برای نماز جماعت همیشه سر وقت در مسجد حاضر بودم. شاید در طول مدت امامت جماعت من، مواردی را که دیر به نماز رسیدهام بتوانم بشمارم؛ دو یا سه بار اتفاق افتاده است، و الا همیشه قبل از وقت، قبل از اذان، قبل از غروب داخل مسجد بودم.
روی سجاده مینشستم رو به مردم. این هم از کارهایی بود که من در مشهد باب کردم. آقایان بعد اذان میآمدند، مردم به آنها سلام میکردند، روی سجادهشان مینشستند، نمازشان را میخواندند و میرفتند! یک چند نفر هم میآمدند مسئله میپرسیدند. بنده عکس این را باب کردم. وقتی وارد مسجد میشدم، گاهی هیچکس در مسجد نبود. روی سجاده مینشستم رو به طرف مسجد پشت به محراب، بعد افراد میآمدند، مینشستند و حرف میزدیم، مسئله میپرسیدند، گاه حتی احوالپرسی میکردیم، گاهی یکی لطیفه میگفت، گاهی کسی شکایتی میکرد، اینها. بعد تازه وقت اذان میشد و اذان را میگفتند. بعد از نماز هم که غالباً صحبت میکردند.
خاطرهای از زبان رهبر شهید