صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۲۵ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۱۲  ، 
شناسه خبر : ۳۹۴۹۹۰
مروری بر یادداشت روزنامه‌های یکشنبه ۲۵ مردادماه ۱۴۰۵
علاوه ‌بر شواهد یاد شده که فقط اندکی از بسیارهاست، اسناد فراوانی که از سرویس‌های اطلاعاتی دشمنان بیرونی به دست آمده و اعتراف شمار قابل توجهی از عوامل بازداشت‌شده و‌... به وضوح حکایت از آن دارند که کشف حجاب و گسترش بی‌بند و باری بخش برنامه‌ریزی شده‌ای از جنگ ترکیبی علیه ایران اسلامی و مردم شریف و پاکباخته آن است. بخوانید!

اگر بدانند، دست برمی‌دارند!

حسین شریعتمداری

۱- ابتدا به این چند نمونه که فقط مشتی از خروارها و اندکی از بسیارهاست، نگاهی بیندازید؛ 
مارتین ایندیک، دیپلمات آمریکایی، متخصص سیاست خارجی آمریکا و سفیر سابق آمریکا در اسرائیل: دیگر وقت آن نیست که برای مقابله با ایران، دانشجویان را به خیابان‌ها بکشانیم؛ بلکه باید چادر را از سر زنان برداشت و از این طریق می‌توان نظام اسلامی ایران را سرنگون کرد.
میشل هوئلیک نویسنده اسلام‌ستیز فرانسوی: جنگ بر ضد اسلام‌گرایی، با کشتن مسلمانان فایده‌ای ندارد، فقط با فاسد کردن آن‌ها می‌توان به پیروزی دست یافت. پس باید به جای بمب بر سر مسلمانان‌، دامن‌های کوتاه فرو بریزیم.
دیوید کیو، مامور سابق سیا: مهم‌ترین حرکت در جهت براندازی جمهوری اسلامی، تغییر فرهنگ جامعه فعلی ایران است و ما مصمم به آن هستیم.
یکی از مشاورین و جاسوسان کاخ سفید: اگر ما بتوانیم این روسری را از خانم‌های ایرانی بگیریم و زنان ایرانی را به خیابان‌ها بکشانیم در نهایت، زنان ایرانی دیگر فرصتی برای تربیت فرزندانشان ندارند! آن‌وقت چیزی از اسلام و انقلاب در ایران باقی نخواهد ماند!
بنیامین نتانیاهو در گزارشی به کمیته اصلاح دولتی آمریکا: آمریکا می‌تواند با پخش سریال‌هایی که افراد زیبا‌روی جوان را در وضعیت‌های متنوعی از برهنگی نشان می‌دهند و زندگی‌های فریبنده و مادی‌گرایانه دارند و رابطه‌های بی‌قید جنسی برقرار می‌کنند یک انقلاب را علیه حکومت ایران به راه اندازد. 
کنت دمارانش، رئیس سابق جاسوسی فرانسه در اظهاراتی به ریگان رئیس‌جمهور سابق آمریکا گفت: شما نمی‌توانید با یک عقیده به وسیله‌ تانک و هواپیما مبارزه کنید. شما باید با هر عقیده‌ای به وسیله عقیده بجنگید. این‌بار دشمن ما مذهب است.
«فرانتس فانون» در کتاب «الجزایر و مسئله حجاب» می‌نویسد: «هنوز رؤیای رام کردن جامعه الجزایری به کمک زنان بی‌حجاب که شریک جرم اشغالگرند، بیرون نرفته است. هربار که زن الجزایری کشف حجاب می‌کند، در واقع، به این معناست که الجزایر انکار وجود خویش را از جانب اشغالگر پذیرفته است».
دکتر مایکل جونز نویسنده کتاب «انقلاب جنسی و کنترل سیاسی» نسبت به نقشه سازمان اطلاعات مرکزی آمریکا (سیا) علیه حجاب زنان ایرانی هشدار می‌دهد که: «ماجرای بی‌حجابی در ایران، نقشه سازمان سیا در ایران است» و تاکید می‌کند که: «من به خانم‌ها در ایران می‌گویم اگر یک قدم عقب بروید، و تأکید می‌کنم اگر حجاب را بردارید و درگیر کودتای سازمان‌ سیا شوید، چه اتفاقی می‌افتد. آنها مصمم به ویران کردن کشور شما هستند. من از آینده می‌گویم».
علاوه ‌بر شواهد یاد شده که فقط اندکی از بسیارهاست، اسناد فراوانی که از سرویس‌های اطلاعاتی دشمنان بیرونی به دست آمده و اعتراف شمار قابل توجهی از عوامل بازداشت‌شده و‌... به وضوح حکایت از آن دارند که کشف حجاب و گسترش بی‌بند و باری بخش برنامه‌ریزی شده‌ای از جنگ ترکیبی علیه ایران اسلامی و مردم شریف و پاکباخته آن است. بخوانید!
۲- پیش از این و هنگامی که لایحه حجاب و عفاف مطرح شده و از دستگاه قضائی به دولت و از دولت به مجلس رفت، نوشته بودیم که اساساً مطرح شدن این لایحه مشکوک است و سرویس‌های اطلاعاتی دشمن با بهره‌گیری از عوامل داخلی خود مسئولان محترم کشورمان را فریب داده‌اند و در یادداشتی با ارائه چند دلیل و سند تاکید کرده بودیم که این لایحه نه فقط مانع کشف حجاب نیست، بلکه گسترش این پدیده عفت‌سوز را نیز به دنبال دارد. بعد از آن یادداشت، برخی از مسئولان و نمایندگان مجلس به نگارنده اعتراض کردند که چرا مسئولان را به فریب‌خوردگی متهم می‌کنی؟! ولی چند روز بعد، رهبر معظم و شهید انقلاب در دیدار رمضانی مسئولان نظام بر ساختگی و تحمیلی بودن چالش حجاب تاکید کرده و می‌فرمایند: «‌کسانی نشستند و نقشه کشیدند و برنامه‌ریزی کردند که حجاب بشود یک مسئله در کشورمان. در حالی که چنین مسئله‌ای در کشور وجود نداشت. مردم داشتند زندگی می‌کردند با شکل‌های مختلف‌». حضرت ایشان در ادامه بر شرعی و قانونی بودن حکم حجاب و ضرورت رعایت آن تاکید کرده و با اشاره به کانون بیرونی کشف حجاب و لزوم درک این نکته فرمودند: «‌امروز [‌دشمنان] روی مسئله برداشتن حجاب بانوان تلاش می‌کنند ولی این اول کار است. هدف این نیست. هدف دشمن آن است که وضع کشور را برگردانند به وضعیت قبل از انقلاب‌...». (دقیقاً همان مقصودی که برخی از دشمنان با صراحت بر آن تاکید داشته‌اند و به آن اشاره شد).
۳- همین جا باید اذعان کرد که بیشتر زنان و دختران 
کشف حجاب‌کننده افراد پاکدلی هستند که از عمق ماجرا بی‌خبرند.  به قول حکیمانه حضرت آقای شهید‌مان: «‌کشف حجاب، حرام شرعی و حرام سیاسی است؛ هم حرام شرعی است، هم حرام سیاسی است. خیلی از کسانی که کشف‌حجاب می‌کنند نمی‌دانند این را، اگر بدانند که پشت این کاری که اینها دارند می‌کنند چه کسانی هستند، قطعاً نمی‌کنند، من می‌دانم. خیلی از اینها کسانی هستند که اهل دینند، اهل تضرّعند، اهل ماه رمضانند، اهل ‌گریه و دعایند، [منتها] توجّه ندارند که چه کسی پشت این سیاستِ رفعِ حجاب و مبارزه‌ با حجاب است. جاسوس‌های دشمن، دستگاه‌های جاسوسی دشمن، دنبال این قضیّه هستند. اگر بدانند، حتماً نمی‌کنند‌». این واقعیت را در حضور افرادی از این طیف در اجتماعات مردمی و حماسی این روزها، نظیر حماسه تشییع امام شهید و تجمعات شبانه مردم نیز به وضوح می‌توان دید.‌ گریان در سوگ آقای شهید، رجز‌خوان علیه آمریکا و اسرائيل و‌... 
۴- و بالاخره، اگر حفظ حجاب، یک واجب الهی و نص قانونی است -که هست- و اگر کشف حجاب، پدیده‌ای خانمانسوز و برهم زننده اساس خانه و خانواده است -که چنین است-‌ و اگر این پدیده پلشت، زندگی عفیفانه جوانان این مرز و بوم را به تباهی می‌کشاند -که می‌کشاند- و اگر این طرح فریب، با صرف هزینه‌های کلان و به کارگیری همه توان از سوی دشمنان اسلام و انقلاب و بدخواهان مردم شریف ایران به میدان آورده شده است -که اسناد فراوانی از حضور دشمن در پس آن حکایت می‌کند- نجات این طیف از زنان و دختران که بازهم به قول رهبر شهید انقلاب «‌دختران خود ما هستند‌» وظیفه قطعی نظام مقدس جمهوری اسلامی است. از این روی باید پرسید مسئولان محترم و همه کسانی که دست و زبان و توانی برای مقابله با این پدیده ناهنجار دارند، نه فقط در پاسخ به جوانانی که در این تور فریب افتاده‌اند، بلکه برای روز واپسین چه پاسخ پذیرفتنی و قابل قبولی در چنته دارند؟!

