پس از سرکوب قیام ملت در ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ و دستگیری حضرت امام (ره) و بسیاری از مبارزان و فعالان سیاسی، فضای خفقانی بر این سرزمین حاکم شد که به تعطیلی گسترده فعالیت سیاسی انجامید! در انسداد سیاسی ایجاد شده، عملاً چند راه پیش روی فعالان سیاسی وجود داشت که هر یک از آنان سمت و سویی را به ادامه حیات سیاسی خود برگزیدند.
دسته اول کسانی بودند که با توجه به سرکوب رژیم و افزایش هزینه فعالیت سیاسی در کشور، به تدریج از مبارزه دست کشیده و دچار انفعال و روزمرگی شدند یا حداکثر به فعالیتهای صرف فرهنگی روی آوردند که نسبتی با مبارزه علیه ظلم قدرت و حاکمیت نداشت و از هرگونه رنگ و بوی انقلابی عاری بود. این افراد بر حوزههایی، چون تدریس معارف دینی، راهاندازی مدارس اسلامی و مؤسسههای خیریه و... تمرکز کردن، بدون آنکه در این فعالیتها جهتگیریهای انقلابی و مبارزاتی نمایان باشد.
دسته دوم کسانی بودند که اتخاذ مشی مبارزه مسلحانه را تنها راه مقابله با رژیم خودکامه تعریف میکردند و معتقد بودند مبارزات فرهنگی ـ سیاسی و... اثربخش نبوده و تنها راه مبارزه، الگوگیری از مبارزات مسلحانه در جهان سوم است که اغلب با ایدئولوژیهای مارکسیستی دنبال میشود.
دسته سوم کسانی بودند که در تنگنای سیاسی و خفقان ایجاد شده، امکان فعالیت سیاسی مستقیم را ممکن نمیدانستند؛ اما این انسداد موجب نشد که بهطور کلی از فعالیت دست بردارند. بنابراین، مبارزات سیاسی را با فعالیتهای فرهنگی آمیختند و در مسیر «روشنگری عمومی» و «مبارزات سیاسی مخفی» حرکت کردند. آنان معتقد بودند هنوز جامعه به آن سطح از آگاهی نرسیده که برای یک خیزش سراسری آماده شده باشد، لذا ابتدا باید بسترهای ذهنی جامعه را برای مبارزهای گسترده فراهم کرد، و برای این مهم بر آگاهیبخشی فرهنگی تمرکز کرد تا با ارتقای فرهنگیـ اعتقادی جامعه، در بزنگاه لازم زمینه مبارزات گسترده سیاسی فراهم آید. این جریان معتقد بود برای ایجاد تحول سیاسی گسترده در کشور، نیازمند یک بیداری عمومی و روشنگری فراگیر جامعه هستیم که این جز با تربیت فکریـ اعتقادی ممکن نخواهد بود. این جریان تلاش کرد با تربیت نیرو و هدف قرار دادن افکار عمومی و اقشار گوناگون جامعه در مسیر تحولات و مبارزات سیاسی قدم بردارد.
آیتاللهالعظمی سیدعلی خامنهای جزء آن دسته از مبارزانی بودند که مشی مبارزات فرهنگی ـ سیاسی را بهترین راهبرد اتخاذی برای ایجاد تحولات سیاسی و اجتماعی میدانستند و رسالت خود را بر حرکت در این مسیر استوار کردند. این رویکرد که اغلب شاگردان حضرت امام (ره) آن را دنبال میکردند، مرزهای قابل ملاحظهای با رویکرد عافیتطلبانه اول و رویکرد رادیکال سوم داشت و آن را الگویی مشروع و موفق برای مبارزه نمیدانست. آیتاللهالعظمی خامنهای در این باره میفرمایند:
«روزی بود که رهبر عزیز ما تنهای تنها بود؛ دو گروه مبارز در این مملکت بودند، هر دو تز رهبر ما را رد میکردند، قبول نداشتند. یک عده سیاسیون راحتطلب پشت میزنشین بر روی بستر راحت استراحت کن؛ آنهایی که عادت کرده بودند بنشینند، بخورند، بورس بگیرند، آقایی کنند با تبختر و تکبر یک کلمه حرفی بزنند، وجیه المله بشوند، یک وقتی هم در یک جریان سیاسی یک کلمهای بگویند، اما دردسری قبول نکنند. اینها با شیوه رهبر ما مخالف بودند، میگفتند آقا بیخود این همه به پر و پای شاه میپیچند، شاه که رفتنی نیست از این مملکت. اقلا اگر شاه را رد میکنند نیابت سلطنت را قبول کنند. امام قرص ایستاد، گفت هر کسی که شعار ما را قبول نمیکند به ملاقات ما نیاید! اذن دخول امام در پاریس برای رجال سیاستمدار پرمدعا این بود که باید اول سلطنت و پادشاهی را در ایران رد بکنند، محکوم بکنند، بعد بتوانند بار بیابند و به خدمت امام بروند؛ حتی حاضر نبود با اینها صحبت بکند، مذاکره بکند، قرص ایستاد؛ این یک گروه.
گروه دیگر گروهی بودند که با ادعای تندروی و چپروی و فداکاری در میدان مبارزه حاضر میشدند، طرفدار جنگ مسلحانه، تنها راه رهایی جنگ مسلحانه است. میگفتند آقا بیخود اصرار میکند، با اینجورها این مبارزه به پیروزی نخواهد رسید، بیخود معطل نشوید؛ باید جنگ مسلحانه، باید تفنگ به دست بگیریم. باید مردم بسیج عمومی بشوند. هر کسی را که فکر میکردند ارتباطی با امام دارد دورش را میگرفتند فریاد میکشیدند که ما را مسلح کنید. البته این توده مردم بودند غالبا که میگفتند ما را مسلح کنید، اما تز مال گروههایی بود که شعار جنگ مسلحانه را شعار خودشان قرار داده بودند. میگفتند فایدهای ندارد، تا سلاح دست نگیرید، تا مردم را مسلح نکنید، شاه از این مملکت رفتنی نیست.
امام هیجانزده نشد، دستپاچه نشد، خط مشی خودش را گم نکرد، راه خودش را ادامه داد؛ گفت با مبارزه سیاسی آنچنان ضیق خناقی برای این رژیم درست میکنیم که یا خودکشی کند یا مجبور به فرار بشود، و دیدیم که شد.»