پیامبر (ص) در بستر بیماری بودند، سرشان را بستند و آمدند به بلال فرمودند: «ای بلال در شهر فریاد بزن که پیامبر میخواهد آخرین حرفهایش را بزند و همه مردم به مسجد بیایند.» پیامبر (ص) با حالت مریضی به مسجد رفتند و مردم هم همگی هجوم آوردند. پیامبر (ص) سپس شروع به صحبت کردند. «من محمد پسر عبدالله هستم و بعد از من پیامبری نخواهد بود. خبر مرگ من را به من دادهاند و من از خدمت شما مرخص میشوم، رفتن را دوست دارم و از این بابت خوشحال هستم. (مشتاقم)، اما دلتنگ شما خواهم شد و امت خود را دوست دارم. حضرت فرمودند: «أیها الناس إسمعوا وصیتی»؛ مردم وصیت مرا بشنوید. خدا حلال و حرام را در کتاب خود برای شما گفته است. به حلال توجه کنید و از حرام دوری کنید. سپس فرمود: «أللهم هل بلغت»؛ یعنی خدایا گفتم آن چیزی را که باید بگویم. دو مرتبه فرمودند: مواظب باشید دنبال هوی و هوس نروید.
پیامبر (ص) همچنین فرمودند: مردم کشاورزی که گندمهایشان را به سیلوها میفروشند زکات میدهند؟! اگر زکات ندهند، برکت از مالشان میرود. کسیکه زکات مالش را ندهد نمازش قبول نیست. دینش هم فایده ندارد. روزهاش فایده ندارد. حجش فایده ندارد. جهادش فایده ندارد. چون اسلام به هم وصل است.
چهل متر طناب داد تا بیندازیم و این سطل به ته چاه برسد، اگر نه متر طناب آماده کنی، آخر سر هم به ته چاه نمیرسی؛ اسلام به هم مربوط است.