انهدام پازل انتخاباتی جمهوری‌خواهان

حنیف غفاری 

جمهوری‌خواهان در وضعیت بحرانی و سختی به سر می‌برند! شکست‌های مکرر ترامپ در عرصه سیاست خارجی، سیاست داخلی و اقتصاد سبب شده دموکرات‌ها خود را در آستانه کسب یک پیروزی بی‌دردسر در انتخابات میاندوره‌ای کنگره (در نوامبر امسال) ببینند. در برخی نظرسنجی‌ها، میزان تأیید عملکرد ترامپ در میانه کانال ۳۰ درصدی گزارش شده است. «کف حمایتی» رئیس‌جمهور امریکا کوچک‌تر شده و نرخ مخالفت با وی همچنان در حال افزایش است. مخالفت حدود ۶۵ درصد از رأی‌دهندگان مستقل با سیاست‌های اقتصادی دولت ترامپ، در کنار رویگردانی ۲۰ درصد از رأی‌دهندگان جمهوری‌خواه از مستأجر کنونی کاخ سفید، بدترین سیگنال ممکن را به حزب جمهوری‌خواه مخابره کرده است. در چنین شرایطی، دو نامزد احتمالی حزب جمهوری‌خواه در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۲۸ میلادی یعنی مارک روبیو و جی‌دی ونس، هر دو استعداد بالقوه تبدیل شدن به نماد‌های شکست حزب متبوعشان را خواهند داشت. 
اگرچه انتخاب معاون رئیس‌جمهور امریکا به عنوان نامزد نهایی جمهوری‌خواهان می‌تواند گردش آرای جنبش ماگا (امریکا را دوباره بزرگ کنیم) را در سبد رأی این حزب تضمین کند، اما در مقابل، منجر به رویگردانی بخشی از جمهوری‌خواهان سنتی و نومحافظه‌کاران از وی خواهد شد. چنین قاعده‌ای به گونه‌ای دیگر در خصوص مارک روبیو نیز صادق است: انتخاب وزیر امور خارجه دولت ترامپ به عنوان نامزد نهایی حزب جمهوری‌خواه در انتخابات ریاست‌جمهوری آتی، تا حدود زیادی گردش آرای جمهوری‌خواهان سنتی و نومحافظه‌کاران را در سبد رأی این حزب تضمین می‌کند، اما منتج به رویگردانی جنبش ماگا خواهد شد. در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۲۴ میلادی، ترامپ توانست میان ماگا، نومحافظه‌کاران و جمهوری‌خواهان سنتی نوعی توازن محاسباتی-رفتاری برقرار کند. عملکرد غیرقابل‌توجیه دولت بایدن و مبارزات انتخاباتی ضعیف کامالا هریس، نامزد حزب دموکرات، نیز مزید بر علت شد تا اکثریت رأی‌دهندگان مستقل و حتی درصد اندکی از دموکرات‌ها نیز آرای خود را به سود ترامپ به گردش درآورند. اما اکنون این موازنه دیگر برقرار نیست. 
به نظر می‌رسد در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۲۸ میلادی، بخشی از رأی‌دهندگان سال ۲۰۲۴ به ترامپ، رفتاری مشابه سال ۲۰۲۰ میلادی از خود نشان خواهند داد. در آن زمان، در ایالاتی حساس و سرنوشت‌ساز مانند میشیگان، آریزونا، پنسیلوانیا، ویسکانسین و جورجیا، شاهد پیوستن جمهوری‌خواهان مخالف ترامپ به اردوگاه دموکرات‌ها و در نهایت، سنگین‌تر شدن وزنه به سود جو بایدن بودیم. دموکرات‌ها نیز با سکوت سیاسی خود در برهه کنونی، در حال مدیریت غیرمستقیم منازعه جدید در اردوگاه جمهوری‌خواهان هستند. دموکرات‌ها معتقدند تشدید این منازعه به صورت خودکار، گردش آرای افراد مستقل در سبد رأی نامزد نهایی حزب دموکرات در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۲۸ را تضمین خواهد کرد. با توجه به شدت، جنس و عمق مناقشاتی که در حزب جمهوری‌خواه امریکا شکل گرفته، بعید است سران این حزب و ترامپ قدرت بازتعریف توازن انتخاباتی سال ۲۰۲۴ میلادی را در میان رأی‌دهندگان جمهوری‌خواه و مستقل داشته باشند. سایه این بحران (شکست احتمالی در انتخابات ریاست‌جمهوری سال ۲۰۲۸ میلادی) می‌تواند تا یک دهه بر حزب جمهوری‌خواه امریکا سایه بیفکند.

بازگشت به صلح پایدار

طاهر جمشیدزاده

چطور توانسته‌ایم این همه احمق باشیم؟ این واکنش رئیس جمهوری آمریکا جان کندی در برابر شکست فاجعه آمیز تلاش‌های دولت او برای هجوم به کوبا در خلیج خوک‌ها در سال ۱۹۶۱ میلادی برای سرنگون کردن حکومت فیدل کاسترو بود. این برنامه در سطوح متعدد بد طراحی شده بود.مثلاً اگر پیاده شدن اولیه نیروها با موفقیت روبرو نمی‌شد؛ مهاجمین می‌بایستی به کوهستان عقب‌نشینی کنند. اما هیچ کس در گروه برنامه‌ریزی نقشه را به دقت کافی مطالعه نکرده بود تا ببیند؛ هیچ ارتشی نمی‌تواند از ۱۳۰ کیلومتر باتلاق که بین کوه‌ها و منطقه پیاده شدن قرار داشت، بگذرد؛ البته با وضعی که پیش آمده بود، این موضوع اهمیتی نداشت؛ زیرا اشتباه محاسبه‌های دیگر باعث شد که نیروهای مهاجم پیش از آنکه عقب نشینی صورت بگیرد، نابود شده باشند. درست شبیه همین عملیات را دونالد ترامپ رئیس جمهور کنونی ایالات متحده آمریکا برای اشغال جزیره خارک در سر می‌پروراند ولی مشاوران او و ژنرال دن کین رئیس ستاد مشترک ارتش ایالات متحده به او هشدار جدی دادند که ممکن است وضعیتی مثل باتلاق ویتنام و خلیج خوک‌ها در کوبا برای آنها پیاده شده و رخ دهد. برنامه هجوم به کوبا در خلیج خوک‌ها را رئیس جمهوری و گروه کوچکی از مشاوران وی طراحی کرده بودند. چهار سال بعد یکی از اعضای گروه مشاورین که مورخی بود به نام “آرتور شلزینگر “خود را به این ترتیب سرزنش کرد:” احساس گناه، به خاطر ساکت ماندن در طول آن بحث‌های طولانی در اتاق کابینه؛هرچند با دانستن این که تنها تاثیر اعتراض من این بود که مزاحم و دردسر به شمار بیایم؛ احساس گناهم کمی تخفیف پیدا می‌کرد. شکست خود را تنها با مطرح کردن چند سوال خجولانه و با گزارش اینکه کشش درونی برای به صدا درآوردن سوت در مورد این اقدام بی‌ معنا به سادگی به وسیله اوضاع و احوال محیط بحث خنثی می‌شود؛ تبیین می‌کنم. “اوضاع و احوال بحث چگونه بود که به اتخاذ چنین شیوه عمل فاجعه آمیزی منجر شد؟پس از خواندن اظهارات شلزینگر، روانشناس اجتماعی؛ -ایروینگ یانیس -نظریه گروه اندیشی را مطرح کرد، نظریه گروه اندیشی مبنی بر این است که در آن اعضای گروه وادار به سرکوب مخالفت خود در مقابل توافق گروه می‌شوند. پس از تحلیل کردن چندین تصمیم دیگر درباره سیاست خارجی یانیس شرایط پیشایند و عوارض گروه اندیشی و همچنین عوارض تصمیم گیری‌های معیوبی را که از آن ناشی می‌شود، پیش کشید. در واقع صحنه برای گروه اندیشی وقتی آماده می‌شود که گروهی منسجم از تصمیم گیران به دور از نفوذ‌های بیرونی و بدون داشتن روش‌های نظام‌دار برای بررسی موافقت‌ها و مخالفت‌ها با شیوه‌های عمل مختلف،شکل می‌گیرد.نظیر همین صحنه را دو هفته پیش در جزیره کندی دونالد ترامپ رئیس جمهوری به همراه وزیر جنگ پیت هگست؛ مارکو روبیو وزیر امور خارجه و جی .دی. ونس معاون رئیس جمهوری به همراه دن کین رئیس ستاد مشترک ارتش شبیه جلساتی که در اتاق بیضی کاخ سفید انجام می‌دهند، برای خاتمه یا تداوم جنگ ۵ ماهه با ایران تشکیل دادند.این گروه را در واقع یک رهبر هدایتگر – دن کین – می‌پروراند که به طور علنی و پرحرارت از یک شیوه عمل خاص دفاع می‌کند. اغلب به علت وجود تهدید بیرونی، شکست های اخیر، دودلی‌های اخلاقی و نبودن شقوق کارآمد دیگر مانند کاهش ذخایر تسلیحاتی و استراتژیک ایالات متحده، همراه نبودن کارآمد متحدان منطقه‌ای و اروپایی در جنگ با ایران و حمله حوثی‌ها از یمن به عربستان و بالا رفتن قیمت بنزین‌ در آمریکا” ۴ دلار به ازای هر گالن” نمونه‌های بارزی از این مسئله هستند. تحقیقات بعدی، تایید می‌کند که گروه اندیشی به ویژه در موقعیت‌هایی احتمال وقوع دارد که حاوی تهدید بیرونی برای گروه باشد. این مجموعه شرایط، تمایل نیرومندی برای ایجاد وفاق گروهی و حفظ آن پرورش می‌دهد که مستلزم پرهیز از مخالفت است. نشانه‌های گروه اندیشه شامل توهمات مشترک گروهی در زمینه‌های آسیب ناپذیری،خطا ناپذیری و وحدت نظر است. این امر با اعمال فشار مستقیم بر مخالفان یا چنانکه اظهارات شلزینگر حکایت از آن داشت؛ از خود سانسوری افراد حاصل می‌شود. در نتیجه اعضای گروه وقت بیشتری را صرف معقول جلوه دادن تصمیم خود می‌کنند؛ به جای آنکه واقع بینانه نقاط قوت و ضعف آن را بررسی کنند. به علاوه،غالباً فکر بان‌های خودگماشته‌ای در گروه وجود دارد که فعالانه تلاش می‌کنند تا گروه را از توجه به اطلاعاتی که اثربخش یا اخلاقی بودن تصمیم‌های گروه را مورد چالش قرار می‌دهند،منع کنند. یکی از همین فکر بانان گروهی در اتاق بیضی کاخ سفید؛ کوپر است که دن کین را در جریان اتفاقات آینده و حوادث احتمالی و مخاطرات طولانی شدن جنگ با ایران در جریان امور قرار می‌دهد. در جنگ هجوم به کوبا در خلیج خوک‌ها در سال ۱۹۶۱ میلادی؛ مثلاً دادستان کل – رابرت کندی – برادر رئیس جمهوری به طور خصوصی به شلزینگر هشدار داد که رئیس جمهوری تصمیمخود را گرفته است، قضیه را بیشتر کش ندهید. وزیر کشور اطلاعات دستگاه جاسوسی علیه تهاجم به کوبا را از گروه پنهان کرده بود. بر نظریه یانیس؛انتقادهایی هم وارد شده است. نخست اینکه این نظریه بیشتر مبتنی بر تحلیل تاریخی است تا بر تحقیقات آزمایشگاهی. آزمایش‌هایی که در این زمینه انجام شده، نتایج مختلفی به دست داده‌اند. فرایندهایی که یانیس گروه اندیشی می‌نامد؛ بسیار پیچیده است و تحقیقات اخیر در جهت تلاش برای ادغام آن در یک نظریه جامع‌تر درباره تصمیم گیری، هدایت شده است.همه ما باید به صلح برگردیم و سایه جنگ را از این تمدن بزرگ و تاریخ ساز برداریم، رئیس جمهور پزشکیان بایستی در سخنرانی پیش رو در سازمان ملل در امتداد صلح جهانی و گفت و گوی تمدن های سید محمد خاتمی که در مقابل جنگ تمدن های ساموئل هانتینگتون آمریکایی ارائه داد و در تقویم رسمی سازمان ملل در سپتامبر۲۰۰۱ برای ابد ثبت و ضبط شد، برگردیم، همان زمانی که ژاک شیراک رئیس جمهور سابق فرانسه برای استقبال از مهمان شرقی خویش- محمد خاتمی- تابوهای کاخ الیزه را زیر پا نهاد و از سرسرای کاخ برخلاف عادت مرسوم استقبال از مهمانان خارجی پایین آمد و پایین کابین هواپیما استقبال سخت و گرمی از همتای ایرانی خود نمود، لنز دوربین های عکاسان مختلف خبرگزاری ها و تلویزیون های جهان بر روی میمیک صورت دو همتای غربی و شرقی کلوزآپ کردند و صحنه ای تاریخی و ماندگار برای جهانیان ثبت و خلق کردند تا روز بعد دو روزنامه مهم فرانسه” فیگارو و لوموند” به شیراک انتقاد خشم آلود کنند که چرا از همتای شرقی خود چنین استقبال بی بدیلی نموده و او در پاسخ گفت من از شخصیت او و صلح تقدیر کرده ام و باز هم دوباره بیاید همین کار را بدون در نظر گرفتن تشریفات الیزه انجام خواهم داد؛ محمد خاتمی که به روایت آمار مستند در وزارت کشور بهترین رشد شکوفایی اقتصادی ایران را در دوران ریاست جمهوری اش بر پاستور در کارنامه دارد.

منطق حامیان جنگ بی‌پایان

ناصر ذاکری
رئیس‌جمهوری در نشست خبری چند روز پیش گفت: «برای همیشه که نمی‌توان جنگید؛ بالاخره باید آن را در نقطه‌ای به پایان رساند. باید در جایی که بیشترین نفوذ و امکان اثرگذاری را داریم، بتوانیم کار کنیم». در همین چند جمله کوتاه دو نکته مهم مورد توجه قرار گرفته‌اند؛ اول اینکه جنگ وضعیت طبیعی جامعه نیست و هر جنگی به جای تبدیل‌شدن به جنگ بی‌پایان، درنهایت باید با وضعیت صلح جایگزین شود. همان‌گونه که وضعیت بیماری و جنگ بی‌امان گلبول‌های قرمز با عوامل مهاجم، وضعیت طبیعی و دائمی زندگی بشر نیست. دوم اینکه باید وضعیت جنگی در شرایطی خاتمه یابد که قدرت چانه‌زنی بالاتر داریم. توافق اسلام‌آباد مسیری مناسب برای خاتمه‌دادن به شرایط جنگی بود و خواسته‌های طرف ایرانی را تا حد مناسبی تأمین می‌کرد. دقیقا به همین دلیل رئیس‌جمهوری در ادامه سخنانش می‌گوید باید طرف مقابل را وادار کرد به این مسیر برگردد. بااین‌حال مسیر توافق و کنارگذاشتن وضعیت جنگی مخالفان سرسختی دارد که از تداوم وضعیت جنگی حمایت می‌کنند. حامیان جنگ بی‌پایان را اعم از داخلی و خارجی با توجه به انگیزه‌شان در سه گروه می‌توان دسته‌بندی کرد:
 1. گروه اول منافعشان در گرو تداوم وضعیت جنگی است. کاسبان تحریم و تراستی‌ها که در شرایط تحریم فرصتی بی‌بدیل برای کسب درآمد برای خود دست‌وپا کرده‌اند، طبعا خواستار جنگ بی‌پایان هستند؛ زیرا با خاتمه جنگ این فرصت ارزشمند از دستشان خواهد رفت. از سوی دیگر تداوم جنگ شرایطی را برای دشمن ایجاد می‌کند که از بسیاری موضوعات دیگر غافل بماند، همان‌گونه که برخی تحلیلگران آمریکایی نگران کاهش ذخایر تسلیحاتی راهبردی کشورشان هستند. خاتمه جنگ موقعیتی را برای آمریکا ایجاد خواهد کرد که روی پرونده‌های دیگر مانند پرونده اوکراین تمرکز بیشتری داشته‌ باشد. همچنین بسته‌ماندن تنگه هرمز شرایطی را برای برخی کشورها و شرکت‌ها ایجاد می‌کند که بتوانند درآمد بیشتری کسب کنند. پس تعجبی ندارد که این گروه آرزومند تداوم جنگ باشند و حتی برای تحقق این هدف هزینه کنند.

2. گروه دوم آرمانشان براندازی یا حداقل تضعیف ایران است. از نظر آنها خسارت‌هایی که در طول چند ماه اخیر به کشور وارد آمده، هرچند سنگین بوده، اما هنوز در حدی نیست که مشکل جدی به وجود بیاورد. پس باید جنگ تشدید شود تا منجر به بروز بحران شود. گروه‌های معاند خارج از کشور و حتی برخی افراد ناراضی و خشمگین از حکومت، چنین تصور و توقعی از تداوم جنگ دارند. همچنین رژیم صهیونیستی که بقای خود را در گرو متلاشی‌شدن یا حداقل تضعیف ایران می‌داند، مخالف سرسخت خاتمه جنگ است، همان‌گونه که در دوران مذاکرات منتهی به توافق برجام نیز به‌شدت مخالف هرگونه توافق با ایران بود و از هیچ کارشکنی و مزاحمتی دریغ نکرد. البته گفتنی است برخی کشورهای منطقه که نگران اقتدار ایران هستند نیز هرچند انتظارشان از این جنگ ظالمانه تضعیف ایران بود، اما اکنون به‌خوبی دریافته‌اند که نتایج این جنگ فقط در تضعیف احتمالی ایران که مطلوبشان است، منحصر نخواهد بود.

