صبح صادق >>  نگاه >> یادداشت
تاریخ انتشار : ۲۴ تير ۱۴۰۵ - ۲۲:۴۶  ، 
شناسه خبر : ۳۹۳۷۳۵
روایتی از رستاخیز بدرقه در شهرهای مقدس جهان اسلام
تاریخ در پهنه کهن‌سال خود کمتر به خود دیده است که مرد الهی در آخرین وداع خود چنین اقیانوس خروشانی از دل‌های بی‌قرار را گرد خویش جمع کند؛
پایگاه بصیرت / حسن نوروزی

تاریخ در پهنه کهن‌سال خود کمتر به خود دیده است که مرد الهی در آخرین وداع خود چنین اقیانوس خروشانی از دل‌های بی‌قرار را گرد خویش جمع کند؛ تاریخ اسلام، پایتخت‌ها و بلاد گوناگون، از بغداد پرآشوب تا حجاز ساکت، و از حوزه‌های دیرپای قم تا صحن‌های ملکوتی نجف، هرگز شاهد تشییعی بدین عظمت و شکوه نبوده که میلیون‌ها زائر شیدا، شبانه‌روز پیکر پاکی را بر روی دستان لرزان خود حمل کنند. قیصران و کسرا‌ها در حسرت داشتن امتی این‌چنین وفادار و جان‌فشان سوختند و شاهان پرجبروت ایرانی هرگز حتی خواب چنین رستاخیز اساطیری را به چشم ندیدند.

اما تهران... در هفته گذشته قیامتی بی‌سابقه را به چشم دید؛ طوفانی از عاطفه و حماسه که این شهر را به مهد پیوند زمین و آسمان تبدیل کرد. این رستاخیز بی‌همتا، بدرقه باشکوه پیکر مطهر «شهید آیت‌الله العظمی سید علی خامنه‌ای» بود؛ بدرقه‌ای که تنه به تنه بزرگ‌ترین رویداد‌های سرنوشت‌ساز تاریخ می‌زد. این جلوه‌ای تمام‌عیار از ایده راستین انقلاب اسلامی بود که این‌گونه به مکتب تشیع عزت بخشید و نگاه مبهوت تمام جهانیان را به تابوت فقیهی مجاهد گره زد. مسلمان‌نما‌هایی که گمان می‌بردند دین‌داری تنها در سکوت و انتظار عزلت‌نشینانه خلاصه می‌شود، در هفته گذشته چشمان خود را گشودند تا اوج شکوه و ابهت اسلام را در رکاب تابوت این رهبر فرزانه نظاره کنند.

تو را خداشناسان شناختند

نگین فیروزه‌ای قم، پروانه‌های میلیونی را به دور شمع کشوردوست ایران جمع کرده بود! در این میان حرف دل میلیون‌ها ایرانی از نای ملکوتی فقیهی وارسته همچون آیت‌الله جوادی آملی تعریف می‌شد! که همچون دلدادگان کوی تو، بر سر پیکرت مویه کردند و با الحانی پر از سوز خواندند: «انه نزل عندک شهیدا للاسلام و القران و العتره»! همین جملات گواهی آن است که اعلام کند رهبر ما کسی است که فیلسوفان و بزرگانی با عظمت و ژرفای اندیشه او را شناختند؛ دانشمندانی که در نود و سه سالگی و در قله تقوا و مرجعیت، با کمری خمیده از داغ سنگینت، مانند پدری جوان‌مرده اشک ریختند و زار زدند که‌ای ایستاده در برابر جهل جاهلان و‌ای عزیزترین نام در قلب‌های عارفان و سالکان حق.

بله، رهبر عزیز ما! تو را آن تماشاگر کم‌خرد رسانه‌های بیگانه که با حماقت به دنبال آدرس کاخ‌های خیالی می‌گشت، هرگز نشناخت. تو را آنان که چهل سال تمام با کلامی عوامانه تهمت پراکندند و حتی با جاری شدن خون پاکت از خواب غفلت بیدار نشدند، درک نکردند. مست‌ها و هرزه‌پویان هرگز لیاقت شناخت حقیقت تو را نداشتند. حتی آن مسئولی که برای خون سرخ و مطهرت ارزشی شایسته قائل نبود و به سادگی از عظمت این ایثار گذشت، تو را نفهمید؛ تو را بزرگان و فیلسوفانی شناختند که جز خدا ندیدند و جز خدا نگفتند.

کربلایی دوباره در عراق

شمع محفل مقاومت هم در حیات مرز‌ها را درنورید و در قلوب مردم جای گرفت و هم در ممات! از همین رو وقتی پیکر مطهر رهبر شهید به عراق رسید؛ مردم وفادار عراق، پیکر خسته این سید والامقام را تنگ در آغوش کشیدند! تابوت مطهر او را مانند پیکر پاک پیران بافضیلت و شیوخ عالی‌قدر نجف، از میانه بازار‌های قدیمی عبور دادند؛ همان بازار‌هایی که انتهای آن به گنبد طلایی و ملکوتی امیرالمؤمنین (ع) منتهی می‌شود. پیکر‌ش را در میان صحن‌های پر فیض طواف دادند و تن مجروحش را به ضریح سردار مظلومان چسباندند. اهل عراق، فرش‌های سرخ عاشورایی را در بین‌الحرمین گسترانیدند؛ نوحه‌های حماسی سر دادند، یزله کردند و پای کوبیدند! جوانان غیور عراق، تابوت او را در میان حلقه‌های ماتم خود کشیدند، بر سر زدند و او را از سراشیبی باب‌القبله به حرم مولا وارد کردند!

زنان ایل بنی‌اسد را بگو! که دگربار خاک عزا بر سر ریختند و به جای دختران، همسر و بانوان قبیله‌اش، در سوگ این یوسف به خون خفته، به صورت‌ها خنج کشیدند. زنان عراق همچون مادران جوان مرده ناله‌ها سر دادند؛ برای این امانت گران‌بها و پیکر چاک‌چاک روضه‌ها سردادند و امانت‌داری کردند؛ می‌گوییم امانت چرا که این عزیز! پاره تن ما و تمام هستی یک ملت داغدار است که برای شبی کوتاه به زنان و مردان عراق سپرده شد تا به یاد تمام سال‌های که نامش را خواندند و حضورش را درک نکردند ناله سر دهند. عراقی‌های عزیز مهرتان پرتداوم، سفر اربعین‌تان پررونق که برای مهمانی که فرستادیم مهمان‌نوازی کردید؛ مهمانی که اولین زائر اربعین امسال بود رهبری که شب‌های بسیاری از عمر بابرکتش را در فراق کربلا گریست و اکنون تن بی‌جانش را به آستانه این حرم کشاندید.

حضرت ماه به خورشید رسید

سرانجام کاروان به ایستگاه آخر رسید؛ طوس آغوش گشود و لحظه وداع ابدی فرا رسید. پیکر کفن‌پوش و رنج‌کشیده از سفر‌های بی‌انت‌های جهاد را از تابوت برداشته و به آغوش خاک ارض طوس سپردند. در رواق دارالذکر، گویی کوهی از استواری را در دل زمین پنهان کردند؛ پیکر او را آهسته بر بستر خاک گذاشتند که جراحت‌های کهنه بر تن داشت و خسته از راه طولانی کربلا بود. او را به خاک سپردند و فریاد زدند که تمشام میراث مادی او پس از سی و شش سال رهبری بر این پهنه وسیع، نه گنجینه‌های طلا بود و نه کاخ‌های افسانه‌ای؛ بلکه تنها یک متر از خاک پاک این میهن بود که پیکرش را در خود جای داد. او پس از دهه‌ها پاسداری از مرز‌های این دیار، لایق‌ترین فرد برای داشتن تکه‌ای کوچک از خاک وطن بود؛ آن شب بر گلدسته‌های بلند و رفیع حرم رضوی نقاره ماتم نواختند و در بلندگو‌ها فریاد زدند که «رئیس خادمان بارگاه طوس به خاک سپرده شد».