
دکتر داود منظور
احکام اخیر رهبر معظم انقلاب اسلامی برای انتصاب فرماندهان عالیرتبه نیروهای مسلح، بهویژه حکم رئیس سازمان بسیج مستضعفین، حاوی نشانههایی از حکمرانی نوین در کشور در شرایط جدید است که جهتگیری اصلی آن تمرکز فرماندهی و اقتدار در رأس، شبکهسازی اجتماعی در قاعده و پیوندزدن امنیت، اطلاعات، بسیج عمومی، فناوری و خدمات اجتماعی در سطح میانی است. حاصل این ترکیب، الگویی است که میتوان آن را «حکمرانی قرارگاهی در مرکز و حکمرانی شبکهای- بسیجی در جامعه» نامید.
نخستین مؤلفه این رویکرد، تلقی شرایط کشور بهعنوان وضعیتی مبتنی بر مواجهه راهبردی و مستمر است. در حکم فرمانده کل سپاه، از مواجههای سرنوشتساز سخن گفته شده و در حکم رئیس ستاد کل نیز تهدیدات نظامی متعارف در کنار تهدیدات نوین، شناختی و ترکیبی قرار گرفتهاند. بر این اساس، امنیت دیگر حوزهای جدای از اقتصاد، جامعه، رسانه و فناوری نیست؛ بلکه به اصل سازماندهنده حکمرانی تبدیل میشود. در چنین چارچوبی، زیرساختهای اقتصادی، فضای مجازی، رسانه، محله، مسجد، سرمایه اجتماعی و حتی خدمات عمومی، اجزای قدرت و تابآوری ملی محسوب میشوند. این همان منطق «دفاع همهجانبه» است که مرز میان جبهه و پشت جبهه و میان عرصه نظامی و مدنی را کمرنگ میکند.
دومین مؤلفه، حرکت به سوی تمرکز بیشتر اقتدار و وحدت فرماندهی است. دستور تکمیل ادغام ستاد کل نیروهای مسلح و قرارگاه مرکزی خاتمالانبیا از مهمترین عبارات این احکام به شمار میرود. معنای نهادی چنین تصمیمی، نزدیککردن سطوح طراحی راهبردی و فرماندهی عملیاتی، کوتاهکردن زنجیره تصمیمگیری و کاهش تعدد مراکز مسئولیت است. تجربه جنگ و بحرانهای متراکم ظاهراً این جمعبندی را تقویت کرده است که نظام تصمیمگیری کشور از پراکندگی اقتدار، کندی تصمیم و فاصله میان تصمیم و اجرا آسیب میبیند. پاسخ مورد نظر، تقویت یک مرکز فرماندهی منسجم، مأموریتمحور و برخوردار از امکان واکنش سریع است. مزیت این الگو، افزایش سرعت و هماهنگی است.
مؤلفه سوم، عبور از بازدارندگی عمدتاً دفاعی به سوی بازدارندگی فعال و تهاجمی است. تصریح به آمادگی برای اجرای عملیات تهاجمی پرقدرت، نشان میدهد که بازدارندگی در نگاه جدید صرفاً توان پاسخگویی پس از حمله نیست، بلکه باید ابتکار عمل، سرعت واکنش و قابلیت انتقال فشار به دشمن را نیز دربرگیرد. تأکید همزمان بر اشراف اطلاعاتی، فناوریهای نوین، آموزش، مهارت و آمادگی رزمی نیز نشان میدهد که این رویکرد به دنبال نیروی نظامی صرفاً بزرگتر نیست، بلکه سازمانی اطلاعاتمحور، فناورانه و برخوردار از قدرت تصمیم و اقدام سریع را طلب میکند.
مهمترین نشانه تحول در الگوی حکمرانی را باید در حکم رئیس سازمان بسیج جستوجو کرد. در این حکم، بسیج تنها نیرویی برای دفاع نظامی یا ترویج فرهنگی نیست؛ بلکه بهصورت شبکهای فراگیر برای سازماندهی مردم، گردآوری اطلاعات، مقابله با تهدیدات ترکیبی و ارائه خدمات اجتماعی بازتعریف شده است. شعار «هر ایرانی، یک بسیجی» نیز بیانگر حرکت از بسیج عضومحور به بسیج جامعهمحور است. هدف اعلامشده آن است که ظرفیت همه مردم در خدمت ایران قوی، متحد و مقاوم قرار گیرد. کاربرد همزمان مفاهیم ایران، وحدت ملی، انقلاب اسلامی و مقاومت را میتوان تلاشی برای پیوند زدن هویت ملی و هویت انقلابی دانست.
تأکید بر تقویت شبکه اطلاعات مردمی، همراه با آموزش، بصیرتافزایی و استفاده از فناوریهای نوین، از برجستهترین و در عین حال حساسترین اجزای حکم جدید است. انتخاب مدیری با سابقه طولانی اطلاعاتی برای ریاست سازمان بسیج نیز نشان میدهد که مأموریت اطلاعاتی بسیج امری فرعی نیست. در این الگو، جامعه به شبکهای توزیعشده برای تشخیص زودهنگام تهدید، مقابله با نفوذ، جنگ شناختی، خرابکاری و بحران تبدیل میشود. این شبکه میتواند در شرایط جنگ و بحران، ظرفیت هشدار سریع و تابآوری کشور را افزایش دهد.
مؤلفه دیگر، تبدیل بسیج به واسطهای میان حاکمیت و جامعه است. حکم جدید بر تعامل بسیج با نهادهای حاکمیتی، دولتی و عمومی و نیز گسترش گروههای جهادی، بسیج اقشار و محلات برای توسعه خدمات اجتماعی با محوریت مسجد تأکید دارد. بسیج در این صورت همزمان سه کارکرد پیدا میکند: سازماندهی امنیتی، بسیج اجتماعی و ارائه خدمات عمومی. مسجد نیز از محل عبادت و فعالیت فرهنگی به پایگاه حکمرانی محلهمحور، شناسایی مسائل، سازماندهی داوطلبان و خدمترسانی در بحران تبدیل میشود. چنین شبکهای میتواند ضعف دسترسی دولت در برخی مناطق را جبران کند.
در این احکام، تقوا، بصیرت، روحیه جهادی و فرهنگ مقاومت در کنار مدیریت علمی، مهارتهای نوین، آموزش تخصصی، اشراف اطلاعاتی و فناوری جدید قرار دارند. سازمان مطلوب در این الگو باید از نظر ارزشی منسجم و از نظر علمی، مدیریتی و فناورانه روزآمد باشد. ترکیب فرماندهان منصوبشده نیز نشاندهنده بازآرایی مدیران باسابقه برای اداره دورهای استثنائی است.
در الگوی منعکسشده در این احکام، مشارکت عمدتاً به معنای سازماندهی مردم برای اجرای مأموریتهای تعریف شده است. بنابراین، مردمپایگی مورد نظر را میتوان «مشارکت بسیجشده و هدایتشده» نامید. در شعار «هر ایرانی، یک بسیجی» تنوع سیاسی، فرهنگی، قومی و سبکهای متفاوت زندگی به رسمیت شناخته میشود و بسیج را به ظرفی برای همکاری همه ایرانیان تبدیل میکند.
در مجموع، احکام اخیر از ظهور الگویی حکایت دارند که در آن اقتدار در سطح راهبردی متمرکزتر، اجرا در سطح جامعه شبکهایتر و مرز میان امنیت، اطلاعات، فرهنگ و خدمات اجتماعی کمرنگتر میشود. این الگو از پراکندگی و کندی فرماندهی در بالا و آسیبپذیری اطلاعاتی و اجتماعی در پایین جلوگیری کرده و نقطه قوت آن، سرعت تصمیم، وحدت فرماندهی، بسیج منابع و افزایش تابآوری است. در این رویکرد «شبکه مردمی» به ابزاری برای افزایش اعتماد، همبستگی و خدمترسانی تبدیل میشود.
توصیهها و پیشنهادها برای تحقق الگوی حکمرانی نوین:
۱. ساماندهی شبکهسازی مردمی با محوریت بسیج
بسیج بهعنوان «کانون راهبردی شبکههای مردمی» میتواند مسئولیت طراحی الگوهای تعامل، واسطگری میان مردم و نهادها، و نظارت بر اجرای مأموریتهای محوله را (بدون آنکه به تصدیگری عملیاتی در حوزههای تخصصی دستگاهها منجر شود) را بر عهده بگیرد.
۲. شتابدهی به تحول دیجیتال و هوشمندسازی در سطوح راهبردی و عملیاتی
با عنایت به تأکید بر فناوریهای نوین در احکام، راهاندازی «مرکز مدیریت دیجیتال یکپارچه» در ستاد کل نیروهای مسلح به عنوان هسته پردازش و تصمیمسازی هوشمند پیشنهاد میشود. این مرکز باید با بهرهگیری از سامانههای مبتنی بر هوش مصنوعی، امکان تحلیل دادههای کلان، پیشبینی تهدیدات ترکیبی و کوتاهسازی چرخۀ تصمیمگیری- اجرا را فراهم کند. همزمان، توسعۀ زیرساختهای فناورانه در سطح محلات و مساجد مبتنی بر بسترهای امن و رمزنگاریشده، به منظور دریافت، پردازش و تبادل اطلاعات مردمی با حفظ حریم خصوصی الزامی است.
۳. تمرکز بر طرحهای راهبردی محلهمحور با رویکرد مشارکتمحوری فعال
برای تحقق عملی شعار «هر ایرانی، یک بسیجی»، گذار از رویکردهای دستوری و ابلاغی به سوی توانمندسازی پایگاههای محلی و واگذاری اختیار به کنشگران میانی اجتنابناپذیر است. پیشنهاد میشود در محلات، «مجمع توسعه و امنیت محله» با ترکیبی از معتمدان، جوانان، کارآفرینان محلی و روحانیون مساجد شکل گیرد تا خود مردم مبتنی بر روشهای مشارکتی، اولویتهای خدماتی، فرهنگی و امنیتی را احصاء کرده و در اجرا و نظارت نیز ایفای نقش نمایند. این سازوکار، بسیج را به «بازوی تسهیلگر و پیشران حکمرانی محلی» ارتقاء میدهد.
۴. ایجاد پل ارتباطی متقابل میان اطلاعات و خدمات به منظور افزایش سرمایه اجتماعی
حساسترین چالش این الگو، تلاقی کارکردهای اطلاعاتی و خدماتی است. برای جلوگیری از ادراک عمومی مبتنی بر نظارت امنیتی، هر شبکۀ اطلاعاتی مردمی باید به «شبکۀ پاسخگویی و خدمات رسانی سریع» متصل شود. بهگونهای که در قبال گزارش آسیبها یا ارائه اطلاعات محلی، بسیج و نهادهای همکار، حل مسئله (شامل محرومیتزدایی، اشتغال، مددکاری و همکاری نظاممند با دستگاههای متولی) را در کوتاهترین زمان ممکن در دستور کار قرار دهند. این «بازخورد عملیاتی» اعتمادساز، انگیزۀ مشارکت داوطلبانه و مستمر مردم را به طور چشمگیری افزایش میدهد.
۵. بازطراحی نظام آموزش کاربردی با رویکرد ارتقای سواد ترکیبی و چندبعدی
با توجه به ماهیت چندلایه و ترکیبی تهدیدات (نظامی، شناختی، اقتصادی، زیستی و اجتماعی)، بازنگری بنیادین در سرفصلهای آموزشی مسئولان و مدیران میانی ضروری است. دورهها نباید صرفاً بر مهارتهای رزمی متمرکز باشند، بلکه باید حوزههایی چون «مدیریت بحرانهای مرکب»، «سواد رسانهای و جنگ روایتها»، «اقتصاد مقاومتی در مقیاس محله» و «مهارتهای تعاملی و گفتوگویی با اقشار متنوع جامعه» را پوشش دهند. این تحول، مدیران را از کارگزاران صرفاً نظامی به «مدیران حکمرانی جامعنگر و همهجانبه» ارتقاء خواهد داد.
۶. تقویت نظام ارزیابی مستمر و شفاف مبتنی بر شاخصهای عینی و کارکردی
به منظور پرهیز از تشکیلاتزدگی، کاهش سرعت عملیاتی یا دورشدن از اهداف اولیه، بهروزرسانی یک نظام ارزیابی مستقل با شاخصهای کمی و کیفی با تاکید بر شاخصهایی مانند «زمان واکنش به بحران»، «نرخ کشف زودهنگام تهدید»، «گستره پوشش خدمات محلهای»، «نرخ مشارکت مردمی» و «شاخص سرمایه اجتماعی» پیشنهاد میشود. گزارشهای ارزیابی باید بهصورت دورهای و در سطوح راهبردی بازخورد داده شود تا فرآیند اصلاحات و بهروزرسانی راهبردها با تکیه بر شواهد تجربی صورت پذیرد.
۷. ترویج گفتمان وحدتآفرین با اولویت «ایران قوی» بر هرگونه جناحبندی
موفقیت الگوی «حکمرانی شبکهای- بسیجی» در گرو استقرار گفتمانی مبتنی بر «همکاری ملی» و «منافع پایدار کشور» است. توصیه میشود با بهرهگیری نظاممند از ظرفیتهای هنرمندان، ورزشکاران، نخبگان علمی و اقوام مختلف، روایت «ایران متحد، مقاوم و پیشرو» تقویت شود تا بسیج به ظرفی برای همافزایی همۀ ایرانیان با هر سلیقه و گرایشی در چارچوب منافع ملی تبدیل گردد و از تقلیل آن به کارکردی صرفاً جناحی، امنیتی یا نهادی پرهیز شود.
جمعبندی
در پایان باید خاطرنشان ساخت که تحقق رویکردهای راهبردی و نوین مندرج در این احکام، در صورتی به الگویی بومی، کارآمد و پاسخگوی پیچیدگیهای روزافزون مدیریت ملی بدل خواهد شد که بر دو رکن اساسی یعنی «توسعۀ فرهنگ مشارکتپذیری فعال» و «سرمایهگذاری هدفمند و پایدار بر ظرفیتهای مردمی» استوار گردد. چنین الگویی، امنیت پایدار را نه بهمثابۀ تحمیلی از سوی حاکمیت، بلکه بهسان بروندادی برخاسته از ژرفای جامعۀ ایرانی تعریف میکند. این رویکرد، ضمن تقویت همبستگی افقی و اعتماد عمودی در نظام اجتماعی، زمینهساز اعتلای عزت ملی و اقتدار روزافزون جمهوری اسلامی ایران در عرصههای داخلی و فراملی خواهد بود و میتواند به مثابه چارچوبی مرجع برای حکمرانی نوین در شرایط بحرانی و پیچیدۀ معاصر قرار گیرد.

سیدعبدالله متولیان
کودتا را همیشه با تانک و ژنرال و تصرف رادیو و مراکز قدرت شناختهایم، اما امروز کودتاها پیش از خیابان، در ذهن مردم آغاز میشوند.
۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را باید فراتر از یک واقعه تاریخی خواند. آن روز امریکا و انگلیس با عملیات سیاسی، اطلاعاتی، تبلیغاتی و شبکهسازی داخلی، دولت مصدق را سرنگون کردند. اما مهمتر از چگونگی اجرای کودتا، یک حقیقت راهبردی است؛ پیش از آنکه خیابان در اختیار کودتاچیان قرار گیرد، باید موازنه ذهنی و اجتماعی جامعه به سود آنان تغییر کرده باشد.
کودتاهای کلاسیک، مرکز قدرت را هدف میگرفتند، اما کودتای مدرن ابتدا مرکز ادراک جامعه را هدف میگیرد. از این منظر، کودتا دیگر الزاماً عملیاتی چندساعته نیست که در روزی مشخص آغاز شود و با سقوط دولت پایان یابد، بلکه میتواند فرآیندی تدریجی باشد. فشار اقتصادی، جنگ رسانهای، عملیات روانی، فرسایش اعتماد عمومی، تغییر مرجعیت اجتماعی، شبکهسازی و تبدیل نارضایتی به رفتار سیاسی و خیابانی، تا جایی که ارزشهای فرهنگی و حیاتی جامعه نیز فرسوده شوند، بیآنکه تیری شلیک شده باشد. به بیان روشنتر کودتای مدرن ممکن است پیش از آنکه کسی صدای شلیک را بشنود، در ذهن جامعه هدف پیروز یا شکستخورده باشد.
از همین منظر، جنگ شناختی و کودتا دو میدان مکمل یکدیگرند. در جنگ ترکیبی، دشمن فقط خط مقدم را هدف نمیگیرد، پشت خط مقدم را نیز میکوبد. اقتصاد، فرهنگ، خانواده، رسانه، دانشگاه و فضای مجازی، همگی میتوانند به خاکریزهای نبرد تبدیل شوند. اگر دشمن اعتماد مردم به توانایی کشور، هویت ملی و نهادهای مرجع را فرسوده کند، بخشی از راه پیروزی را بدون ورود به میدان نظامی پیموده است.
شبیخون فرهنگی نیز به عنوان نمونهای از کودتای بیصدا در همین چارچوب قابل فهم است. تغییر تدریجی سبک زندگی و ارزشها، اگر در خدمت بیهویت کردن جامعه قرار گیرد، صرفاً تغییر ذائقه نیست، میتواند مقدمه تغییر رفتار باشد. خطر این عملیات در «بیصدایی» آن است. جامعه معمولاً لحظهای را که تغییرات کوچک به فرهنگ زیستی و سبک زندگی تبدیل میشوند، تشخیص نمیدهد. امروز فضای مجازی این امکان را بسیار گستردهتر و پیچیدهتر کرده است. یک شایعه، تصویر جعلی یا روایت دستکاریشده میتواند در چند ساعت میلیونها مخاطب پیدا کند. هوش مصنوعی، شبکههای انتشار انبوه و چهرههای مجازی نیز مرز میان واقعیت و جعل را دشوارتر کردهاند. بنابراین، سواد رسانهای فراتر از یک مهارت جانبی، بخشی از امنیت ملی است.
اینجا یک اصل حیاتی شکل میگیرد: هیچ رسانه بیگانهای نباید مرجع بیچونوچرای تشخیص حقیقت برای ایرانیان باشد. این به معنای نشنیدن صدای جهان نیست، به معنای شنیدن همراه با پرسش و راستیآزمایی است. منبع خبر چیست؟ سند کجاست؟ چرا اکنون منتشر شده و چه کسی از پذیرفتن آن سود میبرد؟
و، اما ۲۸ مرداد یک درس بسیار مهم دیگر نیز دارد: در کودتای خاموش فقط جنگ بر سر قدرت نیست، جنگ بر سر مرجعیت است. هنگامی که روحانیت، نخبگان بومی و رسانه ملی به عنوان مراجع مؤثر اجتماعی تضعیف شوند و جای خود را به شبکه رسانهای بیگانه و رسانههای همسوی داخلی، سلبریتیها و چهرههای بیمسئولیت نسبت به آینده کشور بدهند، جامعه در برابر کودتای نرم آسیبپذیرتر میشود. دیروز شعبان بیمخ و شبکههای وابسته به بیگانه بخشی از این میدان بودند، امروز ابزارها و چهرهها تغییر کردهاند، اما اصل نبرد بر سر مرجعیت و اعتماد مردم همچنان پابرجاست.
از همین رو، تقویت رسانههای داخلی و بازسازی اعتماد عمومی، مسئلهای تشکیلاتی صرف نیست، بخشی از دفاع در برابر کودتای بیصداست. جامعهای که رسانه معتبر، سریع، شفاف و اقناعکننده نداشته باشد، دیر یا زود خلأ روایتش را دیگران پر خواهند کرد.
خطای راهبردی دیگر، تصور اینکه دشمن فقط هنگام شلیک گلوله در حال دشمنی است. ممکن است فشار، مذاکره، عملیات رسانهای، شبکهسازی و طراحی سناریوهای آینده همزمان جریان داشته باشند. بنابراین مذاکره به خودی خود پایان رقابت نیست، همانگونه که سکوت سلاحها به معنای پایان تهدید نیست.
اگرچه از ۲۸ مرداد تا امروز، ابزارهای کودتا دگرگون شدهاند، اما یک مسئله ثابت مانده است. تلاش برای اثرگذاری بر اراده مردم و کشاندن آنان به میدان حمایت از کودتا. دیروز کودتاچیان برای تصرف رادیو به خیابان میآمدند، امروز برای تصرف ذهن و ادراک، از گوشی تلفن همراه، ماهواره و سکوهای فضای مجازی بهره میگیرند. پس بازخوانی ۲۸ مرداد، فقط یادآوری یک شکست تاریخی نیست، هشدار درباره استمرار و شکل جدید همان دشمنی است. در جهان امروز، کودتا نه یک روز معین، بلکه هر روزی است که دشمن بتواند بخشی از یک ملت را از حقیقت، هویت ملی و انسجام اجتماعی جدا کند.

نیما گلیاری
آهیچ امری در طول تاریخ بشر به اندازه دیپلماسی قدرت گرهگشایی نداشته است. جنگها و درگیریها همواره ویرانی و رنج به بار آوردهاند اما آنجا که عقل و تدبیر بر خشم و غرور چیره شده، دیپلماسی توانسته مسیر تاریخ را دگرگون کند.
هرگاه طرفهای درگیر به جای شمشیر، زبان گفت و گو را برگزیده اند، نه تنها از گسترش آتش جلوگیری کرده اند، بلکه منافعی پایدارتر از آنچه با زور به دست می آمد، نصیب خود ساخته اند.
دیپلماسی هنر تبدیل دشمن به شریک و تهدید به فرصت است. در لحظه هایی که بحران در آستانه انفجار قرار می گیرد، یک مذاکره هوشمندانه می تواند زنجیره حوادث ویرانگر را قطع کند و راه را برای مصالحه بگشاید.
تاریخ نشان می دهد که استفاده به موقع از این ابزار، جلوی ضررهای عظیم انسانی، اقتصادی و سیاسی را گرفته و طرفی که شجاعت پذیرش گفت و گو را داشته، در نهایت برنده واقعی میدان بوده است.
دیپلماسی نه نشانه ضعف که علامت خردمندی است. قدرت واقعی در آن نهفته است که بتوان بدون ریختن خون، خواسته های مشروع را تأمین کرد و در عین حال، آبروی طرفین را نیز حفظ نمود تا آتش کینه خاموش شود.
وقتی دیپلماسی در زمان مناسب به کار گرفته شود، هزینه های جنگ که گاه نسل ها را درگیر می کند، به حداقل می رسد و منابع عظیم صرف سازندگی و پیشرفت می گردد. منافع حاصل از یک توافق دیپلماتیک اغلب فراتر از پیروزی نظامی است، زیرا روابط پایدار، اعتماد متقابل و همکاری های بلندمدت را به ارمغان می آورد.
در مقابل، غفلت از دیپلماسی یا تأخیر در به کارگیری آن، معمولاً به تشدید بحران و تحمیل خساراتی می انجامد که جبرانشان دشوار یا ناممکن است. تجربه بشر بارها ثابت کرده که حتی در سخت ترین شرایط، راه حلهای مسالمت آمیز وجود دارند اگر اراده و مهارت لازم برای یافتن آنها فراهم باشد.
دیپلماسی موفق، نیازمند صبر، درک عمیق از منافع طرف مقابل و توانایی یافتن نقاط مشترک است. این رویکرد نه تنها از ویرانی جلوگیری میکند، بلکه امکان شکل گیری ائتلافها و توافقهایی را فراهم میسازد که امنیت و رفاه بیشتری برای همه ایجاد می کنند.
تاریخ به نفع کسانی نوشته می شود که به جای تداوم خصومت، مسیر گفت وگو را برگزیده و به فکر منافع مردم بوده اند.
دیپلماسی به عنوان مؤثرترین ابزار گره گشایی، همواره ثابت کرده است که به کارگیری به موقع آن، هم از ضررهای بیشتر پیشگیری می کند و هم منافع کلان تری نصیب طرف خردمند می سازد. این حقیقتی است که از گذشته تا امروز پابرجا مانده و راهنمای آینده نیز خواهد بود.

1 . سیاستهای غیرقیمتی مدیریت تقاضا: این سیاست فوری و کمهزینه است و شامل اجرای طرح کاهش سفرهای غیرضروری در ادارات، تدوین برنامه مدون دورکاری اداری که بنا بر برخی محاسبات به کاهش چند درصد مصرف بنزین میانجامد، تشویق مالی خودروهای عمومی و تاکسیهای اینترنتی به دوگانهسوزشدن با ارائه تسهیلات بلاعوض یا وام کمبهره، آغاز نوسازی ناوگان فرسوده از طریق واردات محدود خودروهای کممصرف یا تولید داخلی با اولویت موتورهای پاک و توسعه زیرساختهای گازرسانی سیانجی در کلانشهرها و افزایش جایگاههای سوختگیری گاز همراه با مشوق قیمتی نسبی.
2 . سیاست اصلاح قیمتی تدریجی و شفاف: حفظ سهمیه یارانهای برای خانوارها با نرخ فعلی، اما قیمت مازاد بر سهمیه با ضریب مشخصی مثلا دو تا سه برابر قیمت فعلی افزایش یابد، افزایش 10 تا 20 درصد سالانه نرخ قیمتی سهمیه بنزین و افزایش قیمت بنزین مازاد بر سهمیه با نرخ بالاتر از بنزین سهمیهای مثلا 40 درصد و شفافسازی کامل صورتهای مالی شرکت پالایش و پخش و سازمان هدفمندی و انتشار ماهانه گزارش هزینهها و درآمدهای حاصل از فروش بنزین تا مردم بدانند عواید این افزایش صرف چه میشود.
3 . سیاست بسته جبرانی پیشدست و هدفمند: افزایش مبلغ یارانه نقدی یا اعتبار خرید کالاهای اساسی برای دهکهای پایین (حداقل ۵۰ درصد جامعه) و واریز آن یک ماه پیش از اجرای برنامه.
4 . بسترسازی اجتماعی و نهادی (پیشنیاز اجرا): تشکیل کارگروههای محلی با حضور نمایندگان شوراهای شهر، اتحادیههای صنفی، تاکسیرانی و فعالان مدنی مستقل با هدف دریافت بازخورد و اصلاح طرح پیش از اجرا و افزایش اقناع عمومی و در عین حال رسانه ملی به اقناعسازی با استناد به دادههای شفاف بپردازد.
مردم باید بدانند هزینه واقعی بنزین چقدر است، یارانه آن چقدر از بودجه عمومی را میبلعد و جایگزینِ افزایش قیمت، کاهش کیفی خدمات عمومی یا افزایش کسری بودجه خواهد بود.
5. با توجه به قاچاق سیستماتیکِ روزانه بنزین (برآورد غیررسمی حدود ۱۰ تا ۱۵ میلیون لیتر)، پیشنهاد میشود: شفافسازی زنجیره توزیع از پالایشگاه تا جایگاه با سامانههای ردیابی و مذاکره با سرمنشأهای قاچاق سیستماتیک بنزین: هر چند این پیشنهاد ممکن است عجیب به نظر آید و از منظر حقوقی و اخلاقی قابل تأمل باشد، اما با توجه به قاچاق گسترده و عدم توانایی دولت در مبارزه مؤثر با آن در شرایط کنونی، ضروری است دولت با نهادهای درگیر در قاچاق وارد گفتوگو شود تا از فشار بر مردم کاسته شود. مسئله بنزین، صرفاً یک مسئله فنی یا اقتصادی نیست؛ یک مسئله سیاسی-اجتماعی با ریشههای تاریخیِ بیاعتمادی است. هر راهکاری که شفافیت، مشارکت و جبرانپذیریِ همزمان نداشته باشد، نه تنها ناترازی را حل نمیکند، بلکه سرمایه اجتماعیِ باقیمانده را نیز از بین میبرد. بسته پیشنهادی فوق، بر «تدریج»، «اقناع» و «پیشدستبودنِ جبران» تأکید دارد.


مصطفی غنی زاده

روز افشا (Disclosure Day)، تازهترین ساخته استیون اسپیلبرگ، در نگاه اول بازگشت فیلمسازی کهنهکار به یکی از قدیمیترین دلمشغولیهایش یعنی موجودات فرازمینی به نظر میرسد؛ اما فیلم همزمان با اتفاقی عجیب در آمریکا اکران میشود؛ این روزها صحبت از موجودات فرازمینی با واژگان رسمی وارد جلسات کنگره، ساختار پنتاگون و حتی سخنان رئیسجمهور ایالات متحده شده است. در فیلم، دنیل کلنر، متخصصی در حوزه فناوری، به مجموعهای از شواهد دست مییابد که میتوانند وجود حیات فرازمینی و سابقه تماس با آن را اثبات کنند؛ اما نیرویی قدرتمند میکوشد حقیقت آشکار نشود. اسپیلبرگ این بار حتی محل اصلی راز را از دولت کلاسیک بهسوی ساختارهای خصوصی و پیمانکاران قدرتمند انتقال میدهد. او در گفتوگویی با Entertainment Weekly تصریح کرده چندان باور ندارد دولتها بتوانند رازهای بزرگی را برای همیشه حفظ کنند؛ اما شرکتهای بزرگ فناوری و پیمانکارانی که خارج از محدودیتهای معمول سیاسی عمل میکنند، ممکن است قادر به چنین کاری باشند. در این فیلم شرکت «Wardex» صورت داستانی همین امکان است.
مهمترین جملهای که خود اسپیلبرگ درباره فیلم گفته اصلاً درباره موجودات فرازمینی نیست. او مسئلهای را مطرح میکند که میتواند کلید فهم روز افشا باشد؛ اگر حقیقتی ازایندست یکباره و بدون مقدمه بر جامعه آشکار شود، ممکن است درکی که انسان از جهان، تاریخ و جایگاه خودش دارد، ناگهان فروبپاشد. اسپیلبرگ برای این وضعیت تعبیر دقیقی به کار میبرد؛ «شوک هستیشناختی»؛ شوکی که در آن بنیان فهم انسان از واقعیت دگرگون میشود. همین تعبیر میتواند ما را به پرسشی فراتر از خود فیلم برساند؛ اگر بعضی حقایق بالقوه میتوانند چنین شوکی ایجاد کنند، آیا جامعه پیش از مواجهه با آنها نیازمند نوعی آمادهسازی تخیل نیست و اگر چنین است، سینما چه نقشی در این آمادهسازی دارد؟ این پرسش وقتی جدیتر میشود که روز افشا را بهتنهایی نبینیم و آن را در کنار برخی دیگر از آثار علمی - تخیلی اسپیلبرگ قرار دهیم.
در سال ۲۰۰۱، فیلم هوش مصنوعی (A.I.Artificial Intelligence) داستان کودکی مصنوعی را روایت میکرد که نهفقط قادر به محاسبه و تقلید انسان، بلکه برای عشقورزیدن برنامهریزی شده بود. مسئله اصلی فیلم این نبود که آیا ماشین روزی میتواند هوشمند شود؟ سؤال اصلی دشوارتر بود؛ اگر ماشین بتواند ما را دوست بدارد، ما چه نسبتی با او خواهیم داشت؟ ربع قرن بعد، این سؤال دیگر چندان خیالی به نظر نمیرسید. در ۲۰۲۶، انجمن روانشناسی آمریکا از گسترش «همراهان هوش مصنوعی» و تأثیر آنها بر ارتباط عاطفی انسان سخن میگوید؛ انسانهایی که با یک سامانه مصنوعی گفتوگو میکنند، از آن تسلی میگیرند و با آن نوعی رابطه عاطفی برقرار میکنند. به این معنا، فیلم هوش مصنوعی نه یک فناوری، بلکه یک رابطه آینده را زودتر به تصویر کشید.
یک سال بعد، فیلم گزارش اقلیت (Minority Report) سراغ مسئلهای دیگر رفت. جهان ۲۰۵۴ اسپیلبرگ جهانی بود که در آن انسان دائماً قابلشناسایی است، تبلیغات او را میشناسند، ماشینها رفتار او را ثبت میکنند و مهمتر از همه، نظام قدرت میتواند درباره جرم پیش از وقوع آن تصمیم بگیرد. خود اسپیلبرگ گفته بود میخواهد جهانی بسازد که فناوریهایش هنوز رؤیایی اما امتداد قابلتشخیص جهان موجود باشند. بخشهایی از آن جهان امروز چنان عادی شده که دیگر دیده نمیشوند؛ تشخیص هویت زیستی، تبلیغات شخصیسازیشده، رابطهای حرکتی، تحلیل کلانداده و تلاش برای استفاده از الگوریتمها در پیشبینی جرم و رفتار. امروز آنچه اسپیلبرگ در فیلم گزارش اقلیت به تصویر کشیده بود، در قالبهایی از پلیسگری پیشبینانه و تحلیل الگوریتمی رفتار، تا حدی وارد سیاستگذاری واقعی شده است.
در سال ۲۰۱۸، فیلم بازیکن شماره یک (Ready Player One) شکل دیگری از آینده را تصویر کرد. انسان سال ۲۰۴۵ از جهانی فرسوده و ناخوشایند به OASIS پناه میبرد؛ جهانی مجازی که محل سرگرمی، معاشرت، هویتسازی، رقابت و فرار از واقعیت است. در همان زمان، اسپیلبرگ درباره خطر تبدیل واقعیت مجازی بهنوعی «ابرمواد مخدر» برای گریز از جهان واقعی هشدار میداد. OASIS هنوز به همان صورت ساخته نشده؛ اما منطق آن تا حد زیادی وارد زندگی ما شده است؛ انسان بخش مهمی از هویت، روابط، سرگرمی، مصرف و تجربه اجتماعی خود را در محیطهایی میسازد که نه طبیعت و شهر، بلکه پلتفرمها طراحی کردهاند، پس شاید بهتر باشد در توصیف اسپیلبرگ اندکی دقیقتر باشیم. مسئله این نیست که او «گجتهای آینده» را پیشبینی میکند. در برخی آثارش، چیزی بنیادیتر زودتر ظاهر میشود؛ صورتهای زندگی آینده. اگر این چهار فیلم را کنار هم بگذاریم، میتوان مسیر جالبی را دید؛ هوش مصنوعی: مسئله انسان. گزارش اقلیت: مسئله آزادی.
بازیکن شماره یک: مسئله واقعیت و روز افشا: مسئله حقیقت. انسان، آزادی، واقعیت، حقیقت و نسبت آنها با فناوری. فناوری در این سینما اغلب بهانهای است برای نزدیکشدن به مفاهیمی که بنیان فهم انسان مدرن از خودش را تشکیل میدهند.
حالا پرسش اینجاست که اسپیلبرگ چگونه زودتر میبیند؟ برای این پرسش دستکم سه توضیح میتوان در نظر گرفت؛ توضیح نخست سادهترین و شاید بدیهیترین باشد؛ اسپیلبرگ هنرمندی است با قدرت مشاهده بالا. هنرمند بزرگ گاهی آینده را به معنای جادویی آن «پیشبینی» نمیکند، بلکه نشانههایی را که برای دیگران پراکندهاند به یکدیگر متصل میکند. او امکانی را میبیند که هنوز از حیث فنی یا اجتماعی به فعلیت نرسیده؛ اما مقدماتش در اکنون وجود دارد. توضیح دوم مستندتر است. اسپیلبرگ فیلمسازی منزوی در اتاق خیال نیست. او دهههاست با متخصصان علم، فناوری و افرادی که در مرز میان دانش عمومی و ساختارهای رسمی فعالیت کردهاند، ارتباط داشته است. نمونه «گزارش اقلیت» روشن است، حتی بسیار پیشتر در برخورد نزدیک از نوع سوم، جی. آلن هاینک، اخترشناسی که سالها مشاور علمی پروژههای رسمی نیروی هوایی آمریکا برای بررسی UFOها بود، با پروژه اسپیلبرگ همکاری داشت، بنابراین دستکم این را میتوان با اطمینان گفت که اسپیلبرگ در مواردی به شبکههایی از دانش تخصصی دسترسی داشته که افکار عمومی الزاماً در همان زمان به آنها دسترسی نداشته است. احتمال سومی هم وجود دارد؛ احتمالی که از دو مورد پیشین جسورانهتر است. آیا ممکن است در برخی موارد، اطلاعات، سناریوها یا امکانهایی که هنوز قرار نیست مستقیماً وارد عرصه عمومی شوند، آگاهانه یا نیمهآگاهانه به مسیر تولید فرهنگی راه پیدا کنند تا جامعه ابتدا بتواند آنها را در قالب خیال تجربه کند؟
جامعه باید پیش از پذیرفتن یک امر بتواند آن را تصور کند و این دقیقاً همان نقطهای است که روز افشا به شکلی شگفتآور از متن فیلم بیرون میآید و وارد واقعیت پیرامون خودش میشود. پیش از اکران فیلم، در فضای رسانهای و اینترنتی فرضیهای شکل گرفت که تقریباً همین احتمال را بهصورت صریح مطرح میکرد؛ اینکه دولت آمریکا اسپیلبرگ را انتخاب کرده، چون او فیلمسازی محبوب و مورداعتماد است، تا حقیقت مربوط به موجودات فرازمینی ابتدا در قالب سرگرمی عرضه شود. در واقع نوعی «افشای نرم» که جامعه را پیش از اعلام رسمی، با موضوع مأنوس کند.
اندکی بعد اتفاق جالبتری افتاد. خود اسپیلبرگ نیز احساس کرد باید به این شایعه واکنش نشان دهد. در ۸ ژوئن، در مراسم افتتاحیه نیویورک در لینکلن سنتر، او صریحاً گفت که «عامل» پنتاگون، دولت یا یک شرکت پیمانکار پنهانی نیست و همزمانی اکران فیلم با روند انتشار اسناد دولتی را برنامهریزیشده نمیداند.
جالب است که در جای دیگر در مصاحبهای در مورد این فیلم تصریح میکند فیلمش علمی - تخیلی نیست. او در مصاحبه با آسوشیتدپرس درباره روز افشا گفته این اولین فیلم اوست که دیگر باوجوداینکه دیگران آن را علمی - تخیلی خواهند نامید، خودش آن را اینگونه نمیداند، بلکه فیلم را بازتاب جهانی میبیند که در حال تغییر است و کشفیاتی که همین حالا رخ میدهند. در گفتوگوی دیگری با CBS حتی صریحتر گفته به باور شخصی او موجودات فرازمینی «اینجا بودهاند و اینجا هستند.» در نتیجه با موقعیت عجیبی روبهرو هستیم؛ کارگردان فیلمی درباره افشای حضور فرازمینیها میگوید فیلمش را علمی - تخیلی نمیداند؛ درباره «شوک هستیشناختی» افشای ناگهانی حرف میزند. همزمان شایعهای در جهان واقعی شکل میگیرد که فیلم نوعی افشای نرم است و او ناچار میشود علناً اعلام کند مأمور پنتاگون نیست. حالا مسئله وقتی جالبتر میشود که در ۱۹ فوریه ۲۰۲۶، دونالد ترامپ اعلام کرد به پنتاگون و دیگر نهادهای مرتبط دستور میدهد فرایند شناسایی و انتشار پروندههای دولتی مربوط به «حیات بیگانه و فرازمینی»، UAPها و UFOها را آغاز کنند. از ۸ مه، دولت آمریکا انتشار مرحلهای مجموعهای از اسناد تاریخی و ازطبقهبندیخارجشده را آغاز کرد و اعلام شد انتشار پروندهها ادامه خواهد یافت. وزارت دفاع در ۲۲ مه از انتشار دومین مجموعه خبر داد. این همزمانی بهاندازهای چشمگیر بود که روزنامه لوموند در تحلیلی در ژوئن ۲۰۲۶، دو پدیده را مستقیماً کنار هم گذاشت؛ از یکسو انتشار پروندههای مرتبط با فرازمینیها در دولت ترامپ و ازسویدیگر اکران جهانی فیلم اسپیلبرگ.
اکنون مسئله این نیست که «اسناد ثابت کردهاند موجودات فضایی وجود دارند». چنین چیزی فعلاً رخ نداده است. مسئله این است که ساختار گفتوگو تغییر کرده. چیزی که زمانی عمدتاً موضوع فیلم علمی -تخیلی بود، اکنون موضوع دفتر رسمی دولتی، انتشار اسناد، جلسات استماع، اظهارات رئیسجمهور و مناقشه عمومی است. این همان جابهجاییای است که در آثار دیگر اسپیلبرگ نیز دیدهایم؛ انتقال آهسته یک مسئله از قلمرو خیال به قلمرو امر ممکن.
ما معمولاً افشا را چنین تصور میکنیم؛ روزی رئیسجمهوری پشت تریبون قرار میگیرد، سندی را نشان میدهد و حقیقتی را اعلام میکند. پیش از آن نمیدانستیم و پس از آن میدانیم؛ اما تحولات فرهنگی معمولاً اینگونه رخ نمیدهند. ممکن است افشا سالها پیش از اعلام رسمی آغاز شده باشد. ابتدا یک موضوع مضحک است و بعد سوژه داستانهای علمی - تخیلی و سپس وارد مستند و روزنامه میشود، در ادامه افرادی در نهادهای رسمی دربارهاش شهادت میدهند، سپس دولت اسنادی را منتشر و در تمام این فاصله، تخیل عمومی آرامآرام ظرفیت پذیرش آن امکان را پیدا میکند. در این معنا، سینما میتواند آستانه افشا باشد. نه به این معنا که هر فیلم علمی - تخیلی حامل رازی دولتی است، بلکه به این معنا که فرهنگ پیش از آنکه جامعه بتواند با یک واقعیت جدید زندگی کند، امکان تصور آن را میسازد. از این زاویه، فرضیه ما درباره اسپیلبرگ به واقعیت نزدیک میشود.
جایگاه فیلمسازی اسپیلبرگ در ساختار قدرت آمریکا بهگونهای است که در مواردی اطلاعات، سناریوها یا امکانهایی از شبکههای نزدیک به علم، قدرت و امنیت زودتر در اختیار او قرار میگیرد تا با زبان سینما جامعه را به لحاظ فرهنگی آماده پذیرش کند. ازاینحیث بهتر است او را واسطه آینده یا آمادهکننده تخیل برای آینده بنامیم و نه پیشگو.
در چهار فیلمی که از او نام بردیم در فیلم هوش مصنوعی، اسپیلبرگ ما را با امکان رابطه عاطفی با موجود مصنوعی آشنا کرد. در گزارش اقلیت ما را با جهانی روبهرو کرد که در آن داده میتواند درباره آینده رفتار انسان داوری کند. در بازیکن شماره یک زیست انسانی را در جهانی مجازی تمرین کرد و اکنون روز افشا از ما میخواهد امکان دیگری را جدی بگیریم؛ اینکه شاید تنها نیستیم و شاید کسانی بیش از آنچه عمومیشده میدانند. پرسش دیگر اینکه آیا ممکن است آنچه هنوز «داستان فرازمینیها» مینامیم، در آستانه ورود به مرحلهای تازه از افشا باشد؟

سالهاست در گفتار عمومی و ادبیات عامیانه، تصویر حضرت رضا(ع) با مفاهیمی چون «غربت»، «مظلومیت» و «پذیرش اجباری ولایتعهدی» گره خورده است. اما آیا تمام حقیقت آن برهه حساس از تاریخ اسلام در همین نگاه خلاصه میشود؟ یا با روایتی بس عمیقتر روبهرو هستیم؛ روایتی که در آن، امام نه یک چهره منفعل در برابر سیاستهای مأمون، بلکه «کنشگری هوشمند و راهبردپرداز» است؟
تأمل در اندیشه و منظومه معرفتی رهبر شهید انقلاب، زاویهای کاملاً متفاوت پیش رو میگشاید. در این نگاه، امامت صرفاً یک مفهوم فقهی، کلامی یا رهبری مقطعی سیاسی نیست، بلکه زیرساختی برای «سازماندهی تاریخ» و «تمدنسازی در مقیاس امت» به شمار میرود. به همین منظور، حجتالاسلام والمسلمین مجتبی الهی خراسانی، عضو هیئت علمی مرکز تخصصی آخوند خراسانی؛ به بازخوانی فرهنگ رضوی در منظومه فکری رهبر شهید پرداخته و نسبت معرفتی ایشان با حضرت امام رضا(ع) را تبیین میکند. با ما همراه باشید.
پیوند عمیق رهبر شهید انقلاب با مشهد و حضرت رضا(ع)، ارتباطی است که آن را نمیتوان صرفاً ناشی از خاستگاه جغرافیایی یا علاقه شخصی دانست، بلکه این پیوند در طول دهههای مختلف زندگی و فعالیت علمی، اجتماعی و سیاسی ایشان، بهتدریج به یک منظومه معرفتی منسجم درباره امامت، زیارت، فرهنگ و تمدن تبدیل شده است.
برای شناخت این منظومه فکری، نباید سخنان رهبر شهید انقلاب درباره حضرت رضا(ع) را صرفاً در چارچوب مطالعات تاریخی، کلامی یا حدیثی و بهصورت جداگانه بررسی کرد، بلکه مجموعه این بیانات باید بهعنوان یک کل بههم پیوسته و با بهرهگیری از روششناسی اندیشه مطالعه شود؛ چراکه در غیر این صورت، وجوه تمایز و چرخشهای معرفتی این منظومه بهدرستی دیده نمیشود.
امامت را باید بنیادیترین عنصر در نگاه رهبر شهید انقلاب(ره) به حضرت رضا(ع) دانست. مفهوم امامت در این منظومه فراتر از امامت کلامی و فقهی یا حتی رهبری سیاسی است و به یک امتداد تمدنی میرسد؛ به این معنا که امام، سازماندهنده تاریخ است و غایت امامت، تمدنسازی در مقیاس امت و بشریت است. جهاد و مبارزه دومین عنصر مهم این منظومه است. در نگاه رهبر معظم انقلاب(ره)، جهاد صرفاً معنای فقهی ندارد، بلکه جهاد علمی، فرهنگی و اجتماعی را نیز دربرمیگیرد و بسیاری از کنشهای ائمه(ع) تنها در بستر مبارزه و مواجهه تاریخی با جریان انحراف قابل فهم است.
همچنین هجرت را باید از دیگر عناصر این منظومه برشمرد. هجرت در این نگاه، صرفاً یک رویداد تاریخی یا جابهجایی مکانی نیست، بلکه یک عملکرد ایمانی است که با هدایت امام به جریان تاریخی تبدیل میشود. جامعه، هویت، فرهنگ و تمدن دیگر عناصر این منظومه هستند. اگر به نگاه رهبر معظم انقلاب(ره) به آیینها و مناسک دینی توجه کنیم، درمییابیم این آیینها، در صورتی که در مسیر تثبیت معرفت و هویت دینی قرار داشته باشند، بخشی از فرهنگ تاریخی جامعهاند و باید ضمن حفاظت در برابر تحریف، امکان امتداد و توسعه معنایی پیدا کنند.
یکی از مهمترین افزودههای معرفتی رهبر شهید انقلاب بازخوانی شخصیت امام رضا(ع) بهعنوان «امامی راهبردپرداز» است. در برخی روایتها، امام رضا(ع) امامی مظلوم و منفعل تصویر شده است؛ اما در نگاه رهبرشهید تصویر کاملاً متفاوتی از این دوره ارائه میشود. در این نگاه، امام رضا(ع) در تحولات دوره مأمون نقشی فعال دارد و حتی در شرایطی که ظاهر ماجرا نشان میدهد مأمون ابتکار عمل را در دست دارد، اما امام با تدبیر خود در این روند تصرف کرده و آن را به فرصتی برای پیشبرد اهداف امامت تبدیل میکند. هجرت امام رضا(ع) نیز در این منظومه، یک جابهجایی تاریخی صرف نیست، بلکه سرمایهگذاری تمدنی برای آینده شرق اسلامی است؛ از همین رو باید آثار و امتداد این هجرت را در تحولات فکری، فرهنگی و سیاسی خراسان و ایران در دورههای بعد بررسی کرد.
دیگر افزودههای مهم این منظومه، بازخوانی مفهوم زیارت است. در این سازه فکری، مفهوم «زیارت» نیز تعریفی نو پیدا میکند. زیارت، تنها یک عمل عبادی فردی برای کسب آرامش نیست؛ بلکه «سرمایه هویتی جامعه» است. وقتی زیارت با معرفت همراه شود، تحول از درون فرد آغاز شده و به جامعه و امت امتداد مییابد. آنچنان که در نگاه رهبر شهید به حرم مطهر رضوی؛ هنرهای بهکار رفته در حرم منور صرفاً آرایههای تاریخی یا آثار باستانی نیستند، بلکه رسانه حقیقت و معنویت شیعیاند و از همین رو، توسعه، روزآمدسازی و خلق آثار ماندگار در این مجموعه نیز اهمیت دارد.
با همین نگاه است که مشهد در منظومه فکری رهبر معظم انقلاب(ره)، صرفاً محل دفن و زیارت حضرت رضا(ع) نیست، بلکه به پایتخت معنوی ایران با رسالتی ملی و تمدنی ارتقا یافته است.
ظرفیتهای نظریهپردازی در اندیشه رضوی رهبر معظم انقلاب(ره)
با توجه به ظرفیتهای نظریهپردازی در اندیشه رهبر معظم انقلاب(ره) درباره حضرت رضا(ع) ما به نظریه امامت تمدنساز میرسیم. بر اساس این نظریه، امامت اساساً به معنای شکلدهی به تمدن است و میتوان ارکان، مفاهیم و شواهد آن را بهصورت مستقل بررسی کرد.
بر این اساس نظریه انسان ۲۵۰ساله تفسیری یکپارچه از سیره اهلبیت(ع) بوده و جنگ مشروعیت یکی دیگر از نظریههای قابل استخراج از اندیشه رهبر معظم انقلاب(ره) است. بر اساس این تفسیر، ماجرای ولایتعهدی صرفاً یک جنگ قدرت نبود، بلکه مواجههای بر سر مشروعیت قدرت سیاسی بود و کنش امام رضا(ع) را میتوان پاسخی راهبردی به تلاش مأمون برای تصاحب مشروعیت دانست.
برای درک بهتر این مفاهیم هجرت امام رضا(ع) بهعنوان نقطه عطف جغرافیای سیاسی، فرهنگی و تاریخ اندیشه شرق اسلامی و همچنین مفهوم میراث رضوی از دیگر موضوعاتی هستند که ظرفیت پژوهش مستقل را دارند.
برای دستیابی به این عمق معارفی، نیازمند مطالعاتی روشمند هستیم. کتابهایی چون «انسان ۲۵۰ساله»، «عنصر مبارزه در زندگی ائمه(ع)»، «حساسترین دورانهای تاریخ»، «استمرار انقلاب عاشورا» و «محضر رئوف» مسیری هستند که میتوانند با الگوپردازی از منظومه فکری رهبر شهید، ذهن ما را از تصویر «امامی مظلوم و منفعل» به سوی شناخت «امامی راهبردپرداز و معمار آینده» تغییر دهند.

علی کاکادزفولی
میراث سیاسی و فکری رهبران بزرگ را معمولا با پیروزیها، شکستها یا فهرست دستاوردهای انضمامیشان میسنجند اما آنچه از حضرت آیتاللهالعظمی شهید سیدعلی خامنهای در قامت معمار ایران معاصر باقی مانده، شاید در یک کلام نظریه «ایران قوی» آن حضرت است که در پی بازسازی چیستی انسان ایرانی و پس از آن، بازسازی ایران قوی در تلاطمات قرن است. اگر بخواهیم این میراث را در سطحی نظری صورتبندی کنیم، شاید دال کلیدی آن مساله فاعلیت ملی است. پرسش بنیادین معظمله در تمام این سالها این بود: ایران در نسبت با نظم کنونی جهان چه جایگاهی دارد و انسان ایرانی چه نسبتی با هستی برقرار میکند و چگونه باید ظرف وجودی خویش را در گستره آن پیدا کند.
عصیان بر تقدیر تحمیلی و انقلاب در قلمرو «ممکنها»
مهمترین بخش میراث نظری امام حکیم شهید، تلاشی طولانی برای جابهجا کردن مرزهای امر ممکن در تخیل سیاسی جامعه ایران بود. در طول 2 سده اخیر، ناخودآگاه جمعی ایرانیان بر پایه نوعی استیصال آموختهشده شکل گرفته بود؛ تصویری که در آن ایران، موضوع قدرت دیگران تلقی میشد؛ جغرافیایی که سرنوشتش در جای دیگری رقم میخورد و حداکثر هنرش، چانهزنی برای هزینه کمتر بود. ایشان با تأکید بر توانستن انسان ایرانی، مستقیما علیه این خودتحقیری ملی که برخی از دهههای گذشته سعی در تئوریزه کردنش داشتند، شوریدند و تمامقد علیه آن ایستادند. در منطق آیتالله شهید، قدرت، صورتی از خودآگاهی بود و بر همین مبنا صورتبندی جدیدی ارائه کردند که طبق آن، جامعه ایرانی زمانی به اقتدار واقعی میرسد که ابتدا حق اراده و حق داشتن افق مستقل را برای خود بازیابد. اینجا تلازم دقیقی میان استقلال و عزت شکل میگیرد که در ضمن آن، هم معنای عمیق و تازهای از استقلال زاییده میشود و هم بودن انسان ایرانی از یک واقعیت صرفا جغرافیایی و تاریخی، به نوعی شأن فاعلانه ارتقا مییابد؛ شأن انسانی که حق دارد جهان را از موضع خود معنا کند، آیندهاش را مستقلا صورتبندی کند و به جای انطباق منفعلانه با نظمی که دیگران برای او ساختهاند، خود در تعیین حدود امر ممکن مشارکت داشته باشد. بنابراین واقعیت ایران قوی از نگاه ایشان یک تحول هستیشناختی بود که مصادیق خود را در شکستن انحصار دانشهای راهبردی بهروشنی نشان داد؛ دانشهایی که هدف اصلی از رسیدن به آنها چیزی فراتر از دسترسی به فناوری صرف بود و آن، برای شکستن سقف ذهنی بود که به ملتها از جمله ایرانیان القا میکرد سهم شما از جهان، صرفا مصرفکنندگی مطیعانه است. میراث امام مجاهد شهید در این لایه، تغییر مقیاس خواستن ایرانیان است؛ تبدیل آرزوهای دور و به ظاهر دست نیافتنی به بدیهیترین حقوق در دسترس و مطالبات طبیعی و بدیهی.
هجرت به تراز تمدنی و بازآفرینی شأن ایرانی در نظم نوین
استقلال در منظومه فکری آیتالله شهید، یعنی برخورداری از ظرفیت «نه گفتن» به ارادههای معارض خارجی، بدون آنکه حیات ملی فروپاشد. ایشان بر این باور بودند «نه» گفتن، هزینهمند است و تنها زمانی واقعی و پایدار خواهد بود که پشت آن، زیرساخت علم و فناوری و قدرت بازدارنده نیز وجود داشته باشد. اینجاست که پیوند میان عزت و پیشرفت معنا مییابد. استقلال بدون پیشرفت به انزوا و اضمحلال میانجامد و پیشرفت بدون استقلال به هضم شدن در نظمهایی میرسد که لزوما منافع ملی را به رسمیت نمیشناسند و هیچکدام از این دو شکل، مدنظر ایشان نبود. معظمله بودند که ایران را به سوی نوعی خودکفایی راهبردی هدایت کردند که در نتیجه آن، امروز امنیت از حالت کالای وارداتی (که با یک لبخند تضمین و با یک تشر تهدید میشود) به یک محصول درونی تبدیل شده است. این صورتبندی قدرتمند در لایههای عمیقتر اجتماعی نیز خود را نشان داد. خصیصه منحصربهفرد امام شهید سیدعلی خامنهای، به ودیعه نهادن پرسشهایی راهبردی است که نفس تدبر در آنها، قطبنمای حرکت ملت ایران برای سدههای پیش رو است. میراث ایشان امروز کمال یافتن اراده معطوف به عزت ملی است که کالبد اعتماد به نفس ایرانی را حیاتی دوباره بخشید. اکنون میراث رهبر شهید، به مقام یک الگوی تمدنی ارتقا یافته است. قدرت ملی در دوران ایشان از مرتبه حفظ بقا به تراز تأثیرگذاری جهانی برکشید. اگر روزگاری سخن از دوام آوردن زیر چرخدندههای استکبار بود، امروز سخن از نظمبخشی به هندسه جدید قدرت است. ایران قوی که میراث آن حکیم بی نظیر است، اکنون دژی نفوذناپذیر در برابر بیگانگان است. این قدرت ستبر، برآمده از حقیقتی درونی است: این توانمندی باید چتری باشد که تمام استعدادها، تخصصها و سلایق مؤمن به مام میهن را در ذیل «عظمت ایران» گرد آورد. خلاصه میراث نظری و عملی امام شهید خامنهای را میتوان در یک عبارت بازتعریف کرد: شوریدن علیه تقدیرگرایی حقارتآمیزی که سران سلطه سعی داشتند از قبل آن، ایران را همچون برخی کشورهای دیگر به استثمار بکشند. ایشان به جهان شرق و به ملت بزرگ ایران ثابت کردند ضعف، سرنوشت ابدی ما نیست. معظمله انگاره «ما میتوانیم» را از تریبونها به بطن موشکها، نانو، هستهای و از همه مهمتر به ذهنیت جوان ایرانی بردند. ایرانی که اکنون قطب تسلیمناپذیر عالم است؛ کشوری که دشمن به اعتبار قدرتش و دوست به اتکای شوکتش، ناگزیر از تکریم آن است. قضاوت تاریخ، بزرگی مسیر دشواری را که امام شهیدمان گشود، ستایش خواهد کرد، چرا که ایشان سطح انتظار انسان ایرانی از خودش را تغییر دادند. امروز، سنگ بنای این قصر باشکوه توسط رهبر شهید انقلاب اسلامی گذاشته شده، باقی، رسالت ما و تدبیر آیندگان است تا بر این بنیادهای پولادین از قدرت مادی و معنایی، ایرانی هرچه قویتر بسازیم که چشم جهان را به خود خیره کند.