صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۱۱ شهريور ۱۴۰۵ - ۰۹:۴۶  ، 
کد خبر : ۳۹۵۷۲۴
مروری بر یادداشت روزنامه‌های چهارشنبه ۱۱ شهریورماه ۱۴۰۵

روایت قدرت ایران

تأمل روی کلیدواژه‌های پیام اخیر رهبری معظم به بهانه هفته دولت ترفندهای دشمن در جنگ روانی و شناختی را خنثی می‌کند. این بیان امام خامنه‌ای که ؛ «برای دستیابی به ایران هر چه قوی‌تر ، قدرت ایران را روایت کنید» از آن نکات کلیدی است که برای برون رفت از چتر دروغ ، تحریف ، فریب روایت‌سازی دشمن مفید است.

یاد

ایران هرچه قوی‌تر چگونه ساخته می‌شود؟ 

دکتر داود منظور

پیام اخیر رهبر معظم انقلاب به مناسبت هفته دولت را می‌توان فراتر از یک پیام مناسبتی، طرحی فشرده و راهبردی از مؤلفه‌های قدرت ملی در شرایط کنونی کشور دانست. محور اصلی پیام، حرکت به سوی «ایران هرچه قوی‌تر» است؛ تعبیری که در متن، نه به قدرت نظامی محدود می‌شود و نه صرفاً ناظر به مقاومت در برابر فشار خارجی است. دولت کارآمد، اقتصاد مولد، ثبات معیشتی، سرمایه‌گذاری، فناوری، انسجام اجتماعی، فرهنگ و روایت قدرت، همگی اجزای یک منظومه واحد برای افزایش توان ملی‌اند. در همین چارچوب، دستیابی به ایران قوی‌تر با «تلاش شبانه‌روزی»، «ابتکار مستمر» و «تبیین و روایت قدرت و قوت ایران و ملت» پیوند خورده است.
نخستین پایه این منظومه، کارآمدی دولت است. تقدیر از عملکرد دولت در تأمین کالاها و خدمات مورد نیاز مردم، ترمیم نقاط آسیب‌دیده و مدیریت انرژی در جریان جنگ و پس از تشدید تحریم‌ها و محاصره‌ها، حامل معنایی فراتر از تشکر از دستگاه اجرائی است. در شرایط خطیر کنونی، بخش مهمی از قدرت ملی در توان دولت برای استمرار زندگی عادی جامعه، حفظ خدمات حیاتی، مهار اختلالات و ترمیم سریع آسیب‌ها متجلی می‌شود. کشوری قوی است که در مواجهه با فشار خارجی، سازوکار اداره آن مختل نشود و دولت بتواند کارکردهای اساسی اقتصاد و جامعه را حفظ کند. از این منظر، کاهش اصطکاک‌های درون حاکمیت، افزایش سرعت تصمیم‌گیری و تمرکز بر مسائل واقعی مردم، خود بخشی از راهبرد قدرت‌افزایی است.
دومین پایه، تقویت بنیان‌های اقتصادی قدرت است. در این پیام راهبردی، تورم، بیکاری، مدیریت قیمت‌ها و بازار کالا و خدمات، رشد، افزایش سرمایه‌گذاری، هدایت سرمایه به بخش‌های مفید، رونق تولید، کاهش تدریجی نقش دلار و محور قراردادن سیاست‌های اقتصاد مقاومتی در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند. این مجموعه نشان می‌دهد که اقتصاد در این نگاه، حاشیه‌ای بر امنیت ملی نیست، بلکه یکی از ارکان آن است. تورم مزمن، کاهش قدرت خرید، ضعف سرمایه‌گذاری و رکود تولید، حتی در صورت برخورداری از توان نظامی، پایه‌های قدرت کشور را از درون فرسوده می‌کنند.
از همین رو، «ایران هرچه قوی‌تر» بدون اقتصادی که بتواند هم‌زمان ثبات، رشد و تاب‌آوری ایجاد کند، دست‌یافتنی نیست. مهار تورم و حفظ معیشت مردم در چنین چارچوبی صرفاً اهداف رفاهی نیستند؛ عناصر قدرت ملی‌اند. اقتصادی که خانوارهای آن پیوسته فقیرتر شوند و بنگاه‌هایش افق روشنی برای سرمایه‌گذاری نداشته باشند، نمی‌تواند پشتوانه‌ای پایدار برای قدرت سیاسی و امنیتی کشور باشد.
سومین محور، تکیه بر تولید داخلی همراه با بهره‌گیری حکیمانه از واردات است. در این پیام مهم، تولید داخلی «کلید اصلی» حل مسائل اقتصادی معرفی شده، اما بلافاصله تصریح می‌شود که تأمین کافی کالاهای عمومی و تخصصی ضرورتی قطعی است و در مواردی که تولید داخل کفایت نمی‌کند، باید از واردات «به‌طور صحیح و حکیمانه» بهره گرفت.
این ملاحظه، تلقی روشن‌تری از اقتصاد مقاومتی به دست می‌دهد. در واقع، اقتصاد مقاوم نه اقتصادی منزوی و متکی بر خودکفایی مطلق، بلکه اقتصادی است که آسیب‌پذیری‌های حیاتی خود را کاهش داده و در عین حال قدرت انتخاب خود را در تعامل با جهان افزایش داده باشد. تقویت تولید داخلی، تنوع‌بخشی به شرکای تجاری، حفظ مسیرهای جایگزین تأمین و جلوگیری از وابستگی به یک کشور، یک مسیر یا یک سازوکار مالی، اجزای چنین راهبردی‌اند. قدرت اقتصادی نه در قطع ارتباط با جهان، بلکه در کاستن از امکان اعمال فشار از طریق وابستگی‌های شکننده است.
در همین چارچوب باید به تأکید پیام بر کاهش تدریجی نقش دلار نیز نگریست. مسئله کلیدی، کاستن از آسیب‌پذیری ناشی از تمرکز بیش از حد روابط مالی و تجاری بر سازوکارهایی است که می‌توانند به ابزار فشار تبدیل شوند. تنوع ارزی، توسعه مسیرهای مختلف تسویه و گسترش شبکه تجارت خارجی، در صورت طراحی دقیق، می‌توانند بخشی از معماری تاب‌آوری اقتصادی کشور باشند.
چهارمین پایه، فناوری، نوآوری و رهایی از روال‌های فرسوده است. در پیام بر استفاده از فناوری‌ها و نوآوری‌های پیشنهادی نخبگان جوان تأکید شده و تصریح می‌شود که گاه ترک روال‌های معمول و عادت‌های مرسوم می‌تواند منشأ جهش باشد. این ظرفیت در کشاورزی، صنعت، فرهنگ، آموزش، ارتباطات و دیگر حوزه‌های «تولید قدرت» مورد توجه قرار گرفته است. این بخش، یکی از مهم‌ترین ابعاد مفهوم قدرت در جهان امروز را برجسته می‌کند. اگرچه منابع طبیعی و توان نظامی همچنان اهمیت دارند، اما قدرت پایدار بیش از گذشته به دانش، فناوری، بهره‌وری، داده و ظرفیت انطباق وابسته است. ایران قوی‌تر نمی‌تواند با بوروکراسی کند، فناوری فرسوده و نظام تصمیم‌گیری کم‌تحرک ساخته شود. شکستن رویه‌های ناکارآمد، میدان‌دادن به نخبگان و تبدیل دانش به ظرفیت تولیدی، بخشی از همان فرآیند «تولید قدرت» است.
با این همه، شاید برجسته‌ترین مؤلفه پیام، انسجام اجتماعی باشد. در متن پیام تصریح شده که هر اقدام در عرصه‌های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، امنیتی و اقتصادی باید دارای «پیوست مربوط به انسجام اجتماعی» باشد و هر آنچه به این انسجام لطمه وارد کند، مردود است. این اصل، اگر به‌صورت جدی وارد نظام سیاست‌گذاری شود، پیامدهای مهمی دارد. دیگر نمی‌توان یک تصمیم را صرفاً بر پایه محاسبه مالی یا کارایی فنی ارزیابی کرد. هر سیاست مهم باید از حیث آثار آن بر اعتماد عمومی، عدالت، شکاف‌های اجتماعی و قدرت تحمل جامعه نیز سنجیده شود. یک اصلاح اقتصادی ممکن است از نظر نظری ضروری باشد، اما اگر در زمان نامناسب، بدون اقناع عمومی و بدون سازوکار جبرانی اجرا شود، هزینه اجتماعی آن می‌تواند از منافع اقتصادی‌اش بیشتر باشد. در این نگاه، انسجام اجتماعی نه محصول جانبی توسعه، بلکه یکی از منابع اصلی قدرت ملی است. از این‌جا می‌توان به پیام مهم دیگری رسید که همان پرهیز از دوگانه‌سازی‌های فلج‌کننده در سیاست داخلی و خارجی است. در متن، از یک‌سو این تصور رد می‌شود که راه آبادانی و پیشرفت کشور از تبعیت از دشمن و پذیرش خواسته‌های نابه‌جای او می‌گذرد. از سوی دیگر، دوگانه‌هایی مانند «جنگ یا مذاکره» و «سازش یا جنگ‌طلبی» موهوم خوانده می‌شوند. کنار هم قرار گرفتن این دو گزاره از حیث سیاسی معنادار است. راهبرد برآمده از آن را می‌توان چنین خلاصه کرد که نه تسلیم و تبعیت و نه محروم‌کردن کشور از ابزار دیپلماسی یک اصل است. قدرت ملی در برخورداری از مجموعه‌ای متنوع از ابزارهاست. بازدارندگی نظامی، توان اقتصادی، ظرفیت منطقه‌ای و دیپلماسی می‌توانند مکمل یکدیگر باشند. طبیعتاً کشوری که گزینه‌های بیشتری در اختیار دارد، از قدرت چانه‌زنی بیشتری نیز برخوردار است.
در کنار قدرت مادی، پیام بر قدرت روایت نیز تأکید دارد. ضعف‌ها باید موضوع برنامه‌ریزی و اصلاح باشند، نه محور دائمی تصویر کشور. در مقابل، ظرفیت‌ها و نقاط قوت باید به‌درستی روایت شوند. در این رویکرد، ضمن پذیرفتن ضعف‌ها و مشکلات و تلاش برای حل آن‌ها، نباید تصویر عمومی کشور صرفاً به فهرستی از ناکامی‌ها تقلیل پیدا کند. در شرایط فشار خارجی، همان‌گونه که پنهان‌کردن مشکلات، اعتماد عمومی را تضعیف می‌کند، نادیده‌گرفتن توانمندی‌های واقعی نیز سرمایه روانی و اجتماعی کشور را فرسوده می‌سازد. سیاست ارتباطی مؤثر باید میان واقعیت‌گویی و روایت قدرت جمع کند. سرانجام، این پیام مهم، فرهنگ و تعلیم و تربیت را «فرا‌راهبردی» می‌داند و بر نقش معلمان، دانشگاه، حوزه، پزشکان، پرستاران و خانواده تأکید می‌کند. این تعبیر یادآور آن است که قدرت پایدار تنها با بودجه، زیرساخت یا توان نظامی ساخته نمی‌شود. کیفیت سرمایه انسانی، آموزش، فرهنگ، اخلاق حرفه‌ای و توان نسل آینده، بنیان‌هایی هستند که دیگر مؤلفه‌های قدرت بر آن‌ها استوار می‌شوند. در مجموع، «ایران هرچه قوی‌تر» در این پیام، تصویری چندبعدی از قدرت ملی است: دولت کارآمد، اقتصاد مولد و باثبات، تولید و سرمایه‌گذاری، کاهش آسیب‌پذیری خارجی، فناوری و نوآوری، انسجام اجتماعی، سرمایه انسانی و سیاست خارجی برخوردار از استقلال و انعطاف. هیچ‌یک از این اجزا به‌تنهایی کافی نیستند و ضعف مزمن در هر یک می‌تواند قدرت حاصل در سایر حوزه‌ها را محدود کند.
شاید بتوان روح کلی پیام را در یک گزاره خلاصه کرد که در واقع قوی‌ترشدن ایران یعنی افزایش هم‌زمان توان اثرگذاری بر محیط بیرونی و کاهش امکان اثرگذاری دشمن بر نقاط آسیب‌پذیر داخلی است. قدرت فقط در آن نیست که کشور بتواند به فشار خارجی پاسخ دهد، بلکه در آن است که دشمن نتواند از مسیر تورم، کمبود، رکود، شکاف اجتماعی، ضعف فناوری یا فرسایش اعتماد عمومی، آنچه را در میدان مستقیم به دست نیاورده است، از درون حاصل کند. از این منظر، «ایران هرچه قوی‌تر» بیش از آنکه یک شعار باشد، معیار سنجش حکمرانی است و هر سیاستی که ظرفیت تولید، کارآمدی دولت، انسجام جامعه، قدرت انتخاب اقتصادی و آزادی عمل سیاسی کشور را افزایش دهد، ایران را قوی‌تر می‌کند و هر سیاستی که این ظرفیت‌ها را فرسوده سازد، حتی اگر در ظاهر دستاوردی کوتاه‌مدت داشته باشد، از مسیر قدرت ملی فاصله می‌گیرد.

یاد

دشمن پیش از میدان جامعه را هدف می‌گیرد 

علی‌حسن‌حیدری

در بزنگاه‌های تاریخی، ملت‌ها بیش از آنکه با قدرت دشمنان سنجیده شوند، با میزان انسجام و اراده خود شناخته می‌شوند. کشوری که جامعه‌ای همدل، امیدوار و برخوردار از اعتماد متقابل است، حتی در سخت‌ترین شرایط نیز ظرفیت ایستادگی و عبور از بحران را حفظ می‌کند؛ اما جامعه‌ای که پیوند‌های درونی آن سست شده باشد، ممکن است پیش از آنکه در میدان بیرونی شکست بخورد، از درون فرسوده شود. از همین منظر، مسئله انسجام ملی برای ایران امروز، یکی از مهم‌ترین مؤلفه‌های قدرت و از خطوط اصلی امنیت کشور است. 
اگر امنیت را صرفاً به معنای حفاظت از مرز‌ها و زیرساخت‌ها بدانیم، بخش مهمی از واقعیت قدرت کشور را نادیده گرفته‌ایم. امنیت پایدار، پیش از آنکه در بیرون از جامعه ساخته شود، به میزان همبستگی، اعتماد و آمادگی جامعه برای ایستادگی در برابر تهدید‌ها وابسته است. به همین دلیل، در منظومه فکری رهبر انقلاب، وحدت و انسجام مردم همواره در کنار مؤلفه‌هایی همچون ایمان، امید، استقلال و قدرت ملی مورد توجه و تأکید قرار گرفته است. در نگاه ایشان، ملتِ متحد، قدرت تولید می‌کند؛ قدرتی که نه در آمار و تجهیزات، بلکه در اراده جمعی برای دفاع از منافع کشور، خود را نشان می‌دهد. به همین دلیل است که هرگاه کشور با تهدید جدی روبه‌رو شده، مسئله حفظ وحدت و جلوگیری از ایجاد شکاف میان مردم، در کنار سایر مؤلفه‌های قدرت ملی، تعیین‌کننده است. 
تأکید مکرر رهبر انقلاب بر حفظ وحدت و پرهیز از ایجاد اختلاف میان مردم را باید در همین چارچوب ارزیابی کرد. مسئله فقط جلوگیری از اختلاف سیاسی یا اجتماعی نیست؛ بلکه جلوگیری از تبدیل اختلافات طبیعی جامعه به شکاف‌های عمیق و قابل بهره‌برداری برای دشمن است. جامعه‌ای که در آن اختلاف نظر وجود دارد، الزاماً ضعیف نیست، اما جامعه‌ای که نتواند اختلافات خود را مدیریت کند و هر اختلاف را مبنای دشمنی و حذف دیگری قرار دهد، در برابر فشار خارجی آسیب‌پذیر خواهد شد. 
در منظومه فکری رهبری، انسجام ملی به معنای یکسان‌سازی جامعه نیست؛ به معنای حفظ پیوند‌های مشترک در عین پذیرش تفاوت‌هاست. وحدت واقعی دقیقاً در همین نقطه شکل می‌گیرد: جایی که تفاوت‌ها باقی می‌مانند، اما اشتراکات بر اختلافات فرعی غلبه می‌کند. 
تجربه بحران‌ها و تهدید‌های گذشته نیز نشان داده است که نخستین هدف فشار‌های خارجی، همیشه تغییر رفتار حکومت نیست؛ گاهی هدف، تغییر محاسبات جامعه از توانایی خود برای مقاومت است. اگر جامعه به این باور برسد که کشور در برابر فشار‌ها ناتوان است، مسئولان توان حل مشکلات را ندارند، آینده‌ای وجود ندارد و مردم هم به یکدیگر اعتماد ندارند، حتی بدون شکست نظامی، بخش عمده‌ای از قدرت ملی فرسوده شده است. 
در این میدان، تولید شکاف اجتماعی، به اندازه حمله به یک زیرساخت مهم است. دشمن تلاش می‌کند اختلافات را بزرگ‌نمایی کند، مسائل فرعی را به بحران‌های اصلی تبدیل کند و میان مردم و حاکمیت فاصله بیندازد. هدف چنین رویکردی آن است که جامعه از «ملت متحد» به گروه‌های پراکنده در مقابل یکدیگر تبدیل شود. این یعنی تحقق منظور دشمن. اینجاست که مفهوم «خط قرمز امنیت کشور» معنا پیدا می‌کند. امنیت پایدار، منوط به انسجام اجتماعی پایدار است. ایران هرچند قوی از نظر نظامی و حکمرانی، اگر جامعه آن گرفتار بی‌اعتمادی، ناامیدی و گسست باشد، قدرت بازدارندگیش آسیب‌پذیر خواهد بود. 
همچنانکه انسجام ملی یک مسئولیت دوطرفه است. اعتماد عمومی نیز مطالبه‌ای یک‌طرفه نیست؛ سرمایه‌ای است که باید در تعامل و هم‌افزایی ساخته شود. زمانی که مردم احساس کنند مشکلاتشان شنیده می‌شود، مسئولان نسبت به عملکردشان پاسخ‌گو هستند و برای اصلاح ضعف‌ها اراده جدی دارند، انسجام پایدار شکل می‌گیرد. 
رسانه‌ها نیز در این میان وظیفه‌ای سنگینی دارند. رسانه می‌تواند انسجام را تقویت کند یا به بازتولید شکاف‌ها کمک کند. نقد مسئولان، تذکر ناکارآمدی و مطالبه‌گری، ذاتاً ضد انسجام نیست؛ بلکه می‌تواند به اصلاح و افزایش اعتماد عمومی کمک کند. آنچه انسجام را تهدید می‌کند، تبدیل نقد به نفرت، اختلاف نظر به دشمنی، و مسئله واقعی به ابزار ناامیدسازی است. رسانه باید واقعیت‌ها را بگوید، اما اجازه ندهد روایت مشکلات به روایت «بن‌بست ملی» در افکار عمومی تبدیل شود. از این رو انسجام ملی یعنی جامعه بتواند میان «نقد کشور» و «تضعیف کشور» تفاوت بگذارد؛ میان «مطالبه‌گری» و «ناامیدسازی» مرز بگذارد؛ میان «اختلاف سیاسی» و «تبدیل شدن به پیاده‌نظام دشمن» تفکیک قائل شود. 
در منظومه رهبری انقلاب، قدرت ایران زمانی کامل می‌شود که قدرت سخت آن با قدرت اجتماعی و سرمایه اعتماد عمومی همراه شود. «موشک» می‌تواند بازدارندگی ایجاد کند؛ اقتصاد می‌تواند توان مقاومت را افزایش دهد؛ دیپلماسی می‌تواند از منافع ملی دفاع کند؛ اما همه این مؤلفه‌ها در جامعه‌ای منسجم و امیدوار، اثربخشی بیشتری پیدا می‌کنند. از این رو، انسجام ملی دقیقاً در شرایط جنگی امروز معنای ویژه پیدا می‌کند. وقتی فشار‌ها افزایش یافته، وقتی روایت‌های ناامیدکننده روند تصاعدی پیدا کرده، وقتی دشمن تلاش می‌کند جامعه را به آشوب بکشد، حفظ پیوند‌های ملی به یک وظیفه شرعی، اخلاقی و یک ضرورت سیاسی راهبردی تبدیل می‌شود؛ و حفظ انسجام ملی، بخشی جدایی‌ناپذیر از دفاع از امنیت ایران می‌شود. تحقق ایرانِ قدرتمند نیز درست همین‌جا معنا پیدا می‌کند. 
در شرایط سرنوشت‌سازی کنونی، کشور برای عبور از شرایط دشوار فعلی، به جامعه‌ای نیاز دارد که اختلافات خود را مدیریت کند و بر سر منافع اساسی کنار یکدیگر بایستد. بداند که خط قرمز امنیت ایران فقط مرز‌های جغرافیایی نیست؛ خط قرمز، پیوند میان مردم است؛ امید به آینده است و احساس تعلق به سرنوشت مشترک است. اگر این پیوند حفظ شود، فشار‌ها قابل مدیریت‌اند و بحران‌ها قابل عبور. اما اگر این پیوند آسیب ببیند، کوچک‌ترین اختلاف نیز می‌تواند به تحقق اهداف دشمن بینجامد.

یاد

ضرورت بازگشت به میز مذاکره

عبدالرضا فرجی راد

این روزها ارزش پول ملی به شدت کاهش پیدا کرده است و دولت تا زمانی که وضعیت کلان سیاست خارجی خوب نشود، که در اختیارش نیست کاری نمی‌تواند انجام دهد و بعضا رییس جمهور هم به این مشکلات و ناتوانایی ها اشاره می‌کند ولی معتقدم در پشت صحنه باید اقدامات بیشری را انجام بدهد و مخاطراتی را که این وضعیت برای مردم بوجود آورده گوشزد بکند.
اتفاقا دیروز یکی از نزدیکان رئیس جمهور حرف خوبی زد مبنی بر اینکه اگر یک مدتی غنی سازی نکنیم، اتفاق خاصی رخ نخواهد داد و پس از آن مدت مشخص می توان مجدد اقدام به غنی سازی کرد.
اگر عاصم منیر در سفرش به تهران نادیده گرفتن بند ۱۳ تفاهمنامه را از سوی امریکا مطرح می‌کند که بر آن اساس بندهای دیگر اجرایی می شود ولی بلا فاصله مذاکرات هسته ای هم آغاز می‌گردد در موردش باید تامل کرد.
چه اشکالی دارد که محاصره برداشته شود و بانکهای ما هم مستقیم بتوانند پولهای مربوط به صادرات نفت و پتروشیمی را دریافت کنند و در کنار آن مذاکراتی هم داشته باشیم تا بتوانیم از شر تحریمهای اولیه و ثانویه خارج شویم.
بعضی ها می‌گویند به آمریکا نمی‌توان اعتماد کرد.بله امریکا قابل اعتماد نیست ولی بعد از امضای تفاهمنامه به قول رییس جمهور اجازه دادند ۹۰ میلیون بشکه نفت فروخته شود و حدود ۵ میلیارد دلار به بانکهای ایرانی واریز گردد.
بله امریکا قبل اعتماد نیست ولی آن ها هم مشکلات مربوط به خود را دارند از جمله شکست در انتخابات و از دست دادن قدرت و نیز حتی استیضاح که به جهت همین موارد مجبورند که به بسیاری از تعهدات خود عمل کنند تا قدرت را بتوانند در کنگره حفظ کنند و وقتی هم داشته باشند که کاهش محبوبیتها را بویژه برای انتخابات ریاست جمهوری بعدی جبران کنند.
اگر همین کش و قوسها و درگیریها پراکنده ادامه یابد بویژه با توجه به محاصره اقتصادی که قرار است در نشست گروه ۲۰ وزیر خزانه داری حمایت اعضای گروه را جذب کند معلوم نیست که وضعیت قیمت دلار به چه سمت و سویی خواهد رفت.
ادامه این روند درگیری ها و ادامه محاصره می‌تواند تا انتخابات آمریکا دلار در ایران را به مرز ۲۵۰ هزار تومان برساند که به نحوی کمک می‌کند که ترامپ در تبلیغات خود برای کاندیداهای جمهوری خواه از ان استفاده نماید همچنان که امروز از این وضعیت سو استفاده کرد و در مصاحبه های خود بدان اشاره نمود.

یاد

مدیریت ارز در بحران؛ مُسکن یا درمان؟

محمدرضا یوسفی شیخ‌رباط

نرخ ارز تحت تأثیر حوادث جنگ و اخبار مرتبط با آن، روند صعودی به خود گرفته و این موضوع اثرات منفی آشکاری بر معیشت مردم گذاشته است. در چنین شرایطی، پرسش اساسی این است: چگونه می‌توان نرخ ارز را به گونه‌ای مدیریت کرد که کمترین آسیب را به زندگی مردم وارد آورد و در عین حال، خودِ این مدیریت نیز پیامدهای منفی به دنبال نداشته باشد؟

با توقف عملی صادرات نفت و قطع مسیرهای مالی، عرضه ارز به شدت کاهش یافته و نرخ ارز در بازار آزاد حتی از مرز ۲۱۰ هزار تومان نیز عبور کرده است. کاهش ارزش ریال، هزینه واردات تمام کالاها را از مواد اولیه تولیدی تا دارو و اقلام اساسی غذایی به شدت افزایش داده و این امر مستقیم به تورم دامن زده و فشار فزاینده‌ای بر سفره خانوارها وارد کرده است. این روند هم‌اکنون با تورم نزدیک به سه‌رقمی و رشد اقتصادی منفی همراه شده و نشان می‌دهد که آزادسازی نرخ ارز در شرایط فعلی، اقتصاد را به سمت رکود تورمی شدیدی سوق داده است. افزون بر این، نوسانات شدید ارزی اعتماد سرمایه‌گذاران را از بین برده، به خروج سرمایه و تعطیلی کسب‌وکارها دامن زده است؛ چراکه برنامه‌ریزی برای تولید در بازاری با چنین بی‌ثباتی‌ای عملا غیرممکن شده است. در شرایط کنونی که ایران با کسری شدید درآمد ارزی و تشدید تحریم‌های چندجانبه مواجه است، آزادسازی کامل نرخ ارز در عمل نه‌تنها راهگشا نیست، بلکه با تشدید هیجانات سفته‌بازانه، قدرت خرید دهک‌های کم‌درآمد را بیش از پیش کاهش می‌دهد. ریشه‌های اصلی این بحران، وابستگی ساختاری به درآمد نفتی، عدم تنوع منابع ارزی و ضعف در سازوکارهای تأمین ارز از مسیرهای غیرنفتی است. اکنون که صادرات نفت به‌دلیل جنگ و تحریم عملا متوقف شده و شرکای کلیدی منطقه‌ای نظیر امارات متحده عربی نیز نقل‌وانتقالات مالی را به حداقل ممکن کاهش داده‌اند، آزادسازی بدون پشتوانه کافی، عملا به معنای واگذاری بازار به نیروهای سفته‌باز و کارتل‌های غیررسمی ارز است که نتیجه آن چیزی جز سقوط شتابان پول ملی، تشدید شکاف طبقاتی و افزایش آسیب‌پذیری اقشار متوسط و پایین جامعه نخواهد بود. بررسی تجربه ایران به‌ویژه جهش‌های ارزی سال ۱۳۹۷ نشان می‌دهد که در غیاب درآمد ارزی پایدار و تشدید تحریم‌ها، به سقوط تاریخی پول ملی، تورم افسارگسیخته و رکود عمیق انجامیده است. از سوی دیگر، تجربه سال ۱۳۷۴ که با تثبیت نرخ ارز در کنار دیگر سیاست‌ها همراه بود، نشان می‌دهد که در شرایط بحرانی، تثبیت هدفمند و موقت می‌تواند به عنوان «مسکنی» برای التیام شوک‌های ارزی عمل کند، هرچند این راهکار به‌تنهایی برای درمان ریشه‌ای کافی نیست. مقامات معمولا تثبیت نرخ ارز را موجب کاهش صادرات، افزایش واردات و منفی‌شدن تراز تجاری می‌دانند؛ اما در شرایط کنونی که کشور با محاصره دریایی و بسته‌شدن عملی مسیرهای تجاری مواجه است و امکان واردات و صادرات از طریق دریا بسیار محدود شده، این استدلال کارایی سابق را ندارد. همچنین بحث رقابت‌ناپذیری کالاهای وارداتی با تولید ملی نیز در فضای فعلی چندان موضوعیت ندارد. در حال حاضر، خطر تکرار جهش ارزی سال ۱۳۹۷ نسبت به دوره پیشین وجود ندارد؛ زیرا تجارت خارجی ایران در سال‌های ۱۳۹۵، ۱۳۹۶ و ۱۳۹۷ به ترتیب ۸۸، ۹۸ و ۸۷ میلیارد دلار بوده، اما اکنون به دلیل محاصره دریایی، مقایسه با آن سال‌ها مناسب نیست. شاید مقایسه با سال ۱۳۷۴ برای ایران مناسب‌تر باشد؛ دوره‌ای که ثبات نسبی به کشور بازگشت و به عنوان «مسکنی» برای التیام بحران ارزی عمل کرد. تثبیت کوتاه‌مدت نرخ ارز (در بازه‌های چندماهه) همچنین می‌تواند با کاهش انگیزه‌های سفته‌بازانه، تقاضای نقدینگی برای نگهداری ارز را کاهش داده و بخشی از نقدینگی را به سمت تولید هدایت کند. با این حال، نباید فراموش کرد که تثبیت ارز در شرایط تورم بالا، کسری بودجه مزمن و کاهش شدید درآمد سرانه، یک مسکن است. 

راه اصلی برون‌رفت از رکود، بهبود فضای سرمایه‌گذاری، افزایش بهره‌وری، اصلاح نظام مالیاتی و تنوع‌بخشی به منابع ارزی از طریق توسعه صادرات غیرنفتی و جذب سرمایه‌گذاری خارجی است، نه اتکای صرف به دستکاری نرخ ارز. نکته مهم دیگر، توجه به ساختار اقتصادی است. صادرکنندگان عمده کشور اغلب به نهادهای دولتی یا گروه‌های الیگارشی نزدیک هستند. هرگونه مدیریت ارزی، بدون برخورد با انحصارگرایی و شفاف‌سازی تخصیص ارز، محکوم به شکست است. تجربه برخی کشورها در مواجهه با الیگارشی‌های صادراتی (مانند برخورد روسیه با گروه‌های انحصاری در دوران جنگ اوکراین) نشان می‌دهد که نظارت مؤثر بر بازیگران بزرگ اقتصادی، پیش‌شرط موفقیت هر سیاست ارزی است. همچنین، جهان در حال گذار به نظمی جدید و چندقطبی است و ایران نیز ناگزیر از بازتعریف جایگاه خود در این نظم نوین است. بنابراین سیاست‌گذاری ارزی نباید صرفا فنی و کوتاه‌مدت باشد، بلکه باید در چارچوب امنیت ملی، تاب‌آوری اقتصادی و کاهش وابستگی‌های خارجی تعریف شود. برون‌رفت پایدار از بحران فعلی، نیازمند اصلاحات بنیادین ساختاری، تنوع‌بخشی واقعی به منابع درآمدی، ایجاد کریدورهای تجاری جایگزین و دیپلماسی اقتصادی فعال است؛ اما تا زمانی که این اصلاحات به سرانجام نرسیده، مدیریت هوشمندانه و شفاف نرخ ارز در کوتاه‌مدت، کم‌زیان‌ترین گزینه در میان گزینه‌های موجود خواهد بود. در کوتاه‌مدت، سیاست «تصمیم میان بد و بدتر» شاید ناگزیر باشد. اگر تثبیت کامل به دلیل محدودیت‌های عملیاتی ممکن نیست، حداقل می‌توان با مدیریت نوسان روزانه در کریدوری معین (مثلا یک تا دو درصد)، از تلاطم‌های مخرب جلوگیری کرد. این اقدام، در کنار شفاف‌سازی منابع و مصارف ارزی، اعلام به‌موقع سیاست‌های پولی و مالی و حمایت مستقیم از دهک‌های پایین از طریق بسته‌های معیشتی هدفمند، می‌تواند فشار روانی و اقتصادی را تا حدی کاهش دهد. این رویکرد می‌تواند ضمن مهار التهاب کوتاه‌مدت، از شکل‌گیری انتظارات تورمی شتابان جلوگیری کرده و هزینه‌های پیش‌بینی‌ناپذیری را برای فعالان اقتصادی کاهش دهد. به هر حال، راه نهایی، کنترل تورم از طریق انضباط مالی و پولی، افزایش تولید و برقراری ثبات در روابط با جهان خارج است؛ اما هیچ‌یک از اینها در شرایط فعلی به‌سادگی ممکن نیست.

یاد

روایت قدرت ایران

محمدكاظم انبارلویی
۱- تأمل روی کلیدواژه‌های پیام اخیر رهبری معظم به بهانه هفته دولت ترفندهای دشمن در جنگ روانی و شناختی را خنثی می‌کند.

این بیان امام خامنه‌ای که ؛ «برای دستیابی به ایران هر چه قوی‌تر ، قدرت ایران را روایت کنید» از آن نکات کلیدی است که برای برون رفت از چتر دروغ ، تحریف ، فریب روایت‌سازی دشمن مفید است.
ادراک مؤلفه‌های قدرت در ایران بخشی از ساخت قدرت ملی است.
درک اینکه ملت ما در نیم قرن اخیر رهبرانی داشته که در مرز عصمت حیات طیبه‌ای را برای ملت خود به ارمغان آورده‌اند مهم است.
ادراک این مفهوم که ملت در سایه وحدت ملی و انسجام پشت ابرقدرت‌ها را به خاک مالیده است خیلی مهم است.
فهم این معنا که نیروهای مسلح و نهادهای امنیتی ما از میان گرد و غبار جنگ تحمیلی ۸ ساله و جنگ داخلی ناشی از شرارت گروهک‌های تجزیه‌طلب چون فولاد آبدیده شده و توانسته‌اند در تجاوز اخیر آمریکا و رژیم صهیونیستی دشمن را به خاک سیاه بنشانند. یک واقعیت مسلم بیرون از ذهن هر ناظر بی‌طرفی است.
روایت فتح از فراز و فرودها و پستی و بلندی‌های نیروهای سخت و نرم با تکیه به فرهنگ غنی اسلام و ایران اضلاع موزون چندضلعی قدرت جمهوری اسلامی را می‌سازد.
کافی است به داشته‌ها و ظرفیت‌های بی‌انتهایی که خداوند در این سرزمین الهی به ودیعت نهاده نگاهی بیندازیم و تعیین کنیم که خدا با ماست. هیچ قدرتی توان رویارویی با ملت ما را ندارد.
۲- برخی فکر می‌کنند نقد درون گفتمانی اصحاب انقلاب مانع روایت پیروزی است. تجربه نشان داده اینطور نیست. اخلال و دست‌کاری دشمن در نقد درون گفتمانی مانع روایت واقعی از تحولات انقلاب است.
منافقین ، بهائیان و یگان ۸۲۰۰ رژیم صهیونیستی مأموریت دارنداعتماد مردم به مسئولین را در هم شکنند، ناامیدی را به جامعه پمپاژ کنند و تصویری سیاه از آینده ایران بدهند. وحدت آحاد جامعه ، وحدت قوای کشور انسجام نیروهای مسلح و کاهش روزافزون فاصله دولت - ملت آنها را آزار می‌دهد. 
امام خمینی(ره) بنیانگذار جمهوری اسلامی به ظرفیت‌های ملت پی برده بود و براساس آن ظرفیت در مقام تاسیس یك نظام الهی برآمد. هر حادثه‌ای كه پیش آمد در نبردهای سخت و نرم از این ظرفیت ها رونمایی كرد. تجاوز آمریكا و رژیم صهیونیستی به ایران عزیز باعث شد ظرفیت بی انتهایی رونمایی شود و جهان را به شگفتی وا دارد.
آمریكا و رژیم صهیونیستی و اشرار عالم در برابر عظمت ملت ایران زانو زده و چند بار به التماس آتش‌بس و توقف جنگ روی آوردند.
منطق حكمرانی در ایران مبتنی بر وحدت و همگرایی ملت است كه هیچ دوقطبی را برنمی تابد و تغایرهای موهوم را در هم شكند.
به همین دلیل امام عزیز انقلاب در پیام تصریح كردند :«ارتكاب هرآنچه به ضرر انسجام باشد ممنوع است» این جمله خط قرمز راهبردی پیام معظم له است. 
روایت خیزش عظیم ملت موضوع اصلی و نتیجه ایستادگی است.
سوخت اصلی تولید قدرت ملی توجه فراراهبردی به مسئله فرهنگ ، تعلیم و تربیت است فرهنگی كه از میان آنها حاج قاسم‌ها و حججی‌ها و دانشمندان هسته‌ای پای كار انقلاب بیرون آمدند و رزمندگانی كه در پای لانچر ایستادند و طعم تلخ شكست را به نمرود زمان ترامپ و حواریون او چشاندند.
ملت ما در حال یك جهش عظیم در معادلات قدرت جهان است. حقیقت این معنا از روایات قدرت ایران بیرون می آید. كسانی كه به هر بهانه پیام ضعف از داخل می‌دهند. خلاف اراده خداوند بزرگ عمل می‌كنند و دست و پای بیخود می زنند.

یاد

مرهم زخم‌های نامرئی کجاست؟

وحید تفریحی 

جنگ و بحران‎ها را می‌شود با میزان خسارات یا سایر شاخص‎های آماری اندازه گرفت، اما یک بخش از خسارت جنگ‎ها و بحران‎ها در هیچ صورت‌حسابی دیده نمی‌شود؛ اضطرابی که در ذهن مردم می‌ماند، خوابی که دیگر مثل قبل نیست و خانواده‌ای که بعد از فروکش بحران ها، هنوز احساس امنیت نمی‌کند.
آمار ۸۹۸۱ تماس با خط ۱۴۸۰، آن هم فقط در استان خراسان رضوی، یکی از معدود فکت هایی است که می توان در آن، این بخش نامرئی خسارت را دید و محاسبه کرد؛ در روزهای بحرانی جنگ تحمیلی اخیر، در خراسان رضوی به ۸۹۸۱ تماس متقاضی دریافت خدمات مشاوره، پاسخ داده شده است؛ عددی که متولی حوزه بهزیستی این استان، آن را نشانه افزایش نیاز جامعه به حمایت روانی در روزهای بحرانی دانسته است. در مقیاس ملی نیز سازمان بهزیستی اعلام کرده، در ایام جنگ ۳۰۶هزار خدمت مشاوره به مردم ارائه شده است.
جنگ البته نخستین لایه این فشار است. جامعه‌ای که ماه‌ها با اخبار درگیری، نگرانی از تکرار حملات، جابه‌جایی، آسیب به محل زندگی و کار، سوگ و ناامنی مواجه بوده، طبیعتاً پس از پایان درگیری هم یک‌شبه به وضعیت عادی برنمی‌گردد. افزایش مراجعات و نیاز به مشاوره و در کنار آن افزایش مراکز ارائه دهنده خدمات سلامت روان، نشان می دهد که دیگر نمی‌توان سلامت روان را موضوعی فرعی و فردی تلقی کرد. از دیگر سو، جامعه همزمان با یک فشار اقتصادی کم‌سابقه دست‌وپنجه نرم می‌کند؛ تازه‌ترین گزارش مرکز آمار ایران از تورم نقطه‌به‌نقطه ۸۹ درصدی در مردادماه خبر می‌دهد، یعنی خانوارها برای سبد مشابه کالا و خدمات، به طور متوسط ۸۹ درصد بیشتر از مرداد سال گذشته هزینه کرده‌اند. تورم نقطه‌به‌نقطه خوراکی‌ها نیز به ۱۲۸درصد رسیده است. شاخص قیمت مصرف‌کننده فقط در یک ماه ۳.۴ درصد افزایش داشته است. این اعداد و ارقام شاید خواندنش ساده باشد اما برای خانواده‌ها روایت نگرانی از اجاره خانه، هزینه درمان، شهریه، خرید مواد غذایی، آینده شغلی و در نهایت افزودن به ظرف اضطراب است.حالا این دو فشار را کنار هم بگذاریم؛ جنگی که اضطراب و سوگ و ناامنی را به جامعه تحمیل کرده و اقتصادی که با جهش قیمت‌ها، امکان برنامه‌ریزی برای آینده را دشوار ساخته است. آیا می‌توان انتظار داشت همه این فشارها هیچ اثری بر سلامت اجتماعی نداشته باشند؟ واقعیت این است که بخش قابل توجهی از این آسیب‌ها اصلاً در آمارهای معمول سلامت دیده نمی‌شوند، شاید به همین دلیل است که مفهوم «سلامت اجتماعی» باید از حاشیه سیاست‌گذاری به متن بیاید.
نظام سلامت سال‌هاست بخش مهمی از انرژی خود را صرف درمان بیماری جسم کرده است، اما اگر ریشه بخشی از بیماری‌ها در اقتصاد، مسکن، اشتغال، خانواده، آموزش، امنیت و کیفیت روابط اجتماعی باشد، درمان در بیمارستان نمی‌تواند همه مسئله را حل کند.
حال مسئله این است که آیا پاسخ ما به این هشدارها متناسب با ابعاد مسئله است؟ اگر برای ترمیم یک ساختمان آسیب‌دیده از جنگ، عدد و اعتبار و پروژه تعریف می‌کنیم، برای ترمیم روان خانواده‌ای که ماه‌ها با ترس و ناامنی زندگی کرده است، چه برنامه‌ای داریم؟ اگر برای کنترل قیمت‌ها، ستاد و قرارگاه و سازوکار نظارتی تشکیل می‌دهیم، برای اضطرابی که از همین بی‌ثباتی اقتصادی تولید می‌شود، چه می‌کنیم؟ اگر می‌پذیریم نوسان قیمت‌ها فشار روانی ایجاد می‌کند، آیا سلامت روان را در محاسبات سیاست‌های اقتصادی هم وارد کرده‌ایم؟ توجه به سلامت اجتماعی یعنی جامعه بتواند بحران را تاب بیاورد، بتواند فشار را مدیریت کند، کودک احساس امنیت کند، سالمند احساس رهاشدگی نداشته باشد و شهروند بتواند دست‌کم تصویری قابل پیش‌بینی از فردای خود داشته باشد.
بنابراین اگر قرار است از دوران پساجنگ حرف بزنیم، بخشی از بازسازی باید برای سلامت ذهن و روان مردم انجام شود، جایی که دیده نمی‌شود و در معرض محاسبه نیست. بنابراین، این روزها بیش از هر زمان دیگری به یک نقشه جامع برای سلامت اجتماعی نیاز داریم؛ نقشه‌ای که در آن وزارت بهداشت تنها نباشد و اقتصاد، آموزش، رفاه، مسکن، فرهنگ، شهرداری‌ها و نهادهای اجتماعی نیز سهم خود را بپذیرند. از همین روست که پاسخ به این پرسش را باید با صدای بلند مطالبه کرد: برای مرهم زخم‌های نامرئی جامعه، چه برنامه‌ای داریم؟

یاد

ایران چگونه «عمق راهبردی» آمریکا را به «عمق آسیب‌پذیری» تبدیل می‌کند؟

جایی برای پنهان شدن نیست

رضا رحمتی

 پروفسور «جان مرشایمر» در گفت‌وگو با کریس هجز، جمله‌ای می‌گوید که در میان خنده‌اش، معنایی بسیار جدی در آن نهفته است: آمریکایی‌ها از ترس آسیب‌پذیری تجهیزات و نیروهای‌شان در پایگاه‌های خلیج فارس، بخشی از آنها را به اردن منتقل کردند اما بعد، ایران به اردن هم رسید و حالا به روایت مرشایمر، واشنگتن ناچار شده بخشی از این تجهیزات را جابه‌جا کرده و به اسرائیل و حتی اروپا ببرد. این شاید در نگاه اول یک جزئیات تاکتیکی در دل یک جنگ بزرگ باشد اما اگر آن را کنار آنچه در ماه‌های اخیر در میدان رخ داده بگذاریم، تصویر کاملا متفاوتی شکل می‌گیرد. مساله دیگر فقط این نیست که ایران به کدام پایگاه حمله کرده یا چند موشک رهگیری شده، مساله این است که آیا آمریکا هنوز می‌تواند در فاصله‌ای قابل‌ اتکا از ایران، یک محیط عملیاتی پایدار و امن ایجاد کند یا نه؟ این پرسش، از تعداد موشک‌های شلیک‌شده مهم‌تر است، زیرا پاسخ آن مستقیما به توانایی آمریکا برای ادامه جنگ مربوط می‌شود.

تغییر معادله ایران در برابر شبکه حضور آمریکا
آمریکا زمانی وارد جنگ شد که تصور می‌کرد مهم‌ترین مزیتش در برابر ایران، برتری مطلق هوایی، اطلاعاتی و لجستیکی و البته شبکه‌ای از پایگاه‌های نظامی در سراسر منطقه است. کویت، بحرین، قطر، امارات، عراق، اردن و حتی فلسطین اشغالی، در معماری نظامی آمریکا نقاطی بودند که امکان استقرار نیرو، سوخت‌رسانی، تعمیر و نگهداری هواپیماها، ذخیره مهمات و اجرای عملیات را فراهم می‌کردند. منطق این معماری روشن بود: اگر ایران در یک نقطه بتواند فشار ایجاد کند، آمریکا نقاط دیگری برای عملیات خواهد داشت. جنگ اما به‌تدریج همین منطق را علیه واشنگتن برگرداند، زیرا ایران به جای آنکه فقط در برابر حمله مستقیم به خاک خود واکنش نشان دهد، شبکه پشتیبان این حملات را نیز وارد محاسبات خود کرد. به بیان ساده‌تر، ایران تلاش کرده میدان جنگ را از «ایران در برابر آمریکا» به «ایران در برابر شبکه حضور آمریکا» تبدیل کند. همین تغییر، معنای بسیاری از حملات پراکنده و ظاهرا جدا از هم ماه‌های اخیر را روشن می‌کند.

منطق ایران در شلیک‌های اخیر
نکته مهم این است که رفتار ایران در این جنگ، بر خلاف تصویری که گاهی از یک جنگ تمام‌عیار و انفجاری ارائه می‌شود، در بسیاری از مراحل تدریجی و محاسبه‌شده بوده است. تهران هر بار الزاما به دنبال وارد کردن بزرگ‌ترین ضربه ممکن نبوده، بلکه در موارد متعدد، حمله، سنجش پدافند، تکرار حمله، افزایش برد جغرافیایی و سپس تغییر نقطه هدف را در دستور کار قرار داده است. موشکی که یک بار به سمت پایگاه آمریکایی شلیک و رهگیری می‌شود، شاید در جدول خسارت‌ها به عنوان «موفقیت پدافند» ثبت شود اما اگر همان حمله باعث شود هواپیماها جابه‌جا شوند، انبار مهمات پراکنده شود، سامانه‌های دفاعی بیشتری مستقر شوند و فرماندهان آمریکایی مجبور شوند درباره محل استقرار بعد خود تجدیدنظر کنند، اثر واقعی حمله بسیار بزرگ‌تر از میزان تخریب فیزیکی آن است. در این جنگ، اصابت فقط برخورد موشک با هدف نیست، اصابت واقعی زمانی رخ می‌دهد که محاسبه فرمانده دشمن را تغییر دهد.

جنگ جابه‌جایی
اینجاست که مفهوم «جنگ جابه‌جایی» اهمیت می‌یابد. ایران برای پیروزی لزوما نیاز ندارد تمام پایگاه‌های آمریکا را منهدم کند، کافی است هزینه حضور در آنها را آنقدر افزایش دهد که استفاده از آنها از یک مزیت به یک ریسک تبدیل شود. وقتی آمریکا مجبور می‌شود تجهیزات خود را از یک نقطه به نقطه دیگر منتقل کند، در ظاهر شاید فقط در حال «بازآرایی نیروها» باشد اما در واقع بخشی از آزادی عمل خود را از دست داده است. پایگاه نظامی زمانی ارزش راهبردی دارد که فرمانده بتواند بدون نگرانی دائم از هدف حمله قرار گرفتن، از آن استفاده کند؛ اگر برای هر پرواز، هر انتقال مهمات و هر تجمع نیرو نیاز به محاسبه احتمال حمله باشد، آن پایگاه دیگر همان کارکرد پیش از جنگ را ندارد. ایران به این ترتیب می‌تواند بدون تصرف پایگاه آمریکایی، کارکرد آن را تغییر دهد و این یک شکل متفاوت از پیروزی در جنگ است.

اردن؛ سنگ محک
اردن در این میان به یک نمونه بسیار مهم تبدیل شده است. واشنگتن تصور می‌کرد انتقال تجهیزات از نقاط نزدیک‌تر به ایران در خلیج فارس به اردن می‌تواند آسیب‌پذیری را کاهش دهد اما حملات موشکی ایران به اردن نشان داد فاصله جغرافیایی به تنهایی امنیت ایجاد نمی‌کند. تیرماه، چندین مورد از ورود یا رهگیری موشک‌های ایرانی در حریم هوایی اردن گزارش شد و در یکی از حملات، نیروهای آمریکایی نیز تلف شدند. اهمیت این اتفاق نه فقط در تلفات، بلکه در این بود که اردن از یک فضای نسبتا امن در پشت میدان نبرد، به بخشی از میدان نبرد تبدیل شد. این دقیقا همان چیزی است که پروفسور مرشایمر به آن اشاره می‌کند: آمریکا تجهیزاتش را برای دور کردن آنها از تیررس ایران به اردن برد اما با گسترش برد و دامنه حملات ایران، اردن نیز دیگر همان نقطه امن قبل نبود.
در اینجا باید به یک واقعیت مهم درباره جغرافیای جنگ توجه کرد: فاصله بیشتر همیشه به معنای امنیت بیشتر نیست، گاهی فقط به معنای لجستیک گران‌تر است. اگر آمریکا از خلیج فارس عقب‌تر برود، باید برای عملیات به مسیرهای پروازی طولانی‌تر، هواپیماهای سوخت‌رسان بیشتر، حفاظت پدافندی گسترده‌تر و خطوط انتقال تجهیزات پیچیده‌تر متکی شود. اگر تجهیزات از اردن به سرزمین اشغالی منتقل شود، باز هم مساله حل نمی‌شود، زیرا اسرائیل خود یکی از اصلی‌ترین اهداف موشکی ایران است و ورود بیشتر تجهیزات آمریکایی به آن، به معنای افزایش تراکم دارایی‌های باارزش در منطقه‌ای است که ایران توان هدف قرار دادن آن را نشان داده است. اگر بخشی از این تجهیزات به اروپا منتقل شود، مشکل دیگری ظاهر می‌شود: فاصله عملیاتی از میدان اصلی جنگ افزایش می‌یابد و استفاده فوری از آنها دشوارتر می‌شود. بنابراین آمریکا میان 2 انتخاب نامطلوب قرار می‌گیرد: نزدیک بماند و ریسک اصابت را بپذیرد یا دور شود و بخشی از کارایی عملیاتی خود را از دست بدهد.

نگاهی به پاسخ ایران به حمله آمریکا به لارَک
حمله آمریکا به جزیره لارک و پاسخ ایران به پایگاه‌های آمریکا در اردن، این منطق را با وضوح بیشتری نشان داد. آمریکا 2 پرتابگر ایرانی را در لارک هدف قرار داد. واشنگتن مدعی بود این تجهیزات برای عملیات مرتبط با تنگه هرمز آماده می‌شدند اما پاسخ ایران در همان جغرافیا انجام نشد؛ ایران سراغ یکی از نقاط استقرار نیروهای آمریکایی در اردن رفت و سپاه از حمله به 2 پایگاه آمریکا در این کشور خبر داد. این تفاوت، از نظر راهبردی بسیار مهم است: آمریکا هدفی را در جغرافیای ایران انتخاب کرد اما ایران برای پاسخ، جغرافیای حضور آمریکا را انتخاب کرد. به این ترتیب، ایران نشان می‌دهد پاسخ به حمله لزوما در همان نقطه‌ای که حمله رخ داده تعریف نمی‌شود، بلکه می‌تواند نقطه‌ای را هدف قرار دهد که بیشترین ارزش نظامی یا سیاسی را برای طرف مقابل دارد.
حتی اگر در یک مورد، بیشتر موشک‌های ایرانی رهگیری شوند یا خسارت فیزیکی حمله محدود باشد، نمی‌توان اثر آن را فقط با تصاویر ساختمان‌های تخریب‌شده اندازه گرفت. یک سامانه پدافندی که مجبور است ده‌ها یا صدها کیلومتر دورتر از میدان اصلی جنگ مستقر شود، یک هواپیمای سوخت‌رسان که باید برای حمایت از عملیات به پرواز درآید، یک جنگنده‌ که از پایگاه دورتری برخاسته و یک انبار مهمات که به جای یک نقطه در چند نقطه پراکنده شده، همگی هزینه‌هایی هستند که در آمار «تلفات حمله» دیده نمی‌شوند. ایران در حال تحمیل هزینه‌ای است که بخشی از آن فیزیکی و بخشی دیگر عملیاتی، روانی و لجستیکی است. اگر یک فرمانده آمریکایی پس از هر حمله مجبور شود محل استقرار تجهیزات را تغییر دهد، حتی یک حمله کم‌خسارت نیز می‌تواند در سطح راهبردی موفق باشد.
از این منظر، روند تدریجی اصابت‌ها و حملات ایران اهمیت بیشتری از یک عملیات منفرد می‌یابد. ایران در ماه‌های اخیر بارها نشان داده می‌تواند به شبکه‌ای گسترده از اهداف و پایگاه‌های مرتبط با حضور آمریکا فکر کند و دامنه جغرافیایی پاسخ خود را محدود به مرزهای ایران نکند. این همان چیزی است که باعث می‌شود جنگ برای آمریکا صرفا یک عملیات علیه زیرساخت‌های نظامی ایران نباشد، بلکه به جنگی علیه شبکه لجستیکی و استقرار منطقه‌ای آمریکا تبدیل شود. هر حمله آمریکا، برای تهران یک پرسش جدید ایجاد می‌کند: این حمله از کجا انجام شده، چه پایگاهی از آن پشتیبانی کرده، کدام تجهیزات در کجا مستقرند و پاسخ را در کدام نقطه می‌توان به گونه‌ای طراحی کرد که بیشترین اثر بازدارنده را داشته باشد؟ نتیجه چنین فرآیندی، افزایش دائم هزینه امنیتی برای شبکه تروریستی آمریکایی است. در همین چارچوب، گزارش‌ها درباره فشار بر ذخایر موشک‌های دوربرد و دقیق آمریکا نیز اهمیت می‌یابد. ارتشی که در سراسر جهان مأموریت دارد، نمی‌تواند جنگی طولانی را بدون هزینه برای ذخایر مهمات، آمادگی نیروها و چرخه تعمیر و نگهداری تجهیزات ادامه دهد. جنگ 6 ماهه ـ همان‌طور که گزارش‌های اخیر نیز نشان می‌دهد ـ فشار قابل‌ توجهی بر ظرفیت نظامی آمریکا وارد کرده است. مساله فقط تعداد موشک‌های مصرف‌شده نیست، مساله این است که آمریکا همزمان باید برای اروپا، شرق آسیا و سایر مناطق نیز ظرفیت بازدارندگی خود را حفظ کند. بنابراین هر موشکی که در جنگ ایران مصرف می‌شود، در یک محاسبه بزرگ‌تر، بخشی از ظرفیت قابل استفاده ارتش تروریست آمریکا در سایر صحنه‌ها را نیز تحت تأثیر قرار می‌دهد. ایران در حال جنگیدن با یک ارتش منطقه‌ای نیست، با ارتشی مواجه است که باید همزمان در چندین جغرافیا آماده بماند.

عمق راهبردی یا عمق آسیب‌پذیری؟
در چنین شرایطی، شاید بزرگ‌ترین تغییر جنگ این باشد که «عمق راهبردی» آمریکا در منطقه در حال تبدیل شدن به «عمق آسیب‌پذیری» است. واشنگتن سال‌ها از پراکندگی پایگاه‌ها و متحدانش به عنوان یک مزیت استفاده کرده اما اگر هر پایگاه جدید به یک نقطه جدید برای دفاع، پدافند، استتار، پراکندگی و جابه‌جایی تبدیل شود، همان شبکه گسترده می‌تواند هزینه‌های خودش را تولید کند. ایران بر خلاف آمریکا شبکه‌ای از صدها پایگاه خارجی ندارد اما با تکیه بر موشک‌های دوربرد، پهپادها، توان اطلاعاتی و مهم‌تر از همه قابلیت تهدید خطوط ارتباطی و مراکز استقرار، تلاش می‌کند همین عدم تقارن را جبران کند. این یک دکترین کلاسیک اشغال یا نابودی نیست، دکترین فرسایش جغرافیایی است. هدف، وادار کردن قدرت بزرگ‌تر به پرداخت هزینه بیشتر برای حفظ همان موقعیتی است که پیش‌تر با هزینه بسیار کمتری در اختیار داشت.

مرشایمر و پارادوکس آمریکایی
حالا می‌توان معنای خنده مرشایمر را بهتر فهمید. او در واقع به یک پارادوکس راهبردی اشاره می‌کند: آمریکا با یکی از قدرتمندترین ارتش‌های تاریخ وارد جنگ شده اما در نهایت یکی از پرسش‌های اساسی‌اش این شده که تجهیزاتش را کجا قرار دهد تا ایران نتواند آنها را هدف قرار دهد؛ خلیج فارس برای بخشی از تجهیزات ناامن می‌شود، اردن به میدان تهدید تبدیل می‌شود، سرزمین اشغالی به دلیل قرار گرفتن در برد موشکی ایران خود یک منطقه پرریسک است و اروپا نیز از میدان جنگ بسیار دورتر است. بنابراین مسیر جابه‌جایی تجهیزات، فقط یک خط روی نقشه نیست، نقشه‌ای از کاهش تدریجی آزادی عمل آمریکاست.
شاید به همین دلیل باشد که باید درباره مفهوم «پیروزی» در این جنگ نیز تجدیدنظر کرد. پیروزی الزاما به معنای آن نیست که یک طرف تمام پایگاه‌های طرف مقابل را نابود کند یا پرچم خود را بر فراز یک مرکز نظامی به اهتزاز درآورد. در جنگ‌های جدید، گاهی پیروزی یعنی بتوانی تصمیم دشمن را تغییر دهی، او را وادار کنی مسیر پروازش را عوض کند، تجهیزاتش را جابه‌جا کند، پایگاهش را تخلیه یا پراکنده کند، پدافند بیشتری مستقر کند و برای هر اقدام نظامی، هزینه‌ای را بپردازد که پیش از آن وجود نداشت. اگر ایران بتواند چنین وضعیتی را به یک روند پایدار تبدیل کند، حتی حملات محدودی که از نظر تخریب فیزیکی بزرگ نیستند، در کنار یکدیگر معنای بسیار بزرگ‌تری می‌یابند.

معما این است: «آخرین مسافت امن کجاست؟»
در نهایت، شاید پرسش اصلی جنگ دیگر این نباشد که آمریکا تا چه اندازه می‌تواند به ایران حمله کند، پرسش این است: آمریکا تا کجا می‌تواند به ایران نزدیک بماند و همچنان آزادی عمل نظامی خود را حفظ کند؟ ایران طی ماه‌های گذشته نشان داده قرار نیست صرفا در نقطه‌ای که مورد حمله قرار می‌گیرد پاسخ دهد، بلکه می‌تواند پاسخ را در نقطه‌ای دیگر و علیه حلقه‌ای دیگر از زنجیره حضور آمریکا تعریف کند. این همان رفتاری است که آرام‌آرام جغرافیای جنگ را تغییر می‌دهد. اگر این روند ادامه یابد، ممکن است روزی مورخان جنگ نه از تعداد موشک‌های شلیک‌شده، بلکه از مسافتی که تجهیزات آمریکایی برای پیدا کردن یک نقطه امن طی کردند به عنوان یکی از شاخص‌های مهم این جنگ یاد کنند و شاید معنای واقعی آن خنده مرشایمر همین باشد: آمریکا می‌تواند از ایران دور شود اما مساله این است که اگر ایران بتواند «مسافت امن» را دائما بیشتر کند، آخرین نقطه عقب‌نشینی کجاست؟

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات