

علیحسنحیدری
تحولات اخیر پیرامون تنگه هرمز را نباید صرفاً در چارچوب یک رخداد امنیتی یا جابهجایی نظامی تحلیل کرد. آنچه امروز در این آبراه راهبردی در حال وقوع است، بیش از آنکه یک رقابت نظامی باشد، بازتاب یک دگرگونی عمیق در معادلات ژئوپلیتیکی غرب آسیاست. تنگه هرمز به صحنهای تبدیل شده که در آن، بازیگران منطقهای و فرامنطقهای نه تنها توان نظامی، بلکه میزان اثرگذاری اراده سیاسی، قدرت بازدارندگی و توان مدیریت بحران خود را به نمایش میگذارند. به این دلیل، تحولات هرمز را باید در چارچوب «جنگ ارادهها» تحلیل کرد، جنگی که در آن پیروزی، تنها با برتری تسلیحاتی تعریف نمیشود، بلکه با توان تأثیرگذاری بر محاسبات راهبردی طرف مقابل معنا پیدا میکند.
تنگه هرمز صرفاً یک گذرگاه دریایی نیست. این آبراه شریان انتقال بخش مهمی از انرژی جهان و یکی از حساسترین گرههای ژئوپلیتیکی اقتصاد بینالملل است. بخش قابل توجهی از صادرات نفت و گاز کشورهای حاشیه خلیج فارس از این مسیر انجام میشود و هرگونه ناامنی یا اختلال در آن، پیامدهایی فراتر از منطقه دارد. از همین رو، هرمز همواره در کانون رقابت قدرتهای بزرگ قرار داشته و هر تحول در آن، تنها یک رخداد محلی نیست، بلکه پیامی برای بازارهای جهانی، امنیت انرژی و موازنه قدرت در سطح بینالمللی محسوب میشود.
در دهههای گذشته، الگوی مسلط امنیتی در خلیج فارس بر این فرض استوار بود که ثبات منطقه تنها از طریق حضور و مداخله قدرتهای فرامنطقهای تأمین میشود. این رویکرد، حضور گسترده نظامی خارجی را به عنوان ضامن امنیت معرفی میکرد. با این حال، تجربه گذشته نشان داده است که این الگو نتوانسته امنیتی پایدار ایجاد کند و در بسیاری از موارد، خود به تشدید رقابتهای ژئوپلیتیکی، افزایش بیاعتمادی و گسترش بحرانهای امنیتی انجامیده است. این تجربه، زمینه را برای طرح این پرسش فراهم کرده است که آیا امنیت خلیج فارس را میتوان بیش از گذشته بر ظرفیت و مسئولیتپذیری بازیگران منطقهای استوار کرد؟
در این میان، ایران اسلامی به دلیل مجموعهای از مؤلفههای ژئوپلیتیکی، نظامی و سیاسی، در معادلات هرمز جایگاهی ویژه دارد. موقعیت جغرافیایی، اشراف بر سواحل شمالی تنگه، توسعه توان بازدارندگی، تجربه مدیریت بحرانهای منطقهای و نقشآفرینی در تحولات غرب آسیا، ایران را به یکی از بازیگران تأثیرگذار این حوزه تبدیل کرده است. این واقعیت سبب شده است که بسیاری از تحلیلگران، امنیت خلیج فارس را بدون در نظر گرفتن نقش ایران، فاقد پایداری و اثربخشی بدانند. از این منظر، اهمیت ایران تنها در توان نظامی خلاصه نمیشود، بلکه به ظرفیت آن برای تأثیرگذاری بر محاسبات امنیتی و سیاسی دیگر بازیگران نیز برمیگردد.
آنچه تحولات اخیر را متمایز میکند، صرفاً افزایش نقش یک بازیگر نیست، بلکه تغییر تدریجی منطق حاکم بر امنیت منطقه است. در ادبیات راهبردی، قدرت زمانی معنا پیدا میکند که بتواند بر محاسبات و رفتار رقیب اثر بگذارد. بازدارندگی نیز تنها به معنای در اختیار داشتن تجهیزات پیشرفته نیست، بلکه زمانی محقق میشود که طرف مقابل، در طراحی اقدامات خود، ناگزیر از لحاظ کردن ظرفیتها، خطوط قرمز و هزینههای واکنش بازیگر مقابل باشد. امروز تحولات هرمز موجب شده است که تصمیمگیران منطقهای و فرامنطقهای در محاسبات خود بیش از گذشته نقش و واکنش ایران را لحاظ کنند، این یعنی تقویت جایگاه بازدارندگی و افزایش وزن راهبردی ایران.
تجربه روابط بینالملل نشان داده است که قدرت نظامی، شرط لازم برای بازدارندگی است، اما شرط کافی برای رهبری و ثباتآفرینی نیست. هر نظم پایدار، علاوه بر توان دفاعی، به دیپلماسی فعال، همکاری اقتصادی، اعتمادسازی، مشروعیت منطقهای و سازوکارهای مشترک امنیتی نیاز دارد. ایران امروز در کنار بازدارندگی، ثبات نیز تولید میکند و میان منافع ملی خود و منافع جمعی منطقه توازن برقرار میسازد، این یعنی ماندگاری قدرت و نفوذ. از این منظر، آینده هرمز تنها در میدان نظامی رقم نخواهد خورد. رقابت بر سر روایتها، جنگ شناختی، مدیریت افکار عمومی، دیپلماسی منطقهای و توان ایجاد ائتلافهای پایدار، به همان اندازه اهمیت دارند. امروز، بازیگری موفق است که بتواند همزمان در میدان نظامی، سیاسی، اقتصادی، رسانهای و شناختی ابتکار عمل را در اختیار داشته باشد. این همان ویژگی جنگهای ترکیبی است که مرز میان امنیت سخت و نرم را از میان برداشته و همه ابزارهای قدرت را در خدمت تحقق اهداف راهبردی قرار داده است.
بر همین اساس، اگر قرار باشد غرب آسیا به سوی نظمی باثبات حرکت کند، این نظم نه بر حذف بازیگران منطقهای، بلکه بر پذیرش واقعیتهای ژئوپلیتیکی، احترام متقابل، گفتوگو و مسئولیتپذیری مشترک در چارچوب طرح امنیتی جمعی بومی غیروابسته به نیروهای مزاحم فرامنطقهای استوار خواهد بود.
