتماد به مسئولان دلسوز در هر سه قوّه که تلاش ایشان برای رفاه و سعادت ملّت، مشهود میباشد، همچنان برای تضمین صیانت از منافع ایران اسلامی، هوشیار و فعّال در میدان خواهد بود.» فعالان سیاسی که کمپین اعتبارزدایی از قوه قضائیه را راهبری میکنند و همزمان خود را ولایتیترین جریان کشور میدانند لطفاً توضیح دهند همدست خواندن عدلیه با کودتاچیان چه نسبتی با اعتماد به مسئولان دارد که موردتأکید رهبر انقلاب است؟
5. جریان اعتبارزدایی از دستگاه قضا پا را از کمپینهای توییتری و ایتایی هم فراتر گذاشته و رسماً فراخوان میتینگ سیاسی برای این ماجرا داده، تلاقی این اقدام با دغدغه دلسوزان و بزرگان نظام برای تنوع بخشی به حضور میدانی مردم مبعوث شده قابلتأمل است. این جریان خوب است یک بار از خود سؤال کند اگر جمعیت میادین در برخی ایام سال ریزشهایی داشته آنها با جناحی و قبیلهای کردن برخی تجمعات چقدر در وقوع چنین خسارتی مقصر بودهاند؟ چرا اصرار دارند میادینی را که باید دشمنشکن و ملی باشد به جایگاهی برای اعتبارزدایی از دستگاه قضا، سایر قوا و مسئولان تبدیل کنند؟
6. اما مهمترین نکته ماجرا چیز دیگری است؛ ایران نزدیک به دو سال است که مستقیم یا غیرمستقیم درگیر نبردی تمامعیار با دو نیروی اهریمنی است. به گواه دوست و دشمن آنچه در این جنگ کشور را صیانت کرده نیروی درونزایی است که به اعتبار مردم پدید آمده و برای ایران اسلامی تولید قدرت کرده است. دشمن شکستخورده از ملت ایران برای تثبیت نشدن پیروزی مردم و فرار باند اپستین از بنبستی که در آن گیر افتاده طرحی نو در انداخته است، عملیات ترکیب عملیات نظامی، محاصره نظامی و نبرد شناختی. در این میان سومی از حیث برهم زدن اتحاد ملی پدید آمده از جنگ، مهمترین اقدام دشمن است. دشمن به خوبی میداند مایی که ایرانیان در بحرانها میسازند و یکی میشوند، سبب میشود نیروی مقاومتیشان در برابر دشمن چند برابر شود. شاید اگر آمریکا برای آغاز عملیات جدید علیه ایران منتظر یک لحظه مهم باشد، آن لحظه زمانی است که تار و پود انسجام ملی از هم گسیخته شده است. ایرانیان در این دو سال با همه اختلافسلیقهها توانستهاند یک هسته سخت بزرگ 90 میلیونی به وسعت کل ایران علیه جریان مستکبر اپستینی و مرتجع پهلویست بسازند؛ هستهای که تحت هر شرایطی پروژه اصلی ترامپ – نتانیاهو، یعنی براندازی را به شکست میکشاند.
حال ببینید کمپین اعتبارزدایی از دستگاه قضا و سایر مسئولان با این هسته سخت 90 میلیونی چه میکند؟ آن جوانمردی که پای لانچر است. آن دلیرمردی که در گرمای 50 درجه از هرمز صیانت میکند. آن نانوایی که در جنگ یک روز کار را تعطیل نکرد. آن کارگر راهداری که چند روزه پلهای آسیبدیده را درست کرد. آن معلمی که چراغ آموزش را روشن نگه داشت. آن استادی که یک روز دانشگاه را ترک نکرد. آن بانویی که دویست و چند شب است در میدان است. آن بسیجی که در سختترین شرایط امنیتی، ایستهای بازرسی را رها نکرد و دهها و صدها تیپ جانفدای دیگر، اگر برایشان به دروغ تصویرسازی شود که مسئولان عقدهگشا، غرضورز، خائن، کودتاچی و... هستند با چه انگیزهای باید پای کار بمانند؟ چرا یک هسته تلخ چند نفره به خود اجازه میدهد اینطور تیشه به ریشه اعتماد حلقه سخت 90 میلیونی و ملت مبعوثشده ایران بزند؟

آژیر قرمز در ورزشگاههای پایتخت
حمیدرضا عرب
بحران ورزشگاه در تهران ممکن است بهزودی برای تیمهای پایتخت دردسرهای عظیمی ایجاد کند. در حال حاضر فقط دو ورزشگاه شهدای شهر قدس و پاس قوامین هستند که برای برگزاری مسابقات لیگ برتر مورد استفاده نمایندههای پایتخت قرار میگیرند. دو ورزشگاهی که از نظر زیرساخت مشکلات عدیدهای دارند و به لحاظ ساختاری نمیتوانند در زمره ورزشگاههای استاندارد در آسیا دستهبندی شوند.
