صبح صادق >>  راهبرد >> یادداشت
تاریخ انتشار : ۲۳ مرداد ۱۴۰۵ - ۰۶:۱۴  ، 
کد خبر : ۳۹۴۸۷۶

آنچه اطلاعات به ما نمی‌گوید!

صبح صادق آنلاین / نوید کمالی

برای بسیاری از سیاست‌گذاران و مسئولان، از «غافلگیری اطلاعاتی» گفتن و نوشتن سخت و سنگین است؛ اما این مسئله از جمله پدیده‌هایی است که هرچه فناوری‌های جمع‌آوری و پردازش اطلاعات پیشرفته‌تر می‌شوند، اهمیت آن نیز افزایش می‌یابد و نمی‌توان از آن غفلت کرد. تجربه جنگ‌های بزرگ تاریخ، به ویژه در دوره معاصر نشان داده است، شکست اطلاعاتی الزاماً به معنای فقدان داده یا ناتوانی در مشاهده تحرکات طرف مقابل نیست؛ بلکه گاه اطلاعات در دسترس است، هشدار‌ها صادر می‌شوند و حتی نشانه‌های متعددی در کنار یکدیگر قرار می‌گیرند، اما نظام تصمیم‌گیری نمی‌تواند از میان انبوه داده‌ها معنای واقعی یک روند را استخراج کند. از همین رو، مسئله اصلی برای هر نظام اطلاعاتی و امنیتی، صرفاً «دیدن» تحرکات طرف مقابل نیست، بلکه «فهمیدن» آن چیزی است که در حال شکل‌گیری است. ادبیات مطالعات اطلاعاتی نیز بر همین نکته تأکید دارد که غافلگیری غالباً محصول تعامل میان ابهام، ساختار‌های سازمانی و سوگیری‌های شناختی است.

برای کشورمان که طی سال‌های اخیر با طیفی از فشار‌های امنیتی، اطلاعاتی، سایبری و نظامی مواجه بوده و تجربه درگیری‌های مستقیم و غیرمستقیم، به ویژه جنگ‌های ۱۲ روزه و ۴۰ روزه، آن هم طی کمتر از یک سال را پشت سر گذاشته است، این مسئله صرفاً یک موضوع دانشگاهی نیست؛ بلکه بخشی از الزامات حکمرانی امنیت ملی در محیطی است که احتمال بحران‌های ترکیبی در آن افزایش یافته است. تجربه جنگ‌های اخیر نیز ضرورت بازخوانی مفهوم غافلگیری را از سطح تاکتیکی به سطح راهبردی برجسته می‌کند. از این رو پرسش اساسی این نیست که آیا می‌توان تمام اقدامات طرف مقابل را پیش‌بینی کرد؛ چنین انتظاری واقع‌بینانه نیست. پرسش مهم‌تر این است که چگونه می‌توان احتمال غافلگیری، عمق آثار آن و زمان لازم برای واکنش را کاهش داد؟!

وقتی اطلاعات وجود دارد، اما هشدار فهم نمی‌شود

تجربه جنگ «یوم کیپور» در سال ۱۹۷۳ یکی از روشن‌ترین نمونه‌های تاریخی این مسئله است. رژیم غاصب صهیونیستی در آن مقطع از شبکه اطلاعاتی گسترده‌ای برخوردار بود و نشانه‌های متعددی درباره احتمال آغاز جنگ وجود داشت؛ با این حال، دستگاه اطلاعاتی این رژیم در دام مفهومی افتاد که بعد‌ها با عنوان «کنسپتزیا» در ادبیات جوامع اطلاعاتی رژیم شناخته شد. بر اساس این چارچوب، مصر تا زمانی که به برتری هوایی دست نیابد، وارد جنگ فراگیر نمی‌شود و سوریه نیز بدون هماهنگی با مصر آغازگر جنگ نخواهد بود. مشکل اصلی، فقدان اطلاعات نبود؛ بلکه چارچوبی بود که اطلاعات جدید را بر اساس پیش‌فرض‌های قبلی تفسیر می‌کرد!

این تجربه یک درس بنیادی دارد: هر دستگاه اطلاعاتی ممکن است در مقطعی به جای آنکه واقعیت را ببیند، واقعیت را از دریچه تصویری که قبلاً ساخته است مشاهده کند. در جنگ یوم کیپور، هشدار‌های جاسوس مصری معروف، یعنی اشرف مروان، دیدار محرمانه ملک حسین با مقامات صهیونیستی، خروج اضطراری مستشاران شوروی از مصر و سوریه و تحرکات گسترده نیرو‌های مصری، مجموعه‌ای از علایم هشداردهنده بودند؛ اما این داده‌ها در چارچوب تفسیری مسلط به گونه‌ای معنا شدند که با فرض «عدم وقوع جنگ» سازگار باشند. به بیان دیگر، مسئله «کور بودن» نبود؛ مسئله «نادرست دیدن» بود!

از این منظر، یکی از مهم‌ترین آسیب‌های هر نظام اطلاعاتی، انحصار تحلیلی است. کمیسیون اگرانات در رژیم اشغالگر که پس از جنگ یوم کیپور، مسئول رسیدگی به مسائل و چالش‌های این جنگ بود، نشان داد که تمرکز بیش از حد ارزیابی‌های اطلاعاتی در یک نهاد ممکن است خطای یک مجموعه را به خطای کل سیستم تبدیل کند. همچنین، فرهنگ سازمانی‌ای که در آن نظر مخالف هزینه داشته باشد، به تدریج قدرت تشخیص علایم غیرمتعارف را کاهش می‌دهد. نتیجه چنین فرآیندی شکل‌گیری «تفکر گروهی» است؛ وضعیتی که در آن حفظ انسجام درونی سازمان بر آزمون جدی فرضیات مقدم می‌شود.

این درس تاریخی برای ساختار‌های اطلاعاتی کشورمان به معنای نفی دستاورد‌های موجود نیست؛ برعکس، دقیقاً به معنای صیانت از این ظرفیت‌ها از طریق ارتقای مستمر آنهاست. هرچه توان جمع‌آوری اطلاعات افزایش می‌یابد، اهمیت معماری تحلیل و ارزیابی نیز بیشتر می‌شود. در محیط امروز منطقه و جهان، طرف مقابل می‌تواند بخشی از داده‌های قابل مشاهده را عمداً تولید کند، بخشی دیگر را پنهان کرده و بخشی را با عملیات فریب در اختیار ما قرار دهد. بنابراین، برخورداری از داده فراوان به‌تنهایی مزیت نیست؛ مزیت واقعی زمانی شکل می‌گیرد که دستگاه تحلیلی بتواند داده واقعی، داده گمراه‌کننده و داده کم‌اهمیت را از یکدیگر تفکیک کند.

ضرورت شکستن انحصار تحلیلی

یکی از اصلاحات مهم پس از یوم کیپور، نهادینه کردن مخالفت ساختاریافته بود. ایجاد سازوکار‌هایی مانند «تیم قرمز» یا «وکیل مدافع شیطان» با همین منطق صورت گرفت: ارزیابی رسمی نباید بدون مواجهه با یک ارزیابی رقیب به تصمیم نهایی تبدیل شود. وظیفه تیم قرمز آن است که مفروضات پذیرفته‌شده را زیر سؤال ببرد، سناریو‌های نامحتمل، اما پرخطر را بررسی کند و از سازمان بپرسد: اگر فرض اصلی ما اشتباه باشد، چه شواهدی باید اکنون ببینیم؟

