داستان - صفحه 17

برچسب ها
زهرا عبدی/ یاد چندسال پیش افتادم؛ زمانی که از این هیئت به آن هیئت نوحه‌ای می‌خواندم. به روضه امام حسین (ع) و کار شِمر که می‌رسیدم، انگار کسی سیلی روی صورتم نشانده است. تمام بدنم می‌لرزید، به زحمت روضه را به پایان می‌رساندم. حالا یکی دو سالی بود که حاج آقا احمدی مُرشد به سراغم آمده بود تا نقشی را بازی کنم که برایم خیلی سخت بود. مُرشد گفته بود: «مدتیه که بازیگر شِمرمون مریضه و نمی‌تونه بیاد. من شما رو می‌شناسم، می‌دونم که می‌تونی...»
کد خبر: ۳۴۹۴۳۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۱۴

زهرا عبدی/ بی‌بی بهار راه می‌رفت و زیر لب گله و شکوه می‌کرد. سنجاقی را زیر روسری آبی‌اش زد، چادرش را دور کمرش بست. ردّ نگاهش کشیده شد به دیگ بزرگ روحی که روی اجاق حیاط بود. خدیجه گفت: «بی‌بی اینقدر حرص نخور. هر سال نذر کردی درست شد.» ـ اما این بار خیلی دیر شده. خدیجه گندم‌ها را توی سینی پاک کرد و آشغال‌هایش را گرفت. دوتا چایی توی استکان کمر باریکی ریخت، به بی‌بی بهار تعارف کرد. بی‌بی بهار، دست خدیجه را پس زد، نگرانی توی چشم‌هایش موج می‌زد‌....
کد خبر: ۳۴۹۳۰۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۰۷

محبوبه گل‌محمدی /رومیزی را صاف کردم. گلدان و قوری را روی میز گذاشتم. عطر گل سرخ روی قوری همانقدر به مشامم می‌رسید که عطر گل‌های نرگس توی گلدان. بویش به روشنی بوی چوب میز و صندلی‌ام بود. استکان کمر باریک چای را که «مستوره» از سفر کربلا برایم سوغات آورده بود، نشاندم بین قوری و گلدان و دکمه گوشی را زدم و عکس را سپردم به حافظه گوشی. زیرش نوشتم: «بماند به یادگار از اولین مهمانی» و صورتکی با چشم‌های قلبی را چسباندم تنگش و بعد هم عکسی دیگر به آلبوم اینستا اضافه کردم...
کد خبر: ۳۴۹۰۹۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۳۰

کد خبر: ۳۴۸۹۱۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۲۵

کد خبر: ۳۴۸۷۹۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۲۲

ابوطالب علوی/ عاشقانه‌ای به وقت غدیر/ سرباز بود و پنج ماه می‌شد که مرخصی نرفته بود. خودش را از خورد و خوراک‌ و تفریح‌ محروم کرده بود تا مبالغ دریافتی‌اش را یک کاسه کند، بلکه بتواند دستبند طلایی برای خانمش تهیه کند.
کد خبر: ۳۴۸۵۸۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۱۶

کد خبر: ۳۴۸۴۱۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۱۰

کد خبر: ۳۴۸۳۰۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۰۷

زهرا اخلاقی/ قسمت دوم/ هنوز در حال رصد فضای مجازی برای بسترسازی روش‌های تبلیغ عفاف و حجابم. لابد خواهید گفت: «آخه تو چه کاره‌ای؟» دیروز همین ساعت‌ها بود که استاد روش تبلیغ‌مان (حفظه‌الله) باز هم شاگردان را به امر خطیر و مهم «امربه ‌معروف و نهی‌ از منکر» راهی صفحات بزرگ‌ترین شبکه اجتماعی کرد. راستش را بخواهید درست حس نیل آرمسترانگ را داشتم...
کد خبر: ۳۴۸۱۲۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۰۳

کد خبر: ۳۴۷۹۵۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۲۷