صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۰۷ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۳۴  ، 
کد خبر : ۳۹۳۰۴۳
مروری بر یادداشت روزنامه‌های یکشنبه هفتم تیرماه ۱۴۰۵

سراب امنیت اجاره‌ای در شیوخ حاشیه‌نشین 

سند منتشرشده در پایان نشست شورای همکاری خلیج فارس و امریکا، یک توافق دیپلماتیک نیست؛ این بیانیه، شناسنامه رسمی تسلیم و سند ذلت تاریخی کشور‌های عربی در برابر کاخ سفید است. و، اما برای ملت ایران، همین متن بی‌هویت، آینه افتخاری است که نشان می‌دهد اگر مسیر مقاومت نبود، سرنوشتی جز امضای دیکته‌های اپستینی در انتظارمان نبود. 

یاد

از خون دادن تا خون‌دل خوردن

سید محمدعماد اعرابی

صبح روز 15 بهمن 1357 وقتی حکم امام خمینی(ره) برای نخست‌وزیری مهندس مهدی بازرگان و تشکیل دولت موقت منتشر شد؛ عبارتی ساده در آن وجود داشت که آن زمان کمتر مورد توجه قرار گرفت: «به پیشنهاد شورای انقلاب».
امام(ره) در حکم خود آورده بودند: ««به پیشنهاد شورای انقلاب»... جنابعالى را بدون در نظر گرفتن روابط حزبى و بستگى به گروهى خاص، مأمور تشكيل دولت موقت مى‏نمايم.‏» همین عبارت روز بعد در سخنرانی امام طی مراسم معارفه مهندس بازرگان نیز وجود داشت. امام ضمن معرفی مهندس بازرگان به عنوان مردی صالح، متدین، امین و ملی باز هم بر نخست‌وزیری بازرگان به پیشنهاد شورای انقلاب تأکید کردند: «من ايشان را معرفى مى‏كنم كه ايشان رئيس دولت باشند. و ايشان وزراى خودشان را بعد تعيين خواهند كرد، و به ما معرفى مى‏كنند تا اينكه شوراى انقلاب ما، كه «پيشنهادشان اين بوده است كه ايشان رئيس دولت باشند»، شوراى انقلاب وزراى ايشان را هم بررسى بكنند.»
سال‌ها بعد و در آخرین روزهای حیات امام(ره) از این عبارت ساده رمزگشایی و مشخص شد امام(ره) بر خلاف نظر شورای انقلاب با نخست‌وزیری مهندس بازرگان مخالف بوده است: «والله قسم، من با نخست وزيرى بازرگان مخالف بودم ولى او را هم آدم خوبى مى‏دانستم.» امام(ره) تأکید کردند که در این مورد نظر دوستان در شورای انقلاب را پذیرفته‌اند. شورایی که آن زمان یعنی در زمستان 1357 از افرادی متعهد، صادق و امین تشکیل شده بود که برخی از آنان مانند استاد مطهری، دکتر بهشتی، دکتر باهنر و سرلشگر قرنی در اولین سال‌های انقلاب به شهادت رسیدند، برخی دیگر روحانیون سرشناسی مانند آیت‌الله خامنه‌ای، آیت‌الله طالقانی، مهدوی کنی، موسوی اردبیلی و حجت‌الاسلام رفسنجانی بودند و به اعضای دیگری مانند آقایان بازرگان و سحابی هرگز نمی‌شد برچسب خیانت زد. همیشه تصمیم‌ها از سر خدمت یا خیانت نیست؛ گاهی شرایط زمانه عرصه را چنان تنگ می‌کند که دایره انتخاب‌ها به شدت محدود می‌شود. شهید بهشتی در تشریح انتخاب مهندس بازرگان به عنوان نخست‌وزیر دولت موقت می‌گفت: «با علم و آگاهی ما از وضع ایشان، بعد از پیروزی انقلاب از روی «اضطرار»، ناچار شدیم آقای مهندس بازرگان را به‌عنوان «نخست‌وزیر» معرفی کنیم... چون ما تشکیلات قوی نداشتیم و شناسایی نیرو نکرده بودیم به اضطرار به دولت ایشان رأی دادیم.»
اولین جلوه «ضد دیکتاتوری» نظام متعالی ولایت‌فقیه همان جا در 15 بهمن 1357 نمایان شد. جایی که امام(ره) به عنوان رهبر عالی‌مرتبه ایران علی‌رغم رضایت قلبی‌اش و با اینکه نظر دیگری داشت، پیشنهاد شورای انقلاب به عنوان نهاد قانونگذاری موقت را پذیرفت و حکم نخست‌وزیری مهندس بازرگان را صادر کرد. شاید همینجا بود که برای اولین بار فاصله میان «رضایت ولی‌فقیه» تا «اجازه ولی‌فقیه» در نظام حکمرانی جمهوری اسلامی ایران رخ نشان داد.
سال 1364 یک بار دیگر این فاصله خودنمایی کرد. آبان همان سال بود که بحث تعیین آیت‌الله منتظری به عنوان قائم‌مقام رهبری کاملا جدی شده و قرار بود مجلس خبرگان رهبری برای این موضوع تشکیل جلسه دهد. آیت‌الله محمدی گیلانی با نگرانی از این موضوع و با اصرار توانست 14 آبان ماه وقت ملاقاتی با امام(ره) بگیرد. طی جلسه آیت‌الله گیلانی متوجه شد که امام(ره) اگر نه بیشتر از او که دست‌کم به اندازه او با قائم‌مقامی آقای منتظری مخالف است. او خطاب به امام(ره) گفت: «فردا قرار است موضوع قائم‌مقامی آقای منتظری در مجلس خبرگان مطرح شود... به آقای ‌هاشمی بگویید مطرح نشود.» امام(ره) از یک طرف از آقای محمدی گیلانی می‌خواهد تا از این جلسه با کسی چیزی نگوید و از طرف دیگر نظر خود مبنی بر مطرح نشدن نام آقای منتظری برای قائم‌مقامی را با آقای‌ هاشمی در میان می‌گذارد اما به هر دلیلی نظر امام(ره) حتی با وجود نامه آقای منتظری به رئیس‌مجلس خبرگان برای معاف کردنش از این مسئولیت، پیگیری نمی‌شود! در نتیجه 18 آبان 1364 آیت‌الله منتظری به عنوان قائم‌مقام رهبری توسط مجلس خبرگان انتخاب شد. 6 فروردین 1368 امام(ره) در نامه‌ای سراسر درد و اندوه برای عزل آیت‌الله منتظری نوشت: «والله قسم، من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم.» یک بار دیگر امام(ره) این کلام خود را که می‌گفت: «ولايت فقيه، ضد ديكتاتورى است؛ نه ديكتاتورى.» در عمل نشان داد و علی‌رغم نظر شخصی‌اش به تصمیمی که از مجاری قانونی اتخاذ شده بود پایبند ماند. امام عزیزمان نزدیک به 3 سال خون دل خورد تا وقتی که عدم کفایت آیت‌الله منتظری بر همگان آشکار شد و چاره‌ای جز عزل او وجود نداشت.
