محمد ایمانی
1) اگر صلح و همزیستی، نشانه «تفاهم» است، جنگ، از «تخاصم» حکایت میکند. معنای تحمیل جنگ به یک ملت، تحمیل است و نه تفاهم. در چنین موقعیتی نمیتوان ادعای تفاهم با متجاوز را داشت. تفاهم بر سر چه چیزی؟ بله، حتماً باید به جنگ پایان داد، اما جنگ تحمیلی با بلند کردن پرچم سفید متوقف نمیشود. تنها چاره، مقاومت تا سرحدّ مأیوس کردن و عقب راندن دشمن است.
۲) جنگ تحمیلی اخیر، به سرانجامی که متجاوزان میخواستند، نرسید. قرار بود «جنگ تفریحی چند روزه» (نهایتاً چهار تا شش هفتهای) باشد، زود تمام شود و دونالد ترامپ را «فاتحترین زمامدار تاریخ آمریکا» کند. کسی که پس از غارت معادن اوکراین و تسخیر ونزوئلا، ایران را به زانو درآورده و منابع و معادنش را غارت میکند. اما در هفتمین ماه جنگ، این اتفاقنظر در دنیا پدید آمده که ایران، با تابآوری و قدرتنمایی خیرهکنندهاش، پیروز میدان بوده است.
۳) ترامپ و وزیر جنگ او، بالغ بر سی بار ادعا کردهاند که تمام یا ۹۵ درصد توان نظامی ایران را نابود کردهاند. سند هم دارند؛ عقب کشیدن نیروها تا اردن و اسرائیل و اقیانوس هند! در همین حال، شبکه الجزیره دیروز گزارش داد: «ایران در آخرین حملات به ناوهای آمریکا، دست به تشدید تنش حسابشده زد. ایرانیها نه دو ناو معمولی، بلکه یک ناوشکن موشکی و یک ناو هواپیمابر را هدف قرار دادند که ستون فقرات جنگ است. این حملات موفق میتواند بحثهایی را در آمریکا درباره اینکه آیا باید جنگ ادامه پیدا کند یا نه، به راه بیندازد». همزمان با تحلیل نیویورکتایمز مبنی بر اینکه «ایران پس از ۶ ماه جنگ اعتمادبهنفس بیشتری پیدا کرده است»، نظرسنجی اکونومیست/یوگاو نشان میدهد: «۵۷ درصد آمریکاییها، جنگ با ایران را تصمیمی اشتباه، و فقط ۲۵ درصد، درست میدانند».
۴) ژنرال دیوید پترائوس (فرمانده سابق سنتکام و رئیس اسبق سیا) دیروز اذعان کرد: «رویای فروپاشی حکومت شکست خورد. مهمترین واقعیت این است که هیچ شکافی در ساختار نیروهای نظامی و امنیتی ایران ندیدهایم و هیچ مسئولی هم جدا نشده. امید داشتیم میان نهادهای نظامی شکاف ایجاد شود، اما اتفاق نیفتاد و یک میلیون نیروی مسلح همچنان منسجم هستند. راهبرد استقرار پایگاه دیگر کارآیی گذشته را ندارد؛ ایران با توسعه پهپادهای پیشرفته و موشکهای دوربرد، معادلات نظامی را تغییر داده است. پایگاههای آمریکا در خلیج فارس دیگر قابل استفاده نیستند». شش ماه قبل هم، ژنرال مکنزی، فرمانده پیشین سنتکام گفته بود: «دنیا و حتی من فکر نمیکردیم ایران در مقابل تمام توان آمریکا و اسرائیل و پس از ترور آیتالله بتواند بیش از ۲ روز دوام بیاورد. بیش از ۵۰ سال زحمت کشیده شد تا پایگاههای سنتکام در خاورمیانه تقویت شود و همگی از بین رفته است. اکنون برخلاف نقشه ما، دنیا چیز دیگری را مشاهده میکند. ترامپ تصویر امریکا را در دنیا - دارایی که برای آن خیلی هزینه شده بود- بر باد داد».
۵) دشمنی که از نیروی نظامی شجاع و پرتوان ما سیلی خورد، در اصل از دو رکن مهم و به عبارت دقیقتر، از یک هویت واحد سیلی خورد؛ پیوند رهبری و مردم. رهبر شهید انقلاب، سالها برای چنین روزهای دشواری مهندسی کرده بود. به نیروهای نظامی، جرئت تولید قدرت بخشیده بود، در حالی که برخی سیاستمدارانِ نفوذزده، ادعا میکردند باید بودجه نظامی را صرف توسعه کرد و توانمندیهای دفاعی را در مذاکره به حراج گذاشت. رهبر انقلاب در عین حال به تقویت ساخت اجتماعی و سیاسی و اقتصادی اهتمام داشت و همدلی و تابآوری ملی را قوت بخشید. دشمنان، او را سیاستمدار حکیمی یافتند که دائماً در حال تقویت زیرساختهای اقتدار و پیشرفت کشور بوده است. چنانکه آسوشیتدپرس نوشت: «آیتالله خامنهای، در طول بیش از سه دهه رهبری، ایران را به یک قدرت منطقهای و استراتژیک تبدیل کرد».
۶) این تکاپوی تحسینبرانگیز، با شهادت مظلومانه رهبر انقلاب به پایان نرسید. بلکه همان شهادت شجاعانه، دریای شور و شعور و حماسهآفرینی ملت ایران را به حرکت درآورد. هدف کانونی حمله دشمن، وارد کردن شوک به مردم و نظام و از پا درآوردن ایران بود. اما ایران نهتنها در اثر شوک سنگین جنایت از پا نیفتاد، بلکه بر پا خاست. اینجا، نقطه آغاز کمانه کردن فشار جنگ و سرشکستگی حیرتانگیز دو شرور جهانی (آمریکا و رژیم صهیونیستی) بود. دشمن تحقیرشده پس از معکوس شدن شوک، مجبور بود درباره علت شکست خود بیندیشد. وقتی نقطه قوت ایران در جنگ، همدلی امت و امام است، دشمن طبیعتاً همین نقطه پیوند را هدف میگیرد تا صدای واحد را تبدیل به چنددستگی کند. اما دشمن در میان ملت ایران منفور است و دعوتش به تفرقه، با انسجام بیشتر پاسخ داده میشود. نیرنگ او زمانی میتواند مؤثر باشد که عناصری در داخل، با زبان فارسی، مقاومت و تابآوری ملی را به اسم «عقلانیت و صلحطلبی شرافتمندانه و پایان عزتمندانه جنگ»(!)
زیر سؤال ببرند، در اوج تهدیدها، خواستار توقف (یکطرفه) جنگ شوند و وحدت و همدلی با محوریت ولایت و امامت را بشکنند.
۷) این همان خیانتی است که امثال اشعث بن قیس با ادعای صلح و مذاکره و ضرورت توقف جنگ مرتکب شدند، در لشکر امیرمؤمنان (ع) شکاف انداختند و فتنه خوارج را برساختند. نهتنها جنگ مغلوبه شد، بلکه امام را مجبور کردند به جای تعقیب لشکر شام، با شورشیان بازیخورده دشمن بجنگد. ادعای اشعث، مصلحتاندیشی و صلحطلبی بود، اما امام درباره شخصیت فرومایه او فرمود: «إِنَّ امْرَأً دَلَّ عَلَى قَوْمِهِ السَّيْفَ وَ سَاقَ إِلَيْهِمُ الْحَتْفَ لَحَرِيٌّ أَنْ يَمْقُتَهُ الْأَقْرَبُ وَ لَا يَأْمَنَهُ الْأَبْعَدُ. مردی که شمشیر دشمن را به سوی قوم خود دلالت و راهنمایی كند و مرگ را به سوی آنان کشاند، سزاوار است خویشاوندان و نزدیکان، او را دشمن دارند و دیگران از شر او ایمن نباشند». (خطبه ۱۹ نهجالبلاغه)
۸) ادعای صلحطلبی و تلاش برای پایان جنگ، در تناقض کامل با کمکاری و سوءمدیریت، یا اظهار ضعف و نداری و «نمیشود» و «نمیتوانیم» است. دلیل عمده جرئت دشمن به خیانت در وسط مذاکرات، همین ادبیات ضعف و ناتوانی در کنار عدم رازداری و ندیدن توانمندیهاست. امام صادق علیهالسلام در تفسیر آیه «وَ يَقْتُلُونَ الْأَنْبِيَاءَ بِغَيْرِ حَقٍّ» (و پیامبران را به ناحق میکشتند)، فرمود: «اما وَاللَّهِ ما قَتَلُوهُمْ بِاَسْيافِهِمْ وَ لكِنْ اَذاعُوا سِرَّهُمْ وَ اَفْشَوْا عَلَيْهِمْ فَقُتِلُوا؛ به خدا سوگند آنان را با شمشیرهایشان نکشتند، بلکه اسرارشان را فاش کردند و سبب قتل آنان شدند». همچنین، امام رضا علیهالسلام فرموده است: «بر شما باد رازپوشی در امور دین و دنیا. روایت شده که «افشا کردن، کفر است» و «کسی که افشای اسرار کند، با قاتل شریک است».
۹) اظهار ضعف، غیرعقلانیترین رفتار در هر جنگی است. محل اشکال در موضوع اظهار ضعف، فقط عدم رازداری نیست. حتی اگر پای اسرار در میان باشد، باز هم نباید اظهار ضعف کرد. اظهار بیتابی و ناتوانی در برابر فشار، بزرگترین کمک به دشمن است. ریچارد نفیو (از معماران تحریمهای فلجکننده) در کتاب «هنر تحریمها»، شکستن «استقامت» را مهمترین هدف تحریم میخواند و مینویسد: «بهترین تعریف استقامت، قاطعیت روحی برای انکار پیروزی کشور تحریمکننده و ادامه دادن مسیر خود است. رصد استقامت کشورها، نمایانگر اولویتها و نقاط ضعف برنامه مقاومتی دولتها در مقابل تحریم است. آمریکا برای دستیابی به این تصویر، از اولویتهای بودجهای، نگرشهای مردمی، اسناد راهبردی و سخنرانی سران کشور هدف بهره میبرد. وقتی یک کشور اعتراف میکند که مشکل تحریم دارد، تقریباً نیمی از کار انجام شده. اساساً این نوع اعتراف، دشواریهای خاصی برای هر دولت دارد، چراکه به دشمنانش نشان میدهد آسیبپذیریهایی که دنبالش بودند، کاملاً نمود پیدا کرده است».
۱۰) رهبر گرانقدر انقلاب (حفظه الله تعالی)، ۱۰ روز قبل به مناسبت هفته دولت تأکید کردند: «یکی از امور ضروری برای دستیابی به «ایران هرچه قویتر»، علاوه بر تلاش شبانهروزی و ابتکار مستمر، روایت قدرت و قوّت ایران و ملّت عزیز آن میباشد. ضعف و نقص و کمبود، نیازمند روایت و برجستهسازی نیست؛ بلکه نیازمند برنامهریزی و اقدام برای رفع و حلِّ مشکل است. گاه بیان صادقانه ضعفهای خود در وقتی که دشمن به روحیّه نیاز دارد، کمک بزرگی به اوست... بلی، هرگاه شنونده این بیانهای صادقانه تنها مردم و دلسوزان ما باشند، اِشکال تقلیل مییابد. امّا قوّت و قدرت و نقاط مثبت بهموجب آموزه قرآنیِ «و امّا بِنِعمَة ربِّکَ فَحَدِّث» نیازمند روایت و برجستهسازی است... بیتردید هر سخن ناامیدکننده و تضعیفکننده انگیزههای ملّی و هر نوع دوگانهسازی موهوم از قبیل جنگ یا مذاکره، وفاق یا تندروی، سازش یا جنگطلبی که در گذشته به مردم عزیزمان خسارتهایی وارد ساخته، از این پس هم میتواند همان تأثیر را بهجا بگذارد. لذا قاطعانه اعلام میکنم که ارتکاب هر آنچه بهضرر انسجام اجتماعی باشد، ممنوع است».
۱۱) رهبر شهید انقلاب هم ۱۲ شهریور ۱۳۹۵، ضمن بازخوانی تاریخ، تذکر دادند: «جنگ تحمیلی بهخاطر این اتّفاق افتاد که دشمن در ما احساس ضعف کرد. اگر دشمن بعثی و محرّکینش خاطرجمع نبودند که سرِ چند روز به تهران خواهند رسید -آنها اینجوری فکر میکردند- این جنگ انجام نمیگرفت؛ آنها در ما احساس ضعف کردند. احساس ضعف شما، موجب تشویق دشمن به حمله است؛ این یک قاعده کلّی است. اگر میخواهید دشمن را از تهاجم منصرف کنید، سعی کنید اظهار ضعف نکنید. نمیگویم به دروغ بگوییم قوی هستیم، میگویم قوّت خودمان را آشکار کنیم. ما نقاط قوّت زیادی داریم، این نقاط قوّت را آشکار کنیم. اشتباه بزرگ بعضی از ماها در چالش اقتصادی بزرگی که امروز کشور دچار آن است، این بود که اظهار ضعف شد؛ دشمن دید اینجا جایی است که میشود فشار آورد، فشار را زیاد کردند؛ [طوری که] از یک نفر [وزیر خارجه وقت فرانسه] در مصاحبه بپرسند که این رزمایشی که شما دارید فلانجا میکنید و درعینحال مذاکره میکنید، ایرانیها از این رزمایش ناراحت نشوند که به مذاکرات اقتصادی ضربه بخورد؟! او رویش بشود و خجالت نکشد از اینکه بگوید «نه آقا، تأثیری ندارد؛ ایرانیها اینقدر احتیاج به این مذاکرات دارند که امثال این رزمایش ضرری به مذاکره ما نمیزند»! این اظهار ضعف در مقابل دشمن نباید بشود».
۱۲) جنگ چه زمانی تمام میشود؟ آیا دوباره جنگ میشود؟ با این پرسشها میشود به دو شکل مواجهه شد؛ یکی تحلیل منفعلانه صرف، که اختیار آغاز و پایان جنگ را دست دشمن میپندارد. و دیگری، تصمیم و اهتمام، علاوه بر تحلیل، که میتواند فعالانه، ورق را برگرداند و دشمن را پشیمان کند. این مهم، نه با ابراز ضعف و ایجاد دوقطبیهای جعلی، بلکه به واسطه قاطعیت در ایراد ضربات دردناک به دشمن و در هم شکستن آخرین ترفندهای او ممکن است. دشمن نباید تصور کند که در حس سلحشوری ملت یا مسئولان ما خلل افتاده است. هیچ تفاهمی میان ما و شیطان بزرگ وجود ندارد. راهبرد حکیمانه، همان است که امام خمینی (ره) در تاریخ ۲ فروردین ۱۳۶۸ فرمود: «امروز بیشتر از هر زمانی، کینه و دشمنی استکبار علیه اسلام ناب محمدی (ص) برملا شده است... غرب و شرق تا شما را از هویت اسلامیتان - به خیال خام خودشان- بیرون نبرند، آرام نخواهند نشست... همیشه با بصیرت و با چشمانی باز به دشمنان خیره شوید و آنان را آرام نگذارید؛ که اگر آرام گذارید، لحظهای آرامتان نمیگذارند».
(جلد ۲۱ صحیفه نور- صفحه ۳۲۹)
رسول سنائیراد
امریکای جنایتکار برای اعمال کنترل عملیاتی بر جهان، قدرتمندترین نیروی دریایی را تشکیل داده و با تقسیم جغرافیای دنیا به هفت منطقه دریایی، نیروی دریایی خود را در قالب هفت ناوگان بین آن سازمان داده، توزیع و مستقر کرده است.
ناوگان پنجم نیروی دریایی امریکا که سابقه شکست ژاپن در جنگ جهانی دوم را دارد و نماد توانمندی تعیینکننده و سرنوشتساز در جنگ است، مسئولیت حفظ منافع امریکا در محدوده ششونیم میلیون کیلومتر در خلیج فارس، دریای عمان، دریای سرخ، خلیج عدن و بخشهایی از اقیانوس هند را برعهده دارد. این ناوگان در جنگ تحمیلی امریکا علیه ایران تقویت شده و علاوه بر ارتکاب جنایاتی، چون کشتار کودکان معصوم مینابی و حملات خرابکارانه علیه تأسیسات نظامی و غیرنظامی و تهدید جزایر و سواحل ایران، در محاصره دریایی و فشار اقتصادی بر مردم شریف ما نقش محوری دارد.
امریکای جنایتکار برای افزایش امنیت کارکنان و ناوهای جنگی این ناوگان در برابر ایران، اقداماتی، چون تخلیه محل اصلی استقرار آن در بحرین، دور ساختن شناورهای خود از برد مؤثر سلاحهای جنگی ایرانی یا اختفای آنها در پایگاههای غیرنظامی کشورهای منطقه، تقویت سامانههای پدافندی همراه شناورهای خود و حرکت مستمر آنها و همزمان مختلسازی سامانههای رصد ایران را انجام داده بود و از مورد اصابت قرار گرفتن ناوهای جنگی خود تا حدودی آسودهخاطر بود. جبران خلأ ناشی از این وضعیت هم به یگانهای هوایی سپرده شده بود که در جنگ گسترده و محدود، ایفای نقش میکردند.
اما در روزهای اخیر پدیدهای شگفتآور در میدان جنگ اتفاق افتاده و آن هم مورد اصابت قرار گرفتن چند ناو جنگی امریکا با موشکهای بالستیک ایران و تشدید وحشت نیروهای امریکایی و عصبانیت ترامپ و وزیر جنگ ناشی و بیتجربه او شده است.
جمهوری اسلامی ایران با تکیه بر تجارب بهدستآمده در چند ماه گذشته و ساخت و بهکارگیری سامانههای رصد و آفند بومی و دانشبنیان و نوآوری و ابداع شیوههای نوین، توانست با موفقیت ضربات کاری و مؤثری بر چند ناو جنگی مدرن امریکا وارد و توهم مصونیت و حضور دریایی بدون هزینه سنگین را از متجاوزان سلب نماید.
بدیهی است که این شروع مرحله جدیدی از درگیری دریایی بهحساب میآید که به اذن الهی و اراده و پیگیری رزمندگان دانشمند و جوان ایران اسلامی، روند تکامل و تثبیت خود را پشت سر خواهد گذاشت و زمینهساز تغییر راهبردی در میدان جنگ با انهدام ناوهای جنگی و شکست محاصره دریایی از یکسو و بیاعتباری توانمندی نیروی دریایی امریکا و الهامبخشی به سایر کشورها برای ایستادگی در برابر سلطهجویی امریکا از دیگر سو، خواهد شد.
پیش از این، بر اساس یافتههای اندیشکده کوئینسی، نیروی دریایی امریکا با سه بحران کاهش شمار شناورها، انباشت تعمیرات، فرسودگی نیروی انسانی و ناتوانی ماندن (تابآوری) در جنگهای خاص مواجه بود که در چهره امروز ناو هواپیمابر آبراهام لینکلن تجلی یافته است.
پس از این، و با انهدام ناوهای جنگی امریکا با آتش موشکهای بالستیک ایرانی، تمام این موارد ضریب خواهد گرفت و احتمالاً بحران جدیدی هم به آن اضافه خواهد شد و آن، بحران جنازههای متلاشیشده ملوانان امریکایی در امواج انفجار سنگین موشکها و آتشسوزیهای گسترده بدنه ناوهای جنگی خواهد بود؛ بحرانی که نه تنها انگیزه و تابآوری نیروهای نظامی درگیر با جنگ نظامی را فرسایش میدهد، بلکه روحیه و تابآوری مردم امریکا و رأیدهندگان به ترامپ را هم به شدت به فرسایش انداخته و هراس از جنگ فرسایشی همراه با تلفات انسانی را در جامعه امریکایی به شدت افزایش خواهد داد.
حماقت ترامپ در این جنگ، فرصت ساخت و آزمایش میدانی سامانهها و تسلیحات جدیدی را برای ایران فراهم کرده که گرچه هزینه دارد، نقش آن در افزایش قدرت برای ایران قوی، ارزش فوقالعاده دارد. این پدیده مقدمه شکست محاصره دریایی امریکا با جنگ نظامی متکی به قدرت بومی است که با توکل به خدا، دستاوردی بزرگ و افتخاری تاریخی برای ایران عزیز رقم خواهد زد.
نیما گلیاری
حمله به عروسیها و هرگونه تجمع غیرنظامی دیگر، بدون تردید مصداق جنایت جنگی است. بر اساس حقوق بشردوستانه بینالمللی و کنوانسیونهای ژنو، اصل تمایز میان نظامیان و غیرنظامیان یکی از بنیادیترین قواعد جنگ است.
هرگونه حمله عمدی به جمعیت غیرنظامی، از جمله مراسمهای اجتماعی و خانوادگی مانند عروسی، نقض آشکار این اصل محسوب میشود و تحت عنوان جنایت جنگی قابل پیگرد است. چنین اقداماتی نه تنها جان انسانهای بیگناه را میگیرد، بلکه بنیانهای اخلاقی و حقوقی جامعه بینالمللی را نیز زیر سؤال میبرد.
مراجع بینالمللی، از جمله دادگاه کیفری بینالمللی و نهادهای وابسته به سازمان ملل متحد، وظیفه دارند مسببان این جنایات را شناسایی و تحت پیگرد قانونی قرار دهند.
بیکیفر ماندن مرتکبان این اقدامات، پیام خطرناکی به جهان ارسال میکند و زمینه را برای تکرار خشونتهای مشابه فراهم میسازد. وقتی جامعه جهانی در برابر چنین جنایاتی سکوت اختیار میکند یا واکنش مؤثری نشان نمیدهد، این اعمال بهتدریج از حالت استثنا خارج شده و به امری عادی و پذیرفتهشده تبدیل میگردند.
عادیسازی خشونت علیه غیرنظامیان، نه تنها امنیت انسانی را تهدید میکند، بلکه اعتماد به نظام حقوق بینالملل را نیز تضعیف مینماید.
بیتوجهی به این جنایات پیامدهای عمیقی دارد. هر بار که حمله به یک تجمع غیرنظامی بدون پاسخ قاطع حقوقی باقی میماند، آستانه تحمل جامعه جهانی نسبت به خشونت پایین میآید و مرتکبان بعدی با اطمینان بیشتری دست به اقدام مشابه میزنند. همانطور که این حملات در افغانستان و عراق صورت گرفت و بدون پاسخ حقوقی از کنار آن عبور شد و این بار در ایران نیز این اقدام تکرار شد.
این چرخه بیکیفری، بهویژه در مناطق درگیر مناقشه، میتواند به تشدید بحرانهای انسانی و گسترش ناامنی منجر شود. بنابراین، مجامع بینالمللی باید با جدیت بیشتری به وظیفه خود عمل کنند: تحقیق مستقل، مستندسازی دقیق و پیگیری قضایی بدون تبعیض.
حمایت از غیرنظامیان و مجازات عاملان حمله به آنان، نه یک انتخاب سیاسی، بلکه الزامی حقوقی و اخلاقی است. تنها از طریق اعمال قانون و جلوگیری از بیکیفری میتوان از تبدیل جنایات جنگی به هنجار روزمره در جهان جلوگیری کرد و کرامت انسانی را پاس داشت.
در زمان دیکتاتوری سوهارتو در اندونزی، در برخی بانکها 90 درصد وام پرداختی به نزدیکان و آشنایان دولتمردان تعلق میگرفت. وامهایی که به واسطه وجود روابط خاص دریافت شده بود، بازپرداخت نمیشد. تحقیقات بازرسان نشان میداد بسیاری از بانکهای دولتی ورشکست بودند. وقتی میزان فساد آشکار شد، ارزش سهام بانکهای اندونزی در سال 1998 تا نزدیک صفر سقوط کرد. در سال 1998، 80 درصد ارزش پول ملی اندونزی از بین رفت و کشور در فلاکت اقتصادی گرفتار شد. چانگ، اقتصاددان کرهای، در کتاب «نیکوکاران نابکار» مدعی میشود سوهارتو در دوران حکومت خود (1966-1998) نزدیک به 15 میلیارد دلار از اقتصاد اندونزی ربود و در قبضه خود و نزدیکانش قرار داد. برخی این مبلغ را تا 35 میلیارد دلار هم برآورد میکنند. فرزندان سوهارتو از ثروتمندترین صاحبان کسبوکار کشور بودند. در نهایت سوهارتو و نزدیکانش معادل پنج برابر درآمد ملی کشورش در سال 1961 به یغما بردهاند. اما به استناد آدریان لفتویچ سرنوشت تمامی حکومتهای غیردموکراتیک مانند اندونزی دوره سوهارتو اسفبار و تکاندهنده نبوده است. او توضیح میدهد که در میان کشورهای غیردموکراتیک (اقتدارگرا) میتوان مواردی را یافت که به لحاظ اقتصادی کشورهایی قابل اتکا و معتبر هستند. او در این زمینه به کشورهایی مانند تایوان، کره جنوبی، سنگاپور و چین اشاره میکند.
در کره جنوبی، ژنرال پارک (1979-1961) بر مسند قدرت قرار گرفت. او دولتی اقتدارگرا و سلطهجو را هدایت میکرد، اما طی 18 سال حکمرانی او، بهلحاظ اقتصادی کره جنوبی دوران باشکوهی را تجربه کرد. رشد تولید ناخالص داخلی کره جنوبی از 5.7 درصد در سال 1965 به 13.5 درصد در سال 1976 افزایش یافت، نابرابری کاهش پیدا کرد. میزان فقر مطلق از حدود 40 درصد کل خانوارها در سال 1965 به حدود 10 درصد تا سال 1980 سقوط کرد. رشد و رونق اقتصادی مهمترین خصیصه دوران ژنرال پارک محسوب میشود.
در موردی دیگر میتوان کشور تایوان را مثال زد. این جزیره طی چهار دهه از ۱۹۶۰ تا ۲۰۰۰ از میانگین رشد اقتصادی هفت درصد در سال برخوردار بود. موفقیت تایوان به بسیاری عوامل نسبت داده میشود، از جمله افزایش سرمایهگذاری و توسعه گسترده زیرساختها، تأکید بر آموزش (در سال ۱۹۵۰ تایوان شش سال آموزش را برای همگان اجباری کرد) اصلاحات ارضی زودهنگام، نرخ بسیار بالای پسانداز (نرخ پسانداز در دهه 1960-1970 بین 30 تا40 درصد برآورد شده است). آنچه در این دوران در تایوان رخ داد، تحت ساختار سیاسی محدود و تکحزبی تایوان به نام حزب کومینگ تانگ بود. هرچند حزب کومین تانگ به لحاظ سیاسی غیرمتکثر و انحصاری نشان میداد، ولی نظام اقتصادی توسعهگرایانه را رهبری میکرد. آنها تلاش کردند با ایجاد دیوانسالاری سالم، زمینه رشد و توسعه اقتصادی را فرهم آورند. دولت آزمونهای سالانهای را برای ورود به مناصب دولتی ترتیب میداد و بر این اساس نظام اداری شایسته و تحصیلکرده شکل گرفت. هرچند فساد داخل نظام سیاسی ملاحظه میشد ولی نوع آن از قسم فساد محدود و خوشخیم بود. به این جهت مناصب مهمی مانند ریاست بانک مرکزی و وزارت امور اقتصادی در اختیار افرادی زبده و شایسته قرار گرفت.
در مجموع کشورهایی را که ساختارهای سیاسی محدود (فاقد تکثر احزاب ) دارند، میتوان به دو بخش تقسیم کرد: 1. ساختارهای سیاسی محدود و توسعهگرا (مانند چین، تایوان، هنگکنگ و...)، 2. ساختارهای سیاسی محدود و غیرتوسعهگرا (مانند کنگو، زیمبابوه و...).
سخن آخر اینکه طبق نظریه داگلاس نورث، تعداد اندکی از کشورها از نظام دسترسی باز بهرهمند هستند و غالب جوامع جزء نظام دسترسی محدود محسوب میشوند. گاهی مواقع در نظامهای دسترسی محدود، حاکمان فقط منافع خود و افراد و سازمانهای مرتبط با ائتلاف مسلط را مدنظر قرار میدهند که برآیند آن حداکثرکردن منافع حاکمان و چپاول و غارت جامعه است. مارک پلاتنر، نویسنده کتاب «جهانیشدن قدرت و دموکراسی» از این نحوه اداره و مدیریت کشور تحت عنوان حکمرانی بد یاد میکند. از سوی دیگر در برخی نظامهای دسترسی محدود (مانند تایوان، هنگکنگ، سنگاپور) نظام سیاسی حاکم، فقط منافع خود را مدنظر قرار نمیدهند، بلکه ارتقای کیفیت زندگی و بهبود جایگاه اقتصادی افراد و سازمانهای خارج از ائتلاف مسلط نیز مورد توجه است. اعتقاد نسبی به جامعه مدنی، افزایش سطح پاسخگویی حاکمیت، دسترسی نسبتا فراگیر به کالاهای عمومی و نازلبودن میزان فساد را میتوان از مشخصههای این جوامع ذکر کرد.
مارک پلاتنر یکی از نشانههای نظام سیاسی خوب و بد را در نقاشیهای دیواری شگفتانگیز در پالازو پابلیکو در سیهنای ایتالیا که لوزنزتی در اواخر دهه 1330 آن را نقاشی کرده است، جستوجو میکند. این نقاشیها زمامداران ارشد جمهوری اندکسالار سیهنا را نشان میدهد. نقاشیهای دیواری این کاخ شامل بهتصویرکشیدن تأثیرات حکمرانی خوب و دیگری تأثیرات حکمرانی بد است. نمونه اول، شهری در صلح، پرتکاپو، مرفه و روستایی را به تصویر میکشد که در آن مردم به کشاورزی مشغول هستند و آزادانه سفر میکنند. در دیوار مقابل نشان داده شده زمامداری بد، شهر خرابهای برجای گذاشته، خانهها ویران شده و دزدان در خیابانها پرسه میزنند و در حومه آن خانهها میسوزند و زمینها بایر است. براساس این تصاویر دولتمردان و والیان نقش اصلی و محوری را در پیدایش و ظهور حکمرانی خوب را بر عهده دارند. تشکیل و ایجاد زمامداری خوب تصمیمی سیاسی است که باید توسط ساختار سیاسی اخذ شود. به گفته فوکویاما در کتاب «ساختن دولت»، استقرار دولتهای کارا عامل اساسی برای قرارگرفتن در مسیر توسعه اقصادی است. دولتهای کارآمد را میتوان هم در سایه حکومتهای دموکراتیک و هم در سایه حکومتهای با دسترسی محدود جستوجو کرد.
محمود سریعالقلم اخیراً چهار سناریو برای آینده روابط ایران و آمریکا ترسیم کرده است؛ «توافق بزرگ»، «توافق محدود»، «وضعیت نه جنگ و نه صلح» و «بنبست همراه با جنگهای متناوب». این چهارچوب از نظر ساختار، شفاف و ساده است؛ اما مانند هر سناریوسازی سیاسی، در معرض خطاهای شناختی قرار دارد؛ خطاهایی که میتوانند تصویر واقعیت را برای مخاطب مخدوش کنند.
نخستین خطای شناختی در این سناریوپردازی، خوشبینی بیش از حد (Optimism Bias) در سناریوی اول است. تصور حلوفصل تمامی منازعات و تصویب توافقی برای رفع تخاصم، بیش از آنکه بر شواهد تاریخی استوار باشد، بر فرضی بسیار خوشبینانه بنا شده است؛ برای مثال حتی برجام که اساساً باهدف حل همه اختلافات ایران و آمریکا طراحی نشده بود، پس از سالها مذاکره و ایجاد یک توافق چندجانبه، در نهایت با خروج آمریکا از توافق در سال ۲۰۱۸ و بازگشت تحریمها مواجه شد؛ بنابراین وقتی سناریوی «توافق بزرگ» مستلزم حل مجموعهای از اختلافات سیاسی، امنیتی و اقتصادی میان دو کشور است باید توضیح داده شود چه شواهدی احتمال چنین تحول بنیادینی را افزایش داده است؟ در غیر این صورت، این سناریو بیشتر نقش «نقطه ایدئال» را ایفا میکند تا یک گزینه واقعبینانه. خطای دوم، تفکر دوقطبی یا سادهسازی افراطی است. چهار سناریو بهگونهای ترسیم شدهاند که گویی مسیرهای آینده از یکدیگر جدا و مشخص هستند، درحالیکه سیاست بینالملل معمولاً در قالب وضعیتهای ترکیبی و خاکستری پیش میرود؛ برای مثال ممکن است ایران و آمریکا همزمان در یک موضوع به توافق برسند، در موضوعی دیگر به تهدید و فشار متقابل ادامه دهند و در حوزهای سوم وارد مذاکره شوند. چنین وضعیتی را نمیتوان بهسادگی «توافق» یا «نه جنگ و نه صلح» نامید؛ بنابراین مسئله این نیست که چهار سناریو اساساً نادرست هستند؛ بلکه این است که مرز میان آنها در جهان واقعی به این وضوح نیست. سومین خطا، غفلت از احتمال (Neglect of Probability) است.
سناریوها بدون وزندهی احتمالی ارائه شدهاند و این مسئله میتواند باعث شود مخاطب میان گزینههایی که احتمال وقوع یکسانی ندارند، تمایز قائل نشود؛ برای مثال اگر یک تحلیلگر پنج سناریو برای آینده ارائه دهد و یکی از آنها احتمال ۵ درصد و دیگری احتمال ۶۰ درصد داشته باشد، صرف قرارگرفتن این دو سناریو در یک فهرست، نباید آنها را از نظر اهمیت یا احتمال وقوع هموزن نشان دهد. در مورد روابط ایران و آمریکا نیز اگر «توافق بزرگ» به مجموعهای از تحولات همزمان و کماحتمال نیاز داشته باشد، باید احتمال آن در کنار سناریوهایی مانند توافق محدود یا تداوم وضعیت فرسایشی سنجیده شود. بدون این وزندهی، سناریوسازی بیشتر به فهرستی از «امکانها» تبدیل میشود تا ابزاری برای ارزیابی آینده. چهارمین خطا، لنگر انداختن (Anchoring Bias) بر بُعد اقتصادی است. تأکید بر هزینههای اقتصادی و زیرساختی برای ایران، درست و ضروری است؛ اما اگر این متغیر به نقطه ثقل تحلیل تبدیل شود، سایر هزینهها و ملاحظات طرف مقابل ممکن است کمتر دیده شوند؛ برای مثال فرض کنیم تداوم یک وضعیت فرسایشی برای ایران هزینه اقتصادی سنگینی داشته باشد. این واقعیت بهتنهایی به این معنا نیست که آمریکا یا سایر بازیگران نیز حاضرند برای پایاندادن به این وضعیت هر امتیازی بدهند؛ زیرا آنها ممکن است هزینههای امنیتی، سیاسی، منطقهای یا اعتباری متفاوتی را محاسبه کنند؛ بنابراین اگر فقط هزینههای ایران در مرکز تحلیل قرار گیرد، ممکن است مخاطب به این نتیجه برسد که افزایش فشار اقتصادی الزاماً طرف مقابل را به سمت توافق سوق میدهد، درحالیکه محاسبه هزینه و فایده برای هر طرف متفاوت است. در نهایت، خطای تأییدطلبی (Confirmation Bias) نیز در این چهارچوب قابلبررسی است. این خطا زمانی رخ میدهد که تحلیلگر شواهد و سناریوها را بهگونهای انتخاب یا تفسیر کند که نتیجهگیری اولیه او را تأیید کنند؛ برای مثال اگر نقطه شروع تحلیل این باشد که «ادامه وضع موجود به فرسایش ایران منجر میشود؛ بنابراین باید رویکرد تغییر کند»، طبیعی است سناریوهایی که هزینههای تداوم وضع موجود را برجسته میکنند، پررنگتر شوند و شواهدی که نشان میدهند سیاست فرسایشی ممکن است برای طرف مقابل نیز پرهزینه یا حتی نامطلوب باشد، کمتر موردتوجه قرار گیرند. در این حالت، سناریوها بهجای آنکه مسیرهای مختلف آینده را مستقل از نتیجه مطلوب تحلیلگر بررسی کنند، به ابزاری برای تقویت همان نتیجه اولیه تبدیل میشوند.
سناریوسازی ابزار مفیدی است، بهشرط آنکه خود را از دام خطاهای شناختی دور نگه دارد. یک سناریوی خوب فقط نباید بگوید «چه چیزی ممکن است اتفاق بیفتد»؛ بلکه باید نشان دهد چرا، با چه احتمالی و تحت چه شرایطی ممکن است رخ دهد. در غیر این صورت، بهجای روشنکردن مسیرهای پیشرو، تصویر را تیره میکند و آرزو یا پیشفرض تحلیلگر را جایگزین تحلیل میسازد. واقعیت معمولاً جایی در میان این چهار سناریو قرار دارد؛ خاکستریتر و پیچیدهتر از آن چیزی که روی کاغذ ترسیم میشود.
مجتبی زارعی
حدود یک ماه است افکار عمومی با موضوع بنزین دست به گریبان است. رسیدن به آستانه ناترازی و محدودیت در واردات بنزین به دلایل ارزی و محاصره، شرایطی را فراهم کرده که باید درباره بنزین تصمیماتی گرفته شود. هفتههای گذشته ابتدا اخباری مبنی بر توزیع بنزین با نرخ چهارم ۸۷هزار تومانی در استان کرمان مطرح شد و سپس آقای سقاب، معاون رئیس جمهور و رئیس سازمان بهینهسازی مصرف سوخت در گفتوگویی از سه سناریو در زمینه بنزین نام برد که شامل توزیع سهمیه بنزین براساس کد ملی به همه خانوارها نه فقط خودرودارها و امکان فروش سهمیه مازاد با نرخ کشف شده در عرضه و تقاضا، عرضه بنزین با نرخ چهارم ۸۷ هزار تومان (طرح کرمان) و عرضه بنزین به میزان تولید داخل (۱۲۰ میلیون لیتر در روز) و تعطیلی جایگاهها پس از تمام شدن بنزین قابل عرضه میشد. در ادامه اخبار حاکی از پررنگ شدن گزینه عرضه سهمیه بنزین به خانوارها به جای خودروها بود اما در این میان اتفاقهایی افتاد که فعلاً این سناریوها متوقف شد و به گفته رئیس جمهور قرار است قیمت سوم بنزین که ۵ هزار تومان است به ۱۰هزار تومان افزایش یابد.
اینکه سناریو مطلوب در شرایط حساس فعلی اقتصادی و سیاسی کشور کدام است، محل بحث این نوشتار نیست، بلکه بحث بر سر فرایندی است که منجر به عقبنشینی از تصمیم قبلی شد. در حقیقت پیشبینی میشد با عرضه سهمیه بنزین به نرخ کشف شده در عرضه و تقاضا، شاهد جهش شدید قیمت باشیم. اگرچه با سهمیههای موجود و بهرهمندی خانوارها بهویژه خانوارهای فاقد خودرو از عواید فروش سهمیه مازاد، بخش قابل توجهی از جامعه درآمد جدیدی کسب میکرد، اما بخشی از جامعه که برای رفت و آمد در مسیرهای طولانی و فاقد حمل و نقل عمومی مناسب بهویژه در شهرهای اقماری به شهرهای اصلی و افرادی که کسب و کار آنها به نحوی با حمل و نقل مبتنی بر بنزین ارزان گره خورده و در زمره تاکسیهای اینترنتی نیز نیستند که مشمول سهمیههای بیشتر شوند، دچار فشار هزینهای شدیدی میشدند که ممکن بود آنها را به سمت اعتراض و آشوب بکشاند.
آنچه موجب عقبنشینی از تصمیم قبلی شد، فضای نسبتاً باز رسانهای بهویژه در فضای مجازی بود. در شرایطی که صدا و سیما از پرداختن اثرگذار به موضوعات و چالشهای روز و به میدان آوردن توان کارشناسی برای بحث و نقد و نظر درباره موضوعات مهم ناتوان است، گفتوگوهای شکل گرفته در فضای مجازی و برنامههای گفتوگومحور، نقش مهمی در نقادی و آشکار کردن پیامدهای خطرناک طرحهای بنزینی و همچنین مطرح کردن ایدههای جدید در این زمینه داشت.
در حقیقت در دنیای رسانه که این روزها نقش رسانههای رسمی و مرجعیت آنها به کمترین میزان رسیده است، رسانههایی که فضای بازی برای به چالش کشاندن روایتهای یکسویه و تریبونهای یکجانبه ایجاد میکنند، مؤثر هستند و حتی میتوانند در موضوعی مثل طرح بنزین موجب تغییر در تصمیمگیری دولت شوند. فارغ از نقدهای وارد و ناوارد و سیاسی و غیرسیاسی این روزها به صدا و سیما، باید به این درک رسید که دوران نگاههای یکسویه و تریبونهای یکجانبه گذشته است و افکار و ایدههای مختلف بهویژه در موضوعاتی که به سرنوشت کشور و عموم مردم گره خورده است، میتوانند حرف خود را بزنند و این حرفها برای مخاطب خسته از رسانههای رسمی و موضع بالا به پایین آنها، جذابتر و شنیدنیتر است.
ایلیا داوودی
در فضای غبارآلود سیاست بینالملل، هیچ مغالطهای خطرناکتر از این نیست که قدرت ملی و معیشت عمومی را در 2 کفه متضاد یک ترازو قرار دهیم. این دوگانه که اغلب در قالب پرسش «موشک یا سفره؟» یا «نفوذ منطقهای یا رفاه داخلی؟» صورتبندی میشود، تلهای استراتژیک است. برای کشوری مانند جمهوری اسلامی ایران که در قلب ژئوپلیتیک جهان ایستاده و نظم مستقر جهانی را به چالش کشیده، واقعیت تلخ اما حیاتی این است: در جهانی که حقوق بینالملل زیر چکمههای قدرت نظامی خرد شده، نان بدون قدرت تنها یک وعده فریبنده برای غارت شدن است.
قدرت، نگهبان معیشت است نه رقیب آن
برای درک پیوند ناگسستنی قدرت و نان، باید به منطق امنیت اقتصادی بازگشت. اقتصاد در خلأ رشد نمیکند؛ اقتصاد بر بستری از ثبات و پیشبینیپذیری استوار است که هر دوی آنها محصول اقتدار است. کسانی که مدعیاند برای بهبود وضعیت معیشت باید از ابزارهای قدرت راهبردی اعم از توان موشکی، نفوذ منطقهای و فناوری هستهای عقبنشینی کرد، آدرس غلطی میدهند که انتهای آن به فلاکت دائم ختم میشود.
تجربه تاریخی نشان داده دشمن، زمانی که ابزارهای دفاعی یک ملت را میگیرد، برای آنها سفرهای پهن نمیکند، بلکه آنها را برای بلعیده شدن آماده میکند. استقلال سیاسی و قدرت نظامی، در واقع حصار معیشت است. وقتی این حصار فروبریزد، سرمایه، منابع و نیروی انسانی یک کشور در مسیر تامین منافع قدرتهای سلطهگر قرار میگیرد. در واقع، هزینهای که یک ملت برای «قدرتمند بودن» میپردازد، نوعی بیمه استراتژیک برای بقای طولانیمدت اقتصاد است.
تاریخ معاصر، آزمایشگاهی بزرگ برای اثبات بطلان دوگانه «نان/ قدرت» است. معمر قذافی در لیبی، با سودای رفع تحریمها و پیوستن به جامعه جهانی، تمام تجهیزات و زیرساختهای هستهای و موشکی خود را در کشتی بار کرد و به غرب فرستاد. نتیجه؟ نهتنها رفاهی حاصل نشد، بلکه به محض آنکه لیبی از دندانهای تیز قدرت تهی شد، غرب بر سر آن ریخت و این کشور را به جهنمی از جنگهای داخلی و بازارهای بردهفروشی تبدیل کرد.
اوکراین امروز نیز قربانی بزرگ اعتماد به تضمینهای امنیتی در ازای خلعسلاح است. اوکراین زمانی سومین زرادخانه هستهای بزرگ جهان را داشت اما با «تضمین» غرب در قرارداد بوداپست، قدرت خود را واگذار کرد تا به قول خودشان «یک کشور نرمال» و ثروتمند شود. امروز اوکراین به زمین سوختهای تبدیل شده که نه نانی در سفره دارد و نه جانی برای دفاع؛ مگر با التماس برای دریافت سلاحهای دست دوم غربی. اینها نشان میدهد خلع سلاح راهبردی برای کسب نان، معاملهای است که در آن هم نان از دست میرود، هم امنیت.
آنچه امروز معیشت مردم ایران را تهدید میکند و ثبات بازار را بر هم میزند، اتفاقا پالسهای انشقاق و سیگنالهای تردید است که از درون برخی جریانهای سیاسی و رسانهای به بیرون صادر میشود. دشمن، نوسانات ارزی و فشارهای اقتصادی را نه از قدرت ما، بلکه از بوی اختلاف استشمام میکند.
وقتی در میانه یک نبرد وجودی، صداهایی بلند میشود که راهحل مشکلات را در «کوتاه آمدن» و «معامله بر سر اصول قدرت» میبیند، دشمن بر فشار اقتصادی میافزاید. منطق دشمن ساده است: «تحریمها اثر کرده، پس فشار را بیشتر میکنیم تا شکاف میان حاکمیت و ملت به مرز انفجار برسد». در واقع، بیثباتی بازار، بیش از آنکه محصول موشکهای ما باشد، محصول تردید برخی در اراده مقاومت است. ثبات واقعی بازار زمانی حاصل میشود که دشمن به این قطعیت برسد که ایران تحت هیچ فشاری، ابزارهای قدرت خود را واگذار نخواهد کرد.
نبرد نظامی نیروهای مسلح عین دفاع از معیشت مردم است
در بحبوحه جنگ کنونی که سایه آن بر منطقه سنگینی میکند، جمهوری اسلامی نشان داد دوران «بزن و در رو» به پایان رسیده است. تمام عملیاتهای جمهوری اسلامی و دلیرمردان نیروهای مسلح ضمن آنکه نمایش قدرت نظامی است، عملیاتهایی برای دفاع از معیشت نیز هست. اگر ایران قدرت پاسخگویی قاطع را نداشت، امروز به جای نوسان قیمتها، با فروپاشی کامل زیرساختهای انرژی و بنادر خود مواجه بود.
دشمن صهیونیست و حامیان غربیاش بهخوبی میدانند هرگونه تعرض جدی به شریانهای اقتصاد ایران، با پاسخی ویرانگر مواجه خواهد شد. این موازنه وحشت است که اجازه نمیدهد ایران به سرنوشت کشورهایی دچار شود که اقتصادشان در یک شب زیر بمباران نابود شد. بنابراین قدرت پاسخگویی، مستقیما ضامن بقای بازار و معیشت است. انفعال و التماس برای لغو چند بند از تحریمها، دشمن را برای ضربه زدن جریتر میکند، در حالی که اقتدار فعال، هزینه تعرض به ایران را برای آنها غیرقابل تحمل میکند. در نبرد شناختی، دشمن تلاش میکند درد تحریم را به خشم علیه قدرت ملی تبدیل کند. دشمن میخواهد انسان ایرانی به این نتیجه برسد که «اگر نان ندارم، به خاطر این است که پولم صرف نفوذ در منطقه شده است» و این بزرگترین دروغ قرن است.
واقعیت آن است که هزینههای دفاعی و منطقهای ایران، در مقایسه با ابعاد اقتصاد ملی و در قیاس با هزینههای نظامی رقبای منطقهای، بسیار ناچیز است. آنچه سفره مردم را کوچک کرده، تحریمهای ظالمانهای است که هدفش «تسلیم» است. اگر قدرت ملی واگذار شود، تحریم برداشته نمیشود، بلکه شکل آن از تحریم برای تغییر رفتار به فشار برای فروپاشی و غارت تغییر میکند؛ در آن صورت، دیگر ملتی باقی نمیماند که بخواهد سفرهای داشته باشد. راهبرد عبور از مشکلات معیشتی اتفاقا در تثبیت اقتدار است. باید به دشمن فهماند ایران کشوری است که آموخته در دنیای گرگها، برای چیدن نان از تنور روزگار، باید دستانی پولادین داشت. ثبات بازار از کانال اقتدار ملی میگذرد. هر پالس سستی، قیمت نان را گرانتر و امنیت جان را کمتر میکند. در نبرد کنونی، اراده ملی برای حفظ قدرت، تنها ضامن بقای سفره مردم است. نانی که با اقتدار به دست میآید، تنها نانی است که هیچ قدرت خارجیای جرأت ربودن آن را نخواهد داشت.