صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۰  ، 
کد خبر : ۳۹۴۵۲۶
مروری بر یادداشت روزنامه‌های دوشنبه ۱۲ مردادماه ‍۱۴۰۵

تنها چاره آمریکا فرار فوری از منطقه است

در حد فاصل امضای تفاهم‌نامه اسلام‌آباد توسط رؤسای جمهور ایران و آمریکا در ۲۸ خردادماه تاکنون -بر اساس یک جمع‌بندی- مقامات ارشد و به‌ویژه شخص ترامپ در آمریکا تاکنون یعنی در یک ماه و نیم ۱۰ بار تهدید کرده‌اند که اگر چه نشود یا اگر چه بشود‌، حمله سنگین علیه ایران را از سر می‌گیرند و به فاصله کمی از هر اعلام گفته‌اند به فلان دلیل اقدام خود را به تعویق انداخته‌اند!

یاد

تنها چاره آمریکا فرار فوری از منطقه است

سعدالله زارعی

در حد فاصل امضای تفاهم‌نامه اسلام‌آباد توسط رؤسای جمهور ایران و آمریکا در ۲۸ خردادماه تاکنون -بر اساس یک جمع‌بندی- مقامات ارشد و به‌ویژه شخص ترامپ در آمریکا تاکنون یعنی در یک ماه و نیم ۱۰ بار تهدید کرده‌اند که اگر چه نشود یا اگر چه بشود‌، حمله سنگین علیه ایران را از سر می‌گیرند و به فاصله کمی از هر اعلام گفته‌اند به فلان دلیل اقدام خود را به تعویق انداخته‌اند! حالا هم در آخرین تهدید به حمله سنگین به زیرساخت‌های ایران‌، اعلام کردند به‌خاطر پیام‌های میانجی‌ها دست نگه داشته‌اند! 
بر این اساس ما باید طی هفته‌های آینده منتظر تکرار تهدیدها و سپس پس گرفتن پی‌در‌پی آن‌ها باشیم. شاید این تعداد به بیست یا سی مورد برسد. روز شنبه یک رسانه آمریکایی نوشت آن‌قدر تهدیدها و پس گرفتن آن‌ها تکرار شده که دیگر دنیا برای آن ارزشی قائل نمی‌شود. خب تهدید چرا و پس گرفتن آن چرا؟ 
ترامپ در آخرین دیدار رسانه‌ای که با رسانه‌های آمریکایی داشت و در دو سوی او روبیو وزیر خارجه و هگست وزیر دفاع نشسته بودند‌، گفت «ایرانی‌ها خیلی سرسخت هستند». ترامپ چرا تهدید می‌کند؟ چون کارزار با ایران سخت پیش می‌رود و نشانه‌ای از ضعف در جبهه‌ای که قرار بود چند روزه از هم بپاشد‌، دیده نمی‌شود. به تهدید ادامه می‌دهد تا دیگران گمان کنند گزینه مؤثری در اختیار ترامپ باقی مانده است که با اجرای آن‌، به زودی یا ایران فرو می‌پاشد و یا تسلیم می‌شود. حالا دیگران هم می‌گویند از تهدید توخالی دست بردار. چرا تهدید را پس می‌گیرد؟ چون تهدیدی که کرده زمینه اجرا ندارد. الان پنج ماه از جنگ گذشته و این مقدار زمان برای مؤثر واقع شدن تهدید کفایت می‌کند. اما وقتی تهدید در پنج ماه مؤثر نبوده است‌، در پنجاه ماه هم مؤثر نخواهد بود. جنگ ۱۳۶۹ آمریکا برای باز پس‌گیری کویت یک تا دو روز طول کشید‌، جنگ ۱۳۸۰ آمریکا با افغانستان دو سه روز زمان برد تا دولت این کشور ساقط شود و دو سه ماه بعد دولتی مورد قبول آمریکا شکل بگیرد‌، جنگ ۱۳۸۲ آمریکا علیه عراق ۲۰ روز طول کشید و «پل بریمر» چند روز بعد حکومت جایگزین، که خودش در راس آن بود را پدید آورد. حالا ۱۵۶ روز گذشته و در خلال آن آمریکا بارها ناگزیر به بازتعریف اهداف خود در جنگ با ایران شده است. 
الان به محیط پیرامونی خود که نگاه می‌کنیم با چند نکته اساسی روبه‌رو می‌شویم؛ آمریکا در حال کاهش تجهیزات و نیروهای نظامی خود در کشورهای منطقه است. همین دیروز رسانه‌ها نوشتند چند هواپیمای بزرگ باربری در پایگاه نظامی آمریکا موسوم به حریر فرود آمدند. ماموریت آن‌ها خارج کردن حجم زیادی از تجهیزات نظامی این پایگاه و انتقال به خارج از عراق است. یک خبر دیگر بیانگر آن است که بخش عظیمی از تجهیزات نظامی آمریکا از پایگاه‌های نظامی مستقر در کویت تخلیه شده است و همین طور، از پایگاه شیخ عیسی در بحرین و پایگاه الحدید در قطر و پایگاه الازرق در اردن. 
یادمان نرفته است که پس از فروپاشی رژیم پهلوی در ایران و از بین رفتن نظم دو ستونی در خلیج‌فارس‌، جیمی کارتر با تاکید بر حساسیت موقعیت منطقه اعلام کرد آمریکا با قاطعیت با هر گونه اخلال در تسلط آمریکا بر آبراه حیاتی خلیج‌ فارس با تمام قدرت مقابله می‌کند و متعاقب آن رژیم اداره مستقیم نظامی جایگزین رژیم دو ستونی شد و انواعی از ناوهای آمریکا به این منطقه گسیل گردید. در همین جنگ‌، آمریکا برای حفظ تسلط خود بر این آبراه آن‌قدر سلاح‌های فوق مدرن دور ایران ریخت که دن‌کین رئیس ستاد مشترک ارتش آمریکا هشدار داد این وضعیت ما را در برابر چین یا روسیه آسیب‌پذیر می‌کند. حالا آمریکا با سرعتی عجیب به اندازه سرعت فرار از ایران در سال ۵۷ یا فرار از افغانستان در مرداد 1401‌، در حال فرار از منطقه است! در این روزها شاهدیم آمریکا یک سنگر تحویل می‌دهد همزمان تهدید می‌کند باز یک سنگر عقب می‌نشیند!
عقب‌نشینی آمریکا در مقابل ایران نگرانی زیادی در عوامل آن، رژیم صهیونی و دولت‌های عربی پدید آورده است. این رژیم‌ها بقاء خود را به حضور نظامی آمریکا گره زده و برای آن هر هزینه‌ای را پرداخته‌اند. رکن اصلی بقاء دولت اسرائیل در این ۷۸ سال حمایت سنگین نظامی انگلیس و سپس آمریکا بوده است. البته این حمایت سنگین فقط به بقاء این رژیم منجر شده اما نتوانسته حیات آن را تضمین نماید‌، حالا این ضامن بقاء در حال جمع کردن جُل و پلاس خود است و بر خلاف دهه ۵۰ قرن گذشته میلادی که دولتی حامی اسرائیل رفت و دولت حامی دیگری جای آن را گرفت‌، جایگزین آمریکا در منطقه‌، ایرانی است که ایدئولوژی‌اش محو اسرائیل می‌باشد. دولت‌های عربی جنوب که هیچ‌کدام «خودتاسیس» نبوده‌اند و عمر هیچ‌کدام هنوز به صد سال نرسیده است‌، در این هراس با اسرائیل شریک هستند. خروج آمریکا و حتی کاهش قدرت و نفوذ آن در منطقه به معنای فروپاشی ستون بقاء این دولت‌هاست. این پیام دیروز شاه مفلوک بحرین به ایران و سر دادن داعیه مسلمانی خود ناشی از همین هراس است. این پیام بردن و پیغام آوردن سران خیانتکار سعودی‌، قطری و اماراتی برای صلح و صفا دادن ایران و آمریکا به همین دلیل است. این‌ها اگر ذره‌ای احتمال می‌دادند در این جنگ‌، آمریکا غلبه می‌کند‌، هیچ‌گاه طرفدار کوتاه آمدن در جنگ و حل و فصل نبودند. کما اینکه وقتی آمریکا عروسک شکست ایران را در دو جنگ اخیر برای‌شان بزک کرد‌، از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. این کشورها به وضوح در یافته‌اند ادامه روند فعلی قادر به حذف کشور بزرگ ایران از نقشه جغرافیایی نیست، اما قادر به جا کن کردن پادگان‌های نظامی و ناوهای آمریکا هست. اگر به لحن این‌ها نگاه کنید می‌بینید که همه تمنایشان در سه کلمه خلاصه شده؛ «دیگر بس است». 
اما واقعاً این اول ماجراست. خروج آمریکا و حتی تضعیف موقعیت آن در منطقه‌، زمان حسابرسی است اما نه فقط از سوی ما. ملت‌های عرب منطقه از حکومت‌های خائن عربی خواهند پرسید‌، چرا بخشی از کارزار کفار علیه جهان اسلام شده‌اید. صلاحیت یک حکومت با پذیرش داخلی و عمل درست حاکمان گره دارد و دولت‌های خائن عربی هر دوی این شروط را باخته‌اند.
تهدیدات این روزهای هیئت حاکمه آمریکا در زدن زیر ساخت‌های انرژی و صنعتی اگر بخواهد عملی شود‌، دشوارترین انتخاب و بدترین گزینه برای آمریکا و عوامل آن به حساب می‌آید؛ چرا که تحمل چند ماه فشار انرژی برای مردم ما که امکان جایگزینی و کنترل دارند‌، با شرایطی که کشورهای صنعتی از یک‌سو و رژیم‌های اسرائیل و عرب جنوب با آن مواجه می‌باشند‌، کاملاً متفاوت است. زدن زیر ساخت‌های ایران یک جنایت است و مردم را در برابر دشمن مهاجم‌، منسجم‌تر می‌کند‌، در حالی که خوردن زیر ساخت‌های انرژی و صنعتی کشورهای متجاوز‌، مردم این کشورها را در وضعیت عکس قرار می‌دهد. این در حالی است که با زده شدن زیر ساخت‌های انرژی ایران‌، خدمات رسانی در این بخش کاهش می‌یابد اما صفر نمی‌شود. در حالی که به‌ویژه کشورهای عربی جنوب در وضعیت معکوس قرار می‌گیرند. ایران قادر است با استفاده از موشک‌های نامحدود بُرد متوسط خود در یک نیمروز این کشورها را در وضعیت بحران قرار دهد و فضای داخلی آن‌ها را با بهره‌گیری از نفوذی که دارد‌، به سمت روی کار آمدن دولت‌های جدید مدیریت نماید. پس می‌توان با قاطعیت گفت از سرگیری جنگ سنگین و عملی کردن تهدید زیر ساخت‌ها‌، سخت‌ترین و پرپسامدترین تصمیمی است که ممکن است از دشمن سر بزند‌، اگر این رخ دهد به این معنا خواهد بود که دشمن برای فرار فوری از منطقه‌، تصمیم نهائی خود را گرفته است.

