زهرا عبدی /صدای بیوقفه موشکها، گوش هبه را آزار میداد. لباسش را چنگ میزد، به خودش میپیچید. فکرهایش پریشان بود و نمیدانست به بچه توی شکمش فکر کند یا خانه ویرانشدهاش. تا به خودش آمده بود، خانه آوار شده بود. کوچه اصلاً شبیه کوچه نبود. انگار هیچکس در آنجا زندگی نمیکرد. تا چشم کار میکرد، فقط ساختمانهای خراب دیده میشد و اجساد شهدا...
کد خبر: ۳۵۳۰۷۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۸/۲۲
او از ۱۰ سالگی نماز میخواند، به مسجد و پایگاه بسیج رفتوآمد داشت و با وجود اینکه میتوانست لباسهای نو و زیبا بپوشد، اما دوست داشت مانند بقیه بچهها باشد؛ لذا پولهای توجیبیاش را که از پدر و مادر میگرفت، به فقرا و مستمندان میداد. آخرین بار نیز موتورش را فروخت و پول آن را به کسی داد که نیازمند بود.
علاوه بر اینکه درسخوان بود، بسیار مؤدب و خوشاخلاق بود و دوست نداشت حتی مادرش از کارهای خیری که انجام میداد، با خبر شود.
کد خبر: ۳۵۲۹۴۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۸/۲۱