در فاصله سالهای ۱۵۲۱ تا ۱۵۲۷، «هرنان کورتس» تمامی نواحی مرکزی مکزیک را به تصرف خود درآورد و بر بخش بزرگی از جنوب این سرزمین نیز چیره شد و هر جنبش مقاومتی را در نطفه خفه کرد. فرآیند استعمار، همپای فتوحات پیش میرفت و سرزمینهای تازه تسخیر شده، به امپراتوری اروپایی شارلکن افزوده میشد؛ به این ترتیب، سرخپوستان نیز همچون اسپانیاییها، در شمار رعایای او قرار میگرفتند.
کورتس با آنانی که مسلحانه در برابر او میایستادند، هیچگونه اغماضی روا نمیداشت؛ کسانی که از کشتار رهایی مییافتند، به بند بردگی میافتادند؛ اما آن گروه که تن به صلح میسپردند، میتوانستند در آرامش روزگار بگذرانند؛ مشروط بر آنکه به آیین مسیحیت درآیند که این خود، هم گامی در مسیر تمدن اسپانیایی به شمار میرفت و هم نشانهای بر گردننهادن و فرمانپذیری آنان بود.
کورتس از همان گامهای نخستین لشکرکشی، بتکدهها را یکیک فرو ریخت و مبلغان مذهبی را برای هدایت بومیان بهسوی مسیحیت گسیل داشت؛ با این حال، ناگزیر بود چشمداشتهای مالاندوزانه همراهانش را نیز برآورده کند. از این رو، سرزمینهای وسیعی را که از آزتکها و قبایل شکستخورده مصادره کرده بود، میان آنان بخشید. هر یک از این افراد، برای بهرهبرداری از زمینهای خود، شماری از بومیان را به خدمت میگرفتند.
در این روزگار، استعمارگران ستمها و بیدادهای فراوانی بر ساکنان اصلی آن سرزمین روا داشتند؛ بومیان حتی در روستاهای خود نیز از سوی مقامات اسپانیایی به استثمار کشیده میشدند. استعمارگران با وضع جریمههای سنگین و تحمیل کارهای اجباری، سرخپوستان را به ستوه آورده بودند. آنان ناچار بودند کالاهایی را که غالباً به آنها نیاز نداشتند، به بهایی گزاف بخرند، یا تولیدات خود را به قیمتی ناچیز به اسپانیاییها بفروشند. سرخپوست بیچاره، برای تأمین معاش، چارهای نمیدید جز آنکه نیروی بازوی خود را در اختیار یکی از آن کلونینشینان اسپانیایی که مزارع کشاورزی گستردهای ایجاد کرده بودند، بگذارد و بهعنوان کارگر روزمزد به خدمت آنان درآید. این مالکان بزرگ با همین روش نسلی پس از نسل دیگر، سرخپوستان را به زمین بستند و در بند کشیدند.