داستان - صفحه 13

برچسب ها
کد خبر: ۳۵۶۳۴۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۲۴

مریم‌سادات زکریایی: از سر خیابان می‌گذرند. می‌بینم‌شان که لابه‌لای جماعت می‌دوند. تعدادشان زیاد است و هرچه باشد از صد فرسخی هم می‌شود تشخیص‌شان داد با آن سر و وضع‌شان، آخر یکی نیست به این دختر بگوید توی این هیر و ویر چه وقت عروسی گرفتن است؟ دارند مردم را توی کوچه پس کوچه‌های این شهر قتلِ عام می‌کنند، آن وقت خانم به من دستور چراغانی در و دیوار خانه را می‌دهد! مردم چه می‌گویند؟ ....
کد خبر: ۳۵۶۱۶۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۲۰

کد خبر: ۳۵۶۰۱۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۱۵

مرضیه فعله‌گری/ پاهایم دیگر نا نداشت. دستم را به دیوار گرفتم و از پله‌های دالان داخل حیاط شدم. در را بست و آمد تو. هنوز هم نفس نفس می‌زدم. سرم را روی زانوهایم گذاشتم، به هیچ چیز فکر نکردم حتی به اینکه این قدر ترسیده بودم. آرام که شدم سرم را برداشتم. پیرزن گفت: «نفست اومد سر جاش؟»...
کد خبر: ۳۵۵۹۶۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۱۵

کد خبر: ۳۵۵۷۸۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۰۹

ماهیتابه حاوی صبحانه‌ای که سفارش داده بودم، تازه روی میز گذاشته شده بود و داشتم اولین لقمه‌های صبحانه را سر صبر می‌جویدم و قورت می‌دادم. پیرمرد وارد قهوه‌خانه شد و رو به عباس کرد و گفت: «خونه اجاره‌ای چی دارید؟» ‏عباس نگاهی کرد و گفت: «اینجا قهوه‌خانه است پدر جان، مشاور املاکی دو تا کوچه اونورتره.» پیرمرد پرسید: «اینجا چی می‌فروشید؟»...
کد خبر: ۳۵۵۷۱۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۰۹

حبیبه آقایی پور/ دخترها لطیف‌ترند، عزیزکم! برای همین است که هیچ قلبی نبوده که پریشان آن دخترکِ گوشواره قلبیِ صورتی‌پوش نشده باشد. تو اما پسری، مردی! هشت سالت شده بود. شاید از دو سه هفته قبل هی توی‌ خانه می‌پرسیدی: «دقیقا چند روز مونده تا تولدم؟» و بعد تأکید می‌کردی که دوست داری کیک تولدت پاری‌سن‌ژرمن باشد. هرچند مادرت شنیده بود که آرام به دوستت گفته بودی: «من دیگه مسی رو دوست ندارم. شنیدم به اسرائیلی‌‌ها کمک کرده.»
کد خبر: ۳۵۵۵۴۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۰۲

کد خبر: ۳۵۵۵۱۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۱/۰۱

کد خبر: ۳۵۵۲۹۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۲۵

کد خبر: ۳۵۵۰۵۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۱۸