داستان
کد خبر: ۳۶۵۴۰۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۲۷
زیباترین کتک عمرم را خوردم. سال و روزش را نمیدانم سالهای پیش از انقلاب بود و من به گمانم حدود ده دوازده سال داشتم. از کارم هم پشیمان نبودم. حتی به قدر ذرهای؛ برای همچون من که تا دیروز با دو تا لگد و دو تا حرف بیربط بهم میریختم و مظلومیت و ننه من غریبه بازیام گوش فلک را کر میکرد، حالا شده بودم رهبر «چگوارها»، «گاندیها»، «کاسترو» و هر مبارزی که علیه اسکتبار ایستاده بود. آن هم سر مسئلهای که بنابر دودوتا چهارتاهای آن روز به من مربوط نمیشد و فقط این اخلاق بود که دستوپای مرا بسته بود و نمیگذاشت به راحتی طی طریق کنم و سر کلاس بروم....
کد خبر: ۳۶۵۳۰۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۲۶
داستان
کد خبر: ۳۶۵۰۹۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۲۰
ماشاءالله خان زنگ را زده نزده وارد خانه شد و به همسرش گفت: «یاالله ساک و وسایل را جمع و جور کن که رفتنی هستیم.» ملیحه خانم نمیدانست که ماشاءالله خان چه میگوید!
کد خبر: ۳۶۴۸۳۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۱۶
کد خبر: ۳۶۴۷۷۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۱۴
کد خبر: ۳۶۴۴۲۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۶/۰۷
کد خبر: ۳۶۳۸۲۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۲۲
کد خبر: ۳۶۳۵۲۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۱۵
کد خبر: ۳۶۲۸۸۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۵/۰۱
کد خبر: ۳۶۲۶۲۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۰۴/۲۸