صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۳  ، 
شناسه خبر : ۳۹۴۶۲۵
مروری بر یادداشت روزنامه‌های پنجشنبه ۱۵ مردادماه ‍۱۴۰۵
تنها راه باقی مانده مقاومت در تنگه و خیابان است. اولاً یکی از مؤلفه‌های این مقاومت به توصیه و تذکر رهبرمعظم انقلاب اعتماد به مسئولان کشور و نیروهای مسلح است و نباید تحت تاثیر جنگ روانی ترامپ و رسانه‌های آمریکایی- صهیونیستی قرار بگیریم، که اکنون تنها امیدشان به شکستن اتحاد مقدس ملت مبعوث شده ایران است.

تنها راه، مقاومت در تنگه است! 

دکتر محمدحسین محترم

۱-تصویر ۸۵ سال پیش ملت ایران این بود که اگر دشمن به خاک کشورمان حمله می‌کرد، به جای ایستادن در میدان، می‌ایستادند کنار جاده و عبور رژه‌وار دشمن را تماشا می‌کردند و شاه و حاکم وقت هم از مردم بدتر، تماشا نکرده، فرار می‌کرد! اما اکنون دنیا و هر تحلیلگری در دنیا با نگاه به صحنه میدان، به این تحلیل رسیده‌اند که ملت ایران پس از ۱۵۰ روز مقاومت، به فرمایش آقای شهیدشان کار را تمام کرده‌اند و به پیروزی قطعی استراتژیک رسیده‌اند. حال در این فاصله زمانی، به‌خصوص در حدود ۵۰ سال گذشته چه بر ملت ایران گذشته که از حاشیه‌نشینی در قرن بیستم، به تعیین‌کنندگی در قرن بیست ‌و یکم رسیده‌ و چه کرده است که اگر زمانی رئیس‌جمهور آمریکا تلاش می‌کرد با پروپاگاندا ایران را محور شرارت القا کند، اما حالا دنیا رئیس‌جمهور خبیث آمریکا را «خالص‌ترین تجسم شیطان»، و ایران را «محور ایستادگی در مقابل محور شرارت» توصیف می‌کند؟! این نتیجه منظومه ثابت و لایتغیر «امامت و مقاومت» قائد شهیدی است که حوادث روزگار نتوانست آن منظومه را از مسجد کرامت تا حسینیه امام خمینی دچار تطاول و تعدیل و تاخیر و انحراف کند و توانست ملت ایران را بدون توجه به حواشی و تهدیدات از میان ده‌ها تهدید و توطئه و جنگ عبور دهد و در نهایت با نثار خون پاکش به رشد و بالندگی برساند تا امروز استوارتر از هر زمان دیگری بایستند!
۲- جنگ آمریکا علیه ایران یک فرامتن، و یک متن و یک پسامتن دارد. فرامتن این جنگ این است که اولاً ترامپ به دنبال یک بازی پوکر براساس توهمات‌ هالیوودی و رسیدن سه روزه به اهداف خود بود و تلاش داشت ایران را وارد بازی قمار خود کند، اما ایران ترامپ را در زمین بازی شطرنج خودش به بازی گرفت و با درک درست، بازی او را مدیریت می‌کند و این سخن شهید سلیمانی را به واقعیت تبدیل کرد که «اگر جنگ را تو آغاز کنی، پایانش را ما تعیین می‌کنیم»! لذا ترامپ بدون یک استراتژی در چرخه معیوب خطاهای محاسباتی خود دست و پا می‌زند و با هر حرکت و تغییر مهره‌ای، کیش و مات و متوقف و در چرخه تحقیرآمیز شکست‌ها گرفتارتر می‌شود. ثانیا پیروزی راهبردی ایران این است که به دنیا نشان داد که قدرت نظامی حتی با داشتن بمب هسته‌ای به معنای موفقیت و پیروزی راهبردی نیست. در نتیجه نقطه کانونی فرامتن این جنگ این است که اگرچه آمریکا از نظر نظامی برتر است اما نتوانست اراده سیاسی خود را بر ملت ایران تحمیل کند، تا جایی که خود ترامپِ مستاصل مجبور شد به این امر و به خطای محاسباتی خود اذعان کند که مقاوم بودن مردم ایران علت ناکامی‌های مکرر او برای وادار کردن ایران به عقب‌نشینی و تسلیم است؛ و این رمز تهدیدات مکرر ترامپ و عقب‌نشینی او از تهدیدات خود است. نکته مهم‌تر این است که آمریکا با ابرقدرتی‌اش از ادعای نابودی و غارت نفت و به عصر حجر بردن و تسلیم کردن ایران در طی سه روز، به اعتراف به ناتوانی نظامی خود پس از پنج ماه رسیده است و تنها امیدش تلاش برای افزایش هزینه سیاست‌های ایران است. تحلیل این اذعان و ادعای روبیو وزیرخارجه آمریکا که می‌گوید «تغییر رژیم رخ نداده، تنها راه، بالا بردن هزینه سیاست‌های ایران است» این است که اگر ایران در یک جنگ کاملا نابرابر نظامی توانسته هزینه‌های سیاست آمریکا را افزایش دهد و از تحقق اهداف واشنگتن در منطقه جلوگیری کند، یک پیروزی استراتژیک را کسب کرده است، اما اگر آمریکا با برتری نظامی‌اش پس از پنج ماه جنگیدن، هدفش را به افزایش هزینه‌های سیاست ایران تنزل و تقلیل داده، این یک شکست راهبردی برای واشنگتن خواهد بود.
۳- اما متن جنگ به اذعان گاردین می‌گوید با توجه به گسترش درگیری‌ها در سراسر خاورمیانه از عربستان و عراق و یمن تا اردن و مصر، و حتی کشتی‌های روسی و هندی؛ جنگ علیه ایران از کنترل ترامپ خارج و پنتاگون پس از ماه‌ها درگیری با واقعیتی فزاینده روبه‌رو شده و در حال بررسی این موضوع است که آیا می‌توانند به روند فعلی حملات تلافی‌جویانه ادامه دهند یا خیر! از سوی دیگر توانایی‌ها و خلق ظرفیت‌های جدید و ابزارهای ایران و شکست‌های پی‌درپی آمریکا موجب شده است که میدان اذعان کند که ایران ابتکار عمل را هم در خنثی‌سازی سناریوهای دشمن و هم در پاسخ به تجاوزات در دست دارد. این حقیقت را اعتراف فرمانده سنتکام به ناتوانی آمریکا در بازگشایی تنگه هرمز و دستور برد کوپر برای جمع‌آوری گوشی‌های همراه نظامیان آمریکایی در جهت جلوگیری از انتشار میزان اثربخشی حملات ایران به پایگاه‌های آمریکا و اعتراف ناخواسته سخنگوی سنتکام به ضعف سیستم دفاعی آمریکا در مقابل حملات مرگبار ایران به اردن، و رسانه‌ای شدن کشته شدن بیش از ۲۰۰ آمریکایی در حملات اخیر ایران و انهدام ده‌ها جنگنده و بالگرد و پهپاد از جمله شش جنگنده اف ۳۵ در اردن و اذعان گاردین و نیویورک تایمز به «تحول واقعی» در توان موشکی ایران به خوبی تایید می‌کند؛ که موجب ناامیدی و نگرانی ترامپ از وضعیت صحنه جنگ و افزایش فشار دنیا بر او شده است. لذا آمریکا پس از ۱۵۰ روز ناتوانی از تحقق اهدافش و باز کردن تنگه‌ای که قبل از جنگ باز بوده، اکنون به سیاست انتقام‌جویی از ملت ایران روی آورده است.
۴- درک واقعیت پسامتن این جنگ مهم‌ترین نکته فهم پیروز میدان است که رِی دالیو میلیاردر و نابغه مالی جهان و بنیانگذار مجله فوربس می‌گوید«️نبرد بر سر تنگه هرمز آینده آمریکا را تعیین می‌کند و اگر کنترل تنگه در اختیار ایران باقی بماند، این امر نقطه آغازی برای تغییر نظم جهانی با افول امپراتوری آمریکا خواهد بود.» اکثر تحلیلگران هم می‌گویند که ایران از حالا به بعد دیگر صرفاً برای پاسخ به حملات آمریکا نمی‌جنگد بلکه در حال طراحی ترتیبات جدید امنیتی خلیج‌فارس و تغییر موازنه قدرت در سراسر غرب آسیا با در دست داشتن تنگه هرمز است. در نتیجه ایران هر تشدید تنشی را از طریق بازارهای انرژی و مالی، از سنگاپور تا لندن، و از فرانکفورت تا نیویورک پاسخ و بازتاب می‌دهد. گزارش‌های معتبر و متعدد نظامی و سیاسی و اقتصادی منتشر شده، نشان می‌دهد بر خلاف پروپاگاندای موجود، دنیا نمی‌تواند تنگه هرمز را دور بزند، حتی با خطوط لوله و طرح‌های ۲۰۰ میلیارد دلاری! در گزارش‌های اداره اطلاعات انرژی آمریکا و آژانس بین‌المللی انرژی یک اصل ثابت است که «برای برخی از گلوگاه‌ها از جمله تنگه هرمز هیچ جایگزین عملی و کاربردی وجود ندارد.» وال‌استریت ژورنال و نشریه اماراتی گلف نیوز و الجزیره رسانه قطری نیز همزمان با تصاعد تنش‌ها در خلیج‌فارس تاکید کردند «علی‌رغم تلاش عربستان و امارات؛ بیش از ۷۰ درصد نفت کشورهای حاشیۀ خلیج‌فارس راهی برای دور زدن تنگه هرمز ندارد و بسته شدن تنگۀ باب‌المندب به روی کشتی‌های عربستان مسیر جایگزین برای دور زدن تنگه هرمز در دریای سرخ را نیز عملا با تهدید و ناکارآمدی روبه‌رو کرده است.» استدلال غیرممکن بودن دور زدن تنگه هرمز از سوی صاحب‌نظران هم این است که اولاً به جای ۱۰ کشتی نفتکش نیاز به ۱۰۰ هزار کامیون نفتکش با مسیرهای طولانی و مصرف فراوان سوخت برای انتقال ۲۰ میلیون بشکه نفت در روز است که هرگونه راهکار زمینی را به یک عملیات لجستیکی فوق‌العاده سنگین و غیرممکن تبدیل می‌کند، ثانیاً حتی ایده دور زدن تنگه هرمز با مسیرهای خط لوله و یا یک کانال دریایی جدید با حمایت عربستان سعودی با موانع مهندسی بزرگی به دست فراموشی سپرده شده است، ثالثا هر راه جایگزین دیگری نیز می‌تواند مورد حمله قرار گیرد و به نقاط آسیب‌پذیر تبدیل شود، رابعاً اسکورت نظامی نفتکش‌ها توسط آمریکا چه در دهه ۶۰، و چه اکنون ناکارآمدی و ناتوانی خود را بیش از پیش نشان داده است. خامساً برخلاف برخی ساده‌اندیشان نفت ۱۵۰ تا ۲۵۰ دلاری ابزار آینده ایران است و برخلاف ادعای کاهش ذخائر موشکی آمریکا، ارزیابی اطلاعاتی آمریکا و گزارش‌های رژیم اسرائیل نشان‌ می‌دهد این ادعا هرچند واقعیت دارد اما فقط یک بهانه است و مشکل اصلی ترامپ نگرانی‌ از تحت تاثیر قرار گرفتن اقتصاد آمریکا از فشار ایران بر تنگه هرمز و کاهش ذخایر استراتژیک این کشور است. لذا تنگه هرمز حیاتی‌ترین گلوگاه انرژی جهان است و تمام کشورهای دنیا برای محموله‌های دریایی خود به شدت به این مسیر وابسته‌اند و ادعاهای مراکز و رسانه‌های غربی از جمله گلدن ساکس مبنی بر اینکه چندین خط برای دور زدن تنگه در حال مطالعه و یا ساخت و یا فعال هستند، فقط برای انحراف افکار عمومی از اصل اهمیت تنگه هرمز است. به اذعان تیم مارشال تحلیلگر مشهور ژئوپلیتیک و نویسنده کتاب پرفروش «زندانیان جغرافیا»، «ملت ایران متوجه شده که این جغرافیا از سلاح هسته‌ای برایشان مهم‌تر و مفیدتر است و با استفاده درست از ژئوپلیتیک خود و شکاف ۲۱ مایلی تنگه هرمز توانسته تمام فناوری‌های قرن بیست و یکمی از ماهواره‌ها و رادارها تا ناوهای جنگی و هوش مصنوعیِ بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان را کیش و مات و یا حداقل مهار کند.»

۵- تنها راه باقی مانده مقاومت در تنگه و خیابان است. اولاً یکی از مؤلفه‌های این مقاومت به توصیه و تذکر رهبرمعظم انقلاب اعتماد به مسئولان کشور و نیروهای مسلح است و نباید تحت تاثیر جنگ روانی ترامپ و رسانه‌های آمریکایی- صهیونیستی قرار بگیریم، که اکنون تنها امیدشان به شکستن اتحاد مقدس ملت مبعوث شده ایران است. ثانیاً تنها موضوع روی میز به رسمیت شناختن حق حاکمیت ایران بر تنگه هرمز و پایان محاصره دریایی ایران از سوی آمریکاست‌، حتی در صورت لزوم با به آتش کشیدن منطقه و گسترش جنگ به فرامنطقه.ثالثاً موضوعاتی همچون تحریم‌ها و اموال بلوکه شده و همچنین مسئله هسته‌ای با حفظ و تثبیت تنگه هرمز خودبه‌خود حل و از موضوعیت خارج و از روی میز برداشته خواهد شد و اکنون هرگونه سخن گفتن از آنها وقت تلف کردن و فراهم کردن ابزار فشار برای آمریکاست. رابعاً هرچند مذاکرات دوجانبه با عمان از هفته‌ها قبل آغاز شده و ربطی به تهدیدات ترامپ ندارد و ایران نیز هوشمندانه پرونده هرگونه توافقی با عمان را از پرونده باز شدن تنگه هرمز تا رفع تهدیدات آمریکا جدا کرده است؛ اما با توجه به فضاسازی رسانه‌های غربی با این ادعا که ترامپ به ایران مهلت داده است تا با عمان در مورد تنگه هرمز به توافق برسد، هوشیارانه باید مراقب فریبکاری و بهره‌برداری ترامپ از مذاکرات با عمان بود که تلاش دارد نتیجه احتمالی توافق با عمان را به نام خود بزند و نتیجه تهدیدات خود و القای پیروزی کند! آن‌گونه که وزیر خزانه‌داری آمریکا در مصاحبه با CNBC این ادعا را کرده که مذاکرات ایران با عمان به دلیل تهدید بزرگ‌ترین عملیات نظامی از زمان جنگ جهانی دوم از سوی ترامپ بوده و ممکن است در چند روز آینده به توافقی برسیم تا تنگه هرمز باز شود! لذا ۳۶۴ بار ادعای رئیس ‌جمهور قمارباز آمریکا را مبنی بر اینکه «ما ایران را شکست داده‌ایم و نابود کرده‌ایم وتنگه هرمز باز است و توافق با ایران قریب‌الوقوع است»! باید فراموش کرد و تنها اذعان اخیرش را که «هرکس دیگری بود تا حالا تسلیم شده بود، اما ایرانی‌ها نشدند و سرسخت هستند»، باید به حساب تنگه هرمز و این هشدار امام شهیدمان گذاشت که فرموده بودند «۴۰ و اندی سال کارتر و ریگان و بوش و کلینتون و بوش پسر و اوباما و بایدن نتوانستند ملت ایران را شکست دهند؛ تو هم نمی‌توانی ملت ایران را شکست دهی.» 

