قبیله عشق - صفحه 14

برچسب ها
علیرضا از ۱۲ سالگی بسیجی بود و در سال ۱۳۸۸ بسیجی ویژه بود. ۶ دی‌ماه، یعنی ظهر عاشورای ۱۳۸۸ با برگه مأموریت به عنوان امدادگر برای کمک رفته بود تا اگر مشکلی پیش آمد، کمک کنند که می‌بیند در خیابان «خوش» سمت آزادی، بر روی موتورسواری بنزین ریخته‌اند و دارند او را آتش می‌زنند که لباسش را در می‌آورد و دور او می‌پیچد. کمی آن طرف‌تر هم ضدانقلاب (همان‌هایی که این غائله را به پا کردند) با سنگ و بلوک‌هایی که اطراف خیابان چیده شده بود، شخصی را می‌زدند که علی طاقت نیاورده و برای نجات فرد به سمتش می‌رود که با میل‌گرد آهنی به سرش می‌زنند...
کد خبر: ۳۵۴۸۳۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۱۲

کد خبر: ۳۵۴۶۱۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۰۴

مریم در هفده سالگی در بیمارستان امام خمینی(ره) آبادان مشغول امدادگری شد و مدت سه سال به کار پرستاری از مجروحان جنگ در بیمارستان‌های آبادان ادامه داد. او در تمام مدت عمر با بیداری و هوشیاری سیاسی و دینی زندگی کرد، اما مهم‌ترین بعد شخصیتی که زیربنای سایر ابعاد اوست، بعد تهذیب نفس و خودسازی اوست...
کد خبر: ۳۵۴۵۳۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۱۰/۰۴

کد خبر: ۳۵۴۳۳۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۷

احمد، ۶ دی ۱۳۴۸، در روستای ورتوران به دنیا آمد. پسرم که به دنیا آمد، اسمش را محمد انتخاب کرده بودیم؛ اما در گرفتن شناسنامه به اشتباه احمد نوشته بودند. به غیر از ایشان هم دو پسر و دو دختر دارم. احمد در دوران کودکی آرام بود. همه دوست داشتند احمد فرزند آنها باشد. او در اقامه نماز به‌موقع و گرفتن روزه مقید بود، اهل مسجد، درس‌خوان، خوش‌اخلاق و مهربان بود، نماز شب می‌خواند، ورزش و با همه رفت‌وآمد می‌کرد و به پدرش کمک می‌کرد....
کد خبر: ۳۵۴۲۸۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۶

کد خبر: ۳۵۴۰۹۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۲۰

وقتی شیپور جنگ تحمیلی هشت ساله نواخته شد، ازدواج کردم و صاحب چند فرزند شدم. با این حال، اگر فرصتی پیش می‌آمد به جبهه می‌رفتم. توفیق ۲۴ ماه حضور در مناطق عملیاتی نیز نصیب من شد. پسر کوچک‌ترم محمدحسین در حین جنگ بزرگ شد. در بعضی از این اعزام‌ها، او که شاید چهار سال بیشتر نداشت، اسلحه اسباب‌بازی خود را روی دوش خود انداخته و به بدرقه ما رزمنده‌ها می‌آمد...
کد خبر: ۳۵۴۰۳۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۱۹

کد خبر: ۳۵۳۸۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۱۳

وقتی متوجه شدم قرار است برود، لباس‌هایش را خیس کردم که هر زمان سراغ لباس‌هایش را گرفت، بگویم خیس است. پنج‌شنبه بود که دیگر مطمئن شدم نمی‌رود. لباس‌هایش را پهن کردم. دیدیم یک‌دفعه لباس‌های خیسش را پوشید. گفتم: «چه شده لباس پوشیدی؟» گفت...
کد خبر: ۳۵۳۷۱۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۰۸

کد خبر: ۳۵۳۵۵۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۹/۰۶