یاد

اربعین ۱۴۴۸ مانور انتقام و تمرین دولت ظهور

سیدعبدالله متولیان 

جهان هنوز در بهت وداعی است که تاریخ، نظیرش را به خاطر ندارد. میلیون‌ها انسانی که پیکر مطهر نایب امام زمان (عج) را بر دوش کشیدند و در خیابان‌های تهران، قم، مشهد، نجف و کربلا حماسه‌ای جاوید آفریدند، اکنون در مسیر نجف تا کربلا گام برمی‌دارند. اینجا اربعین ۱۴۴۸ و در مسیر حرم تا حرم (حرم امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام تا حرم حضرت سیدالشهداء علیه‌السلام و یارانش) است؛ میدانی برای خون‌خواهی امامی که هنوز بغض شهادتش در گلو‌ها شکسته نشده است. اینجا بسیاری از زائران ایرانی و دیگر کشور‌ها به نیابت از طرف امام شهید به طواف عشق آمده‌اند. دشمن می‌پنداشت با حذف فیزیکی ولی امر مسلمین، امت از پا و از نفس خواهد افتاد، اما اکنون در برابر چشمان حیرت‌زده تحلیلگرانش، خیابان‌های ایران و مسیر کربلا به یک میدان واحد و بلکه جهانی بدل شده‌اند؛ میدانی که در آن، «انتقام» از یک واکنش احساسی فراتر رفته و به یک «پروژه تمدنی» برای تمرین دولت ظهور تبدیل شده است. 
در منطق عاشورا، انتقام یک اقدام راهبردی و یک فرایند تمدنی و سازنده است. همان‌گونه که خون اباعبدالله الحسین (ع) در کربلا، بذر یک قیام تاریخی را کاشت که قرن‌ها بعد در قامت انقلاب اسلامی و محور مقاومت به ثمر نشست، خون امام شهید ما نیز آغازی برای مرحله‌ای نوین از تاریخ مقاومت است. فرق است میان کینه‌جویی شخصی و انتقامی که از دل یک دستگاه فکری و الهی برمی‌خیزد. این دومی، ویرانگر ظلم و سازنده عدل است. زائری که امروز با پای پیاده به نیابت از امام شهید به سوی کربلا می‌رود، یک رزمنده در میدان جنگ نرم و سخت است. هر گام او فریاد «یا لثارات الحسین» است که این‌بار، در امتداد خون‌خواهی نایب برحقش، امام خامنه‌ای (سلام‌الله علیه) معنا می‌یابد. اینجا هر زائر یک رسانه است. 
و، اما ائتلاف اشرار تروریست غربی- صهیونی- وهابی باز هم دچار خطای ابلهانه محاسباتی شده و هم‌زمان با خروش میلیونی زائران به سمت کربلا، با استراتژی القای رعب، به بمباران مواضع حشدالشعبی در شهر‌های مختلف عراق و حتی در نزدیکی مسیر زائران کربلا پرداخت تا با القای ارعاب و ترس، شاید این مانور عظیم را به تعطیلی بکشانند، غافل از اینکه این زائران بیش از پنج ماه است که خیابان‌های شهر‌های سراسر ایران را به آوردگاه و میدان جنگ و مصاف با شیطان بزرگ و هم‌پیمانانش تبدیل کرده و وسط میدان برای دشمن ذلیل و حقیر رجز می‌خوانند و از بمباران‌ها هراس ندارند. آیا آنان که نتوانستند یک خیابان را در تهران خلوت کنند، می‌توانند مسیر میلیونی عاشقان را خلوت کنند؟ این جنایت و این تلاش مذبوحانه رسوایی محض را برای ائتلاف رقم زد. خون تازه حشدالشعبی و مستشاران سپاه، زائران را مصمم‌تر و موکب‌ها را به سنگر‌های خون‌خواهی بدل کرده است. این بمباران‌ها در آستانه اربعین، آخرین میخ را بر تابوت بی‌آبرویی‌های مکرر مدعیان حقوق بشر کوبید. 
در این میان، یک حقیقت شکوهمند در حال آشکار شدن است: اربعین ۱۴۴۸، با اجتماع میلیونی پررنگ‌تر از سنوات گذشته، مانور عملی و تمرین زنده «دولت ظهور» است. آیا دولت کریمه مهدوی جز بر پایه ایثار، مواسات، امنیت مردمی، همزیستی اقوام و ملیت‌ها، و مدیریت جهادی بنا خواهد شد؟ این نظم خودجوش و معجزه‌آسا، این امنیت پایدار در سایه تهدید ترور، این حکمرانی عشق و ایمان، ویترینی از همان تمدن موعود است که ما در انتظارش هستیم. زائر در این مسیر، شهروند دولت کریمه امام زمان (عج) شدن را تمرین می‌کند. اینجاست که باید فهمید چرا رسانه‌های غربی از پوشش این حماسه عاجزند؛ آنها از باب «لیغیض بهم الکفار» از تصویری می‌ترسند که نظم لیبرال- سکولارشان را یکسره به چالش می‌کشد. 
اینک دنیا به عیان می‌بیند که اربعین ۱۴۴۸، یک نقطه عطف تاریخی است. زائران در این اجتماع عظیم، پرچم خون‌آلود انتقام در دست، نقشه راه دولت ظهور را نشانه گرفته‌اند. دشمن زخم‌خورده اپستینی، این بار با طلوع یک تمدن بزرگ روبه‌روست. امت اسلامی دل به دریای عشق زده و جهان را به تماشای این معجزه فرا می‌خواند. اربعین ۱۴۴۸ یک پیام بیشتر ندارد: امت واحده زنده است، مصمم و بیدار است و با گام‌های استوار میلیون‌ها زائر، نه‌تنها مسیر نجف تا کربلا، که مسیر تاریخ را به سمت طلوع خورشید ولایت تغییر می‌دهد. این، تنها آغاز راه است، الیس الصبح بقریب.