از سویی ورزشگاه آزادی نیز حتی اگر به لحاظ داشتن زمین چمن مناسب و تعبیه صندلیها مورد بهرهبرداری قرار بگیرد باز هم مورد تأیید کنفدراسیون فوتبال آسیا نیست. در حال حاضر فقط ورزشگاههایی که مسقف بوده و بتوانند فضای بالای سر تماشاگران را پوشش دهند از سوی کنفدراسیون فوتبال آسیا استاندارد تلقی خواهند شد و یکی از دلایلی که موجب شده وضعیت ورزشگاه آزادی و بهرهبرداری از آن به درازا کشیده و تا حدی نامعلوم باقی بماند، همین مسئله است.
به فدراسیون فوتبال اعلام شده اگر قصد میزبانی در ورزشگاه آزادی از بازیهای آسیایی را دارید باید این ورزشگاه را مسقف کنید که این موضوع سبب شده اقدامهایی که در راستای ترمیم و بازسازی این ورزشگاه در دستور کار قرار گرفته تا حد زیادی تحت تأثیر این دستورالعمل قرار بگیرد و حتی متوقف شود. در شرکت تجهیز و توسعه اماکن ورزشی اکنون بحث بر سر این است که اگر کنفدراسیون فوتبال آسیا ورزشگاه آزادی را بدون اینکه مسقف باشد، تأیید نمیکند؛ چرا باید ورزشگاه را با همین شمایل کنونی مورد بازسازی قرار دهند؛ چراکه فقط مورد استفاده بازیهای داخلی قرار میگیرد.
حتی اگر با همین دست فرمان جلو بروند و ورزشگاه را برای بازیهای داخلی آماده کنند، این مأموریت تا آخر سال به طول خواهد انجامید و عملاً پایتخت تا پایان سال ورزشگاه جدیدی برای استفاده نخواهد داشت. از سویی قرار است بازیها به صورت کاملاً فشرده در پایتخت برگزار شود. حتی از ورزشگاه کارگران تهران که روزگاری محل تمرین پرسپولیس بود، برای برگزاری مسابقات لیگ یک استفاده میشود و این ورزشگاه در اختیار تیمهای لیگ یکی و دویی تهران نظیر نیروی زمینی و... قرار میگیرد. این ورزشگاه هم استاندارد نیست و مشکلات عدیدهای دارد. اما بحران در تهران زمانی آغاز میشود که بارندگی شروع شود و از آن پس باید دید وضعیت ورزشگاه شهدای شهر قدس که چمن آن در فصل سرما با مشکل مواجه میشود، به چه شکل خواهد بود. اگر به یاد بیاوریم چمن ورزشگاه پاس قوامین هم قرار بود ابتدای فصل مورد ترمیم قرار بگیرد و مدیر این ورزشگاه اعلام کرد قصد ترمیم چمن این ورزشگاه را دارد.
بنابراین در فصل زمستان علاوه بر اینکه ورزشگاه آزادی به بهرهبرداری نخواهد رسید و احتمال دارد اساساً پروژه متوقف شود، ورزشگاه شهدای شهر قدس نیز با چمنی نامناسب مواجه است و ورزشگاه پاس قوامین هم احتمال کچلی و تخریب دارد. باید منتظر ایجاد یک بحران جدی در تهران به خاطر برگزاری مسابقات لیگ برتر بود. بدون شک این وضعیت برای فوتبال استان تهران مشکلآفرین خواهد بود و حتی کشور را تحت تأثیر قرار خواهد داد.

