صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۰۹ مهر ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۸  ، 
کد خبر : ۳۹۶۸۰۶
مروری بر یادداشت روزنامه‌های پنجشنبه نهم مهرماه ۱۴۰۵

پایان اِشغال یا تغییر شکل آن؟! 

روز گذشته، ۸ مهرماه (۳۰ سپتامبر ۲۰۲۶) بنا به ادعای مقامات و رسانه‌های غربی، آخرین نیروها و تجهیزات نظامی آمریکا از خاک عراق خارج شد. با این‌حال اگر تصور کنیم که بر فرض صحت این ادعا، با خروج آخرین سرباز آمریکایی، مسئله آمریکا در عراق نیز پایان یافته، قطعا بخش مهمی از ماجرا را نادیده گرفته‌ایم.

یاد

پایان اِشغال یا تغییر شکل آن؟! 

مسعود اکبری

روز گذشته، ۸ مهرماه (۳۰ سپتامبر ۲۰۲۶) بنا به ادعای مقامات و رسانه‌های غربی، آخرین نیروها و تجهیزات نظامی آمریکا از خاک عراق خارج شد.
با این‌حال اگر تصور کنیم که بر فرض صحت این ادعا، با خروج آخرین سرباز آمریکایی، مسئله آمریکا در عراق نیز پایان یافته، قطعا بخش مهمی از ماجرا را نادیده گرفته‌ایم. در این خصوص گفتنی‌هایی است که در ادامه به اختصار به آن می‌پردازیم:
1- اقدام اخیر آمریکا در عراق، به هیچ عنوان ناگهانی و بدون مقدمه نبود. واشنگتن و بغداد در سپتامبر ۲۰۲۴ توافق کردند مأموریت نظامی ائتلاف بین‌المللی علیه داعش(بخوانید ائتلاف حامیان و تجهیزکنندگان داعش) در عراق در یک فرآیند مرحله‌ای پایان یابد. در مرحله نخست، مأموریت ائتلاف در عراق باید تا پایان سپتامبر ۲۰۲۵ خاتمه می‌یافت و مرحله دوم به ادامه عملیات مرتبط با سوریه از خاک عراق تا سپتامبر ۲۰۲۶ مربوط می‌شد. در همان توافق، دو طرف بر حرکت به سمت یک رابطه امنیتی دوجانبه تأکید کردند.
بر همین اساس آنچه دیروز میان طرف آمریکایی و عراقی اتفاق افتاد، «اخراج» یک نیروی خارجی اشغالگر و سلطه‌گر نبود، بلکه «تغییر شکل حضور» این نیروی سلطه‌گر خارجی بود.
در همین رابطه روزنامه وال‌استریت ژورنال به نقل از یک مقام وزارت جنگ آمریکا گزارش داد که واشنگتن صرفا عملیات نظامی رسمی خود در عراق را پایان می‌دهد، اما توانمندی‌های اطلاعاتی و شناسایی خود را حفظ خواهد کرد؛ توانمندی‌هایی که امکان استفاده از آنها در داخل عراق وجود دارد.
بر همین اساس خروج نیروهای نظامی به معنای پایان سیطره نظامی و امنیتی آمریکا در عراق نیست. واشنگتن و بغداد پیش از این نیز درباره آموزش، تسلیحات، همکاری ضدتروریسم(بخوانید همکاری برای حمایت از تروریسم) و ارتباطات امنیتی توافق کرده بودند و اصل حرکت به سوی یک به اصطلاح «شراکت امنیتی دوجانبه» در توافق سال ۲۰۲۴ به صراحت آمده است.
از این منظر و همان‌طور که پیش از این نیز اشاره شد، این خروج را باید بیشتر تغییر مدل حضور آمریکا دانست. 
2- در این میان، یکی از مهم‌ترین پرسش‌ها، موضوع توانایی عراق در کنترل کامل حریم هوائی خود است.
منابع نظامی غربی گزارش داده‌اند که سرنوشت حریم هوائی عراق همچنان یک مسئله فوری است و هواپیماهای آمریکایی همچنان در داخل عراق پرواز می‌کنند.
همچنین «علی الاعرجی» مشاور سابق وزارت دفاع عراق تاکید کرده است که خروج آمریکا از عراق هیچ تغییر امنیتی در این کشور ایجاد نخواهد کرد. وی تاکید کرد که نیروهای آمریکایی در کشورهای همسایه می‌توانند همان هدفی را که در داخل عراق داشتند، دنبال کنند، بنابراین این اقدام بیشتر جنبه سیاسی و تبلیغاتی دارد تا نظامی و عملیاتی.
در این زمینه یک مقام نظامی عراقی به العربی الجدید توضیح داد که ارتش آمریکا آخرین تجهیزات خود را از عراق به کویت، ترکیه و اردن منتقل کرده است، از جمله تجهیزات غیرنظامی که برای اسکان سربازان در نظر گرفته شده بود.
بر همین اساس خروج نیروهای خارجی یک موضوع است و برخورداری از ظرفیت مستقل اطلاعاتی، شناسایی و دفاع هوائی موضوعی دیگر. اما گزارش‌های منتشر شده حاکی از آن است که واشنگتن توانمندی‌های اطلاعاتی و شناسایی خود را حفظ خواهد کرد و همکاری‌های امنیتی پس از خروج نظامی ادامه می‌یابد. 
نشان به آن نشان که دولت عراق در اقدامی تأمل‌برانگیز به پروژه آمریکا علیه ایران تحت عنوان «تحریم هوایی» پیوسته که البته این اقدام ضدایرانی با مخالفت گسترده علما، گروه‌های مقاومت و مردم عراق مواجه شده است. 
در این خصوص یک سؤال اساسی وجود دارد و آن اینکه، آیا دولت عراق می‌تواند اختیار آسمان خود را بدون اجرای دستورات و دیکته‌های آمریکا، داشته باشد. 
3- نکته قابل تأمل اینجاست که اقدام اخیر آمریکا، مسبوق به سابقه می‌باشد؛ واشنگتن در سال ۲۰۱۱ مدعی شد که بخش عمده نیروهای خود را از عراق خارج کرده است. اما این دولت تروریست و غارتگر، در سال ۲۰۱۴ ژست منجی به خود گرفته و به بهانه مبارزه با گروهک تکفیری تروریستی داعش، مجددا به حضور نظامی در عراق اقدام کرد. 
منتقدان این حضور، آن را ادامه مداخله خارجی می‌دانستند؛ در مقابل، واشنگتن در اقدامی مضحک، استدلال می‌کرد که تهدید داعش همچنان وجود دارد و حضورش برای جلوگیری از بازگشت این گروهک ضروری است.
این در حالی است که داعش، محصول مشترک آمریکا، اسرائیل، انگلیس، فرانسه، آلمان و برخی حکام مرتجع در منطقه بود. گروهکی که به سبب رشادت‌های رزمندگان محور مقاومت و تدابیر فرماندهان دلاور از جمله سردار شهید حاج قاسم سلیمانی، هیچ‌گاه نتوانست پروژه خلافت در منطقه غرب آسیا را به مرحله اجرا برساند. 
و اما نکته مهم اینجاست که در ماه‌های اخیر، برخی رسانه‌ها از فعال شدن هسته‌های داعش در نقاط مختلف عراق پرده برداشتند. این یعنی احتمالا پروژه‌ای که در حدفاصل سال‌های ۲۰۱۱ تا ۲۰۱۴ در عراق اجرا شد، مجددا تکرار خواهد شد.
در گزارشی که هفته گذشته در برخی رسانه‌های آمریکا منتشر شد، این موضوع مطرح شده بود که آمریکایی‌ها در حال استفاده فعال از اهرم داعش هستند و ممکن است پس از خروج، از این مسئله برای ایجاد بی‌ثباتی استفاده کنند. در این خصوص، آنچه دستگاه‌های اطلاعاتی گزارش می‌دهند، این است که این گروه‌ها به‌طور مستقیم مورد حمایت ارتش آمریکا در عراق قرار داشته‌اند و به نظر می‌رسد این مسئله می‌تواند بهانه‌ای برای ابقای بخش‌هایی از ارتش آمریکا در عراق باشد.
4- دولت عراق روز ۳۰ سپتامبر را به مناسبت خروج نیروهای آمریکایی از این کشور، «روز حاکمیت ملی» نامگذاری کرده است. اما حاکمیت ملی، چیزی فراتر از خروج سرباز خارجی است.
یک کشور زمانی از استقلال و حاکمیت ملی برخوردار است که بتواند درباره امنیت، مرزها، منابع طبیعی، سیاست خارجی، نظام مالی و تصمیمات اقتصادی خود مستقل تصمیم بگیرد. اما در حال حاضر چنین وضعیتی در عراق مشاهده نمی‌شود.
در همین رابطه، رویترز گزارش داده که با وجود خروج نظامی آمریکا، واشنگتن همچنان از طریق ساختار مالی مرتبط با درآمدهای نفتی عراق و بانک فدرال رزرو نیویورک اهرم قابل‌توجهی بر جریان درآمدهای نفتی و دسترسی عراق به دلار دارد. نفت حدود ۹۰ درصد درآمد بودجه عراق را تشکیل می‌دهد و همین وابستگی، اهمیت مسیرهای مالی را چند برابر می‌کند.
در نتیجه، بحث حاکمیت عراق را نمی‌توان فقط در پایگاه‌های نظامی جست‌وجو کرد. ممکن است آخرین سرباز آمریکایی از خاک عراق خارج شود، اما اگر بغداد همچنان برای مدیریت درآمدهای نفتی، دسترسی به دلار یا انجام مبادلات بین‌المللی به سازوکارهایی وابسته باشد که تحت تأثیر تصمیمات واشنگتن قرار دارند، مفهوم استقلال و حاکمیت ملی همچنان محل بحث خواهد بود.
«علی عبدالرزاق» مدیر «مرکز مطالعات سیاسی الغد» در همین رابطه به روزنامه الاخبار گفته است:«دولتی که بدون از بین بردن هژمونی آمریکا بر اقتصاد، نفت و منابع، ادعای حاکمیت داشته باشد، این ادعا نسبتی با واقعیت ندارد.»
5- دولت تروریست آمریکا با مشارکت دولت عراق و به خصوص شخص نخست‌وزیر، در پی آن است تا به بهانه خروج نظامی از عراق، به خلع سلاح گروه‌های مقاومت اقدام کند. اما اکثریت قاطع نیروهای مقاومت تاکید کرده‌اند که هیچ‌گاه سلاح خود را بر زمین نخواهند گذاشت. 
6- مردم غیور عراق، علما، مراجع و گروه‌های مقاومت، همگی با هوشیاری مقابل آمریکا ایستاده و به فضل الهی، این دولت تروریست، غارتگر و سلطه‌گر را به طور کامل از خاک عراق اخراج خواهند کرد. این رویداد در کنار ضربات دردناک و سهمگین ایران به پایگاه‌های آمریکا در منطقه، به روزی خواهد رسید که این دولت جنایتکار به طور کامل از منطقه غرب آسیا اخراج شود. 
حضرت آیت‌الله‌العظمی سیدعلی خامنه‌ای، رهبر شهید انقلاب - ۲۹ بهمن ۱۳۹۸- فرمودند: «همچنان که شُکوه و جلال کشتی معروف تایتانیک مانع از غرق شدن آن نشد، شُکوه و جلال آمریکا هم مانع از غرق شدنش نیست و آمریکا غرق خواهد شد.»