فاصله میان «رضایت» تا «اجازه» امام(ره) در تیرماه 1367 و در جریان پذیرش قطعنامه 598 (پایان جنگ) یک بار دیگر بیش از پیش خود را نشان داد. هیچ چیز بهتر از تعبیر امام(ره) نمی‌تواند تحمیل شدن قطعنامه 598 را به نظام تصمیم‌گیری جمهوری اسلامی ایران نشان دهد؛ وقتی گفت: «قبول اين مسئله براى من از زهر كشنده‏تر است؛ ولى راضى به رضاى خدايم و براى رضايت او اين جرعه را نوشيدم‏.». هیچ‌کس با رضایت خاطر جام زهر سر نمي‌كشد و خمینی عزیز هم از پذیرش قطعنامه 598 رضایت قلبی نداشت. در واقع مجموعه‌اي از عوامل و شرايط باز هم گزينه‌هاي پیش‌رو برای تصمیم‌گیری را محدود كرد. امام(ره) آگاهانه و مدبرانه قطعنامه٥٩٨ را پذیرفت و این منافاتي با تحميلي دانستن این قطعنامه ندارد. رهبر شهید انقلاب 14 خرداد 1375 در تشریح قسمتی از این شرایط فرمودند: «قبول قطعنامه از طرف امام، به خاطر فهرست مشکلاتی بود که مسئولین آن روزِ امورِ اقتصادی کشور مقابلِ رویِ او گذاشتند و نشان دادند که کشور نمی‌کِشد و نمی‌تواند جنگ را با این همه هزینه، ادامه دهد. امام مجبور شد و قطعنامه را پذیرفت. پذیرش قطعنامه، به خاطر ترس نبود؛ به خاطر هجوم دشمن نبود؛ به خاطر تهدید آمریکا نبود... آن، یک مسئله‌ داخلی بود؛ مسئله‌ دیگری بود.» با این وجود، خمینی عزیز حتی پس از پذیرش آگاهانه و تلخ قطعنامه 598 به دفاع از مسئولین پرداخت و گفت: «گمان نکنید که من در جریان کار جنگ و مسئولان آن نیستم. مسئولین مورد اعتماد من‏‎ ‎‏می‌باشند. آنها را از این تصمیمی که گرفته‌اند شماتت نکنید.»
فاصله میان «نظر و رضایت» رهبری با «اجازه» رهبری در دوران رهبر شهید انقلاب نیز مانند دوران امام خمینی(ره) در برخی رویدادهای تاریخی کاملا نمایان بود. آنچه در حوادث تمام این سال‌ها مشترک به نظر می‌رسد، این واقعیت است که همیشه صحت نظر رهبران انقلاب با گذر زمان ثابت شده است. از ناتوانی مهندس بازرگان برای پیشبرد امور انقلاب تا فتنه‌های بیت آیت‌الله منتظری؛ از تعیلق فعالیت‌های هسته‌ای در ازای هیچ تا سراب لغو تحریم‌ها در مذاکره با آمریکا؛ همگی به ما ثابت کرد ولی‌فقیه به پشتوانه ساحت قدسی‌اش، گویی جهان‌بین دارد که آنچه ما در آینه صاف نمی‌بینیم، او در خشت خام می‌بیند.
خامنه‌ای جوان اکنون میراث‌دار چنین جایگاهی است. او 28 خرداد 1405 برای اولین بار در دوران 4 ماهه زعامتش از فاصله «نظر» رهبری تا «اجازه» رهبری گفت. از اینکه در جریان دستیابی به تفاهم‌نامه دو دولت ایران و آمریکا نظر دیگری داشته، اما اجازه پیمودن این مسیر را به مسئولان اجرائی داده است. و البته مانند خلفی صالح همچون رهبران پیشین انقلاب به حمایت از مسئولان پرداخت: «مسئولین امر، از سر دلسوزی و با حُسن نظر، تلاش‌های زیادی را به ‌عمل آوردند.»
دیدن فاصله «نظر» رهبری تا «اقدام» مسئولین برای هر کس که دل در گرو نظام متعالی ولایت فقیه دارد، جانکاه است اما امت حزب‌الله در این 47 سال ثابت کرده برای حفظ انقلاب خمینی(ره) هم خون می‌دهد و هم خون دل می‌خورد. به این امید که این فاصله با استقامت مسئولان اجرائی هر چه کمتر شود و تمام مسئولان ما مانند سید مقاومت، شهید سید حسن نصرالله ولایت فقیه را این‌گونه بفهمند: «از دیدگاه من [وقتی رهبری می‌گوید] «این نظر من است» یعنی تمام. این معنای ولایت حقیقی است. انسان نباید منتظر بماند تا امامش او را امر و نهی کند.»
پس از رحلت امام و در دوران رهبر شهید انقلاب نیز مواردی از این دست می‌توان یافت. در جریان سال‌های آغازین پرونده هسته‌ای ایران و مذاکره با تروئیکای اروپایی، آقای شهید ایران بارها عدم رضایت خود را از توقف و تعلیق فعالیت‌های هسته‌ای ابراز کردند اما مسئولان وقت در پیشبرد این خواسته رهبر معظم انقلاب ناتوان بودند. به عنوان نمونه حجت‌الاسلام ‌هاشمی رفسنجانی در خاطرات مربوط 11 آبان 1383 می‌نویسد: «عصر در دفتر رهبری جلسه مشورت درباره مسائل هسته‌ای بود. سرانجام پذیرفته شد که با شرط بسته شدن پرونده ایران، تعلیق را بپذیریم. آیت‌الله خامنه‌ای مخالف تعلیق بودند، اما چون دیگران موافق بودند ایشان پذیرفتند.»
اما شاید هیچ چیز به اندازه ماجرای برجام (توافق هسته‌ای در دولت حسن روحانی) صبر و تحمل رهبر شهید انقلاب را برای هدایت و عبور دادن ایران اسلامی از گردنه‌های حساس تاریخی نشان ندهد. جایی که ایشان برخلاف رضایت قلبی‌شان اجازه مذاکره با آمریکا تا سطح وزیر خارجه را صادر کردند. رهبر شهید انقلاب ناتوانی مسئولان وقت در حفظ خطوط قرمز نظام را دیدند و فرمودند: «وزیر خارجه‌ محترم ما در مواردی به بنده گفت که ما [مثلاً] این‌جا را یا این خطّ قرمز را دیگر نتوانستیم حفظ کنیم.» اما با این حال طبق تدبیر همیشگی‌شان برای مصالح کشور به حمایت از مسئولان وقت ادامه دادند. کار به جایی رسید که حتی توافق خسارت‌بار برجام را هم به رهبری نسبت دادند و ایشان در دفاع از خود فرمودند: «یکی از دوستان گفتند تصویب برجام را به رهبری نسبت داده‌اند؛ خب بله، امّا شما که چشم دارید، ماشاءالله هوش دارید، همه چیز را می‌فهمید!... نه، برجام را به آن صورتی که عمل شد و محقّق شد، بنده خیلی اعتقادی نداشتم و بارها هم به خود مسئولانِ این کار- به آقای رئیس‌جمهور، به وزیر محترم خارجه، به دیگران- همین را گفته‌ایم و موارد زیادی را به آنها تذکّر داده‌ایم.».
تجربیات مورد اشاره نشان می‌دهد آنچه منافع ملی و اقتدار و پیشرفت ایران اسلامی را تأمین می‌کند؛ رعایت دقیق نظرات رهبری است. از این روی مسئولان نظام‌جمهوری اسلامی باید تمام توان خود را برای دریافت و اجرای بی‌کم و کاست نظرات رهبر انقلاب به کار گیرند و مانند سید مقاومت، شهید سید حسن نصرالله ولایت فقیه را این‌گونه بفهمند: «از دیدگاه من [وقتی رهبری می‌گوید] «این نظر من است» یعنی تمام. این معنای ولایت حقیقی است. انسان نباید منتظر بماند تا امامش او را امر و نهی کند.».

یاد

سراب امنیت اجاره‌ای در شیوخ حاشیه‌نشین 

سیدعبدالله متولیان

سند منتشرشده در پایان نشست شورای همکاری خلیج فارس و امریکا، یک توافق دیپلماتیک نیست؛ این بیانیه، شناسنامه رسمی تسلیم و سند ذلت تاریخی کشور‌های عربی در برابر کاخ سفید است. و، اما برای ملت ایران، همین متن بی‌هویت، آینه افتخاری است که نشان می‌دهد اگر مسیر مقاومت نبود، سرنوشتی جز امضای دیکته‌های اپستینی در انتظارمان نبود. 
سطر به سطر این بیانیه فاقد اراده بومی است و مشخصاً در اتاق‌های فکر واشینگتن طراحی شده و محتوای آن اساساً ربطی به منافع شورای همکاری ندارد و صرفاً توجیهی برای استمرار حضور، باج‌خواهی نظامی و غارت ثروت منطقه، این بار از زبان سران ذلت‌پذیر عربی است. نکته تأسف‌بارتر آنکه این کشورها، پیش‌تر با واگذاری پایگاه‌ها، منابع مالی و رأی سیاسی در مجامع بین‌المللی، موجودیت خود را به ائتلاف غربی- صهیونی گره زده‌اند و اکنون که ناتوانی امنیتی امریکا بر همگان آشکار شده، به جای اغتنام فرصت و عذرخواهی از ملت‌های خود، با فرار به جلو و امضای این بیانیه تحمیلی، طلبکار هم شده‌اند. 
تحلیل محتوا نشان می‌دهد این بیانیه نه تنها دستاوردی برای امضاکنندگان ندارد، بلکه با آشکار ساختن عمق بی‌عرضگی آنان به عاملی برای خیزش افکار عمومی علیه حاکمان وابسته تبدیل خواهد شد. مردم این کشور‌ها اکنون به خوبی دریافته‌اند که پناه بردن به چتر امنیتی امریکا، جز حقارت، تاراج منابع و ذبح حاکمیت ملی ثمری ندارد. در مقابل، جمهوری اسلامی ایران به نمایندگی از ملت‌های آزاده ایستاده و نگذاشته سرنوشتش مشابه این کشور‌های تسلیم شده باشد. این ایستادگی، ما را از تضمین شرافت به قله بازدارندگی رسانده است. 
محور اصلی بیانیه متوجه تنگه هرمز است. پاسخ ایران به هرگونه شرارت آتی از جانب این ائتلاف، پشیمان‌کننده و چندلایه خواهد بود. برخلاف گذشته، آتش جنگ منحصر به پایگاه‌های نظامی امریکا نخواهد ماند، بلکه ظرفیت‌های اقتصادی و امنیتی کشور‌های هم‌دست با متجاوز را هدف خواهد گرفت. موقعیت ایران بر تنگه هرمز ماحصل بیانیه و میز مذاکره نیست که با یک بیانیه مضحک از دست برود. این تنگه از این پس نه ابزار تهدید علیه ما که شمشیر داموکلس ایران بر گلوی نظام سرمایه‌داری و ضامن ثبات‌آفرینی و امنیت پایدار خواهد بود. 
اما در میان این تقابل، شواهد دیپلماتیک حاکی از آن است که اغلب امضاکنندگان، اعتقادی به مفاد این بیانیه ندارند و از سر اجبار تن به آن داده‌اند. این شکاف تحمیلی، فرصتی بی‌نظیر برای دستگاه دیپلماسی ایران است. همسویی این کشور‌ها با مدیریت راهبردی ایران بر تنگه هرمز می‌تواند برای آنان تخفیفات، معافیت‌ها و هم‌اندیشی در قالب کشور‌های هم‌سرنوشت به همراه داشته باشد. مسیر عزت این کشور‌ها در همکاری منطقه‌ای است، نه در بندگی اربابان ناتوان، حتی اگر فشار‌ها باعث تزلزل برخی متحدان سنتی ایران در مدیریت تنگه شود، خللی در عزم پولادین تهران ایجاد نخواهد شد و وضعیت تنگه مطلقاً به عقب بازنمی‌گردد. 
بیانیه شورای همکاری، تصویری از سراب امنیت اجاره‌ای است که جز خفت و از دست رفتن حاکمیت ثمری ندارد. جمهوری اسلامی ایران، اما ثابت کرده که امنیت واقعی، از درون و از مسیر مقاومت می‌جوشد. اکنون توپ در زمین همسایگان جنوبی است؛ یا تداوم حقارت با چسبیدن به دامن اپستینی‌های ناتوان، یا پذیرش برادری مبتنی بر عزت و منافع مشترک منطقه‌ای. تاریخ منطقه، این خفت را نخواهد بخشید و ملت‌های منطقه علیه بیانیه‌های تحمیلی قیامت به پا خواهند کرد.

یاد

دو روایت از هسته سخت

کیومرث اشتریان
«هسته سخت» مجموعه‌ای از نیروهای ارزشی و ملی است که در شرایط بحران، توان حفظ حاکمیت ملی را فراهم می‌آورد. این هسته نه یک جناح سیاسی، بلکه بخشی از ظرفیت حکمرانی هر دولت مدرن است. در نیک و بد هسته سخت در ایران می‌توان دو روایت ارائه داد؛ یکی هسته سخت به‌مثابه مهم‌ترین مؤلفه امنیت ملی و دیگری ابزاری برای پیشبرد دیدگاه‌های جناحی.
روایت نخست

مردمان طیفی از گرایش‌ها، سلایق و منافع گوناگون هستند. در یک سر این طیف، برخی در پی کار و معاش خویش‌اند و کاری به هیچ امر عمومی ندارند. دنیا را آب ببرد باکی ندارند، مهم این است که سرای خانه‌شان امن بماند‌. در حوادث ملی و خطراتی که کشور را تهدید کند، مقاوم نیستند. اما در سر دیگر طیف، بسیاری نیز دغدغه ملی و انگیزه انسانی دارند و همواره آماده دفاع از کشور هستند. در میان این گروه، اما، هسته‌ای وجود دارد که خستگی‌ناپذیر و جان‌فداست. اینان در زمانه‌ای که همه خسته می‌شوند و غروب بی‌کسی بیداد می‌کند، همچنان پرچم استواری را بر فراز نگه می‌دارند. آنگاه که جنگ‌ها پرهزینه و طولانی می‌شوند و غبار تردید بر سر حقانیت ارزش‌ها فرو می‌نشیند، اینان همچنان باورهای خود را حفظ می‌کنند. در جنگ آمریکایی-اسرائیلی نیز از میان ملت‌ گروهی سخت‌کوش‌تر از دیگران بوده و هستند که مشهور به هسته سخت نظام‌اند. اکثریت این گروه را اگر‌چه مردمانی مذهبی تشکیل می‌دهند، اما گرایش‌ها و رنگ‌ها و سلایق دیگر در میان آنان چشمگیر هستند. هر کشوری نیازمند چنین گروه‌هایی است که در روز واقعه، کشور را تنها نگذارند. آنگاه که روزهای سخت برای ملت‌ها آزمون تردید و شبهه پدید می‌آورد، در واپسین لحظه‌ها و آخرین توشه‌های مبارزه، آدمی تردید می‌کند که آیا این همه تلاش و مبارزه و کشته و زخمی حق است؟ درست است؟ یا همه خواب و خیال و افسون و افسانه است؟ گویی آنگاه که انسان در آخرین دم مبارزه بر کرانه مرگ و زندگی می‌ایستد و به تردید می‌افتد، نیاز دارد‌ باوری دوباره بیابد که آری «حقیقت، حقیقت دارد!» و همه اینها بازی نفسانی و توهمات روانی «من» نیست که من را به مهلکه انداخته است. از دیدگاهی معنوی و معنایی‌ و با پیروی از سیدالشهدا، «هسته سخت»، حاق حقیقت هستی می‌شود و از دیدگاهی سیاسی، مرکز ثقل امنیت ملی. هیچ سیاست‌مدار ژرف‌اندیشی نباید هسته سخت را وانهد. چنین گروهی برای امنیت ملی هر کشوری مفید است. از روی همین ضرورت‌ها بوده‌ که در دوران مدرنیته و تشکیل دولت‌های متمرکز، شاهد آن هستیم که دولت‌ها هسته سخت را در قالب ارتش‌های ملی نهادینه کرده‌اند. اما ضرورت تاب‌آوری اجتماعی‌ نشان داده است‌ دولت‌ها نمی‌توانند به ارتش‌ها بسنده کنند؛ از این‌رو، «هسته» برای هر نظامی ضروری است تا در زمان حادثه بتوان گوش تا گوش ایران این کمان سخت را برکشید.

