در ادبیات معاصر علوم سیاسی و روابط بینالملل، مسئله «حکمرانی» دیگر به معنای محدود و کلاسیکِ اعمال اقتدار در قالب دولت-ملت و بوروکراسی متمرکز فهم نمیشود، بلکه بهمثابه منظومهای از سازوکارهای تولید مشروعیت، توزیع اقتدار، تنظیم منازعه، مدیریت امنیت و بازآرایی کنش جمعی در سطوح چندگانه تحلیل میگردد. در این چارچوب، پدیدههای مقاومت فراملی در غرب آسیا، بهویژه حزبالله لبنان، را نمیتوان صرفاً بهعنوان بازیگران نظامی یا ابزارهای نیابتی در تقابلهای منطقهای تقلیل داد؛ بلکه باید آنها را در قالب «صورتهای بدیل حکمرانی» و «نظمهای سیاسی-هویتیِ شبکهای» صورتبندی کرد. از این منظر، تجدید میثاق حزبالله با ولایت حضرت آیت الله امام سید مجتبی خامنهای (مدظله العالی) را میتوان لحظهای از بازتأیید یک معماری قدرت دانست که در آن، مرجعیت دینی، مشروعیت سیاسی، انسجام اجتماعی و بازدارندگی امنیتی در یک کلّ یکپارچه ادغام میشوند.
نقطه عزیمت این تحلیل، نقدِ رویکرد تقلیلگرایانهای است که در بخش مهمی از ادبیات غربی، حزبالله را صرفاً «بازیگر نیابتی» تلقی میکند. این برچسبگذاری، در واقع، تلاشی برای حذف بُعد هویتی، اعتقادی و جامعهشناختیِ این جنبش و فروکاستن آن به یک واحد ابزاری در هندسه قدرت منطقهای است. حال آنکه حزبالله، در سیر تاریخی شکلگیری و انباشت ظرفیت نهادی خود، واجد خصیصههای یک «نهاد مقاومت» است؛ نهادی که نه فقط در سطح نظامی، بلکه در سطح هویتسازی، سامانبخشی اجتماعی، تولید معنا و بازتوزیع سرمایه نمادین نیز عمل میکند. به بیان دیگر، آنچه در ظاهر بهصورت وفاداری سیاسی به ولایت فقیه نمود مییابد، در لایههای عمیقتر، بیانگر پیوندی هستیشناختی میان «مرجعیت هنجاری» و «کنش سیاسی» است.
در سطح نظری، این پیوند را میتوان ذیل مفهوم «حکمرانی شبکهای» و نیز «حکمرانی چندسطحی» بررسی کرد. در این مدلها، اقتدار صرفاً در دولت متمرکز نیست، بلکه در میان مجموعهای از نهادها، کنشگران و شبکههای هنجاری توزیع میشود. حزبالله، در این معنا، نمونهای از یک کنشگر سیاسی است که در غیاب یا ضعف دولت رسمی، بخشی از کارکردهای حکمرانی را بر عهده میگیرد: از تأمین امنیت و تنظیم روابط اجتماعی تا حفظ انسجام هویتی و سازماندهی مشروعیت در سطح محلی و فراملی؛ بنابراین، تجدید میثاق با ولایت فقیه را باید نه یک کنش تشریفاتی، بلکه نوعی بازتنظیم در سازوکار حکمرانی دانست؛ سازوکاری که میان میدان، مردم و مرجعیت، زنجیرهای از وفاداری و فرمانپذیری هنجاری برقرار میکند.
اهمیت این مسئله در شرایط کنونی جنوب لبنان دوچندان است. این منطقه، در بستر فشارهای امنیتی، تهدیدهای مکرر و محدودیتهای ساختاری دولت مرکزی، در وضعیت یک «فضای مرزیِ بحرانمند» قرار دارد؛ فضایی که در آن، تعارض میان حاکمیت رسمی و توان حکمرانی واقعی بهوضوح قابل مشاهده است. در چنین وضعیتی، حزبالله صرفاً یک نیروی بازدارنده نیست، بلکه بخشی از «حکمرانی مقاومت» است؛ حکمرانیای که مشروعیت خود را نه از بوروکراسی کلاسیک، بلکه از ترکیب سرمایه نمادین، حافظه تاریخی، شبکههای اجتماعی و مرجعیت دینی اخذ میکند. این امر بهویژه در جوامعی که با بحران مشروعیت دولت، مداخله خارجی و ناامنی مزمن مواجهاند، اهمیت تحلیلی ویژهای مییابد.
از حیث مفهومی، ولایت فقیه در این منظومه، صرفاً یک مرجع فقهی نیست، بلکه یک «مرجعیت نظمبخش» است؛ یعنی نهادی که قواعد معنا، جهتگیری کلان سیاسی و افق کنش جمعی را صورتبندی میکند. در نظریههای سیاسی، چنین نقشی را میتوان ذیل مفهوم «قدرت نرم» یا حتی «اقتدار کاریزماتیک نهادینه شده» تحلیل کرد. تجدید میثاق حزبالله با این مرجعیت، از این منظر، دلالت بر استمرار یک منطق حکمرانی دارد که در آن، وفاداری نه تابع مصلحتهای مقطعی، بلکه برآمده از اشتراک در جهانبینی و افق تمدنی مشترک است. این نکته از آن جهت حائز اهمیت است که بسیاری از تحلیلهای متعارف، رابطه میان مقاومت لبنان و جمهوری اسلامی ایران را به سطح «وابستگی سیاسی» تقلیل میدهند، در حالی که با یک نسبت پیچیدهترِ نهادی و هنجاری مواجهایم.
در سطح ژئوپلیتیک نیز این پدیده را باید در متن «نظم منطقهایِ در حال گذار» تحلیل کرد. غرب آسیا در دهههای اخیر صحنه فرسایش الگوهای دولتمحور، بحران مشروعیت و ظهور کنشگران فراملی یا شبهدولتی بوده است. در چنین محیطی، گروههایی که توانستهاند میان امنیت، هویت و جامعه پیوند برقرار کنند، به بازیگران مؤثرتر و پایدارتر تبدیل شدهاند. حزبالله، در این چارچوب، یک کنشگر صرفاً نظامی نیست، بلکه نمونهای از «نهاد سیاسی-اجتماعیِ فراملی» است که با تکیه بر نظام معنایی خاص خود، از ظرفیت بالایی برای بازتولید قدرت برخوردار است. بیعت مجدد با ولایت فقیه، در واقع، تأکید دوباره بر این ظرفیت و بر استمرار یک زنجیره حکمرانی است که از سطوح محلی تا افق فرامنطقهای امتداد مییابد.
نکته مهم دیگر، نسبت میان حکمرانی و مقاومت است. در بسیاری از الگوهای کلاسیک، مقاومت بهعنوان واکنش به سلطه بیرونی فهم میشود، اما در اینجا با پدیدهای مواجهایم که در آن، مقاومت خود به یک شیوه حکمرانی تبدیل شده است. این الگو، واجد ویژگیهای خاصی است: تولید مشروعیت از درون، اتکا به سرمایه اجتماعی، بازتولید انسجام از طریق مرجعیت و ترکیب قدرت سخت و قدرت نرم در یک منظومه واحد. از این منظر، حزبالله نه فقط «مقاومت در برابر اشغال»، بلکه «مقاومت بهمثابه حکمرانی» است؛ یعنی سازوکاری که در آن، بقاء، نظم، هویت و بازدارندگی در هم تنیدهاند.
از حیث جامعهشناسی سیاسی نیز این پیوند را باید در قالب «انسجام ارگانیک» فهم کرد. تجدید میثاق با ولایت فقیه، صرفاً رابطهای رأس-پایین میان یک رهبر و یک تشکیلات نیست، بلکه بازتاب یک پیوند تاریخی میان رهبری و مرجعیت دینی، شبکههای اجتماعی و تودههای مؤمن در جغرافیای مقاومت است. این پیوند، به حزبالله امکان میدهد تا در شرایط بحران، نه دچار پراکندگی، بلکه دچار بازآرایی شود؛ زیرا منبع وحدت آن، صرفاً ساختار تشکیلاتی نیست، بلکه یک نظام معنایی مشترک است. در زبان نظریههای نهادی، میتوان گفت که این جنبش از «ظرفیت نهادمندیِ بالا» برخوردار است؛ یعنی قادر است معنا، سازمان و وفاداری را در شرایط فشار بازتولید کند.
در جمعبندی، تجدید میثاق حزبالله با ولایت فقیه را باید بهمثابه یک رخداد صرفاً سیاسی یا تبلیغاتی در نظر نگرفت، بلکه باید آن را در مقام یک «دالِ حکمرانی» خوانش کرد؛ دالی که از تداوم مرجعیت هنجاری، انسجام شبکهای و پایداری استراتژیک حکایت دارد. این رخداد نشان میدهد که در نظم مقاومت، حکمرانی نه فقط به معنای اداره، بلکه به معنای سازماندهی معنا، تثبیت وفاداری و تولید ظرفیت بقاء در شرایط بحران است. به همین دلیل، حزبالله را باید در زمره کنشگرانی دانست که از سطح واکنش نظامی فراتر رفته و به سطح صورتبندی یک نظم سیاسی-تمدنی ارتقا یافتهاند.