یاد

نقش ققنوس ایران در جهان پساجنگ

سیدعبدالله متولیان

هیچ عقل سلیمی از جنگ استقبال نمی‌کند، منطق اسلام نیز بر جهان بدون جنگ و صلح مبتنی بر عزت استوار است، اما در برابر خوی تجاوزگری و ظلم ما را به دفاع همه‌جانبه فرا می‌خواند. اسلام از جنگ نمی‌هراسد و به جنگ تحمیلی نگاهی فرصت‌محور تجویز می‌کند. از این منظر جنگ‌ها گاهی جغرافیای قدرت را تغییر می‌دهند و کشور از مرحله «دفاع از سرزمین خود» عبور کرده و به مرحله‌ای می‌رسد که دشمن مجبور است موقعیت، توانمندی و تصمیم‌های ما را در محاسبات خود در نظر بگیرد. 
رهبر معظم انقلاب در پیام اخیر خود از «ققنوسی» سخن می‌گویند که از آتش جنگ تحمیلی نخست برخاسته و حالا دیگر آن موجود نخستین نیست و در اثر فشار‌ها و جنگ‌های بعدی بزرگ‌تر و بزرگ‌تر شده و آن‌قدر اوج گرفته که «سایه پروازش بر سرزمین‌های دشمن» افتاده است. این تعبیر واقع‌گرایانه و هوشمندانه را اگر از سطح ادبیات حماسی به سطح ژئواستراتژی ببریم، یک معنای مهم پیدا می‌کند: ایران از «جغرافیای دفاع» به سمت «جغرافیای اثرگذاری» تغییر استراتژی داده است. 
در دفاع مقدس، مسئله اصلی، حفظ مرز و تمامیت سرزمینی بود. اما تجربه چهار دهه گذشته، مفهوم امنیت را برای ایران از خط مرزی به عمق راهبردی کشانده است. امروز امنیت فراتر از مرز‌های کشور؛ در موشک، پهپاد، دریا، کریدورها، انرژی، شبکه‌های منطقه‌ای، ژئوپولتیک و ژئواستراتژیک، عمق اطلاعاتی، دیپلماسی کلاسیک، دیپلماسی عمومی و قدرت کنترل و مدیریت افکار عمومی جهانی و حتی توان تأثیرگذاری بر محاسبات رقیب نیز تعریف می‌شود و مقاومت را از یک تاکتیک نظامی به دکترین قدرت تبدیل می‌کند. در این صورت پرسش کلیدی این است که ققنوس پس از بزرگ‌تر شدن و اوج گرفتن چه باید بکند؟ هنر قدرت در چنین شرایطی آن است که دستاورد میدان را به مزیت سیاسی، امنیتی و اقتصادی تبدیل کند. اگر جنگ، معادله بازدارندگی را تغییر داده باشد، مرحله بعد باید تبدیل این تغییر به یک معماری جدید منطقه‌ای و بلکه جهانی باشد. در این صورت چهار مأموریت راهبردی پیش روی ایران قرار می‌گیرد. 
نخست، تثبیت بازدارندگی، یعنی طرف مقابل بداند هزینه تجاوز غیرقابل پیش‌بینی و غیرقابل تحمل است و ایران توان پاسخ دردناک، تاب‌آوری، بازسازی، و ادامه مسیر را دارد. 
دوم، تبدیل عمق راهبردی به عمق اقتصادی، زیرا قدرت نظامی اگر نتواند به امنیت انرژی، تجارت، فناوری، سرمایه‌گذاری و رفاه تبدیل شود، بخشی از ظرفیت خود را در میدان باقی می‌گذارد. قدرت پایدار، قدرتی است که میدان را به زندگی مردم متصل کند. 
سوم، تولید و تقویت دیپلماسی عمومی و ایجاد ظرفیت ارتباط با ملت‌ها در کنار روابط همه‌جانبه با کشورها. چهارم، تبدیل قدرت منطقه‌ای به ابتکار ژئوپلیتیک. ایران نباید صرفاً موضوع ترتیبات امنیتی منطقه باشد؛ باید یکی از طراحان آن باشد. امنیت خلیج فارس، تنگه هرمز، کریدور‌های انرژی و تجارت، عراق، قفقاز، آسیای مرکزی و اتصال شرق و غرب، همگی می‌توانند در یک منظومه واحد دیده شوند. 
تنها در این صورت است که «سایه ققنوس» در جایگاه واقعی، معنای دقیق‌تری پیدا می‌کند. سایه قدرت الزاماً به معنای حضور نظامی نیست بلکه در مهم‌ترین نقش به معنای حضور مؤثر در نظام محاسباتی دیگران است. مفهوم تغییر جغرافیای قدرت به این معناست که همسایه، رقیب، قدرت فرامنطقه‌ای و بازار جهانی هنگام تصمیم‌گیری درباره امنیت، انرژی، تجارت و آینده منطقه ناگزیر باشد ایران را در معادلات خود وارد کنند. برای جلوگیری از فرسودگی جغرافیای قدرت و بازگشت به دوران ضعف، انجام برخی اصلاحات راهبردی مطابق بیانیه گام دوم انقلاب ضروری و اجتناب‌ناپذیر است. ایران برای تثبیت دستاورد‌های راهبردی خود، هم‌زمان به قدرت نظامی، اقتصاد مقاوم، حکمرانی کارآمد، انسجام اجتماعی، دیپلماسی فعال و بازسازی مستمر ظرفیت‌ها نیاز دارد. مسئله پس از نبرد، تبدیل دستاورد‌های به‌دست‌آمده به نظم جدید است. 
دفاع مقدس به ما آموخت چگونه از مرز‌های ایران دفاع کنیم، اما در مرحله جدید باید نشان دهیم که ایران چگونه می‌تواند از این تجربه برای ساختن محیط امنیتی مطلوب‌تر، اقتصاد قدرتمندتر و جایگاه ژئوپلیتیکی مؤثرتر استفاده کند. ققنوس وقتی واقعاً بزرگ شده است که بتواند آسمانی را که در آن پرواز می‌کند، تغییر دهد و شاید مسئله اصلی ایران پس از این جنگ دقیقاً همین باشد که ایران دیگر فقط نباید ثابت کند که می‌تواند در برابر تغییر مقاومت کند؛ باید نشان دهد که می‌تواند (بلکه باید) در شکل دادن به تغییر و عبور از پیچ تاریخی، یکی از بازیگران اصلی باشد.

یاد

انتخابات و آینده جنگ با ایران

حمید روشنائی

 آمریکا و اسرائیل، اکنون با انتخابات پارلمانی روبرو هستند. انتخاباتی که به نوعی یک همه پرسی برای نتایج جنگ با ایران است.
در ایالات متحده، ترامپ بدلیل جنگی که به راه انداخت با مشکلات اقتصادی، گرانی بنزین و گازوئیل و نارضایتی عمومی مواجه شده به نحوی که اکنون محبوبیتش حدود ۳۰ درصد می باشد. در سرزمین های اشغالی نیز، نتانیاهو با مخالفت های شدید از سوی ساکنان و گروه های مخالف روبروست به نحوی که گفته می شود تعداد کرسی های حزب لیکود از ۳۲ به ۱۸ کرسی خواهد رسید. اما سناریوهای ممکن برای هرکدام از این رژیم ها، را می توان اینگونه بیان داشت:
1- پیروزی در انتخابات
ترامپ از مدت ها قبل تلاش های خود را برای برطرف کردن احتمال شکست حزب جمهوری خواه در مجلس نمایندگان و سنا شروع کرده است و اکنون به ایالات مختلف سفر می کند و تعهد نموده که به رای دهندگان این حزب، ۵ هزار دلار بپردازد. اقدام وی در قبول تفاهمنامه با ایران و تلاش جهت پایان جنگ در این راستا بود. او می خواست به هر صورتی که هست موجب کاهش قیمت بنزین و گازوئیل و مانع از نارضایتی مردم آمریکا، گردد. اگر ترامپ بتواند در انتخابات پیروز شود، او جنگ را آن گونه که می خواهد ادامه خواهد داد. زیرا دیگر نگرانی بابت هیچ موضوعی ندارد و در جایگاه یک فاتح قرار می گیرد. ترامپ در طول زندگی اش غالبا موفق بوده و توانسته است قلل بسیاری از موفقیت ها از جمله مالی و تجاری، سیاسی و اجتماعی را فتح کند و بزرگترین شکست او در سال ۲۰۲۰ در انتخابات ریاست جمهوری از بایدن بود که بارها به این خاطر او را تحقیر و انتخابات را تقلب نامید.
اما نتانیاهو نیز سعی دارد به موفقیت برسد که در صورت پیروزی، با شقاوت بیشتر و دستی باز به جنایاتش در غزه، کرانه باختری، جنوب لبنان و سوریه ادامه دهد. او دلائل زیادی برای امیدواری دارد و آن، کشتن دشمنان رژیم صهیونیستی از جمله رهبری و مقامات نظامی و سیاسی ایران، رهبران فلسطینی و لبنانی و سقوط دولت بشار اسد و.. است. او هم اکنون در یک رقابت سخت با احزاب مخالف بخصوص حزب یاشار به رهبری گادی آیزنکوت (که احتمالا بتواند ۲۳ کرسی کنست را به دست آورد) مواجه است. هرچند احتمالا دولت بعدی نیز ائتلافی خواهد بود و به قطعیت نمی توان گفت که نتانیاهو شکست خواهد خورد و یا پیروز می شود اما در صورت موفقیت، مطمئنا تلاش وی برای به نتیجه رساندن جنگ با ایران، ادامه خواهد یافت.
2- شکست در انتخابات
به نظر می رسد ترامپ مجلس نمایندگان آمریکا را از دست داده و احتمال دارد در مورد مجلس سنا هم به نتیجه ۴۹-۵۱ به نفع حزب دموکرات برسد، در آن صورت دوران تک تازی ترامپ در حاکمیت آمریکا به پایان خواهد رسید و مشکلاتی از جمله در تعیین بودجه ( بخصوص برای جنگ با ایران )، تعیین قضات، استیضاح وزراء و .. با مجالس آمریکا چالش پیدا کند. در این حالت ترامپ برای جنگ با ایران، موانع بیشتری خواهد داشت لیکن بدلیل داشتن اختیارات بسیار و نداشتن امیدی به آینده، می تواند به اقداماتش ادامه دهد. هیچ چیز برای ترامپ مهمتر از قضاوت دیگران و جایگاه او در حال حاضر و آینده، نیست. او حاضر است جهان و حتی آمریکا را به آتش بکشد فقط برای آنکه نامش به عنوان کسی که توانسته جمهوری اسلامی را به زانو درآورد، ثبت گردد. ترامپ هم اکنون احساس می کند که جمهوری اسلامی در تلاش است تا انتخابات را بعنوان ابزاری علیه وی بکار گیرد. برای همین صراحتا بیان داشته که برایش نتیجه مهم نیست (هرچند ممکن است طبق معمول یک ترفند باشد).
در خصوص نتانیاهو، باید گفت که شکست وی، شاید تغییری در شرایط بیرونی اسرائیل به دنبال نداشته باشد زیرا سران این رژیم تفاوتی در عمل ندارند و فقط چهره ها عوض می گردد. در دوران نتانیاهو، جهان به نوعی به این رژیم پشت کرد و افکار عمومی علیه جنایات آنها برانگیخته شد به نحوی که نزدیکترین دوستان آن مانند کشورهای اروپایی (البته در ظاهر)، نسبت به نتانیاهو بی اعتماد و مخالف شدند. برای همین ممکن است پس از نتانیاهو همه گناهان به گردن وی انداخته شود و راه دوستی و مراودت با این رژیم گشوده گردد و شرایط مردم فلسطین بدتر از اکنون شود.
در هر صورت انتخابات در آمریکا و اسرائیل یک مسئله داخلی بوده و شاید تفاوت چندانی در جنگ علیه ما بوجود نیاورد. خوب است فارغ از این مسائل، به فکر راه حل های مطلوب و منافع ملی خودمان باشیم.

یاد

انتخابات، ساعت پایان جنگ نیست

میان‌دوره‌ای آمریکا و آینده جنگ و صلح با ایران

امیراحمد شیشه‌گر
تا انتخابات میان‌دوره‌ای آمریکا زمان زیادی باقی نمانده است. در نوامبر ۲۰۲۶، تمامی ۴۳۵ کرسی مجلس نمایندگان و حدود یک‌سوم کرسی‌های سنا در معرض رأی‌گیری قرار می‌گیرند؛ انتخاباتی که نه‌تنها ترکیب کنگره، بلکه موازنه قدرت میان کاخ سفید و قوه مقننه را برای دو سال باقی‌مانده از ریاست‌جمهوری دونالد ترامپ تحت تأثیر قرار خواهد داد.

اما انتخابات امسال متغیری دارد که نمی‌توان آن را فقط مسئله‌ای در سیاست خارجی آمریکا دانست: جنگ با ایران. جنگی که در ۲۸ فوریه آغاز شده، اکنون وارد هفتمین ماه خود شده است. در ۱۶ سپتامبر، ترامپ گفت امیدوار است جنگ به مراحل پایانی نزدیک شده باشد و هم‌زمان گزارش‌هایی درباره رایزنی دولت آمریکا با رهبران کشورهای شورای همکاری خلیج فارس بر سر ترتیبات پس از جنگ منتشر شد. با این حال، همان گزارش‌ها نشان می‌دهند هنوز فاصله قابل توجهی میان سخن‌گفتن از پایان جنگ و شکل‌گیری یک سازوکار سیاسی پایدار وجود دارد. از این‌ رو، نزدیک‌شدن انتخابات به‌تنهایی برای نتیجه‌گیری درباره پایان جنگ کافی نیست. پرسش اصلی این نیست که آیا ترامپ پیش از انتخابات جنگ را تمام می‌کند؟ پرسش دقیق‌تر این است: چه مجموعه‌ای از عوامل سیاسی، اقتصادی، نهادی، نظامی و منطقه‌ای می‌تواند در هفته‌ها و ماه‌های آینده محاسبه هزینه و فایده ادامه جنگ را در واشینگتن تغییر دهد؟ همین تغییر پرسش، نقطه ورود «آمریکاشناسی» و «حکمرانی آینده‌نگر» به مسئله است.

آمریکا فقط کاخ سفید نیست

یکی از خطاهای متداول در تحلیل سیاست خارجی آمریکا این است که «آمریکا» را بازیگری یکپارچه تصور کنیم و سپس بکوشیم آینده سیاست آن را از سخنان رئیس‌جمهور استخراج کنیم. اما ساختار سیاسی آمریکا دقیقا برای توزیع قدرت طراحی شده است. رئیس‌جمهور فرمانده کل نیروهای مسلح است، اما کنگره نیز اختیار اعلام جنگ، تصویب بودجه، قانون‌گذاری درباره نیروهای مسلح و نظارت بر استفاده از قدرت نظامی را در اختیار دارد. حدود اختیارات رئیس‌جمهور و کنگره در آغاز و ادامه مخاصمات نظامی از مناقشه‌برانگیزترین حوزه‌های حقوق اساسی آمریکا بوده است. «قانون اختیارات جنگی» مصوب ۱۹۷۳ نیز اساسا در پاسخ به همین مسئله شکل گرفت و کوشید سازوکاری برای مشارکت و نظارت کنگره بر ورود آمریکا به مخاصمات نظامی ایجاد کند. این موضوع اکنون دیگر بحثی نظری در کتاب‌های حقوق اساسی نیست. در ۱۵ سپتامبر، مجلس نمایندگان آمریکا با ۲۲۰ رأی موافق در برابر ۲۰۴ رأی مخالف قطع‌نامه‌ای را تصویب کرد که از رئیس‌جمهور می‌خواهد بر اساس قانون اختیارات جنگی، نیروهای آمریکایی را از مخاصمه با ایران خارج کند. هفت نماینده جمهوری‌خواه نیز به این قطع‌نامه رأی مثبت دادند. مهم‌تر از آن، این نخستین تحول از این نوع نیست. آرای ثبت‌شده مجلس نشان می‌دهند طی ماه‌های گذشته، کنگره چند بار درباره محدودکردن مشارکت نظامی آمریکا در جنگ ایران رأی داده است. از منظر آمریکاشناسی، این تحول اهمیت زیادی دارد؛ از این‌ رو، جنگ ایران فقط موضوع تصمیم رئیس‌جمهور نیست، بلکه آرام‌آرام به مسئله‌ای درون ساختار قدرت آمریکا تبدیل شده است.

وقتی جنگ وارد پمپ بنزین می‌شود

اما حلقه مهم دیگری نیز وجود دارد: اقتصاد. رأی‌دهنده آمریکایی معمولا سیاست خارجی را به همان شکلی که تحلیلگران ژئوپلیتیک می‌بینند تجربه نمی‌کند. برای بسیاری از مردم، جنگ هنگامی به مسئله داخلی تبدیل می‌شود که آثار آن در قیمت سوخت، تورم، نرخ بهره، هزینه حمل‌ونقل یا وضعیت اشتغال دیده شود. اینجا زنجیره‌ای شکل می‌گیرد:

جنگ  اختلال در انرژی و تجارت   افزایش هزینه سوخت    فشار تورمی کاهش قدرت خرید  افزایش حساسیت رأی‌دهنده   فشار بر سیاست‌مدار.

این زنجیره اکنون فقط یک فرض نظری نیست. رویترز گزارش داده است جنگ ایران و اختلال در عرضه انرژی، قیمت سوخت را به یکی از مسائل سیاسی دولت ترامپ در آستانه انتخابات میان‌دوره‌ای تبدیل کرده است. دولت حتی در حال بررسی استفاده از «Defense Production Act» برای افزایش ظرفیت پالایش نفت آمریکاست؛ اقدامی که نشان می‌دهد مسئله انرژی از حوزه بازار به حوزه سیاست انتخاباتی منتقل شده است. نظرسنجی Reuters/Ipsos منتشرشده در ۱۴ سپتامبر نیز میزان تأیید عملکرد ترامپ را حدود ۳۵ درصد گزارش می‌کند. در همان نظرسنجی، در پاسخ به پرسش عمومی درباره ترجیح حزبی برای انتخابات کنگره، ۴۴ درصد پاسخ‌دهندگان دموکرات‌ها و ۳۷ درصد جمهوری‌خواهان را ترجیح داده‌اند. این ارقام البته پیش‌بینی نتیجه انتخابات نیستند. نظرسنجی ملی نمی‌تواند مستقیما ترکیب آینده مجلس نمایندگان یا سنا را تعیین کند، اما می‌تواند یکی از علائم تغییر محیط سیاسی پیرامون تصمیم‌گیری کاخ سفید باشد. این تمایز بسیار مهم است. به‌جای پرسیدن اینکه چه کسی انتخابات را خواهد برد، باید پرسید تغییر افکار عمومی چگونه می‌تواند رفتار تصمیم‌گیر را تغییر دهد؟

از پیش‌بینی به سناریو

همین‌جا تفاوت میان تحلیل روزمره سیاسی و حکمرانی آینده‌پژوه آشکار می‌شود. تحلیل روزمره معمولا می‌پرسد: چه اتفاقی خواهد افتاد؟ آینده‌پژوهی راهبردی می‌پرسد: چه اتفاق‌هایی می‌تواند رخ دهد و برای هرکدام تا چه اندازه آماده‌ایم؟ این تفاوت فقط معنایی نیست؛ تفاوت در روش است. در چارچوب‌های رسمی آینده‌نگاری، از جمله Futures Toolkit دفتر علوم دولت بریتانیا و  Strategic Foresight Toolkit سازمان همکاری و توسعه اقتصادی، ابزارهایی مانند پویش افق یا Horizon Scanning، شناسایی پیشران‌ها، سناریونویسی و  Policy Stress-Testing برای تصمیم‌گیری در شرایط عدم‌ قطعیت توصیه می‌شوند. هدف آنها پیش‌بینی دقیق آینده نیست؛ هدف طراحی سیاست‌هایی است که در برابر چند آینده متفاوت تاب‌آور باشند. اگر همین روش را درباره ایران و آمریکا به کار بگیریم، ابتدا باید «پیشران‌ها» را مشخص کنیم. در سمت آمریکا، مهم‌ترین پیشران‌ها می‌توانند شامل وضعیت افکار عمومی، قیمت انرژی، هزینه مالی جنگ، موضع جمهوری‌خواهان کنگره، آرایش آینده مجلس و سنا و محاسبات شخص ترامپ باشند. در سطح منطقه‌ای، وضعیت تنگه هرمز، توان و اراده طرفین برای ادامه عملیات، رفتار کشورهای عربی خلیج فارس و امنیت انرژی اهمیت پیدا می‌کند. در سطح دیپلماتیک، مهم‌ترین پرسش، وجود یا فقدان یک کانال مذاکراتی معتبر و امکان رسیدن به توافقی است که طرفین بتوانند آن را در داخل کشورهای خود توضیح دهند. از میان این متغیرها می‌توان دو «عدم‌ قطعیت بحرانی» را انتخاب کرد: نخست، افزایش یا کاهش هزینه داخلی ادامه جنگ برای دولت آمریکا و دوم، موفقیت یا شکست مسیر دیپلماتیک. از ترکیب این دو عدم‌ قطعیت، چهار آینده متفاوت پدیدار می‌شوند. اگر هزینه جنگ در داخل آمریکا افزایش یابد و هم‌زمان کانال دیپلماتیک مؤثری شکل بگیرد، امکان خروج کنترل‌شده از جنگ افزایش پیدا می‌کند. اگر فشار داخلی افزایش یابد اما دیپلماسی به نتیجه نرسد، ممکن است واشینگتن به سمت کاهش شدت عملیات مستقیم، در کنار ادامه فشار اقتصادی و امنیتی حرکت کند؛ وضعیتی که می‌توان آن را تعلیق پرتنش نامید: نه جنگ تمام‌عیار و نه صلح. اگر مذاکرات شکست بخورد و دولت آمریکا هزینه سیاسی ادامه جنگ را همچنان قابل مدیریت بداند، تداوم یا تشدید مخاصمه همچنان یکی از آینده‌های ممکن باقی می‌ماند. سرانجام، ممکن است مذاکرات آغاز شود، اما طرفین تصمیم‌های اصلی را تا روشن‌شدن موازنه سیاسی پس از انتخابات به تعویق بیندازند؛ چیزی شبیه مذاکره در سایه انتخابات. نکته اساسی این است که آینده‌پژوه قرار نیست از میان این چهار سناریو یکی را به‌ عنوان پیشگویی انتخاب کند؛ سناریوها باید به ما بگویند برای تشخیص حرکت واقعیت به سمت هرکدام، چه علائمی را باید زیر نظر گرفت.

 

میان‌دوره‌ای آمریکا و آینده جنگ و صلح با ایران از خبر به علامت تغییر

اینجاست که مفهوم Signpost یا شاخص هشدار زودهنگام اهمیت پیدا می‌کند. در حکمرانی آینده‌پژوه، خبرها فقط خبر نیستند؛ برخی از آنها علائم حرکت سیستم از یک سناریو به سناریوی دیگرند. رأی ۱۵ سپتامبر مجلس نمایندگان یکی از همین علائم است. افزایش تعداد جمهوری‌خواهانی که از محدودکردن جنگ حمایت می‌کنند، علامت دیگری خواهد بود. کاهش یا افزایش پایدار قیمت نفت، میزان توجه رأی‌دهندگان مستقل به جنگ، تغییر شدت عملیات نظامی، وضعیت تردد انرژی در خلیج فارس، آغاز مذاکرات مستقیم یا با واسطه، تغییر موضع کشورهای عربی و حتی تغییر واژگان رئیس‌جمهور آمریکا همگی می‌توانند Signpost باشند. تفاوت دستگاه آینده‌نگر با دستگاه خبرمحور همین‌جاست؛ دستگاه خبرمحور با هر سخنرانی اعلام می‌کند «صلح نزدیک است» و با حمله بعدی نتیجه می‌گیرد «جنگ بزرگ در راه است». دستگاه آینده‌نگر مجموعه‌ای از شاخص‌ها را کنار هم می‌گذارد تا تشخیص دهد آیا ساختار سیستم در حال تغییر است یا صرفا یک رویداد تازه رخ داده است.

ترامپ فقط یک فرد نیست، یک روایت هم هست

برای فهم عمیق‌تر مسئله می‌توان از روش تحلیل لایه‌ای علّی یا Causal Layered Analysis (CLA)، اثر سهیل عنایت‌الله استفاده کرد. CLA چهار سطح را از یکدیگر تفکیک می‌کند: «رویدادهای روزمره»، «علل ساختاری»، «گفتمان و جهان‌بینی» و در نهایت «اسطوره یا استعاره عمیق». هدف این روش نیز پیش‌بینی یک آینده مشخص نیست، بلکه آشکارکردن لایه‌هایی است که تصاویر متفاوت آینده از آنها شکل می‌گیرند. در سطح نخست، ما با اخبار روزانه روبه‌رو هستیم: حمله، مذاکره، نظرسنجی، قیمت نفت و سخنان ترامپ. اما در سطح ساختاری، رقابت قدرت میان رئیس‌جمهور و کنگره، اقتصاد انرژی، ساختار امنیتی خلیج فارس و محدودیت‌های نظامی قرار دارند. در لایه گفتمانی نیز مسئله عمیق‌تر می‌شود: از یک سو، روایت استفاده از قدرت برای تحمیل نتیجه مطلوب و از سوی دیگر، سنت دیرینه مخالفت بخشی از جامعه آمریکا با جنگ‌های بی‌پایان. اگر فقط سطح نخست را ببینیم، با هر خبر، جهت تحلیل تغییر می‌کند. آمریکاشناسی کمک می‌کند سطوح نهادی و اجتماعی را ببینیم؛ آینده‌پژوهی کمک می‌کند رابطه میان این سطوح و آینده‌های ممکن را بررسی کنیم.

انتخابات، تاریخ انقضای جنگ نیست

از این منظر، سوم نوامبر نباید به‌ عنوان «تاریخ پایان جنگ» در نظر گرفته شود. انتخابات می‌تواند فشار بر دولت را افزایش دهد، ترکیب کنگره را تغییر دهد، نظارت بر قوه مجریه را تشدید یا تضعیف کند و بر بودجه و اختیارات جنگی اثر بگذارد. اما هیچ‌کدام از این عوامل به‌صورت مکانیکی به صلح یا ادامه جنگ منجر نمی‌شوند. همین نکته شاید مهم‌ترین درس آمریکاشناسی برای این مسئله باشد: آمریکا یک تصمیم‌گیر واحد ندارد؛ سیاست خارجی آن حاصل برهم‌کنش رئیس‌جمهور، کنگره، افکار عمومی، اقتصاد، دستگاه امنیت ملی، متحدان و شرایط میدان است. در شرایط عدم‌ قطعیت عمیق، سیاست نباید بر یک پیش‌بینی واحد بنا شود. برای ایران بنابراین، مسئله اساسی نباید این باشد که امیدوار باشیم انتخابات آمریکا جنگ را تمام یا نگران باشیم انتخابات آن را تشدید کند. پرسش راهبردی‌تر این است: چه نشانه‌هایی می‌تواند زودتر از دیگران به ما بگوید محاسبات واشینگتن در حال تغییر است؟ پاسخ را باید هم‌زمان در چند جا جست‌وجو کرد: در رأی کنگره و قیمت سوخت؛ در نظرسنجی‌های آمریکا و تنگه هرمز؛ در رفتار کشورهای عربی و شدت عملیات؛ و مهم‌تر از همه، در فاصله میان زبان سیاسی رهبران و تغییر واقعی ساختار تصمیم‌گیری. ممکن است انتخابات مسیر جنگ را تغییر دهد، ممکن است جنگ مسیر انتخابات را تغییر دهد و ممکن است هر دو تحت تأثیر حادثه‌ای قرار گیرند که امروز هنوز در هیچ نظرسنجی یا سخنرانی دیده نمی‌شود. وظیفه حکمرانی آینده‌پژوه دقیقا از همین نقطه آغاز می‌شود: نه پیشگویی آینده، بلکه دیدن زودهنگام تغییرات، ساختن آینده‌های بدیل و آماده‌شدن برای تصمیم‌گیری پیش از آنکه بحران، تصمیم را به ما تحمیل کند.

