ترجمه: اسماء اسدیپور
پس از تصرف غزه توسط حماس، تحریمهای اسرائیل و جوامع غربی علیه دولت فلسطین بیاعتبار شد. «جیدون لوی» اسرائیلی که گویا هنوز کمی عقل در سرش مانده به خوبی به این موضوع پی برده است که «گرسنگی، تشنگی و انسداد کمکهای بینالمللی، هوشیاری فلسطینیان را نمیخشکاند و اقدامات سیاسی آنها را تضعیف نمیکند.» بلکه دقیقاً موضوع برعکس است. واقعیتهای موجود، بر نظرات تحلیل گرانی که با تحریم سیاسی موافق بوده و از آن دفاع میکنند، خط بطلان کشید. این تفکر ابلهانه که میشود با فشار آوردن بر مردمی رنج کشیده و بیپناه، دولت منتخب آنها را سرنگون کرد، کاملاً شکست خورده است.
بوش و اولمرت به هیچوجه خم به ابرو نیاوردهاند، بلکه برعکس، در ماههای اخیر حتی راضی تر از گذشته و متکبرانه ظاهر شدهاند. پس آیا «لوی» در تحلیل خود اشتباه کرده است؟
مشکلی که در تحلیل «لوی» وجود دارد این است که او تصور میکند هدف اسرائیل و آمریکا از تحریم سرنگون کردن حماس است. او فکر میکند که کمک و حمایت از فتح با هدف «ضربه حذفی» زدن به دولت فلسطینی حماس و تلاش برای برانگیختن مردم عادی فلسطین علیه دولت منتخب خودشان و در نتیجه روی کار آمدن فتح صورت میگیرد. خلاصه اینکه: اکثر شاهدان وقایع فلسطین فکر میکنند که سیاست اسرائیل و آمریکا فقط تغییر دولت فلسطین است.
اما اگر هدف از تحریمها این نباشد چه؟ و اگر هدف این نیست پس واشنگتن و تلآویو به دنبال چه هستند؟
شباهت میان غزه و عراق عبرتآموز است. عراق نمونه بارز تحریم در سالهای اخیر در مشرق زمین است. تحریمهایی که برای گرسنه کردن یک ملت صورت گرفت و همه دیدیم که نتیجه این تحریمها چه شد! این تحریم به مستحکمتر شدن دولت صدام منجر شد.
درست است که وقایع عراق و غزه کاملاً شبیه هم نیست: در عراق مردم خواستار خروج صدام حسین بودند اما راهی برای این منظور نداشتند، در حالی که اکثر مردم غزه حماس را میخواهند و خودشان در سال گذشته به آن رای دادهاند. با این وجود، شاید غرب از تجربه تحریم در عراق به نتایج دیگری رسیده باشد.
تحریم عراق چه با این هدف صورت گرفته باشد یا نه، باعث ایجاد شکاف در پیوندهای درونی ملت عراق بود.
فقر و گرسنگی محرکهایی قوی برای تبدیل یک همسایه به یک دشمن هستند. جامعهای که در آن منابعی چون غذا، دارو، آب و برق محدود باشند، در حقیقت جامعهای است که در آن هر کس به فکر خودش است. جامعهای است که به راحتی به تکهتکه شدن خود تن در میدهد و این دقیقاً همان چیزی است که آمریکاییها بعد از حمله به عراق در سال 2003 در حال مهندسی آن بوده و آن را دنبال میکنند. برخلاف مداخلههای اخیر آمریکا در دیگر نقاط جهان، در عراق صدام سرنگون شد، اما آمریکا نتوانست دست نشانده دیگری به جای او قرار دهد، واشنگتن در حقیقت به جای تغییر رژیم، فقط رژیم را سرنگون کرد. همان طوری که «دانیل پایپز»ـ یکی از ایدئولوژیستهای نومحافظهکار ـ در مورد حمله به عراق میگوید، «هدف از حمله به عراق تنها به سرنگونی یک دیکتاتور محدود شده بود و ضمانتی برای جایگزینی آن دیکتاتور وجود نداشت. ایجاد ثبات در عراق نه مسئولیت اشغالگران است و نه باری به دوش آنها.»
به جای صدام، آمریکا محدودهای را به نام منطقه سبز (Green Zone) به وجود آورد تا از آنجا بتواند کمابیش عراق را کنترل کند و نفت عراق را بدزدد؛ تا از دور جنگ فرقهای بین شیعه و سنی که خود به راه انداخته را کنترل کند و هر روز به تماشای عراقیهای قتل عام شده بنشیند.
واشنگتن در این میان به دنبال چیست؟ پایپزیک راهنمایی میکند: «زمانی که سنیها و شیعهها به جان هم بیفتند، غیرمسلمانها که همان نیروهای اشغالگر و متحدانشان هستند، کمتر ضربه میبینند. جنگ داخلی در عراق در کوتاهمدت، یک استراتژی نیست، بلکه یک فاجعه بزرگ انسانی است.»
به عبارت دیگر، به راه انداختن یک جنگ داخلی در عراق راهحل خوبی نبود و اساسا به این نیت سازماندهی میشود که مانع دادن اختیار به عراقیها و شکل گرفتن مقاومت موثر در برابر اشغال آمریکا بود. در این میان بیش از 700 هزار نفر از مردم بیگناه عراق کشته شدهاند.
پشت پرده تجاوز به عراق و به راه افتادن جنگ داخلی در این کشور دو نتیجه سودمند برای اشغالگران دارد.
اولا، جنگ داخلی در عراق باعث تحلیل رفتن اتحاد مردم عراق و کاهش یافتن توان آنها برای پیوستن و حمایت از مقاومت در مقابل اشغالگران میشود. یعنی وقتی شیعه و سنی در عراق به جنگ با یکدیگر مشغول شوند، خسارات کمتری متوجه نیروهای آمریکایی است؛ و در نتیجه دزدی نفت عراق سادهتر میشود.
دوما، جنگ داخلی درازمدت فرآیند آرام و غیرقابل اجتنابی را در تقسیمبندیهای اجتماعی به وجود میآورد. براساس گزارشات به دست آمده، تاکنون چهار میلیون عراقی مجبور به ترک خانههای خود شدهاند (دو میلیون به خارج از کشور گریختهاند و دو میلیون دیگر در خود عراق آوارهاند.) اگر این روند ادامه پیدا کند، عراق به مناطق کوچک مجزا تقسیم میشود و یک عراق تجزیه شده راحتتر قابل کنترل و استثمار است.
سؤالی که در مورد فلسطین مطرح میشود این است که آیا در حال حاضر در غزه همین مدل در حال پیاده شدن است و آیا در آینده در کرانه باختری نیز همین طرح اجرا خواهد شد؟
لازم به ذکر است، بعد از اینکه فتح و حماس در مورد تشکیل دولت وحدت ملی به توافق رسیدند، نه اسراییل و نه آمریکا برای سادهتر کردن تحریمها علیه دولت فلسطین هیچ قدمی برنداشتند. درحالی که بعد از این توافق آمریکا و اسراییل به سادگی میتوانستند به پیشبرد این توافق کمک کنند. زمانی که توافق نامه مکه به امضای دو طرف فلسطینی رسید، گزارش تلاشهای آمریکا برای آموزش و تجهیز نیروهای جنبش فتح و وفادار به محمود عباس، تیتر اول روزنامهها شد.
حمایتهای آمریکا از فتح، همزمان با ادامه ربایش قانونگذاران حماس توسط اسراییل در کرانه باختری، آنقدر ادامه یافت تا اینکه باعث شد رابطه فتح و حماس به تفرقه تبدیل شود. زمانی که سرکرده امنیتی محمود عباس یعنی محمد دحلان با ترغیب آمریکا درصدد راهاندازی یک کودتا علیه حماس در غزه برآمد اولین ضربه به دولت منتخب فلسطین وارد شد.
آیا واقعا فتح با اطلاع از ضعف نیروهایش میخواست در غزه یک کودتا ترتیب دهد؟ یا شایعه کودتا علیه حماس توسط فتح چیزی جز نقشه اسراییل و آمریکا نبود که اعتماد حماس به فتح و در نتیجه وحدت ملی را هدف گرفته بود؟ آیا واقعا محمودعباس و محمد دحلان حقیقتا امید به سرنگونی دولت حماس داشتند و یا آنها ابلهانی هستند که فعلا مورد استفاده اسراییل و آمریکا قرار گرفته اند؟ اینها سؤالاتی است که شاید بعدها تاریخ نگاران در مورد آنها پاسخهایی داشته باشند.
اما به نظر میرسد در این واقعه آنچه واشنگتن و اسراییل برای فلسطینیان میخواهند همان چیزی است که در عراق به دنبال آن هستند.
اسراییل و آمریکا مطمئن بودند که هیچ خطری از جانب یک اجماع عمومیجدید در فلسطین آنها را تهدید نمیکند، اجماع عمومی جدیدی که با اسراییل از در سازش درآید و گفتگوی صلح با اسراییل را آغاز کند. دولت وحدت ملی به وجود آمده در فلسطین باید این بندها را که پیشنهاد اسراییل بود میپذیرفت:
فلسطین تنها مرزهای قبل از 1967 را به رسمیت بشناسد و در عوض اسراییل هم کشور فلسطینی و تمامیت ارضی نوارغزه و کرانه باختری را به رسمیت میشناسد.
یک آتش بس پایدار صورت بگیرد و در عوض اسراییل هم به خشونتهای دائم خود و تجاوز به خودمختاری فلسطین پایان دهد.
و بوجودآمدن یک پیمانی که در آن برای توافقات قبلی احترام قائل شود و در عوض هم اسراییل به قطعنامه سازمان ملل برای پذیرش یک راهحل منطقی برای آوارگان فلسطینی عمل کند.
بعد از دههها سوءنیت اسراییل و افزایش دشمنی بین فتح و حماس احتمال پیداشدن نقطه نظر مشترک میان فتح و حماس و تشکیل دولت وحدت ملی و سپس گذاشتن چنین شرایطی از طرف اسراییل بسیار بعید بود. اما وقتی دولت وحدت ملی به وجود آمد، اسراییل او را رو به نابودی کشاند.
این دقیقا همان حالتی بود که اسراییل میخواست، چرا که اسراییل تمایلی به صلح پایدار و یا توافق پایانی با فلسطینیان ندارد. اسراییل تنها میخواهد راهحلهایی را تحمیل کند که مطلوب خودش باشد و خواسته اسراییل هم ایجاد امنیت در بیشتر سرزمینهای اشغالی به انحصار کشاندن آنها برای حکومت یهودی و ره اکردن فلسطینیان ضعیف و تقسیمشدهای که نتوانند به صورت جدی اسراییل را به مبارزه بطلبند.
در عوض، حکومت ضعیف حماس در زندانی به اسم غزه و حکومت نامشروع فتح در کرانه باختری طرحی است که بسیار مورد رضایت اسراییل و آمریکا است و این مدل بیشباهت به آنچه در عراق میگذرد نیست. نوعی تفرقه انداختن و حکومت کردن که خصوصیت غرب وحشی است.
دقیقا مانند عراق، آمریکا و اسراییل جنگ داخلی را جایگزین مقاومت در برابر اشغال کردهاند و همانطور که در عراق نفت را میدزدند، در فلسطین زمین را میدزدند. دقیقا مانند عراق، آنها یک تقسیمبندی تغییرناپذیر و پایداری را بین غزه و کرانه باختری ایجاد میکنند تا بتوانند راحت تر این محلههای فقیرنشین و ضعیف شده را تحت کنترل خود درآورند. و باز هم دقیقا مانند عراق، عکسالعمل محتمل فلسطینیان به این حالت یک افراطیگری خوانده میشود و آنقدر روی این مقاومت تبلیغات سوء میکنند تا اینکه دعوی فلسطینیان در چشمان جوامع غربی ضعیف شود.
بعد از این چه بر سر فلسطینیان خواهد آمد؟
اسراییل هم اکنون کاملا افسار فتح را با مهارت تمام بعد از تحقیر فتح در غزه بدست گرفته است.
محمود عباس از سخاوت اسراییل برای اداره کرانه باختری بهره میبرد. یکی از سخاوتهای اسراییل به محمود عباس اختصاص قسمت کلانی از 700 میلیون دلار بودجه مالیاتی متعلق به همه فلسطینیان (از جمله مردم غزه) است که اسراییل سالها از دادن این پول به فلسطینیان امتناع کرد. بر طبق اخبار رسانههای اسراییلی این هزینه توافقی بود بین محمود عباس و اسراییل تا محمود عباس دوباره قصد ایجاد دولت وحدت ملی با حماس نکند.
هدف از این کار افزایش فشار بین نیروهای فلسطینی یعنی فتح و حماس و در نتیجه رسیدن به نقطه تفرقه این دو در کرانه باختری و اما اطمینان از پیروزی فتح در این رویارویی است. اسراییل امیدوار است فتح با حمایتها و پشتیبانیهای تلآویو و کمکهای نظامی از جمله اسلحه و آموزش نظامی توسط آمریکا بتواند حماس را شکست دهد. و بعد از آن و در صورت بوجود آمدن تفرقه در حکومت غزه و کرانه باختری اسراییل به آرزوی دیرینه خود خواهد رسید.
فلسطینیان تاکنون به گروههای زیادی تقسیمبندی شدهاند. تعدادی فلسطینیان تحت اشغال هستند، کسانی که به عنوان شهروند درجه دوم اسراییل هستند، کسانی که به آنها اجازه اقامت در بیتالمقدس داده شده، کسانی که در اردوگاهها در خاورمیانه زندگی میکنند، حتی در زیر این گروهبندیها، تعداد زیادی از گروه بندیهای کوچک تر هم دیده میشود. آوارگان و غیرآوارگان، آوارگانی که به عنوان شهروند در سرزمینهای دیگر زندگی میکنند؛ آوارگانی که از سرزمینهای دیگر طرد شدهاند؛ فلسطینیان مورد اشغال قرار گرفته که تحت کنترل دولت اسراییل هستند و یا آنها که تحت کنترل فلسطینیان هستند و دسته بندیهای دیگری از این دست.
حال اسراییل مهمترین تقسیم بندی خود را در سرزمینهای اشغالی دنبال میکند و پایههای آنرا مستحکم تر کرده و آن جداسازی کامل و تغییرناپذیر نوار غزه و کرانه باختری است. اسراییل میخواهد هرچه که در یکی از این دو منطقه میگذرد در منطقه دیگر نباشد و این دو کاملا از هم جدا باشند. اسراییل میخواهد پس از این سرنوشت این دو منطقه درهم گره نخورده باشد. اسراییل میخواهد با حکومتهای جدا یکی را حماسستان و دیگری را فتحستان بنامد و جامعه بینالملل و اسراییل هم برخوردی متفاوت با هر کدام داشته باشند.
دلیل اینکه چرا اسراییل این تقسیم بندی را ترجیح میدهد دارای جهات مختلفی است:
اول اینکه، غزه هم اکنون میتواند توسط جوامع غربی یک سرزمین سوخته تلقی شود، رسانههای اسراییل هماکنون مملو هستند از تفسیرها و گزارشات ارباب منشانه از برقراری امنیت در غزه و جلوگیری از وقوع یک بحران انسانی در غزه. از جمله احتمال کمکهای غذایی از راه هوایی. از تجارب پیشین و همچنین سخنان تهدیدآمیز وزیر دفاع جدید اسراییل، ایهود باراک، چنین برمیآید که اگر مردم نوار غزه ساکت ننشینند این بستههای غذایی خیلی سریع تبدیل به بمب خواهند شد و بر سر آنها فرود خواهند آمد.
به قول سران آمریکایی و اسراییلی یک مسئله به وضوح در مسائل امروز غزه بچشم میخورد. اسراییل میتواند برای رساندن کمک به شهروندان و نظامیان در غزه با مردم کرانه باختری تبعیض قائل شود و اگر متحد نباشند صدایشان به هیچ کجا نمیرسد پس هیچ اعتراضی هم از جوامع غربی صورت نخواهد گرفت. اسراییل امیدوار است که شعارهای ساکنان غزه در ساکنان کرانه باختری تاثیری نخواهد گذاشت و همیشه فتح و حماس را برای جلب حمایت اسراییل به رقابت با هم بکشاند.
دوم اینکه: در ماههای گذشته اولمرت و بوش در مورد حکومت فلسطینیان با هم ملاقاتهایی داشته اند. هر دو در مورد پیشرفت سریع موضوع حکومت فلسطینی مشتاق هستند و این نشان از یک شرارت در تشکیل حکومت فلسطینی دارد. بی شک بوش و اولمرت به خوبی میدانند که هم اکنون آنها تحت هیچ فشاری برای تشکیل یک حکومت منفرد و کارآمد در غزه و کرانه باختری نیستند چیزی که بوش یک بار قول تشکیل آنرا داده بود. اسراییل از محمود عباس که با حماس درگیر است نخواهد خواست که غزه را وارد حوزه حکومت خود کند و تنها کرانه باختری را به او میدهد.
سوم اینکه: جدایی غزه و کرانه باختری از هم ممکن است جان تازهای در طرح تکراری «همگرایی» اولمرت بدمد.
البته اگر لباس تازهای بر تن این طرح بپوشاند. طرح همگرایی نیازمند مقدار کمی عقبنشینی از مناطقی از کرانه باختری است که جمعیت عظیمی از فلسطینیان در آن ساکن هستند و وقتی سال گذشته اسراییل توسط حزبالله در جنگ 33 روزه تحقیر شد این منطقه را به تسخیر خود درآورد، تعداد زیادی از مهاجران آنجا را به اسارت برد و رود اردن را در اختیار گرفت و دور تا دور آن منطقه را با جوی آب محصور کرد.
حال چرا اولمرت قصد دارد دوباره طرح همگرایی را زنده کند؟ به خاطر اینکه این طرح کلید امنیت منطقه دژ یهودیان است. این منطقه تنها مکان مطمئن برای اسراییل از نظر رشد جمعیتی فلسطینیان است چرا که جمعیت فلسطینیان در بیتالمقدس به زودی بیشتر از اسراییلیها خواهد بود و اسراییل از این وضعیت میترسد.
اگر اشغالگری با همین شدت ادامه پیدا کند، برقراری امنیت اسراییل به خطر میافتد یعنی فلسطینیان بالاخره به تنها پاسخ عملی به اسراییل پی میبرند: و آن هم حل کردن مشکلات حکومت فلسطینی است، نیرنگ مکارانه اسراییل این است که مسئولیت سرکوب مقاومت را در فلسطین برعهده رهبران فتح بگذارد، بدین وسیله اسراییل مجبور میشود فقط پول زیادی بابت اشغال فلسطین به فلسطینیان بپردازد و دیگر هیچ، و قدم بعدی یک درگیری ضد آپارتاید برای ایجاد «یک» دولت اسراییلی در سرزمین فلسطین خواهد بود.
بزرگترین مخالفتی که با طرح اولمرت در اسراییل میشود ـ همینطور در مورد درگیری در غزه ـ نگرانی از این است که اگر نظامیان به صورت یک طرفه از این محله فقیرنشین عقبنشینی کنند، دست فلسطینیان برای به راه انداختن عملیاتهای استشهادی و فرستادن راکت به سمت اسراییل باز خواهد شد. اما اولمرت معتقد است پاسخی برای انتقادهای مخالفان طرحش پیدا کرده است. برای اولین بار او واقعاً مشتاق است کشورهای عربی همسایه را در ایجاد یک «دولت» فلسطینی درگیر کند. اولمرت مسیر اجلاس شرمالشیخ مصر را منحرف کرد و گفت قصد دارد که مشترکاً با اردن، مصر و محمود عباس به راهحلی که آغاز رابطه اسراییل و فلسطین باشد برسند.
آیا منظور اولمرت شراکت با فلسطینیان است؟ سخنگویی از دفتر نخستوزیر در مصاحبهای با روزنامه جروزالم پست توضیح داد که چرا اسراییل با محمود عباس، اردن و مصر ملاقات داشته است: «اینها چهار گروه هستند که مستقیماً از آنچه در اینجا میگذرد تأثیر میپذیرند و چیزی که ما نیازمند آن هستیم سطوح مختلفی از همکاریهای میان این چند گروه است.» سخنگوی دیگری از شکست در کشاندن عربستان سعودی به این جلسات ابراز ناراحتی کرد.
اینها همه نشان از یک تغییر اساسی در طرز تفکر اسراییل دارد. تاکنون تلآویو به مسئله فلسطین به عنوان یک مسئله داخلی نگاه میکرد و چون این سرزمین را حق مطلق خود میداند از هرگونه کشاندن آن به بیرون جلوگیری میکرد.
اما هم اکنون دفتر نخستوزیری اسراییل صراحتاً در مورد درگیر کردن عربها سخن میگوید نه تنها برای اینکه عربها نقش یک میانجی را این وسط بازی کنند و نه تنها برای اینکه امنیت مرزهایشان در مقابل قاچاق کالا را تامین کنند بلکه به اسم مبارزه با تروریسم اسراییل را یاری کنند. اسراییل امیدوار است که از آنجا که مشخصاً مصر به اندازه تلآویو از ظهور دولت حماس در نزدیکی مرزهایش نگران است، شاید بتواند مصر را برای ایجاد یک سیاست بازدارنده در مقابل مسلمانان غزه ترغیب کند همانطور که در مقابل اسراییل چنین سیاستی را دارد.
همین طور، رقیب سیاسی اولمرت، بنیامین نتانیاهو، نه تنها خواستار درگیر کردن مصر در مسئله غزه است بلکه خواستار درگیر کردن اردن در مسئله کرانه باختری نیز هست.
امروز عربها به قول واشنگتن دولتهایی میانهرو ـ بخوانید سرسپرده ـ هستند که میشود به عنوان کلید راهحلهای جدید در مورد استقلال فلسطینیان و ائتلاف منطقهای از آنها استفاده کرد. تا زمانی که اسراییل یک رفیق خائن و وطن فروش مثل فتح در کرانه باختری داشته باشد و یک حکومت غیرقابل قبول از نظر آنها در غزه، معتقد است میتواند از عربها برای ایجاد صلح! در منطقه استفاده کند.
این تئوری در عمل چگونه خواهد بود؟ همانطور که نظریهپردازها آرتص میگوید، ما احتمالاً شاهد چندین حکومت فلسطینی در غزه، راما...، جنین، اریحا و الخلیل خواهیم بود، که هر کدام ممکن است بر سر جلب حمایت و پشتیبانی و کمک از عربهای «میانهرو» با یکدیگر رقابت کنند و البته همه آنها در آن زمان در موقعیتی خواهند بود که اسراییل و آمریکا از عمل این حکومتهای فلسطینی رضایت دارند.
به بیان دیگر، به نظر میرسد اسراییل طرح دیگری را بکار گرفته تا بتواند خود مختاری را مشغله ذهنی و دغدغه اصلی فلسطینیان قرار دهد.
دفعه قبل تحت لوای توافقنامه اسلو، فلسطینیان مسئول برقراری نظم در نیمی از مناطق اشغالی شدند، و این دفعه، همانطور که زندانهای مجزای فلسطینیان به حکومتهای مجزا تغییر چهره داده است، اسراییل معتقد است زندان جدیدی برای فلسطینیان پیدا کرده است و آن دنیای «عرب»هاست.