حسین شریعتمداری
۱- «میجر جیکاک»، مشهور به مستر جیکاک یا سید جیکاک(!) یکی از ماموران سازمان اطلاعات برونمرزی انگلیس (MI6) بود که پیش از جنگ جهانی دوم و پس از آن که نشانههای وجود نفت در مسجد سلیمان پیدا شده بود به ایران اعزام شد. جیکاک مدت ۷ سال به عنوان یک چوپان کر و لال (چون هنوز زبان فارسی را نمیدانست) در ایل بختیاری و در روستاهای اطراف مسجد سلیمان به آموختن زبان محلی و فرهنگ و آداب منطقه مشغول بود و سپس خود را یک فرد روحانی! قلمداد کرد و حتی به عنوان پیشنماز هم در میان مردم حضور یافت. داستان این جاسوس کارکشته انگلیس مفصل است و با برخی از افسانهها نیز همراه شده است. ولی آنچه مسلم است این که جیکاک خود را با بهرهگیری از ترفندهای شعبدهبازی، یک روحانی صاحب نفس و کرامات جا زده بود و هنگامی که «ﻭﯾﻠﯿﺎﻡ ناکس دﺍﺭﺳﯽ»، کاشف نفت مسجد سلیمان و اولین خریدار انحصاری نفت ایران در دوره قاجار، در پی انعقاد قرارداد ۹۹ ساله انحصار نفت در ایران بود، ماموریت اصلی میجر جیکاک آغاز شد. او ماموریت داشت مردم را از نقش برجستهای که نفت در اقتصاد کشور و زندگی مردم دارد، بیخبر نگه دارد و زمینه را برای غارت این ماده حیاتی توسط انگلیس فراهم کند. یکی از ترفندهای معروف جیکاک که بعدها به آن اعتراف کرد، اینگونه بود که مردم را برای خبردار شدن از یک معجزه به مسجد دعوت میکند و میگوید: «دیشب حضرت علی علیهالسلام به خوابم آمد و فرمود به مردم بگو از این ماده سیاه و نجس (نفت) دوری کنند و اجازه بدهند نحسی این ماده نجس دامنگیر فرنگیهایی شود که اهل نماز و روزه و روضه نیستند»!
۲- حالا فقط به چند نمونه از میان هزاران نمونهای که همه صاحبنظران (چه دوست و چه دشمن) درباره اهمیت تنگه هرمز بر زبان و قلم آوردهاند نگاهی بیندازید و اعتراف آنها را به نقش حیاتی این تنگه در جنگ با آمریکا و متحدانش و نقشی که میتواند در شکوفایی اقتصاد کشورمان داشته باشد ببینید.
l رئیس مؤسسه پژوهش و مطالعات مدیترانه و خاورمیانه: رئیسجمهور آمریکا با سیاستهایش، اهرم فشاری به ایرانیها داد که از بمب اتم کارآمدتر است؛ کنترل تنگه هرمز، ایران را به چهارمین ابرقدرت جهان تبدیل کرده است.
l شورای روابط خارجی آمریکا: در جریان جنگ کنونی، آمریکا و اسرائیل به ایران یک سلاح مهمتر از سلاح هستهای دادهاند و آن سلاح، تنگه هرمز است که پس از جنگ هم یک کانون درآمد فراوان برای ایران خواهد بود.
l هاآرتص: ترامپ ایران را متوجه اهمیت تنگه هرمز کرده است. اسلحه بازدارندهای مانند بمب اتم و تنگهای برای رونق اقتصادی.
l آسوشیتد پرس: تنگه هرمز جریانهای درآمدی جدید بسیار زیادی را برای ایران فراهم میکند و زرادخانه هستهای نیز هست و این یک نتیجه عجیب است.
l استیون کالینسون (تحلیلگر معروف آمریکایي): این جنگ میلیاردها دلار هزینه روی دست ما گذاشته و جان آمریکاییها را گرفته است. تنگه هرمز برای ایران منبع تازه کشف شده درآمد است و در جنگ نقش بمب هستهای را دارد.
l روزنامه آمریکایی هیل: کنترل ایران بر تنگه هرمز به لحاظ استراتژیک از سلاح هستهای هم مهمتر است و میتواند درآمد سرشاری را نصیب این کشور کند.
l خبرگزاری آمریکایي یونایتدپرس: ایران پس از این جنگ به اهرم جدیدی به نام تنگه هرمز دست یافته است. اسلحهای همانند بمب هستهای و کانونی برای درآمد سرشار.
l رویترز: تنگه هرمز به عنوان حیاتیترین آبراه انرژی جهان، اکنون به اصلیترین ابزار فشار تهران در مقابله با تهدیدات خارجی تبدیل شده است. شاهرگ حیاتی جهان اکنون در دست ایران است.
l روزنامه صهیونیستی «یدیعوت آحارونوت»: کنترل تنگه هرمز به ایران این امکان را میدهد بدون نیاز به برتری نظامی کامل، فشار اقتصادی و سیاسی گستردهای بر آمریکا و متحدانش وارد کند و معادلات جنگ را تغییر دهد.
l نجم علی، تحلیلگر پاکستانی: اهرم فشار برای همیشه جابهجا شد؛ جهان فهمید ایران هر موقع بخواهد میتواند تنگۀ هرمز را مدیریت کند.
l تام بیتمن، خبرنگار شبکه بیبیسی انگلیسی در وزارت خارجه آمریکا: ایران نشان داده که میتواند ترامپ را متوقف کند؛ اهرم فشار کنترل تنگه هرمز توسط ایران به عاملی فلجکننده برای ترامپ تبدیل شده، سایر قدرتهای ناتو و سازمان ملل هم دستشان بسته است.
l وال استریت ژورنال: اهرم فشار ایران در تنگه هرمز به اندازه موشکها و برنامه هستهای آن مهم است.
l نیویورک تایمز: تهران پس از این جنگ به یک اهرم فشار جدید در معادلات منطقهای و بینالمللی به نام تنگه هرمز دست یافته است.
و هزاران نمونه دیگر از این دست که شرح آن به درازا میکشد و مثنوی هفتاد من کاغذ است!
۳- حالا به نظرات جماعتی از غربگراهای بدسابقه و برخی از مدعیان اصلاحات نگاه کنید. آنها بهگونهای که انگار با افراد کمشعوری مثل خودشان روبهرو هستند، در پوشش بهاصطلاح خیرخواهانه! دقیقاً -تاکید میشود که دقیقاً- همان آرزوی بر باد رفته آمریکا و اسرائيل را بر زبان و قلم آورده و بازگشایی تنگه هرمز و انصراف از حاکمیت ایران بر این تنگه را توصیه میکنند؛
l بحث تاریخی حاکمیت بر تنگه، بازی با کلمات است! ایران نباید درباره آن و یا نسبت به مسیر عمانی حساسیت نشان بدهد!
l ماجرای مدیریت تنگه را رها کنید این تنگه منشأ دردسر برای ایران است و کشورهای منطقه و جهان و حتی دوستان ایران را علیه تهران قرار میدهد!
l ایران نباید تنگه را مسدود کند. چنین اقدامی نیروهای دریایی و موشکی ایران را نابود کرده و آمریکا، چین، هند و کشورهای عربی را در یک جبهه مقابل تهران قرار خواهد داد.
l آن دیگری ارزش و نقش تنگه هرمز در مقابله با تجاوزات دشمن به کشورمان را عمداً نادیده میگیرد و ادعا میکند: درآمد حاصل از تنگه هرمز در حد «پول خرد» است. ایران باید تنگه را باز کند.
l مدیریت ایران بر تنگه هرمز، یک توهم بیفایده و زیانبار است! مسئولان باید به انسداد تنگه پایان بدهند!
l استفاده بیش از حد از کارت تنگه سبب از دست رفتن آن میشود. در منطق قدرت اقتصادی، عکس این گزاره به واقعیت نزدیکتر است. بنابراین عاقلانهتر آن است که از اِعمال حاکمیت ایران بر تنگه هرمز صرفنظر کنیم!
l اِعمال حاکمیت بر تنگه هرمز و بستن آن یک «بیراهه بیمنفعت» است که نباید ادامه پیدا کند!
... و دهها نمونه دیگر از همین دست.
۴- حالا، اعتراف دشمنان به نقش تنگه هرمز در جنگ اخیر و اثر بازدارندگی آن در مقابل تجاوزات دشمنان که به بمب اتمی تشبیه شده است و نیز نقش درآمدزایی تنگه برای کشورمان را با اظهارات و پروپاگاندای جماعت غربگدا و بیانیه و اظهارنظر برخی از مدعیان اصلاحات مقایسه کنید! قضاوت با خودتان. آیا این طیف همان ستون پنجم و پادوهای آمریکا و اسرائيل نیستند که در پوشش حزب و گروه و تحلیلگر و مشاور در برخی از نقاط جاسازی شدهاند! در این نوشته از بردن نام آنها صرفنظر میکنیم ولی برخورد با این طیف یکی از وظايف و ماموریت قطعی نیروهای اطلاعاتی و دستگاه قضائی است و صد البته باید به مردم مبعوثشده گزارش بدهند که در این زمینه چه کرده و یا قرار است چه بکنند!
رسول سنائیراد
امریکای جنایتکار که از گشودن تنگه هرمز در جنگ تحمیلی ۴۰ روزه بازماند و التماس ترامپ برای کمک گرفتن از ناتو و سایر کشورها هم برای رسیدن به این هدف بینتیجه ماند، تلاش کرد با سیاست فریب در دوره آتشبس و مذاکره، کنترل تنگه را از چنگ ایران درآورد که این بار هم با شکست مواجهشد.
در ادامه و با اینکه در تفاهمنامه تصریح شده بود ایران در دوره ۶۰ روزه اقدام به گشودن مسیر امن برای تردد کشتیهای تجاری نماید، امریکاییها با فشار بر کشورهای عربی منطقه، مسیری در جنوب تنگه به نام عمان باز کردند و با تشویق ملوانان کشتیهای متوقفمانده در دو سوی تنگه و دادن تضمین امنیتی با اسکورت سنگین نظامی، آنان را وادار به عبور از این مسیر و نادیده گرفتن مسیر و مدیریت ایران کردند. همزمانی نسبی این طرح خبیثانه با مراسم تشییع امام شهید (ره) تصور موفقیت آن را بر اساس ارزیابی و انتظار امریکاییها بیشتر میکرد؛ چراکه برگزاری این مراسم اولویت ایران محسوب شده و افزایش تنش، موجب هراس شرکتکنندگان شده و برد رسانهای آن را به سایه میانداخت. اما برخلاف این تصور، عملیات امریکا واکنش سریع و سخت ایران را به دنبال داشت که علاوه بر زدن کشتیهای متخلف با مقابلهبهمثل جانانه علیه متجاوزان، توهم آنان برای بهدست گرفتن تنگه هرمز با شکست روبهرو شد و ضربات کوبنده و غافلگیرکننده ایران، شکست و بلکه تحقیر تاریخی برای امریکا رقم زد.
نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران با بهکارگیری تجارب جنگهای قبلی و رصد دقیق جابهجاییها و تغییرات میدانی دشمن و بهرهگیری از اصل غافلگیری، ضربات مهلک و ویرانگری به امریکاییها وارد کردند که فراتر از تصور و محاسبات دشمن بود. حملات سنگین و ویرانگر ایران علیه پایگاههای نظامی امریکا در سوریه و اردن که به کشته و مجروح شدن دهها نظامی امریکایی و نابودی تعداد زیادی هواپیما و بالگرد نظامی امریکا منجر شد، انهدام چندین سامانه راداری، پدافند هوایی و آفند زمینی ـ دریایی، مرکز کنترل و فرماندهی و... از جمله خسارات وارده به ماشین کشتار و جنایت امریکای جنایتکار است که با وجود سانسور شدید، گوشههایی از آن لو رفته است.
امریکا با تصور ایجاد امنیت و دور کردن تجهیزات و سامانههای آفندی و پدافندی خود از جمله هواپیماهای سوخترسان و رصد، آنها را به اردن و اراضی اشغالی منتقل کرده بود که این تجمع، فرصت طلایی برای ایران فراهم آورد تا با تمرکز آتش بر آن، خسارات و تلفات سنگینی به دشمن وارد کند. انهدام سامانههای پدافند هوایی در کشورهای سوریه و اردن به معنی باز شدن معبر امن برای موشکها و پهپادهای ایرانی علیه رژیم صهیونی نیز میباشد که با تسهیل اقدام علیه صهیونیستها، بازگشت آنها به جنگ برای کمک به امریکا را با مشکل مواجه خواهد کرد.
همچنین زیر ضربه رفتن پایگاههای نظامی امریکا در قطر و عربستان سعودی که به تخلیه و جابهجاییهای گسترده نفرات و تجهیزات منجر شده، در واقع فرار امریکاییها در شرایط جنگ و تنها گذاشتن متحدان محسوب و آبروریزی دیگری برای جنایتکاران امریکایی است که بیش از پنج دهه هزینه احداث، تجهیز و توسعه این پایگاههای نظامی را از کشورهای عربی گرفته و روز حادثه، آنها را تنها گذاشته و فرار کردهاند.
با توجه به این وضعیت افتضاح و اسفناک حاکم بر نظامیان امریکایی در منطقه است که سیانان به نقل از یک ناظر میدانی اعلام داشته: «تا کنون هرگز چنین سطحی از خسارتها را در پایگاههای امریکایی ندیده است.» نیویورک تایمز هم تلفات و خسارات روزهای اخیر به پایگاههای امریکا توسط ایران را مهیب و بیسابقه توصیف کرده است. چنین وضعیتی موجب ناامیدی و عصبانیت در فضای رسانههای مستقل امریکایی شده است که به عنوان نمونه، نشریه امریکایی «نیشن» پس از دور جدید درگیری نوشته: «جنگی پرهزینه و ویرانگر تنها به این دلیل از سر گرفته میشود که یک خودشیفته هشتادساله توانایی رویارویی با واقعیت را ندارد.» نویسنده امریکایی دیگری هم عصبانیت و رفتارهای غیرمنطقی و خشمگینانه ترامپ را اینگونه تحلیل میکند که او هرگاه دچار شکست میشود، از راهبرد مرد دیوانه استفاده میکند.
گویا حماقت ترامپ و باند مافیایی فاسد همراه او با فریب صهیونیستها، امریکا را در شرایط سخت و تحقیرآمیزی قرار دادهاند که سه گزینه سخت پیش رو دارد: ادامه درگیری فرسایشی، بازگشت به مذاکره یا ورود به جنگ زمینی با آینده و نتایجی مبهم. ترامپ با تکرار عهدشکنی، هیچ اعتباری برای مذاکره باقی نگذاشته و هرکدام از دو گزینه باقیمانده هم چالش جدی برای اعتبار نظامی امریکاست و ایرانیان برای زدن تیر خلاص به ابهت و هیمنه پوشالی ارتش امریکا از آنها استقبال میکنند. ایرانیها ثابت کردهاند که جنگطلب نیستند؛ اما جنگ بلدند و مهارت و شجاعت تحقیر دشمن را در سطح بالا و تعیینکننده دارند.
صلاح الدین خدیو
از همان آغاز مسابقات جام جهانی روشن بود که سیاست، حضوری پررنگ در حاشیه جام خواهد داشت؛ از بحثهای مربوط به حضور تیم ملی ایران و مخالفتهای دونالد ترامپ با ادامه اقامت و حضور آن در آمریکا که بازتاب گستردهای یافت، تا صفبندیهای سیاسی پیرامون برخی تیمها و بازیکنان.
در چنین فضایی، طبیعی بود که بزرگترین رویداد ورزشی جهان نیز نتواند خود را بهطور کامل از سایه سیاست دور نگه دارد.
دیدار پایانی جام جهانی بیش از آنچه تصور میشد، رنگوبوی سیاسی به خود گرفت. مقامات ایرانی آشکارا از پیروزی اسپانیا و شکست آرژانتین ابراز خرسندی کردند. در مقابل، اسرائیلیها که برای قهرمانی آرژانتین لحظهشماری میکردند، با به صدا درآمدن سوت پایان بازی، شب را با اندوه و تلخکامی به پایان رساندند.
در ذات خود، ورزش قرار است عرصهای برای عبور از مخاصمات سیاسی، کینههای تاریخی و شکافهای ایدئولوژیک باشد؛ لحظاتی که در آن سیاست به حاشیه میرود و رقابت سالم و دوستی میان ملتها مجال بروز پیدا میکند. با این حال، فینال نشان داد که گاه سیاست حتی به مستطیل سبز نیز راه مییابد.
اسپانیا و آرژانتین از نظر فرهنگی، زبانی، دینی و اجتماعی پیوندی عمیق دارند. اکثریت مردم آرژانتین اسپانیاییزباناند و بخش بزرگی از آنان ریشه در مهاجرانی دارند که بهویژه در قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم از اسپانیا راهی آمریکای جنوبی شدند. البته پیش از آن نیز آرژانتین بخشی از امپراتوری استعماری اسپانیا بود؛ یادگاری از روزگاری که مادرید یکی از بزرگترین قدرتهای دریایی جهان بهشمار میرفت و آمریکای لاتین تجلی دنیای اسپانیایی در خارج از متروپل اصلی بود.
با وجود این اشتراکات تاریخی، رهبران کنونی دو کشور در دو سوی طیف سیاسی ایستادهاند. پدرو سانچز، نخستوزیر اسپانیا، سیاستمداری سوسیالدموکرات و چپ میانه است که از اقتصاد بازار همراه با دولت رفاه دفاع میکند. در مقابل، خاویر میلی، رئیسجمهور آرژانتین، لیبرتارینی راستگرا و طرفدار کوچکسازی دولت، خصوصیسازی گسترده و بازار آزاد است.
اختلاف آنها تنها به اقتصاد محدود نمیشود. میلی از نزدیکترین متحدان سیاسی دونالد ترامپ و از سرسختترین حامیان اسرائیل است، در حالی که سانچز از تشکیل کشور مستقل فلسطین در مرزهای ۱۹۶۷ حمایت میکند و از منتقدان جدی ترامپ و سیاستهای دولت اسرائیل به شمار میرود.
رابطه اسپانیا و آرژانتین را میتوان تا حدی با نسبت بریتانیا و کشورهای انگلیسیزبان برآمده از امپراتوری آن، مانند کانادا، استرالیا و ایالات متحده، مقایسه کرد؛ کشورهایی با پیوندهای عمیق تاریخی و فرهنگی که با وجود اشتراکات فراوان، گاه در عرصه سیاست مسیرهای متفاوتی را برمیگزینند.
با وجود ستارهای چون لیونل مسی که محبوبیتش فراتر از مرزهای سیاسی و ایدئولوژیک است، شکاف میان سانچز و میلی تا اندازهای بر فضای فینال و احساسات هواداران سایه انداخت. حتی میتوان گفت این مسابقه، بیش از دیدار انگلیس و آرژانتین در نیمهنهایی ــ که خاطره جنگ فالکلند بر آن سنگینی میکرد ــ تحت تأثیر صفبندیهای سیاسی قرار گرفت.
جام جهانی ۲۰۲۶ یادآور این واقعیت بود که فوتبال همچنان میتواند زبان مشترک ملتها باشد، اما در جهانی که سیاست بر همهچیز سایه افکنده، حتی محبوبترین ورزش دنیا نیز گاه ناگزیر بازتابدهنده شکافها، رقابتها و منازعات ژئوپلیتیکی عصر خود میشود.
در چنین بستری، افزایش تحرکات دیپلماتیک اسلامآباد و میزبانی از هیئتهای عالیرتبه خارجی را میتوان در چارچوب تلاش این کشور برای ارتقای جایگاه بینالمللی، جذب سرمایه، توسعه همکاریهای اقتصادی و افزایش وزن ژئوپلیتیکی خود تحلیل کرد. سفر وزیر امور خارجه کانادا پس از حدود دو دهه، نمونهای از این روند است که در کنار راهبرد جدید کانادا در منطقه هند-اقیانوسیه، از ظرفیت جامعه پاکستانیتبار مقیم کانادا و تلاش دو کشور برای گسترش همکاریهای اقتصادی و سرمایهگذاری نیز تأثیر پذیرفته است. با این حال، سطح کنونی روابط اقتصادی دو کشور همچنان فاصله درخور توجهی با ظرفیتهای بالقوه آنها دارد.
درخصوص روابط ایران و پاکستان نیز واقعیتها تصویری دووجهی ارائه میکنند. از یک سو، همکاری در زمینه امنیت مرزی، توسعه بازارچههای مرزی، مقابله با قاچاق و گسترش تجارت، از حوزههای دارای منافع مشترک برای دو کشور محسوب میشود و از سوی دیگر، تجربه سالهای گذشته نشان میدهد که تحقق برخی پروژههای راهبردی، ازجمله خط لوله گاز ایران-پاکستان، به دلیل مجموعهای از عوامل شامل تحریمهای آمریکا، محدودیتهای مالی و ملاحظات سیاسی اسلامآباد، با پیشرفت بسیار کندی همراه بوده است. این تجربه نشان میدهد که صرف وجود اراده سیاسی اعلامی، برای تحقق پروژههای راهبردی کافی نیست و عوامل بیرونی و محدودیتهای ساختاری نیز نقش تعیینکنندهای دارند.
در سالهای اخیر، گاه این دیدگاه مطرح شده است که پاکستان میتواند در برخی پروندههای حساس سیاست خارجی ایران، از جمله کاهش تنش با غرب یا انتقال پیام میان تهران و واشینگتن، نقش میانجی یا تسهیلگر ایفا کند. هرچند اسلامآباد به دلیل برخورداری از روابط با طیفی از بازیگران منطقهای و فرامنطقهای، از ظرفیتهایی برای انتقال پیام یا تسهیل ارتباطات برخوردار است، اما شواهد موجود نشان میدهد اهرمهای نفوذ این کشور بر تصمیمگیری قدرتهای غربی محدود است و سیاست خارجی آن نیز بیش از هر چیز تابع ملاحظات امنیتی، اقتصادی و موازنهگری میان شرکای مختلف خود است. از این رو، اتکای راهبردی ایران به پاکستان در پروندههای کلان سیاست خارجی، با ریسکهایی همراه است که باید با دقت مورد توجه قرار گیرد.
بر این اساس، به نظر میرسد تنظیم روابط ایران و پاکستان بر پایه تفکیک حوزههای همکاری، واقعبینانهترین گزینه باشد. در حوزههای فنی و اجرائی همچون امنیت مرزها، توسعه زیرساختهای مرزی، بازارچههای مشترک، مقابله با قاچاق و گسترش تجارت، همکاریهای دوجانبه میتواند ادامه یابد و حتی تقویت شود. در پروژههای اقتصادی بزرگ، ضروری است هرگونه تعهد بلندمدت بر پایه تضمینهای اجرائی، ارزیابی دقیق ریسک و منافع متقابل تنظیم شود. همچنین در پروندههای راهبردی سیاست خارجی، بهویژه موضوعات مرتبط با مذاکرات هستهای یا روابط ایران و غرب، مناسبتر آن است که سیاست ایران بر گفتوگوهای مستقیم یا استفاده از کانالهایی استوار باشد که از ظرفیت و نفوذ بیشتری در روند تصمیمسازی طرفهای مقابل برخوردارند.
در نهایت، پاکستان نه کشوری است که بتوان ظرفیتهای آن را نادیده گرفت و نه بازیگری که بتوان حل مسائل راهبردی ایران را به آن واگذار کرد. این کشور همسایهای مهم با ظرفیتها، محدودیتها و اولویتهای خاص خود است و همانند هر بازیگر دیگری، سیاست خارجیاش بر مبنای منافع ملی خود تنظیم میشود. از این رو، رویکرد واقعبینانه برای جمهوری اسلامی ایران آن است که ضمن حفظ و توسعه همکاریهای عملی و سودمند با اسلامآباد، از شکلگیری انتظارات فراتر از توان واقعی این کشور در پروندههای کلان سیاست خارجی پرهیز کند. چنین رویکردی میتواند ضمن حفظ روابط سازنده با یک همسایه مهم، از تحمیل هزینههای راهبردی ناشی از برآوردهای نادرست نیز جلوگیری کند.
داود منظور
به استناد یکی از مقالات اخیر مجله فارنافرز یکی از مهمترین خطاهای محاسباتی آمریکا و رژیم صهیونیستی در جنگ تحمیلی ۴۰ روزه این بود که تصور میکردند این جنگ میتواند جمهوری اسلامی ایران را به فروپاشی، تسلیم یا عقبنشینی راهبردی نزدیک کند؛ اما نتیجه جنگ چیز دیگری بود و ایران نهتنها از صحنه حذف نشد، بلکه در مسیر بازسازی درونی قدرت و تعریف تازهای از راهبرد منطقهای و بینالمللی خود قرار گرفت. ازسویدیگر، این جنگ بهنوعی انتقال بیننسلی در ساخت قدرت ایران را شتاب بخشید. بهطوری که نسل جدید فرماندهان، مقامات امنیتی و تصمیمگیران اجرایی، بر اساس تجربیات حاصل از جنگ اخیر و با منطق بازدارندگی، ظرفیتسازی و اداره کشور در شرایط فشار، جنگ و رقابت منطقهای نقش پررنگتری در مدیریت تحولات یافتهاند. مسئله اصلی این نسل، صرفاً دفاع از وضع موجود نیست؛ بلکه چگونگی اداره کشور در شرایط تهدید مستمر، تحریم، فشار خارجی و رقابت منطقهای است. از این منظر، جمهوری اسلامی ایران که همواره منبع اصلی قدرت خود را در مردمپایه بودن تلقی کرده به سمت نوعی دولتمداری ناشی از شرایط امنیتی توأم با انسجام ملی راهبردی حرکت کرده است. این رویکرد به معنای تغییر زبان و منطق سیاستگذاری در راستای تقویت ماندگاری، حاکمیت ملی، توان دفاعی، امنیت سرزمینی، تابآوری و کارآمدی اجرایی است. بر همین اساس ایران با درسگرفتن از جنگ اخیر، در حال سازگار کردن ساختارهای خود با واقعیتهای جدید است. بازآرایی نظامی، اصلاح سازوکارهای تصمیمگیری، تقویت تابآوری، تمرکززدایی اجرایی، بازسازی رسانهای و نقشآفرینی گستردهتر مردم در دفاع از کشور، همگی نشان میدهد که جنگ برای ایران فقط یک حادثه نظامی نبوده؛ بلکه تجربهای راهبردی برای بازشناسی نقاط ضعف و قوت کشور محسوب میشود. در این چهارچوب، تنگه هرمز به یکی از محورهای اصلی راهبرد جدید ایران تبدیل شده است. هرمز برای ایران فقط یک گذرگاه دریایی نیست؛ بلکه اهرم بازدارندگی، ابزار چانهزنی و بخشی از جغرافیای حیاتی امنیت ملی است. ایران پس از جنگ کمتر به وعدههای غرب درباره رفع تحریم اعتماد دارد و بیش از گذشته به ظرفیتهای ژئوپلیتیکی خود برای دفاع از منافع ملی تکیه میکند.
این نگاه بر هرگونه مذاکره احتمالی در آینده نیز اثر خواهد گذاشت. ایران دیگر توافق را صرفاً ابزاری برای رفع تحریم نمیبیند، بلکه میخواهد هر توافق احتمالی، جایگاه جدید، توان بازدارندگی و دستاوردهای جنگی آن را به رسمیت بشناسد. از نگاه تهران، آمریکا ممکن است بخواهد در مذاکره چیزی را بگیرد که در جنگ نتوانسته به دست آورد؛ بنابراین بازگشت ساده به الگوی پیشین مهار ایران برای تهران پذیرفتنی نخواهد بود. این جنگ موجب شد ایران، چرخش بهسوی نظم چندقطبی و تقویت روابط با قدرتهای غیرغربی بهویژه چین را بهطورجدی دنبال کند. ایران مسیر عادیسازی پایدار با آمریکا را بسیار محدود و پرریسک ارزیابی میکند و برای بازسازی اقتصادی، کاهش فشار تحریم و حضور مؤثر در نظم آینده میکوشد تا مناسبات خود را با قدرتهای آسیایی و غیرغربی گسترش دهد.در سطح داخلی نیز بر اثر جنگ همدلی ملیگرایانه و انسجام درخوری شکل گرفته است. بهطوری که هرچند برخی نارضایتیهای اجتماعی و اقتصادی از بین نرفته، اما حمله خارجی موجب شد بخشی از چالشهای اجتماعی که عمدتاً محصول عملیات روانی دشمن بود التیام یابد و دفاع از کشور در کانون توجه عمومی قرار گیرد. در این میان، جایگاه و اعتبار نیروهای مسلح در میان مردم بیشازپیش ارتقا یافت و نقش آنان نهفقط در قالب یک نهاد نظامی، بلکه بهعنوان مدافع امنیت ملی و تمامیت سرزمینی کشور برجستهتر شد. محور مقاومت نیز در این تحلیل، از سطح ایدئولوژیک به بخشی از دفاع راهبردی ایران بهعنوان کانون اصلی مقاومت در برابر استکبار تبدیل شد. طبیعی است که ایران روابط منطقهای خود را بیش از گذشته با منطق عمق امنیتی، بازدارندگی چندجبههای و جلوگیری از درگیرشدن جداگانه اجزای مقاومت مدیریت خواهد کرد. تجربه جنگ نشان داد که جداکردن حلقههای مقاومت و هدف قراردادن تدریجی آنها، میتواند بخشی از راهبرد دشمن برای تضعیف بازدارندگی منطقهای ایران باشد. بااینحال، تهدید اصلی آینده ایران در میدان خارجی نیست. عدم برخورداری از برنامههای عملیاتی برای رفع نارضایتیهای اقتصادی، ناکارآمدی اجرایی و ضعف در ارائه خدمات عمومی میتواند سرمایه اجتماعی کشور را فرسوده کند؛ بنابراین ضروری است تا در چهارچوب حفظ و تقویت پشتوانه اجتماعی تمرکز بیشتری بر توان اداره کشور، تسریع در بازسازی، بهبود معیشت، اصلاحات اقتصادی و افزایش کارآمدی ملموس صورت پذیرد. به طور خلاصه باید گفت آمریکا و رژیم صهیونیستی در جنگ تحمیلی اخیر نتوانستند ایران را به تسلیم یا فروپاشی نزدیک کنند. برعکس، این جنگ به بازتعریف راهبردی ایران، تقویت منطق بازدارندگی، برجستهتر شدن نقش هرمز، تعمیق نگاه به شرق و بازسازی بخشی از انسجام ملی انجامید. اما در آستانه احتمال شکلگیری جنگی جدید، این دستاوردها تنها زمانی پایدار میماند که با کارآمدی داخلی، اصلاح اقتصادی، حفظ سرمایه اجتماعی و دیپلماسی هوشمندانه همراه باشد.
بهگزارش قدس آنلاین، در صد و چهل و سومین روز تقابل، جنگ از تمرکز صرف بر هرمز عبور کرد و به زنجیرهای از محاصرهها، حملات متقابل و پیامهای دیپلماتیک همزمان تبدیل شد. آمریکا برای نهمین شب پیاپی به ایران حمله کرد و دامنه اهداف از سواحل جنوبی فراتر رفت؛ تبریز در شمالغرب هدف قرار گرفت و به نیروگاه هستهای در حال ساخت دارخوین نیز مستقیماً حمله شد. همزمان، یک کشتی یونانی در تنگه هرمز پس از اصابت پرتابه دچار آتشسوزی شد و خدمه آن ناچار به ترک شناور شدند. در سطح منطقهای، ایران حملات به تأسیسات و پایگاههای مرتبط با آمریکا در کویت و بحرین را ادامه داد و انصارالله یمن نیز در پاسخ به حمله به فرودگاه صنعا، محاصره دریایی عربستان را اعلام کرد. با این حال، تبادل پیام با آمریکا از مسیر میانجیها هنوز ادامه دارد.
پس از اینکه آمریکا حمله به نیروگاه در دست ساخت دارخوین را در دستور کار قرار داد و از خط قرمز جدیدی در جنگ عبور کرد، با حمله به تبریز نشان داد الگوی جغرافیایی روزهای اخیر جنگ هم در حال تغییر است. در روزهای گذشته فشار اصلی بر جنوب ایران، جزایر، بنادر و مراکز مرتبط با هرمز متمرکز بود؛ اما هدف قرار گرفتن شمالغرب کشور پیام داد که واشنگتن ممکن است جنگ را از محدوده جنوب خارج کند. از نگاه ایران، این روند همان چیزی است که درگیری را از «تقابل محدود» به «جنگ تمامعیار» نزدیک میکند.
با وجود گسترش حملات، هرمز همچنان مرکز ثقل بحران باقی ماند. آتش گرفتن یک کشتی در نزدیکی آبهای عمان و نجات خدمه آن نشان داد امنیت کشتیرانی هنوز به حالت عادی بازنگشته است. قیمت نفت برنت نیز بار دیگر از مرز ۹۰دلار گذشت؛ نشانهای از اینکه بازارها ناامنی هرمز را نه یک تهدید لفظی، بلکه واقعیتی عملی میدانند.در همین فضا، سخنگوی وزارت خارجه ایران بار دیگر تأکید کرد مسئولیت مدیریت آینده هرمز با ایران است و این موضوع باید در گفتوگو با عمان و کشورهای منطقه پیگیری شود. بنابراین، ایران همچنان هرمز را نه آبراهی زیر حفاظت آمریکا، بلکه بخشی از حق حاکمیتی و بازدارندگی ملی خود میبیند.
ایران پاسخ منطقهای خود را نیز ادامه داد. سپاه از وارد کردن ضربات سنگین به تأسیسات آمریکا در بحرین و کویت خبر داد؛ از آشیانههای تعمیر پهپاد در فرودگاه الصخیر بحرین تا تأسیسات مرتبط با Task Force ۵۹ در بندر سلمان و بخشهایی از پایگاه عریفجان در کویت.حمله به ایران از شبکه پایگاههای آمریکا، پاسخ به همان شبکه را در پی خواهد داشت. کشته شدن دو نظامی آمریکایی در اردن و گزارشها درباره زخمی شدن دهها نیروی دیگر نیز نشان داد جنگ برای واشنگتن دیگر فقط عملیات از راه دور نیست؛ نیروهای آمریکا در منطقه مستقیماً هزینه میدهند.
تحول مهم دیگر، اعلام محاصره دریایی عربستان از سوی انصارالله یمن بود. این تصمیم پس از حمله به فرودگاه صنعا و جلوگیری از فرود پرواز ایرانی اعلام شد. سخنگوی نظامی انصارالله گفت: محاصره با محاصره پاسخ داده میشود و این اقدام از لحظه صدور بیانیه، اجرایی است.
اهمیت این رخداد در آن است که بحران هرمز اکنون به بابالمندب و دریای سرخ نیز پیوند میخورد. اگر عربستان در منطق انصارالله بخشی از محاصره هوایی و دریایی یمن باشد، مسیرهای دریایی آن نیز به هدف پاسخ تبدیل میشود. این یعنی جنگ دیگر فقط در خلیج فارس جریان ندارد؛ حلقههای آن در حال گسترش به کل جغرافیای انرژی و کشتیرانی منطقه است.
جنگ وارد مرحلهای دوگانه شده است؛ از یک سو، آمریکا حملات خود را گسترش میدهد و از سوی دیگر، پیامهایی از مسیر میانجیها رد و بدل شده و دیپلماسی در کنار دفاع، فعال است. تفاهمنامه شاید هنوز در کانالهای پشت پرده و با اصرار میانجیها، نفس بکشد، اما در میدان زیر آتش است. تا وقتی هرمز ناامن، پایگاههای آمریکا در تیررس و یمن در وضعیت محاصره متقابل باشد، دیپلماسی نه مسیر پایان جنگ، بلکه بخشی از مدیریت جنگ خواهد بود.
محسن ردادی
اظهارات اخیر محمد خاتمی بار دیگر همان دوگانه آشنای سالهای گذشته را به فضای سیاسی ایران بازگرداند. او مخالفان مذاکره را «جنگطلب» معرفی کرد: «صلح را خیانت دانستن و صلحجویی را خلاف مرام حسین بن علی(ع) معرفی کردن به هیچوجه با جوهر اسلام محمدی(ص) نسبتی ندارد. ... من به حکم انصاف و اخلاق و خرد، طرفداران جنگ و انتقام و تلاشگران سیاسی و رسانهای را برای ناکام گذاشتن توافق و ایجاد دوگانگی در حکمرانی و قطبی کردن جامعه، همدل با اسرائیل نمیدانم ولی میگویم اگر چه بسیاری از آنان نیت خوب دارند، در عمل همان راهی را میروند که اسرائیل میرود. ... انتظار دارم در این شرایط خطیر همه شخصیتها و اندیشمندان و جریانها و نهادهای مدنی و سیاسی و رسانهها و نهادهای تبلیغی در تبیین و ترویج اندیشه صلح و عقلانیت و گفتوگو و تحذیر از افراط و خشونت و جنگافروزی به میدان آیند».
این ادبیات البته تازگی ندارد؛ در ۲ دهه گذشته نیز هرگاه درباره سیاست خارجی یا نسبت ایران با غرب اختلافی شکل گرفته، منتقدان مذاکره غالباً با برچسبهایی مانند افراطی، تندرو یا جنگطلب توصیف شدهاند اما پرسش اساسی این است: آیا واقعاً اختلاف امروز بر سر جنگ و صلح است؟
به نظر میرسد چنین چارچوبی، مساله را بهدرستی توضیح نمیدهد. تقریباً همه نیروهای سیاسی، صلح را برای کشور مطلوب میدانند و هیچ جریان جدی، جنگ را به عنوان یک هدف مطلوب دنبال نمیکند. نزاع اصلی جای دیگری است؛ اختلاف بر سر این است که در جهان امروز، صلح چگونه به دست میآید؟ آیا مذاکره به تنهایی میتواند امنیت ایجاد کند یا آنکه مذاکره زمانی مؤثر است که بر پشتوانه قدرت و بازدارندگی استوار باشد؟ برای پاسخ به این پرسش، پیش از ورود به مباحث سیاست خارجی، باید از زاویهای عمیقتر به موضوع نگریست؛ از منظر جامعهشناسی معرفت و پارادایمهایی که شیوه فهم ما از جهان را شکل میدهد.
چارچوب تحلیلی جامعهشناسی معرفت
یکی از مهمترین آموزههای جامعهشناسی معرفت آن است که انسانها جهان را آنگونه که هست مشاهده نمیکنند، بلکه آن را از خلال چارچوبهای ذهنی، تجربههای تاریخی و نظامهای فکری خود تفسیر میکنند. آنچه ما «واقعیت» مینامیم، همواره از صافی یک پارادایم عبور کرده است. به همین دلیل است که ۲ تحلیلگر، با مشاهده یک رویداد واحد، ممکن است به ۲ نتیجه کاملاً متفاوت برسند، چون هر یک از دریچهای متفاوت به همان واقعیت مینگرند.
این نکته درباره منازعات سیاسی نیز صادق است. بخش مهمی از اختلافهای امروز را نمیتوان صرفاً با انگیزههای جناحی یا رقابتهای سیاسی توضیح داد. در سطحی عمیقتر، ۲ پارادایم متفاوت در برابر یکدیگر قرار گرفتهاند که هر یک منطق خاص خود را برای فهم جهان و سیاست بینالملل دارند.
نظم جهانی از دید لیبرالیسم
پارادایم غالب در میان بخش قابل توجهی از جریان اصلاحطلب، ریشه در سنت لیبرالی روابط بینالملل دارد؛ سنتی که گفتوگو، همکاری، نهادهای بینالمللی، وابستگی متقابل اقتصادی و اعتمادسازی را مهمترین ابزارهای تولید امنیت میداند. در این چارچوب، جنگ بیش از آنکه محصول تضاد منافع و موازنه قدرت باشد، نتیجه سوءتفاهم، فقدان گفتوگو یا شکست دیپلماسی تلقی میشود. بنابراین راهحل نیز مشخص است: مذاکره بیشتر، اعتماد بیشتر و تعامل گستردهتر. وقتی چنین پارادایمی بر ذهن یک سیاستمدار یا تحلیلگر حاکم باشد، بسیاری از مواضع او قابل پیشبینی خواهد بود. در نگاه این فرد، منتقدان مذاکره، جنگطلب تلقی میشوند! از همین رو است که در ادبیات بخشی از اصلاحطلبان، دوگانه «مذاکره/ جنگ» همچنان محور تحلیل باقی مانده است.
اما پرسش اساسی این است: آیا جهان امروز هنوز بر اساس همان پارادایم لیبرالی ۲ دهه پیش عمل میکند یا آنکه واقعیتهای جدید، قواعد بازی را تغییر داده؟ پاسخ به این پرسش، کلید فهم اختلاف امروز بر سر سیاست خارجی ایران است.
جهان دیگر بر پاشنه لیبرالیسم نمیچرخد
اگر نقدی به سخنان اخیر آقای خاتمی و بخشی از جریان اصلاحطلب وارد باشد، پیش از آنکه سیاسی باشد، معرفتشناختی است. مساله این نیست که آنان صلح را دوست دارند و دیگران جنگ را؛ اختلاف اصلی بر سر این است که صلح در جهان امروز چگونه به دست میآید؟
پاسخ آقای خاتمی همچنان همان پاسخی است که دهه ۷۰ خورشیدی ارائه میشد؛ یعنی گفتوگو، مذاکره، نهادهای بینالمللی، اعتمادسازی و همکاری. این نگاه، فرزند دورهای از نظام بینالملل است که پس از پایان جنگ سرد شکل گرفت؛ دورهای که بسیاری از نظریهپردازان غربی از «پایان تاریخ» و پیروزی لیبرالیسم، جهانی شدن، گسترش لیبرالـدمکراسی و کاهش نقش قدرت سخت سخن میگفتند. در همان فضا بود که نظریه «گفتوگوی تمدنها» مطرح و با استقبال سازمان ملل نیز روبهرو شد. اما جهان در ۲ دهه اخیر مسیر دیگری را پیموده است. حمله آمریکا به عراق بدون مجوز شورای امنیت، جنگهای افغانستان و لیبی، بحران اوکراین، رقابت فزاینده آمریکا و چین، جنگ غزه و افزایش تنشهای منطقهای، همگی نشان داد منطق مسلط سیاست جهانی، بیش از آنکه بر گفتوگو استوار باشد، بر توازن قدرت و بازدارندگی استوار است. حتی بسیاری از نظریهپردازان غرب نیز از بازگشت «رئالیسم» و افول خوشبینی لیبرالی سخن گفتهاند. نمونه برجام از این منظر اهمیت ویژهای دارد. جدا از ارزیابیهای سیاسی، این تجربه نشان داد توافق دیپلماتیک، به تنهایی تضمینکننده امنیت یا ثبات نیست. خروج یکجانبه رژیم آمریکا از توافق، این واقعیت را آشکار کرد که حتی امضای قدرتهای بزرگ نیز در برابر تغییر موازنههای سیاسی و قدرت داخلی آنها مصونیت مطلق ایجاد نمیکند. از همین رو، بسیاری از دولتها در سالهای اخیر، در کنار دیپلماسی، سرمایهگذاری گستردهای بر توان بازدارندگی نظامی، امنیتی و فناورانه خود انجام دادهاند.
از این منظر، مشکل اصلی آن است که بخشی از جریان اصلاحطلب همچنان با عینک پارادایم لیبرالی و گفتوگوی تمدنها به جهانی مینگرد که قواعد آن دگرگون شده است. آنان هنوز مذاکره را نقطه آغاز امنیت میدانند، در حالی که تجربههای متعدد نشان میدهد در بسیاری موارد، قدرت است که مذاکره مؤثر را ممکن میکند، نه مذاکره که قدرت را خلق کند.
همین تفاوت پارادایمی است که سبب میشود ۲ طرف، حتی درباره یک رخداد واحد نیز برداشتهایی کاملاً متفاوت داشته باشند. هنگامی که جناب آقای عراقچی اعلام میکند در جریان مذاکرات اسلامآباد به وقوع جنگ اطمینان داشته، این سخن برای یک تحلیلگر واقعگرا نشانه آن است که مذاکره لزوماً مانع جنگ نیست اما برای کسی که همچنان در پارادایم لیبرالی میاندیشد، راهحل همچنان افزایش گفتوگو و گسترش مذاکرات خواهد بود.
چرا لیبرالهای ایرانی، هیچوقت آمریکا را مسؤول شکست مذاکرات تلقی نمیکنند؟
تحلیلی که در رابطه با تفاوت ۲ پارادایم مطرح شد، به ما توضیح میدهد چرا بخشی از اصلاحطلبان، حتی پس از تجربههای متعدد، همچنان نیروهای داخلی را مسؤول شکست مذاکرات معرفی میکنند. در چارچوب فهم آنها، مذاکره ذاتاً راهحل تلقی میشود، بنابراین اگر مذاکره به نتیجه نرسد یا به جنگ بینجامد، اشکال نه در خود این فرض، بلکه در عواملی جستوجو میشود که مانع تحقق آن شدهاند. در نتیجه، نگاه انتقادی بیش از آنکه متوجه رفتار آمریکا یا ساختار قدرت در نظام بینالملل باشد، متوجه مخالفان داخلی مذاکره میشود. به عنوان مثال آقای فاضل میبدی با اشاره به آغاز مجدد جنگ پس از تفاهم اسلامآباد، خطاب به سربازان وطن که به قول ایشان «با شلیک چند موشک آتش جنگ را دوباره برافروختند» توئیت میزند: «آی جنگطلبها! رحم کنید».
نمونههای این رویکرد را در سالهای اخیر بارها دیدهایم. خروج یکجانبه آمریکا از برجام نیز نتوانست این چارچوب ذهنی را در میان این دسته از اصلاحطلبان دگرگون کند و همچنان این روایت تکرار شد که اگر فضای سیاسی داخلی هماهنگتر عمل میکرد، برجام میتوانست حفظ شود. اکنون نیز با وجود آنکه برخی مسؤولان اجرایی و دیپلماتیک اذعان کردهاند حتی در میانه مذاکرات نیز احتمال وقوع جنگ را جدی میدانستند، باز هم بخشی از این جریان، منتقدان مذاکره را به جنگطلبی متهم میکنند.
به هر حال، آقای خاتمی و همفکرانش در مسیری نادرست، صلح را میجویند و منابع قدرت داخلی را تخریب میکنند. این سخنان و اندیشهها، افکار عمومی را نیز به این مسیر نادرست میکشاند. واقعیت آن است که صلح، دستکم در خوانش امروزی، حاصل مذاکره نیست و از بازدارندگی حاصل میشود. ترویج رویکردهای غیررئالیستی لیبرالیستی، باعث تضعیف توان دفاعی ایران، کاهش تابآوری ملی و در نهایت ادامه جنگهای فرساینده خواهد شد.
از همین رو، شاید بیش از آنکه دوگانه صلح/ جنگ واقعی باشد، دوگانه واقعگرایی/ ایدهآلیسم لیبرالیستی را باید برقرار بدانیم. اگر قرار است محمد خاتمی و همفکرانش را برادرانه نقد و اصلاح کنیم، باید آنها را متوجه واقعیتهای جهان امروز کرد تا بهتدریج با این حقیقت روبهرو شوند که سال ۲۰۰۱ (سال گفتوگوی تمدنها) ربع قرن است تمام شده!