یاد

پس چه کسی موافق عملکرد صداوسیماست؟ 

صادق غفوریان 

در نظریه‌های کلاسیک و مدرن ارتباطات، «رسانه‌های خدمت عمومی» رکن رکین همبستگی اجتماعی و شکل‌دهی به «حوزه عمومی فراگیر» تلقی می‌شوند؛ نهادهایی که مأموریت ذاتی آن‌ها عبور از منافع گروه‌ها و نمایندگی تمام‌عیار همه جامعه است. نظریه‌پردازان مکتب کارکردگرایی نیز «انسجام‌بخشی» و «وفاق ملی» را اساسی‌ترین کارکرد رسانه‌های فراگیر می‌دانند. با این مبنا، وقتی به کارنامه رسانه ملی می‌نگریم، با پرسشی تامل برانگیز مواجه می‌شویم؛ در شرایطی که ارکان کلیدی نظام با خاستگاه‌های سیاسی متفاوت، صریح و بدون لکنت نسبت به ریل‌گذاری جام‌جم هشدار می‌دهند، پس چه جریانی از دستاوردهای کنونی صدا وسیما راضی و خرسند است؟
اهمیت این مقطع تاریخی در آن است که نقدها از سطح مجادلات حزبی فراتر رفته و به عالی‌ترین سطوح تصمیم‌گیری کشور رسیده است. رئیس‌جمهور، پزشکیان در اظهارنظری صریح در هیئت دولت (۸ شهریور ۱۴۰۵)، گلایه خود را از اثرات فرساینده و روی اعصاب‌ برخی خروجی‌های صدا و سیما ابراز می‌کند. قالیباف، رئیس مجلس (۲۷ مرداد ۱۴۰۵)، با تاکید بر مقتضیات پیچیده «جنگ شناختی»، به «ناکارآمدی‌های ساختاری، رویکردی و عملکردی» صداوسیما اشاره کرده و یادآور می‌شود که این رسانه باید به‌جای تحدید دایره مخاطب، کانون انسجام‌بخشی برای جامعه متکثر ۹۰ میلیونی باشد.
ابعاد این بحران عملکردی رسانه ملی، در اظهارات سایر شخصیت های مسئول در سطوح عالی نیز به ذکر آمار و ارقام بیان شده است. حجت‌الاسلام والمسلمین خسروپناه، دبیر شورای عالی انقلاب فرهنگی (۲۳ شهریور در گفت وگو با روزنامه خراسان)، با صحه‌گذاشتن بر آمار نگران‌کننده ۶۰ تا ۷۰ درصدی که از رسانه ملی بهره نمی برند، از تریبون‌شدن برای «یک برش از یک جریان خاص» انتقاد و بر ضرورت بازنگری در الگوی حکمرانی صدا و سیمای کنونی تاکید می کند. تعبیر تلخ و موجز یکی از اعضای مجلس خبرگان رهبری مبنی بر این‌که «قد صداوسیما در حال حاضر کوتاه است»، وجه دیگری از همین ناکارآمدی رویکردی را به تصویر می‌کشد.
در ادبیات ارتباطات، اگر رسانه‌ای نتواند با رویکرد فراگیر از همه جامعه نمایندگی کند، در حقیقت از قامت رسانه فراگیر ملی به یک بولتن حزبی سقوط کرده است. این همان لغزشگاهی است که رهبر انقلاب، آیت ا... سید مجتبی خامنه ای به طور مکرر در پیام هایشان، بر ضرورت تقویت وحدت ملی و پرهیز از دوقطبی‌سازی و خط‌کشی‌های مناقشه‌انگیز تأکید کرده اند.
هنگامی که روسای قوای مجریه و مقننه، متولیان نهاد سیاستگذاری فرهنگی کشور و نخبگان فکری، هم‌صدا نسبت به بحران مرجعیت، ناکارآمدی و ریزش مخاطب در صداوسیما هشدار می‌دهند، اصرار بر وضع موجود دیگر قابل توجیه نیست. صداوسیما زمانی رسانه ملی خواهد بود که آینه تمام‌نمای ملت باشد؛ بازگشت به این مدارِ منطبق بر منافع ملی، نه یک مطالبه جناحی، بلکه ضرورتی حیاتی برای بازسازی سرمایه اجتماعی و صیانت از روان عمومی جامعه است.

یاد

تلنگری به وجدان‌های بیدار در دنیای غرب

مرتضی مکی

نامه سپاه پاسداران انقلاب اسلامی خطاب به مردم آمریکا، روایتی بدون سانسور از اقدام‌های ضدایرانی کاخ‌سفید و ابعاد تجاوز علیه کشورمان است. ما این موضع و ادعا را داریم که میان سیاست‌های زورگویانه حکومت ایالات ‌متحده و شهروندانش فاصله می‌گذاریم و مرگ بر آمریکای ما مرگ بر نظام سلطه است. بخشی از مرقومه، روشنگری در این باره بود. از سویی باید توجه داشت که ما امروز در یک درگیری چندلایه با غرب قرار داریم که بخشی از آن «جنگ روایت‌ها» است. ترامپ مداوم روایت خطی از جمهوری اسلامی ارائه می‌دهد، اینکه تهران به دنبال دستیابی به سلاح هسته‌ای است و من نمی‌گذارم.

هدف توجیه اقدامات تجاوزکارانه پیشین و بسترسازی برای ماجراجویی‌ احتمالی بعدی است. همچنان او با چنین تبلیغاتی، تلاش دارد ایالات‌ متحده را در قامت نیروی ایجادکننده نظم و قواعد بین‌الملل برابر اوباش‌گری ایران جا انداخته و ضمن کسب مشروعیت جهانی، در صحنه داخلی، مردم را پشت سر خود نگه دارد.

مقابله با چنین سناریویی مهم است و مسعود پزشکیان از تریبون سازمان ملل، به بهترین شکل برای خنثی‌سازی روایت ناروای محور غربی – عبری بهره برد. سپاه پاسداران نیز با ارائه مستندات قوی و محکمه‌پسند، چنین رویه‌ای داشته و دست تصمیم‌سازان کاخ‎سفید را رو می‌کند.

اشاره به دروغ نقش افغانستان در حمله به برج‌های دوقلو، دروغ وجود سلاح‌های نامتعارف در عراق و... که همگی جاده ‌صاف‌کن رویکرد تهاجمی واشنگتن بود و نام بردن از ادعای بمب هسته‌ای ایران به عنوان دروغ قرن، نشانه‌های خوبی است. همچنین پیش کشیدن چند پرسش منطقی مانند اینکه اگر ادعای کاخ سفید مبنی بر نگرانی از مسلح ‌شدن ایران به بمب اتم دروغ نیست چرا ترامپ برجام - توافقی که ایران با پنج کشور منعقد کرده و در قبال آن شفاف‌سازی، راستی‌آزمایی و اعمال برخی محدودیت‌ها بر چرخه غنی‌سازی اورانیوم را پذیرفت – را پاره کرد؟، تلنگری به دانشمندان، دانشجویان، اصحاب رسانه و کل حقیقت‌جویان دنیای غرب است.

در مرقومه با طرح پرسش‌های شفاف و سپس پاسخ‌گویی دقیق و با ارائه مستندات محکم، به شهروند غربی تفهیم می‌شود که این کاخ‌سفیدنشینان قلدر هستند که صداقت نداشته و آنجا که منافعشان اقتضا کند حقوق جهانی را بازیچه قرار داده و برای توجیه اقدام‌های به‌کار می‌گیرند و آنجا که نتوانند از این قواعد بهره ببرند آن را دور زده و زیر پا می‌گذارند.

چنین تبیین‌گری وقتی اهمیت می‌یابد که به حقیقت گرفتاری ایالات ‌متحده در باتلاق جنگ خودساخته صهیونیستی توجه داشته باشیم. آن‌ها اکنون از تفسیر به رأی و تغییر قوانین جهانی در مسیر اهداف خود علیه کشورمان ابایی ندارند اما آنچه روشن است این است که جنگی دیگر تاوان بسیار سنگینی برای متجاوز و کل جهانیان خواهد داشت. در چنین فضایی شفاف‌سازی درباره اوضاع موجود و اینکه چگونه واشنگتن و تل‌آویو دنیا را به سمت بحرانی بزرگ می‌کشانند نیازمند ارائه تصویر واقعی است و بیانیه سپاه چنین نیتی دارد.

در نهایت اینکه ما پیش‌تر شاهد انتشار نامه‌هایی توسط رهبر شهید حضرت آیت‌الله سیدعلی خامنه‌ای بودیم که در آن طیف‌های مختلف مردم، از جوانان اروپا و آمریکایی، دانشجویان حامی فلسطین در غرب و بخش‌های دیگر مورد خطاب قرار گرفته و اثرگذاری بالایی داشت. با این حال نامه سپاه پاسداران به عنوان نهاد نظامی از جنبه دیپلماسی عمومی و بازتاب آن در بطن جامعه آمریکا ایده باارزشی است. سپاه اکنون در صف نخست تقابل با پروژه تروریست‌پروری غرب قرار دارد، اما در اوج بی‌انصافی توسط ایالات متحده و اروپا مورد تحریم واقع شده و برچسب‌هایی که لایق خودشان است به این نهاد زده‌اند. نامه مذکور روایتی که غرب درباره ایران در سطح جهان ترویج می‌کند را خنثی کرده و چهره واقعی و درستی از جایگاه و نقش این نهاد مؤثر در بطن جامعه ایرانی ارائه می‌دهد.

یاد

وقتی تغییر نام، تغییر پارادایم را پیشاپیش اعلام می‌کند

از وزارت جنگ تا ابرهوش

ماشاءالله ذراتی

در حوزه زبانشناسی، واژه‌ها صرفا ابزار توصیف واقعیت نیستند، گاه خود به بخشی از سازوکار تولید واقعیت تبدیل می‌شوند. نامگذاری یک نهاد، فناوری یا تهدید، می‌تواند بر ادراک نخبگان، رفتار سازمانی، تخصیص منابع، طراحی سیاست عمومی و حتی تعریف مرزها میان «عادی» و «اضطراری» اثر بگذارد. از این منظر، 2 تغییر واژگانی ترامپ در ایالات متحده، یعنی بازگرداندن عنوان «وزارت جنگ» برای وزارت دفاع در شهریور سال گذشته و صدور فرمان اجرایی جایگزین کردن اصطلاح «ابرهوش» به جای «هوش مصنوعی» در 7 مهر جاری را می‌توان نه 2 اقدام منفرد، بلکه 2 نشانه از یک تحول گفتمانی گسترده‌تر دانست: حرکت از «دفاع» به «تهاجم» در حوزه نظامی و حرکت از «هوش مصنوعی» به «ابرهوش» در حوزه فناوری. البته از نظر حقوقی باید میان «تغییر نام» و «تغییر کامل ساختار قانونی» تفاوت گذاشت. فرمان اجرایی سال گذشته در پنجم سپتامبر ۲۰۲۵، «وزارت جنگ» را به عنوان نام ثانویه برای وزارت دفاع مجاز کرد و در عین حال تصریح کرد ارجاعات قانونی موجود به «وزارت دفاع» همچنان معتبرند و برای تغییر دائم نام، اقدامات قانونی بعد لازم است. بنابراین اهمیت اقدام را باید بیش از آنکه در تغییر حقوقی فوری جست‌وجو کرد، در «پیام راهبردی» و «بازتعریف هویت سازمانی» آن دید. متن فرمان صراحتا از نمایش «قدرت و عزم» و آمادگی برای «جنگیدن و پیروز شدن» سخن می‌گوید؛ معنایی که می‌تواند نشان‌دهنده انتقال تدریجی گفتمان از بازدارندگی به جنگ‌آوری و تجاوز نظامی باشد. همین منطق را می‌توان درباره مفهوم «ابرهوش» نیز به کار گرفت.  فرمان اخیر دولت آمریکا، اصطلاح «Super Intelligence» یا «SI» را جایگزین «Artificial Intelligence» یا «AI» در مکاتبات، ارتباطات عمومی، وبگاه‌ها، گزارش‌ها و اسناد قوه مجریه می‌کند و همزمان از تدوین پیشنهاد قانونی برای تعریف فدرال «ابرهوش» سخن می‌گوید. دولت آمریکا حتی در ارائه خدمات عمومی جدید خود نیز از اصطلاح ابرهوش استفاده کرده و آن را بخشی از معماری تحول دیجیتال دولت معرفی کرده است. بنابراین مساله فقط جایگزینی یک واژه با واژه‌ای دیگر نیست، مساله آن است که چه تصویری از فناوری در ذهن دولت، جامعه و بازار ساخته می‌شود و این تصویر در مرحله بعد چه نوع سیاست‌گذاری و چه نوع نسبت قدرتی را مشروعیت می‌بخشد.
در ادبیات آینده‌پژوهی، این پدیده را می‌توان «ویک سیگنال» یا «نشانک» برای یک تغییر پارادایمی تلقی کرد. وقتی یک دولت از «دفاع» به «جنگ» و از «مصنوعی» به «برتر» حرکت می‌کند، در سطح گفتمانی در حال تغییر نقطه مرجع خود است. در حالت نخست، منطق «دفع تهدید» و «بازدارندگی» برجسته می‌شود، در حالت دوم، «توان تهاجم، پیروزی و برتری» برجستگی می‌یابد. 
در حوزه هوش نیز «هوش مصنوعی» اساسا نامی برای یک فناوری است اما «ابرهوش» حامل نوعی سلسله‌مراتب قدرت است. 
در این صورت، فناوری دیگر صرفا ابزاری برای افزایش توانمندی انسان تلقی نمی‌شود، بلکه به‌تدریج به یک «مرجع بالادست شناختی» تبدیل می‌شود؛ مرجعی که می‌تواند تحلیل کند، پیش‌بینی کند، توصیه بدهد، تصمیم را شکل دهد و در مراحل پیشرفته‌تر، بخشی از تصمیم‌گیری را خودکار کند. اینجا نقطه اتصال مساله هوش مصنوعی با امنیت ملی و امنیت انسانی آشکار می‌شود. 
خطر اصلی الزاما این نیست که ماشین‌ها در آینده به صورت مستقل بر انسان «حکومت» کنند، خطر واقع‌بینانه‌تر آن است که دولت‌ها، شرکت‌های بزرگ فناوری و ساختارهای امنیتی، با ادغام سامانه‌های هوشمند در زیرساخت‌های تصمیم‌گیری، به ظرفیت بی‌سابقه‌ای برای «مشاهده، پیش‌بینی، طبقه‌بندی و اثرگذاری» بر رفتار شهروندان دست پیدا کنند. در چنین وضعیتی، هوش مصنوعی از سطح یک فناوری کاربردی عبور کرده و به بخشی از معماری قدرت تبدیل می‌شود.
از منظر امنیتی، 4 سطح خطر قابل شناسایی است.
سطح نخست، «نظارت هوشمند» است؛ یعنی ترکیب کلان‌داده، دوربین‌ها، تلفن همراه، زیست‌سنجی، تراکنش‌های اقتصادی، شبکه‌های اجتماعی و سوابق دیجیتال برای ایجاد پروفایل‌های رفتاری.
سطح دوم، «پیش‌بینی رفتاری» است؛ یعنی سامانه نه‌تنها بداند فرد چه کرده، بلکه بتواند بر اساس الگوهای داده‌ای احتمال رفتار بعد او را برآورد کند.
سطح سوم، «مهندسی رفتار» است؛ یعنی خروجی‌های الگوریتمی با شخصی‌سازی اطلاعات، رتبه‌بندی محتوا، توصیه‌گرها، تبلیغات سیاسی و مدیریت جریان اطلاعات، محیط ادراکی فرد را شکل دهند.
سطح چهارم، «حکمرانی الگوریتمی» است؛ یعنی تصمیم‌هایی که پیش‌تر توسط انسان و بر اساس قضاوت حقوقی، سیاسی یا اجتماعی گرفته می‌شد، به سامانه‌های خودکار یا نیمه‌خودکار واگذار شود.
اگر این مسیر بدون سازوکارهای شفافیت، پاسخگویی و حفاظت از حریم خصوصی ادامه یابد، امکان سوءاستفاده دولت‌ها افزایش می‌یابد. نکته مهم آن است که سوءاستفاده ضرورتا به معنای سرکوب آشکار نیست، ممکن است به صورت «پدرسالاری دیجیتال»، کنترل پیش‌بینی‌کننده، امتیازدهی شهروندی، محدودسازی دسترسی به خدمات، هدف‌گیری رسانه‌ای و ایجاد خودسانسوری رخ دهد. 
مرز میان «امنیت» و «کنترل» در چنین شرایطی می‌تواند به‌تدریج مبهم شود؛ به‌ویژه هنگامی که امنیت ملی، مبارزه با تروریسم، مقابله با اطلاعات نادرست یا حفاظت از زیرساخت‌های حیاتی به عنوان توجیه به‌کارگیری سامانه‌های گسترده جمع‌آوری و تحلیل داده مطرح شود.
از منظر جنگ شناختی نیز این تحول اهمیت مضاعف دارد. در عصر شبکه‌ای، هدف فقط تصرف سرزمین نیست، هدف، شکل‌دهی به ادراک، تصمیم، ترجیحات و رفتار است. هوش مصنوعی می‌تواند تولید انبوه محتوای اقناعی، شناسایی دقیق گروه‌های هدف، پیش‌بینی واکنش افکار عمومی و اجرای عملیات شناختی شخصی‌سازی‌شده را تسهیل کند. 
در این شرایط، «داده» به منبع قدرت و «مدل» به ابزار اعمال قدرت تبدیل می‌شود. هرچه مدل‌ها درک دقیق‌تری از ترجیحات و آسیب‌پذیری‌های روانی و اجتماعی افراد پیدا کنند، امکان مداخله هدفمند در حوزه شناختی نیز بیشتر خواهد شد. 
تغییر «هوش مصنوعی» به «ابرهوش» البته به خودی‌ خود به معنای سلطه فناوری بر انسان نیست، آنچه از منظر آینده‌پژوهی اهمیت دارد، «همنشینی تغییر زبان با تغییر سیاست، بودجه، فناوری و نهاد» است. هنگامی که تغییر واژگانی با توسعه قابلیت‌های فناورانه، گسترش اختیارات اجرایی، ادغام سامانه‌های هوشمند در خدمات عمومی و امنیتی و کاهش موانع نظارتی همراه شود، آنگاه واژه جدید می‌تواند به بخشی از مسیر تغییر نهادی تبدیل شود. 
حتی نهادهای فنی آمریکا نیز پذیرفته‌اند توسعه هوش مصنوعی باید با مدیریت ریسک‌های مؤثر بر افراد، سازمان‌ها و جامعه همراه باشد. مؤسسه ملی استاندارد و فناوری آمریکا در چارچوب مدیریت ریسک هوش مصنوعی خود بر قابلیت اعتماد، امنیت، تاب‌آوری، پاسخگویی، شفافیت، توضیح‌پذیری، حریم خصوصی و مدیریت سوگیری تأکید کرده است. همین مساله نشان می‌دهد چالش اصلی صرفا «قدرت هوش» نیست، بلکه «نحوه حکمرانی بر قدرت هوش» است. 
از این منظر، می‌توان یک سناریوی آینده‌پژوهانه را ترسیم کرد: در گام نخست، «ابرهوش» به عنوان یک تعبیر مثبت و پیشرفت‌گرا جا می‌افتد، در گام دوم، این تعبیر به مبنای گسترش سرمایه‌گذاری و ادغام سامانه‌های هوشمند در دولت تبدیل می‌شود، در گام سوم، خدمات و تصمیمات روزمره به زیرساخت‌های هوشمند وابسته می‌شود و در گام چهارم، انباشت داده، توان پیش‌بینی و خودکارسازی تصمیمات می‌تواند به تمرکز بی‌سابقه قدرت در دست دولت‌ها و شرکت‌های دارنده زیرساخت‌های محاسباتی منجر شود. 
در این سناریو، مساله «سلطه هوش مصنوعی» نه از طریق شورش ماشین‌ها، بلکه از طریق «عادی‌سازی وابستگی انسان به سامانه‌های هوشمند» رخ می‌دهد. 
بنابراین هم‌ترازی میان «وزارت جنگ» و «ابرهوش» را باید در سطح عمیق‌تری دنبال کرد: هر دو مفهوم، ظرفیت تبدیل یک قابلیت به «منطق مسلط» را دارند. همان‌گونه که تغییر نام وزارت دفاع می‌تواند گفتمان سازمانی را از بازدارندگی به سمت تهاجم و جنگ‌آوری متمایل کند - که کرد - تغییر نام هوش مصنوعی نیز می‌تواند ذهنیت سیاست‌گذار را از «فناوری مورد استفاده انسان» به «مرجع برتر برای حل مساله و تصمیم‌سازی» منتقل کند. در وضعیت دوم، مخاطره اصلی آن است که انسان به‌تدریج از «فاعل تصمیم» به «موضوع تصمیم» تبدیل شود.
از این منظر، مهم‌ترین پرسش راهبردی برای آینده این نیست که آیا «ابرهوش» واقعا از «هوش مصنوعی» برتر خواهد بود یا نه، پرسش اصلی این است: «چه کسی، با چه قواعدی، بر چه داده‌هایی، با چه سطحی از پاسخگویی و برای چه هدفی، این هوش را به کار خواهد گرفت؟» پاسخ به همین پرسش تعیین می‌کند «ابرهوش» به ابزاری برای ارتقای توان انسان تبدیل شود یا به زیرساختی برای تمرکز قدرت، نظارت گسترده و مهندسی رفتار.
از همین رو، تغییر واژه‌ها را باید همچون سیگنال‌های زودهنگام در نظام آینده رصد کرد. «وزارت جنگ» و «ابرهوش» شاید در ظاهر صرفا 2 تغییر نام باشند اما در سطح گفتمان راهبردی، هر دو می‌توانند حامل یک پیام مشترک باشند: گذار از منطق «دفاع و ابزار» به منطق «برتری و قدرت». 
اگر این تغییر گفتمانی با تغییر نهادی و فناورانه هم‌افزا شود، آینده نه فقط شاهد هوشمندتر شدن فناوری، بلکه شاهد هوشمندتر شدن سازوکارهای قدرت خواهد بود و این دقیقا همان نقطه‌ای است که امنیت ملی، امنیت انسانی، آزادی فردی و آینده حکمرانی به یک مساله واحد تبدیل می‌شود.
در نهایت، شاید مساله فقط این نباشد که شرکت‌های بزرگ هوش مصنوعی تا کجا می‌توانند هوشمندی ماشین را افزایش دهند، پرسش بنیادین‌تر آن است که این شرکت‌ها دقیقا در پی ساختن چه نوع آینده‌ای برای انسان هستند و چه میزان از آن آینده را عملا خود انسان انتخاب کرده است. 
اگر توسعه «ابرهوش» با انباشت بی‌سابقه داده، گسترش نظارت، وابستگی روزافزون انسان به الگوریتم‌ها و تمرکز قدرت شناختی در دست تعداد محدودی از دولت‌ها و شرکت‌های فناور همراه شود، دیگر نمی‌توان با اطمینان پذیرفت هدف نهایی صرفا تسهیل زندگی انسان است. آیا ممکن است پشت ادبیات فریبنده پیشرفت، بهره‌وری و نجات بشر، پروژه‌ای برای ایجاد انسانی هرچه وابسته‌تر، قابل پیش‌بینی‌تر و قابل‌کنترل‌تر در حال شکل‌گیری باشد؟
آیا رؤیای «ابرهوش» در صورت فقدان مهارهای اخلاقی و حقوقی، به کابوس «انسان زیردست» منتهی نخواهد شد؟ شاید تاریخ آینده نشان دهد نقطه خطرناک، لحظه‌ای نیست که ماشین از انسان باهوش‌تر می‌شود، بلکه لحظه‌ای است که انسان به برتری ماشین عادت و اختیار خود را داوطلبانه به آن واگذار می‌کند. 
در چنین سناریویی، واکنش ممکن است نه سکوت و انقیاد، بلکه نوعی «شورش انسانیت» علیه سلطه الگوریتمی باشد؛ مقاومتی برای بازپس‌گیری حق انسان بر تصمیم، اراده، حریم خصوصی و آینده خویش. 
بنابراین هنوز باید با دیده تردید به وعده‌های شوم کسانی نگریست که مدعی‌اند می‌توانند آینده بشر را با ساختن هوشی فراتر از انسان «نجات» دهند، زیرا پرسش اصلی همچنان بی‌پاسخ است: چه تضمینی وجود دارد سازندگان «ابرهوش» یا «هوش برتر»، در نهایت سازندگان «ابربردگی» یا «بردگی برتر» نباشند؟!

نظرات بینندگان
captcha
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات