من تا آخرش هستم
نجمه جوادی
میایستم روبهروی پل جمهوری. مردم با پرچم و عکس امامِ امت، شعار میدهند. هر لحظه جمعیت بیشتر میشود.
خانمی سالخورده میایستد کنارم. ابروهایش در هم است و با تلفن همراهش صحبت میکند. نمیخواهم بشنوم؛ اما نمیشود. بلند صحبت میکند و حرکت پرچم توی دستش هم قطع نمیشود. صحبتش که تمام میشود، میگوید دخترش از آنطرف دنیا زنگ زده و گفته نرود تجمع! نمیداند از کجا میفهمند که هر شب میآید! شاید هم تلفنش شنود میشود!
دخترش گفته بود اگر بفهمند مادرش میرود تجمع، اذیتش میکنند و از کارش اخراج میشود. دخترش معتقد بود چیزی به پایان این رژیم نمانده و باید حواسش را خیلی جمع کند.
میخواهم دلداریاش بدهم که میگوید دخترش برایش دعوتنامه فرستاده که برود پیشش.
نمیدانم از آن طرف خط چه شنیده که احوالاتش بههم ریخته است. پرچم را تندتند توی هوا تکان میدهد و با صدای بلند میگوید: «هر چه میخواهد بشود، من تا آخرش هستم!»
آخرین شب در حسینیه
مریم حاجیعلی
پرسیدم قبلا هم اینجا آمده بودی؟ حسرتزده گفت: «آخرینباری که آمدم بیت، ایام فاطمیه بود. آنشب یک دل سیر آقا جان را نگاه کردم. مراسم تمام شد و همه داشتند از حسینیه خارج میشدند، اما نمیدانم چرا من پای رفتن نداشتم. دو رکعت نماز خواندم، به زیلوها دست میکشیدم و دلم نمیآمد بروم. آنشب خوب به در و دیوار حسینیه نگاه کردم. با خودم گفتم شاید عمرم به دنیا نباشد و قسمت نشود بار دیگر به این حسینیه بیایم، برای همین تا چراغها را خاموش کنند همانجا نشستم.
بعد از دهم ماه مبارک رمضان خیلی آن لحظات را مرور میکنم. آن شب نمیدانستم قرار است با شهادت آقا جان، دیگر پایم به حسینیه نرسد. خوشا به حال آنهایی که قبل از آقا رفتند و این داغ به دلشان نماند. خوشا به حال شهدا...»
جایش خیلی خالیست
نعیمهالسادات کاظمی
وقتی از بین مزارهای گلزار عبور میکردم نمیدانستم با این همه اسم و عکس که گره توی گلو میسازند و جای نفس برایت نمیگذارند چه باید بکنم. چطور میشود از بین اینها انتخاب کرد؟ کدام را روایت کنم؟
با دیدن عنوان زیر عکسش که نوشته بود «حافظ قرآن» ایستادم. کنار مزارش زنی سیاهپوش نشسته و خیره به نقطهای روی زمین، بیتلاطم، تسبیح میاندازد. پسری سر روی پایش گذاشته و خوابیده. طرف دیگر سنگ مزار، یک دختر نوجوان زانو به بغل گرفته و با صدای کمجانی که از گوشیاش پخش میشود، آرام تکان میخورد. روی مزار پر از تسبیح است؛ تسبیحهای سبز. دست روی شانه دختر میگذارم. «ببخشید، نسبت شما با شهید چیه؟» چشمهای سیاهش را بهطرفم بالا میگیرد «خواهرمه.» بغضی که پا گذاشته بود روی حلقومم، دارد رهایم میکند. کنار دختر مینشینم روی زیلو.
دختر کلاس نهم است، پانزدهساله. «من مدرسه بودم. گفتن تهران رو زدن. باور نکردیم. توی آبخوری مدرسه بودم که صدای انفجار اومد. خیلی صداش بلند بود.» سخت حرف میزند. «داییم اومد دنبالم که برگردیم خونه. گفت بعد بریم دنبال ستایش.» اشکها روی صورتش راه گرفته. «اما مدرسه کو؟ مدرسه نبود که... دیدم ساختمون مدرسه نیست، ناپدید شده. گشتم دنبالش.» خیره ماندهام به منجوقهای لبه چادرش و صدای دمام توی سرم میکوبد. «من تکههای بدن روی زمین میدیدم... خیلی بد بود. آخرش ستایش رو توی بیمارستان پیدا کردیم.»
لبهاش میلرزد و با دست تندتند خیسی صورتش را پاک میکند. «من خودم این مدرسه درس خوندم. معلمهاش رو میشناختم. معلمهای من هم بودن. همهش برام خاطره بود.» چقدر طول میکشد تا این خاطره از ذهن دختر پاک بشود؟ صورتش را روی زانوهایش میگذارد. «جاش توی خونه هم خیلی خالیه. خیلی...» جای مدرسه خالی است؛ جای ستایش هم... جاهای خالیای که هیچوقت قرار نیست پر بشوند.
گوشیاش را باز میکند، میگیرد جلوی روم و یک ویدئو پخش میکند. ازش پرسیده بودم از ستایش فیلم دارد یا نه. این را نشانم میدهد. راهپیمایی بعداز اغتشاشات دیماه است. «این ستایشه.» دختری را نشانم میدهد که چادر آستیندار به سرش دارد و خندهای پرسروصدا به لب. با چند بچه دیگر، کوچک و بزرگ، کنار هم راه میرفتند، پرچمهای کوچک ایران توی دستشان را تندتند تکان میدادند و با شوری کودکانه بلندبلند شعاری را تکرار میکردند: «خامنهای رهبرم، جانم فدای کشورم.»
هر روز تجدید پیمان
از همان ساعتهای اولیه که بیت را زدند، من سرم را انداختهام پایین و خودم را تا جایی که اجازه دادهاند نزدیکش رساندهام. اصلاً همین چند روز قبل سری به مقتل شهدای پاسدار زده بودم. هر بار غصه روی غصه مینشست؛ امروز، اما با همه آن روزها فرق داشت.
از ماشینهای پارکشده سر خیابان تا رفتوآمد آدمها، از ماشینهای آتشنشانی و پلیس تا گلهبهگله ایستادنشان، همه و همه انگار میگفتند: «جمعیت برای دیدار آقا میرود.»
نوحهخوان میخواند: «این قوم مستضعف موسی دارد...» زن و مرد، همنوا با صدای بلندگو میخواندند و جلو میرفتند. تا سر کوچه اشکبوس، شور همان شور بود و هیجان همان هیجان و نوایی که میگفت: «انا علی العهدی، لبیک یا مهدی...»
انگار زمین و آسمان خیابان فلسطین دست به دست هم دادهاند که بگویند: «موقع تجدید پیمان است...»