سالهاست برنامه هستهای ایران با واژههایی، چون سانتریفیوژ، غنیسازی، تأسیسات، قطعنامه و مذاکره روایت میشود؛ گویی تمام این دانش را میتوان در چند سازه صنعتی، چند عدد و چند گزارش فنی خلاصه کرد. حال آنکه مهمترین بخش اقتدار علمی یک کشور، نه بر روی نقشه قابل نشانهگذاری است و نه در فهرست تجهیزات جای میگیرد؛ سرمایه انسانی و دانشی که در طول سالها در ذهن متخصصان آن کشور ریشه دوانده است.
برای کسی که با دانش هستهای آشناست، این حقیقت معنای روشنی دارد. پشت هر سامانه، فرایند و دستاورد فنی، سالها آموزش، پژوهش، تجربه و انتقال دانش نهفته است. از پزشکی هستهای و تولید رادیودارو تا کاربرد پرتوها در صنعت، کشاورزی و پژوهش، دستیابی به فناوری زمانی به «اقتدار» تبدیل میشود که یک ملت از مصرفکننده آن عبور کند و توان فهم، طراحی، بهرهبرداری و توسعه آن را در درون خود به دست آورد.
از همین منظر میتوان چرایی حساسیت نسبت به پیشرفت علمی ایران را عمیقتر فهمید.
فشار بر یک کشور زمانی میتواند مؤثر باشد که مسیر پیشرفت آن همچنان از بیرون عبور کند. میتوان فروش یک تجهیز را متوقف کرد، مسیر انتقال فناوری را بست یا یک زیرساخت را آسیب زد؛ اما هنگامی که دانش بومی شده و میان نسلهای متخصص انتقال یافته باشد، معادله تغییر میکند. در این نقطه، دیگر مسئله صرفاً چند ساختمان یا دستگاه نیست؛ یک ظرفیت علمیِ بازتولیدشونده شکل گرفته است.
هدف قرار گرفتن دانشمندان ایرانی در سالهای گذشته نیز اهمیت همین واقعیت را آشکارتر میکند. ترور یک دانشمند صرفاً حذف یک فرد نیست؛ تعرض به حلقهای از زنجیره تولید و انتقال دانش یک ملت است. هنگامی که صاحبِ دانش به هدف تبدیل میشود، ناخواسته به یک حقیقت اعتراف شده است: سرمایه انسانی، خود یکی از مؤلفههای قدرت ملی است.
قرآن کریم قرنها پیش، جایگاه دانایی را در عبارتی کوتاه و ماندگار بیان کرده است:
«قُلْ هَلْ یَسْتَوِی الَّذِینَ یَعْلَمُونَ وَالَّذِینَ لَا یَعْلَمُونَ» (زمر، ۹)
در مناسبات قدرت امروز نیز فاصله میان ملت وابسته و ملت مقتدر، تا اندازه زیادی در همین «دانستن» معنا پیدا میکند. کشوری که فناوری را صرفاً وارد میکند، در بزنگاهها ممکن است با بسته شدن مسیر تأمین زمینگیر شود؛ اما ملتی که دانش را در دانشگاه، آزمایشگاه و صنعت خود ریشهدار کرده است، توان بازسازی، جایگزینی و ادامه مسیر را حفظ میکند.
البته نباید این واقعیت را به شعار فروکاست. هیچ زیرساختی آسیبناپذیر نیست. تجهیزات از بین میروند، تأسیسات ممکن است آسیب ببینند و بازسازی، هزینه و زمان میطلبد. اما تفاوت اساسی میان «آسیب به یک ظرفیت» و «نابودی یک توانمندی» همینجاست. تا زمانی که دانش فنی، نیروی متخصص، تجربه انباشته و چرخه تربیت نسل بعد باقی باشد، امکان برخاستن دوباره نیز باقی است.
از این رو، حفاظت از دانشمند و متخصص، موضوعی حاشیهای در امنیت ملی نیست. دانشگاه، آزمایشگاه، مرکز تحقیقاتی و صنعت، حلقههای یک زنجیرهاند. استادی که تجربه خود را منتقل میکند، پژوهشگری که مسئلهای بومی را حل میکند و جوانی که وارد یکی از حوزههای راهبردی علم میشود، هر یک بخشی از زیرساختی را میسازند که با بتن و فولاد قابل اندازهگیری نیست.
شاید پاسخ به پرسش «چرا اقتدار علمی ایران این اندازه حساسیت برانگیخته است؟» را باید همینجا جستوجو کرد؛ زیرا قدرت علمی فقط توانایی ساختن امروز نیست، امکان ساختن دوباره در فرداست.
میتوان ساختمانی را ویران کرد، دستگاهی را از کار انداخت یا مسیر دسترسی به یک فناوری را دشوار ساخت؛ اما دانشی که در یک ملت ریشه دوانده، دیگر به آسانی از میان رفتنی نیست.
قدرت حقیقی یک کشور نیز از همین نقطه آغاز میشود؛ آنجا که برای دانستن، ساختن و دوباره برخاستن، چشم به اجازه دیگران نداشته باشد.
تأسیسات را میتوان هدف گرفت؛ اما ملتی را که آموخته است چگونه بسازد، نمیتوان از دانستن بازداشت.