تولد همسرم ۱۹ فروردین بود. پارسال که آخرین تولدش بود، بهمحض اینکه نزدیک آمدنش شد، چراغها را خاموش کردم، شمع روشن کردم. وقتی به پشت در رسید، بلند گفتم: برق نداریم. بچهها هم با خنده میگفتند: بابا برق نداریم، بیا داخل. همین که محمود وارد خانه شد، بچهها چراغ را روشن کردند. میخواستم محمود را سورپرایز کنم، اما او من را سورپرایز کرد. چند شاخه گل رز پشتش قایم کرده بود تا به ما بدهد.
زمانی که میخواست شمع را فوت کند، دخترم فیلم میگرفت. من یکدفعه گفتم: نه فوت نکن، باید آرزو کنی. زیر لب چیزی گفت و دستش را به نشانه آمین بلند کرد. همانجا متوجه شدم شهادتش را از خدا میخواهد. گفتم: یک آرزوی دنیایی هم بکن. بلند گفت: انشاءالله خدا همه شما را برای من نگه دارد. خودم هم روز پاسدار برایش پیام دادم و نوشتم: انشاءالله عاقبتت با شهادت باشد. فکرش را هم نمیکردم که این آخرین تولدش باشد. آرزو میکردم شهید شود؛ ولی نه در جوانی.
خاطرم هست سحر روز ۱۰ اسفند بود که خبر شهادت حضرت آقا را شنیدم. خیلی بیتاب شدم. تماس گرفتم با پدرم که دنبالم بیاید. از آن روز منزل پدرم بودم. چند روز بعد داییام زنگ زد و به پدرم گفت: بیا پایین. همه روزه بودیم و استراحت میکردیم، دلشوره گرفتم که نکند برای محمود اتفاقی افتاده باشد. بعد پدرم به گوشی مادرم زنگ زد. خودم جواب دادم. پدرم جا خورد. مکثی کرد و گفت: به مادرت بگو اگر برای افطار چیزی لازم دارد بیاید پایین. مادرم هم رفت. زنگ در را که زدند، مادر و پدر و داییام آمدند.
دایی شروع کرد صحبت از خانواده شهدایی که برای تشییعشان رفتند. همان لحظه تلفن من زنگ خورد. داییام گوشی را از دست من گرفت و اجازه نداد جواب بدهم. همان جا بود که یقین پیدا کردم عزیز دلم به شهادت رسیده است. آن لحظه دنیا سر من خراب شد. به هزار چیز فکر میکردم. به اینکه من ۶ روز است که ندیدمش، ۵ روز است صدایش را نشنیدهام. چرا درست خداحافظی نکردیم. اگر دو روز مأموریت میرفت، هزار بار خداحافظی میکردم. میگفتم: هنوز نرفتی دلم برایت تنگ شده است. حالا نمیدانم چند روز دیگر زندهام و عزیزم را نمیبینم.
به نقل از همسر شهید
محمود سالک قدیمی
ــــــــــــــ
شهید محمود سالک قدیمی از شهدای هوافضای کشورمان است. شهدایی که در عین گمنامی پای لانچر به شهادت رسیدند.