جمعبندی آنکه، تنگه هرمز امروز تنها یک آبراه راهبردی نیست، بلکه آینهای از تحولات ژئوپلیتیکی غرب آسیاست. اهمیت تحولات اخیر بیش از آنکه در جابهجایی تجهیزات نظامی باشد، در تغییر تدریجی موازنه ادراک، بازدارندگی و تصمیمسازی نهفته است. امروز قدرت راهبردی ایران توانسته بر محاسبات رقیب اثر بگذارد و نظم منطقهای مبتنی بر توازن قدرت، گفتوگو و مشارکت بازیگران بومی را معرفی کند، نظمی که توان تبدیل قدرت به ثبات، بازدارندگی به همکاری و ژئوپلیتیک به معماری امنیتی پایدار بومی را رقم خواهد زد. این تحول، بیش از آنکه جابهجایی قدرت باشد، تغییر در منطق قدرت است، گذاری تدریجی از «امنیت تحمیلی» به «امنیت مبتنی بر موازنه و مشارکت منطقهای». هرمز امروز تنها شاهراه انرژی جهان نیست، شاهراه گذار از نظم قدیم به نظم جدید است. این شاید مهمترین پیامی باشد که امروز از تنگه هرمز به منطقه و جهان مخابره میشود.

علیرضا توانا
بیش از یک سال از آغاز دور تازه مذاکرات هستهای میان جمهوری اسلامی ایران و ایالات متحده آمریکا میگذرد؛ مذاکراتی که با نامهای از سوی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، به رهبر وقت ایران در فروردین ۱۴۰۴ آغاز شد و از همان ابتدا با امیدها و چالشهای فراوان همراه بود. نخستین دور گفتوگوها در مسقط، پایتخت عمان، برگزار شد؛ هیئت آمریکایی به ریاست استیو ویتکاف، فرستاده ویژه رئیسجمهور آمریکا در امور خاورمیانه، و هیئت ایرانی به ریاست عباس عراقچی، وزیر امور خارجه وقت، در این نشست حضور داشتند. دو طرف فضای مذاکرات را سازنده توصیف کردند و پس از آن، گفتوگوها در رم و بار دیگر در مسقط ادامه یافت. همزمان، مذاکرات کارشناسی با حضور مایکل آنتون از سوی آمریکا و مجید تختروانچی از سوی ایران برای بررسی چارچوب احتمالی توافق برگزار شد.با وجود فضای مثبت اولیه، اختلافهای اساسی از همان اول آشکار بود. ترامپ برای دستیابی به توافق ضربالاجلی دوماهه تعیین کرد که با مخالفت تهران روبهرو شد. همزمان، آمریکا حضور نظامی خود را در منطقه افزایش داد و گزارشهایی از استقرار حدود ۵۰ هزار نیروی نظامی در خاورمیانه منتشر شد. ایران نیز ضمن تأکید بر صلحآمیز بودن برنامه هستهای خود، طرح ساخت ۱۹ رآکتور هستهای جدید را مطرح کرد، هرچند این پیشنهاد هرگز بهصورت رسمی اعلام نشد.اختلافهای اصلی بر سر میزان مجاز غنیسازی اورانیوم، سرنوشت ذخایر موجود و نحوه نظارت بینالمللی بر برنامه هستهای ایران بود. عباس عراقچی اعلام کرد هنوز نمیتوان از نزدیک بودن توافق سخن گفت و علی شمخانی نیز ادعاهای ترامپ درباره کنترل کامل برنامه هستهای ایران را رد کرد. در همین زمان، گزارشهایی درباره آماده شدن گزینههای حمله نظامی آمریکا منتشر شد و بریتانیا نیز نسبت به امنیت کشتیرانی در خلیج فارس هشدار داد.
در خرداد ۱۴۰۴، آژانس بینالمللی انرژی اتمی ایران را ناقض تعهدات پادمانی خود اعلام کرد؛ تنها یک روز بعد، اسرائیل حملات گستردهای علیه ایران آغاز کرد که فرماندهان ارشد نظامی و شماری از دانشمندان هستهای را هدف قرار داد. ایران در واکنش، مذاکرات را بهطور نامحدود تعلیق کرد و سپس در اسفند ۱۴۰۴ درگیریها به جنگی مستقیم میان ایران و اسرائیل و سپس با ورود آمریکا شدت گرفت. این تحولات روند مذاکرات را متوقف و فضای دیپلماسی را بهشدت تحت تأثیر قرار داد.پس از چند هفته جنگ، تلاشهای دیپلماتیک پاکستان و قطر زمینه بازگشت دو طرف به گفتوگو را فراهم کرد. شهباز شریف، نخستوزیر پاکستان، تفاهم اولیه میان تهران و واشنگتن را گامی مهم برای کاهش تنشها توصیف کرد؛ دو طرف در مرحله نخست با تمدید ۶۰ روزه آتشبس و آغاز گفتوگو درباره مسائل هستهای موافقت کردند، هرچند مقامهای آمریکایی تأکید داشتند این توافق همچنان نیازمند تأیید نهایی ترامپ است. در مقابل، رسانههای ایران اعلام کردند متن نهایی تفاهمنامه هنوز قطعی نشده و روایتهای منتشرشده در برخی رسانههای غربی با واقعیت مذاکرات فاصله دارد.در نهایت، تفاهم اولیه که بعدها با عنوان سند اسلامآباد شناخته شد، ابتدا بهصورت الکترونیکی و سپس در مراسمی رسمی در مجموعه بورگناشتوک سوئیس امضا شد. هیئت آمریکایی به ریاست جیدی ونس، معاون رئیسجمهور، و هیئت ایرانی به ریاست محمدباقر قالیباف در این مراسم حضور داشتند. بر اساس اطلاعات منتشرشده، این سند بیش از آنکه یک توافق هستهای باشد، توافقی برای مدیریت بحران بود و بر توقف فوری درگیریهای نظامی، آتشبس مرحلهای ۶۰ روزه و بازگشایی مسیرهای حیاتی تجارت انرژی، از جمله تنگه هرمز، تمرکز داشت. در مقابل، موضوعات حساستری مانند برنامه هستهای، رفع تحریمها و سازوکارهای نظارتی به مذاکرات بعدی موکول شد.پس از امضای این سند، اسماعیل بقائی، سخنگوی وزارت امور خارجه ایران، تأکید کرد ایران همچنان خود را متعهد به معاهده منع اشاعه سلاحهای هستهای میداند و قصدی برای دستیابی به سلاح هستهای ندارد. او همچنین اعلام کرد مبنای اجرای توافق، اصل تعهد در برابر تعهد است و موضوعات موشکی در دستور کار مذاکرات قرار ندارد. از نگاه تهران، اجرای موفق توافق مستلزم آن است که آمریکا اسرائیل را نیز به رعایت تعهدات خود وادار کند.چند روز بعد، نشست دیگری در بورگناشتوک برگزار شد که هدف آن بررسی نحوه اجرای تعهدات اولیه بود، نه آغاز مذاکرات جامع هستهای. ایران تأکید داشت ورود به مرحله بعد تنها در صورت اجرای تعهدات آمریکا امکانپذیر است. پایان کامل جنگ، کاهش حضور نظامی آمریکا در پیرامون ایران و برداشتن گامهایی برای کاهش آثار تحریمها از مهمترین مطالبات تهران بود. در همین دوره، ادامه حملات اسرائیل به لبنان نیز به یکی از محورهای اصلی اختلاف تبدیل شد.در همین راستا، سازوکاری با عنوان سلول دیکانفلیکشن لبنان با حضور ایران، آمریکا، پاکستان، قطر و دولت لبنان تشکیل شد تا بر توقف درگیریها در لبنان نظارت کند. با این حال، اظهارات تهدیدآمیز ترامپ درباره احتمال استفاده از گزینه نظامی، اعتراض رسمی تهران را به دنبال داشت؛ زیرا ایران این سخنان را مغایر با بند نخست سند اسلامآباد، مبنی بر منع تهدید یا استفاده از زور در جریان مذاکرات، میدانست. در هفتههای بعد، روند اجرای توافق با چالشهای تازهای روبهرو شد. آمریکا ایران را به نقض آتشبس متهم کرد و همزمان گزارشهایی منتشر شد که نشان میداد دولت ترامپ نسبت به دستیابی به توافق جامع هستهای خوشبین نیست. کاخ سفید اعلام کرد حتی اگر مذاکرات به نتیجه نرسد، واشنگتن همچنان مانع دستیابی ایران به توانایی تولید سلاح هستهای خواهد شد، هرچند دیپلماسی را گزینه مطلوب خود میداند.در مقابل، مقامهای ایرانی نیز موضعی محتاطانه اتخاذ کردند. اسماعیل بقائی اعلام کرد هیچ مذاکره مستقیمی با آمریکا در جریان نیست و ایران نیز درخواستی برای آغاز مذاکرات جدید ارائه نکرده است. او تنها از انتقال مواضع تهران از طریق میانجیهای منطقهای خبر داد و با اشاره به سابقه عملکرد آمریکا، بیاعتمادی ایران را نتیجه بدعهدیهای مکرر واشنگتن دانست.
همزمان، سعید جلیلی تأکید کرد مذاکره صرفاً یک ابزار است و محمدباقر قالیباف نیز گفته بود مذاکره زمانی معنا دارد که با حفظ توان بازدارندگی کشور همراه باشد.در این میان، برخی رسانههای عربی از احتمال برگزاری مذاکرات فنی جدید در پاکستان خبر دادند و موضوعاتی مانند رفع تحریمها، آزادسازی داراییهای بلوکهشده ایران و آینده برنامه هستهای را محور احتمالی این نشستها معرفی کردند، اما هیچیک از دو دولت این گزارشها را تأیید نکردند و سخنگوی وزارت امور خارجه ایران نیز آن را رد کرد.در پایان یک سال مذاکرات، پنج موضوع همچنان مهمترین موانع دستیابی به توافق نهایی به شمار میروند: اختلاف بر سر حق غنیسازی اورانیوم، تعیین تکلیف ذخایر اورانیوم غنیشده، نحوه بازرسی و نظارت بر تأسیسات هستهای، چگونگی رفع تحریمها و آزادسازی منابع مالی ایران، و همچنین نقش اسرائیل در روند مذاکرات و ترتیبات امنیتی منطقه. در همه این موارد، مواضع تهران و واشنگتن همچنان فاصله قابلتوجهی با یکدیگر دارد. در مجموع، سند اسلامآباد توانست از شدت بحران نظامی بکاهد و مسیر گفتوگو را دوباره باز کند، اما اختلافهای اساسی میان ایران و آمریکا همچنان پابرجاست. بیاعتمادی متقابل، اختلاف بر سر آینده برنامه هستهای، رفع تحریمها و تحولات امنیتی منطقه همچنان مهمترین موانع پیش روی مذاکرات هستند. در شرایط کنونی، آینده این پرونده به میزان پایبندی دو طرف به تعهدات اولیه، نقش میانجیهایی مانند پاکستان و قطر در حفظ کانالهای ارتباطی و تحولات میدانی منطقه بستگی دارد و باید توجه داشت در صورت عدم تواقع احتمال افزایش تنش های نظامی بسیار بالا می باشد.

نسخهای از کتاب را با خود به ایران آوردم تا آن را به دوستان و علاقهمندان حوزه حکمرانی و چین معرفی کنم. اما سردی و بیرغبتی اغلب آنان -با هر گرایش سیاسی و هر پیشینه علمی- من را شگفتزده کرد. بسیاری حتی حاضر نبودند درباره موضوع کتاب چیزی بشنوند. برخی نیز تنها با دیدن جلد کتاب، پیش از آنکه حتی صفحهای از آن را بخوانند، آن را با کتاب انقلاب سفید محمدرضا پهلوی مقایسه میکردند.
سرانجام، پس از آنکه بارها درباره محتوای کتاب و نمونههای شایان تأمل آن سخن گفتم، یکی از دوستان در جمعی از علاقهمندان پیشنهاد کرد ترجمه کتاب از طریق یکی از ناشران معتبر پیگیری شود. اما ماجرا زمانی به یک شوک واقعی تبدیل شد که مسئول همان مؤسسه انتشاراتی، پس از چند روز انتظار و حتی بدون آنکه کتاب را ورق بزند، پیغام داد: «ما از نظر مالی ورشکستهایم، اما اگر این کتاب را ترجمه کنیم، اعتبارمان را هم از دست خواهیم داد! بهتر است سفارت چین هزینه هنگفتی برای ترجمه آن بپردازد، چون بعید است مترجمی حاضر شود چنین کتابی را ترجمه کند». او در پایان، از سر دوستی توصیه کرد از این کار صرفنظر کنم؛ زیرا به گفته او، جز دردسر و زیان، حاصلی برایم نخواهد داشت.
این تجربه برای من تصویری تلخ از نحوه مواجهه بخشی از جامعه علمی و فرهنگی ایران با موضوعات مهم و جدید بود؛ تجربهای که تا چند روز پیش همچنان در ذهنم مانده بود تا اینکه مقالهای به دستم رسید که هم آن خاطره را زنده کرد و هم ابعاد گستردهتر این مسئله را برایم روشنتر کرد. عنوان مقاله چنین است: «کتابی که غرب از خواندنش سر باز میزند»، نوشته آرنو برتران.
