صدای انقلاب شماره 494
نفیسه محمدی |سرش را گذاشت روی جزوهها و چشمهایش را بست. از هر راهی که میرفت، به بن بست میخورد. از محسن و عارف هم راهحل خواسته بود، اما آنها هم نتوانسته بودند مشکل را حل کنند. مسئله مهمی بود و تمام تلاش یک ساله رضا به آن بستگی داشت. احمد که گفته بود از خیرش گذشته و دنبال ثبت اختراع دیگری است تا بتواند برای المپیاد فیزیک راهی شود...
کد خبر: ۳۴۱۴۴۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۲۸
کد خبر: ۳۴۱۲۸۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۲۳
کد خبر: ۳۴۱۰۹۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۷
کد خبر: ۳۴۱۰۷۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۷
مجید همانطور که در ظرف غذایش را روی میز میگذاشت، گفت: «حاجی مبارک باشه، ولی به خدا خودتو تو دردسر انداختیا، همین رستوران اداره میرفتیم زحمتت کمتر بود...» حاجی نان را از توی کیسه غذا در آورد و جواب داد: «من که حرفی نداشتم، بچهها هوس دیزی عیال ما رو داشتن، منم که دیگه بازنشست شدم، میرم دم دستش کمکش میکنم، یه جمعه دور همیم خوش میگذره...»
کد خبر: ۳۴۰۹۹۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۴
کد خبر: ۳۴۰۹۲۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۰
کد خبر: ۳۴۰۶۸۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۲
شعبانی متنهای ترجمه شده را روی میز گذاشت. مسئول بازبینی هم نشسته بود. منشی پذیرش سفارشات، استاد و مسئول دارالترجمه هم داشتند[...]
کد خبر: ۳۴۰۴۹۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۲۵
گفتم: «تو مطمئنی؟» نگاهی به اطراف انداخت و آرام گفت: «آخه تو چه سودی میبری از این قماش؟ چرا باور نمیکنی؟ بچهها همه اونجا بودن، دیدن[...]
کد خبر: ۳۴۰۳۶۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۱۹
صدای انقلاب شماره 447
از کوچه تاریک رد شد و به سرعت خودش را به خیابان رساند. نگاهش به شلوغیها بود و حواسش به اطراف. میخواست همه چیز را خوب ببیند. روی پله جلوی مغازه ایستاد. خیابان در حال شلوغ شدن بود....
کد خبر: ۳۴۰۲۸۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۱۶