3. اما گروه سوم با این تصور که تداوم جنگ و رد هرگونه پیشنهاد سازش و ترک مخاصمه شرایط مطلوب‌تری برای کشور (یا حداقل برای حزب متبوع آنان) ایجاد می‌کند یا می‌تواند سرآغاز اتفاقات مثبتی در جهان و منطقه باشد، از جنگ بی‌پایان حمایت می‌کنند. سه جریان متفاوت را می‌توان در این گروه شناسایی کرد.

جریان اول با ارزیابی نادرست از واقعیت‌ها به تحلیل وقایع می‌پردازند. آنان با بی‌اعتنایی به ضرورت ارزیابی دستاوردها و هزینه‌های تداوم جنگ، یا با کوچک‌شمردن خسارت‌های جنگ، بی‌محابا بر طبل تداوم جنگ می‌کوبند. جریان دوم هرچند بر دشواری‌هایی که جنگ و تداوم آن بر اقتصاد ملی تحمیل می‌کند، آگاهی دارند، اما می‌پندارند تداوم جنگ می‌تواند دولت را که سلیقه سیاسی متفاوتی با حزب آنان دارد، تضعیف کرده و فرصت مناسبی برایشان فراهم سازد. 

به بیان دیگر، حاضرند برای کسب قدرت، هزینه گزافی به کشور تحمیل کنند. همان‌گونه که در زمستان 1396 برخی از مخالفان دولت وقت تصور می‌کردند با دمیدن بر آتش اعتراضات مردمی به عملکرد فلان مؤسسه مالی و اعتباری که سپرده‌های مردمی را حیف و میل کرده‌ بود، می‌توانند دولت را تضعیف کنند و خود به قدرت برسند. آنان اکنون نیز با تحریک احساسات مخاطبانشان از عامه مردم، ابایی از متهم‌کردن مسئولان عالی‌رتبه نظامی و دولتمردان به ذلت‌پذیری و زبونی و حتی جاسوسی برای دشمن ندارند. اما جریان سوم با نگاهی آخرالزمانی و با باورهای غیرطبیعی می‌پندارد تداوم جنگ اتفاقات بزرگ و مثبتی را برای آینده منطقه و جهان دامن خواهد زد. سخنان دردمندانه رئیس‌جمهوری در نشست خبری مورد اشاره حکایت از این دارد که مسئولان عالی‌رتبه کشور برای بازگرداندن کشور به مدار صلح و آرامش چه دشواری‌هایی در پیش‌رو دارند و باید با انبوهی از توطئه‌های دشمنان خارجی و عناصر ناآگاه داخلی مقابله کنند. دشمنانی که برای گسترش جنگ ابایی از برافراشتن پرچم دروغین ندارند‌ و خودی‌هایی که برای رسیدن به پیروزی‌های مقطعی حزبشان حاضرند خسارت‌های سنگینی به کشور و مردم تحمیل کنند. امروز جنگی سهمگین‌تر از آنچه در میدان نبرد نابرابر با دشمنان بشریت مشاهده کردیم، در میدان کلام و سخنوری در جریان است. در این میدان، رسالت تاریخی صاحبان قلم این است که پوچی استدلال‌هایی را فاش کنند که برای معادل‌دانستن صلح با ذلت‌پذیری مطرح می‌شود؛ یا از فرصت‌های تاریخی رشد و توسعه سخن بگویند که شرایط نه جنگ نه صلح را از ایران مظلوم اما سربلندمان می‌گیرد، یا انگیزه نفع‌طلبی برخی نوکیسگان تحریم‌جو را برملا کنند.

مختصات استعمار نو

مسعود پیرهادی
استعمار را اگر فقط در تصویر سرباز بیگانه، اشغال سرزمین و غارت منابع ببینیم، بخش مهمی از حقیقت را از دست داده‌ایم. استعمار پیش از آن‌که یک شیوه اداره سرزمین باشد، یک «منطق قدرت» است؛ منطقی که در آن یک قدرت خود را محق می‌داند اراده، منابع، انتخاب‌ها و حتی تعریف منافع دیگران را تحت کنترل خود درآورد. از این منظر، استعمار کلاسیک تنها یکی از صورت‌های سلطه است و با پایان امپراتوری‌های رسمی، لزوما پایان نیافته است.

استعمار قدیم با ارتش و پرچم و فرماندار می‌آمد؛ اما استعمار جدید می‌تواند با اقتصاد، فناوری، رسانه، نظام مالی، استانداردها، شبکه‌های اطلاعاتی و حتی تولید معنا عمل کند. ممکن است کشوری استقلال حقوقی داشته باشد، اما در فناوری، سرمایه، بازار، دانش، امنیت غذایی یا زیرساخت‌های حیاتی چنان وابسته باشد که دامنه تصمیم‌گیری مستقل آن محدود شود. به تعبیر دقیق‌تر، استقلال سیاسی زمانی به استقلال واقعی تبدیل می‌شود که یک ملت توان تصمیم‌گیری مستقل و تحمل هزینه تصمیم‌های خود را داشته باشد.
اینجاست که باید میان استعمار، امپریالیسم و استکبار تمایز گذاشت. استعمار، شکل عینی و نهادی سلطه است؛ امپریالیسم، منطق گسترش قدرت فراتر از مرزها؛ و استکبار، روح و منطق برتری‌طلبانه‌ای که پشت این سلطه قرار می‌گیرد. قرآن درباره فرعون می‌گوید: «إِنَّ فِرْعَوْنَ عَلَا فِي الْأَرْضِ وَ جَعَلَ أَهْلَهَا شِيَعًا»؛ یعنی استکبار فقط حکومت کردن نیست، بلکه ساختن نظمی است که در آن یک گروه خود را برتر و دیگران را شایسته تبعیت می‌بیند.
سلطه در جهان امروز نیز الزاما با اشغال آغاز نمی‌شود؛ گاهی با «وابسته‌سازی» آغاز می‌شود. ابتدا یک نیاز ایجاد یا تشدید می‌شود، سپس نیاز به وابستگی تبدیل می‌شود و در نهایت وابستگی، قدرت مداخله ایجاد می‌کند. کشوری که فناوری حیاتی ندارد، در فناوری وابسته است؛ کشوری که دانش تولید نمی‌کند، در تصمیم‌سازی وابسته است؛ کشوری که روایت خود را تولید نمی‌کند، در ادراک عمومی وابسته است و کشوری که اقتصاد تاب‌آور ندارد، در بزنگاه‌های سیاسی استقلال خود را از دست می‌دهد.
بنابراین، استعمار نو بیش از آن‌که صرفا به اشغال سرزمین نیاز داشته باشد، به تصرف گلوگاه‌های قدرت نیاز دارد.
با این حال، نباید هر رابطه نابرابر یا هر تعامل با قدرت‌های بزرگ را استعمار نامید. جهان امروز بر همکاری و وابستگی متقابل نیز استوار است. مسئله، مرز میان «تعامل» و «تبعیت» است؛ اینکه آیا یک کشور می‌تواند با جهان ارتباط داشته باشد، بدون آن‌که با قطع یک رابطه، اقتصاد، فناوری یا امنیتش فروبریزد. استقلال به معنای انزوا نیست؛ استقلال یعنی توان تعامل بدون اجبار به تبعیت.
از این منظر، مبارزه با استعمار صرفا یک شعار سیاسی نیست؛ پروژه‌ای برای ساختن قدرت ملی است. اقتصاد قدرتمند، علم مولد، فناوری راهبردی، امنیت غذایی و انرژی، زیرساخت‌های تاب‌آور، سرمایه اجتماعی، رسانه توانمند و دیپلماسی فعال، اجزای استقلال‌اند. در جهان امروز، کسی که تراشه، داده، هوش مصنوعی، انرژی، شبکه مالی، زنجیره تأمین و روایت را کنترل می‌کند، بخشی از معماری قدرت جهان را در اختیار دارد.
در نهایت، استعمار زمانی آغاز می‌شود که دیگری به جای تو تصمیم بگیرد؛ اما زمانی به اوج می‌رسد که تو چنان وابسته شوی که تصمیم او را تصمیم خودت تصور کنی. بنابراین، بزرگ‌ترین پیروزی بر استعمار، فقط بیرون راندن سلطه‌گر از سرزمین نیست؛ بازگرداندن اختیار اندیشیدن، انتخاب کردن، ساختن و تعیین آینده به خود ملت است.

گوشی را پایین بیاورید

سید علی موسوی

در میان جمعیتی که برای عزاداری به حرم امام رضا(ع) آمده بودند، صحنه‌ای به‌ظاهر معمولی توجه را جلب می‌کند. ده‌ها گوشی تلفن همراه بالای سر آدم‌هاست. هرکس می‌کوشد چندثانیه‌ای از مداحی، جمعیت یا حال‌وهوای مراسم را ثبت کند. انگار هرچه لحظه مهم‌تر باشد، نیاز به ثبت‌کردنش هم بیشتر می‌شود. در همین حین، آقای ستوده، مداح مراسم از مردم خواست گوشی‌هایشان را پایین بیاورند و کنار بگذارند. این درخواست را می‌توان توصیه‌ای برای رعایت نظم مراسم دانست؛ اما معنای مهم‌تری دارد. شاید فکر کنید مسئله فقط گوشی‌ها هستند که مزاحم مراسم هستند؛ اما موضوع سبک زندگی در عصر گوشی هوشمند است. ما دیگر فقط در رویداد‌ها شرکت نمی‌کنیم؛ آن‌ها را ثبت هم می‌کنیم. گویی بودن در یک مکان، بدون داشتن تصویری از آن، چیزی کم دارد.

زندگی‌ای که باید مدرک داشته باشد
تا همین چند دهه پیش، بسیاری از تجربه‌های ما تنها یک شاهد داشتند؛ خودمان. اگر کسی به زیارت می‌رفت، به مراسمی می‌رفت یا در لحظه‌ای خاص حضور پیدا می‌کرد، بعداً باید آن را به یاد می‌آورد یا برای دیگران تعریف می‌کرد؛ اما تلفن هوشمند این وضعیت را تغییر داده است. اکنون تقریباً از هر تجربه‌ای می‌توان یک مدرک ساخت. عکس می‌گیریم تا نشان دهیم کجا بوده‌ایم. فیلم می‌گیریم تا نشان دهیم چه دیده‌ایم. چیزی را منتشر می‌کنیم تا دیگران بدانند چه تجربه‌ای داشته‌ایم. این تغییر شاید در نگاه اول بی‌اهمیت به نظر برسد؛ اما پیامد مهمی دارد؛ تجربه شخصی به‌تدریج با بازنمایی آن درهم می‌آمیزد. دیگر فقط از خودمان نمی‌پرسیم «الان چه اتفاقی دارد می‌افتد؟» بلکه پرسش دیگری هم به ذهنمان می‌آید: «آیا باید از این فیلم بگیرم؟» و همین پرسش کوچک کافی است تا رابطه ما با لحظه تغییر کند.

دوربین چه چیزی را از ما می‌گیرد؟ 
وقتی گوشی را بالا می‌آوریم، تصور می‌کنیم فقط یک کار اضافه انجام می‌دهیم؛ فیلم‌گرفتن؛ اما مغز برای این کار باید منابع توجه خود را تقسیم کند. قاب تصویر را پیدا می‌کنیم، مراقبیم کسی جلوی دوربین نیاید. گوشی را ثابت نگه می‌داریم، صدا را بررسی می‌کنیم و شاید حواسمان باشد که فیلم بیش از حد طولانی نشود. هم‌زمان قرار است شعر مداح را بشنویم و حال مراسم را هم تجربه کنیم. این همان‌جایی است که افسانه «چندکارگی» وارد ماجرا می‌شود. ما دوست داریم فکر کنیم می‌توانیم هم‌زمان چند کار را باکیفیت یکسان انجام دهیم؛ اما ذهن انسان برای چنین کاری چندان ساخته نشده است. پژوهش‌های شناختی بار‌ها نشان داده‌اند بسیاری از چیز‌هایی که چندکارگی به نظر می‌رسند، در واقع جابه‌جایی سریع توجه میان فعالیت‌های مختلف هستند. گوشی در اینجا فقط یک وسیله نیست، رقیبی برای توجه است. ممکن است بدن ما در مراسم باشد؛ اما بخشی از ذهنمان پشت دوربین ایستاده باشد.

چرا می‌خواهیم همه‌چیز را ثبت کنیم؟ 
البته فیلم‌گرفتن از مراسم لزوماً به معنای بی‌توجهی نیست. شاید کسی می‌خواهد این لحظه را برای خودش نگه دارد. شاید می‌خواهد آن را برای مادر یا پدری بفرستد که نتوانسته‌اند به حرم بیایند. شاید می‌خواهد بخشی از تجربه معنوی خود را با دوستانش شریک شود، پس مشکل را نمی‌توان با این حکم ساده حل کرد که «مردم دیگر به مراسم توجه نمی‌کنند.» مسئله پیچیده‌تر است. رسانه‌های اجتماعی ما را به زندگی‌ای عادت داده‌اند که در آن تجربه و نمایش تجربه تقریباً هم‌زمان اتفاق می‌افتند. یک رستوران را می‌بینیم و پیش از آنکه غذا را بچشیم، از آن عکس می‌گیریم. به سفر می‌رویم و هم‌زمان با دیدن منظره، به این فکر می‌کنیم که چگونه آن را ثبت کنیم. در یک کنسرت هستیم و به‌جای آنکه فقط به خواننده نگاه کنیم، صفحه گوشی را میان خودمان و صحنه قرار می‌دهیم. مراسم مذهبی هم نمی‌تواند کاملاً بیرون از این فرهنگ بایستد. ما گوشی را با خودمان به حرم می‌بریم؛ اما فقط گوشی نیست که وارد حرم شده است؛ منطق رسانه‌ای گوشی هم با ما وارد شده است.

وقتی دیگران هم شروع به فیلم‌گرفتن می‌کنند
ماجرا یک‌لایه دیگر هم دارد. اگر فقط یک نفر فیلم بگیرد، چندان اتفاقی نمی‌افتد؛ اما وقتی تعداد زیادی از افراد گوشی‌هایشان را بالا می‌برند، رفتار یک نفر رفتار دیگری را تحریک می‌کند. ناگهان هر کس با دیدن گوشی‌های دیگران احساس می‌کند لحظه مهمی در حال رخ‌دادن است. این پدیده در فرهنگ شبکه‌های اجتماعی بسیار آشناست. ارزش یک محتوا تا حدی از رفتار دیگران به دست می‌آید. اگر همه در حال ثبت چیزی هستند، احتمالاً آن چیز ارزش ثبت‌شدن دارد. اگر همه در حال نگاه‌کردن هستند، من هم می‌خواهم ببینم چه چیزی را از دست داده‌ام. به‌این‌ترتیب، چیزی شبیه یک حلقه بازخورد شکل می‌گیرد؛ یک نفر ثبت می‌کند، دیگری می‌بیند، او هم ثبت می‌کند و بعد ثبت‌کردن به رفتار جمعی تبدیل می‌شود. در پایان ممکن است صحنه‌ای که قرار بود همه در آن مشارکت کنند، به صحنه‌ای تبدیل شود که همه در حال مستندسازی آن هستند. 

مداحی برای چه کسی اجرا می‌شود؟ 
اینجا پرسش جالب‌تری شکل می‌گیرد. وقتی ده‌ها نفر مشغول فیلم‌گرفتنند، مخاطب مراسم دیگر فقط آدم‌هایی نیستند که در حرم حضور دارند. مخاطبی نامرئی نیز در پشت دوربین‌ها وجود دارد؛ دوستان، اعضای خانواده و دنبال‌کنندگان شبکه‌های اجتماعی. مراسم، دست‌کم در ذهن فرد، دیگر فقط برای حاضران نیست. بخشی از آن برای غایبان هم اجرا می‌شود. این تغییر، لزوماً بد نیست. اتفاقاً یکی از ویژگی‌های مهم رسانه‌های جدید همین است که مرز میان حاضر و غایب را جابه‌جا کرده‌اند. کسی که در مشهد نیست، می‌تواند چند ثانیه بعد بخشی از فضای حرم را روی صفحه تلفن خود ببیند؛ اما این مزیت هزینه‌ای هم دارد. وقتی برای کسی که آنجا نیست فیلم می‌گیریم، ممکن است از کسی که آنجاست فاصله بگیریم؛ از خودمان. 

حافظه‌ای که به تلفن سپرده‌ایم
تلفن همراه فقط دوربین نیست، حافظه بیرونی ما هم است. دیگر لازم نیست همه‌چیز را به‌خاطر بسپاریم. کافی است بگوییم: «فیلمش را دارم.» شاید همین مسئله توضیح دهد چرا ثبت‌کردن برایمان تا این اندازه وسوسه‌برانگیز شده است. ما می‌توانیم لحظه را از دست بدهیم، اما تصویرش را نگه داریم. بااین‌حال، میان داشتن تصویر یک تجربه و به‌یادداشتن خود تجربه تفاوتی اساسی وجود دارد. ممکن است هزاران عکس در تلفنمان داشته باشیم؛ اما خاطره روشنی از احساسی که هنگام گرفتن آن عکس داشتیم نداشته باشیم. گاهی چیزی را آن‌قدر خوب ثبت می‌کنیم که دیگر لازم نمی‌بینیم آن را به‌خاطر بسپاریم. 

«گوشی را پایین بیاورید» یعنی چه؟ 
از این زاویه، جمله آقای ستوده معنای دیگری پیدا می‌کند. او فقط نمی‌گوید مزاحم دیگران نشوید. در واقع موضوعی را به جمع یادآوری می‌کند که فرهنگ دیجیتال به‌تدریج از ما گرفته؛ اینکه بعضی لحظه‌ها را باید بدون واسطه تجربه کرد. 

«گوشی را پایین بیاورید»
نه چون تکنولوژی بد است. نه چون فیلم‌گرفتن همیشه نادرست است؛ بلکه چون ممکن است لحظه‌ای که ارزشمند است، دقیقاً همان لحظه‌ای باشد که نباید از بیرون به آن نگاه کنیم. برای چند دقیقه، لازم نیست شاهدی برای تجربه خودمان داشته باشیم. لازم نیست آن را به کسی نشان دهیم. لازم نیست ثابت کنیم که آنجا بوده‌ایم. کافی است آنجا باشیم. 

شاید یکی از دشوارترین کار‌های انسان امروز همین باشد؛ تجربه‌ای که هیچ مخاطبی ندارد، هیچ تصویری از آن باقی نمی‌ماند و هیچ «لایک» و بازخوردی دریافت نمی‌کند؛ اما برای خود ما واقعی است. در جهانی که تقریباً هر لحظه می‌تواند به محتوا تبدیل شود، شاید گاهی مهم‌ترین شکل حضور این باشد که اجازه ندهیم لحظه‌ای به محتوا تبدیل شود. به همین دلیل است که جمله‌ای ساده مثل «گوشی را پایین بیاورید» می‌تواند معنایی بسیار بزرگ‌تر از خودش داشته باشد. این جمله دعوتی است به اینکه برای چند دقیقه، به‌جای ثبت‌کردن زندگی، خود زندگی را زندگی کنیم.

استقلال و پرسپولیس مرهم زخم ورزش مشهد نیستند

محمدجواد رستم‌زاده

باز هم استقلال، باز هم پرسپولیس و باز هم وعده‌ای که قرار بود یک برند پایتختی را به مشهد بیاورد تا شاید ورزش خراسان از این بلاتکلیفی نجات پیدا کند. حالا خوشبختانه نه استقلال می‌خواهد در مشهد تیم والیبال داشته باشد و نه پرسپولیس می‌خواهد تیم دومش را به این شهر بیاورد.
نوشته‌ام خوشبختانه، چون باورم این است خراسان رضوی برای داشتن تیم بزرگ، دست ‌خالی نیست که مجبور باشد به سراغ تهران برود. این استان در تاریخ ورزش ایران نام‌های بزرگی داشته است؛ ابومسلم، پیام، سیاه‌جامگان و نام‌های دیگری که هرکدام بخشی از حافظه ورزشی این شهر را ساخته‌اند. این نام‌ها برای مشهدی‌ها پیش از اینکه یک لوگو و پیراهن باشند، بخشی از هویت شهر بودند. آیا واقعاً تصور می‌کنید هواداری که سال‌ها با ابومسلم و پیام زندگی کرده، صرفاً به دلیل اینکه نام استقلال یا پرسپولیس روی یک تابلو در مشهد نوشته شده، ناگهان صاحب همان تعلق و تعصب خواهد شد؟
واقعیت ماجرا این است که دوره بزرگ کردن تیم‌ها با نام‌های پرطمطراق پایتختی به امید پر کردن ورزشگاه‌ها گذشته است. تماشاگر را نمی‌توان با اسم خرید. بازی ابومسلم در لیگ دسته سوم را با ۲۵ هزار تماشاگر فراموش نکنید.
امروز که باز هم در لیگ‌های ورزش‌های مختلف بدون نماینده مانده‌ایم دوباره این زخم کهنه سر باز می‌کند؛ مدیرانی می‌خواهیم که به جای خریدن شهرت، شهرت تولید کنند. به جای وارد کردن هوادار، هوادار بسازند. به جای خریدن امتیاز، ساختار ایجاد کنند و به جای آنکه هر تابستان دنبال این باشند که کدام باشگاه تهرانی حاضر است راهی مشهد شود، بنشینند و برای ۱۰ سال آینده ورزش حرفه‌ای استان برنامه بنویسند.
اینجاست که نقش مدیرکل ورزش و جوانان خراسان رضوی جدی می‌شود. مدیرکل باید پاشنه‌ها را بالا بکشد و به سراغ اصل درد برود.
اگر صنعت قرار است وارد ورزش شود، باید به جای پرداخت هزینه برای یک نام تهرانی، در ساختن یک باشگاه خراسانی سرمایه‌گذاری کند. این شهر زمانی دوباره ورزشگاه را پر خواهد کرد که تیمی داشته باشد که مردم بتوانند به آن احساس مالکیت و تعلق کنند. شاید بهتر باشد به جای اینکه مدام بپرسیم «کدام تیم تهرانی را می‌توانیم به مشهد بیاوریم؟»، یک‌بار سؤال را عوض کنیم: چرا نباید تیمی بسازیم که دوباره استقلال و پرسپولیس برای بازی با آن مجبور باشند به مشهد بیایند و ببازند و برگردند؟

اول اقناع، بعد اجرا

مسعود حمیدی 

درخصوص بنزین، کشور با چند گزاره اساسی درگیر است؛ ابتدا این که گفته می‌شود قیمت بنزین از آب ارزان‌تر است و همین ارزانی باعث شده در مصرف آن صرفه‌جویی نشود و قیمت تمام‌شده تولید، چندین برابر نرخ عرضه عمومی آن است و این که هیچ جای دنیا قیمت بنزین با این نرخ وجود خارجی ندارد. در مقابل مردم به‌حق می‌گویند اگر بنا باشد نرخ بنزین یا دیگر حامل‌ها به‌صورت جهانی عرضه شود، باید در اولین مرحله حقوق کارگر هم به نرخ جهانی تعیین شود و یارانه‌ها هم به نرخ جهانی محاسبه شود و از طرفی مقصر بدمصرفی بنزین، خودروهای تولیدشده با مصرف بالا هستند و اگر اجازه داده شود خودروی خارجی با مصرف سوخت پایین وارد کشور شود، معضل بدمصرفی حل می‌شود و این تمام ماجرا نیست؛ بخش مهمی از سوخت کشور قاچاق می‌شود، سوختی که تولیدکننده و توزیع‌کننده آن دولت است و مردم در آن دخالتی ندارند. این جدل مربوط به امروز نیست و نطفه آن در مجلس هفتم گذاشته شد و دو دهه است که کشور درگیر آن است و تا پیش از آن بنزین به‌صورت پلکانی افزایش قیمت داشته و به‌مانند پدیده «انتظارات تورمی» کاملاً موردقبول مردم بود یا حداقل موردپذیرش بود. از یک دهه پیش علاوه بر ضلع دولت و مصرف‌کننده، ضلع دیگری به ماجرا افزوده شد؛ مخالفان دولت؛ یعنی هرگاه دولت خواست نرخ را تغییر دهد، مخالفان دولت آن را علم کردند که دولت می‌خواهد به زندگی مردم آسیب بزند و تفاوت نداشت دولت یازدهم باشد یا سیزدهم، راهبرد مخالفان یکی بود. وقتی حوادث ۹۸ رخ داد، پیوست امنیتی هم به این بحران افزوده شد و قیمت بنزین در کشور رسماً به یک «تابو» تبدیل شد و از آن سال هیچ دولتی جرئت دست زدن به قیمت بنزین را نداشت و قابل‌تأمل آنکه اولین وعده هر کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری این بود که قیمت بنزین افزایش نخواهد داشت.در این که رویه و نحوه مدیریت مصارف و نرخ‌گذاری قیمت بنزین در دو دهه گذشته اشتباه بوده، بر کسی پوشیده نیست و همه ارکان حاکمیت آن را پذیرفته‌اند و امروز حتی شهروندان هم به این نتیجه رسیده‌اند که این رویه اشتباه است.اکنون نیز کشور در شرایط کاملاً جنگی است و ایجاد هرگونه تنش و تصمیم خلق الساعه می‌تواند یک چالش امنیتی داخلی جدی برای کشور ایجاد کند. اگر به سلسله چالش‌های اجتماعی و امنیتی داخلی کشور نگاه کنیم، درمی‎یابیم اکثر آن‌ها حاصل یک تصمیم در زمان نامناسب بوده است؛ مقصود این نیست که عمدی در این راهبردها وجود داشته بلکه یک بدسلیقگی محض بوده که همه این‌ها در تبدیل‌شدن مسئله بنزین به یک تابو، بی‌تأثیر نبوده است.
پیشنهاد چیست؟
تغییر احتمالی نرخ بنزین الزاماتی غیرقابل‌انکار دارد. اول‌ازهمه باید اقناع‌سازی انجام شود؛ کاری که تا به امروز یا انجام‌نشده، یا ناقص صورت گرفته است.امروز که کشور در شرایط جنگی است و میزان مصرف بنزین کشور به ۱۳۵ میلیون لیتر در روز رسیده و کسری ۱۴ میلیون لیتری وجود دارد، یک واقعیت مبرهن است که تأمین نیاز از طریق واردات هم با مشکلات جدی روبه روست؛ اما در ابتدا باید مشخص شود این ۱۳۵ میلیون لیتر، کجا و به چه نرخ‌هایی مصرف می‌شود؟ این که چه مقدار از این بنزین با نرخ ۱۵۰۰ تومانی عرضه می‌شود و چه مقدار با نرخ ۵ هزارتومانی و چه مقدار با نرخ آزاد و مهم‌تر این که چه میزان، خارج از چرخه عرضه یا قاچاق می‌شود؟ لذا در درجه اول باید درگاه قاچاق سوخت کور شود و این موضوع باید شفاف به مردم گفته شود.
مردم ایران در همه برهه‌های حساس تاریخی ثابت کرده‌اند که پای ایران هستند و در این ۵ ماه سنگ تمام گذاشته‌اند و تمام فشارها را تحمل کرده‌اند و می‌دانند در این شرایط درآمدهای کشور به‌شدت لطمه خورده است و آثار آن را می‌توانند لمس کنند. لذا امروز بدون شک بهترین موقعیت برای دولت است که بتواند اقناع‌سازی لازم را برای این موضوع در دستورکار قرار دهد. اقناع‌سازی تنها به ارائه گزارش نیست، باید ارزیابی شود که مردم قانع شده‌اند یا خیر و سپس وارد مرحله بعدی شویم. لذا زمان مناسب این تغییر احتمالی قیمت، بعد از اقناع‌سازی باید باشد.دوم آن که تغییر نرخ باید به‌صورت پلکانی باشد؛ این که دولت یک‌باره اعلام کرد که نرخ بنزین آزاد در استان کرمان ۸۷ هزار تومان است، یک شوک بود؛ زیرا اولاً اقناع‌سازی صورت نگرفته بود و برای مردم این عدد غیرقابل‌هضم است حتی اگر مصرف‌کننده آن نباشند. بخش عمده مردم نهایتاً بنزین را با نرخ ۵ هزار تومان خریداری می‌کنند که رانندگان اسنپ و تاکسی‌ها هستند؛ لذا تغییر قیمت از ۱۵۰۰ تومان به ۳ یا ۵ هزار تومان برای مردم قابل‌درک است ولی ۸۷ هزار تومان یک شوک و یک بدسلیقگی محض بود.بنابراین اگر بعد از اقناع‌سازی وارد مرحله تغییر قیمت شدیم، این تغییر باید به‌صورت «پلکانی» باشد؛ یعنی در یک برنامه ۳ تا ۵ ساله نرخ‌ها به‌صورت پلکانی و طوری که برای مردم قابل‌پذیرش باشد، تغییر کند و این نرخ‌ها باید به‌صورت کارشناسی شده باشد؛ بنابراین تغییر قیمت جهشی و با تلورانس شوک‌آور به‌هیچ‌عنوان قابل دفاع و پذیرش نیست.
درنهایت باید اذعان کرد؛ قیمت بنزین بعد از «کور کردن نطفه قاچاق» و «شفاف‌سازی» باید در «زمان مناسب»، به‌صورت «پلکانی نرخی و زمانی» و مهم‌تر از همه بعد از «اقناع‌سازی عمومی» انجام شود و از هرگونه «شوک‌درمانی» در شرایط کنونی به‌صورت جدی پرهیز شود

لزوم تحول در گفتمان و رویکرد دستگاه دیپلماسی ایران در شرایط نبرد

دیپلماسی در میدان جنگ

جعفر حسن‌خانی

ایران امروز در یکی از دشوارترین مقاطع سیاست خارجی معاصر خود قرار دارد. امروز مقطعی است که در آن رویارویی با آمریکا از سطح فشار سیاسی، تحریم و منازعه غیرمستقیم عبور کرده و به مواجهه‌ مستقیم و جنگ رو در رو رسیده است. روند رویدادهای ماه‌های اخیر و باقی‌ ماندن مذاکرات آتش‌بس در بن‌بست، به‌روشنی نشان می‌دهد نمی‌توان این وضعیت را یک بحران گذرا قلمداد کرد. مساله دیگر محدود بر مدیریت یک بحران گذرا نیست، بازتعریف سیاست خارجی برای محیطی است که قواعد آن با دوران پیش از جنگ یکسان نیست.
جنگ بیش و پیش از آنکه مرزها، بودجه‌های نظامی یا آرایش نیروها را دگرگون کند، ادراک دولت‌ها را از وضعیت تغییر می‌دهد. برداشت یک کشور از قدرت خویش، از ظرفیت دشمن، از ارزش متحدان، از اعتبار نهادهای بین‌المللی و حتی از معنای منافع ملی می‌تواند در پی جنگ دستخوش تحول شود. از همین‌ رو بسیاری از جنگ‌های تاریخ نقطه آغاز بازنگری‌های بزرگ نهادی و فکری بوده‌اند. بخشی از این تغییرات اختیاری است و می‌توان درباره زمان و دامنه‌شان تصمیم گرفت اما بخش دیگری به ضرورتی تاریخی بدل می‌شود که نادیده گرفتن‌شان معمولا هزینه‌ای به‌مراتب سنگین‌تر از خود تغییر بر جا می‌گذارد. وزارت امور خارجه اکنون در برابر چنین ضرورتی ایستاده است. دستگاه دیپلماسی در شرایط عادی می‌تواند با آهنگی کندتر، زبانی حقوقی‌تر و محاسباتی تدریجی‌تر حرکت کند اما در شرایط جنگ و دوران گذار، سیاست خارجی باید بخشی از سازوکار تولید قدرت ملی شود. با این نگاه، آنچه در برابر وزارت امور خارجه قرار دارد، لزوم بازاندیشی در فلسفه عمل این نهاد است. متن پیش رو تاملی دارد بر اضلاع اصلی این تحول و بازنگری که به عنوان ضرورت تاریخی پیش روی ما قرار گرفته است.

رئالیسم به جای ایده‌آلیسم
نخستین تغییر باید در سطح گفتمان سیاست خارجی رخ دهد. ایران امروز بیش از خوش‌بینی به نظم بین‌المللی، به درکی سخت‌گیرانه‌تر از منطق قدرت نیازمند است. نقطه آغاز واقع‌گرایی در روابط بین‌الملل این فرض است که در نظام جهانی، مرجع نهایی و بی‌طرفی وجود ندارد که امنیت دولت‌ها را در همه شرایط تضمین کند. قواعد، نهادها، معاهدات و سازمان‌های بین‌المللی اهمیت دارند اما قدرت‌شان مطلق نیست، به‌خصوص زمانی که یکی از طرف‌های ماجرا ابرقدرت‌ها هستند و بیش از آن به‌خصوص وقتی دیگر نظم قبل توان حل و فصل چالش‌ها را از دست داده و جهان وارد دوران گذار و تحول شده است.  در این موقعیت امنیت یک کشور را نمی‌توان بر حسن‌ نیت دیگران، ضمانت‌های حقوقی یا توازن و توافق موقت با قدرت‌های بزرگ بنا کرد. این سخن به معنای نفی دیپلماسی، قطع رابطه با جهان یا جایگزینی گفت‌وگو با تقابل دائم نیست، برعکس، واقع‌گرایی دیپلماسی را ضروری می‌شمارد اما آن را ابزار قدرت می‌بیند، نه جایگزین قدرت. تمایز اصلی درست همین‌‌جاست. دیپلماسی واقع‌گرا پیش از امضای هر توافق می‌پرسد این توافق چه ظرفیتی برای ایران می‌آفریند؟ کدام آسیب‌‌ها را کاهش می‌دهد؟ چه اهرمی به دست طرف مقابل می‌سپارد؟ و از همه مهم‌تر، هزینه نقض آن برای طرف مقابل چقدر خواهد بود؟
سال‌های گذشته، بخشی از سیاست خارجی ایران بر این پیش‌فرض استوار بود که می‌توان در روابط بین الملل و در تعامل با قدرت‌ها، نقطه‌ای از تعادل یافت و با تکیه بر آن، فشارها را مهار کرد. این منطق شاید در دوره‌های نسبتا باثبات نظام بین‌الملل برای کوتاه‌مدت کارساز باشد اما در دوران گذار نظم بین‌الملل، رقابت شدید و جنگ، جست‌وجوی یک نقطه تعادل، نه منطقی است و  نه کافی، چرا که وقتی موازنه جهانی، خود در حال جابه‌جایی است، آن نقطه تعادل نیز پیوسته تغییر مکان می‌دهد. نقطه تعادلی اگر یافت شود در آن پایداری نیست، اگر توافقاتی حاصل شود به محض تغییر محاسبات همه توافقات پیشین نقض می‌شود، کما اینکه پیش از این نیز چنین شد؛ نمونه روشن آن را می‌توان در رفتار آمریکای ترامپ و آمریکای بایدن در برجام مشاهده کرد. در گذشته دور و در دوره دیگری از دوران گذار جهان نیز ماجرا از همین قرار بود. در آغاز قرن نوزدهم، در بحبوحه جنگ ایران و روسیه، سلطنت قاجار برای یافتن قدرت از طریق ایستادن در نقطه تعادل در مناسبات جهانی، به فرانسه ناپلئون نزدیک شد. پیمان فین‌کنشتاین در مه ۱۸۰۷ میان ایران و فرانسه بسته شد و ناپلئون وعده حمایت از ایران و یاری در برابر روسیه را داد اما تنها چند ماه بعد، فرانسه و روسیه در تیلسیت به تفاهم رسیدند و بخش اصلی منطق آن توافق عملا از میان رفت.
اهمیت این تجربه در شباهت ظاهری موقعیت‌ها نیست، بلکه در منطق سیاست قدرت نهفته است. کشوری که ظرفیت مستقل کافی نیافریند، ممکن است چنین بپندارد که جزئی از یک موازنه بزرگ‌تر است؛ حال آنکه در لحظه تغییر معادلات، از جایگاه بازیگر به جایگاه موضوع معامله سقوط می‌کند.
ای کاش تجربه فین‌کنشتاین در برجام تبدیل به آگاهی تاریخی می‌شد که نشد و امروز درسی که از این 2 تجربه به عنوان آگاهی تاریخی باید گرفته شود، ضرورت خودیاری است. خودیاری به معنای انزوا نیست، درست برعکس، به معنای برقراری روابط خارجی به شیوه‌ای است که تغییر موضع یا خروج یک قدرت از توافق نتواند امنیت، اقتصاد یا قدرت چانه‌زنی کشور را به طور بنیادین مختل کند. چنین رویکردی مستلزم تنوع‌بخشی به طرف‌های تعاملات وزارت امور خارجه، توسعه روابط با همسایگان، ایجاد وابستگی‌های متقابل سودآور، گسترش مسیرهای تجاری جایگزین و افزایش وزن اقتصادی و سیاسی ایران در منطقه است.
از این منظر، آنچه ایران به آن نیاز دارد، واقع‌گرایی است، البته نه واقع‌گرایی انفعالی، بلکه واقع‌گرایی فعال و قدرت‌ساز. واقع‌گرایی منفعل محدودیت‌ها را می‌بیند و در برابرشان عقب می‌نشیند اما واقع‌گرایی فعال همان محدودیت‌ها را می‌شناسد تا برای تغییر موازنه برنامه بریزد. درک بنیادین دستگاه سیاست خارجی باید از ایده‌آلیسم کانتی تغییر یابد و به واقع‌گرایی فعال رهنمون شود. وزارت امور خارجه باید بپذیرد نهادهای بین‌المللی برای تضمین امنیت ایران اساسا ناتوانند. این وزارتخانه باید به نهادی بدل شود که خود ابتکار می‌آفریند، ائتلاف‌های موضوعی می‌سازد، شکاف منافع میان رقبا را می‌شناسد و برای کشورهای گوناگون منفعتی مشخص از همکاری با ایران تعریف می‌کند. 
همه آن دیپلمات‌هایی که برای جلوگیری از بمباران تاسیسات هسته‌ای ایران توسط رژیم صهیونی و آمریکا عضویت در معاهده عدم اشاعه سلاح‌های هسته‌ای و آژانس بین‌المللی انرژی اتمی را به عنوان یک راه تضمین‌شده پیش پای جمهوری اسلامی گذاشتند، باید امروز بپذیرند پروژه‌شان برای کشور یک شکست مطلق بود و تضمین‌شان کار نکرد؛ حتی با وجود  فعال شدن تعهدات فراپادمانی و پذیرش نظارت‌های سخت‌گیرانه آژانس از سوی ایران. آنها باید بپذیرند راه‌حل‌شان فقط ترور دانشمندان هسته‌ای و بمباران تاسیسات اتمی را تسهیل کرد.
سود به جای تضمین
دومین تحول باید در رویکرد عملی وزارت امور خارجه رخ دهد: گذار از درک حقوقی روابط بین‌الملل به درک اقتصادی از این روابط. حقوق بین‌الملل ابزار کار هر کشوری است و کنار گذاشتنش نه ممکن است و نه عاقلانه. مساله حذف امور حقوقی نیست، تقدم منافع بر فرم حقوقی است. مساله این است که آیا وقت وزارت خارجه‌ای‌ها بیش از همه باید در بروکراسی نهادهای بین‌المللی صرف شود یا اینکه اولویت و ضرورت وزارتخانه چیز دیگری است؟
در سال‌های گذشته بخش قابل توجهی از ظرفیت دستگاه سیاست خارجی صرف بحث درباره تضمین‌های حقوقی، سازوکارهای تعهد، تفسیر توافق‌ها و فرآیندهای نهادهای بین‌المللی شده و شوربختانه عملا در وزارت امور خارجه ابزار حقوقی، خود به هدف سیاست خارجی بدل شده است. تجارت، سرمایه‌گذاری، انرژی، ترانزیت، زنجیره تأمین و منافع بخش خصوصی، کدام‌شان در وزارت امور خارجه در محور اقدامات است؟ اقتصاد غایب بزرگ وزارتخانه است. واضح است اقتصاد باید به زبان‌ اصلی دستگاه دیپلماسی ایران بدل شود.
در الگوی تازه، هر سفارتخانه ایران باید تا حدی نقش یک ستاد توسعه منافع اقتصادی کشور را بر عهده گیرد. سنجش عملکرد سفارتخانه‌ها دیگر نمی‌تواند صرفا بر شمار دیدارهای سیاسی، مذاکرات یا بیانیه‌های مشترک استوار باشد. افزایش صادرات، جذب سرمایه، رفع موانع بانکی و گمرکی، ایجاد مسیرهای حمل‌ونقل، اتصال شرکت‌های ایرانی به بازارهای خارجی، شناسایی فناوری‌های مورد نیاز و تسهیل فعالیت بخش خصوصی و...  باید در زمره معیارهای اصلی سنجش عملکرد این وزارتخانه قرار گیرد. این مساله در روابط ایران با کشورهای منطقه اهمیت دوچندان می‌یابد. جغرافیا یکی از معدود عناصر تغییرناپذیر سیاست خارجی است. ایران در همسایگی مجموعه‌ای گسترده از بازارها، منابع انرژی، کریدورهای ترانزیتی و شبکه‌های تجاری قرار دارد. در شرایط فشار و محاصره نظامی، توسعه پایدار تجارت با همسایگان عملا به بخشی از سازوکار امنیت ملی تبدیل شده است. حال سوال این است: وزارت امور خارجه در این باره چه کرده و آیا این قبیل اقدامات، دستورکارهای اصلی این وزارتخانه است؟ هر مسیر ترانزیتی که ایران را برای چند کشور مهم کند، هزینه حذف ایران از معادلات منطقه‌ای را بالا می‌برد. هر سرمایه‌گذاری مشترک بلندمدت، گروه تازه‌ای از ذی‌نفعان ثبات رابطه با ایران را می‌آفریند. هر زنجیره تجاری که بدون حضور ایران دچار اختلال شود، بخشی از قدرت ملی را به عرصه اقتصاد منتقل می‌کند. در چنین چارچوبی، گفت‌وگوی حقوقی با دشمن آیا مساله اصلی است و باید تمام ظرفیت دستگاه دیپلماسی را به خود اختصاص دهد؟ مذاکره زمانی نیرومندتر است که پشت میز آن، شبکه‌ای از روابط مستحکم اقتصادی، شرکای منطقه‌ای و اهرم‌های واقعی قرار داشته باشد. ایران بیش از یک سال است در جنگ نظامی مستقیم با دشمنان خود قرار دارد و بیش از یک دهه است در جنگ اقتصادی و تحت شدیدترین و بی‌سابقه‌ترین تحریم‌ها قرار دارد. پرسشی که در این میان مطرح است این است: وزارت امور خارجه در این بیش از یک دهه گذشته و در یک سال جنگ به دنبال «تضمین» بوده یا «سود» برای ایران؟ جست‌و‌جوی کدام‌یک به عنوان هدف اصلی وزارتخانه برای ایران ضروری‌تر و حیاتی‌تر بوده؟ پاسخ به همین پرسش می‌تواند نقطه آغازی برای دگرگونی در دستگاه دیپلماسی باشد. آنان که در یک دهه گذشته رویکرد حقوق بین‌الملل را به جای اقتصاد بین‌الملل در وزارت امور خارجه حاکم کردند و پروژه‌شان دریافت تضمین از آمریکا بوده، باید بپذیرند پروژه‌شان شکست خورده است.