شاید ترجمه کامل این مقاله بتواند بخشی از زوایای پنهان و کمتر دیدهشده این موضوع را آشکار کند. از اینرو، ترجمه کامل این مقاله را در ادامه میآورم:
«این واقعا تکاندهنده است و نکتههای بسیاری را درباره رویکرد ما در قبال چین برملا میکند. تصمیم گرفتم بررسیها و نقدهای مستقل درباره نسخه انگلیسی آخرین کتاب شی جینپینگ را که یک سال پیش منتشر شده (نویسنده اطلاع نداشته که این کتاب اولین بار در سال ۲۰۱۴ میلادی منتشر شده و آخرین ویرایش آن در سال گذشته منتشر شده است)، بررسی کنم تا ببینم دیگران درباره آن چه گفتهاند؛ چون خودم هنوز آن را نخوانده بودم.
در کمال تعجب، هیچ اثری پیدا نکردم؛ حتی یک نقد عمیق و متفکرانه هم درباره این کتاب وجود نداشت! حتی در آمازون -خودتان میتوانید بررسی کنید- این کتاب کلا سه امتیاز (رتبهبندی) دارد؛ همین و بس.
موضعتان در قبال چین هرچه باشد، باید اعتراف کنید که این موضوع بسیار عجیب است. رئیسجمهور مستقر ابرقدرتِ نوظهور جهان، یک کتاب ۷۰۰صفحهای منتشر میکند و در آن دقیقا توضیح میدهد که چه کاری انجام میدهد و چرا و ما حتی زحمت نگاهکردن به آن را هم به خودمان نمیدهیم.
اگر تنها یک واقعیت وجود داشته باشد که نشان دهد چقدر عامدانه خود را درباره چین به جهالت میزنیم، همین است.
عجیبتر اینکه بعد از این بیتوجهی، میرویم و همان کلیشههای همیشگی را تکرار میکنیم که سیستم چین چقدر مرموز و نفوذناپذیر است؛ درحالیکه این کتاب با قیمت ۲۱ دلار در آمازون موجود است، محض رضای خدا! به هر حال، این وضعیت آنقدر نادرست به نظر میرسید که فکر کردم خودم باید آستین بالا بزنم و آن را اصلاح کنم. کتاب را خریدم، با دقت خواندم و نقدی بر آن نوشتم که امیدوارم شما هم همعقیده باشید که یک نقد عمیق و منصفانه است. کتاب حاوی بخشهای واقعا غافلگیرکنندهای است؛ مثلا «شی» مینویسد نظارت بر حزب کمونیست توسط «قوه قضائیه، عموم مردم و رسانهها» نهتنها چیزی است که حزب باید «بهراحتی بپذیرد»، بلکه او آن را به عنوان یک امر تاریخی سرنوشتساز ترسیم میکند؛ مؤلفهای حیاتی برای «گریز از چرخه تاریخی صعود و سقوط» که تمام سلسلههای پادشاهی را در تاریخ چین به فنا داده است. بخش دیگری که مطمئنم خیلیها را غافلگیر خواهد کرد: یک روایت رایج در دنیا وجود دارد مبنی بر اینکه چین، غرب را مقصر «قرن تحقیر» خود میداند و انگیزهاش انتقامجویی است.
خب، «شی» توضیح میدهد این اصلا درست نیست. قرن تحقیر اشتباه خود چین بود که ریشه در «سیاست انزوای ملی» فاجعهبار سلسله مینگ داشت؛ سیاستی که «باعث شد چین فرصتهای ناشی از انقلاب صنعتی را از دست بدهد» و «منجر به افول چین شد».
در مجموع، این کتاب به شکل چشمگیری خودانتقادگر و عمیق است. به عنوان مثال، «شی» اذعان میکند تلاش او برای «حکمرانی داخلی کامل و سختگیرانه» -ازجمله پاکسازی حزب از فساد- این خطر را به همراه دارد که «باعث ایجاد ترس و دلهره شود یا اعضا را به سمت بیعملی سوق دهد». او بر نیاز به عملگرایی در این زمینه تأکید میکند که در چارچوبی به نام «تمایزهای سهگانه» مدون شده است؛ چارچوبی که اشتباهات صادقانه -که حین آزمایش، اصلاحات یا فعالیتهای بدون سابقه قبلی رخ میدهند- را از تخلفات عمدی که برای منافع شخصی انجام میشوند، جدا میکند. و هنوز غافلگیریهای زیاد دیگری هم در کتاب هست.
به نظرم این کتاب یک اثر واقعا جذاب برای هرکسی است که میخواهد بداند سیستم چین چگونه کار میکند و «شی» چطور فکر میکند، یا در واقع برای هرکسی که به مقوله حکمرانی علاقهمند است؛ چراکه بخش زیادی از نوشتههای او بهطور جهانی قابل تعمیم است.


«حرم چرا باید حرم بماند؟»
حامد رحیم پور
با شهادت امام مجاهد انقلاب اسلامی ، بی شک، نخستین تکلیف باورمندان به اندیشه، مرام و راه او، تداوم بخشی و اعتلای عملی مکتب اوست. از روز روشن تر است که سازمان محتوایی و معنایی این مکتب در حوزه فرهنگ، سیاست و بین الملل، اقتصاد، مردم و جامعه، علم و فناوری، استکبارستیزی و دفاع از مظلوم دارای دامنه و پهنه ای وسیع است که دیگر فرصتی برایمان باقی نمی گذارد که این اصول را رها کنیم و به فروع بپردازیم و چه بسا برایش جنجال تولید کنیم.
غرض از این مقدمه کوتاه، چنین بود که پس از تدفین پیکر مطهر آقای شهید ایران و خانواده ایشان در حرم مطهر رضوی، شماری از فعالان فرهنگی با انتشار تصاویری برساخته از هوش مصنوعی، خواسته اند، رواق دارالذکر، محل خاکسپاری رهبر شهید با کفپوش های ویژه حسینیه امام خمینی (ره) مفروش شود و بلکه نام رواق دارالذکر نیز به دارالامین یا دارالعهد، تغییر یابد.
حال فارغ از این که اساسا ضرورت دوگانه سازی کالبدی در حرم مطهر رضوی که سالیان متمادی از هویت واحد پیروی کرده، چه توجیهی دارد، ذکر چند نکته قابل توجه است:
۱-چنانچه حرم مطهر رضوی طی سده ها و دهه های متمادی، عناصر هویتی و بصری خود را متاثر از اتفاقات گوناگون، دستخوش تغییر می کرد، آیا پس از یک دوره زمانی، حرم مطهر به مجموعه ای ناهمگون با عناصر هویتی مختلف تبدیل نمی شد؟
۲- پر واضح است، تمامی حرمهای مطهر حضرات ائمه معصومین (ع)، ذیل عناصر کالبدی خود همچون معماری و هنرآرایی و حتی کفپوش، نورآرایی، عطرافشانی و...از یک هویت واحد پیروی می کند که تلاش دارد، زائر را به زیارت رهنمون سازد. ضمن این که هیچ کدام از این موارد، نباید فضای زیارت و ارتباط معنوی را تحت الشعاع قرار دهد. با این نگاه، به نظر می رسد، نخستین آسیب مفروش سازی متفاوت رواق محل تدفین رهبر شهید عزیزتر از جانمان، این یکپارچگی هویتی را مختل خواهد نمود.
۳-پر واضح است، چنانچه مدیریت حرم مطهر رضوی فارغ از این که دارای چه نوع اندیشه و سلیقه ای باشد، بخواهد این کالبد را دستخوش حوادث و رویدادها کند، احتمالا حرم مطهر خیلی زود به موزه زمان تبدیل خواهد شد. در حالی که امروز شاهدیم، مدیریت حرم مطهر در ادوار مختلف با وجود سلایق مختلف شان، هیچ گاه تلاش نکرده خللی در ساختار این هویت واحد پدید آورد.
در واقع، مشهد و حرم مطهر در دهه ها و سده های پیشین، حوادث مختلفی از جمله مغولها و تیرباران حرم توسط روس تا واقعه گوهرشاد و در سال های اخیر، وقایع تروریستی تلخی همچون عاشورای سال ۷۳ و شهادت دو فرد روحانی در صحن پیامبر اعظم (ص) را تجربه کرده است اما هیچ کدام از این موارد منجر به ایجاد نماد و نشانه شاخصی نشده است.
بلکه طی سال های متمادی شخصیت های بزرگ و موثر دینی و سیاسی در این حرم مطهر، تدفین شده اند که آنان نیز با وجود احترام فراوانی که بر آثار و اندیشه هایشان مترتب است ولی، تمامی آن ها خود در محضر این امام همام، خاکسارند.
اگر اصل در حرم های مطهر، ایجاد توجه تمام و کمال به جایگاه و زیارت امام (ع) نبود، امروز در حرم مطهر سیدالشهدا (ع) باید مزار و محل تدفین امیر کبیر، طراحی، کاشیکاری و شرایط ویژه خود را می داشت. یا قسمتی از حرم امیرالمومنین(ع) به واسطه مقبره فقیه یگانه آن زمان، آیت ا... العظمی خویی یا علامه حلی و یا خواجه نصیرالدین طوسی که هر کدام از شخصیت های بی نظیر تاریخ اسلام اند، باید با شکل و کالبد ویژه خود بازنمایی می شد.
در عین حال، فضاآرایی های موقت، یک امر عقلایی و پسندیده و بلکه لازم است حتی تغییر نام رواق مربوطه، به نام جدید با مسما، نمی تواند دارای اشکال جدی باشد اما بپذیریم که ملاحظات خانواده بزرگوار آقای شهید و بزرگان مبنی بر تحت الشعاع قرار نگرفتن زیارت حضرت، یک اصل معرفتی و
بی شک مبتنی بر همان ادب و احترامی است که رهبر شهیدمان یک عمر، در محضر امام ثامن ضامن علی بن موسیالرضا (ع) روا داشته است.

برگ دیگری در تاریخ ایران بزرگ ورق خورد و روزهای خاطرهانگیزی در لوح زرین این مرز پرگهر ثبت و ضبط شد که میتواند سرآغاز دوران جدید اقتدار، سرافرازی و بالندگی باشد. حماسه حضور میلیونی مردم در وداع و بدرقه رهبر شهید انقلاب را باید ورای یک آیین سوگواری برای ازدستدادن یک شخصیت کمنظیر ذو ابعاد، یک رهبر بزرگ سیاسی یا یک مرجع دینی، کنشی اجتماعی تلقی کرد که حتی محدود به جغرافیای ایران نشد. حضور پرشکوه و کمنظیر مردم در تهران، قم، مشهد، نجف، کربلا و دیگر شهرها، حقیقتی روشن را پیش چشم جهانیان قرار داد؛ حقیقتی که با جنگ روایتها و هیاهوی رسانهای قابلانکار نیست. این حضور، گواه زندهبودن سرمایه اجتماعی ملت ایران، استحکام پیوند مردم با مکتب اهلبیت علیهمالسلام، آرمانهای انقلاب اسلامی، بیعت مجدد با رهبر معظم انقلاب و فرهنگ ایثار و شهادت است؛ سرمایهای که در سختترین آزمونها نیز این ملت را استوار و سربلند نگاه میدارد. میلیونها انسان با وجود تفاوتهای فکری، نسلی و فرهنگی، پیرامون یک نقطه مشترک، مجذوب مغناطیس سلوک و اندیشه حضرت آیتاللهالعظمی امام سیدعلی حسینیخامنهای گرد هم آمدند و تصویری ماندگار از انسجام ملی و همبستگی منطقهای را به نمایش گذاشتند. عظمت این شکوه در کنار مشارکت وصفناپذیر مردم، مدیون تلاش شبانهروزی هزاران نفر از خادمان، نیروهای اجرایی، رسانهای و خدماتی بود که زمینه خلق این حماسه تاریخی را فراهم ساختند و باید از آنان تقدیر کرد.
از منظر جامعهشناسی سیاسی، این تشییع بهیادماندنی را باید یکی از مهمترین رخدادهای بازتولید سرمایه اجتماعی ایران در فضای پساجنگ دانست. این حضور ارزشمند بهمانند بیش از یکصد شب میدانداری آحاد مردم در هر کوی و برزن پیامدهای سیاسی و اجتماعی مهمی در امروز و فردای این کشور خواهد داشت. این اجتماع عظیم، روایتهایی را که طی سالهای گذشته بر وجود شکاف میان مردم و حاکمیت تأکید میکردند، با واقعیت اجتماعی به چالش کشید و نشان داد جامعه ایران چگونه در برابر هر تهدید مرتبط با امنیت، استقلال و تمامیت ارضی، ظرفیت بالای همگرایی خود را به رخ میکشد و نهتنها معادلات داخلی، بلکه برداشت بازیگران خارجی از قدرت ملی ایران را نیز تحتتأثیر قرار میدهد. تنوع گسترده حاضران در این مراسم، از اقشار، سلایق و گرایشهای مختلف، نشان داد در شرایطی که موجودیت و امنیت کشور در معرض تهدید قرار میگیرد، ظرفیت شکلگیری اجماع ملی همچنان وجود دارد. خون امام شهید همچون کلام او در همه سالهای پس از انقلاب، التیامبخش شکافهای اجتماعی شد. این تجربه، سرمایهای ارزشمند برای آینده حکمرانی کشور است؛ سرمایهای که میتواند مبنای گفتوگوی ملی، افزایش همبستگی اجتماعی و کاهش شکافهای سیاسی و فرهنگی قرار گیرد.
آنچه در خیابانها رقم خورد و توسط دوربینها به سمع و نظر جهانیان منعکس شد، صرفاً ابراز احساسات نسبت به یک شخصیت سیاسی نبود. تشییع ابرمردی که در دوران مسئولیتش همه تلاش خود را برای یکپارچگی و عزت ایران به کار بست، به رخدادی ملی بدل شد که میتواند در شکلگیری هویت مشترک و تقویت سرمایه نمادین کشور، آثار ماندگاری بر جای بگذارد.
امنیت، تنها محصول توان نظامی نیست. امنیت پایدار زمانی شکل میگیرد که جامعه، خود را در دفاع از کشور و آینده آن شریک بداند. سوگواری حماسی ایرانیان برای پیشوای شهیدشان را میتوان از این منظر مورد واکاوی قرار داد. حرکتی که پیش از هر چیز، یک سرمایه امنیتساز برای ایران بود. حضور میلیونی مردم، این پیام را مخابره کرد که سرمایه اجتماعی ایران، در کنار توان دفاعی و دیپلماسی، یکی از اضلاع اصلی قدرت ملی است و هرگونه محاسبه درباره ایران، بدون درنظرگرفتن این مؤلفه، با خطای راهبردی همراه خواهد بود. در چهارچوب این کنش اجتماعی ملی پارادایم نوینی در امنیت ملی شکل گرفت. خونخواهی امام شهید و همه شهدای دو جنگ اخیر و شبهکودتای دیماه مطالبهای مردمی و برخاسته از وجدان عمومی جامعه ایران است. ملت ایران بهدرستی انتظار دارد که تعرض به امنیت کشور و جان فرزندانش بیپاسخ نماند. این مطالبه را نباید صرفاً واکنشی احساسی تلقی کرد و آن را به سطح منازعات سیاسی تقلیل داد. این پارادایم، یک شعار نمادین نیست. خونخواهی، مهمترین پشتوانه اجتماعی بازدارندگی است. هنگامی که دشمن اطمینان یابد جامعه ایران در برابر تعرض به امنیت ملی، جان و ناموس ایرانیان، مطالبهای واحد و پایدار دارد، هزینه هرگونه اقدام علیه ایران به شکل قابلتوجهی افزایش خواهد یافت. از این منظر، خونخواهی نه دعوت به تداوم منازعه، بلکه سازوکاری برای جلوگیری از تکرار تجاوز و تثبیت بازدارندگی ملی است.
بدون شک، مسیر تضمین استقلال ایران، از مسیر پاسداشت خون شهیدان و استمرار مطالبه خونخواهی میگذرد. تداوم این مهم، نیازمند جامعهای است که در برابر هرگونه تعرض به حاکمیت ملی حساس باشد و اجازه ندهد امنیت کشور به کالایی کمهزینه برای دشمنان تبدیل شود. ازاینرو، خونخواهی را باید یکی از ارکان تقویت گفتمان استقلال ملی در دوره جدید دانست. همین منطق، نسبت امنیت و توسعه را نیز روشن میکند. توسعه اقتصادی، بدون امنیت و ثبات پایدار امکانپذیر نیست و امنیت نیز بدون بازدارندگی و صیانت از حقوق ملت دوام نخواهد داشت؛ بنابراین هر آنکه برای پیشرفت این مرزوبوم دغدغه دارد، پرچمدار مطالبه خونخواهی است.
در چنین شرایطی، دانشگاهها نیز وارد مرحلهای تازه از مسئولیت تاریخی خود شدهاند که نباید از آن غفلت کرد. دانشگاه پساجنگ، تنها محل آموزش و پژوهش نیست؛ بلکه باید به کانون تولید اندیشه برای افزایش قدرت ملی تبدیل شود. دانشگاهیان باید با تولید ادبیات علمی، مستندسازی تجربه تاریخی این مقطع، تبیین ابعاد حقوقی، سیاسی، اجتماعی و فرهنگی «خونخواهی» و ارائه الگوهای سیاستی برای تبدیل این مطالبه مردمی به سرمایهای برای بازدارندگی حمایت کنند. دانشگاه در دوره پساجنگ، وظیفه دارد میان علم، امنیت، هویت ملی و حکمرانی پیوندی عمیق برقرار کند و اجازه ندهد سرمایه اجتماعی شکلگرفته در این مقطع تاریخی در پس رخدادها و تحولات مورد غفلت قرار گیرد.
آغاز شکلگیری پارادایمی جدید در نسبت میان جامعه، امنیت و حکمرانی نیازمند کنشگری دانشگاهیان در ابعاد مختلفی است. اگر این سرمایه اجتماعی بهدرستی حفظ شود، اگر گفتمان خونخواهی بهعنوان یک مطالبه ملی، عقلانی و بازدارنده تداوم یابد و اگر دانشگاه بتواند آن را به دانش، نظریه و سیاست عمومی تبدیل کند، ایران در دوره پساجنگ از پشتوانهای مستحکمتر برای امنیت و استقلال برخوردار خواهد بود. این امنیت میتواند پایه پیشرفت ایرانی باشد که با عهد خونین جوانان با رهبر شهید و همت بلند آنان مسیر حرکت به سمت قلهها را با سرعت خواهد پیمود.
در آخر از همه دستاندرکاران، خادمان، نیروهای امدادی، امنیتی، رسانهای، فرهنگی و اجرایی و همه کسانی که در برگزاری مراسمهای وداع و تشییع در ایران و عراق زحمت کشیدند و بهویژه از خانواده بزرگ دانشگاه آزاد اسلامی که با تمام وجود در این راستا قدم برداشتند؛ قدردانی ویژه دارم و عزت و سلامتی و توفیق روزافزون ملت شریف ایران و رهبر معظم انقلاب را از خداوند متعال مسئلت دارم.

ترکیب در حال چیده شدن است؛ خواننده ایرانی و احتمالاً داور ایرانی در فینال جام جهانی در آمریکا، جایی که ترامپ عشق دوربین هم حضور خواهد داشت. دقیقاً همین روزها که دیگر با قطعیت میتوان از پایان آتشبس و شعلهور شدن دوباره آتش جنگ در منطقه گفت و پرتابههای آمریکایی را در سواحل خلیج فارس و شهرهای جنوبی کشور دید، صحبت از فینال جام جهانی است. براساس اعلام منابع خبری آمریکایی قرار است بیژن مرتضوی، آهنگساز و خواننده مطرح آن طرف آبی کشور و احتمالاً علیرضا فغانی، داور سرشناس هموطنمان که مدتی است به استرالیا مهاجرت کرده و از طرف این کشور به جام جهانی آمده، اما در هر حال ایرانی است و بنا بر اخبار غیررسمی شانس زیادی برای قضاوت در فینال دارد، حضور داشته باشند. طبیعتاً بحث بر سر شایستگی فنی فغانی و مرتضوی نیست.
همه دیدیم که فغانی در قضاوت دیدار حساس و پر افت و خیز مکزیک به عنوان دیگر میزبان جام و انگلستان چگونه با صلابت قضاوت کرد و نشان داد در قد و قواره قضاوت فینال جام جهانی هست. همچنین نمیتوان از توانمندی فنی بیژن مرتضوی و آثاری که وی به ویژه در موسیقی بیکلام داشته چشمپوشی کرد، اما زمانی که ایران دوباره در معرض حمله متجاوزان آمریکایی است و مردم ایران در همین روزها داغدار زخمهایی هستند که آمریکا وارد کرده، صحنهای در حال چیده شدن است که نمادهایی از ایران در پربینندهترین قابهای تلویزیونی این روزهای جهان، در قالب داور و خواننده در کنار قاتل کودکان میناب در یک قاب قرار بگیرند.
نخبگان فکری، چهرههای فرهنگی و هنری، ورزشیها و سلبریتیها در دوراهی قرار دارند؛ گاهی این دوراهی سخت است و انتخاب بین اینکه در فینال جام جهانی باشی و طبیعتاً نتوانی نسبت به رئیس جمهور آمریکا به عنوان میزبان رقابتها، بیاعتنا باشی یا اینکه این فرصت بزرگ حرفهای و شاید تکرارنشدنی را از دست بدهی، هزینههای سنگینی دارد، اما گاهی اوقات انتظارات از همین هم کمتر است ولی برخی چهرههای ورزشی و فرهنگی از همین مقدار هم دریغ میکنند. به عنوان مثال صحبتهای دو شب پیش بیرانوند، دروازهبان تیم ملی در برنامه تلویزیونی و گلایهاش از مهدی مهدویکیا، ستاره سالهای گذشته فوتبال ملی که با وجود حضور در محل برگزاری رقابتهای جام جهانی، حاضر به دیدن ملیپوشان و روحیه دادن به آنها نشد، نشان میدهد بخشی از چهرههای ورزشی و فرهنگی که در تریبونهای خود از جدایی سیاست از ورزش دم میزنند، حاضر به کوچکترین همراهی و همدلی با تیم ملی کشورشان نیستند، آن هم در شرایطی که تحت فشار سیاسی ناجوانمردانه نامردترین سیاستمداران تاریخ آمریکا قرار داشتند و مجبور بودند برای برگزاری هر بازی در جام جهانی مسافت چند ساعته مکزیک تا شهر محل برگزاری مسابقه در آمریکا را طی کنند.
تأسفبار این است که میبینیم در همین همسایگی ایران، هاکان شوکور، اسطوره فوتبالی ترکها که ستاره تیم ملی این کشور در جام جهانی ۲۰۰۲ و دارنده عنوان سوم جهان در آن سال است و پس از کودتا علیه اردوغان با تندترین برخوردهای سیاسی و جلب اموالش مواجه شد، در بازی تیم ملی کشورش، با لباس تیم ملی ترکیه در ورزشگاه حاضر میشود و با افتخار پرچم کشورش را بالا میگیرد اما بخشی از ستارگان فوتبالی سالهای گذشته ما ترجیح میدهند کلامی در حمایت از تیم ملی کشورشان ننویسند و نگویند.
اشتباه نشود، این نوشته نه در حمایت از تیم ملی و توجیه ضعفهای فنی آن، دانش پایین قلعهنویی و کادر همراهش، رفتارهای غلط برخی بازیکنان تیم ملی در سالهای گذشته در مقابل پاداشهای تیم ملی، مقایسههای از سر غرور برخی بازیکنان، دعوت بازیکنان ناکارآمد و پیر به تیم ملی و قایم شدن کادر فنی تیم ملی و فدراسیون پشت کارشکنیهای آمریکاییهاست، بلکه بحث بر سر شو ترامپ با بازیگردانی از برخی ایرانیان است تا تصویر خود را از قاتل کودکان میناب و نابودگر تمدن ایران زمین به فردی دوستدار ایرانیان تغییر دهد. این وسط هر که ایرانی باشد و مدعی وطندوستی، باید ببیند در پازل چیده شده توسط ترامپ چه کاره است؟
وطنپرستی فراتر از شعار و درج شعرهای سوزناک و نمایش استوریهای جذاب و حرفهای داغ، این است که روزهای سخت و در برابر دشمنی که به صراحت ژن ایرانی را مورد توهین قرار داده و با وقاحت تهدید به نابودی تمدن بزرگ و قدیمی ایرانی کرده، پای وطنت بایستی. این همان جایی است که مرز شرافت و بیشرفی ترسیم میشود.

نوید خداپرست
«انتقام» از آن دسته واژههایی است که به محض شنیدن، بار عاطفی سنگینی را به ذهن متبادر میکند و بسیاری آن را مترادف خشم، کینه، احساسات کنترلنشده یا میل به تلافی میدانند. به همین دلیل، هنگامی که از «عقلانیت انتقام» سخن گفته میشود، این تعبیر برای برخی متناقض به نظر میرسد؛ گویی عقل و انتقام ۲ مفهوم ناسازگارند اما آیا واقعاً چنین است؟ آیا هر نوع انتقامی الزاماً رفتاری غیرعقلانی است یا میتوان میان انواع مختلف انتقام تمایز گذاشت؟
پاسخ به این پرسش، پیش از هر چیز به این بستگی دارد که عقلانیت را چگونه بفهمیم. در گفتوگوهای روزمره، عقلانیت معمولاً به معنای دوری از احساسات و رفتارهای هیجانی به کار میرود اما در فلسفه و علوم اجتماعی، عقلانیت معنایی گستردهتر دارد. یک رفتار زمانی عقلانی است که میان هدف و وسیله تناسب برقرار باشد؛ یعنی کنشگر با انتخاب مناسبترین ابزار، در پی تحقق هدفی معقول باشد. بنابراین عقلانیت تنها درباره شیوه عمل داوری نمیکند، بلکه درباره نسبت میان هدف و ابزار نیز سخن میگوید.
از همین منظر، باید میان ارزش ذاتی و ارزش ابزاری تفاوت گذاشت. برخی امور به خودی خود مطلوبند؛ مانند امنیت، عدالت، نظم اجتماعی و حفظ جان انسانها. اینها ارزشهای ذاتیاند اما برخی امور تنها زمانی ارزشمندند که ما را به آن اهداف برسانند. قانون، مجازات، قدرت نظامی و حتی جنگ در برخی شرایط، از این دستهاند. انتقام نیز اگر ارزشی داشته باشد، از همین جنس است؛ یعنی ارزش آن وابسته به نتیجهای است که به بار میآورد، نه صرف انجام آن.
این تمایز، نگاه ما را به مفهوم انتقام دگرگون میکند. اگر انتقام صرفاً برای آرام شدن فرد آسیبدیده، ارضای حس خشم یا تسکین روانی انجام شود، نمیتوان آن را کنشی عقلانی دانست. چنین رفتاری بیش از آنکه بر محاسبه استوار باشد، بر هیجان تکیه دارد.
اما همه انتقامها از این سنخ نیستند. در اندیشه اسلامی نیز میان انتقام فردی و انتقام اجتماعی تفاوت روشنی وجود دارد. علامه طباطبایی در تفسیر المیزان، انتقام را تنها واکنشی احساسی نمیداند، بلکه میان ۲ گونه آن تفکیک میکند. نوع نخست، انتقامی است که انگیزه اصلی آن تشفی خاطر و تلافی شخصی است. در اینجا احساسات فردی محور تصمیمگیری است. اما نوع دوم، انتقامی است که برای حفظ جامعه، جلوگیری از گسترش ناامنی و جلوگیری از فروپاشی نظم اجتماعی انجام میشود.
در این صورت، انتقام دیگر واکنشی شخصی نیست، بلکه ابزاری برای دفاع از منافع عمومی است.
همین تفاوت، نقطه آغاز بحث درباره عقلانیت انتقام است. اگر هدف، حفظ جامعه و جلوگیری از تکرار تجاوز باشد، انتقام دیگر صرفاً یک واکنش هیجانی نیست، بلکه به بخشی از سازوکار تأمین امنیت تبدیل میشود. در چنین شرایطی، عقلانیت نه در اصل انتقام، بلکه در نحوه طراحی و اجرای آن معنا مییابد.
در واقع، آنچه انتقام را عقلانی میکند، «تناسب» است. هر واکنشی باید متناسب با هدفی باشد که دنبال میکند. اگر هدف، بازگرداندن امنیت و بازدارندگی باشد، واکنش نیز باید بتواند چنین اثری ایجاد کند. واکنشی که صرفاً نمادین باشد و هزینهای برای متجاوز ایجاد نکند، به دشواری میتواند امنیت را تضمین کند. از سوی دیگر، واکنشی که از مرز تناسب عبور کند و خود به منشأ بحرانهای جدید تبدیل شود نیز با معیار عقلانیت سازگار نیست.
در روابط بینالملل، این منطق بیش از هر جای دیگر قابل مشاهده است. یکی از مهمترین مؤلفههای امنیت ملی، بازدارندگی است. بازدارندگی بر این فرض استوار است که هیچ بازیگری نباید تصور کند میتواند بدون پرداخت هزینه به منافع دیگران تعرض کند. اگر چنین تصوری شکل بگیرد، احتمال تکرار تجاوز افزایش مییابد و امنیت جمعی تضعیف میشود.
از این منظر، پاسخ به تجاوز تنها واکنشی احساسی نیست، بلکه بخشی از معادله امنیت است. کشوری که در برابر تجاوز سکوت کند یا پاسخی بدهد که فاقد اثر بازدارنده باشد، ناخواسته طرف مقابل را به تکرار رفتار خود تشویق میکند. بنابراین گاه هزینه ندادن به متجاوز، خود هزینههای بزرگتری را در آینده بر جامعه تحمیل خواهد کرد.
البته این بدان معنا نیست که هر اقدام تلافیجویانهای عقلانی است. عقلانیت، همواره با محاسبه همراه است. باید سنجید آیا واکنش مورد نظر واقعاً امنیت را افزایش میدهد یا بر دامنه ناامنی میافزاید؟ آیا هزینههای آن با منافعش متناسب است؟ آیا پیام روشنی برای متجاوز ارسال میکند؟ آیا از تکرار رفتار خصمانه جلوگیری خواهد کرد؟ پاسخ به این پرسشهاست که عقلانی یا غیرعقلانی بودن انتقام را تعیین میکند.
از همین رو، تأکید بر «شدت» انتقام به تنهایی معیار درستی نیست. آنچه اهمیت دارد، «اثر» آن است. گاهی واکنشی محدود اما دقیق، پیام بازدارنده بسیار قویتری از اقدامی گسترده اما فاقد هدف مشخص دارد. عقلانیت، بیش از آنکه به حجم خسارت توجه کند، به کارآمدی ابزار در دستیابی به هدف مینگرد.
به همین دلیل، اگر انتقام را صرفاً به معنای تلافی شخصی بفهمیم، طبیعی است آن را رفتاری غیرعقلانی بدانیم اما اگر آن را در چارچوب حفظ نظم، امنیت و بازدارندگی تحلیل کنیم، تصویر متفاوتی شکل میگیرد. در این صورت، یک ارزش مستقل نیست، بلکه ابزاری برای دفاع از ارزشهای مهمتری مانند امنیت و ثبات اجتماعی خواهد بود. در نهایت، شاید مهمترین نکته این باشد که بحث درباره عقلانیت انتقام، بحث درباره مشروعیت خشم نیست، بلکه بحث درباره مدیریت عقلانی قدرت است. جامعهای که نتواند برای تجاوز هزینه ایجاد کند، امنیت خود را در معرض تهدید قرار میدهد؛ همانگونه که جامعهای که واکنشهایش بر احساسات و نه محاسبه استوار باشد، ممکن است خود به عامل گسترش بحران تبدیل شود.
بنابراین عقلانیت انتقام را باید در نسبت میان هدف، ابزار و نتیجه جستوجو کرد. هر جا انتقام بتواند امنیت را تقویت و نظم عمومی را حفظ کند و مانع تکرار تجاوز شود، میتوان از عقلانیت آن سخن گفت اما هر جا این پیوند از میان برود و انتقام تنها به تخلیه احساسات یا نمایش قدرت تقلیل یابد، دیگر از عقلانیت فاصله گرفته است. معیار نهایی هم شدت واکنش نیست، بلکه میزان تأثیر آن در حفظ امنیت و جلوگیری از تکرار تهدید است.