صبح صادق >>  راهبرد >> یادداشت
تاریخ انتشار : ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۵۹  ، 
کد خبر : ۳۹۵۲۰۴

مسئله زاویه دید

یکی از مهم‌ترین مخاطرات برای هر نظام سیاسی و اداری آن است که واقعیت‌های محیط تغییر کند، اما بخشی از دستگاه ادراکی و تصمیم‌گیری همچنان با نقشه‌های ذهنی دوره پیشین عمل کند.
صبح صادق آنلاین / نوید کمالی

کشورهایی که از یک دوره عادی به یک دوره بحرانی وارد می‌شوند، صرفاً با تغییر در محیط امنیتی مواجه نیستند؛ منطق اداره، اولویت‌بندی منابع، شیوه تصمیم‌گیری و حتی «زاویه دید» مدیران و کارگزاران آنها نیز باید متناسب با وضعیت جدید بازتنظیم شود. یکی از مهم‌ترین مخاطرات برای هر نظام سیاسی و اداری آن است که واقعیت‌های محیط تغییر کند، اما بخشی از دستگاه ادراکی و تصمیم‌گیری همچنان با نقشه‌های ذهنی دوره پیشین عمل کند. در چنین وضعیتی، مسئله الزاماً فقدان تجربه، تخصص یا حسن نیت مدیران نیست؛ مسئله ناتوانی ساختاری در دیدن هم‌زمان ابعاد یک مسئله است. کشوری که در مدت کوتاهی تجربه دو جنگ، شهادت شماری از چهره‌های مهم ملی و انقلابی، رویارویی مستقیم با ایالات متحده و فشارهای سنگین بر زیرساخت‌ها و مسیرهای تجاری را پشت سر گذاشته، طبعاً نمی‌تواند بدون بازبینی در بخشی از سازوکارهای حکمرانی، دقیقاً با همان منطق و رویه‌های پیشین اداره شود.

در چنین وضعیتی، پرسش اصلی این نیست که آیا کشورمان توان عبور از فشارها و بازسازی ظرفیت‌های خود را دارد یا خیر؛ تجربه تاریخی و ظرفیت‌های ملی نشان داده است که پاسخ این پرسش مثبت است. پرسش مهم‌تر آن است که آیا نظام تصمیم‌سازی و کارگزاری کشور نیز به همان اندازه‌ای که محیط تهدید و شرایط پیرامونی تغییر کرده، توانسته است خود را روزآمد کند؟ بحران «زاویه دید» دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود: زمانی که بخشی از ساختار اداری، مسئله‌ای جدید را با ابزارهای شناختی و نسخه‌های سیاستی گذشته تحلیل می‌کند و بدون توجه کافی به آثار تجمعی تصمیمات، همان مسیرهای آشنا را ادامه می‌دهد. حال اگر شکاف میان «واقعیت جدید» و «ادراک قدیم» به‌موقع اصلاح نشود، حتی تصمیماتی که در وضعیت عادی دارای توجیه کارشناسی بوده‌اند، ممکن است در شرایط استثنایی به تولیدکننده هزینه‌های اقتصادی، اجتماعی و امنیتی تبدیل شوند.

وقتی نقشه تغییر نمی‌کند!

تحلیل راهبردی از تصمیم‌گیری عمومی نشان می‌دهد،‌هیچ سیاستی را نمی‌توان مستقل از زمینه اجرا ارزیابی کرد. افزایش قیمت، اصلاح الگوی مصرف، نوسازی ناوگان، کاهش آلودگی یا ساماندهی یارانه‌ها، در ذات خود اهداف ناموجهی نیستند. مسئله از جایی آغاز می‌شود که سیاست‌گذار، تغییرات بنیادین در محیط اجرا را نادیده بگیرد و گمان کند هر تصمیمی که در یک وضعیت عادی یا نیمه‌عادی قابل اجرا بوده، در وضعیت فشار اقتصادی، اختلال زنجیره تأمین و محدودیت شدید منابع نیز همان آثار را خواهد داشت. سیاست‌گذاری، صرفاً انتخاب یک هدف مطلوب نیست؛ هنر تشخیص زمان، ترتیب، ظرفیت اجرا و هزینه اجتماعی تحقق آن هدف نیز هست.

نمونه محدودیت‌های پیش‌بینی‌شده برای خودروهای سواری بنزینی با عمر بالای 20 سال که هفته گذشته اعلام شد از همین منظر قابل بررسی است. نوسازی ناوگان و کاهش مصرف سوخت و آلایندگی، اهدافی قابل دفاع هستند، اما سیاستی که بر محدودسازی سهمیه سوخت، تردد یا نقل‌وانتقال خودروهای قدیمی استوار باشد، باید پیش از اجرا به یک پرسش ساده پاسخ دهد: آیا گروه هدف، امکان واقعی و اقتصادی جایگزینی دارایی خود را دارد؟ در حالی که تورم، کاهش قدرت خرید، دشواری دسترسی به خودرو و اختلال در تأمین قطعات، بخش قابل توجهی از خانوارها را تحت فشار قرار داده است، تبدیل ناگهانی یک خودروی قدیمی به دارایی کم‌استفاده یا پرهزینه می‌تواند مسئله‌ای فراتر از «سیاست نوسازی» ایجاد کند.

سیاست خوب در زمان بد

یکی از خطاهای رایج در حکمرانی آن است که «درست بودن هدف» با «درست بودن زمان و شیوه اجرا» یکسان فرض شود. ممکن است هدف نوسازی ناوگان کاملاً صحیح باشد، اما اجرای آن در مقطعی که توان جایگزینی برای اقشار کم‌درآمد فراهم نیست، نتیجه‌ای معکوس به بار آورد. در این حالت، شهروندی که خودرو برای او صرفاً یک کالای مصرفی نیست، بلکه بخشی از امکان اشتغال، جابه‌جایی یا تأمین معیشت خانوار به شمار می‌آید، سیاست عمومی را نه به منزله یک برنامه اصلاحی، بلکه به مثابه افزایش فشار بر زندگی روزمره خود دریافت خواهد کرد.

از منظر امنیت ملی نیز مسئله فقط واکنش لحظه‌ای جامعه نیست. انباشت تصمیمات کوچک، اما پرهزینه می‌تواند به فرسایش سرمایه اجتماعی و افزایش فاصله میان اهداف سیاست‌گذار و تجربه زیسته شهروندان منجر شود. نباید هر نارضایتی اقتصادی را فوراً به مسئله‌ای امنیتی تقلیل داد، اما نادیده گرفتن پیوند میان فشارهای معیشتی، احساس بی‌عدالتی و آسیب‌پذیری اجتماعی نیز خطایی راهبردی است. امنیت پایدار تنها با ابزارهای سخت تعریف نمی‌شود؛ توانایی حکومت در تشخیص ظرفیت تحمل جامعه و تنظیم سرعت اصلاحات نیز بخشی از معماری امنیت ملی است.

همین منطق درباره تصمیمات پراکنده در حوزه قیمت‌گذاری سوخت نیز صدق می‌کند. هر تصمیمی که هزینه انرژی را در یک منطقه یا استان تغییر دهد، در اقتصادی که شبکه‌های حمل‌ونقل، بازار کالا و انتظارات تورمی به‌هم پیوسته‌اند، الزاماً یک تصمیم صرفاً محلی باقی نمی‌ماند. مسئله این نیست که اصلاح قیمت یا مدیریت مصرف باید کنار گذاشته شود؛ بلکه باید روشن باشد که در وضعیت حساس، سیاست‌های محلی نیز ممکن است آثار ملی پیدا کنند. اقتصاد کشورمان مجموعه‌ای از جزایر مستقل نیست و تصمیم یک واحد اجرایی می‌تواند از طریق قیمت حمل‌ونقل، انتظارات بازار و رفتار سایر بازیگران، به موجی فراگیر تبدیل شود.

سندروم «چکش و میخ»

جمله مشهور منسوب به «آبراهام مازلو» که می‌گوید «اگر تنها ابزار شما چکش باشد، همه چیز شبیه میخ به نظر می‌رسد»، تصویری گویا از یکی از آسیب‌های مزمن نظام‌های اداری است. مدیری که عمده تجربه حرفه‌ای خود را در یک حوزه، یک نوع مسئله یا یک دوره تاریخی کسب کرده، معمولاً به‌طور ناخودآگاه همه مسائل جدید را نیز از همان دریچه تفسیر می‌کند. مدیر اقتصادی ممکن است مسئله را صرفاً با شاخص قیمت ببیند، مدیر صنعتی تنها از زاویه تولید، مدیر محیط‌زیستی از منظر آلایندگی و مدیر انتظامی از دریچه کنترل. در حالی که مسئله امروز کشورمان، به‌ویژه پس از تجربه فشارهای امنیتی و اقتصادی اخیر، ماهیتی به‌مراتب پیچیده‌تر و میان‌رشته‌ای‌تر دارد.

بحران‌های نوین با تفکیک اداری میان وزارتخانه‌ها و سازمان‌ها مطابقت ندارند. یک تصمیم در حوزه خودرو می‌تواند به معیشت، اشتغال، تورم، حمل‌ونقل، محیط زیست و رضایت اجتماعی مرتبط شود. یک تصمیم درباره سوخت می‌تواند آثار بودجه‌ای، صنعتی، اجتماعی و امنیتی داشته باشد. از این رو، یکی از ضرورت‌های اساسی کشور، عبور از «مدیریت بخشی» به سوی «مدیریت اثرات متقاطع» است. مدیر کارآمد در شرایط جدید کسی نیست که صرفاً حوزه تخصصی خود را بهتر بشناسد؛ بلکه کسی است که بتواند پیامد تصمیم خود را در حوزه‌های دیگر نیز پیش‌بینی کند.

این همان چیزی است که می‌توان آن را «زاویه دید ۳۶۰ درجه» نامید. چنین نگاهی به معنای آن نیست که یک مدیر باید در همه علوم متخصص باشد؛ بلکه به این معناست که سازوکار تصمیم‌گیری باید او را وادار کند پیش از اقدام، پرسش‌هایی فراتر از حوزه تخصصی خود مطرح کند: اثر این تصمیم بر معیشت چیست؟ آیا ظرفیت اجرایی آن وجود دارد؟ چه گروه‌هایی بیشترین هزینه را می‌پردازند؟ آیا امکان جایگزین فراهم شده است؟ و مهم‌تر از همه، آیا زمان اجرای این سیاست مناسب است؟

بازگشت به پیش از بحران

خطر اصلی در وضعیت کنونی، کمبود سیاست یا فقدان برنامه نیست؛ خطر بزرگ‌تر می‌تواند بازگشت ناخودآگاه به الگوهای پیش از بحران باشد. گویی جنگ، فشار بر زیرساخت‌ها، دشواری‌های تجارت و تغییر محیط پیرامونی رخ داده، اما دستگاه‌های اجرایی همچنان در همان تقویم ذهنی گذشته زندگی می‌کنند. چنین وضعیتی را می‌توان نوعی «اینرسی نهادی» دانست؛ سازمان‌ها به دلیل ساختارهای تثبیت‌شده، شاخص‌های قدیمی و عادت‌های مدیریتی، حتی زمانی که محیط تغییر کرده است، تمایل دارند همان برنامه‌های قبلی را ادامه دهند.

البته این نقد به معنای نفی دستاوردهای ساختار حکمرانی کشور یا نادیده گرفتن ظرفیت‌های مدیران باسابقه نیست. تجربه، در وضعیت پیچیده سرمایه‌ای ارزشمند است؛ اما زمانی به مزیت تبدیل می‌شود که با یادگیری همراه باشد. بزرگ‌ترین تفاوت میان تجربه و عادت در همین نقطه است: تجربه از گذشته برای فهم آینده استفاده می‌کند، اما عادت می‌کوشد آینده را شبیه گذشته ببیند. کشورمان امروز بیش از هر زمان دیگری به حفظ تجربه و در عین حال، شکستن عادت‌های تصمیم‌گیری نیاز دارد.

مرکز باید زودتر ببیند

اصلاح بحران «زاویه دید» در کوتاه‌مدت، بیش از هر چیز نیازمند فعال شدن سازوکارهای راهبری و هماهنگی در سطح مرکز است. هیئت دولت، نهادهای عالی حاکمیتی و ستاد وزارتخانه‌ها باید متناسب با شرایط جدید، یک «بازتنظیم ادراکی» در بدنه اجرایی ایجاد کنند. صدور دستورالعمل‌های کلی کافی نیست؛ سیاست‌های حساس باید پیش از اجرا از منظر آثار اقتصادی، اجتماعی، اجرایی و حتی پیامدهای امنیتی به سرعت ارزیابی شوند. همچنین تصمیماتی که در سطح محلی اتخاذ می‌شوند اما ظرفیت ایجاد اثرات فراگیر و ملی دارند، باید از سازوکار هماهنگی مؤثرتری عبور کنند تا یک تصمیم بخشی یا استانی، ناخواسته به مسئله‌ای ملی تبدیل نشود.

در کنار این اقدام، تشکیل یا تقویت «اتاق‌های پیش‌بینی پیامد» در دستگاه‌های مهم ضروری است؛ سازوکارهایی چابک و میان‌رشته‌ای که مأموریت آنها نه تولید گزارش‌های طولانی، بلکه شناسایی آثار ناخواسته تصمیمات پیش از اجرا باشد. بسیاری از مسائل حکمرانی الزاماً از تصمیمات بزرگ آغاز نمی‌شوند؛ گاه یک بخشنامه، تغییر نرخ یا محدودیت اداری، اگر بدون شناخت شرایط واقعی جامعه و ظرفیت اجرایی کشور اتخاذ شود، هزینه‌ای بسیار بیشتر از منافع اولیه خود ایجاد می‌کند.

با این حال، راه‌حل اصلی در بلندمدت، نوسازی تدریجی بدنه تصمیم‌ساز و کارگزاری کشور است؛ نوسازی‌ای که به معنای حذف تجربه نیست، بلکه باید ترکیبی تازه از تجربه، دانش نو و قدرت دیدن آینده ایجاد کند. مدیر امروز باید افزون بر تخصص، از تفکر سیستمی، سناریونویسی و تحلیل پیامدهای متقاطع برخوردار باشد. تأخیر در این تحول هزینه‌زاست، زیرا چالش‌های جدید با الگوهای کاملاً تثبیت‌شده گذشته اداره نمی‌شوند. قدرت ملی تنها در مقاومت در برابر تهدیدها خلاصه نمی‌شود؛ توانایی یادگیری از بحران و اصلاح شیوه تصمیم‌گیری نیز بخشی از قدرت راهبردی کشورمان است.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات