
محمد ایمانی
1) دولت ترامپ، نه امروز بلکه از یک سال و نیم قبل (و پیش از آن، در دولت قبلیاش) همواره ادعا کرده: این، بدترین و آخرین فشار بر ایران است. ترامپ، 7 سال قبل، از «فشار حداکثری» رونمایی کرد. مقامات آمریکایی دائما تکرار کردند ایران فلج خواهد شد و به زانو درمیآید. اما چند سال بعد، اغلب تحلیلگران آمریکایی تاکید کردند: «سیاست فشار حداکثری، شکست فاحشی خورد». این عبارت پرتکرار، ضرب المثلی برای رفتار احمقانه و خودزنانه شد.
2) هفت سال بعد، وزیر خزانهداری آمریکا دوباره با همان ادبیات تهدید نخنما حرف میزند. «اسکات بِسِنت» در روزنامه فایننشالتایمز نوشت: «امروز بزرگترین حمله مالی تاریخ علیه ایران را آغاز خواهیم کرد. کشورهایی که سرنوشت خود را به تهران گره میزنند، گزینه پیش رویشان، بسته شدن هر مسیر برای دستیابی به رفاه پایدار است و باید انتظار داشته باشند که در انزوای ایران شریک شوند. هرگونه اقدام نظامی علیه نیروهای ما یا کشورهای خلیجفارس با واکنشی سریع و قاطع مواجه خواهد شد».
3) اما وضعیت امروز منطقه، وضعیت هفت سال قبل نیست که ایران منفعل باشد. اگر جنگ اقتصادی را تهدید 50 درصدی در نظر بگیریم، جنگ نظامی، تهدید صد در صدی است. آمریکا، قبلا در جنگ، همه زور خود را زد، اما خفّتبارترین شکست پس از جنگ جهانی دوم را متحمل شد. ایران، هفت سال قبل از اهرم تنگه هرمز -که تحلیلگران آن را قویتر از بمب اتمی میخوانند- استفاده نکرد. اما امروز پای بر حلقوم ترامپ گذاشته و سقوط مقبولیت به 33 درصد را در آستانه انتخابات کنگره به او حقنه کرده است.
4) بسنت لافزن میداند که یک علت پیروزی انتخاباتی ترامپ، وعده بنزین دو دلاری بود. اما اقتدار ایران و شکست آمریکا در جنگ، موجب شد قیمت بنزین در برخی ایالتهای آمریکا به ۷ دلار، و متوسط قیمت به ۴.۵ دلار برسد. بسنت میتواند بلوف بزند اما اینها، اعترافات به یادگار مانده از خود وی ظرف چند ماه اخیر است که در اثر تحمل فشار اقتصادی و سیاسی کمرشکن ادا شده است:
- (پس از شکست عملیات پروژه آزادی برای گشودن تنگه) قیمت بنزین تا سال آتی میلادی پایین نخواهد آمد.
انتظار میرود توافق با ایران در یکی دو روز آینده نهائی شود. ما درک میکنیم که در ماههای اخیر شرایط سختی سپری شد و افزایش بهای انرژی بخش زیادی از رشد دستمزدها را بلعید، اما ما در حال عبور از این وضعیت بحرانی هستیم.
- به زودی از این وضعیت عبور میکنیم. امیدوارم در چند روز آینده با ایران به توافق برسیم و پیشرفت کنیم. قیمتها دوباره به تدریج کاهش خواهند یافت.
5) نمیتوان پای در دریای مواج گذاشت و خیس نشد. نمیتوان گِل بازی کرد، اما خاک و خُلی نشد. نمیشود ایران را به زعم خود محاصره دریایی کرد و به زلزله ناشی از انسداد صادرات نفت منطقه و انفجار قیمت گرفتار نیامد.
پس از توقف اجرای تفاهم نامه، روزی نبوده که مقامات آمریکا ادعا نکنند جریان صادرات نفت از تنگه هرمز عادی شده و قیمت در حال کاهش است. با این وجود، قیمت نفت دائما صعودی، و ذخائر نفتی آمریکا دائما در حال برداشت و کاهش بوده است! یعنی آن ادعاها دروغ است. این در حالی است که ایران، هنوز تنگه را کاملا نبسته است اما در صورت شیطنت آمریکا، به تصریح دبیر شورای عالی امنیت ملی، اجازه نخواهد داد حتی یک بشکه نفت از منطقه خلیجفارس و دریای عمان و دریای سرخ صادر شود. ذخایر نفت آمریکا، تنها برای ۴۱ روز دیگر باقی مانده که پایینترین سطح در نیم قرن اخیر است. و با روند فعلی، خیلی زودتر از انتخابات کنگره، به نقطه غیرقابل برداشت میرسد و فاجعه اصلی برای ترامپ آغاز میشود.
6) بسنت بهتر از ما، معنای این اظهارات ترامپ ظرف دو ماه گذشته و حجم درماندگی پنهان در آن را میداند:
«اگر توافق نمیکردیم ذخایر استراتژیک نفت ۴ هفته دیگر تمام میشد. میدانید، ذخایر در سراسر جهان وجود دارد، و ذخایر ما واقعاً تمام میشد. و زمانی خواهد رسید که شما قادر به تهیه آن نخواهید بود.
- اگر به جنگ ادامه میدادیم، تنگه هرگز باز نمیشد. بمباران فایدهای نداشت؛ تنگۀ هرمز را باز نمی کرد.
- آدمهای احمق میخواهند رکود جهانی باشد. اگر توافق نباشد، تنگه باز نخواهد شد. من هرگز نمیخواهم به هربرت هوورِ مرحوم و فقید تبدیل شوم [کسی که نامش با رکود بزرگ اقتصادی در آمریکا گره خورد]
- میگویند چرا سختگیرانهتر عمل نمیکنی؟ تنها راهی که میتوانستم سختگیرتر باشم، این بود که 2 یا 3 هفته دیگر به بمباران ادامه میدادم. اما نتیجه چه میشد؟ تنگه باز نمیماند. کاملاً بسته شده بود. سراسر آن، پر از مین میشد و موشکها بر فراز کشتیهای میلیارد دلاری به پرواز درمیآمدند؛ بنابراین، کشتیها هرگز حرکت نمیکردند و ماهها، نفتی در کار نبود.
- چه کسی واقعاً از توافق با ایران خوشحال است؟ بازار... قیمت نفت سقوط کرده است. فکر میکنم اتفاقات خیلی خوبی قرار است رخ دهد و بازار سهام مثل موشک در حال افزایش است».
7) ما دست آمریکا را خواندهایم که چقدر خالی است. آمریکا هرگز مثل امروز ناتوان نبوده که اگر توانا بود مرتکب حماقت جنگ احمقانه و سرشکستگی راهبردی نمیشد.
نه فقط ما بلکه خیلیها در غرب میدانند که دست آمریکا هرگز مانند امروز خالی نبوده است:
- برت اریکسون در پاسخ بسنت: اسکات! اگر کسی به موقعیت راهبردی خود اطمینان داشته باشد، کشورهای متحد و کشورهای حاشیه خلیجفارس را تهدید نمیکند. اگر اهرم فشاری کافی در اختیار داشتیم، نیازی به این تهدیدها نبود.
- مایک کارلتون روزنامهنگار استرالیایی: روانپریش نارنجی [بسنت] دوباره داره جنگ رو میبره... حتماً بار سیام یا چهلمشه (!)
- مایک جانسون رئیسجمهوریخواه مجلس نمایندگان: دونالد ترامپ، پیامدهای اقتصادی جنگ برای شهروندان آمریکایی و تأثیر آن بر انتخابات کنگره را درک میکند و تمام وقت در تلاش برای حل این وضعیت است».
- نشریه آتلانتیک: آمریکا دهههاست که نگران این است ایران به سلاح هستهای دست یابد. اکنون باید نگران چیزی حتی مهمتر باشد؛ ایرانی که ایالات متحده را شکست داده، دیگر از حمله آمریکا نمیترسد و دسترسی به خلیجفارس را کنترل میکند. سلاحهای هستهای به تنهائی هرگز نمیتوانستند چنین قدرتی به ایران بدهند.
8) تقلّای امثال وزیر خزانهداری آمریکا معطوف به این است که اهرم راهبردی تنگه هرمز را در ارزیابی طرف ایرانی بیارزش یا مایه دردسر نشان بدهند و وضعیت شکست نظامی را در میدان دیپلماسی برعکس کنند. این در حالی است که رابرت کیگان از چهرههای برجسته نومحافظهکار، دیروز در نشریه آتلانتیک اذعان کرد:
«منطقه، سالها، تحت سلطه آمریکایی بود اما امروز، ایران در شرایط کاملاً جدیدی قرار دارد. ایران مستقیما با ابرقدرت و اسرائیل روبهرو شده، مقاومت کرده و پیروز شده است. ایران، ساختار قدرت در خاورمیانه و خلیجفارس را به طور کامل تغییر داده است. قدرت مسلط، از این به بعد، ایران خواهد بود، نه آمریکا یا اسرائیل. جهان، سالها با ایرانی روبهرو بوده که محدودیتهای زیادی داشت اما اکنون متوجه خواهد شد که ایرانِ آزاد شده از محدودیت، چه شکلی است. ایران نیازی به توافقی با ایالات متحده ندارد. این باور رایج که ایران مجبور خواهد شد با آمریکا سازش و تنگه هرمز را باز کند، نادرست از آب درآمده است. ایران با پشتسر گذاشتن جنگ، موازنه قدرت را در خاورمیانه تغییر داده است. واشنگتن بهدلیل نگرانی از بحران اقتصادی و کمبود ذخایر موشکی، حملات نظامی را متوقف کرد. تهران اکنون با کنترل تنگه هرمز، نظم تازهای را اعمال کرده و کشورهای منطقه ناچارند خود را با این واقعیت راهبردی جدید سازگار کنند».
9) کیگان، دو ماه قبل از «کیش و مات» شدن آمریکا خبر داده و تاکید کرده بود: «به سختی میتوان زمانی را به یاد آورد که آمریکا، دچار شکست کامل در یک درگیری شده باشد. اما شکست در تقابل فعلی با ایران ماهیتی متفاوت دارد؛ نه قابل جبران است و نه قابل نادیده گرفتن. هیچ بازگشتی به وضعیت قبل وجود نخواهد داشت. ایران با کنترل تنگههرمز، به عنوان بازیگر کلیدی منطقه و جهان ظهور میکند. این اهرم فشار، بزرگتر از هستهای است. آمریکا در منطقه خود را به عنوان ببر کاغذی نشان داد».

علیحسنحیدری
اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ از تلخترین و در عین حال آموزندهترین رویدادهای تاریخ معاصر کشور است، رویدادی که نشان داد صرف برخورداری از ارتشی بزرگ و اختصاص بودجههای سنگین نظامی، بدون سازماندهی کارآمد، فرماندهی مؤثر، پشتیبانی بومی لجستیکی و مهمتر از همه، برخورداری از اعتماد و پشتوانه اجتماعی، الزاماً به معنای برخورداری از قدرت دفاعی نیست.
ایران در آغاز جنگ جهانی دوم بیطرفی خود را اعلام کرده بود، اما موقعیت ژئوپلیتیکی کشور و اهمیت راههای ارتباطی آن برای انتقال تجهیزات و تدارکات به اتحاد شوروی، موجب شد بریتانیا و شوروی در سوم شهریور ۱۳۲۰، بهرغم بیطرفی ایران، از چند محور وارد خاک کشورمان شوند. در همان ساعات نخست، در شهرهای مختلف، نیروی دریایی ایران در شمال و جنوب با سرعت از کار افتاد و بسیاری از یگانهای ارتش، پیش از آنکه بتوانند یک خط دفاعی پایدار ایجاد کنند، عقب نشستند یا منحل شدند. علت این شکست را نمیتوان تنها در فقدان شجاعت سربازان جستوجو کرد، مسئله اصلی، ضعف ساختاری و مدیریتی نظام دفاعی کشور بود. ارتش رضاشاه اگرچه از نظر شمار نیرو و بودجه رشد قابلتوجهی کرده بود، اما با کمبود تجهیزات، ضعف پشتیبانی، نبود آمادگی برای جنگ مدرن و مکانیزه، ضعف اطلاعاتی و فرماندهی و فقدان یک طرح دفاعی جامع مواجه بود. از سوی دیگر، تمرکز شدید قدرت نظامی در شخص رضاشاه سبب شده بود ارتش بیش از آنکه یک نهاد دفاعی مستقل و نهادمند باشد، به یکی از پایههای اصلی اقتدار شخصی حکومت وابسته تبدیل شده بود. درواقع، شهریور ۱۳۲۰ تفاوت میان «ارتش بزرگ» و «قدرت دفاعی واقعی» را آشکار کرد.