 طلوع جامعه طیبه در مسیر کربلا 

سیدعبدالله متولیان

گرد و غبار مسیر روی کوله‌پشتی‌ام نشسته و من در میان انبوه زائرانی که از هر نژاد و زبانی آمده‌اند، به موکبی در ۶ کیلومتری کربلا رسیده‌ام. پیرمردی عراقی با چهره‌ای آفتاب‌سوخته، استکانی چای جلوی من می‌گیرد و وقتی ناخواسته دستم را به سمت جیبم بردم، احساس کرد می‌خواهم پول بدهم، با لحنی آمیخته به تعجب و شوخی گفت: «أنتم زوار الإمام الحسین علیه‌السلام و نحن خدامکم. أنتم فی أعیننا!» این جمله کوتاه، برای من عصاره یک تمدن بود. در جهانی که همه چیز با برچسب قیمت معنا می‌یابد، میلیون‌ها انسان، بی‌هیچ چشمداشت مادی بزرگ‌ترین سیستم خدمات عمومی رایگان جهان را فقط با رمز «محبت» اداره می‌کنند. اینجا اربعین ۱۴۴۸ است و آنچه در برابر چشمانم جان می‌گیرد، چیزی نیست جز طلوع «جامعه طیبه». 
نظام سرمایه‌داری جهانی جهان را به یک بازار بزرگ تقلیل داده است؛ جایی که انسان یا «فروشنده» است یا «مشتری». قوانین بانکی این نظام، رباخواری را تقدیس کرده و قوانین به‌اصطلاح حقوق بشری آن، آزادی‌های شیطانی را جایگزین کرامت انسانی ساخته است. در این هندسه وحشتناک، همه چیز کالاست: غذا، سلامت، امنیت و حتی آبروی انسان. نتیجه این سبک زندگی صادراتی غرب، انسانی است تنها، مضطرب و تشنه محبت که در میان انبوه کالاها، گمشده‌اش «معنا» ست. اما در مسیر کربلا، گویی دریچه‌ای به جهان دیگر گشوده می‌شود. اینجا «جامعه طیبه» است؛ جامعه‌ای که بنیان آن بر «قرض جان» است، نه قرض ربوی. 
در این جامعه طیبه، برای نخستین بار، «اقتصاد مواسات» جای «اقتصاد بازار» را می‌گیرد. شاخص اصلی این اقتصاد، «ایثار» است. موکب‌داری که خانه و آبرویش را وقف زائران امام حسین (ع) می‌کند، نه به دنبال سود که در پی جلب رضایت خداست. اینجا یک وعده غذای گرم ارزشش را نه از قیمت تمام‌شده که از اخلاص پخت آن می‌گیرد. این سیستم عظیم خدماتی، بدون یک ریال، بودجه دولتی، بدون بانک، بدون تورم و بدون منت، نیاز میلیون‌ها نفر را در یک بازه زمانی یک‌ماهه، به صورت شبانه‌روزی تأمین می‌کند. راز این معجزه چیست؟ راز آن، حذف «منفعت شخصی» از معادلات انسانی و جایگزینی آن با «مواسات» است. این همان گمشده‌ای است که هیچ نشست جهانی و قطعنامه سازمان مللی قادر به ارائه آن نیست. 
اینجاست که مفهوم قرآنی «جامعه طیبه» و «اقتصاد طیبه» خود را نشان می‌دهد. «طیّب» یعنی پاک، حلال و گوارا. در اقتصاد طیبه، هم منابعِ درآمد پاک است (بدون ربا، احتکار و استثمار)، هم نیت مصرف پاک است (برای خدمت به خلق) و هم نتیجه کارگوارای دل انسان می‌شود. این برخلاف اقتصاد غربی است که حتی اگر حلال باشد، به دلیل فقدان روح ایثار، طعم گوارایی برای بشریت ندارد. اربعین ثابت می‌کند که قوانین اقتصادی و اجتماعی را می‌توان بر اساس فطرت الهی بازنویسی کرد؛ جایی که عرضه و تقاضا نه با قیمت، که با عشق و کرامت تنظیم می‌شود و بانک مرکزی آن، قلب‌های مؤمنان است. 
اربعین ۱۴۴۸، دیگر فقط یک مناسک مذهبی نیست؛ یک «مانور تمدنی» تمام‌عیار برای اثبات کارآمدی «جامعه طیبه» بود. این اجتماع میلیونی مانند اجتماعات سنوات گذشته نشان داد که می‌توان شهری بدون پلیس، بدون دادگاه و بدون زندان داشت، اما امنیت را با «اخوت اسلامی» تأمین کرد. می‌توان بدون سازمان ملل، «حقوق بشر» را در بالاترین سطح آن، یعنی «کرامت انسانی» محقق ساخت؛ و می‌توان بدون سرمشق‌های شیطانی غرب، سبکی از زندگی را بنیان نهاد که در آن، انسان‌ها برای هم «میزبان» و «خادم» باشند، نه رقیب و مزاحم. این جامعه طیبه، ویترین همان تمدن مهدوی موعود است که جهان تشنه آن است و باید الگوی نظم جدید جهانی بشود. 
حالا دیگر صدای اذان از گلدسته‌های کربلا به گوش می‌رسد. نگاهی به صفوف بی‌پایان زائران می‌اندازم که از هر نژاد و زبانی شانه‌به‌شانه هم حرکت می‌کنند. اینجا دیگر پول یک کلمه بیگانه است. اینجا سرمایه اصلی «قرض‌پا» و «قرض‌جان» است که مؤمنان به یکدیگر می‌دهند تا همه با هم به مقصد برسند. اربعین به بشریت خسته از ظلم و تبعیض، یک پیام روشن دارد: جهان دیگری هم ممکن است؛ جهانی که نامش «جامعه طیبه» است. مسیر کربلا دیگر فقط یک جاده نیست. یک بیانیه، یک نقشه راه و یک زنگ بیدارباش تاریخی برای طلوع تمدنی است که در آن انسان کرامت خود را بازمی‌یابد.

استثناگرایی در سیاست خارجی

احسان محمدی

استثناگرایی آمریکایی صرفاً یک ایده نیست، بلکه رویه‌ای است که در آن ایالات متحده خود را معمار و مفسر انحصاری قواعد بین المللی می‌داند؛ اما در مقام التزام، خویش را فراتر از آن قواعد می‌نشاند. تجاوز نظامی اخیر به ایران، تجسم بی‌پرده و مسلحانه همین منطق است؛ اقدامی‌که با عبور از شورای امنیت و با نقض آشکار ماده ۲منشور ملل متحد انجام شد و بدل به بلندترین فریاد فروپاشی نظم حقوقی پس از جنگ جهانی دوم گردید.
تجاوز به ایران یک حادثه منفرد نیست، بلکه نمود کامل انباشت رویه‌های استثناگرایانه آمریکاست. توسل به زور علیه ایران بدون مجوز شورای امنیت و خارج از چارچوب دفاع مشروع موضوع ماده ۵۱ منشور، نقض صریح اصل ممنوعیت توسل به زور است. آمریکا با استناد به دکترین «دفاع مشروع پیش دستانه»، همان مسیر حمله به عراق را بازتولید کرده که مشروعیت آن حتی در آن زمان نیز به شدت محل تردید بود و بعدها بطلان اطلاعاتی‌اش آشکار شد. این اقدام در ادامه خروج‌های مکرر دولت امریکا از معاهدات  بین المللی (برجام، پیمان آب‌وهوایی پاریس)، عدم تصویب کنوانسیون حقوق دریاها، و تهدید دیوان کیفری بین‌المللی قرار می‌گیرد. این بار اما استثناگرایی امریکایی از حوزه «امتناع از تعهد»، به حوزه «تحمیل یکجانبه اراده نظامی» منتقل شده است.
آمریکا با این اقدام نشان داد که نه تنها برای محافظت از خود و متحدانش در شورای امنیت حق وتو دارد، بلکه عملاً «حق وتوی نظامی» را به رسمیت می‌شناسد تا هرگاه تمایل داشت، شورا را دور بزند. نتیجه آن است که شورای امنیت از ضامن صلح، به تماشاچی انفعالی یا ابزاری گزینشی بدل می‌شود.
تجاوز به ایران محدود به یک خصومت دوجانبه نیست؛ بلکه پیامدهای آن کل ساختار هنجاری را می‌فرساید؛ وقتی یک دولت می‌تواند با استناد به «منافع امنیت ملی» خود، حاکمیت و تمامیت ارضی دیگری را نقض کند، سنگ بنای حقوق بین‌الملل فرو می‌ریزد. ایران در اینجا به نماد تمام دولت‌هایی بدل شده که حاکمیتشان تا جایی محترم است که قدرت‌های بزرگ اراده کنند. یکی از مهم‌ترین ضمانت‌های اجرای حقوق بین‌الملل، هزینه اعتباری و شرمساری ناقضان است. اما اکنون ناقض اصلی، آشکارا و بی‌هیچ هزینه ملموسی، قاعده آمره ممنوعیت تجاوز را زیر پا گذاشته است. چگونه می‌توان از سایر دولت ها توقع داشت که به قطعنامه‌های شورای امنیت تمکین کنند، در حالی که آمریکا با برخورداری از مصونیت کامل، ایران را آماج حمله قرار داده است؟
همین جاست که نظریه استثناگرایی، از یک تحلیل ساختاری به یک خطر عینی و مسری تبدیل می‌شود. تجاوز به ایران، یک «سابقه حقوقی» مخرب را بازتولید کرد که بازیگران مختلف آن را به سرعت در زرادخانه توجیهی خود جاسازی می‌کنند؛ روسیه و چین آشکارا از این واقعه برای توجیه حقوقی حوزه‌های نفوذ خود بهره می‌برند و ادعا می‌کنند که نظم لیبرال تحت رهبری آمریکا، خود ناقض همان نظم است، پس آن‌ها نیز مجازند ترتیبات امنیتی منطقه‌ای خود را خارج از چارچوب سازمان ملل تعریف کنند. استدلال مسکو چنین خواهد بود که اگر آمریکا می‌تواند برای مهار یک به اصطلاح «تهدید بالقوه هسته‌ای» به ایران حمله کند و منتظر مجوز شورا نماند، چرا روسیه نتواند برای دفع «تهدید گسترش ناتو» دست به اقدام نظامی‌ بزند؟ حمله به ایران، ادبیات حقوقی محکومیت روسیه را به شدت تضعیف کرده و آن را به یک ریاکاری آشکار تبدیل می‌کند. پکن نیز این اقدام را بایگانی خواهد کرد. اگر ایالات متحده می‌تواند با اتکا به تفسیر موسع از دفاع مشروع، حاکمیت کشوری را نقض کند، چین نیز می‌تواند از همان منطق برای «دفاع مشروع پیش دستانه در برابر تجزیه‌طلبی» بهره ببرد. تجاوز به ایران میتواند یکجانبه‌گرایی نظامی چین در تنگه تایوان را تسهیل نماید.
پیامدهای استثناگرایی امریکایی برای حقوق بین الملل و امنیت جهانی، عمیق و چند وجهی است.  نقض های پایدار ایالات متحده، به سلب مشروعیت از نظام های حقوقی بین المللی کمک کرده و اقتدار و اثربخشی آنها را تضعیف میکند. با اِعمال گزینشی هنجارها و اولویت دادن به قدرت نظامی‌بر تعهدات حقوقی، محیطی مساعد برای سایر دولت ها ایجاد میشود تا از تعهدات بین المللی خود سرپیچی کنند. وقتی یکی از مهمترین اعضای شورای امنیت، آشکارا قواعد را دور میزند یا نادیده میگیرد، این پیام مخابره میشود که حقوق بین الملل بیش از آنکه نظامی حقوقی باشد، ابزاری در دست قدرت ها است.
علاوه بر آن، استثناگرایی امریکا شکاف میان «برابری حقوقی» دولت ها و «نابرابری عملی» را عمیق تر میکند. اگر یک دولت بتواند خود را معاف از مسئولیت بداند، سنگ بنای حقوق بین الملل یعنی «اصل برابری حاکمیت ها» (ماده ۲ منشور ملل متحد) مخدوش میشود.
نهادهایی مانند سازمان ملل متحد، آژانس بین المللی انرژی اتمی و دیوان بینالمللی دادگستری اکنون به میدان هایی برای رقابت دولت ها تبدیل شده اند که اغلب تحت نفوذ غالب ایالات متحده قرار می گیرند. ضعف نهادی حاصل، چشم انداز همکاری موثر چندجانبه را کاهش میدهد و «حکمرانی قانون» را در برابر یکجانبه گرایی آسیب پذیر می سازد. با چنین زمینه ای جهان دیگر نمی تواند چنین نهادهای ناتوانی را بپذیرد که در مقابل استثناگرایی امریکا سکوت کرده اند.  پس از این تجاوز، اگر نهادهای حقوقی و قضایی بین المللی ذیربط نتوانند کوچک‌ترین پیگرد یا اثری بر رفتار آمریکا داشته باشند، این پیام نهادینه می‌شود که نظام قضایی بین‌المللی صرفاً برای ضعیفان طراحی شده است. نتیجه آن، بی‌اعتمادی مطلق به این نهادها و خروج تدریجی یا تهدید به خروج از آنها خواهد بود؛ رویدادی که اخیرا از سوی سه کشور افریقایی نیجر، مالی و بورکینافاسو در قبال دیوان کیفری بین‌المللی به وقوع پیوست.
استثناگرایی آمریکایی با باورهایی چون برتری، حس انتخاب الهی، و هدفی آسمانی تعریف می‌شود، و استدلال می‌شود که این ساختارهای ایدئولوژیک، هویت ملی این کشور را شکل داده و بر تصمیم‌گیری‌های سیاست خارجیِ مداخله‌گرایانه و یکجانبه تأثیر می‌گذارند. ذیل این پدیده آشکار می‌گردد که چگونه جست‌وجوی ایالات متحده برای رهبری جهان، تحت تأثیر جایگاه منحصربه‌فردِ انگاشته‌شده این کشور قرار دارد. تحقیقات تاریخی و معاصر نشان می‌دهد که ایده استثناگرایی آمریکایی به‌طور پیوسته این کشور را به سمت نگرشی مداخله‌گرایانه سوق داده است که بر برتریجویی و رهبری بر جهان تأکید دارد. رابطه میان سیاست خارجی آمریکا و استثناگرایی آمریکایی بر «بین‌الملل‌گرایی یکجانبه» دلالت دارد، رویکردی که در آن ایالات متحده اغلب می‌کوشد تا نظام بین‌الملل را بر اساس ارزش‌های خود، و مستقل از قیود چندجانبه‌گرایانه، هدایت و شکل دهد.
تجاوز نظامی ایالات متحده آمریکا به ایران، دیگر صرفاً یک «نقض حقوق بین‌الملل» نیست، بلکه تلاش برای نابودی نظام حقوق بین‌الملل توسط قدرتی است که روزگاری مدعی معماری آن بود. این اقدام، استثناگرایی امریکا را از حاشیه متون حقوقی به متن واقعیت جنگی آورد و نشان داد که قاعده ممنوعیت توسل به زور، تا جایی اعتبار دارد که قدرت هژمون اراده کند. جهان اکنون بر سر یک دوراهی قرار گرفته است: یا دولت‌ها در برابر این قانون‌شکنی سکوت می‌کنند و با این سکوت، به «همه علیه همه»ی‌ هابزی تن می‌دهند که در آن، «زور» تنها معیار مشروعیت بوده و مسابقه تسلیحاتی در بی‌اعتنایی به حقوق، جایگزین دیپلماسی می‌شود؛ یا با انسجامی مستحکم، به ویژه از سوی قدرت‌های میانی و اتحادیه‌های منطقه‌ای، این استثناگرایی را محکوم کرده و با بازتعریف سازوکارهای چندجانبه الزام‌آور، از جمله فعال‌سازی ظرفیت‌های مجمع عمومی در برابر فلج شورای امنیت، بر علیه یکجانبه‌گرایی قد علم میکنند.
آنچه از مرور نمونه‌های استثناگرایی در سیاست خارجی ایالات متحده امریکا به دست می‌آید، تداوم الگویی است که در آن ایالات متحده با تکیه بر روایت برتری اخلاقی و ماموریت استثنایی، ناقض نظام‌مند حقوق بین‌الملل بوده است. تجاوز نظامی اخیر به ایران، نه یک نقطه‌عطف یا انحراف، بلکه تداوم طبیعیِ همین رویه‌های تاریخی و به‌تعبیری نقطه اوج انباشت استثناگرایی آمریکایی در سیاست خارجی ایالات متحده محسوب می‌شود. تفاوت این بار در آن است که بهانه‌ها رنگ‌وبوی هسته‌ای یافته و هدف، کشوری با تمدنی کهن و موقعیتی راهبردی در غرب آسیا است؛ اما منطق پشت آن، همان منطق آشناست: «ما استثنا هستیم، پس قانون برای ما الزام‌آور نیست.» تجاوز به ایران، آزمون نهایی صداقت جامعه بین‌المللی در پاسداری از قواعدی است که بنای خود را بر آن نهاده است. پاسخ به این پرسش که «حقوق بین‌الملل برای قوی‌ترین‌ها نیز الزام‌آور است یا نه؟» اکنون نه در کلاس‌های درس، که در میدان عملی سیاست جهانی تعیین خواهد شد.

چرا روایت آمریکا در هیروشیما پیروز شد و در میناب شکست خورد؟

روزبه کردونی

در هیروشیما، تسلیم ژاپن به آمریکا این امکان را داد بمباران را «هزینه پایان جنگ» بنامد؛ اما در میناب، چون ایران شکست نخورد و جنگ به نتیجه سیاسی موردنظر مهاجم نرسید، ویرانی مدرسه نیز نتوانست در سایه یک پیروزی پنهان شود.

 صبح ششم آگوست ۱۹۴۵، هیروشیما هنوز شهری بود با خانه‌ها، مدرسه‌ها، بیمارستان‌ها و مردمانی که نمی‌دانستند تا چند دقیقه دیگر نام شهرشان به یکی از هولناک‌ترین واژه‌های تاریخ بدل خواهد شد. ساعت ۸:۱۵، بمب اتمی بر فراز شهر منفجر شد. نظام درمانی شهر تقریبا هم‌زمان با مردمش فروریخت؛ برآورد کمیته بین‌المللی صلیب سرخ نشان می‌دهد ۹۰ درصد پزشکان و ۹۲ درصد پرستاران هیروشیما کشته شدند یا از دسترس خارج شدند. اما در آن سوی اقیانوس، تصویر دیگری در حال ساخته‌شدن بود: نه کودکان سوخته و بیمارانی که از تشعشع می‌مردند، بلکه پایان جنگ، تسلیم ژاپن و بازگشت سربازان آمریکایی به خانه بود. حدود دو هفته بعد، ۸۵ درصد پاسخ‌دهندگان آمریکایی در نظرسنجی گالوپ استفاده از بمب اتمی را تأیید می‌کردند و تنها ۱۰ درصد مخالف بودند. این عدد فقط درباره نگرش به یک سلاح نبود؛ درباره قدرت پیروزی در تعیین معنای جنگ بود. بمب در ذهن بخش بزرگی از جامعه آمریکا، پیش از آنکه با قربانیان غیرنظامی پیوند بخورد، با تسلیم ژاپن و پایان جنگ گره خورده بود. حرف اصلی همین‌جاست: قدرت تخریب، به‌تنهایی روایت پیروز نمی‌سازد؛ اما پیروزی نظامی و سیاسی، امکان مهمی برای مشروعیت‌بخشیدن به خشونت فراهم می‌کند. آمریکا در سال ۱۹۴۵ توانست بمباران هیروشیما را برای چند دهه در افکار عمومی خود در قالب «ضرورت پایان جنگ» تثبیت کند، زیرا چند روز بعد ژاپن تسلیم شد. در میناب، مسئله فقط این نبود که قربانیان زودتر دیده شدند؛ مهم‌تر آن بود که ایران در جنگ شکست نخورد. چون تسلیمی رخ نداد و جنگ به نتیجه سیاسی موردنظر آمریکا نرسید، مهاجم نتوانست ویرانی مدرسه را «هزینه پایان جنگ» یا «بهای پیروزی» بنامد.

روایتی که بر نتیجه جنگ تکیه داشت

 
 

هری ترومن در بیانیه رسمی خود، هیروشیما را «پایگاه مهم ارتش ژاپن» معرفی کرد. در این زبان، شهر به هدف نظامی، کشتار غیرنظامیان به هزینه اجتناب‌ناپذیر جنگ و بمب به ابزار نجات جان سربازان تبدیل شد. نتیجه جنگ نیز به‌عنوان شاهد درستی تصمیم عرضه شد: چون ژاپن تسلیم شد، پس استفاده از بمب ضروری بوده است. این روایت تمام حقیقت تاریخی نبود. میان مورخان درباره میزان تأثیر بمباران اتمی، ورود شوروی به جنگ و بحران درونی رهبری ژاپن اختلاف نظر وجود دارد. پیش از حمله نیز دانشمندانی در گزارش فرانک و دادخواست لئو زیلارد درباره استفاده مستقیم از بمب علیه شهرها هشدار داده بودند. بااین‌حال، پیروزی آمریکا و پایان جنگ، این صداها را برای مدتی به حاشیه راند. محدودیت انتشار تصاویر و گزارش‌های پزشکی نیز به غلبه روایت رسمی کمک کرد؛ اما علت را نمی‌توان فقط به سانسور فروکاست. جامعه‌ای که پس از سال‌ها جنگ، خبر تسلیم دشمن را می‌شنود، آمادگی بیشتری دارد تا تصمیم فاتح را از خلال نتیجه آن قضاوت کند. مردم آمریکا ابتدا تصاویر هوایی یک شهر ویران را دیدند، نه بدن‌های سوخته، بیماری‌های ناشی از تشعشع و مرگ تدریجی بازماندگان را. روایت پیروزی پیش از چهره قربانیان تثبیت شد. این روایت البته ابدی نماند. انتشار اسناد، تصاویر و گزارش مشهور جان هرسی، انسان‌های هیروشیما را از زیر سایه اعداد بیرون آورد. کاهش حمایت آمریکایی‌ها از بمباران در دهه‌های بعد نیز نشان داد پیروزی می‌تواند داوری اخلاقی را به تأخیر بیندازد، اما نمی‌تواند آن را برای همیشه خاموش کند.

وقتی ایران شکست نخورد

81 سال بعد، مدرسه شجره طیبه میناب به حافظه جنگ افزوده شد. آمارهای منتشرشده درباره تعداد قربانیان یکسان نبود، اما اصل واقعه روشن بود: مدرسه‌ای فعال در زمان حضور دانش‌آموزان هدف قرار گرفت و شمار زیادی کودک، معلم و والدین  کشته شدند.

 موضوع این مقایسه، همسان‌دانستن هیروشیما و میناب از حیث نوع سلاح، مقیاس تخریب یا تعداد قربانیان نیست؛ موضوع، مقایسه دو سازوکار متفاوت تولید معنا پس از خشونت است. در میناب، ترتیب شکل‌گیری روایت وارونه بود. مدرسه، کیف‌ها، کلاس‌های ویران و خانواده‌های سوگوار پیش از آنکه مهاجم بتواند توضیحی منسجم ارائه کند، دیده شدند. تصاویر ماهواره‌ای، گزارش رسانه‌ها و شهادت شاهدان، امکان انحصار روایت را کاهش دادند. اما عامل اصلی فقط جهان شبکه‌ای و سرعت انتشار تصاویر نبود. ایران شکست نخورده بود. آمریکا نتوانست نتیجه‌ای مشابه سال ۱۹۴۵ به افکار عمومی عرضه کند: نه تسلیمی در کار بود، نه پایان جنگی به نام مهاجم ثبت شد و نه اهداف سیاسی آن به‌طور کامل تحقق یافت. زنجیره مشروعیت‌سازی ناقص ماند: ایران تسلیم نشد و شکست نخورد؛ در نتیجه پیروزی سیاسی آمریکا شکل نگرفت و چون پیروزی سیاسی وجود نداشت، توجیه هزینه انسانی حمله نیز دشوار شد. آمریکا درباره هیروشیما می‌توانست ادعا کند بمب، جنگ را پایان داد. در میناب ناچار بود پاسخ دهد کشته‌شدن کودکان یک مدرسه چه دستاورد نظامی یا سیاسی قابل دفاعی ایجاد کرده است. اینجا برتری تسلیحاتی از پیروزی سیاسی جدا شد. آمریکا توان آسیب‌زدن داشت، اما نتوانست از آن آسیب نتیجه‌ای بسازد که به روایتش مشروعیت بدهد. البته «شکست روایت آمریکا» نمی‌تواند یک موضوع مستمر تلقی شود و بر این اساس ضرورت اجتناب‌ناپذیر روایتگری دائم و مستدام از ابعاد فاجعه میناب در افکار عمومی داخلی و بین‌المللی است.

روایت، بخشی از دفاع ملی

پیروزی دست‌کم سه سطح دارد: توان ضربه‌زدن، دستیابی به هدف سیاسی و پذیرفته‌شدن مشروعیت جنگ. ممکن است دولتی در سطح نخست برتری داشته باشد، اما در دو سطح دیگر شکست بخورد. بتواند ویران کند، اما نتواند قانع کند. اگر روایت بخشی از نتیجه جنگ است، حفظ یاد قربانیان و تداوم روایت معتبر از فاجعه نیز بخشی از دفاع پس از جنگ خواهد بود. در این چارچوب است که پیگیری‌های مستمر وزیر میراث فرهنگی درباره ضرورت زنده‌ماندن نام و یاد شهدای میناب که از ابتدای تحمیل جنگ رمضان آغاز شد، قابل تأمل است. در هیروشیما، پیروزی آمریکا برای سال‌ها صدای قربانیان را زیر روایت فاتح پنهان کرد؛ اما در میناب، مهاجم نتوانست ویرانی مدرسه را به پیروزی سیاسی یا پایان جنگ پیوند بزند و از همین رو نتوانست روایت خود را نیز غالب سازد. این‌بار، کودکان پیش از آنکه به عدد تبدیل شوند، خود روایت جنگ را نوشتند.

مسئله عدالت است نه وام

محمد بهبودی نیا 

 «خیلی‌ها من را می‌شناسند. تا امروز پنج کتاب منتشر کرده‌ام و سال‌هاست در انجمن‌های ادبی، به عنوان شاعری شناخته‌شده، شعر خوانده‌ام و با آن‎ها  زندگی کرده‌ام. باور کنید اگر کارد به استخوانم نرسیده بود، هیچ‌وقت برای گرفتن وام به جایی رو نمی‌زدم. اما درد آن‎جاست که چند روز پیش به صندوق اعتباری هنر رفتم و حدود یک ساعت طول کشید تا ثابت کنم هنرمندم و کتاب منتشر کرده‌ام، اما دوستانی که آن‎جا هستند قبول نکردند که نکردند. این همه سال عمرت را پای هنر بگذاری، آخرش هم برای ثابت کردن این که هنرمندی، با این و آن چانه بزنی».
این‌ها دردِدل یکی از شاعران شناخته‌شده کشور است؛ روایتی که احتمالاً فقط متعلق به او نیست. یکی از اهالی موسیقی هم گلایه هایی را در این باره مطرح می کرد که شبیه همین صحبت ها بود. شاید اگر پای صحبت نویسندگان، مترجمان، روزنامه‌نگاران، خوشنویسان، اهالی موسیقی و بسیاری از هنرمندان دیگر بنشینیم، هر کدام نسخه دیگری از همین قصه را تعریف کنند. صندوق اعتباری هنر، قرار بود تکیه‌گاه اهالی فرهنگ و هنر باشد، اما این روزها گلایه های فراوانی از نوع عملکردش به گوش می رسد.
البته هیچ‌کس منکر خدمات صندوق اعتباری هنر نیست. بیمه، خدمات درمانی و برخی حمایت‌های این صندوق، در مواردی برای بخشی از جامعه فرهنگ و هنر گره‌گشا بوده است. مسئله اما از جایی شروع می‌شود که اگر خدمات به همه هنرمندانی  تعلق می‎گیرد که دارای سابقه فعالیت معتبر هستند، چرا این گلایه ها همچنان وجود دارد؟ چرا معیارها شفاف نیست؟ هنرمندی وام می‌گیرد، هنرمند دیگری با سابقه‌ای بیشتر، دست خالی برمی‌گردد. یکی بدون دردسر از تسهیلات استفاده می‌کند و دیگری باید ساعت‌ها بنشیند تا ثابت کند که سال‌های عمرش را واقعاً صرف فرهنگ و هنر این کشور کرده است. کار که به این‎جا می رسد، مسئله عدالت است نه وام.
هنرمند وقتی احساس کند نتیجه مراجعه‌اش به روابط، سلیقه یا برداشت‌های حزبی ،گروهی و یا شخصی گره خورده، طبیعی است که به جای احساس حمایت، احساس تبعیض کند.
حق هر متقاضی است که بداند بر اساس چه شاخصی پذیرفته یا رد شده است و اگر اعتراضی دارد، مسیر مشخص و مستقلی برای رسیدگی به آن وجود داشته باشد.
شاید وقت آن رسیده باشد مدیران صندوق، پیش از انتشار آمار تعداد وام‌های پرداختی، به پرسشی ساده پاسخ دهند؛ چند هنرمند، با وجود داشتن همه شرایط، پشت همان باجه‌ای که قرار بود امیدشان باشد، احساس کرده‌اند باید دوباره ثابت کنند که هنرمندند؟ اصلا چند هنرمند از وجود این صندوق باخبرند؟
بگذریم شأن هنرمندان بالاتر از پرداختن به این موضوعات است. شاید نباید در این یادداشت به توضیح واضحات در نوع برخورد با هنرمندان می پرداختم.

محسن اسدی موحد

تحولات اخیر خاورمیانه تنها یک بحران سیاسی یا نظامی نیست؛ بلکه آزمونی برای کارآمدی مهم‌ترین قواعد حقوق بین‌الملل معاصر است. در شرایطی که سرزمین ایران هدف حملات نظامی گسترده دشمن آمریکایی و متحدان منطقه‌ای او قرار گرفته و این حملات، بنا بر ادعاهای مطرح‌شده، از قلمرو یا پایگاه‌های نظامی مستقر در کشورهای ثالث پشتیبانی یا اجرا شده‌اند، پرسش اصلی این است که حقوق بین‌الملل چه پاسخی برای دولت هدف پیش‌بینی کرده است؟ آیا چنین وضعیتی صرفاً روابط میان دو دولت متخاصم را دربرمی‌گیرد یا مسئولیت دولت‌های ثالث نیز قابل بررسی است؟
نقطه آغاز این تحلیل، ماده ۵۱ منشور ملل متحد است. این ماده، در صورت وقوع «حمله مسلحانه» حق ذاتی دفاع مشروع را برای دولت‌ها به رسمیت می‌شناسد. دیوان بین‌المللی دادگستری در آرای مختلف خود، ازجمله در قضیه نیکاراگوئه تأکید کرده تحقق حق دفاع مشروع منوط به وقوع یک حمله مسلحانه و رعایت معیارهای ضرورت و تناسب است. این رأی، در عین محدود کردن دامنه دفاع مشروع، اصل وجود چنین حقی را به‌عنوان یکی از قواعد بنیادین حقوق بین‌الملل تثبیت کرده است.
اگر در یک مخاصمه بین‌المللی ثابت شود حملات نظامی علیه یک دولت از مرحله درگیری‌های محدود عبور کرده و به عملیات گسترده علیه زیرساخت‌ها و مراکز حیاتی رسیده است، از منظر حقوقی، استناد به ماده ۵۱ منشور می‌تواند یکی از مهم‌ترین مبانی دفاعی آن دولت باشد. در چنین شرایطی، موضوع اصلی دیگر صرفاً آغاز جنگ نیست، بلکه نحوه پاسخ حقوقی به آن است.
در همین چارچوب، یکی از مهم‌ترین مسائل حقوقی بحران کنونی، نقش دولت‌های ثالث است. اگر کشوری آگاهانه اجازه دهد از قلمرو، پایگاه‌های نظامی یا امکانات لجستیکی آن برای اجرای عملیات نظامی علیه دولت دیگر استفاده شود، این موضوع می‌تواند از منظر قواعد مسئولیت بین‌المللی دولت‌ها مورد بررسی قرار گیرد. پیش‌نویس مواد مسئولیت دولت‌ها (ARSIWA) به‌ویژه مقررات مربوط به کمک یا معاونت در ارتکاب فعل متخلفانه بین‌المللی، این امکان را پیش‌بینی می‌کند که در صورت احراز شرایط لازم، مسئولیت حقوقی دولت کمک‌کننده نیز مطرح شود. البته تحقق این مسئولیت وابسته به اثبات آگاهی، نقش مؤثر و سایر عناصر حقوقی است.
از سوی دیگر، حقوق مخاصمات مسلحانه میان «کشور ثالث» و «هدف نظامی واقع در قلمرو آن کشور» تفاوت قائل می‌شود. اگر یک پایگاه نظامی، مرکز فرماندهی، سامانه اطلاعاتی یا تأسیسات لجستیکی به‌طور مستقیم و مؤثر در اجرای عملیات نظامی مشارکت داشته باشد، ممکن است در شرایط مشخص وصف «هدف نظامی» پیدا کند. این نتیجه با این حال، به هیچ وجه به معنای آن نیست که کل قلمرو، جمعیت یا زیرساخت‌های غیرنظامی آن کشور مشروعیت هدف قرار گرفتن پیدا می‌کنند. اصل تفکیک، تناسب و احتیاط همچنان بر هرگونه عملیات نظامی حاکم است.
رأی دیوان بین‌المللی دادگستری در قضیه «سکوی نفتی» نیز نشان داد حتی در شرایطی که یک دولت به دفاع مشروع استناد می‌کند، باید میان ادعای وقوع حمله مسلحانه و مشروعیت پاسخ نظامی رابطه‌ای روشن برقرار باشد. این رأی یادآور می‌شود هر اقدام دفاعی باید از منظر ضرورت و تناسب قابل ارزیابی باشد و نمی‌توان صرفاً با استناد به وجود یک تنش امنیتی، دامنه نامحدودی برای استفاده از زور قائل شد.
در پرونده «فعالیت‌های مسلحانه در خاک کنگو» نیز دیوان بر این نکته تأکید کرد که توسل به دفاع مشروع باید بر پایه معیارهای شناخته‌شده حقوق بین‌الملل ارزیابی شود و هرگونه اقدام نظامی فرامرزی نیازمند بررسی دقیق شرایط حقوقی است. در عین حال، این رویه‌ها نشان می‌دهند حقوق بین‌الملل میان «اصل وجود حق دفاع مشروع» و «شیوه اعمال آن» تمایز قائل است.
در فضای حقوقی امروز، یکی از موضوعات مهم، آثار استفاده از پایگاه‌های خارجی در عملیات نظامی است. اگر در یک مخاصمه، پایگاه‌هایی در کشورهای دیگر نقش مستقیم در هدایت، پشتیبانی یا اجرای عملیات ایفا کنند، این موضوع صرفاً یک مسئله سیاسی نیست، بلکه می‌تواند پیامدهای حقوقی برای وضعیت آن تأسیسات و نیز برای مسئولیت احتمالی دولت‌های ذی‌ربط ایجاد کند. با این حال، هر نتیجه حقوقی در این زمینه منوط به احراز دقیق وقایع و شرایط حقوقی است.
تحولات اخیر منطقه نشان می‌دهد دامنه مخاصمه از میدان اصلی نبرد فراتر رفته و تبدیل به نبرد فرامنطقه‌ای شده است. حمله پهپادی اخیر به دو شناور گازی در بندر دمیاط مصر که موجب آتش‌سوزی این شناورها شد و درباره عامل آن هنوز انتساب رسمی و قطعی صورت نگرفته، نمونه‌ای از همین روند است. صرف‌نظر از اینکه مسئول این حمله چه کسی باشد، وقوع چنین حادثه‌ای نشان می‌دهد استمرار یک مخاصمه منطقه‌ای می‌تواند امنیت انرژی، کشتیرانی، تجارت دریایی و زیرساخت‌های کشورهای خارج از صحنه اصلی نبرد را نیز در معرض خطر قرار دهد. این تحول، زنگ خطری برای کل منطقه است؛ زیرا هرچه دامنه جغرافیایی مخاصمه گسترده‌تر شود، پیچیدگی مسائل مربوط به انتساب، مسئولیت دولت‌ها، دفاع مشروع و حمایت از غیرنظامیان نیز افزایش خواهد یافت.
امروز مسئله صرفاً این نیست که کدام دولت از حق دفاع مشروع برخوردار است؛ بلکه پرسش مهم‌تر آن است که چگونه می‌توان از گسترش بی‌ضابطه جنگ جلوگیری کرد. اگر قواعد حقوق بین‌الملل درباره استفاده از زور، مسئولیت دولت‌ها و حمایت از غیرنظامیان نادیده گرفته شود، نتیجه چیزی جز فرسایش نظم حقوقی بین‌المللی نخواهد بود. در چنین شرایطی، هر کشوری ممکن است با استناد به ملاحظات امنیتی، دامنه اهداف مشروع خود را توسعه دهد و همین امر، خطر تبدیل یک مخاصمه محدود به بحرانی فراگیر را افزایش می‌دهد.
از این رو، جامعه بین‌المللی بیش از هر زمان دیگری نیازمند پایبندی به قواعد تثبیت‌شده منشور ملل متحد و حقوق بین‌الملل بشردوستانه است. دفاع مشروع، حقی شناخته‌شده در حقوق بین‌الملل است، اما این حق نه مجوز حمله به غیرنظامیان است و نه مجوز گسترش نامحدود جنگ. در مقابل، اگر دولت‌های ثالث نیز در عملیات نظامی نقش‌آفرینی کنند، رفتار آنان نیز از منظر قواعد مسئولیت بین‌المللی قابل بررسی خواهد بود. حفظ این مرزهای حقوقی، تنها راه جلوگیری از آن است که خاورمیانه به صحنه جنگی تبدیل شود که دیگر هیچ مرز جغرافیایی یا قاعده حقوقی آن را مهار نکند.

اروپا چگونه با قربانی کردن اوکراین، در جنگ علیه ایران مشارکت کرد؟

موشک از ماشه قوی‌تر است

علیرضا حقیقت

حمله اوکراین به یک کشتی ایرانی در دریای خزر شاید صفحه جدیدی در جنگ آمریکا علیه ایران به نظر برسد اما این یک تشدید خطرناک است که می‌تواند جرقه‌ای بزرگ برای گسترده شدن جنگ در وسعت جهانی باشد.
رئیس‌جمهور اوکراین تلاش زیادی کرده اقدامات ضدایرانی گسترده‌ای را در دستور کار قرار دهد اما اقدام اخیرش، چیزی بیش از یک ماجراجویی سیاسی و مداخله مستقیم او در جنگ علیه ایران است. 
اوکراین با هدف قرار دادن کشتی ایرانی در دریای خزر، یک ملوان ایرانی را به شهادت رساند و البته رئیس دولت کی‌یف به طور مستقیم و آشکارا مسؤولیت این تهاجم آشکار را بر عهده گرفت.
ولودیمیر زلنسکی در پستی عنوان کرد کی‌یف «از حملات دوربرد در دریای خزر به نتایج بسیار خوبی دست یافته است». دریای خزر بیش از ۱۰۰۰ کیلومتر از قلمرو تحت کنترل اوکراین فاصله دارد.
طی روزهای گذشته، بحث‌های زیادی در فضای کشورمان درباره پاسخ به این تجاوز شکل گرفته و واضح است تهران طرح و برنامه‌ای برای تنبیه زلنسکی و مباشران او داشته و دارد؛ آنگونه که سردار سرلشکر «محسن رضایی» مشاور فرمانده کل قوا پنجشنبه شب در گفت‌وگوی تلویزیونی اعلام کرد: «آماده بودیم به ۳ نقطه از اوکراین حمله کنیم اما بعد از اینکه گفتند اشتباهی حمله کردیم، پاسخ را متوقف کردیم تا ادعای آنها را بررسی کنیم. آنها در هر صورت باید مابه‌ازای حمله‌شان را بپردازند».
رژیم زلنسکی هر چند تلاش کرد در تماس‌هایش با تهران، فضا را نسبت به خطای فاحش رخ داده تلطیف کند اما توجیهات دیپلماتیک رافع مسؤولیت اوکراینی‌ها و عواقب این اقدام نسنجیده برای آنها نخواهد بود. 
در طول چند ماه اخیر به اقدامات خرابکارانه کی‌یف علیه ایران کمتر توجه شده است. باید در نظر داشت اوکراین از آغاز تجاوز آمریکایی-صهیونی به ایران حتی در روزهایی که متحدان اروپایی ایالات متحده در ناتو سعی می‌کردند حساب خود را از جنگ ترامپ جدا کرده و کنار بمانند، نه‌تنها تمام‌قد کنار متجاوزان به ایران ایستاد، بلکه به طور مستقیم در نبرد علیه ایران مشارکت کرد. زلنسکی در هفته‌های ابتدایی جنگ، به غرب آسیا آمد و برخی نظامیان اوکراینی را روانه برخی کشورهای عرب کرد تا حملات دفاعی ایران علیه منافع آمریکا در کشورهای حاشیه خلیج فارس را رهگیری کنند.
اقدام زلنسکی به منزله یک مداخله آشکار و مشارکت مستقیم در جنگ علیه ایران قلمداد می‌شد. در واقع این دومین اقدام مستقیم رژیم کی‌یف در مجموعه اقدامات امنیتی-نظامی علیه ایران بود. قبل از شروع جنگ رمضان هم این زلنسکی بود که در حاشیه اجلاس امنیتی مونیخ با پیرکودک پهلوی ملاقات کرد تا به زعم خود تلاش کند به جریان ضدایرانی سلطنت‌طلب تنفس مصنوعی دهد و به این وسیله در امنیت ملی ایران مداخله کند. 
پس از ملاقات این 2 دوره‌گرد در پاریس، زلنسکی در شبکه ایکس نوشت با رضا پهلوی دیدار کرده و مفصل درباره وضعیت ایران و منطقه و عملیات آمریکا علیه ایران گفت‌وگو کرده است.
از سویی سفر اخیر این کمدین/سیاستمدار در لبه پرتگاه به واشنگتن، آن هم همزمان با حضور نتانیاهو در کاخ سفید، نقش‌آفرینی و دستورکار آتی او علیه ایران را معنادارتر از قبل می‌کند. شواهد زیادی از همکاری رژیم عبری و اوکراین هم علیه جبهه روسیه و هم علیه ایران وجود دارد که البته از نگاه ناظران امنیتی تهران و مسکو پنهان نیست اما صهیونیست‌ها این رابطه ویژه را از ترس روس‌ها مخفیانه و با پنهان‌کاری زیادی پیش می‌برند. از همین رو بود که نخست‌وزیر رژیم صهیونیستی تلاش می‌کرد در کمترین قاب مشترک با زلنسکی دیده شود. 
اقدام نسنجیده نظامی رژیم اوکراین علیه ایران همچنین واجد چند حقیقت و توجه به ابعاد دیگری از داستان است. زلنسکی با این خطای فاحش، ثابت کرد چگونه اوکراین را قربانی اهداف ژئوپلیتیک بازیگران غربی می‌کند و از این دریچه استدلال روسیه را از عملیات نظامی در اوکراین قابل توجه می‌کند. زلنسکی درست همین‌طور کشورش و مردم اوکراین را میدان جنگ اهداف و منافع اروپا-آمریکا در مهار روسیه و شرق کرد. 
اوکراین با بهانه حمایت ایران از روسیه در جنگ با این کشور، ماجراجویی اخیر را توجیه و صورت‌بندی کرده، در حالی که مقامات کشورمان ضمن تصریح به همکاری متعارف نظامی میان تهران-مسکو بارها به صراحت حضور و دخالت ایران در جنگ اوکراین را رد کرده‌اند. 
برای ناظران مشخص است دولت زلنسکی فاقد کوچک‌ترین استقلال در تصمیم‌گیری آن هم در این سطح است. بنابراین فرضیه قطعی این است که کی‌یف در این فقره به عنوان یک نیروی نیابتی اروپا علیه ایران عمل کرده است.
مقامات اروپا که بزرگ‌ترین بازنده جنگ اوکراین و جنگ علیه ایران در خلیج فارس بوده‌اند، به احتمال فراوان باز هم کی‌یف را به عنوان گوشت قربانی جلو انداخته‌اند. این روزها ترامپ پس از شکستی که از مقاومت ایران خورده، بار دیگر متوجه گرینلند شده است. بنابراین قابل انتظار است اروپا قصد خوش‌خدمتی به رئیس‌جمهور تروریست آمریکا را داشته باشد تا او را از توجه به این موضوع منصرف کند. قبل از جنگ رمضان، امانوئل مکرون، رئیس‌جمهور فرانسه که پیامش را ترامپ علنی منتشر کرد، به ساکن کاخ سفید گفته بود: درباره ایران کارهای زیادی می‌توانیم بکنیم و از گرینلند و اروپا دست بردار!
نباید فراموش کرد مقامات کشورهای اروپایی با فعال کردن اسنپ‌بک، حمله علیه ایران را کلید زدند و حالا باید توجه داشته باشند با استفاده از ابزار اوکراین، این دومین ماشه‌ای است که علیه ایران می‌چکانند. تحرکات اخیر از جمله تلاش‌های انگلستان و بلغارستان برای در اختیار آمریکا قرار دادن پایگاه‌های‌شان نیز در این راستا قابل تحلیل است. 
این اتفاق با هشدار شدید تهران مواجه شد و از جمله سیدعباس عراقچی، وزیر امور خارجه جمهوری اسلامی ایران در پاسخ به تماس ولیسلاوا پترووا، وزیر خارجه بلغارستان هشدار داد: «در اختیار قرار دادن قلمرو یک دولت برای استفاده دولت دیگر با هدف ارتکاب عمل تجاوز علیه دولت سوم، از مصادیق تجاوز محسوب می‌شود و قطعا هر طرفی که به هر نحوی در ارتکاب حمله نظامی علیه ایران مشارکت کند، باید مسؤولیت تبعات آن را نیز بپذیرد».
واضح است اروپا باز هم دچار یک خطای محاسباتی شده و ارزیابی کرده یک جبهه جدید علیه ایران گشوده و آن را برای کاخ سفید فاکتور خواهد کرد تا ترامپ به کمک بیشتر به اوکراین و فردی که در کاخ سفید تحقیرش کرد جلب شود. ماجراجویی خطرناک غرب، زمینه همکاری نظامی بیشتر روسیه و ایران را فراهم خواهد کرد و این موضوعی نیست که دلخواه غرب باشد.
در وهله بعد، حالا دیگر ایران ملاحظه بی‌طرفانه در جنگ روسیه-اوکراین نخواهد داشت و گام‌های خود را در صورت لزوم برخواهد داشت. اقدام غرب همچنین همه موانع دکترین نظامی-دفاعی ایران در قبال اروپا را از سر راه برداشت. تهران اگرچه با لحاظ کردن موازین انسانی و حسن نیت در سیاست بین‌الملل، اروپا را از مدار و برد موشکی خارج کرده بود اما دیگر توجیهی برای حفظ این دکترین ندارد. غربی‌ها نباید تصور کنند دست ایران به اروپا نمی‌رسد. ایران پس از جنگ 40 روزه قرار نیست دیگر یک قدرت در سطح منطقه باقی بماند و کنش‌هایی در سطح یک قدرت بین‌المللی خواهد داشت. 
تبعات این تشدید تنش فقط متوجه کی‌یف نیست. سخنگوی وزارت امور خارجه هفته قبل با کنایه‌ای ظریف به آمران زلنسکی، آنها را به تجربه جنگ نخست جهانی برگشت داد. اسماعیل بقائی گفت همه طرف‌هایی که خودشان را به نوعی حامی و پشتیبان رژیم اوکراین می‌دانند، باید در این زمینه پاسخگو باشند. اساسا رفتار رئیس‌جمهور اوکراین یادآور رفتار آنارشیست‌هایی است که در آستانه جنگ اول جهانی اقدامات نمایشی بسیار خطرناکی انجام دادند که تبعات آن دامنگیر همه اروپا شد.
بقائی خطاب به مقامات غرب اظهار کرد: شما نمی‌توانید مطمئن باشید یک اقدام نمایشی، برای جلب توجه و نشان دادن وزن نه‌چندان بالای خودتان در معادلات بین‌المللی، صرفا در همان حد بماند. حتما تبعات آن برای خود شما غیرقابل پیش‌بینی خواهد بود و پیامدهایش کل منطقه‌ای را که درگیر کرده‌اید، تحت تأثیر قرار خواهد داد.
سخنگوی دستگاه دیپلماسی ادامه داد: رژیم اوکراین از 4 سال پیش کشورش را به عنوان ابزار دعوای ژئوپلیتیک بین قدرت‌ها پایین آورد. در این مدت نیز کشورهای مختلفی را متهم کرده و به جای آنکه بر حل مشکل و نجات دادن کشورش و منطقه از جنگی که بر شرق اروپا و به نوعی کل دنیا تحمیل کرده متمرکز باشد، مدام دیگران را شماتت می‌کند.
ماجراجویی اوکراینی‌ها یک ماشه‌چکانی بی‌خطر یک‌طرفه نیست. آتشی که در خزر زبانه کشید، در اروپا و جهان شعله‌ور خواهد شد.