کد خبر: ۳۵۴۹۴۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۱۶
نفیسه محمدی/ گفتم: «حالا واقعاً نیازه که اینا رو یاد بگیری؟»
خندید و همانطوری که چشمش به صفحه رایانه بود، گفت: «بله که نیازه، تا حالام هر چی یاد نگرفتم ضرر کردم... باید یاد میگرفتم...»
چند نکته ظریف دیگر هم گفتم و یادداشت کرد. کمی شیطنت کردم و نکته سختی را توضیح دادم، خیلی دقیق و موشکافانه همه چیز را نوشت و کمی تمرین کرد، بعد در حالی که گیج شده بود، پرسید: «این پنجره که گفتی باید باز بشه چی بود؟ چرا نیست؟ من نمیتونم ببینمش... کجاست؟» خندیدم. گفتم: «فراریش دادی دیگه...! دقت کن مامان، چند بار بگم؟ حالا تمرین کن، اما هر سؤالی داری آخر کلاس بپرس...» لبخند زد و گفت: «سرکلاس من مامانت نیستم، بگو خانم فرامرزی...»
کد خبر: ۳۵۴۸۷۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۱۳
کد خبر: ۳۵۴۵۹۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۰۴
مریم علیپور/ صبحِ جمعه در خواب ناز به سر میبردم که یهویی متوجه شدم در آستانه خفه شدن هستم، با عجله توی سرویس پریدم و دیدم که بله... یه خِلط خونی از گلوم بیرون اومد!
صدای جیغ و فریاد بنده کلِ اعضای خونه رو که در استراحت به سر میبردند، بیدار کرد!
کد خبر: ۳۵۴۵۶۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۰۴
کد خبر: ۳۵۴۳۶۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۷
نفیسه محمدی/ آسیداحمد، دستی به منبتهای دور میزش کشید؛ دستهای زبر و خشنی که سالها از تکهای چوب، معجزهای بینظیر ساخته بود. سعی کرد بدون اینکه به طرحها نگاه کند، آنها را با لمس دستانش تشخیص دهد. پیچش گلها و پروانهای که بالهایش را برای پرواز گشوده بود. بلند شد و سری به کارگاه کوچکش زد. کارگاهی در زیرزمین خانه، که گاهی برای دلخوشی خودش آنجا کار میکرد. مدتها بود درش را هم باز نکرده بود. بعد از سالها آموزش و کار باز هم به همین زیرزمین نمور پناه آورد. چند وقتی بود که زمزمه تعطیلی آموزشگاه و کارگاه بزرگ اکبری سر زبانها افتاده بود...
کد خبر: ۳۵۴۲۹۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۷
نفیسه محمدی/ دیوانه شده بود. دیوانگی که شاخ و دم نداشت. همین کارها، یعنی دیوانگی محض. چندبار خیز برداشت تا شیشه مغازه را پایین بیاورد، اما به هر زور و ضربی بود، جلویش را گرفته بودند. زیر بار نمیرفت. مدام فکر میکرد فریبش دادهاند یا قصدشان این است که کلاه سرش بگذارند. باقی کتابها را جمع کرد و توی جعبه گذاشت. دو سه جمله هم زیر لب نثار کتابفروشی کرد و از مغازه بیرون آمد. کلی برای این کتاب زحمت کشیده بود. حالا نصف کتابها را برده بودند و شاگرد کتابفروشی همراه پیرمردی که همیشه آنجا پرسه میزد، حرفهای نامعلومی میزدند. معلوم بود کتابفروش نیمی از کتابها را فروخته و خودش آفتابی نمیشد که جواب پس بدهد. شاگرد مغازه هم نمیتوانست حامد را آرام کند....
کد خبر: ۳۵۴۲۶۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۵
زهرا اخلاقی/ با صدای فِرام نگاهش تاب میخورد به صورت تازه تراشیدهاش. «چند وقت پیش یه نفوذی رو فرستادیم برای شناسایی محل جلسات حزبالله، مضحکه شدیم. هوادارانش از فلسطین و سوریه تا لبنان و حتی ایران؛ توئیت گذاشتند؛ السیدحسن عدنا بالبیت. حالا متوجه شدی چرا تا حالا سیدحسن زنده است؟»
سالومه باتردید به فنجان قهوهاش نگاه میکند: «چطور یه دختر میتونه، تو حزبالله نفوذ کنه و مکان سیدحسن نصرالله رو پیدا کنه؟»
کد خبر: ۳۵۴۲۰۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۲
کد خبر: ۳۵۴۱۳۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۰
کد خبر: ۳۵۳۶۱۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۰۶