صبح صادق >>  صفحه اول >> یادداشت
تاریخ انتشار : ۰۹ تير ۱۴۰۵ - ۰۱:۰۵  ، 
شناسه خبر : ۳۹۳۱۳۵

در سال ۶۰ که آن حادثه کذایی (ترور) برای بنده اتفاق افتاد در مسجد ابوذر، خب بیهوش شدم. بعد من را بلند کرده بودند و در حینی که من را از داخل مسجد می‌بردند به طرف ماشین، دو بار سه بار به هوش آمدم و دوباره از هوش رفتم.

در این دو سه باری که به هوش آمدم، یک بار احساس کردم که این لحظه آخر است، یعنی کاملاً احساس کردم که لحظه مرگ است. ناگهان همه زندگی گذشته در مقابل چشمم مجسم شد. با خودم فکر کردم که خب، حالا چه دارم برای عرضه کردن؟ هرچه فکر کردم، دیدم همه‌اش قابل مناقشه است. خب مبارزه کردیم، زندان رفتیم، کتک خوردیم، درس دادیم، زحمت کشیدیم در آن لحظه دیدم همه اینها را می‌شود با من مناقشه کنند؛ و بگویند در فلان قضیه ممکن است یک نیّت غیر الهی مخلوط این نیت شما شده؛ هیچی؛ از بین رفت!

ناگهان احساس کردم که بین زمین و آسمان معلقم، مثل آدمی که اصلاً به هیچ‌جا دستش بند نیست.

گفتم پروردگارا! وضع من این‌جوری است، می‌بینی دیگر، من ظاهراً هیچ‌چیز ندارم؛ آن‌طور که حساب می‌کنم می‌بینم هیچ‌چیز دستم نیست، یک‌جوری مگر خودت رحم کنی. سعی کنیم از موقعیت‌ها استفاده کنیم.

روایت رهبر شهید انقلاب از حادثه ترور ایشان

در ششم تیرماه سال ۱۳۶۰