تصمیمهای فرماندهی عالی در روزهای نخست حمله، از جمله دستور ترک مخاصمه و انحلال برخی یگانها، نیز فرصت شکلگیری مقاومت سازمانیافته را از بین برد. با این حال، تحلیل این مقطع از تاریخ سیاسی ایران، بدون توجه به رابطه حکومت و جامعه ناقص خواهد بود. باید میان «دفاع از ایران» و «دفاع از حکومت وقت» تفاوت گذاشت. مردم در دوره رضاشاه با سرکوب سیاسی، محدودیتهای اجتماعی، مصادره اموال و... مواجه شده بودند و در نتیجه شکاف عمیقی میان حکومت و جامعه شکل گرفته بود. بنابراین، بیمیلی مردم به دفاع از حکومتی که آن را عامل فشار، استبداد و نتیجه کودتای خارجی میدانستند، الزاماً به معنای بیتفاوتی نسبت به ایران یا استقبال از حضور بیگانگان نبود، بلکه نشانهای از ضعف سرمایه اجتماعی حکومت وقت بود. ازاینرو، خشنودی جامعه از سقوط حکومت کودتایی رضاشاه را نمیتوان با رضایت مردم از اشغال ایران یکسان دانست. حکومتی که مقبولیت عمومی را از دست داده بود، در لحظه بحران نتوانست ظرفیت اجتماعی را در خدمت دفاع ملی بسیج کند. از همین رو، مسئولیت اصلی این شکست خسارتبار متوجه ساختار سیاسی و فرماندهی کشور است، نه مردم یا سربازانی که در برابر دو قدرت بزرگ نظامی جهان قرار گرفته بودند.
وابسته بودن ارتش به شخص رضاشاه، در شرایط بحران به نقطه ضعف تبدیل شد، این ارتش که کارکرد آن تثبیت اقتدار شاه و سرکوب مخالفان بود، الزاماً برای مقابله با یک جنگ تمامعیار ساخته نشده بود، لذا با پیشروی سریع متفقین ابتکار عمل را از دست داد. رضاشاه در ۲۴ شهریور ۱۳۲۰ استعفا کرد و از کشور خارج شد، و محمدرضا پهلوی به جای او نشانده شد. پیامدهای این اشغال برای مردم بسیار سنگین بود: حملات نظامی، تلفات غیرنظامیان، اختلال اقتصادی، کمبود مواد غذایی، تورم و گسترش قحطی، زندگی میلیونها ایرانی را تحت تأثیر قرار داد و تجزیه آذربایجان و کردستان نیز نتیجه آن بود. از این منظر، شهریور ۱۳۲۰ صرفاً داستان شکست یک ارتش نیست، بلکه هشداری تاریخی درباره پیامدهای ضعف نهادهای دفاعی، فقدان برنامهریزی راهبردی و بیاعتمادی میان حکومت و جامعه است. اهمیت این تجربه زمانی بیشتر آشکار میشود که آن را با وضعیت ایران در جنگهای معاصر مقایسه کنیم.
در دوران دفاع مقدس و در دو جنگ تحمیلی اخیر، اگرچه طرف مقابل از برتری قابلتوجه هوایی، اطلاعاتی و فناورانه برخوردار بوده، اما این حملات، بهرغم خسارتهایی که دربرداشت، نتوانسته به فروپاشی ساختار دولت، نیروهای مسلح، تجزیه کشور یا تسلیم ایران منجر شوند. نیروهای مسلح با اقتدار از کشور دفاع کردند و مقاومت بینظیری را به نمایش گذاشتند. نظام سیاسی ابقا شد، مردم نیز در کنار نظام و نظامیان، حمایت تاریخی بینظیرشان را از نظام سیاسی و کشور به رخ کشیدند. این مسئله اثبات کرد که «مقاومت ملی» مفهومی فراتر از عملکرد صرف ارتش دارد. شکلگیری بسیج ملی در شرایط جنگی از این منظر تبدیل به یک تجربه تاریخی ماندگار شد.
تجربه امروز نشان داد که قدرت دفاعی تنها با تعداد هواپیما، موشک یا نیروی نظامی سنجیده نمیشود، بلکه حاصل ترکیب توان نظامی، تابآوری اقتصادی، مدیریت بحران، انسجام اجتماعی، استقلال تصمیمگیری و میزان اعتماد جامعه به ساختار سیاسی است. تفاوت مهم میان شهریور ۱۳۲۰ و وضعیت امروز را باید در همین نقطه جستوجو کرد: در سال ۱۳۲۰، ارتش و ساختار سیاسی کشور در برابر تهاجم خارجی بهسرعت دچار فروپاشی شدند و حکومت نتوانست ظرفیت مردمی را به یک مقاومت ملی تبدیل کند، اما در جنگ امروز، با وجود برتری فناوری و نظامی طرف مقابل و با وجود خسارتهای جدی، ساختار دولت و نیروهای مسلح استمرار یافته و جامعه نیز در کنار هم به دفاع از حیات سیاسی نظام و کشور برخاست. بنابراین، مهمترین درس شهریور ۱۳۲۰ برای امروز آن نیست که صرفاً بر تعداد سلاحها و نیروهای نظامی افزوده شود، بلکه آن است که قدرت سخت باید با استقلال سیاسی، نهادهای کارآمد، فرماندهی حرفهای، آمادگی واقعی، اقتصاد تابآور و اعتماد عمومی همراه باشد.
به گواه تاریخ، هرگاه دفاع از کشور به یک ارزش عمومی و فراتر از اختلافات سیاسی تبدیل شود، مقاومت ملی سیر صعودی پیدا میکند. از این رو، شهریور ۱۳۲۰ را نباید خاطره شکست یک ارتش، بلکه تجربهای تاریخی درباره ضرورت پیوند میان دولت، نیروهای مسلح و جامعه دانست. ایران در آن سال اشغال شد، اما درس آن برای امروز روشن است: آنچه اهمیت دارد، میزان آمادگی کشور، کارآمدی نهادهای آن، توان تصمیمگیری مستقل و مهمتر از همه، وجود اراده اجتماعی برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی است. ماندگاری ایران بسته به این است که نیروهای دفاعی و دولت از جامعه جدا نباشند و مردم نیز دفاع از کشور و نظام سیاسی را، دفاع از سرزمین و هویت مشترک بدانند. همین تفاوت است که شهریور ۱۳۲۰ را به درسی ماندگار برای ایران امروز تبدیل میکند، کشوری که تنها ارتش دارد، ممکن است شکست بخورد، اما کشوری که در کنار توان نظامی، از نهادهای کارآمد، تابآوری و پشتوانه اجتماعی برخوردار باشد، تسلیم اراده قدرتهای خارجی نخواهد شد.

هوشمند سفیدی
نظریه “دولت فروتن” توسط “میشل کروزیه” جامعه شناس شهیر فرانسوی در کتاب ” دولت فروتن، دولت مدرن استراتژی هایی برای تغییری دیگر ؛ جستاری در فروتنی لویاتان” مطرح شده است.
“هفته دولت” و تعمق در ویژگی های اخلاقی دکتر پزشکیان،فرهنگ رفتاری که او برای دولت خود قائل است ، فرصتی است تا کمی درباره ” دولت فروتن” بحث شود.
طبق این نظریه ، دولت فروتن ، دولتی است که مدعی نیست همه چیز را می داند ، کمبود ها و ناتوانی های خود را ز دید همگان پنهان نمی کند ، از خوی تکبر مآبانه به دور است و فخر فروشی را مانع ارتباط با جامعه می داند.
“کروزیه” به این نکته تاکید دارد که فروتنی دولت به معنای ضعف یا به هم ریختگی آن نیست ، بلکه به معنای احترام گذار و آگاهی از دانسته های خود است؛ دولتی است که فرمان نمی راند ، بلکه مقرراتی را برای خدمت به جامعه شکل می دهد.
“دولت فروتن” در واقع ، دولتی خود بزرگ بین نیست و در پی سازگاری با دنیای جدید است ، دولتی است که در خدمت جامعه، و رابطه او با جامعه ، رابطه خادم – مخدوم بوده ، از رابطه صرفا دستوری مثل پی ریزی اقتصاد دستوری پرهیز می کند و در پی تنظیم گری است.
چنین دولتی ، به جای تلاش در اعمال کنترل و از طریق تحمیل ساختار های الزام آور ، به دنبال سهیم کردن ذی نفعان در تلاش ها و تبدیل آنان به شرکای فعال و کارآمدتر است.
به بیان دیگر ، ” دولت فروتن ” بر این باور است که برای حل مسائل باید دست به سوی آنانی دراز کند که بهتر می توانند این کار را انجام دهند ؛ این رویکرد ، دولت را به سمت فروتنی سوق می دهد.
بر اساس باور “کروزیه”، استقرار دولت مدرن بدون سیاست فروتنی ممکن نیست ؛ زیرا دولت فروتن به دنبال این نیست که به مردم بگوید چه بکنند ، بلکه به شهروندان اجازه می دهد خود را بیابند و خود تشخیص دهند که چه باید بکنند ؛ چنین دولتی ، فخر فروشی های دولتی و بالانشینی های سنتی آن را کنار می زند.
بی تردید ، دولت پزشکیان را می توان “دولت فروتن” نام داد و این منافاتی با اقتدار آن که از مردم و حمایت مردمی ناشی می شود ، ندارد.
دولت پزشکیان ، دولت مقتدر و فروتنی است ؛ اقتدار در عمل و فروتنی در برابر شهروندان و مردم.

ترامپ یک فرد غیرقابل پیشبینی است؛ به کودکان میناب هم رحم نکرد. با شعار نمیشود به جنگ او رفت. منابع تأمینکننده انرژی یعنی برق، گاز و نفت ما را مختل کرد. قوانین بینالمللی را زیر پا گذاشت. حال در برابر چنین موجودی چه باید کرد تا کشور آسیب بیشتری نبیند؟ چرا اجازه نمیدهید نخبگان و کارشناسان گذشته و حال که برخی نااهلان آنها را ناسزا میگویند، وارد عرصه دیپلماسی شوند؟ در صداوسیما آنها را بخواهید و نظراتشان را بخوانید و بشنوید. به قول مولانا، مشورت ادراک و هوشیاری دهد/ عقلها مر عقل را یاری دهد.
بگذارید مردم عزتمندانه زندگی کنند؛ سایه شوم گرانی، تورم و ناامیدی را از سر ملک و ملت کم کنید.


امیرحسین قلندری
ابطال مصوبه ۴۷۳ شورای رقابت از سوی هیئت عمومی دیوان عدالت اداری، بیش از آنکه صرفاً پایان یک اختلاف حقوقی درباره قیمت خودروهای پیشفروش شده باشد، دوباره یک مسئله قدیمی را آشکار کرده است: «جایگاه تنظیمگر در نظام حکمرانی ایران دقیقاً کجاست؟» مصوبهای که از سال ۱۴۰۰ اجرا میشد و بخش پرداختشده قیمت خودرو را از افزایشهای بعدی ناشی از تورم بخشی مصون میکرد، با این استدلال ابطال شد که شورای رقابت در تنظیم روابط میان خودروساز و خریدار از حدود صلاحیت قانونی خود فراتر رفته است. درستی این استدلال حقوقی را میتوان در جای خود سنجید؛ اما مسئله این یادداشت نه حقانیت شورای رقابت است و نه داوری درباره رأی دیوان، بلکه مسئلهای نهادی و عمیقتر در پس این تعارض است. در سالهای اخیر، «تنظیمگری» به یکی از واژههای پرکاربرد نظام حکمرانی ایران بدل شده و نهادهایی نیز با این عنوان شکل گرفتهاند؛ اما حدود صلاحیت، استقلال، ثبات تصمیم و نسبت آنها با دولت، دستگاه قضایی و دیگر نهادهای حکمرانی همچنان محل مناقشه است.
تنظیمگری قرار بود چه مسئلهای را حل کند؟
تنظیمگری مدرن را باید در تحول نقش دولت فهمید. با گسترش آزادسازی، خصوصیسازی و کاهش تصدیگری مستقیم، دولتها از اداره مستقیم بسیاری از بازارها فاصله گرفتند؛ اما آنها را رها نکردند. از همینجا ایده «دولت تنظیمگر» شکل گرفت؛ دولتی که بهجای تصدی مستقیم، از طریق قاعدهگذاری و نهادهای تخصصی بر بازار حکمرانی میکند.
سپردن بخشی از این وظایف به نهادهایی نسبتاً مستقل نیز پاسخی به بیثباتی و کوتاهمدتگرایی سیاسی بود. ایجاد تنظیمگران نسبتاً مستقل قرار بود هم با شکلدادن به تعهد معتبر (Credible Commitment)، ثبات قواعد بازی را در برابر نوسانات سیاسی افزایش دهد و هم تصمیمگیری در بازارهای پیچیده را تخصصیتر کند. اما تنظیمگر فقط برای ایجاد ثبات و تخصص به وجود نیامد؛ تنظیمگر در معنای دقیقتر، «داور و میانجی بازار» است؛ نهادی که میان دولت، بنگاهها و مصرفکنندگان قرار میگیرد و مأموریتش همراستاسازی منافع خصوصی با منفعت عمومی است. ازاینرو، باید هم قدرت انحصاری بخش خصوصی را مهار کند، هم در برابر مداخلات مخرب دولت بایستد و هم از حقوق مصرفکننده محافظت کند. تحقق این کارکردها به مجموعهای از الزامات نهادی نیاز دارد. در رأس این الزامات، استقلال نسبی در کنار پاسخگویی دموکراتیک قرار دارد. علاوه بر این، تنظیمگر باید از ظرفیت تخصصی و منابع کافی برخوردار باشد، سازوکارهای مؤثری برای مدیریت تعارض منافع داشته باشد و تصمیماتش در فرایندی شفاف شکل گیرد. مهمتر از همه، باید ثبات و پیشبینیپذیری تولید کند؛ بهگونهای که بازیگر بازار بتواند به تداوم قواعد اعتماد کند و بداند تصمیم امروز، فردا با فشار سیاسی، تعارض نهادی یا جابهجایی ناگهانی صلاحیتها بیاثر نمیشود. از همینجا مسئله واقعی تنظیمگری در ایران آغاز میشود؛ آیا نهادهایی که عنوان «تنظیمگر» گرفتهاند و فرایندهایی که «تنظیمگری» خوانده میشوند، واقعاً از ظرفیت لازم برای ایفای این کارویژه برخوردارند یا صرفاً نامی تازه بر ساختارها و مناسباتی نهاده شده که همچنان با منطق سنتی حکمرانی عمل میکنند؟
در ایران چه بر سر تنظیمگری آمده است؟
ایران نیز با خصوصیسازی و کاهش تدریجی تصدیگری دولت، به سمت استفاده از نهادها و ابزارهای تنظیمگری حرکت کرد. بااینوجود، اهداف، اصول و ویژگیهایی که تنظیمگری اساساً بر پایه آنها تعریف میشود، بهندرت بهصورت یکجا در تجربه ایران قابلمشاهدهاند. بسیاری از تنظیمگران استقلال کافی ندارند، از منابع مالی و نیروی انسانی متناسب برخوردار نیستند، ابزار و اقتدار لازم برای اعمال تصمیم خود را در اختیار ندارند و حتی در موارد زیادی مسئول روشن و نهایی یک بازار محسوب نمیشوند. این ضعف در مواجهه با بنگاههای بزرگ، خصولتی و برخوردار از پشتوانه سیاسی جدیتر نیز میشود؛ جایی که تنظیمگر از قدرت نهادی کافی برای ایستادن در برابر تنظیمشوندگانش برخوردار نیست.
بازار خودرو یکی از روشنترین شواهد وضعیت آشفته نهادی تنظیمگری در ایران است. در این بازار نهفقط قیمت، بلکه مرجع تنظیم، حدود صلاحیت و اعتبار تصمیم نیز دائماً تغییر کردهاند. صلاحیت قیمتگذاری شورای رقابت در مقطعی به ستاد تنظیم بازار منتقل شد و بعد دوباره بازگشت؛ شورای رقابت، وزارت صمت، سازمان حمایت و سازمان بورس در مقاطع مختلف درگیر تعیین قواعد قیمت و عرضه شدند؛ در برههای تصمیم کارشناسی شورا برای افزایش متوسط حدود ۴۰ درصدی قیمتها نیز پس از مخالفت سیاسی به حدود ۲۹ درصد تغییر کرد. اکنون هم مصوبه ۴۷۳، پس از چند سال اجرا، با رأی دیوان عدالت اداری ابطال شده است. سخن بر سر این نیست که تصمیم تنظیمگر نباید تغییر کند یا از نظارت قضایی مصون باشد؛ مسئله آن است که در چنین زنجیرهای، «ثبات تصمیم تنظیمی» و «حمایت از مصرفکننده» که دو هدف بنیادی تنظیمگری هستند، عملاً زیر فشار تعارض نهادی و تغییر مکرر قواعد فرسوده میشوند. نهادی که قرار بود تعهد معتبر و پیشبینیپذیری ایجاد کند، خود نمیتواند نسبت به دوام صلاحیت و تصمیمش اطمینان داشته باشد.
در حوزههای دیگر نیز مسئله اشکال متفاوتی پیدا میکند. گاه اصل «بیطرفی و عدم تعارض منافع» مخدوش است؛ مانند قرارگرفتن ساترا ذیل صداوسیما، درحالیکه صداوسیما خود بازیگری مهم در زیستبوم رسانهای کشور است. گاه خودتنظیمگری به نهادهای صنفی سپرده میشود؛ اما خطر آن وجود دارد که نهاد صنفی بهجای حفاظت از منفعت عمومی، بیش از همه حافظ منافع اعضای خود باشد. در موارد دیگر، «چندمرجعی تنظیمی و نامشخصبودن مرز صلاحیتها» اساساً معلوم نمیکند مسئول نهایی تنظیم یک حوزه چه نهادی است؛ مناقشات طولانی بر سر صوتوتصویر فراگیر یا تعارضات بر سر فروش اینترنتی دارو، نمونههایی از همین وضعیتند.
مسئله در سطحی عمیقتر، به جایگاه تنظیمگری در خود معماری حکمرانی کشور بازمیگردد. تنظیمگر مدرن نهادی نامتعارف در الگوی کلاسیک تفکیک قواست؛ زیرا هم مقرره میگذارد، هم آن را اجرا میکند و در بسیاری از حوزهها کارکردهای حل اختلاف و شبهقضایی نیز دارد. نظام حقوقی ایران هنوز این ترکیب را بهطور کامل هضم نکرده است. در قوه مجریه، بودجه، نیروی انسانی و بسیاری از ظرفیتهای اداری تنظیمگران همچنان در اختیار یا وابسته به وزارتخانههاست؛ در نسبت با مجلس، حدود تفویض اختیار مقررهگذاری و جایگاه حقوقی تصمیمات تنظیمی همواره روشن نیست و در نسبت با دستگاه قضایی نیز کارکرد شبهقضایی تنظیمگران، ضمانت اجرای آرای آنان و حدود بازبینی قضایی تصمیمات تخصصی هنوز به یک امر روشن و باثبات تبدیل نشده است.
موارد بسیار بیشتری را میتوان از کژکارکردیهای تنظیمگری در ایران برشمرد که در مجال این یادداشت نمیگنجد؛ اما حاصل مشترک آنها روشن است. با کنار هم گذاشتن این شواهد، دیگر دشوار است مسئله را صرفاً «ضعف عملکرد تنظیمگران» نامید. تنظیمگری برای ایجاد ثبات آمده؛ اما صلاحیت و تصمیمات تنظیمگر بیثبات است. برای داوری بیطرفانه آمده؛ اما تعارض منافع پابرجاست. برای مهار قدرت بازار آمده؛ اما خود از منابع و اقتدار کافی برخوردار نیست. برای تصمیم تخصصی آمده؛ اما در معرض مداخلات سیاسی و نهادی نامنظم قرار دارد و قرار بوده مرجع روشن یک بازار باشد، اما خود در میان چند مرجع رقیب گرفتار است. وقتی این ویژگیها را یکییکی از تنظیمگری بگیریم و فقط عنوان، سازمان و مقرره را نگه داریم، دیگر با چند کژکارکرد پراکنده مواجه نیستیم؛ در حال ذبح خود مفهوم تنظیمگری هستیم.
