صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۰۸ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۴  ، 
شناسه خبر : ۳۹۳۰۷۷
مروری بر یادداشت روزنامه‌های دوشنبه هشتم تیرماه ۱۴۰۵
رهبر معظم انقلاب در پیامی بسیار پرمغز و با چگالی بالا، نخستین دیدگاه های خود را درباره قوه قضاییه ترسیم کردند؛ این پیام مکتوب از جنبه های مختلف مکاتب حقوقی، سیاسی و نظری قابل تحلیل است که همه آن در این نوشتار ممکن البیان نیست اما اجمالا می توان نگاه خاص کارکردگرایانه و توقع ویژه رهبری جدید انقلاب از قوه قضاییه را در آن پررنگ دید. 

سیاه‌بازی دشمن و ضرورت تغییر نگاه ما

سعدالله زارعی

روایت عینی از جنگ رمضان به اندازه‌ای زیاد است که واقعاً و بدون اغراق مثنوی هفتاد من کاغذ است. این روایت‌های واقع شده در میدان جنگ را ما نمی‌سازیم‌، دوستان و موافقان ما هم نمی‌سازند. افراد بی‌طرف هم نمی‌سازند. این روایت‌ها یک جایی همراه با ابراز حیرت‌، یک جایی همراه با ابراز خشم و یک جایی همراه با ابراز یأس است و در انتها‌، همه این‌ها به یک سؤال و بعضاً پاسخ به آن ختم می‌شود؛ «برای جبران مافات چه باید کرد؟» البته در بین روایت‌های عینی‌، موارد معدودی هم یافت می‌شود که با تحلیلی منطقی‌، شکست آمریکا از ایران را قابل انتظار معرفی کرده‌اند. 
‌«تایمز اسرائیل» در نظرسنجی ۱۷ تا ۲۹ ژوئن نوشت ۹۲ درصد ساکنان یهودی فلسطین اشغالی- دولت جعلی اسرائیل- معتقدند ایران در این جنگ پیروز میدان بوده است. ۷۲ درصد گفته‌اند حرف نتانیاهو مبنی بر داشتن دستاورد در این جنگ را قبول ندارند و ۸۷ درصد گفته‌اند اسرائیل در جنگ رمضان ۲۰۲۶ به اهداف خود نرسیده است. این فقط یکی از آخرین روایت‌های جمعی از نتیجه جنگ رمضان است. 
‌اما واقعاً جنگ همان‌گونه که در میدان به انتها نرسیده است، در روایت هم به آخر نرسیده بلکه تازه شروع شده است. در این بین تیم سیاسی‌، نظامی و اطلاعاتی دونالد ترامپ به‌شدت سرگرم اولاًً تغییر وضعیت پیروزی و ثانیاًً تغییر روایت از آن است و حقیقتاً در این راه‌، شب را از روز باز نمی‌شناسد و مع‌الوصف این طرف ماجرا که ما هستیم به اندازه‌ای که باید به خطرات و اهمیت این موضوع توجه نداریم.
‌در اصل ماجرا که جنگ است‌، دشمن شبانه‌روز در تلاش است تا عناصر برجسته پیروزی ایران را یکی‌یکی از دست جمهوری اسلامی در بیاورد و یا آن‌قدر آن‌ها را گِل‌مالی کند که قیمت واقعی آن به چشم نیاید. ایران چند عَلَم اساسی در جنگ رمضان و جنگ پیش از آن دارد؛ حفظ اندوخته حساس هسته‌ای‌، اقتدار نظامی‌، قدرت مدیریت و رهبری‌، یکپارچگی و برانگیختگی مردم در دفاع از کشور و آرمان‌های خود‌، تاب‌آوری ملی در برابر فشار‌های جنگ و تحریم‌، تنگه هرمز‌، قدرت و ابتکارات منطقه‌ای از جمله وحدت میادین مقاومت و تعاملات سطح کلان با قدرت‌ها و کارتل‌های بزرگ سیاسی‌، نظامی‌، تکنولوژیک‌، اطلاعاتی و اقتصادی- مالی جهان. آمریکایی‌ها درست از لحظه‌ای که ناگزیر شدند جنگ رمضان را با قبول شکست متوقف کنند‌، دست به‌کار شدند تا وضعیت را به‌طور اساسی تغییر دهند و بر این اساس در برابر هر عنصر قدرتمند که پیروزی ایران را نشان می‌داد‌، دو برنامه اجرائی تنظیم کردند؛ برنامه‌ای برای از کار انداختن و برنامه‌ای برای کمرنگ شدن.
در این ماجرا به نظر می‌آید، بعضی مسئولین کشور با تکیه بر پیروزی برجسته ایران در جنگ و اعتراف اولیه آمریکا و همراهان آن به پیروزی جمهوری اسلامی‌، گمان کردند می‌توانند به راحتی پیروزی ایران در بخش سیاسی را هم تثبیت کنند ضمن آنگه گمان نداشتند دشمن پس از اعتراف، درصدد صورت‌بندی جدیدی از نتیجه جنگ برآید. در این‌جا تا حد زیادی غافلگیری رخ داده است. 
‌در بحث تنگه هرمز‌، ایران در حین جنگ با قدرت کنترل آن را به دست گرفت و واقعاً هم این به مهم‌ترین عنصر پیروزی‌ساز آن تبدیل شد. پس از توقف جنگ در ۱۹ فروردین‌ماه‌، در بالاترین سطح اعلام شد اداره تنگه در دست ایران باقی می‌ماند و به پیش از زمان آغاز جنگ باز‌ نمی‌گردد. آمریکا که اول زیر ورقه‌ای امضا زده بود که بر وضع جدید اداره تنگه دلالت داشت‌، از اولین دور مذاکرات وارد چرخه تخطئه این حق و ابزار اعمال قدرت ایران شد و متأسفانه توانست تا حدی بر آن اثر بگذارد و آن را عادی‌سازی بکند. تیم ایران در این بین در حالی که تحت فشار دشمن‌، به دو ماه عادی‌سازی تنگه تن داده بود‌، گمان کرد دو ماه که چیزی نیست تا چشم به‌هم بزنی تمام می‌شود و بعد ایران رژیم حقوقی جدید را به اجرا می‌گذارد و حال آنکه فشار دشمن پس از دو ماه بسیار بیشتر می‌شود و بعید نیست همان منطق که تساهل دو ماهه را قابل قبول تلقی کرده‌، دوباره به میدان بیاید و باب تساهل را باز ‌کند کما اینکه همین جمعه‌ای که گذشت، وزارت خارجه آمریکا برای برهم زدن دائمی مدیریت ایران بر تنگه‌، کشورهای عرب جنوب خلیج‌فارس را جمع کرد و بیانیه تند و تیزی علیه ایران از آن‌ها گرفت و بر حتمی بودن عادی شدن تردد در تنگه بدون پرداخت هیچ هزینه تأکید نمود. 
‌آمریکا در کنار پیگیری خارج کردن اهرم قدرت تنگه از دست ایران‌، در تبلیغات سیاسی هم وانمود کرد واقعاً تنگه به پیش از جنگ بازگشته و کنترل ایران برداشته شده است و برای آنکه این را امری بازگشت‌ناپذیر نشان دهد از یک‌سو به اقدامات کنترلی ایران واکنش نظامی نشان داد و اهمیت اقدام نظامی خود را برجسته‌سازی کرد در حالی که اصل واکنش نظامی آن به اقدام نظامی ایران غلط است. چرا که یک کشوری که در این‌جا حقوقی ندارد نمی‌تواند دست به اقدامی بزند و آن را دفاعی قلمداد نماید. ضمن آنکه واکنش نظامی آمریکا نقض بند یک تفاهمنامه اسلام‌آباد هم محسوب می‌شود. از طرف دیگر آمریکا تلاش کرد بحث کنترل تنگه از سوی ایران را با تعریف معادله‌ای خنثی کند و آن محاصره دریایی ایران است تا همه بدانند آمریکا اهرم قدرتمندی برای ممانعت از اعمال حق ایران در اختیار دارد و حال آنکه نه تنگه که با جغرافیا گره خورده با محاصره که یک تصمیم سیاسی است قابلیت انطباق دارد و نه از نظر حق اعمال‌، میان آنچه یک کشور ساحلی در آب‌های خصوصی به اجرا می‌گذارد با آنچه یک دولت در آب‌های عمومی- بین‌المللی- به‌صورت خصمانه انجام می‌دهد‌، قابل انطباق است.
یک محور دیگر پول‌های بلوکه‌شده ایران است که حدود ۲۴ میلیارد دلار- به غیر از اموال- می‌باشد. در این‌جا در حالی که پرداخت این پول به ایران که لازمه آن کنار گذاشتن موقت تحریم‌هاست‌، برای ایران‌، علامت امتیاز گرفتن و برای آمریکا علامت امتیاز دادن می‌باشد‌، به یک محور در بازی درآوردن آمریکا و مسیر ناهموار برای ایران تبدیل شده است. البته از آنجا که بلوکه شدن این پول از اساس غیرقانونی بوده است و لازمه اجرای قطعنامه ۲۲۳۱ شورای امنیت سازمان ملل- ناظر به رفع تحریم‌ها- هم می‌باشد‌، رفع موانع پرداخت آن، امتیازی برای ایران محسوب نمی‌شود اما همین را هم دولت متجاوز آمریکا به موضوعی که جمهوری اسلامی باید مابه‌ازای آن امتیازاتی بدهد و چارچوبی تحمیلی را بپذیرد‌، تبدیل کرده است. از یکسو دولت متجاوز مدعی است این پول باید در اختیار آمریکا قرار گیرد و از سوی دیگر فقط صرف خرید کالاهای خاص و از مبدأ خاص شود. آمریکا در اینجا هم دو بازی در فضای عینی و در فضای رسانه‌ای راه انداخته است تا از یک طرف این پول آزاد نشود و از طرف دیگر وانمود شود این آمریکاست که نوع کالا را تعیین می‌کند و از سوی دیگر مبدأ خرید آن خود آمریکاست! این در حالی است که این موارد در مذاکرات و در تفاهم‌نامه نیامده است. تیم مذاکره‌کننده ایران سعی کرده است چراغ خاموش موانع موجود بر سر راه دسترسی بانک مرکزی ایران را پشت سر بگذارد و تا حدی هم موفق بوده است اما برای جنبه دوم که با توجه به تاثیر مهم آن در شکل‌دهی به تصویر طرف پیروز در جنگ‌، از جنبه اول مهم‌تر می‌باشد‌، عملاً کار چندانی صورت نداده است.
‌یکی دیگر از موارد‌، برنامه هسته‌ای ایران است که منطقاً خارج از موضوع پایان دادن به جنگ می‌باشد. آمریکا در این صحنه هم به دو اقدام در فضای عینی و در فضای رسانه‌ای دست زده است؛ در فضای عینی ذیل عنوان ملتزم کردن ایران به عدم ساخت و عدم ابتیاع بمب هسته‌ای‌، تلاش می‌کند تا ایران عدم غنی‌سازی که به معنای تعطیل کامل برنامه هسته‌ای است را بپذیرد و ضمناً دارایی هسته‌ای خود را به خارج از کشور منتقل نماید. در فضای رسانه‌ای وانمود می‌کند ایران در مذاکرات به این دو تن داده است و حال آنکه اولاًً واقعیت ندارد و ثانیاًً بحث هسته‌ای ایران به بعد از اجرای بندهای یک‌، چهار‌، پنج‌، ده و یازده تفاهمنامه موکول گردیده و معلوم نیست خروجی مذاکرات طرفین در این بخش در نهایت به کجا ختم می‌شود. در این بین، تیم ایران از یک‌سو با اعتماد به نفس در‌باره عدم مذاکره هسته‌ای در خلال یادداشت تفاهم یا تفاهم اولیه حرف می‌زند در حالی که ظاهراً در مذاکرات اخیر در اروپا با تشکیل کارگروه هسته‌ای مخالفتی نکرده است! در بخش رسانه‌ای هم مثل موارد دیگر‌، صحنه کارزار را به دشمن واگذار نموده است! 
‌این بحث در‌باره موضوع پایان یافتن دائمی جنگ علیه ایران و جبهه مقاومت و عقب‌نشینی نظامیان اسرائیلی از مناطق اشغال شده لبنان هم به گونه دیگری تکرار گردیده است کما اینکه در دو موضوع خسارات و غرامت‌ها و اخراج نظامیان آمریکایی از منطقه هم همین حکایت وجود دارد که به دلیل طولانی شدن یادداشت‌، آنها را مورد بحث قرار نمی‌دهیم. 
در یک جمع‌بندی‌، آمریکایی‌ها در‌باره همه محورهای قدرت ایران که طرف پیروز در جنگ رمضان را مشخص می‌کند‌، در دو میدان عینی و رسانه‌ای مشغول تلاش شبانه‌روزی هستند و برای تحقق اهداف پلید خود‌، هر روز کارهایی را انجام می‌دهند. از این طرف‌، تیم ایران باید در اجرای بندها تجدیدنظر کند، زیرا اجرای آن‌ها به گواهی آنچه در این حدود سه ماه مشاهده کرده‌ایم تقریباً در نقطه صفر قرار دارد و برخلاف آن، اقدامات فرا متن و تفسیرهای فرا متن دشمن با سرعت جلو رفته و جای متن را گرفته و این در شرایطی است که می‌توان دشمنی که در جنگ در تحقق اهداف خود در فضای استیصال قرار دارد را در فضای سیاسی هم به استیصال کشاند.آنچه ضرورت پیشِ روی ما را تشکیل می‌دهد‌، تحولی اساسی در نگاه و در اقدامات ایران می‌باشد. ما نباید به متنی که با نقض‌های همه‌جانبه و پی‌در‌پی دشمن‌، در حال تبدیل شدن به یک سند بی‌خاصیت است‌، آنچنان بچسبیم که دشمن گمان کند‌، به شدت به آن نیاز داریم و- مثل برجام- تحت هیچ شرایطی از آن خارج نمی‌شویم. اگر به روش فعلی ادامه دهیم دستاورد ما فقط «خسارت محض» خواهد بود. 
‌ما برای تثبیت پیروزی درخشان خود در جنگ و به دست آوردن اهداف مذاکراتی خود- ده بند شعام- حتماً باید با اقدامات عملی و مواضع قاطع معتبر‌، حصاری که دشمن تلاش می‌کند دور همه نقطه قوت‌ها بکشد را بشکنیم. اولین گام ما نشان دادن عدم اولویت مذاکره و عدم نیاز به جلب موافقت صرفاً دیپلماتیک آمریکا است که در هر مورد از ما «ما به ‌ازاء» می‌خواهد. 
‌گام بعدی این است که در برابر هر اقدام ضدایرانی آمریکا و عوامل آن در منطقه حتی اگر- نظیر اقدام روز جمعه آمریکا و کشورهای خائن جنوب خلیج‌فارس- صرفاً صدور بیانیه باشد‌، واکنش عملی پشیمان‌کننده نشان دهیم تا روشن شود‌، بعد از جنگ رمضان در بر پاشنه دیگری می‌چرخد. در این بین واکنش‌های نظامی به اقدامات دشمن نباید به گونه‌ای باشد که آن را قابل تحمل دانسته و به تکرار و تشدید آن‌ها روی آورد.

 

ضرورت جلوگیری از وقوع فاجعه در جنوب لبنان

نیما گلیاری

حملات مداوم به جنوب لبنان، به ویژه مناطق مسکونی و روستاهای مرزی، نقض آشکار اصول بنیادین حقوق بین‌الملل و منشور سازمان ملل متحد است. بر اساس کنوانسیون‌های ژنو و پروتکل‌های الحاقی آن، هرگونه حمله به غیرنظامیان، زیرساخت‌های غیرنظامی و مناطق مسکونی بدون تمایز بین اهداف نظامی و غیرنظامی، مصداق جنایت جنگی و نقض حق حیات و امنیت افراد است. این حملات که منجر به کشته شدن ده ها غیرنظامی، تخریب گسترده خانه‌ها، مدارس و بیمارستان‌ها شده، نه تنها اصل تناسب و ضرورت در حقوق بشردوستانه را زیر پا گذاشته، بلکه نقض حاکمیت ملی لبنان و تمامیت ارضی آن نیز به شمار می‌رود.
سازمان ملل و گزارشگران ویژه حقوق بشر بارها بر لزوم حفاظت از غیرنظامیان تأکید کرده‌اند و چنین اقداماتی را محکوم نموده‌اند. ادامه این وضعیت، بحران انسانی عمیقی ایجاد کرده است. صدها هزار لبنانی آواره شده‌اند و در شرایطی سخت در کمپ‌ها یا نزد اقوام زندگی می‌کنند. کودکان از تحصیل محروم مانده‌اند، بیماران دسترسی به درمان ندارند و اقتصاد محلی نابود شده است. این آوارگی اجباری، خلاف کنوانسیون ۱۹۵۱ مربوط به وضعیت پناهندگان و اصول حقوق بشر است که بازگشت امن و داوطلبانه آوارگان را تضمین می‌کند. بدون توقف فوری حملات، امکان بازگشت آوارگان به منازل و روستاهای خود وجود ندارد و خطر تشدید تنش‌های منطقه‌ای بیشتر می‌شود. در این شرایط، اروپا و کشورهای عربی مسئولیت سنگینی بر عهده دارند. اتحادیه اروپا به عنوان مدافع حقوق بشر و حاکمیت قانون، باید با اعمال تحریم‌های هدفمند، قطع کمک‌های نظامی و فشار دیپلماتیک قوی، خواستار توقف فوری این حملات شود. کشورهای اروپایی که همواره بر حل مسالمت‌آمیز مناقشات تأکید دارند، نمی‌توانند در برابر این نقض‌ها سکوت کنند. نقضی که دیروز و پس از تفاهم لبنان و اسرائیل نیز تکرار شد. همزمان، کشورهای عربی به ویژه اعضای شورای همکاری خلیج فارس و مصر، با استفاده از نفوذ سیاسی، اقتصادی و میانجی‌گری خود، باید ابتکار عمل را در دست بگیرند. آن‌ها می‌توانند با حمایت از قطعنامه‌های شورای امنیت و سازمان همکاری اسلامی، زمینه را برای آتش‌بس پایدار و گفتگوی فراگیر فراهم کنند. فشار هماهنگ بین‌المللی نه تنها به توقف خشونت کمک می‌کند، بلکه راه را برای بازگشت آوارگان به خانه‌هایشان هموار می‌سازد. لبنان نیازمند حمایت فوری برای پایان جنگ است و جامعه جهانی باید با ارسال کمک‌های بشردوستانه و تضمین امنیت مرزها، ثبات را بازگرداند. سکوت در برابر این بحران، به معنای تأیید نقض قوانین بین‌المللی است. زمان آن رسیده که اروپا و جهان عرب با صدای واحد، صلح و عدالت را اولویت قرار دهند تا جنوب لبنان دوباره به محل زندگی امن برای مردمش تبدیل شود و منطقه از چرخه خشونت رهایی یابد.