هرمز، خزر، چابهار و کریدور شمال ـ جنوب؛ ایران چگونه میتواند از موقعیت جغرافیایی خود یک شبکه ژئوپلیتیک بسازد؟
ژئوپلیتیک چنددروازهای
رضا رحمتی
تحولات ماههای اخیر یک واقعیت مهم را بیش از گذشته آشکار کرد: در جهان جدید، قدرت کشورها فقط به تعداد موشکها، حجم ذخایر انرژی یا اندازه اقتصاد آنها وابسته نیست، بلکه به این نیز بستگی دارد که کشور تا چه اندازه میتواند در برابر اختلال در مسیرهای حیاتی خود دوام بیاورد. بحران تنگه هرمز، دقیقا از همین منظر، برای ایران یک آزمون بزرگ ژئوپلیتیک ایجاد کرده است. پیش از تشدید بحران، تنگه هرمز یکی از مهمترین شریانهای تجارت انرژی جهان بود و پیش از آغاز جنگ، روزانه 130 کشتی بزرگ تجاری شامل نفتکشها، حاملهای گاز، فلهبر و کانتینری از آن عبور میکرد؛ مسیری که یکپنجم عرضه روزانه نفت خام و گاز طبیعی مایع جهان را عبور میداد اما ۲۱ سپتامبر، بر اساس دادههای کپلر، عبور کشتیهای تجاری به تنها 2 فروند در روز کاهش یافت، هر چند این آمار به دلیل خاموش شدن احتمالی سامانههای ردیابی برخی کشتیها باید با احتیاط تفسیر شود. در چنین شرایطی، مساله اصلی برای ایران دیگر فقط «کنترل یک گلوگاه» نیست، موضوع اساسیتر، توانایی کشور برای ادامه حیات اقتصادی و ارتباطی خود در صورت اختلال در یک گلوگاه است. اینجاست که مفهوم «تابآوری ژئوپلیتیک» اهمیت مییابد؛ مفهومی که میتواند یکی از کلیدواژههای مهم سیاست خارجی و ژئواکونومیک ایران در شرایط کنونی و سالهای آینده باشد.
الف) پایان ژئوپلیتیک تکمسیره
دههها بخش قابل توجهی از اهمیت ژئوپلیتیک ایران بر موقعیت آن در کنار خلیج فارس و تنگه هرمز استوار بود. این موقعیت به ایران امکان داده در معادلات انرژی جهان، سیاست امنیتی خلیج فارس و مناسبات قدرت میان آسیا، اروپا و آمریکا نقشآفرینی کند اما همان جغرافیایی که قدرت ایجاد میکند، میتواند در شرایط بحران به نقطه آسیبپذیری نیز تبدیل شود. تجربه ماههای اخیر نشان داد وقتی جریان دریایی مختل میشود، اثر آن فقط به نفت و صادرات انرژی محدود نمیماند، واردات کالا، مواد اولیه، حملونقل، بیمه، دسترسی به بازارها و حتی انتظارات اقتصادی نیز تحت تأثیر قرار میگیرد. بر اساس دادههای رسمی منتشرشده در بهار ۱۴۰۵، اقتصاد ایران در مقایسه سالانه ۱۰,۱ درصد کوچک شده و بخش نفت و گاز با کاهش ۲۶,۴ درصدی ارزش افزوده مواجه بوده؛ در همین دوره، رشد بخش صنعت و معدن نیز منفی ۱۴,۷ درصد گزارش شده است. بنابراین تجربه هرمز یک درس راهبردی دارد: کشوری که بخش مهمی از جریانهای حیاتی خود را از یک مسیر جغرافیایی عبور میدهد، حتی اگر در آن مسیر قدرت بازدارندگی قابل توجهی داشته باشد، همچنان در برابر اختلال ساختاری ناشی از فشارهای بیرونی آسیبپذیر است. در نتیجه، مرحله جدید ژئوپلیتیک ایران نباید صرفا بر افزایش قدرت در یک گلوگاه متمرکز باشد، بلکه باید بر افزایش تعداد گزینههای جغرافیایی کشور استوار شود.
ب) تابآوری ژئوپلیتیک یعنی چه؟
«تابآوری ژئوپلیتیک» را میتوان توانایی یک کشور برای حفظ جریانهای حیاتی اقتصادی، تجاری، انرژی، ارتباطی و سیاسی خود در شرایطی تعریف کرد که یک یا چند مسیر سنتی آن تحت فشار، تحریم، جنگ یا انسداد قرار گرفته باشد. در این تعریف، تابآوری با «قدرت» یکسان نیست. ممکن است کشوری قدرت نظامی زیادی داشته باشد اما اگر با بسته شدن یک مسیر، تجارت، واردات یا صادرات آن بهشدت مختل شود، از تابآوری ژئوپلیتیک پایینی برخوردار باشد. در مقابل، کشوری که بتواند جریانهای خود را میان چند مسیر دریایی، زمینی، ریلی و انرژی توزیع کند، حتی در صورت از دست دادن موقت یکی از مسیرها، امکان بازآرایی سریعتری خواهد داشت. بنابراین میتوان برای ایران یک معادله مفهومی تازه تعریف کرد: تابآوری ژئوپلیتیک برابر است با تنوع مسیرها، ضربدر ظرفیت اتصال، قابلیت جایگزینی، امنیت مسیر و سرعت بازآرایی. اهمیت این موضوع زمانی بیشتر میشود که بدانیم بحران هرمز همزمان با رقابت فزاینده برای ایجاد مسیرهای جایگزین در منطقه رخ داده است. اندیشکده انگلیسی «چتم هاوس» نیز در تحلیل اخیر خود تأکید کرد بحران هرمز آسیبپذیری مسیرهای موجود را آشکار کرده و کشورهای منطقه را به سمت توسعه خطوط لوله، جادهها، راهآهنها و کریدورهای جدید سوق داده است. در چنین محیطی، برتری آینده الزاما متعلق به کشوری نیست که یک مسیر را کنترل میکند، بلکه میتواند متعلق به کشوری باشد که بتواند چند مسیر را همزمان در اختیار داشته باشد.
پ) خزر؛ پشت جبهه ژئوپلیتیک ایران
یکی از مهمترین آزمونهای این نظریه در شمال ایران در حال رخ دادن است. اگرچه ظرفیت بنادر شمال ایران با بنادر جنوب قابل مقایسه نیست اما بحران اخیر نشان داد همین ظرفیت محدود میتواند در شرایط اضطرار به یک دارایی راهبردی تبدیل شود. بر اساس اطلاعات منتشرشده از سوی سازمان بنادر، ظرفیت اسمی کل بنادر ایران ۳۰۰ میلیون تن است که تنها ۳۰ میلیون تن آن به بنادر شمال اختصاص دارد، با این حال، سهم بنادر شمال در جابهجایی کالاهای اساسی از ۱۸ درصد در پیش از جنگ به ۳۰ درصد در شرایط کنونی افزایش یافته است. همچنین مقامهای استان گیلان از افزایش ۵۰ درصدی ورود کانتینر به بنادر خزر در 5 ماه نخست سال جاری نسبت به مدت مشابه سال قبل خبر دادهاند. این ارقام به معنای آن نیست که بنادر شمال میتوانند در کوتاهمدت جایگزین کامل بنادر جنوب شوند، ظرفیت یک کشتی در جنوب ممکن است معادل بار ۲۰ کشتی فعال در خزر باشد اما اهمیت مساله دقیقا در همینجاست: تابآوری به معنای جایگزینی کامل نیست، بلکه به معنای جلوگیری از فروپاشی کامل جریانهاست. مسیر چین، قزاقستان، آکتائو، خزر و شمال ایران میتواند بخشی از این شبکه را تشکیل دهد و در کنار آن، تکمیل راهآهن رشت - آستارا امکان اتصال ایران به غرب کریدور بینالمللی شمال - جنوب را تقویت خواهد کرد.
ت) کریدورها؛ زیرساخت تابآوری، نه پروژههای عمرانی
در این چارچوب، پروژههایی مانند راهآهن رشت - آستارا، توسعه چابهار، اتصال به آسیای مرکزی، توسعه بنادر خزر و مسیرهای ارتباطی قفقاز دیگر نباید صرفا به عنوان پروژههای حملونقل یا عمرانی دیده شود؛ آنها بخشی از معماری امنیت اقتصادی ایران هستند. راهآهن رشت - آستارا به طول ۱۶۲ کیلومتر یکی از مهمترین حلقههای مفقوده کریدور شمال - جنوب محسوب میشود و شهریور ۱۴۰۵ اعلام شد ۵۴۰ هکتار از اراضی مورد نیاز مسیر در گیلان تملک شده است. در سوی دیگر، ایران و جمهوری باکو نیز بر تکمیل پایانه بار آستارا تأکید کردهاند؛ پایانهای که در صورت تکمیل، بخشی از ظرفیت عملیاتی کریدور شمال - جنوب را افزایش میدهد. این تحولات باید در یک نقشه بزرگتر دیده شود؛ چابهار برای اتصال به اقیانوس هند، خزر برای اتصال به آسیای مرکزی و روسیه، قفقاز برای دسترسی به شمال و اروپا، عراق و ترکیه برای اتصال غربی و مسیرهای شرقی برای پیوند با آسیای مرکزی. معنای راهبردی چنین شبکهای این است که فشار بر یک مسیر الزاما نباید به اختلال در کل سیستم منجر شود. در واقع، کریدورها زمانی به دارایی ژئوپلیتیک تبدیل میشوند که به یک «شبکه» متصل شوند، نه آنکه هر کدام به صورت پروژهای منفرد و جدا از دیگری باقی بماند.
ث) ایران باید به جغرافیای «شبکه» عبور کند
نقطه اصلی بحث همینجاست. ایران از معدود کشورهایی است که همزمان به خلیج فارس، دریای عمان، دریای خزر و فضای ژئوپلیتیک آسیای مرکزی، قفقاز، شبهقاره هند و غرب آسیا و شمال آفریقا متصل است. این موقعیت کمنظیر میتواند به جای وابستگی به یک مسیر، پایه شکلگیری یک شبکه چندلایه ارتباطی باشد. بحران اخیر حتی نشان داد دیگر کشورها نیز به دنبال چنین تنوعی هستند. کاهش شدید تردد در هرمز، در کنار توجه بیشتر به مسیرهای زمینی و ریلی اوراسیا نشان میدهد «امنیت مسیر» به یکی از متغیرهای مهم تصمیمگیری تجاری تبدیل شده است. ایران در این میان یک مزیت جغرافیایی بالقوه دارد: میتواند جنوب را به شمال، شرق را به غرب و اقیانوس هند را به روسیه و آسیای مرکزی متصل کند اما این مزیت فقط زمانی به قدرت واقعی تبدیل میشود که 3 مانع برطرف شود: زیرساخت ناکافی، تشریفات و اصطکاکهای گمرکی و محدودیتهای مالی و بیمهای. حتی در شرایط فعلی، فشار افزایشیافته بر مرزهای زمینی نشان داد انتقال جریانها از دریا به خشکی بدون آمادهسازی قبلی میتواند گلوگاههای جدیدی ایجاد کند. برای نمونه، گزارشهای اخیر از صف ۱۸۰۰ کامیون در مرز نوردوز و زمان انتظار چند روزه تا چند هفتهای در برخی پایانههای زمینی حکایت دارد. بنابراین تابآوری فقط ساختن مسیر دوم نیست، ساختن ظرفیت واقعی برای استفاده از مسیر دوم است.
ج) تابآوری؛ دکترین ژئوپلیتیک ایران در عصر گلوگاهها
ایران اکنون با یک انتخاب مفهومی روبهرو است: آیا میخواهد همچنان عمدتا بر مزیت ناشی از یک گلوگاه ژئوپلیتیک متکی باشد یا قصد دارد مجموعهای از گلوگاهها، مسیرها و شبکههای ارتباطی را به یکدیگر متصل کند؟ پاسخ راهبردی میتواند در مفهوم «تابآوری ژئوپلیتیک» خلاصه شود. در این نگاه، هرمز همچنان اهمیت بنیادین خود را حفظ میکند و قرار نیست چابهار، خزر یا کریدور شمال - جنوب جای آن را بگیرند، مساله آن است که هیچکدام نباید تنها گزینه ایران باشند. دادههای مربوط به اقتصاد ایران در سال جاری نشان میدهد هزینه وابستگی به جریانهای انرژی و تجاری بسیار بالاست. از سوی دیگر، تداوم اختلال در هرمز نیز نشان داد حتی یک مسیر جهانی با اهمیت فوقالعاده میتواند در شرایط بحران به نقطه اصطکاک تبدیل شود. بنابراین تابآوری ژئوپلیتیک باید از سطح یک واکنش اضطراری به یک سیاست بلندمدت تبدیل شود: توسعه همزمان چابهار و بنادر خزر، تکمیل رشت - آستارا، ارتقای ظرفیت مرزهای زمینی، اتصال واقعی کریدور شمال - جنوب به شبکه ریلی داخلی، ایجاد هماهنگی گمرکی و بانکی و تنوعبخشی به شرکای تجاری. در چنین صورتی، جغرافیای ایران دیگر صرفا یک «گلوگاه» نخواهد بود، بلکه به یک شبکه ژئوپلیتیک چندمسیره تبدیل میشود. قدرت واقعی ایران در این وضعیت نه فقط در توانایی تأثیرگذاری بر یک مسیر، بلکه در توانایی ادامه حرکت هنگامی است که یکی از مسیرها از کار میافتد. شاید مهمترین درس بحران هرمز همین باشد: در قرن 21، کشوری که تنها یک دروازه دارد، حتی اگر آن دروازه بسیار قدرتمند باشد، آسیبپذیر است اما کشوری که چندین دروازه را به یک شبکه تبدیل کند، از جغرافیای خود یک سپر راهبردی میسازد.