البته صرف ایجاد یک واحد سازمانی برای حل مسئله کافی نیست. تیم قرمز اگر به مرور زمان به مصرف‌کننده همان گزارش‌ها و داده‌های پالایش‌شده‌ای تبدیل شود که قرار است آنها را نقد کند، خود در معرض همان سوگیری‌ها قرار خواهد گرفت. بنابراین، تکثرگرایی اطلاعاتی باید در سطح واقعی و عملیاتی شکل بگیرد؛ یعنی دیدگاه‌های رقیب، منابع متفاوت، روش‌های تحلیلی گوناگون و حتی تفسیر‌های ناسازگار باید فرصت حضور در فرآیند ارزیابی را داشته باشند. هدف، ایجاد اختلاف برای اختلاف نیست؛ هدف، افزایش احتمال کشف خطاست.

در اینجا تکنیک‌های ساختاریافته تحلیل اطلاعات یا SATs اهمیت ویژه پیدا می‌کنند. روش‌هایی مانند «تحلیل فرضیه‌های رقیب» یا ACH، «بررسی مفروضات کلیدی» و «تحلیل پیش‌مرگ» به تحلیلگر کمک می‌کنند از قضاوت شهودی و تأیید پیش‌فرض‌های اولیه فاصله بگیرد. در تحلیل فرضیه‌های رقیب، به جای تلاش برای اثبات فرضیه محبوب، شواهد بر اساس میزان ناسازگاری آنها با فرضیه‌های گوناگون ارزیابی می‌شوند. در تحلیل پیش‌مرگ نیز تیم فرض می‌کند ارزیابی فعلی کاملاً اشتباه از آب درآمده و سپس دلایل احتمالی این شکست را جست‌و‌جو می‌کند. چنین روش‌هایی، شک‌گرایی را از یک ویژگی فردی به یک فرآیند سازمان‌یافته تبدیل می‌کنند.

اهمیت این موضوع در آن است که غافلگیری معمولاً از یک علامت منفرد آغاز نمی‌شود. مجموعه‌ای از تغییرات کوچک، که هرکدام به تنهایی ممکن است اهمیت چندانی نداشته باشند، می‌توانند در کنار یکدیگر معنای متفاوتی پیدا کنند. بنابراین، نظام هشدار مؤثر باید افزون بر شکار «رویداد»، قادر به تشخیص «روند» نیز باشد. این امر مستلزم آن است که تحلیلگر بتواند از فشار روزمره گزارش‌دهی عبور کرده و در مقاطع مشخص، تصویر کلان را دوباره ارزیابی کند.

جنگ آینده؛ ترکیب میدان‌ها و پیچیده‌تر شدن غافلگیری

برای کشورمان، این ضرورت زمانی اهمیت بیشتری پیدا می‌کند که بدانیم جنگ آینده لزوماً شبیه جنگ گذشته نخواهد بود. طرف مقابل می‌تواند هم‌زمان از ابزار‌های نظامی، سایبری، اطلاعاتی، اقتصادی، رسانه‌ای و روانی استفاده کرده و میان این حوزه‌ها پیوند ایجاد کند. بنابراین، نظام هشدار نیز نباید صرفاً بر شاخص‌های کلاسیک نظامی متمرکز بماند. تغییرات رفتاری، تحولات اقتصادی، جابه‌جایی‌های دیپلماتیک، الگو‌های رسانه‌ای، فعالیت‌های سایبری و سایر نشانه‌ها می‌توانند در کنار یکدیگر معنا پیدا کنند. هنر تحلیل راهبردی، تشخیص همین ارتباطات پیش از تبدیل شدن آنها به بحران است.

در چنین محیطی، تجربه جنگ‌های اخیر نیز یک هشدار روش‌شناختی مهم دارد: موفقیت گذشته نباید به پیش‌فرض دائمی درباره آینده تبدیل شود. هر پیروزی، افزون بر آنکه سرمایه راهبردی ایجاد می‌کند، ممکن است در صورت تبدیل شدن به اطمینان بیش از حد، به یک آسیب شناختی نیز بدل شود. دشمن نیز یاد می‌گیرد، روش‌های خود را تغییر می‌دهد و از نقاطی که در گذشته شناسایی شده‌اند، فاصله می‌گیرد. بنابراین، یکی از الزامات استمرار بازدارندگی، حفظ توانایی برای تصور سناریو‌هایی است که با تجربیات موفق گذشته سازگار نیستند.

ورود هوش مصنوعی نیز این مسئله را پیچیده‌تر کرده است. ماشین‌ها در پردازش حجم عظیم داده، کشف الگو و شناسایی تغییرات بسیار سریع‌تر از انسان عمل می‌کنند، اما سرعت پردازش الزاماً به معنای درک درست نیست. اگر سامانه هوشمند بر داده‌های سوگیرانه، برچسب‌گذاری‌های نادرست یا روایت‌های تثبیت‌شده تکیه کند، ممکن است همان خطای انسانی را با سرعت و مقیاس بسیار بیشتری بازتولید کند. خطر دیگر، «تحلیل افزایشی» است؛ یعنی تحلیلگر به تدریج به دریافت خلاصه‌های ماشینی عادت کند و توانایی عقب‌نشینی از جزئیات و مشاهده تصویر کلان را از دست بدهد.

از این رو، هوش مصنوعی باید در معماری اطلاعاتی آینده کشورمان «تقویت‌کننده تحلیلگر» باشد، نه «جانشین قضاوت راهبردی». ماشین در پردازش و کشف الگو‌های تکرارشونده توانمند است، اما محیط راهبردی با ابهام، فریب، تغییر ناگهانی نیت‌ها و رفتار‌های غیرخطی تعریف می‌شود. در چنین محیطی، ترکیب ظرفیت پردازشی ماشین با قضاوت انسانی، شناخت تاریخی و فرهنگی و روش‌های ساختاریافته تحلیل می‌تواند یکی از ارکان معماری اطلاعاتی آینده باشد.

کاهش هزینه غافلگیری؛ هدف واقع‌بینانه

مهم‌ترین درس تجربه جهانی، حذف کامل غافلگیری نیست، بلکه کاهش هزینه آن است. هیچ دستگاه اطلاعاتی نمی‌تواند همه تصمیمات طرف مقابل را پیش‌بینی کند، اما می‌توان با ایجاد تکثر در ارزیابی‌های راهبردی، تیم‌های قرمز، استفاده از روش‌های ساختاریافته تحلیل اطلاعات، پایش «نشانگر‌های تغییر» و بهره‌گیری هوشمندانه از هوش مصنوعی، احتمال خطای تحلیلی را کاهش داد؛ از این رو مسئله اصلی در سال‌های پیش رو، صرفاً افزایش حجم اطلاعات نیست؛ بلکه ارتقای «هوش سازمانی» است؛ یعنی پیوند میان قدرت جمع‌آوری اطلاعات، تحلیل، دیدگاه‌های متنوع و سرعت تصمیم‌گیری. برتری اطلاعاتی متعلق به کشوری خواهد بود که بهتر بتواند میان سیگنال و نویز، فریب و واقعیت و حادثه منفرد و روند در حال شکل‌گیری تمایز بگذارد.

در نتیجه هدف واقع‌بینانه، حذف غافلگیری نیست و هیچگاه نباید باشد؛ بلکه هدف باید ساختن ساختاری باشد که در آن پیش از مواجهه با غافلگیری، سریع‌تر بفهمد، سریع‌تر تصمیم بگیرد و سریع‌تر خود را با واقعیت جدید تطبیق دهد. آینده امنیت ملی کشورمان بیش از «دانستن همه‌چیز»، به توانایی شک کردن به دانسته‌های خود وابسته است؛ زیرا بزرگ‌ترین خطر، ندانستن نیست؛ بلکه اطمینان به دانسته‌ای است که ممکن است دیگر درست نباشد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات