داستان - صفحه 7

برچسب ها
کد خبر: ۳۷۲۲۰۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۱۷

داستان - در انتهای زمستان، همان روزهایی که هوا هنوز دو دل است بین سرمای استخوان‌سوز و گرمای خجالتی بهار، صدای اذان مغرب در مسجد جامع شهر پیچیده بود. چراغ‌های حیاط روشن و خاموش می‌شدند و باد ملایمی صدای اذان را با خود تا کوچه‌های دورتر می‌برد. مسجد شلوغ‌تر از همیشه بود؛ نه از آن شلوغی‌های بی‌حوصله‌ی صف‌های نماز جمعه، بلکه از آن جمع‌هایی که هر کسی با خودش خلوت کرده باشد. کفش‌ها دم در روی هم تلنبار شده بودند، انگار می‌خواستند از شلوغی خلاص شوند. در گوشه‌ای از شبستان، سجاده‌ای پهن بود و قرآن کوچکی که لای صفحاتش نشان قرمز رنگی جا خوش کرده بود
کد خبر: ۳۷۲۰۱۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۱۴

کد خبر: ۳۷۱۷۷۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۰۹

🎙سیدعلی اکبر به خانه آمد. عمامه، عبا، قبا و ریش‌هایش پر از برف بود. شده بود مثل پیرمردهای هفتاد ساله. او با ابروهای درهم و برهم و روزنامۀ مچاله شده در دستش به داخل رفت. مونس از سماور کنارش یک چای داخل استکان ریخت و جلوی سید گذاشت. مثل همیشه نبود. حتی به دوقلوها هم توجهی نکرد. برای مونس هم هدیه نخریده بود. همیشه وقتی دیر می‌آمد حسابی دست پر بود. همان‌طور با عبا، قبا و عمامه کز کرده بود یک گوشۀ خانه. مونس کنارش نشست. ـ سید یه چیزی بگو. سیدعلی‎اکبر روزنامه را روی فرش گذاشت.
کد خبر: ۳۷۱۶۰۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۰۶

کد خبر: ۳۷۱۴۶۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۰۲

داستان 💠ققنوس در آتش ✍️مریم سامع 🎙لرزش از سر تا پایش حس می‌شد. قلبش داشت از جا کنده می‌شد. چشمانش به چشمان ریز و سبز کوشنِر گره خورد. کوشنر مطمئن از اینکه قدرتمندترین و احمق‌ترین آدم دنیا را برای بزرگ‎ترین فاجعه خاورمیانه انتخاب کرده، خوشحال بود. فاجعه‌ای که سودش برای اربابان صهیونش نظیر نداشت. ترامپ علامت تأیید را از چشمان کوشنر گرفت. دلش قرص شد و با خط کج‌ومعوج زیر عکس (باطل شد)Expired درشتی نوشت و مهر مخصوص ریاست‌جمهوری روی آن زد...
کد خبر: ۳۷۱۲۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۲۹

کد خبر: ۳۷۱۱۶۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۲۴

کد خبر: ۳۷۰۶۹۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۱۲

سرد است و سوز اول دی‌ ماه توی خانه می‌ریزد. بخاری را روشن کرده‌ایم. البته مثل هر سال که نه، خیلی سخت بود. با اشک و آه آن را شستم و تمیز کردم. بچه‌ها سردشان بود. مدام می‌گفتند: «مامان یادته پارسال بابا چقدر زود بخاری را روشن کرد؟» سجاد اورکت سبز تو را پوشیده تا گرم شود. دور اتاق می‌چرخید و ادای لرزیدن را در می‌آورد. می‌گوید: «مامان، یادته زمستان‌ها بابا این را می‌پوشید؟» ...
کد خبر: ۳۷۰۴۷۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۰۸

کد خبر: ۳۷۰۲۹۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۰۴