این لبنان، چگونه همان «لبنان» می‌شود؟

حسین نصیری
در مقام پاسداشت خون‌های به‌ناحق ریخته مردمی مظلوم و حفظ و تقویت دستاوردهای موجود و در چارچوب منافع و آینده کشور، به نظر می‌رسد می‌توان‌ یا باید نگاهی متفاوت از گذشته به حزب‌الله و اصولا لبنان و قوام و آبادانی و رونق آن داشت. بررسی این مهم را می‌توان به دو سطح داخلی و خارجی تجزیه کرد و در انتها با ترکیب تعاملات و تأثیرات متقابل، میزان درستی نتایج را به داوری گذاشت. از سوی محافل نزدیک به حزب‌الله، در پیش و آغاز درگیری‌های اخیر گفته می‌شد که ۵۸ درصد مردم لبنان به‌گونه‌ای از جریان مقاومت حمایت می‌کنند. میزان دقت این ادعا را نمی‌دانم، اما آن‌گونه از گزارش‌ها بر‌می‌آید:
۱. در نتیجه اعلام رسمی و صریح اهداف تجاوزکارانه میان‌مدت و بلندمدت اسرائیل، آگاهی‌های جدیدی نسبت به توهمات و سیری‌ناپذیری صهیونیست‌ها در لبنان و منطقه و جهان شکل گرفته است.

۲. به مدد افشاگری‌های رسانه‌ها و تحرک نهادها و آرا و تأملات شخصیت‌های مدافع حقوق بشر در جهان، خشونت عریان و جنایات ضد انسانی و وحشیانه رژیم اسرائیل در غزه، لبنان و... عالم‌گیر شده و افکار عمومی جهانی علیه آنان بسیج شده است.

۳. در صحنه عمل، هرچند بی‌توجهی دولت‌ها و جامعه بین‌الملل به این خشونت‌ها اندکی تقلیل یافته است، اما همچنان واقعیات تلخ، آنارشی و سوداگری چیره بر جهان را دلالت می‌کند.

۴. مذاکرات برساخته و یک‌سویه آمریکا با هدف سازش و بلکه تحقیر و تحمیل منافع اسرائیل بر دولت لبنان در واشینگتن، هیچ محصولی جز اتلاف وقت نداشت.

۵. تعیین‌کنندگی سلحشوری روزافزون رزمندگان حزب‌الله و توفیقات غیرمنتطره آنان در میدان مقاومت که دیگر حتی از سوی اسرائیل هم انکار نمی‌شود.

۶. حمایت قاطع و تهدیدات کارساز ایران در برابر حملات وحشیانه اسرائیل به لبنان و ثبت ضرورت آتش‌بس در یادداشت تفاهم ایران با آمریکا.

این مختصات علاوه بر آنکه یقینا بر محبوبیت حزب‌الله در لبنان افزوده است، ‌شرایط متفاوت و بی‌سابقه‌ای را نیز رقم زده‌ که شناخت و درک ظرایف آن به یک ضرورت تبدیل شده و احیانا فرصت‌های جدیدی را برای دستیابی به راهکارهای واقع‌بینانه نوین فراهم‌ کرده است.

الف) در سطح داخل

نتایج غیرمنتطره تحصیل‌شده مقاومت و ناکارآمدی اقدامات منفعلانه دولت لبنان در برابر تجاوزات و...، در مجموع‌ مقبولیت حزب‌الله را در محیط اجتماعی لبنان ارتقا بخشیده است. نظرات ابرازشده از سوی پاره‌ای از شخصیت‌های لبنانی و سکوت برخی مخالفان سنتی دیگر و نیز لحن آرام‌تر رئیس‌جمهور و دولت لبنان، به‌طور تلویحی چنین برداشتی را تأیید می‌کند. با این توصیف، به نظر می‌رسد به شکرانه ‌یا به پشتوانه این پیروزی، بایسته است که حزب‌الله به صورت اصولی با فروتنی دست به سوی دولت و گروه‌های متعدد قومی لبنان دراز کند. پس سخن از ضرورت مصالحه‌ای لبنانی است. اگر در پس این جنگ و تجاوز، با چنین (Vision) نگاهی بتوان از طریق مصالحه‌ای واقع‌بینانه، جدا از اتفاق گروهای شیعه، اکثریتی از جوامع اهل سنت و تعدادی از اقوام مسیحی ارامنه، آسوری، کاتولیک و‌ نیز دروزی‌ها را به نام لبنان گردهم آورد، ارمغان آن‌ گونه‌ای وفاق، همکاری و در نتیجه شکل‌گیری امنیت و ثبات نسبی در آن کشور خواهد بود.

مراد آن است که اولا، با سخاوت دستاوردهای صحنه‌ نه به نام حزب‌الله ‌یا شیعیان بلکه به نام لبنان ثبت شود. ثانیا، اگر نه همگان که بیشترین طوایف ممکن به همراهی به آن دعوت شوند. ثالثا، شالوده‌ای منطقی برای باز‌تعریف حزب‌الله در قالب جنبشی ملی خواهد بود. آشکار است که چنین تحولی علاوه بر ارتقای منزلت و تثبیت جایگاه حزب‌الله در لبنان، انگ «نیابتی»بودن آن را سست می‌کند. بالطبع‌ اصلاح فوق مانع روابط ایران و حزب‌الله نبوده و این ارتباط می‌تواند در اشکال مختلف تداوم یابد.

چنین اراده یا راهبردی البته نیازمند تدابیر، منش و برنامه‌ای اندیشه‌شده و منسجم است و تحقق آن به تدریج و با تلاشی خستگی‌ناپذیر باید تحصیل شود.

بدیهی است با توجه به اطلاعاتی که حتما در نزد حزب‌الله و... است، یارگیری‌ها و جذب باید از نزدیک‌ترین‌ها آغاز و تلاش شود تا دورترین‌ها نیز‌ با کورسویی از امید، کم‌خطر‌ یا منفعل شوند. روندی که علی‌الاصول صبورانه باید طی شود و البته که چنین نتیجه محتملی ارزش فداکاری‌های بسیار دارد.

در جریان مقاومت جانانه اخیر، حزب‌الله بارها اعلام کرد‌ به نام و نمایندگی لبنان در برابر متجاوزان ایستاده؛ که سخن پخته و مدبرانه‌ای است. این جوامع در طول قرون در کنار هم زیسته و محیط رنگارنگ و زیبای لبنان را با این هم‌زیستی خود ساخته‌اند. به تجربه، هرگونه تلاش برای حذف، ویرانگر و ناپایدار است. مصالحه فوق در واقع در خدمت احیای آن سنت دیرینه می‌تواند تلقی شود. باید آموخت که در لبنان حذف نه ممکن است و نه مطلوب.

پس پیشنهاد این است که آن سنت دیرینه و تنوع خلاقی که لبنان در گذشته به آن شناخته می‌شد، احیا شود و نتایج موفق مقاومت، سرمایه‌ای باشد که به سود یکپارچگی و بالندگی کشور و ملت لبنان نقد می‌شود. با نکته‌ای این بخش را به پایان می‌برم. ایران در این شرایط از‌جمله به دلیل گستردگی ویرانی‌ها و... نه می‌تواند و نه باید «فعال مایشاء» باشد؛ اقتضای مناسبات آن است که در دفاع از شکوفایی لبنان، از این مصالحه لبنانی حمایت کند و از این حسن نیت بهره گیرد.

ب) در سطح خارجی

لبنان به دلیل حضور و هم‌زیستی ادیان، مذاهب و اقوام گوناگون در جغرافیایی کوچک و طبیعت زیبا، همواره صاحب جاذبه بوده است. کشورهای بسیاری در منطقه و جهان بسته به قرابت‌ها، علایق و منافعی را در لبنان برای خود جست‌وجو می‌کردند‌. این اختلاط و تسامح اما تحت تأثیر نامناسبات منطقه‌ای از چند دهه پیش به علت تحولات و اغواهایی از بیرون مخدوش شد و تفاوت‌هایی که سرمایه این دیار بود، در برابر هم صف‌آرایی کردند. پدیده نامیمونی که موجب جنگ‌های داخلی شد و رونق «عروس خاورمیانه» را نقض و آن را به کشورهای دیگر منتقل کرد. با وجود این، حتی در آن درگیری‌ها نیز به اعتبار سنت فرهنگی و هم‌زیستی دیرپای این مردم به ضرورت، فاصله‌گذاری‌ها و آدابی محترم شمرده می‌شد. غرض آنکه با همه نابختیاری‌ها، کماکان لبنان مستعد آن رونق است، مشروط به آنکه «تنوع خلاقش» به رسمیت شناخته شود. در پس تحولات اخیر منطقه‌ای، چه‌بسا زمینه‌هایی برای احیای لبنان ایجاد شده است. در این فرض، کشورهایی با توجه به علایق خود و با احترام به ملت و استقلال لبنان و در هماهنگی با دولت مستقر، می‌توانند مساعی جمیله خود را به کار بندند تا این کشور دوباره آبادان و صاحب آن شکوه شود. در دامنه بحث این نوشته، پیشنهاد آن است که به عوض اقدامات پراکنده، ایران، عربستان، ترکیه و چه‌بسا بعدا مصر، قطر و فرانسه از طریق تمهیداتی هماهنگ و با محوریت دولت لبنان، بکوشند تا در این زمینه به چارچوبی (هرچند حداقلی) مشترک و اطمینان‌بخش‌ برسند. 

منطق چنین ابتکاری هماهنگی، تقسیم کار و هم‌افزایی است و قطعا هیچ محدودیتی برای روابط دو‌جانبه این کشورها و دیگران با لبنان نخواهد بود.

چنین فرصت و تماس‌هایی در صورت توفیق، با ابهام‌زدایی از اهداف کشورها، علاوه بر لبنان، به صورت طبیعی در سطوحی بسط همکاری‌های این کشورها با هم را تسهیل و در عرصه تعاملات گوناگون دیگری راه را هموار می‌کند.

با این نگاه، چنین روندی منطقا باید به دور از هیاهوهای تکراری ممل صورت گیرد. مثلا با عربستان و سپس ترکیه، بدون شتاب، بر پایه درک و سرفصل‌های اولیه مشخص مشترک آغاز و به تدریج بر شمار و کیفیت دستورالعمل مورد توافق افزوده شود. طبعتا در این روند ‌محور دولت و... لبنان و استقلال و تمامیت ارضی و یکپارچگی و آبادانی این کشور مبنا و در نخستین گام با حضور کشورهای ثروتمند، وفاق جوامع و بازسازی آن اولویت خواهد داشت.

تلاشی جمعی با این مختصات، نشانه‌ای از حسن نیت بوده و با ایجاد هماهنگی و در مشارکت از تعارض منافع و تنهایی ایران و هر یک از کشورهای یادشده جلوگیری کرده و تا حدود زیادی از تحرکات و اقدامات ابهام‌زدایی می‌کند‌. بدیهی است اگر این تشریک مساعی اندکی در شکل و محتوا قوام گیرد، می‌تواند با نظر جمع، به علاقه‌مندی احتمالی قطر، مصر، عراق ‌و فرانسه برای مشارکت هم پاسخ دهد. در مقام ترکیب، منطقا چنین جمعی با این اهداف از گفت‌وگوهای ملی لبنانی حزب‌الله با گروه‌های قومی دیگر استقبال خواهد کرد.

مراد همه آن است که عبور لبنان از این شرایط هرگز از عهده هیچ کشوری از‌جمله ایران بر‌نمی‌آید. مطلوبیت آن است که لبنان با همه تنوع خلاق دیرینه‌اش به رسمیت شناخته شود و قوام گیرد؛ سرفصلی که اگر انجام شود، از سوی جهان (اکیدا غیر از اسرائیل) حمایت خواهد شد.

تبارنامه ورسای

محمدکاظم انبارلویی
۱- ۹ اسفند ۱۴۰۴ حمله سراسری آمریکا به ایران که منجر به شهادت رهبر انقلاب و شمار زیادی از رهبران نظامی ایران و ۱۶۸ کودک دبستانی بی‌گناه مینابی و ... صورت گرفت. رئیس‌جمهور آمریکا یک پیام ویدئویی شامل ۳ نکته صادر کرد.

الف- عملیات گسترده علیه ایران آغاز شده است.
ب- نیروهای مسلح ، سلاح‌ها را بر زمین بگذارند و تسلیم شوند.
ج- مردم در پناهگاه‌ها بمانند و از در خانه خارج نشوند.
نتانیاهو هم یک پیام ویدئویی صادر کرد و گفت : اقدام مشترک آمریکا و اسرائیل فرصتی خواهد بود که مردم ایران سرنوشت خود را در دست‌گیرند.
۲- نیروهای مسلح جمهوری اسلامی به فاصله کوتاهی پاسخ آمریکا و رژیم صهیونیستی را بدون فرماندهی کل قوا با راهبرد «جنگ منطقه‌ای» با بالاترین شدت دادند و تمام پایگاه‌های آمریکا در منطقه زیر ضرب موشک‌ها و پهپادهای نقطه‌زن قرار گرفت.
مردم نیز به فاصله کوتاهی با آنکه رهبری جدید انتخاب نشده بودند. به میادین و خیابان‌ شهرهای آمدند و سرنوشت خود را مستقیما به دست گرفتند.
یک هفته بعد که رهبری حضرت آیت‌الله امام مجتبی حسینی خامنه‌ای اعلام شد. فریاد مردم در خیابان‌ها بلند شد و سرود؛ «فرمانده بده فرمان»، سرتاسر ایران و غرب آسیا را فراگرفت. تا این لحظه که این سطور نوشته می‌‌شود مردم یک لحظه هم صحنه را خالی نکردند.
۳- ترامپ رئیس‌جمهور آمریکا که مست این کشتار جمعی و تجاوز با ارتکاب جنایات جنگی بود بیانیه‌ای ۱۵ ماده‌ای را در ۵ فروردین ۱۴۰۵ صادر کرد و دولت پاکستان را به‌عنوان میانجی برای خاتمه جنگ به تهران فرستاد.
آن ۱۵ماده چه بود و آخرش ترامپ چه گفته بود؟!
او گفته بود همه فعالیت‌های هسته‌ای را پایان و مواد غنی‌سازی شده را تحویل دهید، نطنز و فردو و اصفهان را تعطیل کنید.
او تصریح کرده بود؛ تنگه هرمز را بدون قیدوشرط باز کنید، برنامه موشکی خود را محدود کنید، حمایت از حزب‌الله ، حماس، شبه نظامیان عراق و نیز حمایت از یمن را پایان دهید.
وقتی این کارها را کردید ما راستی آزمایی کردیم احتمالا تحریم‌ها را برمی‌داریم!
۴- قرار شد هیچ پیامی از دشمن دریافت و هیچ علامتی از مذاکرات داده نشود.
تنها و تنها به فکر نابودی و انهدام پایگاه‌های آمریکا و شخم‌زدن سرزمین‌های اشغالی در رژیم اشغالگر قدس باشیم.
آمریکا با نرخ شدید شلیک موشک‌ها و پهپادهای ایران عقب نشست تا اینکه مجبور شد از مواضع خود عقب بنشیند و تن به ذلت پذیرش تسلیم و شکست بدهد.
۵- رئیس‌جمهور عزیز ما در تهران و رئیس‌جمهور روسیاه آمریکا در فرانسه در کاخ ورسای پای تفاهم‌نامه‌ای را امضا کردند که به‌طور موقت از ادامه جنگ جلوگیری شد.
اینکه چرا ترامپ پیمان شکست را در کاخ ورسای امضا کرد آن‌هم درحالی‌که اجلاس گروه ۷ در پاریس برگزار شد؟ باید یکی در سیا، پنتاگون و وزارت امور خارجه و اندیشکده‌های آمریکایی پاسخ دهد.
۶- پیمان ورسای با اعلام پایان جنگ جهانی اول امضا شد. بخش‌هایی از آلمان به فرانسه داده شد. آلمانی‌ها تصرفات خود را در ۵ قاره از دست دادند.این پیمان در سال ۱۹۱۹ امضا شد. 
۷- از آن زمان تاکنون بیش از یک قرن می‌گذرد. امضای متفقین با آلمان قرارداد ۱۹۱۹ ورسای تخم جنگ جهانی دوم را کاشت و میلیون‌ها انسان را در فاصله کوتاهی پس‌ازآن در ۵ قاره با ظهور فاشیسم به کام مرگ کشاند.
۸- صاحب‌نظران نظامی و سیاسی جهان می‌گویند؛ امضای دیجیتالی ترامپ در ورسای امضای یک سند تسلیم است.
نظامیان جهان می‌گویند؛ ناتو با ۵ هزار سورتی پرواز و آمریکا و اسرائیل با ۳۰ هزار سورتی پرواز نتوانستند اراده ملت ایران را در یک نبرد حقیقی بشکنند.ایرانیان با شلیک هزاران موشک و پهپاد به جنگ بزرگ‌ترین ارتش «هوا پایه» جهان رفتند آن را در هم کوبیدند! ایرانیان با نرخ منظم و فزاینده پرتابه‌های خود ، بزرگ‌ترین ارتش «دریاپایه» را شکست دادند و ناوهای هواپیمابر آنان را به آن طرف اقیانوس‌ها تبعید کردند.
آن‌ها می‌گویند آمریکایی‌ها جرأت نکردند قدرت «خشکی‌پایه» خود را نشان دهند. آن را در نزدیکی اصفهان تست کردند ، با سرافکندگی عقب نشستند.
۹- ملت ما درحالی‌که خود را برای نمایش بزرگ‌ترین حضور انسانی در کره زمین در تکریم امام شهید آماده می‌کنند. می‌خواهند به دنیا این پیام را بدهند که تک‌تک کلمات و جملات او در روح و جان ما جای دارد.
ملت می‌گوید آمریکا رهبر ما را کشت اما او براساس یک منطق قرآنی زنده به آغوش ملت برگشت. حرف او حرف ملت و حرف ملت حرف اوست. همه دنیا می‌گویند، آنچه ترامپ امضا کرده سند تسلیم آمریکا در برابر اراده ملت ایران است.
کافی است یک بار بیانیه ۱۵ بندی ترامپ در ۵ فروردین ۱۴۰۵ را با آنچه در ورسای امضا کرده مقایسه کنید.
۱۰- شاهرگ حیات نظامی و اقتصادی آمریکا، در تنگه هرمز زیر تیغ نیروهای مسلح جمهوری اسلامی است. تلاش‌های مذبوحانه اخیر آمریکا در خلیج‌فارس برای رهایی از این تیغ به‌جایی نمی‌رسد.

منشور قضا در جمهوری سوم 

امید ادیب

رهبر معظم انقلاب در پیامی بسیار پرمغز و با چگالی بالا، نخستین دیدگاه های خود را درباره قوه قضاییه ترسیم کردند؛ این پیام مکتوب از جنبه های مختلف مکاتب حقوقی، سیاسی و نظری قابل تحلیل است که همه آن در این نوشتار ممکن البیان نیست اما اجمالا می توان نگاه خاص کارکردگرایانه و توقع ویژه رهبری جدید انقلاب از قوه قضاییه را در آن پررنگ دید. 
مقدمتاً باید توجه داشت که در بخش نخست این پیام، پشتوانه نظری و تاریخی قوه قضاییه [اتصال به قیام سیدالشهدا علیه السلام] ترسیم و در ادامه، شأن و تراز دستگاه قضا [اقامه حدود الهی و حقوق عمومی] تبیین شده است. سپس اقدامات و توقعاتی که در میدان و زندگی مردم از قوه قضاییه مورد انتظار است، تشریح شده است. همچنین یک ماموریت و کارویژه مشخص با توجه به موقعیت زمانی حاضر [خون خواهی از شهدا و خسارات دو جنگ تحمیلی] مطالبه و در بخش پایانی ۸ ابزار برای تحقق اهداف مذکور، دستور داده شده است. 
این پیام را اگر چه می توان به بخش های گفته شده، تفکیک و تقسیم کرد اما یک روح و جان در همه آن جریان دارد؛ جای جای این متن به مسئولان قضایی یادآور می شود که به دستگاه قضایی نباید مانند دیگر ساختارهای اداری کشور نگریسته شود؛ قوه قضاییه فراتر از یک «نهاد اداری» است که به صورت جاری، یک سری پرونده و خواسته از سوی مردم وارد آن می شود و از آن سمت، خروجی مشخصی خارج می شود، بلکه از قوه قضاییه انتظار می رود که به عنوان یک موجود پویا، فارغ از هر نگاه بوروکراتیک، در مسیر تحقق عدالت و حقوق الهی و عمومی گام بردارد؛ در این مسیر نباید هیچ سند بالادستی، هیچ مانع اداری یا هیچ دست اندازی، دست و پا گیر قوه قضاییه شود. اگر نیاز به ساختارسازی بیشتر است باید ایجاد کرد و اگر نیاز به چابک سازی یا کوچک سازی باید هر چه سریع تر اقدام کرد؛ ارزش دارد که ریاست و مسئولان عالی دستگاه قضا پس از این پیام، تا مدتی از بالا به مجموعه تحت امر خود بنگرند و فاصله وضع موجود تا وضع مطلوب را بسنجند؛چراکه گاه درگیری و تلاش شبانه روزی در دل یک سیستم و انجام امور جاری، مدیریت آن سیستم را از نظارت بر مسیر کلی در حال طی باز می دارد.
رهبر انقلاب به طور مشخص از قوه قضاییه «خروجی مشخص و کارکردی» در مسیر تحقق اهداف گفته شده را توقع و تاکید دارند که مردم باید هر چه سریع تر «فعلیت» و تحقق اسناد بالادستی قضایی را در زندگی روزمره خود ببینند. ایشان حتی یک منظر جدید نیز مطرح کرده و توقع دارند که قوه قضاییه علاوه بر این که باید خود را متناسب با این هدف بازسازی کند باید به «اصلاح روند امور در سایر بخش های کشور» اقدام کرده و «سایر بخش های نظام» را هم به حرکت درآورد که حقا و انصافا توقع سنگینی است. این نگاه عمل گرایانه نسبت به دستگاه قضایی که ضامن پیشرفت کشور است، در سایر کشورهای توسعه یافته به شکل پررنگی دیده می شود و اکنون مشخص است که رهبری معظم انقلاب، توقع دارند دستگاه قضا «جایگاه» و «اثر» خود را در مسیر اهداف جمهوری اسلامی، بازیابی کند.

جام جهانی ۲۰۲۶؛ ایران و تجربه زیستن در آستانه

کمیل سوهانی
 

جام جهانی ۲۰۲۶ برای مردم ایران فقط یک رویداد فوتبالی نبود؛ روایتی بود از زیستن در آستانه، در مرز میان فتح و فقدان، در فاصله باریک میان «نباختن» و «پیروز نشدن». شاید عجیب باشد، اما تجربه جمعی ایرانیان در این جام نه شکست بود و نه پیروزی. چیزی میان این دو بود؛ وضعیتی تعلیقی که از قضا برای ما بسیار آشناست.فوتبال ایران پیش از آنکه پا به زمین مسابقه بگذارد، بسیار آسیب ‌دیده بود. جنگ، اضطراب، فشار روانی، قطعی اینترنت، لغو بازی‌های تدارکاتی، دشواری آنالیز رقبا، ابهام در سفر، بحث روادید، اقامت نامطمئن در مکزیک، سفرهای فرساینده به آمریکا بدون ریکاوری کافی و در کنار همه این‌ها، هجمه بی‌رحمانه آنان که از بیرون، همچون کفتار پیرامون تیم می‌چرخیدند و منتظر فروپاشی بودند. در چنین شرایطی بسیاری می‌گفتند همین که این تیم وارد زمین شده، خودش یک پیروزی است.ایران در بازی اول مقابل نیوزیلند نبرد، اما نباخت.این فقط یک مساوی نبود. این تیم در واقع بازی اول را به‌جای تمام مسابقات تدارکاتی انجام داد که هرگز فرصت برگزاری‌شان را پیدا نکرده بود. مردم راضی بودند، نه از پیروزی، بلکه از ایستادن. بازی دوم مقابل بلژیک - یکی از بهترین تیم‌های جهان - ایران خودش را پیدا کرد. بازی درخشانی بود و ایران گل زد. در آن لحظه، چیزی درون میلیون‌ها ایرانی روشن شد؛ آن حس شیرین فتح، آن گرمای ناگهانی پیروزی و آن شادی که پیش از آنکه به زبان بیاید در جان می‌نشیند. اما ناگهان ویدئوچک اعلام کرد 18 سانتی‌متر از بدن مهاجم ایرانی در آفساید بوده. گل مردود شد و لبخندها خشکید. ایران باز هم نباخت، اما نبرد. بااین‌حال مردم باز هم راضی بودند، چون تیمشان نشان داده بود هنوز می‌تواند بایستد.بازی سوم مقابل مصر - قوی‌ترین تیم آفریقا - شاید تراژیک‌ترین پرده این روایت بود؛ پنالتی برای ایران. مهدی طارمی پشت توپ ایستاد؛ بهترین بازیکن ایران. تقریباً همه مطمئن بودند توپ گل می‌شود، اما نشد.

دروازه‌بان مصر توپ را گرفت. باز همان الگو تکرار شد؛ ملت ایران برای شادی از جا برخاست و دوباره نشست، بعد ایران دوباره گل زد. دوباره آن حس فتح، دوباره آن لحظه انفجار شادی، اما باز هم ویدئوچک. این بار 12 سانتی‌متر از کفش مهاجم در آفساید بود. بدین‌ترتیب ایران سه بازی انجام داد، نباخت، اما پیروز هم نشد.حالا طبق محاسبات روی کاغذ احتمال صعود ایران ۹۲ درصد بود، تنها کافی بود یکی از سه سناریو رخ دهد. غنا با مربیگری کارلوس کی‌روش از کرواسی مساوی یا برد بگیرد. نشد! ازبکستان، کنگو را متوقف کند. نشد! الجزایر و اتریش مساوی نکنند. قرار بود بشود. صبح هفتم تیر، همه منتظر بودند. اتریش گل زد. ایران یک‌پارچه امیدوار شد. الجزایر مساوی کرد. اتریش دوباره جلو افتاد. دوباره آن حس فتح، دوباره شادی، دوباره آینده‌ای که در دستان ما بود و باز الجزایر مساوی کرد. دقایق پایانی، هر دو تیم عملاً بازی را متوقف کردند. هر دو می‌دانستند مساوی، هر دو را بالا می‌برد. چهار دقیقه وقت اضافه؛ دقیقه ۹۳ الجزایر ناگهان گل زد، ایران منفجر شد؛ شور، اشک، غرور و فریاد.گزارشگر از خود بی‌خود شده بود. می‌گفت: «بالاخره خدا به دل مردم ایران نگاه کرد.»می‌گفت: «یک تیم مسلمان، تیم مسلمان دیگری را به مرحله بعد فرستاد.» می‌گفت: «این لحظه در تاریخ ثبت خواهد شد.» 

تاریخ گاهی بی‌رحم‌تر از آن است که به روایت‌های شاعرانه وفادار بماند. درحالی‌که گزارشگر هنوز در حال توصیف معجزه بود، اتریش گل مساوی را زد، ناگهان بهت و سکوت و فقدان...و این‌گونه پرسش آغاز شد؛ این چه سرنوشتی بود؟ چرا سناریو این‌گونه نوشته شده بود؟ چرا دوباره تا آستانه فتح رفتیم و باز برگشتیم؟ این دیگر فقط یک پرسش فوتبالی نیست، پرسشی فلسفی الهیاتی است. ایران در این رویداد نوعی رستگاری معلق را تجربه کرد؛ وضعیتی که در آن انسان نه سقوط کرده و نه نجات‌یافته است، بلکه در تعلیقی رازآلود میان این دو ایستاده است. نه در جهنم است، نه در بهشت. نه کاملاً محروم است، نه کاملاً برخوردار. در برزخ است. اینجا برزخ، نحوه‌ای از بودن است. انسان برزخی، انسانی است که مدام طعم شیرین رسیدن را تا لبان خود احساس می‌کند، اما هر بار، پیش از نوشیدن، جام از او گرفته می‌شود. «خواهم از زلف بتان نافه‌گشایی کردن/ فکر دور است همانا که خطا می‌بینم». برزخ یک «میانه» نیست.برزخ، نحوه‌ای از وجود است. برزخ چیزی است که هم این است و هم آن و درعین‌حال نه کاملاً این است و نه کاملاً آن. هم وصل است و هم فصل، هم حضور است و هم غیاب. ایران در این جام، در وضعیت برزخی بود. نه شکست خورد، نه پیروز شد. نه بیرون از نجات بود، نه درون آن. 

در آستانه ایستاده بود و حقیقت این است که ایران امروز، نه‌فقط در فوتبال، بلکه در تاریخ معاصر خود نیز در برزخ زندگی می‌کند. ما سال‌هاست در برزخیم، نه در فروپاشی کامل، نه در رستگاری کامل. نه شکست خورده‌ایم، نه به آن فتحی رسیده‌ایم که مبین و روشن باشد. ما سال‌هاست در آستانه‌ایم؛ آستانه پیروزی، آستانه فروپاشی، آستانه رهایی، آستانه فاجعه و آستانه، مکان ساده‌ای نیست. آستانه مقدس‌ترین جایگاه است. آستانه نه بیرون خانه است، نه درون آن. نه فراق است، نه وصال؛ جایی است که سالک در آن از آنچه بوده کنده شده، اما هنوز به آنچه باید بشود نرسیده است. سالک باید نه چنان غرق در امید شود که غفلت کند و نه چنان غرق در ترس که فروپاشد. آنچه رخ داد و دیدیم، نوسان وجودی یک ملت میان خوف و رجا بود؛ ملتی که در چند ساعت، بارها از بهشت به برزخ افتاد و از برزخ تا آستانه بهشت بالا رفت. آنچه رخ داد نوعی انتظار پیروزی بود؛ انتظار، نحوی از زیستن است. منتظر، کسی نیست که منفعل نشسته باشد. منتظر کسی است که در فقدان حضور، کیفیت حضور را حفظ می‌کند. او در غیاب، وفادار می‌ماند. شیعه، در بنیاد خود، الهیات تحقق به‌تعویق‌افتاده است. وعده هست، اما تحقق هنوز نرسیده. عدل خواهد آمد، اما هنوز نیامده. ظهور حتمی است، اما زمانش نامعلوم است. این یعنی زیستن در کشش میان اکنون و موعود. انتظار شیعی، شکل تاریخی زیستن در آستانه است. ملتی که انتظار می‌کشد، یاد می‌گیرد چگونه با ناتمامی زندگی کند. چگونه در غیاب، وفادار بماند. مسئله فقط این نیست که ایران امروز در آستانه زندگی می‌کند، در واقع ایران اساساً تمدن آستانه است. 

این یعنی آستانه برای ایران یک وضعیت موقت تاریخی نیست؛ نحوه بودن او در جهان است. برخی تمدن‌ها درون قطعیت شکل می‌گیرند. روم بر محور نظم و امپراتوری یونان بر محور لوگوس و عقل، مدرنیته غربی بر محور سوژه، تکنیک و اراده تسلط. اما ایران؟ ایران از آغاز در مرزها شکل گرفته است. میان شرق و غرب، میان هند و مدیترانه، میان اسطوره و تاریخ، میان وحی و فلسفه، میان شاهنشاهی و عرفان، میان آتش و نور، میان شمشیر و شعر. ایران هرگز تمدن «این یا آن» نبوده است. همیشه تمدن «این‌وآن» بوده است.ایران حامل نوعی نور است، نه نوری ساده و بی‌دردسر، بلکه نوری که باید از دل تاریکی عبور کند. شکوه راستین، از دل آزمون متولد می‌شود. از دل آتش، از دل تعلیق. به همین دلیل است که ایران تاریخی، کمتر پیروزی‌های آسان دیده و بیشتر در میدان بقا آزموده شده است. گویی رسالت این سرزمین، بیش از آنکه فتح سریع باشد، تحمل طولانی است. تحمل برای حمل چیزی که هنوز به ظهور نرسیده است. ایران نه کاملاً سنت است، نه کاملاً مدرن. نه شرق صرف است، نه غرب صرف. نه‌فقط دینی است، نه‌فقط سکولار. نه‌فقط اسطوره است، نه‌فقط تاریخ. ایران همیشه چیزی میان این‌ها بوده است. تمدن‌های آستانه، بیش از دیگران رنج می‌کشند، زیرا مدام زیر فشار نیروهای متضاد قرار دارند. آن‌ها کمتر آسایش دارند، اما افق دید وسیع‌تری دارند. گویی این تمدن، هنر خاصی در زیستن در آستانه دارد، هنر آستانه‌نشینی. در واقع راز ایران در نسبتی نهفته است که این تمدن با وجود برقرار کرده. در جهان تکنیکی، همه‌چیز باید یا مفید باشد یا حذف شود. همه چیز باید قطعی باشد. تعلیق معنایی ندارد، آستانه معنایی ندارد، برزخ معنایی ندارد یا باید پیروز شوی یا حذف. یا باید برنده باشی یا بازنده. اما مسئله این است که تجربه ایرانی، از اساس، تن به این دوگانه مدرن نمی‌دهد. ایران را نمی‌توان با منطق ساده بردوباخت فهمید، زیرا ایران هنوز آگاهانه یا ناآگاهانه در قلمرویی زندگی می‌کند که پرسش از وجود در آن نمرده است. «زیست در آستانه» برای ایران یک بدبیاری تاریخی نیست؛ چراکه زیستن در آستانه، در بنیادی‌ترین معنایش زیستن نزدیک وجود است. در آستانه قطعیت فرومی‌ریزد. هویت‌های ساده فرومی‌پاشند.

 تعریف‌های خشک کارایی خود را از دست می‌دهند. انسان دیگر نمی‌تواند با گزاره‌های آماده زندگی کند و درست در همین لحظه، با خود وجود مواجه می‌شود. شاید ایران یکی از آخرین تمدن‌هایی باشد که هنوز این ساحت را کاملاً از دست نداده است؛ تمدنی که هنوز می‌تواند با امر ناگفتنی زندگی کند. با راز، با تعلیق، با ناتمامی، با برزخ، با انتظار، با خوف و رجا و با آستانه. ایران مکانی است که در آن هنوز پرسش زنده است.عظمت یک تمدن در پرسش‌هایی است که نمی‌گذارد بمیرند. شاید رسالت ایران نیز همین باشد؛ زنده نگه‌داشتن پرسش؛ پرسش از عدالت، پرسش از نور، پرسش از حقیقت و در عمیق‌ترین سطح، پرسش از وجود.در جنگ با آمریکا و اسرائیل نیز همین رخ داد؛ ایران نباخت، اما آن سرور روشن و بی‌ابهام پیروزی را هم نچشید. باز همان برزخ، باز همان رستگاری معلق و باز همان زیست در آستانه.این شاید رازی باشد که فقط ملت‌های آستانه‌نشین آن را می‌فهمند. این همان الهیات نباختن است، الهیات مردمی که بارها تا آستانه فتح رفته‌اند، بارها از آن محروم شده‌اند، اما هنوز زمین را ترک نکرده‌اند. هنوز ایستاده‌اند و چه‌بسا راز ایران در همین ایستادگی‌های طولانی نهفته باشد. شاید روزی روشن شود که این ‌همه تعلیق، این‌همه تأخیر، این‌همه زیستن در آستانه مقدمه ظهوری بزرگ‌تری بوده است و شاید ایمان، در آخرین و عمیق‌ترین معنای خود، همین باشد؛ امیدواری به پیروزی نهایی در دل تعلیق و ادامه‌دادن در آستانه.

آرام می‌گیریم...

مجتبی خاتونی

شاید این زمزمه ذهنی و بین‌الاذهانی یک ملت باشد در آن چند روز سخت، در آن روزهای داغ و در آن شب‌های اشک؛ کاش این روز را نمی‌دیدم! و البته که «گاه دنیا به تو می‌خندد و تو نیز... اما همیشه، همه چیز، آن ‌طور که باید نیست!». ما نیک می‌دانیم که چه بر سرمان آمده! از ابتدا هم قرار نبود همه چیز خیلی آرام پیش برود؛ ما زیر یک میز بزرگ زدیم در همان اول کار! میزی که گرداگردش مستکبران و مستبدان عالم نشسته و نان در خون مستضعفان و مظلومان می‌زنند؛ اصولاً مگر می‌شود پا جای پای حسین بن علی(ع) گذاشت و به کربلا نرسید؟ به آن جغرافیای آخرالزمانی و آن زمانی که تاریخ در آن متوقف شد و پس از آن، هر لحظه در حال تکرار است که خدا پرده آخر این نمایش را در میانه آن روی صحنه برد.حال این ماییم که در کشاکش این همه احساسات متناقض گیر افتاده‌ایم! لبریز از غروریم برای این ایستادگی و مقاومت قهرمانانه ملی و فراملی و پرچمی که حالا نماد آزادگان است در مقیاسی جهانی و درست در همان لحظه، بغضی که به سختی نمی‌شکند و آن هم یک دلیل دارد؛ هنوز نه! الان زود است.آن روزهای داغ و آن شب‌های اشک، حالا نه یک تاریخ دور که روزهای پیش روی ماست و ما مردم جمهوری اسلامی ایران، فرزندان خمینی و خامنه‌ای، نه همین ده‌ها میلیون داغدار ساکن بر فلات ایران، که همه آزادگانی هستیم که با همه تفاوت‌ها از ظاهر و پوشش تا باور و گویش؛ به یک نقطه مشترک رسیده‌ایم؛ «شهید سیدعلی حسینی خامنه‌ای!». ظاهرش این است که ما قرار است «آقا» را تشییع کنیم اما حقیقت این است که خیلی از ما با رفتن آقا مردیم؛ با شنیدن وصف آن «مشت گره کرده» از درون، آوار شدیم؛ با یادآوری آن لب تشنه، سوختیم و حال ققنوس‌وار، در پاسخ به «هل من ناصر» حسین زمان خویش برخاسته‌ایم که «باید برخاست» و طبیعتاً «این پیچ تاریخی، طاقت‌فرساست...». تهران، قم، عتبات عالیات و در نهایت، مشهد! این خود یک «درام» تمام‌عیار است و چقدر آقایمان طرفدار درام‌های درست و حسابی بودند! شروع، اوج و پایان این قصه را در یک جغرافیای فراملی و یک حس مشترک جهانی به پیش می‌بریم و در «مقصد مقصود»، در «مشهد»، در آنجا که امام غریب برای آن نوجوان طلبه عینکی، آن جوان مجاهد و مبارز، آن مجتهد خوش‌فکر و نواندیش، آن پیر و مراد آزادگان جهان از سلاله حسین(ع) آغوش باز کرده؛ آرام می‌گیریم!
آرام که چه عرض کنم؛ آتش خواهیم گرفت و با آن، دنیایی که خروجی نظم و نظامش این توحش افسار دریده است را به آتش خواهیم کشید اما تا پیش از آن، میزبان فروتن و خاکسار میهمانان امام شهیدمان خواهیم بود، با جان و مال و آبروی خویش.

چرا گفتار صلح در جهان جنگ دیگر خریدار ندارد؟

در مسلخ صلح

علی کاکادزفولی

پس از فروپاشی نظام دوقطبی، خوش‌بین‌ترین نظریه‌پردازان لیبرال‌ - ‌دموکراسی با طرح ایده‌ «پایان تاریخ» مدعی شدند با گسترش پیوندهای اقتصادی و نهادهای بین‌المللی، جنگ به عنوان ابزاری سیاسی به تاریخ می‌پیوندد. آنها صلح را «وضعیت طبیعی» و جنگ را «خطای سیستمی» می‌پنداشتند. این تصور، در ادبیات لیبرال روابط بین‌الملل، صورت نظری هم یافت؛ هرچه وابستگی اقتصادی بیشتر شود، هرچه نهادهای بین‌المللی گسترش یابند، هرچه دموکراسی و بازار جهانی توسعه یابد، جنگ کم‌کم از عقلانیت سیاسی بیرون می‌رود. اما جهان واقعی، مخصوصاً پس از جنگ اوکراین، جنگ غزه و سپس تجاوزهای اسرائیل و آمریکا به ایران نشان داد این تصور بیش از حد خوش‌بینانه و واهی بوده و سخن از صلح، در جهانی که هنوز بر مدار قدرت، رقابت، تکنولوژی نظامی و منافع سلطه‌جویانه می‌چرخد، بدون پشتوانه قدرت، چیزی جز تمنای اخلاقی نیست. آنچه امروز مشاهده می‌کنیم، ابطال تجربی این انگاره است. حقیقت عریان این است که در ساختار کنونی نظام بین‌الملل، جنگ نه‌تنها منسوخ نشده، بلکه به شریان حیاتی سرمایه‌داری پیشرفته تبدیل شده است. فهم جمهوری اسلامی ایران از این وضعیت جهان، مبتنی بر درکی عمیق از اقتصاد سیاسی جنگ است که در آن صلح لیبرال، صرفاً نقابی برای سلطه‌جویی است. هزینه نظامی جهان تا پایان سال ۲۰۲۵ به ۲۸۸۷ میلیارد دلار رسید و یازدهمین سال رشد پیاپی را ثبت کرد و درآمد ۱۰۰ شرکت بزرگ تسلیحاتی جهان نیز در سال ۲۰۲۴ از ۶۷۹ میلیارد دلار گذشت (آمارهای جدیدتر از سوی مراجع رسمی هنوز ارائه نشده‌اند). با این رقم‌ها باید بیشتر از قبل به این باور رسیده باشیم که جنگ در اقتصاد سیاسی جهان نهادینه شده است.

چرا صلح‌طلبان ساده‌لوح به نظر می‌رسند؟
در این عصر، جنگ از سیاست حذف نشده و فقط شکل، آستانه و ابزار آن تغییر کرده است. ابزار دیپلماسی در جهان ناتوان از تنظیم مناسبات قدرت میان کشورها بوده و در نتیجه چنین وضعی بدیهی است میدان نبرد به آزمایشگاه سیاست تبدیل شود. مساله جنگ، مساله اراده سیاسی، عمق اجتماعی، ظرفیت تحمل، توان پاسخ و ساختار بازدارندگی است و به همین خاطر است که از سطح تکنولوژی به سطح معنا و اراده منتقل می‌شود.
در نظریه‌های متأخر امنیتی، مفاهیمی چون جنگ خاکستری و جنگ ترکیبی برای توضیح همین وضعیت ساخته شده‌اند. تحریم اقتصادی، ترور دانشمندان، خرابکاری صنعتی، حمله سایبری، عملیات شناختی، جنگ رسانه‌ای، محاصره مالی، تهدید نظامی، حمایت از نیروهای نیابتی و حمله محدود، همگی بخشی از طیف جنگند. بنابراین مرز مفهومی صلح و جنگ از بنیاد فروریخته و روشن است انگاره صلح‌طلبی در جهان حداقل به شکل کنونی اعتبارش را از دست داده و دیگر توان توضیح جهان را ندارد.
صلح‌طلبی اخلاقی به معنای نفی تجاوز، کشتار و سلطه، البته امری شریف و انسانی است اما صلح‌طلبی در سطح سیاسی غالباً در عمل به معنای بی‌اعتنایی به ساختار خشونت و جنایت و بازتولیدشان در نظام بین‌الملل است و به همین خاطر بسیار ساده‌لوحانه به نظر می‌رسد. قدرت‌های هژمون، درست در همان زمانی که از صلح سخن می‌گویند، بودجه‌های نظامی خود را افزایش می‌دهند، شرکت‌های تسلیحاتی را تغذیه می‌کنند، نسل جدید سلاح‌ها را می‌سازند، برای جنگ‌های آینده برنامه‌ریزی می‌کنند و روی جزئی‌ترین اجزای تسلیحات خود مطالعات علمی عمیق انجام می‌دهند؛ مطالعاتی برای اینکه چطور میزان خطای تسلیحات را به حداقل برسانند تا انسان و اجزای زندگی‌اش دقیق‌تر مورد هدف قرار گیرد! پس گفتار جنگ هنوز معتبر است، چون هنوز در محاسبات قدرت، سود، امنیت و سلطه کارکرد دارد.

برای «سرمایه‌داری فاجعه» صلح یعنی ورشکستگی
اقتصاد سیاسی تسلیحات، یکی از مهم‌ترین دلایل ماندگاری جنگ است. پشت جنگ، شبکه‌ای از صنایع، شرکت‌ها، آزمایشگاه‌ها، قراردادهای دفاعی، لابی‌های سیاسی، رسانه‌ها و اتاق‌های فکر قرار دارد. دوایت آیزنهاور زمانی نگران بود پیوند میان «تشکیلات نظامی عظیم» و «صنعت تسلیحاتی بزرگ» در تاریخ آمریکا، از پاسخ به نیازهای دفاعی گذر کرده و به ساختاری تبدیل شود که کل سیاست و جامعه را در سیطره خود گرفتار کند؛ آنچه او «مجتمع نظامی - صنعتی» نامیده بود، امروز به یک معضل جهانی تبدیل شده است.
این منظومه برای بقا نیازمند تهدید است. تهدید، بودجه می‌سازد و بودجه، قرارداد. قرارداد، تکنولوژی می‌سازد و در پس تکنولوژی، دکترین نظامی تازه‌ای شکل می‌گیرد. اینگونه است که میدان‌های جدید جنگ در منطق درونی اقتصاد امنیتی جهان تعریف می‌شوند. برای درک ریشه‌های تداوم اعتبار جنگ، باید به زیربناهای اقتصاد نگریست. در نظام سرمایه‌داری متأخر، صنعت دفاعی قلب تپنده انباشت سرمایه است. سیمور مل‌من، نظریه‌پرداز اقتصاد نظامی و منتقد سرسخت مجتمع‌های نظامی - صنعتی آمریکا بر این باور بود وقتی اقتصاد یک قدرت بزرگ به سمت نظامی‌گری گرایش می‌یابد، دیپلماسی تبدیل به یک ابزار جانبی برای بازاریابی تسلیحات می‌شود. پس طبیعی است جنگ هم به یک ضرورت ساختاری تبدیل شود، نه صرفاً عارضه‌ای که ناگزیر رخ می‌دهد. شرکت‌های عظیم تسلیحاتی، نظیر لاکهید مارتین یا ریتون، برای حفظ نرخ سود و تداوم بودجه‌های تحقیق و توسعه، به دشمنان دائم یا تنش مستمر نیاز دارند. بنابراین صلح پایدار برای این ساختار، به معنای ورشکستگی استراتژیک است. جهان امروز شاهد نوعی «سرمایه‌داری فاجعه» است و بحران‌ها و جنگ‌ها بستری برای تست میدانی تسلیحات نسل جدید هستند. صلحی که آمریکا یا رژیم صهیونیستی از آن سخن می‌گویند، از سنخ صلح آمرانه است؛ صلحی که در آن، طرف مقابل از حق داشتن ابزارهای دفاعی محروم باشد تا بازار تسلیحات آنها بی‌رقیب بماند.

صلح بدون اسلحه، دعوت به تجاوز است
این انگاره که «دوران جنگ‌های بزرگ تمام شده» ریشه در این باور ساده‌لوحانه دارد که تکنولوژی باید زندگی بشر را راحت‌تر کند اما در دستان هژمونی غرب، تکنولوژی به ابزاری برای تثبیت نابرابری قدرت بدل شده است. جنگ‌های اخیر، بویژه در میدان غرب آسیا نشان داد تکنولوژی نظامی برتر، لزوماً ضامن پیروزی نیست. جمهوری اسلامی ایران، نخستین کنشگری بود که در جهان پس از جنگ سرد، فهمید صلح‌طلبی در برابر گرگ‌های جهان خودکشی استراتژیک است، نه چنان که تبلیغ می‌کنند، فضیلت و اخلاق‌مداری! در منطق جمهوری اسلامی، قدرت دفاعی، سپر تمدن است. اگر ایران امروز در برابر سلطه‌جویی آمریکا ایستادگی می‌کند، به این دلیل است که «صلح» تنها زمانی معتبر است که طرف مقابل، هزینه‌ گزاف جنگ را درک کند. جنگ امروز، جنگ اراده‌هاست که در قالب رقابت میان تکنولوژی بومی و تکنولوژی وارداتی تبلور یافته است. ایران با بومی‌سازی صنعت موشکی و پهپادی، در واقع بازار انحصاری تسلیحات را در منطقه بر هم زد و به «اقتصاد سیاسی ترس» که غرب بر منطقه تحمیل کرده بود، پایان داد، با این رویکرد که صلح عادلانه بدون قدرت دفاعی پایدار نمی‌ماند. صلحی که از ملت‌ها بخواهد سلاح خود را زمین بگذارند اما درباره زرادخانه‌های قدرت‌های بزرگ، پایگاه‌های نظامی، پیمان‌های امنیتی و صنایع تسلیحاتی سکوت کند، در حقیقت نظم سلطه است.
هر صلحی به قدرت نیاز دارد؛ انگاره‌ صلح مطلق بدون پشتوانه‌ قدرت، یک فریب تاریخی است که قدرت‌های سلطه‌گر برای خلع سلاح رقبا از آن بهره می‌برند. جنگ، همچنان معتبر است، زیرا جهان هنوز از بی‌عدالتی و طمع مجتمع‌های صنعتی - نظامی رنج می‌برد. جمهوری اسلامی با ایستادگی خود، این سازه را درهم شکست. برای جلوگیری از جنگ بزرگ‌تر، باید قوی بود. این درس انقلاب اسلامی به جهان است: برای داشتن صلح، باید چنان قدرتمند بود که هیچ دشمنی جرأت بر هم زدن آرامشت را نداشته باشد و این تنها راه نجات بشریت از چنگال دلالان اسلحه و جنگ‌افروزان دنیاست.