یاد

تبدیل قدرت نظامی به دستاورد سیاسی

حمید روشنائی

در طول تاریخ قدرت های نظامی بزرگی بودند که فتوحات زیادی به دست آوردند اما همه آنها نتوانستند یک حاکمیت منسجم را ایجاد نمایند. داستان پادشاهانی که عمرشان را به جنگ گذراندند و لذتی از پیروزی هایشان نبردند.
آمریکایی ها در ویتنام و افغانستان، فرانسوی ها در الجزایر، هلندی ها در اندونزی و.. سال ها با قدرت نظامی با مردمان آن کشورها جنگیدند ولی هرگز نتوانستند از آن برای ادامه حاکمیت شان بهره ببرند.
قدرت نظامی زمانی می تواند به یک دستاورد تبدیل شود که اولا یک هدف مشخص و محدود را دنبال کند، ثانیا میزان استفاده از آن با اهداف هماهنگی داشته باشد، ثالثا عملیات نظامی یک اهرم باشد و نه یک هدف، رابعا هر اقدام نظامی یک توجیه سیاسی داشته باشد، خامسا آینده هر اقدام نظامی مشخص باشد.
برای درک این مطالب می توان گفت زمانی که آمریکایی ها با هواپیماهای نظامی خود در حال بمباران شدید سرزمین های ویتنام بودند، هرگز فکر نمی کردند که این عملیات ها برمیزان نفرت مردم و خشم آنها می افزاید و به آنها اجازه نمی دهد از هواپیماهای خود پیاده شوند.
برای همین مذاکرات پایان جنگ بیش از ۱۰ سال به درازا کشید. حتی آمریکایی ها در عراق پس از آنکه توانستند صدام را شکست دهند و به پیروزی اولیه دست یابند، در ادامه حاکمیت برعراق، با دو مشکل مواجه شدند: اول دولت جایگزین حزب بعث، یک شیعه طرفدار ایران گردید.
دوم آنکه گروه های تندرو و تروریست از پس جنگ ظهور کردند که موجب نارضایتی مردم از اشغال کشورشان توسط آمریکایی ها شد.
اما چگونه می توان یک عملیات و اقدام نظامی را به یک دستاورد سیاسی تبدیل کرد. مهمترین اقدام قبل و در حین عملیات نظامی، کسب رای مردم است به این مفهوم که ملت از آن حرکت، حمایت نمایند و آن را بعنوان منافع کشور بپذیرند. برای مثال می توان به ترامپ اشاره کرد که تاکنون نتوانسته است به افکار عمومی آمریکا به قبولاند که جنگ علیه ایران برای منافع این کشور بوده و نه منافع اسرائیل و همین موجب شده که این جنگ به یک پیروزی سیاسی تبدیل نگردد و مردم نسبت به کارهای وی بدبین باشند.
دومین گام برای تبدیل قدرت نظامی به سیاسی، هماهنگی مقامات نظامی وسیاسی و حمایت کامل آنها از یکدیگر است. توان نظامی می بایست در خدمت اهداف سیاسی کشور و منافع ملی قرار گیرد.
در هر حال و زمانی می بایست مذاکره با طرف های متخاصم وجود داشته و ادامه یابد. یعنی در حین جنگ، میز مذاکره نبایستی ترک شود و با قدرت کلام و دیپلماسی، اهداف و خواسته های میدان و کشور به طرف مقابل دیکته گردد.
تثبیت پیروزی ها: هر پیشرفت و پیروزی در جنگ ( حتی کوچک ) می بایست سریع تبدیل به یک موقعیت سیاسی برای چانه زدن با دشمن و سنگر موفقیت گردد.
دستاورد اقتصادی: همه اقدامات نظامی و سیاسی برای آن است که کشورها به یک پیشرفت اقتصادی دست یابند. باید از هر موفقیت، پلی ساخت که به منافع اقتصادی و تجاری ختم گردد. کسب پیروزی های سیاسی و نظامی بدون دستاورد اقتصادی، نانی است که بی مایه فطیر است.
به شکل کلی می توان گفت زمانی قدرت نظامی تبدیل به دستاورد سیاسی خواهد شد که این قدرت به اهرمی برای مذاکره، سنگری برای دفاع از منافع ملی، عاملی برای تثبیت نظام، سپری برای مقابله با زیادخواهی دشمنان و یکی از محورهای هماهنگ با سایر بخش های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی باشد.

یاد

توسعه در ایران و اختلال استثناگرایی منفی

امیر ثامنی
 اگر به تاریخ نگاه کنیم، تقریبا اکثریت جوامعی که امروز آنها را «توسعه‌یافته» می‌نامیم، در مقطعی از تاریخ خود با انبوهی از مسائل و چالش‌های در معرض بحران و یا حتی در آستانه فاجعه روبه‌رو بوده‌اند: اروپا چه در طول قرون وسطی و چه در قرن نوزدهم و حتی تا قبل از شروع جنگ جهانی دوم، با فقر گسترده، بیماری‌های واگیردار، استثمار کارگران، کودکان کار، بی‌سوادی و جنگ‌های مکرر مواجه بود.
 آمریکا تا قرن بیستم با برده‌داری، تبعیض نژادی، فقر شدید، رکود بزرگ و شکاف طبقاتی دست‌وپنجه نرم کرد. ژاپن پس از جنگ جهانی دوم ویران بود. کره جنوبی در دهه ۱۹۵۰ فقیر و جنگ‌زده بود و رؤیای رسیدن به وضعیت ایران آن روزها را داشت. چین تا چند دهه پیش، یعنی تا قبل از وقوع انقلاب اسلامی در ایران، با فقر بسیار گسترده و فهرست بلندبالایی از چالش‌ها و مسائل حل‌نشده مواجه بود. سنگاپور تا قبل از استقلال خویش در سال 1965، یک کشور کوچک در شرق آسیا بود که چیزی جز جزیره‌ای به‌شدت گرم، بدون منابع طبیعی، محاصره‌شده توسط قدرت‌های منطقه‌ای و درگیر تنش‌ها و کشمکش‌های نژادی و قومی نبود که حتی برای تأمین آب شرب مردم خویش به همسایگان وابسته بود. ولی کمتر از نیم‌قرن، سنگاپور مدرن جزء فهرست ثروتمندترین کشورهای جهان قرار گرفت که درآمد سرانه مردمش از آلمان و ژاپن هم جلوتر زد! به عبارت بهتر، امروز اغلب کشورهای توسعه‌یافته و ثروتمند با فهرستی طولانی از مسائل و پرونده‌های بزرگ از بحران مسکن، سالمندی، مهاجرت، نابرابری، بدهی عمومی و تغییرات اقلیمی گرفته تا تنهایی اجتماعی، بحران اعتماد عمومی، قطبی‌شدن سیاسی و بحران دولت-ملت مواجه‌ بوده و هستند. اما اینجاست که تفاوت کیفیت حکمرانی سرنوشت ملت‌ها و جوامع را مشخص می‌کند.

این جمله را در سطح عامه مردم و حتی نخبگان بارها شنیده‌ایم که «هیچ جای این مملکت درست نیست» یا «مسائل این مملکت هیچ‌وقت حل نمی‌شود». این روایت که گویی «هنر حل مسئله» انحصاری غرب یا کشورهای توسعه‌یافته است و ما محکوم به زیست در تله بحران هستیم و اساسا بحران‌زی خلق شده‌ایم، خود بخشی از بن‌بست ذهنی جامعه ایرانی در برابر رؤیای 150‌ساله توسعه است. اما واقعیت این است که «بحران»، حالت طبیعی جوامع بشری است و آنچه یک ملت را پیش می‌برد، نه فقدان بحران، بلکه شیوه مواجهه، تاب‌آوری و یادگیری از آن است. تاریخ به ما می‌گوید جامعه بدون مسئله و چالش اساسا وجود ندارد. تفاوت جوامع در «تعداد معضلات» نیست، بلکه در توانایی آنها برای تبدیل موضوعات و چالش‌ها به مسائل شایان تأمل و قابل‌ حل، اولویت‌بندی، حل تدریجی و یادگیری از خطاها در این فرایند است. برای درک این موضوع، بد نیست از بزرگ‌ترین بحران‌های مدرن شروع کنیم. فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در سال ۱۹۹۱ را در نظر بگیرید. ابرقدرتی که بر نیمی از جهان سایه افکنده بود، ناگهان با بحرانی چندوجهی مواجه شد؛ فروپاشی اقتصادی، قحطی، ازدست‌دادن هویت ایدئولوژیک، جنگ‌های داخلی قومی و سقوط امید به زندگی. روسیه در دهه ۱۹۹۰ نه‌تنها یک بحران اقتصادی، بلکه یک «خلأ تمدنی» را تجربه کرد؛ کاهش امید به زندگی مردان به زیر ۶۰ سال، افزایش افسارگسیخته جرم، جنایت و الیگارشی که کشور را به غارت می‌برد. در آن زمان، بسیاری از تحلیلگران غربی از روسیه به‌عنوان یک «دولت ورشکسته» و در آستانه فروپاشی دوم یاد می‌کردند. اما همان روسیه، با همه ایرادات ساختاری‌اش، امروز علی‌رغم درگیری چندساله در جنگ با اوکراین و کشورهای ناتو، توانسته ثبات اقتصادی قابل قبولی را در سطح داخلی ایجاد کند و همچنان بازیگری کلیدی در عرصه جهانی باقی بماند.

فقدان یا ضعف «هنر حل مسئله» تنها عارضه‌ای نیست که ایران مبتلا به آن باشد. ایالات متحده، به‌عنوان ابرقدرت اول جهان، در سال 2014 با بحران آب شهر فلینت در میشیگان مواجه شد. در یکی از ثروتمندترین کشورهای جهان، به دلیل تصمیمات بوروکراتیک غلط برای صرفه‌جویی، آب آشامیدنی یک شهر به‌طور کامل به سرب آلوده شد. هزاران کودک دچار مسمومیت شدند و این بحران تا سال‌ها به‌طور کامل حل نشد و یک رسوایی بزرگ به بار آورد. یا اینکه در سال ۲۰۲۱، بیش از ۱۰۷ هزار آمریکایی بر اثر اور‌دُز جان باختند؛ عددی که از مجموع تلفات تصادفات رانندگی و خشونت با سلاح گرم بیشتر است. شرکت‌های بزرگ داروسازی با تبلیغات فریبنده، نسلی را به مخدرهای اپیوئیدی معتاد کردند. در اینجا، «منافع عمومی» قربانی «منافع شرکتی» شد و ساختارهای قانونی و نظارتی، علی‌رغم شعارهایشان، در حل این فاجعه کُند و ناکارآمد عمل کردند.

بازسازی و خیزش اقتصادی ژاپن پس از جنگ دوم جهانی از خاکستر جنگ، همه را واداشت که مدل ژاپنی حکمرانی را اسطوره‌ای و جادوگر حل مسئله فرض کنند؛ اما امروز حدود سه دهه است که رشد چشمگیر اقتصاد ژاپن به تدریج کم و کمتر شده و به تعبیر برخی، اقتصاد ژاپن با دو دهه از‌دست‌رفته مواجه شده است. بحران حباب دارایی‌ها در ۱۹۹۱ چنان ضربه‌ای زد که هنوز تبعات آن به‌طور کامل التیام نیافته است. پیری جمعیت، نسبت بدهی عمومی به تولید ناخالص داخلی ۲۶۰‌درصدی و ناتوانی در ایجاد رشد پایدار، نشان می‌دهد که حتی منضبط‌ترین و فناورترین ملت‌ها هم می‌توانند در برابر بحران‌های ساختاری فلج شوند. یا آرژانتین، کشوری که در ابتدای قرن بیستم جزء 10 اقتصاد برتر جهان بود. بحران بدهی، ابرتورم و سقوط اقتصادی ۲۰۰۱ این کشور را به پرتگاه برد. مردم در خیابان‌ها شعار «همه سیاست‌مداران باید بروند» سر دادند. آرژانتین در عرض چند هفته پنج رئیس‌جمهور به خود دید و طبقه متوسط آن یک‌شبه فقیر و فقیرتر شد. امروز نیز آرژانتین با وجود برخی اصلاحات صورت‌گرفته در ‌سه سال اخیر، با تورمی بالا دست‌ و پنجه نرم می‌کند و به آینه عبرتی از شکست سیاست‌گذاری تبدیل شده است. آیا این کشورها ابزار و دانش حل مسئله نداشتند؟ مسلما داشتند، اما ساختارهای سیاسی قطبی‌شده، فساد و منافع کوتاه‌مدت گروه‌های ذی‌نفوذ، اجازه نمی‌داد علت‌های واقعی و بنیادین کشف و راه‌حل‌های پایدار و علاج‌بخش و نه صرفا تسکین‌دهنده اجرا شوند.

بدون تعارف، ما کشوری هستیم که با بحران‌های متعدد و تو‌در‌توی اجتماعی و اقتصادی مواجه‌ایم. بخشی از بحران‌های اجتماعی ایران نه از آن‌روست که مسئله‌ای وجود ندارد، بلکه از آن‌رو‌ست که درباره برخی مسائل، امکان گفت‌وگوی صریح، بی‌هراس و مسئولانه فراهم نشده است. وقتی مسائل واقعی جامعه -از شکاف‌های نسلی و تغییر سبک زندگی گرفته تا مسائل زنان، خانواده، مهاجرت، فقر، نابرابری، سرمایه اجتماعی و بی‌اعتمادی- به دلیل حساسیت‌های فرهنگی، سیاسی یا نهادی به «تابو» تبدیل می‌شوند، مسئله از عرصه گفت‌وگو حذف نمی‌شود؛ فقط از دایره دید و اقدام سیاست‌گذار و حکمران خارج می‌شود و در لایه‌های پنهان جامعه انباشته می‌شود. جامعه‌ای که نتواند صداهای متفاوت و حتی ناخوشایند را بشنود، دیر یا زود آنها را در قالب نارضایتی خواهد شنید. تابوکردن مسئله، مسئله را حل نمی‌کند؛ فقط زمان و هزینه حل آن را افزایش می‌دهد.

فرانسه سال‌ها با بحران «جلیقه‌زردها»، شورش حومه‌ها و نارضایتی‌های عمیق اجتماعی دست‌به‌گریبان بود. آلمان، موتور اقتصادی اروپا، در سال‌های اخیر با بحران انرژی پس از جنگ اوکراین، فرسودگی زیرساخت‌ها و چالش بزرگ مهاجرت و بحران نیروی کار مواجه بوده و در آستانه رکودی فراگیر قرار دارد. اینها کشورهایی هستند که اکثریت مردم و نخبگان آنها را استاد حل مسئله می‌دانیم. بریتانیا پس از برگزیت، دچار خودزنی اقتصادی و بحران هویتی بی‌سابقه‌ای شد؛ تصمیمی که تحت تأثیر پوپولیسم و اطلاعات نادرست گرفته شد و نشان داد حتی دموکراسی‌های کهن نیز می‌توانند در تشخیص و حل مسئله، مرتکب اشتباهات فاجعه‌بار شوند. اما بین ما و آنها یک تفاوت مهم و بزرگ وجود دارد.

این تفاوت را شاید بتوان در دو موضوع توضیح داد: تاب‌آوری نهادی و حافظه جمعی. کشورهایی که از بحران‌ها عبور می‌کنند، معمولا نهادهایی شفاف و پاسخ‌گو دارند که امکان «بازخورد» و «اصلاح» را فراهم می‌کنند. وقتی در فلینت آب مسموم شد، روزنامه‌نگاران، دادگاه‌ها و جامعه مدنی علی‌رغم سنگ‌اندازی‌ها، بحران را در کانون توجه نگه داشتند. اما نکته مهم‌تر اینجاست که در آن جوامع، بحران به بخشی از «حافظه ملی» تبدیل می‌شود تا از تکرارش جلوگیری شود. در ایران، ما اغلب بحران‌ها را تا حد فاجعه آخرالزمانی بزرگ‌نمایی می‌کنیم و بعد از عبور موقت، به‌سرعت آنها را فراموش می‌کنیم و هرگز کالبدشکافی نمی‌کنیم که چرا آن بحران رخ داد و لذا این چرخه «هیجان-‌فراموشی» ما را از یادگیری جمعی محروم کرده است.

در پایان، این تصور که «هنر حل مسئله» نزد غربی‌ها و شرقی‌ها‌ست و ما محکوم به فلاکت هستیم، نه‌تنها واقع‌بینانه نیست، بلکه نوعی خودتخریبی ذهنی و گریز‌ از مسئولیت تاریخی برای ساختن «بازآفرینی تاب‌آوری نهادی» و «ترمیم حافظه جمعی» است. بحران، سرنوشت محتوم همه ملت‌هاست. آنچه مسیر آرژانتین و ژاپن را از آلمان و فرانسه جدا کرد، دسترسی به معجزه نبود، بلکه ظرفیت آنها برای پذیرش خطا، انعطاف‌پذیری ساختاری به‌موقع و باور به حل تدریجی مسائل از طریق رجوع به علم و اجماع و همراهی بدنه جامعه بود. ایران تنها کشوری نیست که درد می‌کشد، اما شاید تنها زمانی بتواند درمان شود که باور کند زخم‌هایش آن‌قدرها هم که فکر می‌کند، خاص و لاعلاج نیستند و اراده معطوف به خرد جمعی می‌تواند حتی کهنه‌ترین بحران‌ها را از پیش‌رو بردارد. ما می‌توانیم، اگر بخواهیم.

یاد

عظمت یک راه

محسن پیرهادی
اگر قرار باشد تنها یک زیارت در فرهنگ شیعه، از مرز یک عمل فردی عبور کند و به یک «پدیده تمدنی» تبدیل شود، بی‌تردید آن زیارت، اربعین است. عجیب نیست که در روایات، زیارت اربعین در کنار نشانه‌های مؤمن قرار گرفته است؛ زیرا اربعین صرفا رفتن به کربلا نیست، بلکه تمرین ساختن انسان، جامعه و تاریخ است.

در میان همه زیارت‌هایی که شیعه برای اهل‌بیت علیهم‌السلام در طول سال انجام می‌دهد، اربعین جایگاهی دارد که هیچ مناسبت دیگری با آن قابل مقایسه نیست. نه از آن جهت که صرفا جمعیت بیشتری در آن حضور پیدا می‌کنند، بلکه از آن رو که اربعین تنها یک زیارت نیست؛ یک «نقشه راه» است. گویی اهل‌بیت علیهم‌السلام خواسته‌اند اسلام را در قالب یک حرکت زنده، سیال و جهانی به نمایش بگذارند.
شاید به همین دلیل است که امام حسن عسکری علیه‌السلام در حدیث معروف، «زیارت اربعین» را در شمار نشانه‌های مؤمن قرار می‌دهد؛ در کنار نماز پنجاه و یک رکعتی، انگشتر در دست راست، سجده بر خاک و بلند گفتن «بسم الله الرحمن الرحیم». این هم‌ردیف بودن، تصادفی نیست. گویی ایمان، اگر بخواهد از قلب به جامعه سرایت کند، باید در اربعین خود را نشان دهد.
اربعین، تنها یادآوری یک حادثه تاریخی نیست؛ احیای یک جریان تاریخی است. عاشورا اگر نقطه انفجار حقیقت بود، اربعین نقطه انتشار آن است. عاشورا خون را جاری کرد و اربعین پیام را. اگر زینب کبری سلام‌الله‌علیها و امام سجاد علیه‌السلام پیام کربلا را از قتلگاه تا شام و مدینه رساندند، امروز میلیون‌ها زائر همان مسیر را با پای خویش ادامه می‌دهند؛ گویی هر قدم، ادامه همان خطبه‌هاست.
راز جهانی شدن اربعین نیز همین‌جاست. هیچ قدرت سیاسی در دنیا قادر نیست با دستور، بزرگ‌ترین اجتماع بشری را پدید آورد. دولت‌ها برای برگزاری چند روز المپیک یا جام جهانی، سال‌ها برنامه‌ریزی، میلیاردها دلار هزینه و هزاران نیروی امنیتی به کار می‌گیرند؛ اما اربعین، بی‌آنکه اتکایش به تبلیغات رسمی یا سرمایه‌های عظیم باشد، هر سال میلیون‌ها انسان را از ده‌ها کشور، با زبان‌ها، رنگ‌ها، قومیت‌ها و فرهنگ‌های گوناگون، در یک مسیر واحد گرد هم می‌آورد. این، صرفا یک تجمع نیست؛ ظهور یک هویت مشترک است.
راز این اجتماع را نمی‌توان با جامعه‌شناسی صرف توضیح داد. چه نیرویی انسان را وادار می‌کند ده‌ها کیلومتر زیر آفتاب سوزان عراق، با پاهای تاول‌زده، ساعت‌ها و روزها راه برود، اما نه تنها خسته نشود، بلکه هر سال مشتاق‌تر بازگردد؟ کدام منطق مادی می‌تواند توضیح دهد که میلیون‌ها نفر، همه دارایی خود را بی‌هیچ چشم‌داشتی خرج پذیرایی از زائرانی کنند که شاید هرگز آنان را دوباره نبینند؟
در اربعین، اقتصاد سود جای خود را به اقتصاد ایثار می‌دهد. رقابت برای مالکیت، تبدیل به رقابت برای خدمت می‌شود. موکب‌دار، احساس نمی‌کند چیزی از دست داده است؛ بلکه خود را بدهکار زائر می‌داند. زائر نیز خود را طلبکار نمی‌بیند؛ شرمنده این همه محبت است. این همان فرهنگی است که قرآن آن را چنین توصیف می‌کند: «وَيُؤْثِرُونَ عَلَى أَنفُسِهِمْ وَلَوْ كَانَ بِهِمْ خَصَاصَةٌ»؛ دیگران را بر خود مقدم می‌دارند، هرچند خود در تنگنا باشند.
اربعین، بزرگ‌ترین نمایشگاه سرمایه اجتماعی جهان است؛ اما سرمایه‌ای که نه از قرارداد، بلکه از ایمان ساخته شده است. مردمی که شاید هیچ نسبت خانوادگی با یکدیگر نداشته باشند، یکدیگر را برادر و خواهر می‌دانند. در جهانی که انسان مدرن روزبه‌روز تنهاتر می‌شود و اعتماد اجتماعی فرو می‌ریزد، اربعین نشان می‌دهد هنوز می‌توان جامعه‌ای ساخت که ستون‌هایش محبت، کرامت، ایثار و خدمت باشد.
از همین رو، اربعین تنها متعلق به شیعیان نیست؛ گرچه شیعه پرچمدار آن است. اربعین، تمرین امت‌سازی است. تمرین خروج از مرزهای جغرافیا، نژاد، زبان و ملیت. شاید به همین دلیل است که هر سال، ملت‌های بیشتری خود را به این رودخانه انسانی می‌رسانند. این جریان، اگر با همین روح اخلاص ادامه یابد، به احتمال زیاد به یکی از مهم‌ترین سرمایه‌های تمدنی جهان اسلام تبدیل خواهد شد؛ سرمایه‌ای که نه بر پایه زور، بلکه بر پایه محبت بنا شده است.
اما شاید مهم‌ترین سؤال این باشد که انسان در این راه، دنبال چه می‌گردد؟
آیا مقصد فقط حرم است؟ اگر چنین بود، می‌شد با خودرو یا هواپیما هم رفت. راز پیاده‌روی در خود راه نهفته است. راه، انسان را آرام‌آرام از خودش جدا می‌کند. غرور در کیلومترهای نخست جا می‌ماند. راحت‌طلبی چند منزل بعد فرو می‌ریزد. تفاخر، طبقه اجتماعی، عنوان‌ها و شهرت، زیر گرد و غبار جاده گم می‌شود. انسان، سبک‌تر از همیشه به کربلا می‌رسد؛ نه چون مسافت را طی کرده، بلکه چون بخشی از «خود» را پشت سر گذاشته است.
شاید آنچه قرار است در اربعین پیدا کنیم، خودِ گمشده ما باشد؛ انسانی که در هیاهوی زندگی، زیر انبوه تعلقات دفن شده است. اربعین، مدرسه بازگشت به فطرت است. مدرسه‌ای که درس اولش محبت است، درس دومش ایثار، درس سومش صبر و آخرین و مهمترین درسش، ولایت.
و شاید از همین روست که آینده اربعین، تنها افزایش آمار زائران نیست؛ گسترش یک فرهنگ است. فرهنگی که اگر روزی در مقیاس جهانی فهمیده شود، می‌تواند معادلات بسیاری را تغییر دهد. زیرا جهان امروز، بیش از آنکه به فناوری‌های تازه نیاز داشته باشد، تشنه انسان‌های تازه است.
اربعین، کارخانه تولید همین انسان است؛ انسانی که آموخته است برای حقیقت راه برود، برای دیگری خدمت کند، برای خدا از خود بگذرد و در نهایت، به این حقیقت برسد که مقصد، فقط کربلا نیست؛ مقصد، حسینی شدن است.

یاد

اربعین؛ ذخیره راهبردی برای وحدت ملی

غلامرضا بنی اسدی 

اربعین را باید درست خواند. نه فقط در شمارش برگ های تقویم بلکه در تقویم کردن منطقی که همه زندگی را نسق دهد. اربعین، چهلمِ آفتابی است که هرگز غروب نکرده است. حقیقتی که همواره حدیث است و تازگی آن انسان را هم به مفهومی نو می رساند. شکوهی  که هر سال، در آیینه اربعین، دوباره خود را به جهان نشان می‌دهد. گویی کاروان عشق، هر بار از نو از مکه تا کربلا و از کربلا تا همه جغرافیای انسانیت راه می‌افتد تا بگوید حق، تاریخ مصرف ندارد و باطل، هرچند لباس نو بپوشد، همان باطل است. اربعین، بازگشت به عاشوراست. بازگشت به همان نقطه‌ای که انسان باید میان ماندن و رفتن، میان سکوت و فریاد، میان حق و باطل، انتخاب کند. این بازگشت، تنها پیمودن راه های منتهی به کربلا نیست؛ پیمودن فاصله بودن تا حقیقت است. هر گامی که برداشته می‌شود، بیعتی دوباره با راهی است که سیدالشهدا(ع) گشود. راهی که مقصدش همه روزگار بود. از همین منظر است که اربعین، جهانی شده است. این اجتماع عظیم، تنها گردهمایی شیعیان نیست، نمایش قدرت نرم فرهنگی و معنوی مکتبی است که هنوز می‌تواند دل‌ها را به هم پیوند بزند. در جهانی که کارخانه‌های رسانه‌ای، شبانه‌روز بر طبل تفرقه می‌کوبند و سیاست‌های سلطه، از شکاف ملت‌ها ارتزاق می‌کنند، اربعین، نسخه دیگری از زیستن را به نمایش می‌گذارد. نسخه‌ای که نامش همدلی است و ترجمه‌اش «حب الحسین یجمعنا.» امسال، اما اربعین را باید در کوچه‌های ایران هم خواند. پرچم حسین(ع) تنها بر دوش زائران نیست، باید بر دوش و البته بر رفتار و گفتار ما نیز سایه بیفکند. جامعه حسینی، جامعه‌ای است که هیجان را با حکمت می‌آمیزد، احساس را از عقلانیت جدا نمی‌کند و میدان دشمن را با زمین خود اشتباه نمی‌گیرد. هوشیاری، همان میراث عاشوراست. همان معرفتی که یاران امام را از غبار فتنه عبور داد. اهل عاشورا، پیش از آنکه دیگران را به صف بخوانند، خود را با ولی خدا تنظیم می‌کنند. تجربه تاریخ، از صفین تا صلح امام حسن(ع)، نشان داده است که پیشی گرفتن از امام یا عقب ماندن از او، هر دو خسارت‌آفرین است. تکلیف، پیش از آنکه بر دوش دیگران باشد، برعهده خود ماست. جامعه‌ای که هر کس در آن، سهم خود را درست انجام دهد، بی‌نیاز از فریادهای تعیین تکلیف خواهد بود. وحدت نیز از همین جا آغاز می‌شود. کربلا، مدرسه حذف نبود و نیست؛ مدرسه جذب بود و هست. برای حر، راه باز بود، برای زهیر، جا بود، حتی آن دو برادر خارجی مسلک که دیر به حقیقت رسیدند  هم وقتی رسیدند، کسی گذشته‌شان را بر سرشان نکوبید. سلام بود و صلوات. آغوش بود و کرامت. این همان درس بزرگی است که امروز بیش از همیشه به آن نیاز داریم؛ این که راه بازگشت را نبندیم و دایره همراهی را تنگ نکنیم. ایران امروز، بیش از هر زمان، به سرمایه وحدت نیاز دارد. اختلاف سلیقه، دشمنی نیست، تفاوت نگاه، فاصله از ایران نیست. می‌توان باورهای گوناگون داشت، اما بر سر عزت ایران، امنیت ملی و سربلندی این سرزمین، هم‌داستان بود. این همان ترجمه ایرانی اربعین است؛ این که کنار هم بایستیم، نه روبه‌روی هم. آنان که تریبون در اختیار دارند، بیش از دیگران مسئول‌اند. کلمه، اگر مرهم نباشد، زخم می‌شود و اگر پل نسازد، دیوار می‌کشد. هر سخنی که صفوف مردم را از هم دور کند، آگاهانه یا ناآگاهانه، خواسته دشمنان این ملت را برآورده می‌سازد. و هر کلامی که دل‌ها را به هم نزدیک کند،
 دشمن شکن و در امتداد پرچمی است که از عاشورا تا اربعین برافراشته مانده است. باری، اربعین، ما را به یک قرار همیشگی فرامی‌خواند؛ قرار با حقیقت، با وحدت و با مسئولیت. اگر این قرار را در زندگی اجتماعی و سیاسی خود نیز پاس بداریم، آن‌گاه راه کربلا تنها در جاده‌های عراق ادامه نمی‌یابد؛ در خیابان‌های ایران نیز جاری خواهد شد. آن‌وقت، «حب الحسین یجمعنا» فقط یک شعار نخواهد بود. روایت یک ملت خواهد شد که دانسته است راه عزت، از جاده همدلی می‌گذرد.

یاد

سخنگویان خودخوانده مردم!

مهدی حسن‌زاده

مردم را می‌توان سیاسی‌ترین واژه دانست. به این معنا که به ویژه در کشورهای مبتنی بر دموکراسی یا مردم‌سالاری، فارغ از آنچه رأی مستقیم مردم در تعیین مسئولان اجرایی و قانون‌گذاری رقم می‌زند، مردم کلیدواژه پررنگی است که سیاسیون آن را به کار می‌برند تا آنچه را که مدنظر دارند به عنوان مطالبه مردم جا بزنند. در این نگاه سیاسی مردم کل واحدی هستند که یکصدا یک مطالبه مشخص دارند و سخنگوی آن‌ها نیز به صورت خودخوانده اهالی سیاست هستند.

در روزهای اخیر متنی از سوی خانم آذر منصوری، دبیرکل جبهه اتحاد ملت خطاب به رئیس قوه قضائیه در انتقاد از صدور حکم اعدام برخی عوامل آشوب‌های ۱۸ و ۱۹ دی در اصفهان منتشر شد. متنی که حال و هوای آن همان چیزی است که بالاتر اشاره شد، یعنی طرح مطالبه‌ای از زبان «مردم». ایشان در بخشی از نامه سرگشاده خود نوشته است: «اعتراضات امروز مردم اصفهان نسبت به اجرای احکام اعدام نشان داد که جامعه نسبت به این موضوع بی‌تفاوت نیست. این واکنش‌ها، فارغ از تعداد معترضان، بیانگر آن است که بخشی از جامعه دغدغه حق حیات، عدالت و برابری در اجرای قانون را دارد. نادیده گرفتن این حساسیت‌ها، این نگرانی را ایجاد می‌کند که خشم و نارضایتی انباشته، به جای فروکش کردن، همچون آتشی زیر خاکستر باقی بماند و در بزنگاه‌های اجتماعی خود را به شکلی پرهزینه نشان دهد».

اگر حرف ایشان در سمت دبیرکلی حزب اتحاد ملت به عنوان یک حزب شناخته شده اصلاح‌طلب را حرف بخشی از جریان اصلاحات بدانیم، این سؤال پیش می‌آید که چرا وقایع ۱۸ و ۱۹ دی این گونه تصویر می‌شود؟ خوشبختانه هنوز فاصله زمانی زیادی از آن وقایع نداریم و به یاد داریم که نخستین اعتراضات ۷ دی سال گذشته با اعتراض و بستن بخشی از مغازه‌های بازار تهران در اعتراض به جهش نرخ ارز رخ داد. به این ترتیب با وجود اینکه اعتراض‌های بخشی از جامعه که حتماً بخش اعظم دیگری از جامعه نیز با آن همدلی داشت، اعتراض به ناتوانی اقتصادی در حفاظت از ارزش پول ملی و ناامنی روانی ناشی از جهش نرخ ارز و تیره شدن افق زندگی پیش رو بود، اما هیچ گزارشی از برخورد تند با این اعتراض‌ها نداریم. حتی تأکیدات رهبر شهید انقلاب و سایر مقامات کشور از جمله رئیس جمهور، شنیدن این اعتراضات و تلاش برای جبران کاستی‌ها بود. به همین دلیل طرح کالابرگ الکترونیک که پیش‌تر در جلسات کارشناسی به دلیل ابهام‌ها و اختلاف نظرها متوقف شده بود، در همان برهه، نهایی شد و از نیمه دی ماه با حذف ارز ترجیحی توزیع کالابرگ میان همه آحاد جامعه آغاز شد. به این ترتیب ما بازه‌ای از ۷دی تا ۱۸دی داریم که اعتراض‌ها به جز در برخی شهرهای کوچک در غرب کشور، رنگ و بوی خشونت نگرفت اما حکایت ۱۸ و ۱۹دی با اعتراضات روزهای قبل آن متفاوت است.

ما در ۱۸ و ۱۹دی با یک حرکت سازماندهی شده و هماهنگ برای تسخیر مراکز امنیتی و انتظامی شهرهای بزرگ مواجهیم که نمی‌توان آن را مشابه وقایع ۷ تا ۱۸دی «اعتراضات» نام‌گذاری کرد. حمله به پاسگاه‌های انتظامی و اسلحه‌خانه‌های مراکز انتظامی و امنیتی شهرها، کشتن نیروهای انتظامی و بسیجی، آتش زدن گسترده اموال عمومی و تلاش برای اشغال مراکزی مثل صداوسیمای خراسان رضوی و برخی مراکز دولتی در شهرهای بزرگ، اعتراضات نیست، بلکه حتماً یک شورش و با توجه به فراخوان پهلوی و حمایت مستقیم نتانیاهو و ترامپ از این اقدام‌ها، یک کودتای تمام‌عیار بود و فروکاستن آن به اعتراض، در وهله نخست ظلم به همان افرادی است که از ۷دی به دور از هدف سیاسی و ضدامنیتی برای دغدغه‌ای اقتصادی و اجتماعی اعتراض کرده بودند.

این نوع مواضع که وقایع منتهی به احکام اعدام از جمله آتش زدن اموال، کشتن سنگدلانه مأموران امنیتی و فرمانبری از پس‌مانده رژیم پهلوی و جنایتکارانی مثل ترامپ و نتانیاهو را نادیده می‌گیرد، نهایت نامردی در حق مردمی است که اگر از وضعیت اقتصادی خود ناراضی هستند اما در همین جنگ توی دهان امثال ترامپ و نتانیاهو زدند و یک موی مسئولان خود را با شازده‌های دوزاری و آویزان به خارج عوض نمی‌کنند. عجیب است که امثال خانم منصوری سعی دارند بدون موضع‌گیری علیه کودتای ۱۸دی و یادآوری جنایت‌های پس از آن که یک شمه‌اش، زمینه‌سازی برای حمله آمریکا و اسرائیل به ایران و شهادت رهبر شهید انقلاب و کودکان میناب شد، به راحتی از آن سمت ماجرا گذر کنند و با جعل عنوان سخنگوی مردم و تعمیم برخی واکنش‌ها در فضای مجازی به اعتراضات مردم اصفهان به احکام صادره، در این احکام تشکیک کنند. این گونه وسط بازی در جنگی که اغتشاشگران به فرمان پهلوی و با دلگرمی به عموهای خود ترامپ و نتانیاهو به عرصه آمدند و شهروند این مملکت را به فجیع‌ترین شکل کشتند، نهایت نامردی است و خداوند به این قلم‌ها و صداهایی که تطهیرکننده دشمن و عوامل آن است، هیچ خیری نخواهد رساند.

یاد

چگونه جاده نجف تا کربلا از دل مناسک دینی نوعی مقاومت فرهنگی در برابر نظم مدرن می‌آفریند؟

اربعین و تمرین مقاومت تمدنی

جعفر حسن خانی

هر سال بیش از 20 میلیون انسان، در بازه‌ زمانی فشرده و جغرافیایی معین، در راهپیمایی اربعین گرد هم می‌آیند. این گردهمایی انبوه، رخدادی است که منطق ابزاری حاکم بر تمدن مدرن را از بنیاد به چالش می‌کشد. بسیاری از تحلیلگران غربی و صاحبنظران سکولار، در برخورد با این خیزش عظیم انسانی، به تبیین‌هایی تقلیل‌گرایانه بسنده می‌کنند؛ گاه آن را برون‌ریزی احساسات مذهبی می‌خوانند و گاه محصول برنامه‌ریزی دولتی! اما از منظر انسان‌شناسی دین و آیین، اربعین را نمی‌توان به یک مناسک فردی عبادی محدود کرد. این پدیده یک دگرگونی عمیقا اجتماعی و در عین حال، نوعی ایستادگی مدنی و تمدنی است. برای فهم ژرفای این رخداد، کمتر دستگاه مفهومی غربی به اندازه اندیشه‌های «ویکتور ترنر» راهگشاست، به‌ویژه 3 مفهوم محوری او شامل آستانگی، پادساختار و کامونیتاس. در ادامه بیان می‌کنم زیارت اربعین چگونه با بر هم‌ زدن نظم طبقاتی و مادی، جهانی تازه می‌آفریند؛ جهانی که می‌توان آن را تمرینی برای شکل‌گیری یک نظم تمدنی بدیل قلمداد کرد.
۱- آستانگی و گسست از زندگی قاعده‌مند و ورود به ساحت برزخی
در چارچوب نظریه ترنر ـ دانشمند انسان‌شناس مطرح اسکاتلندی ـ هر آیین گذار - از جمله زیارت - 3 مرحله را طی می‌کند: نخست جدایی از محیط پیشین، سپس وضعیت آستانگی یا میان‌مایگی و سرانجام بازگشت و ادغام مجدد با هویتی نو. وی بیشترین تمرکز خود را بر مرحله دوم می‌گذارد. وضعیت آستانه‌، فضایی است میان این‌ جهان و آن‌ جهان، میان اینجا و آنجا و حالتی برزخی و معلق که در آن، هنجارهای زندگی روزمره به تعلیق درمی‌آید. زائر با گام‌ نهادن در مسیر راهپیمایی اربعین و عبور از مرزهای شهر خویش، به همین جغرافیا و فضای در آستانگی گام می‌گذارد. جاده 80 کیلومتری نجف ـ کربلا یا هر یک از مسیرهای دیگر منتهی به حرم، مکان/ زمانی معلق است که با قواعد شهرسازی و اقتصاد مدرن اداره نمی‌شود. زائر در این مسیر، کسی است که آگاهانه خانه، بستر آسایش، امنیت روانی سکونت و پوشش معمول خود را وامی‌نهد تا خاکی‌ بودن را از سر بگذراند. در این وضعیت، دیگر کسی با القاب پیشین خود شناخته نمی‌شود، همگان در قالب هویتی تازه بازتعریف می‌شوند، هویتی که از یک سو ریشه در تاریخ شیعه دارد و از سوی دیگر، سرشتی رها و در‌ گذار است. همین ورود ارادی به آستانه رنج، سرآغاز انقلابی درون‌ذاتی و برون‌ساختی است.

۲- طغیان پادساختار ضد ساختار مدرن
بنیادی‌ترین مفهوم اندیشه ترنر، تقابل دوگانه «ساختار اجتماعی/ پادساختار» است. به باور او، زیست روزمره ما در چنبره ساختار گرفتار است. ساختار همان سلسله‌مراتب شغلی، شکاف میان غنی و فقیر، عناوین دانشگاهی، مرزهای سخت ملی، آداب پوشش و در نهایت، نظم اقتصاد سرمایه‌داری است. پادساختار آنگاه پدید می‌آید که مناسک آیینی، این نظام سلسله‌مراتبی را به طور موقت درهم می‌شکند و جای آن را بی‌نظمی معنادار و تساوی‌گرایانه‌ می‌گیرد.
با عینک پادساختار، عظمت مقاومت تمدنی اربعین آشکار می‌شود. در نظام مدرن جهانی، ملی‌گرایی و گذرنامه به انسان‌ها ارزش می‌بخشد و سرمایه‌داری تعیین می‌کند چه کسی سزاوار دریافت کالاست اما پیاده‌روی اربعین همه این مرزبندی‌ها را بی‌اثر می‌کند.
در این مسیر، سلسله‌مراتب منزلت و ثروت فرومی‌ریزد. تاجر ثروتمند، پزشک جراح و کارگر ساده، شانه‌به‌شانه راه می‌روند، لباس غبارآلود می‌پوشند، زیر چادر ساده یک موکب استراحت می‌کنند و از یک ظرف غذا می‌خورند. نه کارت ویژه‌ای، نه حساب بانکی‌ای و نه جایگاه دانشگاهی‌ای، امتیازی برای کسی نمی‌آفریند. هویت زائر، تمام هویت‌های مصنوع مدرن را در خود می‌بلعد و مسطح می‌کند.
در بُعد اقتصادی نیز شاهد نوعی نفی عملی اقتصاد بازار و کاپیتالیسم هستیم. در جهانی که بر سودجویی فردی بنا شده که بنیادش «بخر تا باشی» است، اربعین این منطق و بنیاد را ویران می‌کند و به‌ جای آن، اقتصاد بخشش را می‌نشاند. از غذا و سرپناه گرفته تا خدمات درمانی، خیاطی و شست‌وشوی لباس، همه در مقیاسی خیره‌کننده و به طور رایگان توزیع می‌شود، بی‌ آنکه دستوری حاکمیتی از بالا قیمت‌گذاری کرده باشد. این تعلیق هژمونی سرمایه، تجلی کامل «پادساختار ترنری» و کوششی عملی برای نفی سبک زیست غربی است.
در ساحت سیاست نیز «ملی‌گرایی مدرن» که از پیمان «وستفالیا» به این سو، خدایگان نظام سیاسی جهان بوده، رنگ می‌بازد و در دل پادساختار اربعین، ایده امت فراملیتی جان می‌گیرد. مرزبندی ایرانی و عراقی و لبنانی، ذیل این پادساختار به حاشیه می‌رود تا هویتی وحدت‌بخش افزون بر هویت ملی سر برآورد.
۳- زایش کامونیتاس و جماعت اخوت‌محور به مثابه هسته تمدنی تازه 
ترنر بر این باور است وقتی ساختارهای طبقه‌بندی و مرزبندی فرومی‌ریزد و وضعیت آستانه‌ شکل می‌گیرد، شگرف‌ترین دستاورد انسانی - کامونیتاس - سر برمی‌آورد. کامونیتاس را در پارسی می‌توان جماعت همگن و بی‌تکلف، پیوند روانی یا مودّت و همزیستی برابر نامید. کامونیتاس دلالت بر وضعیتی دارد که در آن آدمیان، در اصیل‌ترین ساحت وجودی خود و بیرون از نقاب‌های اجتماعی، با یکدیگر پیوند می‌خورند.
کامونیتاس اربعین چیزی فراتر از احساس همدردی ساده است. مودت و همدلی در اینجا به مرزی می‌رسد که ترنر آن را خویشاوندی ژرف در وضعِ آستانه‌ای می‌نامد. اینجاست که صحنه‌های شگفت‌انگیز این پیاده‌روی رخ می‌نماید. خانواده‌ای در جنوب عراق با اشک تمنا می‌کند رهگذری غریبه، زائری با زبان و قومیتی دیگر، میهمان خانه‌شان شود و تا شب پاهایش را مالش دهند، پناهش دهند، سیرش کنند و بامداد بدرقه‌اش کند.
در چارچوب فردگرایی مدرن، رفتار میان میزبان عراقی و میهمان غیرعراقی، ناموجه و بی‌معناست اما بر پایه اندیشه ترنر، آنگاه که دیوارهای اعتباری ساختار فرومی‌ریزد و انسان در پیشگاه امری قدسی می‌ایستد و در اینجا، در پیشگاه محور کامونیتاس اربعین که همانا جذبه حضرت امام حسین علیه‌السلام است، قرار می‌گیرد، آن پیوند روح‌افزای انسانی بیدار و اوج رهایی روانی و ارتباط انسانی پدیدار می‌شود.
ترنر، کامونیتاس را الگوی رهایی از جبر سیستم می‌نامد. انسان در پیاده‌روی اربعین به نوعی خودشناسی، بلکه فراتر از آن، به «فراانسان‌شناسی» دست می‌یابد؛ درمی‌یابد ظرفیتی از مهربانی و هم‌افزایی برای دستیابی به غایات عالی در نهاد او هست؛ ظرفیتی که در شهروندی روزمره غربی، خفه و تحلیل رفته است.
۴- سخن آخر درباره‌ بازگشت به شهر و شکل‌گیری مقاومت تمدنی
اکنون این پرسش بنیادین ذیل چارچوب فکری ویکتور ترنر، پیش می‌آید: کامونیتاس تا ابد پایدار می‌ماند؟ ترنر آشکارا معتقد است کامونیتاس نمی‌تواند به طور دائم و روتین برقرار بماند. هیچ جماعتی که بنیادهایش «این‌جهانی» است توان زیست همیشگی در شرایط در آستانگی را ندارد؛ سرانجام سفر پایان می‌پذیرد، زائر ناگزیر از ادغام دوباره اجتماعی می‌شود، ساختار بار دیگر بر او تحمیل می‌شود و او ناچار به از سرگیری کار و روزمرگی این جهان گذار است.
آیا این بدان معناست که زیستن اربعینی حرکتی عقیم و گذراست؟ به‌ هیچ‌ وجه! هنر مناسک اربعین، در همین بسترسازی آن برای مقاومت تمدنی نهفته است. به تعبیر ترنر، زائر آنگاه که به زندگی قاعده‌مند خویش بازمی‌گردد، دیگر همان انسان پیشین نیست، او حامل انرژی تغییر و روحی تازه است. از این‌ رو، همان ساختار اجتماعی حاکم بر کشور خود را با نگاهی دیگرگون می‌نگرد و در برابر کاستی‌های اخلاقی جهانِ امروز که با نظام الهی‌ای که در تجربه اربعینی زیسته، در تعارض است، به طغیان فکری و مقاومتی فعال دست می‌یازد و اینگونه است که انسان ایرانی از پس تجربه اربعین تاب ایستادن در برابر قدرتمندترین قدرت تاریخ جهان را می‌یابد و شجاعانه چشم در برابر چشم در مقابل دشمن سینه سپر می‌کند.
اربعین بزرگ‌ترین گردهمایی دینی تاریخ است و افزون بر آن چنانکه نظریه پادساختار و کامونیتاس ترنر تبیین می‌کند، می‌توان آن را والاترین تمرین عینی - انسانی برای امکان‌سنجی حیات و بقا ذیل یک نظام تمدنی بدیل به شمار آورد؛ رزمایشی فرهنگی و مستمر در برابر مصرف‌گرایی، سودگرایی مدرن و ناسیونالیسم ستیزه‌جوی مرزگرا و کور که انسان‌مدارترین، مساوات‌طلبانه‌ترین و قدسی‌ترین صورت ارتباط و اجتماع تمدن‌ساز را پیش چشم جامعه جهانی به تصویر می‌کشد؛ نظمی نویافته که نشان می‌دهد برون‌داد عینی مقاومت، افزون بر حفظ خاک، شامل آفرینش الگویی برای زیست خارج از جهان مدرن نیز می‌شود.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات