از خاک سرخ میناب تا عرش نیلگون دنا، حماسهای رقم خورد که تاریخ را دگرگون کرد.
چهل روز، آسمان خاورمیانه و خلیج فارس نفسنفس میزد از هول نیزههای آتش. چهل روز، دل تپندهٔ خاورمیانه در مشت مردانی بود که جز به غیرت و ایمان مسلح نبودند. جنگ رمضان، تقویم شرافت را ورق زد؛ جایی که تاریخِ باجدهندگان، برای همیشه در گردابی از موشک سوخت.
اما در این حماسه، زخمهایی هست که هیچ مرهمی التیامشان ندهد. مدرسهٔ میناب، کلاس درس را به عرش پیوند زد. ۱۶۸ کودک، با کیفهای کوچکشان، دفترهای نیمخطی و مدادهای تراشخورده، به حریم ملکوت پر کشیدند. نه خمپارهای آواز خواند، نه جنگی درگرفت؛ آنان را در بیگناهترین لحظه، به اوج آسمان فرستادند، تا به خدا بگویند: «ما از خاک ایرانیم، حتی اگر در خون شناور باشیم.»
ناو دنا، آن کشتی سپیدِ افتخار، بیاسلحه در میان امواج خفته بود. ناجوانمردانه، شلیک کردند به پیکر بیپناه مردانی که جز توکل و وطن، پناهی نداشتند. ۱۰۴ نفر از دریا دلان با نام ایران بر لب، به دریا پیوستند تا آبهای نیلگون را برای همیشه به رنگ خونِ شرافت بدوزند.
اما همان خونها بود که صاعقه شد. همان کودکانی که در میناب به خاک سپرده شدند، دستهای مردان موشکی را لرزاندند؟ نه، استوارتر کردند.
پهپادهای «آرش» از آسمان خروشیدند و «شاهد»ها چون عقابان تیزپرواز، آتشِ انتقام را بر سر پایگاههای متجاوز باریدند. موشکهای «سجیل» و «خرمشهر» با صلابتِ کوههای زاگرس، «خیبرشکن» با صلابتِ نامِ خیبر، و «فتاح» هایپرسونیک که از سرعتِ نور حکایت داشت، یکی پس از دیگری، هیمنهٔ پوشالی آمریکا را چون کاغذی سوزان به خاکستر بدل کردند. تا ابهتِ ادعاهای قلدرانه، در برابر چشمان حیرتزدهٔ جهان فرو ریزد.
این جنگ، میدانِ رجزخوانیِ آمریکای قلدر و رژیمِ جنایتکار صهیونیستی نبود؛ نمایشِ شکوهِ مردمی بود که از هر کوچه و خیابان، صدای پای مقاومت را به گوش جهانیان رساند، ما هیچوقت باج ندادیم، هیچوقت سر خم نکردیم، و هیچوقت شکست را در قاموس خود معنا نکردیم.
ایران، با زخمهایش میدرخشد. مدرسهٔ میناب و ناو دنا، سنگنوشتهٔ مظلومیتی هستند که موشکهای ما را صیقل داد. و امروز، پس از آن چهل روز طوفانی، غرور ایران نه فقط بر نیزهها، که بر قلب تاریخ نقش بسته است؛ حماسهای که تا همیشه، ندای «ما میتوانیم» را در گوش جهانیان زمزمه خواهد کرد.
ای ایران، ای خاکِ سرخِ نسلها،
تو زندهای به خونِ کودکانی که در میناب،
به آسمان راه یافتند،
و به امواجی که دنا را در آغوش کشید،
تا بگوید: استوارتر از کشتی، ایمانِ مردانِ توست.
و موشکهایت، چونان مشتهای گرهکردهٔ تاریخ،
هر بار که شلیک شدند،
فریاد زدند: «ایران زنده است »