جنگ اخیر آمریکا و رژیم صهیونی علیه کشورمان، فراتر از یک رویارویی نظامی، آزمونی برای سنجش اعتبار راهبردهای واشنگتن در منطقه غرب آسیا بود. رخدادهای این جنگ بار دیگر این واقعیت را آشکار کرد که سیاست آمریکا در قبال متحدان و شرکای منطقهای، بیش از آنکه بر تعهدات پایدار استوار باشد، تابع محاسبات مقطعی و منافع زودگذر است.
بازتاب جنگ در رسانههای مختلف غربی، عربی و حتی روسی و چینی نشان میدهد بسیاری از ناظران بینالمللی معتقدند اهداف اصلی عملیات نظامی علیه جمهوری اسلامی ایران محقق نشده است. محدودسازی توان هستهای، تضعیف قدرت موشکی، فروپاشی شبکه متحدان منطقهای ایران و ایجاد تغییرات سیاسی در داخل کشور، از جمله اهدافی بود که درباره آن سخن گفته میشد، اما تحولات میدانی تصویر متفاوتی را به نمایش گذاشت.
آنچه بیش از همه مورد توجه تحلیلگران قرار گرفت، تغییر نگاه برخی متحدان سنتی آمریکا در منطقه بود. تجربه جنگ نشان داد اتکای کامل به حمایتهای واشنگتن نمیتواند ضامن امنیت پایدار باشد. به همین دلیل بسیاری از بازیگران منطقهای تلاش کردهاند روابط متوازنتری با قدرتهای مختلف، از جمله ایران، برقرار کنند.
در سوی دیگر، ایران با وجود تحمل خسارتهای انسانی و اقتصادی، توانست ساختار سیاسی و ظرفیتهای راهبردی خود را حفظ کند و وارد مرحله جدیدی از تعاملات دیپلماتیک شود. این مسئله سبب شد بسیاری از «شکست راهبرد فشار حداکثری» و «ناکامی در تغییر موازنه قدرت» سخن بگویند.
جنگ اخیر یک بار دیگر ثابت کرد که معادلات غرب آسیا با ابزار نظامی رژیم آمریکا قابل بازطراحی نیست. تجربه عراق، افغانستان، لبنان و اکنون ایران نشان میدهد پروژههای مبتنی بر فشار و تهدید، هیچ گاه به نتایج مورد انتظار طراحان آن منتهی نمیشود. از همین رو، شاید مهمترین درس این جنگ آن باشد که امنیت منطقه نه از مسیر مداخله خارجی، بلکه از طریق گفتوگو، همکاری منطقهای و احترام به واقعیتهای سیاسی موجود حاصل خواهد شد.