هنوز میتوان مسیر را اصلاح کرد؟
باوجوداین شرایط، به نظر میرسد هنوز میتوان اصلاحات نهادی را آغاز و مسیر تنظیمگری را بهتدریج بازسازی کرد. این اصلاحات باید در سه سطح پیش برود؛ نخست، تقویت سلامت نهادی تنظیمگران از حیث استقلال نسبی، تخصص، پاسخگویی، تعارض منافع و برخورداری از ابزارهای کافی؛ دوم، ایجاد شبکههای همکاری میان تنظیمگران و در سطحی بالاتر، پیشبینی یک نهاد ناظر تنظیمگری رسمی برای کاهش تداخل صلاحیتها و ارتقای کیفیت تنظیمگری و سوم، روشنکردن نسبت تنظیمگران با سایر اجزای نظام حکمرانی، از دولت و مجلس تا دستگاه قضایی. پرونده اخیر شورای رقابت نیز دقیقاً اهمیت همین سطح سوم را نشان میدهد؛ نظارت دیوان عدالت اداری بر قانونیبودن تصمیمات تنظیمگران ضروری است؛ اما حدود این نظارت و نسبت آن با تشخیص تخصصی تنظیمگر باید روشن و پیشبینیپذیر باشد، از جمله از طریق تعیین دقیق سازوکار اعتراض و بازبینی و تقویت رسیدگی تخصصی به دعاوی تنظیمی. اصلاح این معماری پروژه اداری حاشیهای نیست، بلکه بخشی از زیرساخت نهادی توسعه و رشد اقتصادی است وگرنه نهادی که قرار بود بیثباتی را مهار و اعتماد به قواعد بازی را تقویت کند، خود به یکی از منابع بیثباتی و عدمقطعیت تبدیل خواهد شد.

سیدصادق غفوریان

سوپرانقلابیها انگار یک وظیفه دارند؛ هزینهتراشی و مشکلآفرینی، آن هم درست وقتی که بناست قطار انقلاب اسلامی، از گردنهای پرپیچ و خم بگذرد. مقام مسئولی در سفری به کشور مهم همسایه، ساعتی در جمع فعالان اقتصادی، در کنار هزار و یک حرف از جنس عزت و اقتدار، دلسوزانه از اهمیت اقتصاد و نقش رونق اقتصادی در تابآوری جامعه هم میگوید اما ساعتی نگذشته روایتی ناروا از سخنان تقطیع شده او، در جمع سوپرانقلابیها درست میشود و آن قدر میچرخد تا نهادهای مسئول به ناچار، فایل کامل آن سخنان را منتشر میکنند؛ سوپرانقلابیها اما دستبردار نیستند و آن قدر آن روایت ناروا را تکرار میکنند تا سرانجام آن خرمگسی که شامه تیزی در شناخت مزبلهها دارد، خیال کند به نوایی رسیده؛ و بنویسد که قالیباف گفته ما گرسنهایم؛ پس دوام نخواهیم آورد.
اصلاً به فرض که آن مقام مسئول از سر ملاحظه و مصلحت، یا از سر سهو اصلاً، سخنانی گفته که میتواند تعبیری از آن گونه داشته باشد که دشمنی بشنود و پوزخندی بزند، آیا رواست آنها که داعیه دوستی دارند آن سخنان را بر سر دست بگیرند و جار بزنند که ببینید که فلانی چه گفته!
محمدباقر قالیباف، امروز، بیشتر از هر وقت دیگری، سرباز نظام است و وظیفه دارد مسئولیتی مهم را به انجام برساند؛ مسئولیتی که پیچیده است و ابعاد گوناگون دارد؛ همچنان که «علی لاریجانی» سرباز نظام بود و مسئولیتی از همین دست داشت؛ و همچنان که «محمد باقری» و «امیرعلی حاجیزاده» و «غلامعلی رشید» و بسیاری نامهای متبرک دیگر.
در این وضعیت شایسته است سرباز نظام، ولو به فرض آنکه سهوی از او سر زده، به تیر طعن خودیها گرفتار آید؛ آن هم در معرکه میدانی که دشمن به غبارانگیزی در آن، امیدها بسته؟ سوپرانقلابیها اگر حقیقتاً انقلابی هستند، سربازی کردن را تمرین کنند و بیاموزند؛ و اولین درس سربازی، سرسپردگی است؛ سربازها باید به حقانیت میدان و حقانیت فرمانده میدان، سر سپرده باشند. معرکه میدان، مجال چون و چرا و اما و اگر نیست؛ مجال طعنه و ریشخند و گل گرفتن نیست؛ مجال عقدهگشایی و حسابرسیهای محفلی نیست.
دشمن، یکپارچه در برابر ماست و سوپرانقلابیها، نیروهای کارآمد نظام را به تیر بستهاند. اسم این کردار و گفتار، در معرکه میدان، چه میتواند باشد؟ آیا میتواند مصداق پیروی از فرمانده باشد؟ کاش خودشان منصف بودند و پاسخ میدادند؛یا دست کم، نوشته دیروز او را هم میدیدند که با تمسخر شعار انتخاباتی ترامپ نوشت: آمریکا را دوباره گرسنه میکنیم! و با انتشار تصویری، آمارهایی را بر اساس گزارشهای رسمی نهادهای بینالمللی و معتبر آمریکایی از گرسنگی مردم آمریکا منتشر کرد.
او در بخشی از این تصویر خطاب به ترامپ نوشت: این عددها مثل بلوفها و فیکنیوزهای تو جعلی نیستند و تو نمیتوانی شکستهای خودت در مقابل ایران را با دروغ، جبران کنی!

رضا رحمتی
همانطور که پیشبینی میشد، جنگ به حوزه اصلی مقابلهاش رسید: اقتصاد. جنگ همیشه با موشک و تانک آغاز نمیشود، گاهی جنگ از جایی شروع میشود که یک بانک انتقال یک دلار را متوقف میکند، یک شرکت کشتیرانی از حمل یک محموله منصرف میشود، یک بیمهگر حاضر به پوشش یک نفتکش نمیشود یا یک کشور سوم ناگهان میان تجارت با ایران و دسترسی به بازار آمریکا مجبور به انتخاب میشود. آنچه اکنون واشنگتن علیه تهران با عنوان «Economic D-Day» معرفی میکند، دقیقا در همین نقطه اهمیت مییابد: انتقال میدان منازعه از خاک و آسمان به شبکههای مالی، انرژی، تجارت و لجستیک جهانی. اسکات بسنت، وزیر خزانهداری آمریکا ۲۳ آگوست یعنی روز نخست شهریور اعلام کرد واشنگتن وارد «مرحله نهایی» شده و از D-Day اقتصادی علیه ایران سخن گفت؛ اقدامی که آن را «بزرگترین تهاجم مالی سازمانیافته علیه یک دشمن» توصیف کرد.
بر اساس گزارش رویترز، آمریکا در آستانه اعلام دور تازهای از تحریمها علیه ایران و کشورها و طرفهایی است که با تهران تجارت میکنند. در مقابل، ایران هشدار داده اگر جنگ اقتصادی ادامه یابد، ممکن است صادرات نفت نهتنها از تنگه هرمز، بلکه از خلیج فارس را متوقف کند. این ادبیات، بیش از آنکه صرفا یک عبارت تبلیغاتی باشد، حامل یک پیام راهبردی است: واشنگتن میخواهد اقتصاد را از یک ابزار فشار به یک میدان جنگ تبدیل کند؛ موضوعی که البته تازه نیست و دستکم در 15 سال گذشته مهمترین ابزار آمریکا بوده است. با این حال این تحلیل میخواهد از نقطهای دیگر به این موضوع اشاره کند.
کتابی که امروز باید دوباره خوانده شود
در چنین شرایطی، بازخوانی کتاب جنگ با ابزارهای دیگر «War by Other Means: Geoeconomics and Statecraft» نوشته رابرت بلکویل و جنیفر هریس اهمیت ویژهای مییابد. این کتاب که سال ۲۰۱۶ توسط انتشارات دانشگاه هاروارد منتشر شد، یکی از آثار مهم در توضیح مفهوم «ژئواکونومی» است؛ یعنی استفاده از ابزارهای اقتصادی برای دستیابی به اهداف ژئوپلیتیک. اهمیت کتاب در این است که تحریم را به تنهایی موضوع بحث قرار نمیدهد. مساله اصلی نویسندگان این است که قدرت اقتصادی چگونه میتواند به قدرت سیاسی تبدیل شود؟ تجارت، سرمایهگذاری، انرژی، پول، نظام مالی، کمکهای اقتصادی، زنجیرههای تأمین و حتی زیرساختهای مالی جهانی، در این نگاه دیگر حوزههایی جدا از امنیت ملی نیستند، بلکه بخشی از جعبه ابزار قدرت دولتها هستند.
بلکویل و هریس حتی یک انتقاد بنیادین به آمریکا دارند: کشوری که قدرتمندترین اقتصاد جهان را در اختیار دارد، در دهههای گذشته در بسیاری از بحرانها بیش از اندازه به «اسلحه» و کمتر از ظرفیت خود به «کیف پول» متوسل شده است. آنها خواستار ادغام راهبردی ابزارهای اقتصادی و مالی در سیاست خارجی آمریکا هستند. اگر این گزاره را کنار تحولات امروز بگذاریم، معنای D-Day اقتصادی روشنتر میشود. آمریکا اکنون دقیقا در حال حرکت به سمت همان چیزی است که کتاب، سالها پیش، آن را ضرورت بازگشت ژئواکونومی به مرکز سیاست خارجی آمریکا میدانست.
تغییر در ادبیات سنتی تحریم
اشتباه مهم در تحلیل وضعیت کنونی آن است که D-Day اقتصادی را صرفا «تحریمهای بیشتر» بدانیم. تحریمهای آمریکا علیه ایران سابقهای چند دههای دارد و تهران تجربه طولانی در مواجهه با آنها دارد. تفاوت اصلی مرحله جدید میتواند در دامنه و عمق اجرای تحریمها باشد. تحریم سنتی میگوید «من با ایران معامله نمیکنم» اما جنگ ژئواکونومیک میگوید «تو هم نباید با ایران معامله کنی». این تغییر یک جهش راهبردی است. وقتی واشنگتن کشورها، بانکها، شرکتهای نفتی، بیمهگران، کشتیرانیها و واسطههای مالی را در معرض مجازات قرار میدهد، دیگر با یک تحریم دوجانبه مواجه نیستیم، بلکه با تلاش برای کنترل یک شبکه جهانی مواجهیم.
D-DAY جنگ اقتصادی شبکهای است
وزارت خزانهداری آمریکا همین مسیر را پیشتر نیز دنبال کرده است. ۷ آگوست «اوفک» شبکههایی را که به انتقال صدها میلیون دلار برای نظام مالی ایران کمک میکردند هدف قرار داد و تأکید کرد واشنگتن در پی قطع جریانهای درآمدی و مالی حیاتی ایران است. یک ماه پیش نیز شبکههای کشتیرانی و نفتی مرتبط با ایران هدف تحریم قرار گرفته بودند. بنابراین D-Day اقتصادی را باید مرحله تشدیدشده یک جنگ شبکهای دانست؛ جنگی که هدف آن نه صرفا کاهش درآمد ایران، بلکه دشوار کردن امکان گردش منابع در کل زنجیره اقتصادی کشور است.
سلاح اصلی؛ دلار
در این جنگ، مهمترین سلاح آمریکا الزاما تحریم نفت نیست؛ دسترسی به نظام مالی بینالمللی است. ایران ممکن است نفت داشته باشد، مشتری داشته باشد و حتی مسیرهایی برای صادرات پیدا کند اما اگر دریافت پول، انتقال پول، بیمه محموله، تأمین مالی تجارت و تسویه حساب بینالمللی دشوار شود، فاصله میان «داشتن کالا» و «داشتن درآمد قابل استفاده» افزایش مییابد.
این همان جایی است که برتری ساختاری آمریکا خود را نشان میدهد. قدرت دلار فقط در حجم اسکناسهای موجود نیست، در شبکهای است که دلار را به بانکها، بازار سرمایه، بیمه، تجارت، حملونقل و نهادهای مالی جهان متصل کرده است. به همین دلیل، جنگ اقتصادی آمریکا علیه ایران در واقع جنگ بر سر دسترسی به شبکه است. این نکتهای است که باید در محاسبات ایران نیز جدیتر دیده شود: مقابله با تحریم صرفا به معنای پیدا کردن خریدار برای نفت نیست، بلکه به معنای ساختن شبکههای مستقل برای پرداخت، بیمه، حملونقل، تأمین مالی، سرمایهگذاری و تجارت است.
نفت؛ نقطه اتصال اقتصاد و ژئوپلیتیک
اما در مورد ایران یک تفاوت مهم وجود دارد: اقتصاد و ژئوپلیتیک در نقطهای به نام خلیج فارس و تنگه هرمز به یکدیگر متصل میشوند. واشنگتن میخواهد با فشار اقتصادی، توان ایران برای تأمین منابع و ادامه مقاومت را کاهش دهد. تهران نیز در مقابل، از اهرم انرژی و موقعیت جغرافیایی خود استفاده میکند. به همین دلیل همزمان با اعلام D-Day اقتصادی آمریکا، ایران تهدید کرده در صورت ادامه جنگ اقتصادی، صادرات نفت از خلیج فارس را متوقف می کند. این تهدید، اگر عملی شود، صرفا یک اقدام اقتصادی علیه آمریکا نیست، زیرا بازار جهانی انرژی را تحت تأثیر قرار میدهد. رویترز گزارش داد در پی تشدید تنشها، عبور کشتیهای کالایی از هرمز بهشدت کاهش یافته و بازار نفت نسبت به اختلال در عرضه حساس شده است. در اینجا یک پارادوکس شکل میگیرد: آمریکا برای وارد کردن فشار اقتصادی به ایران، به دنبال کنترل جریان اقتصادی است؛ ایران برای خنثی کردن فشار اقتصادی، میتواند جریان اقتصادی منطقه را به اهرم فشار تبدیل کند. این همان لحظهای است که جنگ اقتصادی از یک منازعه دوجانبه خارج و به یک مساله جهانی تبدیل میشود.
D-Day واقعا «بزرگترین جنگ اقتصادی تاریخ» است؟
این ادعا نیازمند احتیاط است. از نظر تاریخی، آمریکا و متحدانش در جنگهای مختلف از محاصره اقتصادی، قطع تجارت و تحریم در مقیاس بسیار وسیع استفاده کردهاند. بنابراین عبارت «بزرگترین جنگ اقتصادی تاریخ» را نباید صرفا به دلیل استفاده مقامات آمریکا از این تعبیر، یک واقعیت علمی تلقی کرد اما میتوان گفت آنچه اکنون در حال شکلگیری است، از نظر اتصال ابزارهای مالی، انرژی، تجارت و تحریم ثانویه، یک مرحله بسیار مهم در جنگ ژئواکونومیک علیه ایران است. تفاوت در این است که هدف فقط ایران نیست، شبکه پیرامونی ایران نیز هدف قرار میگیرد. این دقیقا همان منطق ژئواکونومی است: اگر نتوانی رقیب را مستقیما وادار به تغییر رفتار کنی، هزینه تعامل دیگران با او را آنقدر افزایش بده که شبکه حمایتی پیرامونش کوچک شود. در چنین وضعیتی، چین اهمیت ویژهای مییابد. هرچه فشار آمریکا بر شرکای تجاری ایران افزایش یابد، مساله فقط رابطه تهران و واشنگتن نخواهد بود، بلکه به آزمونی برای میزان استقلال اقتصادی قدرتهایی مانند چین نیز تبدیل خواهد شد. اگر شرکتهای چینی یا سایر بازیگران بزرگ جهانی میان تجارت با ایران و دسترسی به نظام مالی آمریکا مجبور به انتخاب شوند، جنگ اقتصادی آمریکا عملا به آزمون قدرت شبکهای واشنگتن تبدیل میشود.
بومرنگ اقتصاد؛ نقطه ضعف آمریکا
اما ژئواکونومی یک خیابان یکطرفه نیست. همان شبکهای که به آمریکا قدرت تحریم میدهد، میتواند هزینه تحریم را نیز به خود آمریکا و متحدانش منتقل کند. اگر فشار بر عرضه نفت ایران و عبور انرژی از خلیج فارس افزایش یابد، قیمت انرژی، هزینه حملونقل، بیمه و تورم جهانی میتواند افزایش پیدا کند. بازار نفت همین حالا نیز نسبت به تحولات هرمز حساس است.
از این منظر، مساله اصلی برای واشنگتن فقط این نیست که «آیا میتوان ایران را تحت فشار قرار داد؟» پاسخ این پرسش تقریبا روشن است: بله! مساله دشوارتر این است که «آیا میتوان ایران را تحت فشار قرار داد بدون آنکه هزینه این فشار به اقتصاد جهانی و متحدان آمریکا بازگردد؟» اینجاست که مفهوم «بومرنگ ژئواکونومیک» اهمیت مییابد؛ موضوعی که دکتر قالیباف نیز در فضای مجازی به آن اشاره کرد. اگر تحریمها تجارت را مختل، انرژی را گران، زنجیرههای تأمین را بیثبات و متحدان آمریکا را مجبور به انتخابهای پرهزینه کند، فشار اقتصادی ممکن است بخشی از اثر خود را از دست بدهد. جنگ اقتصادی زمانی موفق است که هزینه طرف مقابل از هزینه تحمیلشده به خود و متحدان بیشتر باشد.
پاسخ متناسب ایران؛ ضرورت ساختن اقتصاد ژئواکونومیک
پاسخ ایران نباید صرفا «دور زدن تحریم» باشد. ایران نیز اگر D-Day اقتصادی را فقط به عنوان موج دیگری از تحریمها ببیند، ممکن است بخش مهمی از مساله را از دست بدهد. مساله امروز تحریمگریزی نیست، مساله تحول ساختار اقتصاد در برابر جنگ ژئواکونومیک است. اقتصادی که برای فروش نفت، دریافت ارز، انتقال پول و تأمین کالا به چند مسیر محدود وابسته باشد، حتی اگر تحریمها را دور بزند، همچنان آسیبپذیر باقی میماند. پاسخ پایدارتر، متنوعسازی شرکای تجاری، توسعه تجارت با ارزهای محلی، تقویت کریدورهای زمینی و دریایی، توسعه ظرفیتهای صادرات غیرنفتی، افزایش عمق بازارهای منطقهای و ایجاد سازوکارهای مستقل بیمه و تأمین مالی است. به بیان سادهتر، پاسخ به جنگ ژئواکونومیک، ساختن اقتصاد ژئواکونومیک است.
جنگی که بانک و نفتکش در آن سربازند
به کتاب برگردیم؛ بلکویل و هریس سالها پیش هشدار داده بودند رقابت قدرتهای بزرگ در قرن بیستویکم الزاما در میدانهای نظامی رخ نخواهد داد، اقتصاد میتواند به ابزار قدرت ژئوپلیتیک تبدیل شود. امروز این ایده را میتوان در منازعه آمریکا و ایران با وضوح بیشتری دید. D-Day اقتصادی در واقع اعلام یک تغییر در هندسه میدان نبرد است. در این میدان، بانک میتواند به اندازه پایگاه نظامی اهمیت داشته باشد، شرکت بیمه میتواند بخشی از زنجیره محاصره باشد، نفتکش میتواند یک هدف ژئواکونومیک باشد، دلار میتواند سلاح باشد و تنگه هرمز میتواند همزمان یک مسیر تجاری و یک اهرم راهبردی باشد، بنابراین شاید مهمترین پرسش امروز این نباشد که «آیا آمریکا جنگ اقتصادی را آغاز کرده است؟» چرا که شواهد موجود نشان میدهد واشنگتن آشکارا در حال تشدید این جنگ است، پرسش مهم این است: ایران در برابر جنگی که سلاحهای آن نامرئیاند، تا چه اندازه برای دفاع از اقتصاد خود آماده است؟ در جنگهای قرن بیستم، کشورها برای دفاع از مرزهای خود ارتش ساختند. در قرن بیستویکم، کشورها ناچارند برای دفاع از شبکههای اقتصادی خود نیز قدرت بسازند و شاید معنای واقعی «جنگ با ابزارهای دیگر» همین باشد: جنگ پایان نیافته است، فقط سلاحها عوض شدهاند و حالا باید ایران سراغ سلاحهایش برود.