روایت دوم

اما این هسته سخت می‌تواند طمع سیاست‌مداران نابکار را در سوءاستفاده از آنان برانگیزد و با رواج عوام‌زدگی سیاسی بخواهند آنها را مورد استثمار سیاسی یا تفرقه‌افکنی قرار دهند. سخنم با مسئولان مربوطه است؛ اگر‌چه حفظ این هسته سخت و حفظ حالت جنگی و آمادگی مقاومت مهم است، اما این نباید به بهای تخریب کارگزاران و تفرقه مردمان باشد. این هسته سخت می‌تواند پیرامون باورهای اساسی شکل بگیرد، نه اینکه برای مصارف روزمره سیاسی یا ابزاری برای از میدان به‌در‌کردن رقبای جناحی باشد. این روزها دعوا بر سر مذاکره با غرب، ابزار شهرآشوبی شده است. قصه هم در این خلاصه می‌شود که عده‌ای «مذاکره» را به معنای تسلیم و بیعت با آمریکا گرفته‌اند و به استناد «مثلی لایبایع مثل یزید» و به پشتوانه «علی‌الاصول»، هر آن‌کس را که بخواهد وارد این عرصه شود، به انواع تهمت‌ها می‌رانند. انبان نظری اینان تهی است و هیچ راه‌حل روشن و عملیاتی برای این بحران ندارند. هنوز که «نه به دار است و نه به بار» و مسئولان ایرانی در ابتدای راه هستند، پیش‌قضاوت‌های گندم ری و حراج آرمان‌ها و‌... را بار آنان می‌کنند. گویی هیچ احساس مسئولیتی ندارند و عزم خود را جزم کرده‌اند‌ با پیش‌قضاوت‌های نامربوط، در درون هسته سخت تفرقه بیفکنند و مردمان را دلسرد و ناامید کنند؛ چیزی که خود را در میدان مداحی‌ها نیز نشان داده است. این شکاف، نشان‌های خطرناکی از پشت‌صحنه‌ها و دسیسه‌ها می‌دهد که به گفت نمی‌آید.

اگر باورهای اصیل هسته سخت را به مذاکره یا عدم مذاکره پیوند زنند و مذاکره را همچون «بیعت با دشمن» برشمارند، اسباب ناامیدی مردم را فراهم می‌کنند. پافشاری بر چنین رویکردی سبب می‌شود ‌اگر بر فرض روزی برای احقاق حق ضرورتی برای مذاکره باشد، از آن بهراسیم؛ چون این توهم را در مردم پدیدار کرده‌اید که همه چیز را از دست داده‌ایم و فراموش می‌کنیم که این مقاومت و نبوغ سپاه و ارتش بوده که دشمن را به میز مذاکره  کشانده است.

معنای هسته سخت را به گرایش‌های جناحی و امور خُرد سیاسی پیوند نزنید. «هسته سخت» گران‌سنگ است و نمی‌توان آن را بر شاخسار شکننده یک فرقه بار نهاد؛ باید آن را همچون سرمایه‌ای ملی حفاظت کرد و دامنه آن را به همه مردمان از ملی و مذهبی گسترش داد. از تنفس مذاکره استفاده کنید و بروید خود را برای جنگ بعدی که هرآینه ممکن است رخ دهد، آماده کنید، نه اینکه بر رخ یکدیگر تیغ پارگی بکشید.

یاد

دوگانه ای که اصالت ندارد!

حنیف غفاری
طی روزهای اخیر مقامات کاخ سفید در مواضع علنی و رسمی خود، رویکرد بنیامین نتانیاهو نخست وزیر رژیم اشغالگر قدس را در قبال تفاهم اسلام آباد و معادلات امنیتی لبنان به چالش کشیده و آن را مغایر با عقلانیت راهبردی قلمداد می کنند. از دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا گرفته تا جی دی ونس معاون وی تاکید کرده اند که رویکرد کابینه رژیم صهیونیستی در قبال تحولات جاری در منطقه و نظام بین الملل سازنده نیست .در مقابل، نتانیاهو و افرادی مانند بن گویر و اسموتریچ دو وزیر متوحش وی مدعی هستند که واشنگتن منافع تل آویو را در تفاهم اسلام آباد در نظر نگرفته و فراتر از آن، تعیین تکلیف کاخ سفید برای صهیونیستها در لبنان برای آنها قابل هضم نیست! در نگاه اول، بسیاری از تحلیلگران حوزه روابط بین الملل قائل به اختلافات اساسی میان نخست وزیر رژیم صهیونیستی و رئیس جمهور آمریکا بوده و آن را فراتر از یک اختلاف نظر تاکتیکی تلقی می کنند. با این حال زمانی که این اختلاف در بطن مناسبات کلان واشنگتن-تل آویو و ثوابت سیاست خارجی آمریکا مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد، ماجرا کاملا متفاوت خواهد بود! 
واقعیت امر این است که در عرصه روابط بین الملل، خصوصا در ترسیم روابط دو متحد دائمی، همیشه آنچه در ظاهر دیده می‌شود، تمام واقعیت نیست. گاهی دو سیاستمدار  که در اصل منافع مشترکی دارند، در برابر دیگران چنان رفتار می‌کنند که گویی میانشان اختلاف جدی وجود دارد. این «اختلاف نمایشی» نه از سر دشمنی، بلکه نوعی تاکتیک حساب‌شده برای پیشبرد اهداف مشترک است. پرسش اینجاست: چرا و چگونه چنین رفتاری شکل می‌گیرد؟
نخست باید پذیرفت که در بسیاری از موقعیت‌های حساس ، ادراک دیگران به اندازه واقعیت اهمیت دارد. وقتی دو شریک سیاسی و راهبردی کاملاً هماهنگ و هم‌صدا به نظر برسند، طرف مقابل مذاکره ممکن است احساس کند که با جبهه‌ای یکپارچه و غیرقابل انعطاف روبه‌روست. در مقابل، اگر نشانه‌هایی از اختلاف یا تردید میان آن‌ها دیده شود، فضای چانه‌زنی هموارتر و  پیچیده‌تر می‌شود. یکی ممکن است نقش فرد سخت‌گیر را ایفا کند و دیگری نقش فرد منعطف‌تر را. این تقسیم نقش، امکان مانور بیشتری ایجاد می‌کند!
کارکرد دیگر اختلاف نمایشی، مدیریت افکار عمومی یا ذی‌نفعان داخلی است. فرض کنید دو سیاستمدار متحد  قصد اجرای تصمیمی حساس را دارند. در اینجا القای اختلافات یک پروژه هدفمند محسوب می شود.  در شرایطی که فشار بیرونی زیاد است، دو شریک ممکن است ظاهراً از یکدیگر فاصله بگیرند تا بخشی از فشار را کاهش دهند. این فاصله‌گذاری ظاهری می‌تواند از تمرکز انتقادها بر یک نقطه جلوگیری کند و زمان بخرد. در چنین شرایطی، اختلاف نه نشانه فروپاشی اتحاد، بلکه راهی برای حفظ آن است.در نهایت، اختلاف ساختگی نتانیاهو و ترامپ  را می‌توان نوعی «مدیریت ادراک» دانست؛ روشی که در آن ظاهرِ تعارض برای دستیابی به هماهنگی عمیق‌تر به کار می‌رود. در چنین شرایطی نباید تحت تاثیر آدرس غلطی که مشترکا از سوی صهیونیستها و آمریکا مخابره می شود قرار بگیریم. ماهیت و کارکرد یکسان هر دو دشمن آمریکایی و صهیونیستی، جایی برای این نگاه خوشبینانه و نادرست باقی نمی گذارد.

یاد

«زبان فارسی در تاجیکستان جان می‌گیرد»

علیرضا حیدری 

زبان فارسی میراث مشترک همۀ کشورهای فارسی‌زبان است. باوجودی که متأسفانه خبرهای خوبی دربارۀ زبان فارسی از افغانستان به گوش نمی‌رسد، از تاجیکستان خبرهای خوبی می‌شنویم. زبان فارسی تاجیکی که به‌دلیل ده‌ها سال سلطۀ کمونیست، به‌سختی خودش را حفظ کرد، این روزها به‌دلیل علاقۀ فراوان مردم تاجیکستان و درایت رئیس جمهور این کشور قرار است زبان فارسی که به آن «زبان نیاکان» می‌گویند، در نظام آموزشی آموزش داده شود. تاجیک‌ها که علاقۀ زیادی به زبان فارسی و مشاهیر این سرزمین بزرگ فرهنگی دارند، هنوز کامشان را با زبان فارسی شیرین می‌کنند و از این پس قرار است در صورت نوشتاری آن یعنی خط هم این زبان را پاس بدارند. اگرچه مشکلاتی وجود دارد؛ چون سال‌ها با خط سیریلیک نوشته‌اند.
حداد عادل، رئیس فرهنگستان هم در نامه‌ای به رئیس جمهور تاجیکستان با قدردانی از این اقدامِ امامعلی رحمان، دستور وی را زمینه‌ساز تحکیم هویّت ملی مردم تاجیکستان و خرسندی مردم ایران دانست و نوشته است: «‌خبر صدور دستور جناب‌عالی به وزارت معارف جمهوری تاجیکستان مبنی بر تقویت درس «الفبا و متن نیاکان» در مدارس تاجیکستان باعث خوشحالی و سرافرازی همۀ دوستداران جمهوری تاجیکستان در سراسر جهان شد. پیش از این نیز انتشار کتاب ارزشمند «زبان ملت» و اقدام برای ترویج شاهنامه‌خوانی و بسیاری فعالیت‌های دیگر که همه با هدایت جناب‌عالی صورت گرفته است، تحسین‌برانگیز بوده است.» 
در سفر چند سال پیش به این کشور و با گفت‌وگوهایی که با استادان دانشگاه و اهالی رسانۀ تاجیکستان داشتم، دریافتم که به دنبال راهکاری برای جایگزینی خط بودند؛ چون میراث گذشتۀ ما با این خط به ما رسیده ‌است. یادم می‌آید که دکتر میرزاملااحمد از شخصیت‌های ادبی این کشور و رئیس انجمن دوستی تاجیکستان و ایران، به نکتۀ ظریفی اشاره می‌کرد و معتقد بود که ما خودمان نتیجۀ این تغییر خط را دیده و تجربه کرده‌ایم (تغییر خط به سیریلیک) و می‌دانیم تغییر خط چه آسیب و زیانی به فرهنگ ما زد. بنابراین، ما باید آموزش و فراگیری خط فارسی را آسان کنیم و راه آن این است که اصلاحاتی انجام شود.
تأکید بسیاری از آن‌ها این بود که خط فارسی زیباترین خط جهان است که بر مبنای این خط هنر خوشنویسی هم به وجود آمده است و باید تمام حروف الفبای فارسی باقی بماند تا از ابتدا بچه‌ها در خواندن متون کلاسیک مشکل پیدا نکنند. از نکته‌های جالب دیگر این که در تاجیکستان همانند فرهنگستان زبان فارسی، «کمیتۀ دولتی زبان و اصطلاحات» تأسیس شده بود که وظیفه داشت واژه‌سازی کند؛ ولی چون زبان اداری، بیشتر زبان روسی است و برخی مراکز رسمی نیز هنوز به همان زبان عادت دارند، وظیفۀ اول این کمیته اصلاح زبان از روسی به فارسی است. هم ایشان می‌گفت که برای واژه‌سازی اول باید سراغ متون فارسی برویم و واژه‌هایی را که داریم پیدا کنیم تا در معادل‌سازی‌ها به ما کمک کند؛ مانند واژۀ «باج» که در شاهنامه است و می‌شود به‌جای «گمرک» به ‌کار برد؛ چنان‌که الآن این واژه در ازبکستان استفاده می‌شود.
تاجیک‌ها از «وند»ها هم خوب استفاده می‌کنند؛ مثلاً به لامپ می‌گویند «فروزانک»؛ یعنی از پسوند «ک» استفاده کرده‌اند. در بعضی بخش‌ها مثل بدخشان هنوز واژه‌های اصیل فارسی استفاده می‌شود. البته از یاد نبریم که واژه‌ها و اصطلاحات ممکن است در گونه‌های زبان فارسی متفاوت باشد که نه‌تنها بد نیست، بلکه در مجموع از ظرفیت زبان فارسی حکایت می‌کند.
 

یاد

جنگ بُرده را نبازیم

سیدمحسن اسدی

تقریباً همه کارشناسان، تحلیلگران و رسانه‌های داخلی و خارجی بر یک نکته هم‌نظرند: پیروز جنگ رمضان، ایران است. این پیروزی، به معنای بقای نظام و ایران و ناکام‌ ماندن دشمنان در دستیابی به اهدافشان، بی‌تردید نصرتی الهی و معجزه‌ای آشکار بود؛ نعمتی که باید آن را با همه توان پاس داشت و از هر گونه سهل‌انگاری در حفظ آن پرهیز کرد.

یکی از مهم‌ترین عناصر و عوامل این پیروزی حضور و حمایت همه مردم در خیابان، خانه، کارخانه و در همه عرصه‌های مدنی بود. وحدت و اتحاد ملی ایرانیان تنها یک ارزش ملی نیست بلکه یک عنصر قدرت ملی و سلاح دفاع میهنی است. تبدیل این نصرت الهی و این فرصت ملی به محل نزاع، تفرقه و تشتت هم کفران نعمت است و هم تبدیل فرصت ملی به تهدید میهنی که به هر طریقی باید از آن پرهیز کرد. «لئن شکرتم لازیدنکم و لئن کفرتم ان عذابی لشدید». نیک می‌دانیم که نعوذ بالله اگر عذاب خدا نازل شود، چپ و راست و انقلابی و غیرانقلابی و... نمی‌شناسد.

با این همه، واقعیت آن است که گرچه پیروزی بزرگی نصیب ایران و ایرانیان شده، اما به‌سبب حجم بالای انتقادات درست و نادرست نسبت به متن تفاهم‌نامه، شیرینی این پیروزی هنوز آن‌گونه که باید در کام مردم ننشسته است. مقصود این قلم البته هرگز آن نیست که نباید هیچ نقدی نسبت به متن تفاهم‌نامه مطرح شود؛ بلکه پیش‌تر نیز بر ضرورت نقد منصفانه و دقیق تأکید شده بود. مسئله اصلی، میزان درگیری روان جمعی پیرامون این موضوع است. موضوع تفاهم‌نامه، بی‌تردید فرع بر آن پیروزی بزرگ و تاریخی است که اکنون در روزهای آغازین خود قرار دارد؛ اما متأسفانه برخی رسانه‌ها، منابر و تریبون‌ها چنان در اثبات ادعای خود یکه‌تازانه پیش می‌روند و از هیچ انگ و تهمتی به طرف مقابل فروگذار نمی‌کنند که توازن روایت‌ها را از دست داده و مخاطب را دچار سردرگمی کرده‌اند. مخاطبی که از تلویزیون، چه در شب عید نوروز و چه در شب عاشورا، انتظارات مشخصی دارد، در چنین شرایطی حق دارد بپرسد: «اگر پیروز جنگیم ـ که هستیم ـ این همه دعوا برای چیست؟» روا نیست مردمی را که شب و روز، پرچم ایران از دست و شانه‌شان نیفتاده است، در میان نقدهای غیرمنصفانه، سیاسی و جناحی چنین سرگردان کنیم.

اکنون که ۱۰روز از پیام رهبری درباره تفاهم ایران و آمریکا می‌گذرد بیشتر آشکار شده است که آن پیام حکیمانه، ابزار و اهرم مذاکراتی ارزشمندی را برای چانه‌زنی و مقابله با زیاده‌خواهی آمریکا فراهم ساخته است. به‌کارگیری بخشی از آن در خارج از سیاق آن برای رقابت و تسویه‌حساب‌های شخصی، حزبی و جناحی، چیزی جز خسران ملی به بار نمی‌آورد. واقعیت روشن این است که رهبری، با وجود نظر شخصی خود، نظر جمعی و نهادی مبنی بر تفاهم و مذاکره را با شرط و شروطی پذیرفته و تأیید کرده‌اند؛ بنابراین، فارغ از چگونگی فرایند تصمیم‌گیری، اکنون تصمیم نظام بر مذاکره، آن هم برای اجرای بهینه با بیشترین آورده استوار است.

از همین رو، نیروهای سیاسی باید بر چگونگی اجرای دقیق و مؤثر تفاهم‌نامه متمرکز شوند تا این مسیر به بهترین شکل به نتیجه برسد. در این میان، وظیفه ملی آن است که تیم مذاکره‌کننده تقویت شود تا بتواند شروط رهبری را عملی کند، نه آنکه با تضعیف آنان، فضای داخلی را علیه ایشان ملتهب کرد و آنان را پیشاپیش در موضع ضعف و باخت قرار داد. دوقطبی‌های رادیکال، عقلا و عقلانیت را دچار انفعال، انزوا، بی‌تفاوتی و بی‌تصمیمی می‌کند.

بالاترین و بدترین خسران و خسارت ملی، انزوای خردورزی، خردمندی و خردمندان است. در این شرایط سرنوشت‌ساز و لحظه تاریخی که ایران نوینی در حال تولد و شدن است، همه انقلابیون، وطن‌پرستان و میهن‌دوستان باید به رغم هزینه‌های زیاد، از عقلانیت دفاع کنند. ایرانیان با مقاومت، حماسه و عقلانیت جنگ را بردند، مبادا با تفرقه و اختلاف کاری کنیم که در ساحت دوم جنگ که همان میز مذاکره است، بازنده باشیم.

یاد

از کدام «ما» حرف می‌زنیم؟

علیرضا رأفتی

شاید خیلی کم اما حتماً پیش آمده که هواداری بعد از باخت تیمش، همان‌طور محکم که پا‌هایش را روی زمین می‌کوبد و از در ورزشگاه خارج می‌شود، با صورت سرخ شده فریاد بزند و پیراهن تیم را از تنش دربیاورد و پرچم توی دستش را روی زمین بکوبد و بگوید من دیگر هوادار این تیم نیستم. 
نمی‌دانم! لابد بعدش هم برود گوشه‌ای و توی خودش کز کند و به افق خیره شود و شاید اگر اهل دود باشد، غمگین‌ترین سیگار زندگی‌اش را روشن کند و به تمام خاطرات خوبش با تیمی که تا همین چند دقیقه پیش هوادارش بوده فکر کند. درست مثل کسی که چمدانش را جمع کرده و در خانه‌ای که روزی آرزویش بوده را برای همیشه بسته و رفته و حالا توی فرودگاه، تکیه داده به چمدان و به تمام روز‌های عاشقانه‌اش در آن خانه و با اهالی آن فکر می‌کند. چه می‌گویم؟ واقعاً نمی‌دانم! یعنی نمی‌دانم آیا می‌شود یک نفر تمام تعلقات و مشترکاتش با کسی را که روز‌های زیادی عاشقانه با او هم‌زیستی داشته و گاهی واقعاً دوستش داشته است یک‌دفعه، تأکید می‌کنم یک‌دفعه، کنار بگذارد و خودش هم باورش بشود که همه‌چیز تمام شده است؟
 میان‌برنامه: یک قصه یونانی! 
یونانی‌های باستان، خاصه اهل فلسفه‌شان، عادت داشته‌اند برای هر چیزی که می‌تواند توی مغز آدم مدام وزوز کند، قصه‌ای سر هم کنند تا نسل آدمیزاد هزاران سال به این قصه‌ها فکر کند و دنبال جوابش باشد. یکی‌اش همین قصه «کشتی تسئوس». تسئوس در اساطیر یونانی، پادشاه، قهرمان و حامی شهر آتن است و صاحب یک کشتی پرماجرا. قصه ازاین‌قرار است که ملوانان و کارگران تسئوس که روی کشتی کار می‌کردند، تعداد زیادی الوار و چوب همراه داشتند و هر وقت، قطعه چوبی از کشتی تسئوس پوسیده یا خراب می‌شد، فوراً آن را با یک تخته چوب دیگر جایگزین می‌کردند. این جایگزین‌کردن‌های پیاپی آن‌قدر ادامه پیدا کرد که دیگر تمام اجزای کشتی عوض شد و بعد از آن یک سؤال مهم پیش آمد: آیا این کشتی، هنوز کشتی تسئوس است؟ آیا یک کشتی که تمام اجزای ظاهری آن عوض شده هنوز همان هویت ثابت را دارد؟ 

چرا هواداریم؟ 
هویت مسئله پیچیده‌ای است که نه خواندن از آن در ظرف حوصله خواننده روزنامه جا می‌گیرد و نه نوشتن از تمام آن در ظرف سواد من نویسنده. اصلاً من روایتگر خوبی برای تعریف هویت نیستم. معنی هویت را باید از همان شخصی پرسید که جلوی در ورزشگاه لباس تیم محبوبش را با عصبانیت از تن درآورد. باید از آن مسافری پرسید که توی فرودگاه تکیه داده بود به چمدانی که به فرض خودش تمام دلبستگی‌هایش را توی آن جمع کرده و از خانه بیرون ‌زده بود. باید پرسید آیا واقعاً آن تکه از هویتت را که آن خانه را دوست داشت یک‌دفعه از وجودت کنده و دور انداخته‌ای؟ می‌دانید، آدمیزاد ذاتاً اهل اجتماع است. از همان روز‌های اول غارنشینی هم دوست داشته که خودش را در یک قبیله تعریف کند. قبیله ویژگی‌های خاصی داشته که به انسان هویت می‌بخشیده است. قبیله خصوصیات ظاهری و آداب‌ورسوم و حتی آوا‌های مشترک داشته که باعث پیوند ظاهری یک انسان با دیگر انسان‌ها می‌شده است. قبیله حتماً دشمن مشترک هم داشته که باعث می‌شده افراد آن دست همدیگر را محکم‌تر فشار بدهند.همچنین قبیله برای انسان امکان سرمایه‌گذاری عاطفی بلندمدت را فراهم می‌کرده است. از همین که سقفی بالای سر خودت کنار هم‌قبیله‌ای‌ات بسازی بگیر تا این که یک دستت را در شکارگاه از دست بدهی تا هم‌قبیله‌ای‌ات شب گرسنه نخوابد. من هنوز نمی‌دانم آدم‌ها با چه سازوکاری تصمیم می‌گیرند که هوادار فلان تیم فوتبال باشند. مثلاً چه می‌شود که برای اولین‌بار به این نتیجه می‌رسند که باید طرفدار پرسپولیس یا طرفدار استقلال باشند، اما اتفاقاتی را که بعد از این تصمیم مهم می‌افتد کاملاً می‌فهمم. می‌فهمم چون دقیقاً شبیه به رفتار ذاتی و فطری انسان است. انسان با هوادار یک تیم فوتبال شدن، در واقع خودش را در یک قبیله با یک هویت مشترک تعریف می‌کند. یک گروه هواداری که خصوصیات ظاهری و آوا‌های مشترک دارند، دشمن مشترک دارند و افراد در آن سرمایه‌گذاری عاطفی می‌کنند. از وقت گذاشتن و تماشای مستمر مسابقات تیم بگیر تا هزینه‌کردن و خرید لباس و پرچم تیم و حتی بست‌نشستن جلوی در باشگاه برای وصول طلب چندمیلیاردی بازیکن محبوب تیم! 
 ما در مقابل آن‌ها
آن سؤالم که جوابش را نمی‌دانستم خواندید؟ همان که باید از هواداران دوآتشه استقلال یا پرسپولیس بپرسم که چه شد اولین‌بار تصمیم گرفتند طرفدار این تیم باشند؟ حالا در مورد هواداری از تیم ملی این سؤال را ندارم.پرواضح است که هر کسی هوادار تیم ملی کشور خودش است. پاسخ روان‌شناسانه‌اش هم می‌شود این که یک انسان برای این که عضو گروه هواداری از تیم ملی باشد، نقاط مشترک بسیار بیشتری دارد نسبت به گروه هواداری یک باشگاه خاص. برای هواداری از تیم ملی، هویت ملی هم به کمک هویت ورزشی می‌آید تا آدم راحت انتخاب کند که قرار است وقت تماشای ۹۰ دقیقه مسابقه فوتبال، دلش برای کدام طرف زمین بتپد. اما حالا این وسط در طول تاریخ مواردی پیش می‌آید که آدم را به فکر فرومی‌برد که آیا واقعاً یک انسان می‌تواند طرفدار تیم ملی کشورش نباشد؟ نمونه‌هایش را در گوشه‌وکنار دنیا داشته‌ایم. از برخی مردم آرژانتین که وقتی جام جهانی در کشورشان برگزار می‌شد دوست داشتند هرطورشده برگزاری مسابقات خراب شود، چون معتقد بودند حکومتشان می‌خواهد از موفقیت در برگزاری جام جهانی اهرمی برای فشار بر مردم بسازد، تا بعضی مردم اسپانیا که هنوز هم تیم ملی اسپانیا را مال خودشان نمی‌دانند و معتقدند باید تیم جداگانه داشته باشند. این اتفاق زمانی رخ می‌دهد که برای انسانی که هویت خود را در گروه‌های مختلف تعریف کرده، قدرت و ارزش یک گروه از دیگری بیشتر شود. مثلاً در ذهنش کلمه «ما» معنی گروهی را بدهد که همه‌شان تیم ملی را دوست ندارند و به همین سادگی تیم ملی تبدیل می‌شود به «آن‌ها» و «آن‌ها» همان دشمن مشترک است که هزاران سال است اهالی هر قبیله‌ای دارند.
 به همین سادگی می‌روی؟! 
سال ۱۴۰۱ بعد از دملی که یکباره ترکید و در خیابان‌ها جاری شد، تعریف بعضی از ایرانی‌ها از «ما» عوض شد.کم‌کم برای بعضی‌ها «ما معترضان» بر «ما ایرانی‌ها» چربید و کار به جایی رسید که بعضی‌ها برای باخت تیم ملی فوتبال در مسابقات شادی کردند. کم‌کم جریانات رسانه‌ای که قبلش آرام‌آرام در این خاکستر دمیده بودند، از گر گرفتن این آتش طوری کیفشان کوک شده بود که دیگر نمی‌دانستند از سر هیجان چه کار کنند. گاهی رپرتاژ همان عده‌ای را که از باخت تیم ملی شادی می‌کردند می‌رفتند و گاهی به بررسی «علت‌های نفرت از تیم ملی حکومت!» می‌پرداختند و گاهی برنامه «چطور از باخت تیم ملی شادی کنیم؟» پخش می‌کردند. حالا سه، چهار سالی گذشته و تیم ملی فوتبال ایران که از قضا پیرترین تیم مسابقات هم است و از همان زمان ۱۴۰۱ تغییر زیادی نکرده، در مسابقات جام جهانی کم‌وبیش خوش می‌درخشد و بیشتر مردم آن طور که در جامعه و شبکه‌های اجتماعی به چشم می‌آید، از درخشیدن بچه‌های تیم ملی خوشحال‌اند و این خوشحالی را ابراز می‌کنند؛ مسئله‌ای که در سال ۱۴۰۱ خیلی کم‌تر از این به چشم می‌خورد. در این سال‌ها چه اتفاقی افتاده؟ آیا آن که چمدان بسته بود، بعد از آرام‌شدن بیشتر به این فکر کرده که نمی‌شود با یک دعوا در خانه‌ای که ده‌ها سال تعلق به آن داری را ببندی و برای همیشه بروی؟ آیا آن که پرچم تیم محبوبش را زمین زده بعد از تمام‌شدن سیگارش با اشک به پیراهن پاره شده تیمش نگاه کرده؟ مسئله این است که چربیدن «ما معترضان» بر «ما ایرانی‌ها» کار یک فوت هیجانی در یک آتش نرم است و کسانی که فوت می‌کنند، اگر تمام دلار‌های دنیا را هم برای فوت‌کردن بگیرند، نمی‌توانند تا آخر دنیا در این آتش بدمند. یک جایی این هیجان فروکش می‌کند و افراد قبیله به این فکر می‌کنند که به کدام گروه از «ما» بیشتر تعلق دارند؟ هیجان‌ها فروکش می‌کنند و مردم کم‌کم به این فکر می‌کنند که کشتی تسئوس هنوز کشتی تسئوس است، حتی اگر تمام تیر و تخته‌های آن عوض شده باشد. به این مسئله ساده می‌رسند که تیم ملی فوتبال همیشه و در دوره تمام حکومت‌ها و دولت‌ها، تیم ملی فوتبال است. تیمی که هویت ملی‌شان در آن تعریف شده است.  

یاد

هرمز در گردنه رقابت‌های جهانی

رضا رحمتی

پس از جنگ ۴۰ روزه ائتلاف آمریکا/ رژیم صهیونی علیه ایران و ورود مستقیم ارتش تروریست ایالات متحده به این بحران، اکنون فضای منطقه وارد مرحله‌ای متفاوت شده است. اگرچه هنوز نمی‌توان با اطمینان درباره سرنوشت مذاکرات تهران و واشنگتن سخن گفت و مشخص نیست این گفت‌وگوها در نهایت به توافقی پایدار منجر خواهد شد یا تنها وقفه‌ای موقت در مسیر تشدید تنش است اما آنچه بیش از هر چیز جلب توجه می‌کند، تغییر آرایش ژئوپلیتیک بازیگران غربی پس از کاهش نسبی احتمال رویارویی مستقیم با ایران است. به نظر می‌رسد با کاهش سطح تنش در غرب آسیا، واشنگتن و متحدانش بار دیگر توان و تمرکز بیشتری برای پیگیری دیگر پرونده‌های راهبردی خود، بویژه جنگ اوکراین پیدا کرده‌اند. در ماه‌های گذشته، یکی از دغدغه‌های اصلی آمریکا و اروپا احتمال گسترش جنگ در خلیج فارس و پیامدهای آن بر بازار جهانی انرژی بود. هرگونه اختلال جدی در صادرات نفت منطقه می‌توانست قیمت انرژی را به شکل قابل توجهی افزایش دهد؛ موضوعی که نه‌تنها اقتصادهای غرب، بلکه برنامه‌های نظامی و سیاسی آنها در دیگر جبهه‌ها را نیز تحت تأثیر قرار می‌داد.
اکنون اما دست‌کم در کوتاه‌مدت، این نگرانی تا حدی کاهش یافته است. همین تغییر، فرصت بیشتری در اختیار غرب قرار داده تا بار دیگر تمرکز خود را بر جنگ اوکراین معطوف کند. نشانه‌های این تحول را می‌توان در افزایش حملات اوکراین به زیرساخت‌های راهبردی روسیه، گسترش عملیات پهپادی در عمق خاک این کشور و تداوم حمایت‌های اطلاعاتی، تسلیحاتی و لجستیکی کشورهای عضو ناتو مشاهده کرد. به بیان دیگر، کاهش نسبی فشار در یک جبهه، امکان افزایش فشار در جبهه دیگر را فراهم کرده است.
در این میان، روابط میان دونالد ترامپ و ناتو نیز وارد مرحله‌ای متفاوت از چیزی شده که در جنگ علیه ایران وجود داشت. رئیس دولت تروریست آمریکا در دوره نخست ریاست‌جمهوری خود بارها از عملکرد ناتو انتقاد کرده و حتی درباره میزان تعهد واشنگتن به این ائتلاف ابهام ایجاد کرده بود. با این حال، شرایط جدید نظام بین‌الملل و افزایش رقابت قدرت‌های بزرگ، به نظر می‌رسد زمینه نوعی همگرایی عملی میان آمریکا و ناتو را فراهم آورده است، خصوصاً که ترامپ توانسته با لفاظی‌های خود اعضای این ائتلاف را هم تحت فشار قرار دهد؛ چیزی که در خصوص همراهی ایتالیا در جنگ علیه ایران می‌توان آن را مشاهده کرد. اگرچه ممکن است اختلافات بر سر نحوه تقسیم هزینه‌ها یا سهم کشورهای اروپایی همچنان پابرجا باشد اما در اصل مقابله با روسیه و مهار نفوذ آن، نوعی اجماع نسبی شکل گرفته است.
با این حال، شاید مهم‌ترین ضلع این معادله نه روسیه، بلکه چین باشد. در واقع، جنگ اوکراین تنها بخشی از رقابت گسترده‌تر میان آمریکا و قدرت‌های تجدیدنظرطلب محسوب می‌شود؛ رقابتی که در آن، پکن جایگاهی بسیار مهم‌تر و تعیین‌کننده‌تر از مسکو دارد. بسیاری از تحلیلگران معتقدند واشنگتن در سال‌های آینده، بخش عمده توان راهبردی خود را نه برای مهار مسکو، بلکه برای مدیریت رقابت با پکن اختصاص خواهد داد.
از این منظر، تحولات غرب آسیا نیز صرفاً در چارچوب روابط ایران و آمریکا یا امنیت انرژی قابل تفسیر نیست. این منطقه همچنان یکی از مهم‌ترین گره‌های ژئوپلیتیک جهان باقی مانده است، زیرا بخش قابل توجهی از تجارت انرژی و مسیرهای حیاتی حمل‌ونقل دریایی از آن عبور می‌کند. 
در چنین شرایطی، هرگونه تغییر در نحوه مدیریت این مسیرها می‌تواند پیامدهایی فراتر از معادلات منطقه‌ای داشته باشد.

نقش تنگه هرمز در رقابت ابرقدرت‌ها
تنگه هرمز به عنوان یکی از حساس‌ترین گذرگاه‌های انرژی جهان، در این میان اهمیت ویژه‌ای دارد. در نگاه نخست، شاید تصور شود صرف ایجاد محدودیت مقطعی در این تنگه، قادر است فشار اقتصادی سنگینی بر چین وارد کند اما واقعیت پیچیده‌تر از اینهاست. چین در سال‌های اخیر تلاش کرده منابع تأمین انرژی خود را متنوع کند، ذخایر راهبردی نفت را افزایش دهد و مسیرهای جایگزین زمینی و دریایی را توسعه بخشد. بنابراین یک انسداد کوتاه‌مدت در هرمز، به تنهایی اثر تعیین‌کننده‌ای بر اقتصاد چین نخواهد داشت.
مساله اصلی، انسداد کامل هرمز هم نیست، بلکه شکل‌گیری نوعی سازوکار پایدار برای مدیریت، کنترل یا هدایت جریان تجارت دریایی در این منطقه است. اگر آمریکا بتواند در آینده، همراه با متحدان منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای خود، ترتیبات امنیتی پیرامون تنگه را تغییر دهد، آنگاه ابزار تازه‌ای برای اعمال فشار ژئوپلیتیک بر چین در اختیار خواهد داشت.
اهمیت این موضوع زمانی بیشتر آشکار می‌شود که بدانیم بخش مهمی از واردات انرژی چین همچنان از خلیج فارس تأمین می‌شود. هر چند پکن در سال‌های اخیر روابط اقتصادی خود را با روسیه، آسیای مرکزی و دیگر صادرکنندگان انرژی گسترش داده اما همچنان وابستگی قابل توجهی به نفت کشورهای عرب حوزه خلیج فارس دارد. از این رو، هرگونه افزایش قابلیت آمریکا در نظارت یا کنترل مسیرهای انتقال انرژی می‌تواند در آینده به اهرم سیاسی مؤثری علیه چین تبدیل شود. در همین چارچوب باید به نقش فزاینده ناتو نیز توجه کرد. این ائتلاف که در دوران جنگ سرد اساساً برای دفاع از اروپا شکل گرفته بود، طی سال‌های اخیر به‌تدریج دامنه مأموریت‌های خود را فراتر از مرزهای سنتی گسترش داده است. حضور فعال‌تر در منطقه، همکاری نزدیک‌تر با شرکای آسیایی، افزایش توجه به امنیت خطوط دریایی و مشارکت در مدیریت بحران‌های فرامنطقه‌ای، همگی نشان می‌دهد ناتو نیز خود را با الزامات رقابت قدرت‌های بزرگ تطبیق می‌دهد.
از این منظر، حضور یا مشارکت بیشتر ناتو در معادلات غرب آسیا صرفاً واکنشی به بحران‌های منطقه‌ای نیست، بلکه بخشی از راهبرد گسترده‌تر غرب برای حفظ موقعیت جهانی خود محسوب می‌شود. در جهانی که رقابت آمریکا با چین به محور اصلی سیاست بین‌الملل تبدیل شده، امنیت انرژی، خطوط کشتیرانی، فناوری، زنجیره‌های تأمین و حتی بحران‌های منطقه‌ای، همگی اجزای یک رقابت واحد هستند. البته نباید تصور کرد این راهبرد بدون چالش خواهد بود. آمریکا با محدودیت‌های قابل توجهی در منابع مالی، ظرفیت نظامی و اجماع سیاسی داخلی مواجه است. اروپا نیز همچنان با مشکلات اقتصادی، اختلافات داخلی و دغدغه‌های امنیتی متعدد دست‌وپنجه نرم می‌کند. از سوی دیگر، چین و روسیه نیز در برابر فشارهای غرب، همکاری‌های خود را در حوزه‌های اقتصادی، انرژی و نظامی گسترش داده‌اند و تلاش می‌کنند از ظرفیت سازمان‌ها و ترتیبات منطقه‌ای برای کاهش اثر تحریم‌ها و فشارهای غرب استفاده کنند و از سوی دیگر ایران به عنوان یک قدرت تاثیرگذار بین‌المللی توانسته قواعد خود را بر خلاف میل غرب تحمیل کند.
در نتیجه، آنچه امروز در برابر ما قرار دارد، نه بازگشت به دوران هژمونی بلامنازع آمریکا، بلکه تلاش برای مدیریت نوعی هژمونی شکننده است؛ هژمونی‌ای که دیگر مانند دهه ۱۹۹۰ از قدرت مطلق برخوردار نیست اما همچنان می‌کوشد از طریق ائتلاف‌سازی، کنترل گلوگاه‌های راهبردی، برتری فناوری و مدیریت بحران‌های منطقه‌ای، موقعیت خود را حفظ کند.
به همین دلیل، شاید تحولات اخیر را نباید صرفاً در قالب پرونده ایران، جنگ اوکراین یا رقابت با چین به صورت جداگانه تحلیل کرد. این ۳ حوزه اکنون بیش از هر زمان دیگری به یکدیگر پیوند خورده‌اند. کاهش تنش در یک جبهه، امکان افزایش فشار در جبهه دیگر را فراهم می‌کند. کنترل مسیرهای انرژی می‌تواند به ابزاری برای رقابت فناورانه و اقتصادی تبدیل شود و بحران‌های منطقه‌ای، بخشی از معادلات کلان موازنه قدرت میان بازیگران بزرگ باشد. اگر این روند ادامه یابد، احتمالاً در ماه‌های آینده شاهد آرایش امنیتی تازه‌ای خواهیم بود که در آن غرب آسیا دیگر صرفاً منطقه‌ای برای رقابت‌های محلی یا منازعات خاورمیانه‌ای نخواهد بود، بلکه به یکی از حلقه‌های اصلی رقابت جهانی میان آمریکا، چین و روسیه تبدیل خواهد شد. در چنین آرایشی، ناتو نیز ناگزیر بیش از گذشته در محیط امنیتی غرب آسیا حضور خواهد داشت و مأموریت‌های آن بیش از پیش با راهبرد جهانی آمریکا گره خواهد خورد و البته مزاحمت‌ها برای دکترین جدید امنیتی ایران بیشتر خواهد شد.
بنابراین آنچه امروز در ظاهر کاهش تنش میان تهران و واشنگتن به نظر می‌رسد، ممکن است در سطحی عمیق‌تر بخشی از بازتنظیم اولویت‌های ژئوپلیتیک غرب باشد؛ بازتنظیمی که هدف آن نه صرفاً مدیریت بحران‌های منطقه‌، بلکه ایجاد شرایط مناسب‌تر برای رقابت بلندمدت با ۲ رقیب اصلی، یعنی روسیه و بویژه چین است. اگر این فرضیه درست باشد، در ماه‌های پیش‌ رو نه از اهمیت راهبردی غرب آسیا کاسته خواهد شد و نه از مرکز رقابت‌های قدرت‌های بزرگ فاصله خواهد گرفت، بلکه بیش از گذشته به یکی از میدان‌های تعیین‌کننده نظم در حال گذار جهانی تبدیل خواهد شد.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات