صبح صادق >>  صفحه آخر >> یادداشت
تاریخ انتشار : ۰۹ تير ۱۴۰۵ - ۰۱:۰۱  ، 
شناسه خبر : ۳۹۳۱۳۴

این همه ماجرا نبود

احمدرضا روحانی

انگار هرکدام از «رضا»‌های کوچک قصه‌ای دارند و سر و سری با امام رضا (ع). این را وقتی فهمیدم که پای قبر سفید و کوچک «رضا» زانو زدم و به تصویر معصومانه‌اش روی قبر چشم دوختم و بی‌آنکه تلاشی کنم، خودش من را پای قصه زندگی‌اش نشاند.

ـ بعد از دختر دومم از امام رضا (ع) یه پسر خواستیم. نذر هم کردیم اگه قسمت‌مون شد اسمش رو «رضا» بگذاریم. امام رضا (ع) هم بهمون نگاه کرد و سال بعدش مو‌های رضای چهل‌روزم رو تو حرم کوتاه کردیم. همون مشهد هم عقیقه انجام دادیم.

این را مادرش برایم گفت؛ یکی از آن مادر‌های جوانی که آرامشش عجیب بود. یکی از همان‌هایی که از جگرگوشه زیر خاکش می‌گوید و حتی صدایش نمی‌لرزد و یکی از همان‌هایی که باید با زور و چند بار سؤال و جواب از زیر زبانش بکشم که هم‌وزن مو‌های نوزاد، گوشواره‌اش را به حرم امام رضا (ع) هدیه کرده است. طبیعی بود که در برابر چنین آرامش و صلابتی، زبانم قفل شود و دو گوش اضافه هم برای شنیدن قرض کنم. مادر هم که اشتیاقم برای شنیدن را دید، ادامه داد: «رضا تو ماه رمضان به دنیا اومد، تو ماه رمضان هم به شهادت رسید. به حساب قمری ۸ سال و ۸ روزش بود که شهید شد. آقا خودش داد، خودش هم گرفت. مگه پدر و مادر جز عاقبت‌به‌خیری برای فرزندشون چی از خدا می‌خوان؟»

پرسیدم: «همیشه این‌قدر آرام هستین؟» گفت: «اینجا که می‌آم آروم می‌شم... از روز حادثه وسایلم رو جمع کردم و رفتم خونه مادرم. طاقتش رو ندارم برگردم توی اون خونه. به شوهرم هم گفتم یه جای دیگه پیدا کنه و دیگه هیچ‌وقت برنگردیم اونجا. تو خونه مادرم که هستم به خاطر زهرا و مریم و زینب چیزی بروز نمی‌دم، ولی انگار یه چیزی گم کردم. انگار یه چیزی دور و بَرَم کمه. منتظرم یه صدای پسرونه صدام بزنه و بگه مامان! و من با عمق وجود بگویم: جانم...»

یکسره سکوت بودم و غرق در حالات این مادر؛ مادری که بر خلاف ظاهر آرامش، در دریا‌هایی از غم‌ها غوطه‌ور بود. اما اینها تمام ماجرا نبود و انگار او چیز‌های بیشتری برای گفتن داشت. مادر از یکی از همکاران پدر رضا به نام «عباس سالاری» گفت؛ کسی که به دلیل شرایط شغلی تا چند هفته بعد از شهادت رضا نتوانسته بود به پدر رضا سر بزند و حتی تماس بگیرد. وقتی هم برای چند ساعت به مرخصی آمده بود، در یک تماس کوتاه گفته بود سلام من رو به رضا برسون. بگو دست ما رو هم بگیره. ان‌شاءالله هفته آینده می‌آم پیشت. اما آن هفته بعد برای عباس سالاری هیچ‌وقت نیامد و فردای همان روز به همراه سه نفر دیگر به شهادت رسید. خادمان شهدا برای تشییع پیکر آنها چهار تابوت برده بودند و بی‌آنکه خودشان بدانند، عباس سالاری را در همان تابوتی خوابانده بودند که رویش با ماژیک نوشته شده بود: «شهید رضا بارانی»؛ همان تابوتی که قبلاً رضا در آن آرمیده بود. مادر اینها را که گفت با لبخندی محو اضافه کرد: «انگار رضا به استقبال مهمانش رفته بود...» نمی‌دانم از کجا این سؤال ناشیانه به ذهنم رسید، ولی پرسیدم: «تا چند شب دیگه می‌آین اینجا؟» لبخند زد و به فکر فرو رفت. انگار سؤالی پرسیده بودم که هیچ‌وقت به آن فکر نکرده بود. گفت: «ان‌شاءالله ایران در جنگ پیروز می‌شه و همین‌جا جشن پیروزی کشورمون رو می‌گیریم.»

سوت پیشینه

خاطره کشکولی

داد می‌کشید و با فریاد کلمات بی‌ادبانه نثارش می‌کرد. با اینکه جثه‌اش کوچک و نحیف بود، دست انداخت یقهٔ طرف را گرفت و چند سانت از زمین بلندش کرد. مدیریت فعلی مجتمع بود که دست‌هایش آویزان دو طرف بدن و چشم توی چشم همان مرد ریزجثه بود. مثلاً جلسه مذاکره و رأی‌گیری برای تعیین مدیریت جدید مجتمع بود. چند نفر زن و مرد جمع شده بودند تا گلی به سر مجتمع بزنند. مدیریت فعلی در کار فرهنگی نمره‌اش صفر است. مراسمات مذهبی هیچ، مراسمات ملی هم بخاری ازش بلند نمی‌شود. رسیدگی به امور ساختمان‌ها و ضعف‌هایش بماند. شنیده بودم مرد بی‌ادب ریز جثه قصد نامزدی مدیریت را دارد. یک سلطنت‌طلب تمام‌عیار است و نقل دهانش توی هر اتفاقی «کار خودشان است» و همیشه توی نگاهش ایران کشوری خراب شده است. هم دلم می‌خواست مدیریت جدید شود و هم از رأی آوردنش حس خوبی نداشتم. چه رأی‌گیری و تصمیم‌گیری خنده‌داری؛ بدون ارائهٔ برنامه، فقط دو تا نامزد، آن هم با آن عقبه غیرقابل‌قبول. حضور اکثریت ساکنین را هم که نداشت. هر بار از مدیریت قبلی ریز حساب کار‌های مجتمع را می‌خواستند، می‌گفت باید حسابدار و آدم وارد باشید وگرنه سر در نمی‌آورید. یا اگر خیلی آدم پیگیری بود، حواله می‌داد برو نگهبانی، حساب‌ها را ببین و بعد هم هیچ. خب آدم حسابی چرا کاری می‌کنی جماعت را به خودت مظنون کنی؟ صاف و شفاف بیا بگو. هنوز از توی تراس نگاه‌شان می‌کردم که صدا‌ها کم شد و یک عده رفتند. بعد از یک ساعت طبق معمول هر روز با سیدطا‌ها برای بازی به محوطه رفتیم. خانم مسنی که طا‌ها «بی‌بی» صدایش می‌کند، از اول جلسه بیرون نشسته بود و طبق عادت هر روزش زودتر از همه تکیه به ستون چراغ زیر بلوک‌شان داده بود. نزدیک که شدیم، به رسم هر روزش جواب سلام سیدطا‌ها را با «سلام سید خدا» و بوسیدن پشت دستش داد. اشاره کرد کنارش نشستم. بی‌بی به خاطر زاویه دید، مکان نشستنش و قدرت کنجکاوی‌اش مشرف به کل بلوک‌هاست و خبر‌ها را دست‌اول دارد. همین که نشستم، بدون پرسش من گفت: «بازم مدیر قبلی موند، اما بهتر از اینم می‌شد. انگار آدم با عرضه‌تری جلو نیومده. البته اینجا فقط بلدن شبا سروصدا کنن، یادتِه که؟»با سر تأکید کردم. فقط بلدن بگن مملکت ایطو، مرگ به‌ای مرگ به او. اینم یه مملکته. اگر بلدید پاشید نومزد بشید. اونا هم که کار بلدن، نمی‌دونم چرا پا پیش نذاشتن؟ هنوز چند نفر از جلسهٔ رأی‌گیری مانده بود. اشاره کردم به موفرفری.ـ این چطور؟ اینکه قبلاً خیلی ایده می‌داد که اگر بودم این کار رو می‌کردم، رأی نیاورد؟بی‌بی دستش را بلند کرد و کف دستش را به سمتش گرفت و با یک «اوم»، انگار از آن دور خوابانده باشد کف کله موفرفری گفت: «نرفته سوت پیشینه بگیره، الانم دعوا سر همین بود. شوهرش می‌گفت مگه نماینده مجلسه سوت پیشینه می‌خواین؟»هر دو سکوت کردیم و خیره شدیم به زمین. تسبیح چوبی‌اش را یک حرکت داد و چند صلوات فرستاد.ـ می‌دونی دختروم، یا از ترسش نرفته بگیره یا گرفته و بد اومده. حقشم بوده، مگه یادت رفته اون شب چطو کل می‌کشید؟بغض و اشک حمله کردند توی گلو و چشمم.ـ مگه می‌شه یادم بره، سوختیم بی‌بی، سوختیم. بی‌بی تنها فرد مجتمع بود که یک روز بعد از من تا چهلم آقا روی تراسش بیرق سیاه زد. سیدطا‌ها دستم را کشید به سمت تاب و سرسره. از جایم بلند شدم و توی کشیده شدنم به سمت زمین بازی از بی‌بی پرسیدم: «حالا سر چی دست‌به‌یقه بودن؟ الان که دوره دعوا گذشته، همه جا بحث مذاکره و تفاهم شده...»بی‌بی دست کشید سمت همان چند نفر باقی‌مانده: «شوهر‌ای زنو میگه نباید سوت پیشینه بخواین، ما سال‌های اینجاییم، مالکیم.»زور سیدطا‌ها زیاد بود و وسط حرف‌های‌مان مرا برد و توی همان حالت کشیده شدن با گفتن یک «فعلاً» از بی‌بی جدا شدم. همان‌طور که دستم را می‌کشید و می‌برد با خودم گفتم: چی می‌گی؟ وسط مذاکره دست‌به‌یقه می‌شن، حمله می‌کنن و خون مظلوم می‌ریزن و سال‌هاس که ساکن این منطقه هستن. به قول بی‌بی سوت پیشینه‌شونم همش داره بد میاد و بقیهٔ حرفم را به زبان آوردم: علی‌الاصول با آن سوءپیشینه، توبه گرگ مرگ است.