باز بوی اربعین در کوچههای دل پیچیده است؛ بوی جادههایی که هر قدمشان یک سلام است و هر سلامشان یک وعده برای رسیدن. انگار تمام راههای زمین، آرامآرام به یک قرار قدیمی ختم میشوند؛ همان قراری که نامش «ظهور» است.
مولای غریبم... ما هنوز در ایستگاه انتظار ایستادهایم. هر صبح، پنجره دلمان را به سمت آفتاب باز میکنیم، شاید نسیمی از سمت تو بوزد و خبر آمدنت را بیاورد. هنوز اشکهایمان را نذر قدمهایت کردهایم و دلهایمان را موکبی کوچک برای پذیرایی از نام تو ساختهایم. اگر راه کربلا را با شمارش ستونها طی میکنیم، راه تو را هم باید با دلهایی بشناسیم که از شوق دیدارت شماره میشوند.
آقا... اربعین فقط پیمودن فاصله نجف تا کربلا نیست؛ اربعین یعنی هر روز، یک قدم از خودمان دور شویم و یک قدم به تو نزدیکتر. یعنی دل را از غبار دنیا بتکانیم تا اگر صدای «أنا بقیةالله» در جهان پیچید، شرمنده سالهای غفلت نباشیم.