داستان - صفحه 22

برچسب ها
از کوچه تاریک رد شد و به سرعت خودش را به خیابان رساند. نگاهش به شلوغی‌ها بود و حواسش به اطراف. می‌خواست همه چیز را خوب ببیند[...]
کد خبر: ۳۴۰۲۰۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۱۱

چند پیمانه برنج را توی ظرف ریخت و شست. امروز باید هر طور بود نذر چند ساله‌اش را ادا می‌کرد. سراغ ظرف شکر رفت، کم بود. باید دو کیلو شکر می‌خرید[...]
کد خبر: ۳۳۹۹۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۲۸

یک بار دیگر پرده موکب را کنار زدم. خودش بود. داشت کفش‌های درهم ریخته جلوی موکب را مرتب می‌کرد. چیزی هم زیر لب می‌خواند و اشک می‌ریخت[...]
کد خبر: ۳۳۹۷۲۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۱۵

علایم حیاتی‌اش را بررسی کردم. هنوز سطح هوشیاری بالا نیامده بود و کم و بیش امیدمان ناامید شده بود. پیرمرد با دست‌های خشک و زمختش روی تخت مراقبت‌های ویژه افتاده بود[...]
کد خبر: ۳۳۹۵۴۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۰۷

دوباره برگه‌ها را زیر و رو کرد. نبود که نبود! از زیر نایلونی که جلویش آویزان شده بود تا مثلاً بیماری را منتقل نکند، صدا زد[...]
کد خبر: ۳۳۹۴۱۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۰۱

دوباره زنگ زد و شروع کرد به غرغر کردن! چند لحظه‌ای گوش دادم و بعد آرام طوری که همکارانم متوجه نشوند[...]
کد خبر: ۳۳۹۲۸۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۵/۲۶

وارد خانه که شدم، هنوز خبری از بقیه نبود. مسئولیت بزرگی را که به گردنم انداخته بودند، باید به خوبی اجرا می‌کردم[...]
کد خبر: ۳۳۹۰۲۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۵/۱۰

چایی خوشرنگی آورد و گفت: «یه کم بشین، بعد برو چه عجله‌ایه؟» آرش با بی‌حوصلگی توی هال سرک کشید و گفت: «مامان تازه دایی اومد[...]
کد خبر: ۳۳۸۹۱۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۵/۰۴

ردپای آفتاب روی دست‌هایش به وضوح دیده می‌شد. موتورش را با احتیاط گوشه‌ای گذاشت و وارد شد. بسته‌های غذا را گرفت[...]
کد خبر: ۳۳۸۷۴۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۴/۲۸

تلفن را با ناامیدی قطع کرد. کفش‌ها را توی جعبه چید و روی قفسه گذاشت. چند دقیقه‌ای جلوی مغازه ایستاد و رفت‌وآمدها را تماشا کرد[...]
کد خبر: ۳۳۸۵۲۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۴/۲۰