
دکتر محمدحسین محترم
۱- مرحوم جلال آلاحمد در کتاب غربزدگی تنها مشخصه آدم غربزده را «ترس و بیشخصیتی» عنوان و تأکید میکند «اگر در غرب شخصیت افراد فدای تخصص شده است، اینجا آدم غربزده نه شخصیت دارد، نه تخصص، فقط ترس دارد. ترس از فردا، و ترس از معزولی، و بینام و نشانی، و ترس از افشای خالی بودن وجودشان»! وی صریحاً غربزدههای مدعی روشنفکری را «جاده صافکنهای غرب و مایه بدبختی ملت» برمیشمرد و روشنگری میکند که «غربیها و فراماسونها خوب و بد ندارند و همهشان سر و ته یک کرباسند و متخصصی که غربی میپرورد، شخصیت ندارد و ما درست از همین جا باید شروع کنیم، یعنی متخصص باشخصیت بپروریم»!
۲- بهجرأت و صراحت میتوان گفت که شهادت قائد شهید و شهادت و شهید شدن مردم و کودکان میناب را باید نتیجه تفکر غربزدگی و مواضع آمریکادوستی جماعتی در کشور دانست! چرا و چگونه، و مگر رهبر شهیدمان چه کرده بود که شهادت آن ابرمرد تاریخ را باید نتیجه چنین تفکری دانست؟! اجمال پاسخ این سؤالات در دو جمله نهفته است: یک- تفکر غربزدگی و مواضع و ادعای دروغ و فریبکارانه جماعت غربگرایان است که با بزرگنمایی ضعفها و کوچکنمایی دستاوردها و نقاط قوت یک ملت، و با پالس منفی و گرا دادن به دشمن، موجب ایجاد توهّم ضعیف بودن و یا ضعیف شدن یک کشور در دستگاه محاسباتی دشمن و گستاخی و حمله او به کشور و ایجاد امیدواری او به نتایج جنایاتش میشوند. دو- امام شهیدمان نه از زمان رهبری بلکه از اول مبارزاتشان ایستادگی در مقابل تفکر غربزدگی را با جهاد تبیین و آگاهیبخشی به مردم و ایستادگی در مقابل نقشههای شوم غربگرایان در کنار ایستادگی در مقابل خود غرب مستکبر به رهبری استکبار آمریکا را یکی از اولویتها و وظایف خود قرار داده بودند و در این مسیر با صبوری و خوندل خوردن همچون پدری حکیم ملت منفعل ایران را به ملت مبعوثشده تبدیل و جماعت کمتعداد اما پرسروصدای غربگرا را افشا و منزوی کردند تا مردم، دیگر فریب غرب دروغین و جماعت غربزده را نخورند. یکی از شاخصههای رهبر شهید، غربشناسی و افشای نیرنگهای غربگرایان بود که به مردم میفهماندند که چگونه ابزار آمریکا و به قول جلال آلاحمد «جاده صافکن» غربیها در کشورهای مسلمان و غیرمسلمان هستند. مهمتر اینکه رهبر شهید آسیبپذیری دشمن را هویدا و آن را به مردم میفهماندند. لذا این جماعت داخلی به صراحت گفته بودند که «دوست داشتیم ترامپ رأی بیاورد، چون فشارهای او میتواند حاکمیت را مجبور به تغییر سیاست کند»! و اکنون نیز رئیس حزب متبوع گوینده همین سخن برای رهبری نسخه مینویسد که دیگر نمیشود با سیاست رهبر شهید در مقابل آمریکا ایستاد و باید تغییر راهبرد، و به قول آن همکیشش «تغییر پارادایم» داد! البته این برونریزی مکنونات قلبی نشان میدهد که این جماعت جادهصافکن آمریکا چقدر با ترامپ و منافقین و پهلویچیها و اسرائیلیها هماهنگ و از برنامههای آنها آگاه هستند و برنامهریزیشده در پازل آنها به ایفای نقش میپردازند!
۳- نکته جالب در جنگ روانی و بازی سیاسی کنونی، هم در آمریکا و هم در ایران هر دو طرفِ همسو تمام توان رسانهای و سیاسی خود را به میدان آوردهاند. ترامپ در آمریکا و غربزدههای داخلی دست به دامن لیدرهای فسیلی و مسئولان و مدیران اسبق و اسبقتر و بعضاً فسیلهای سیاسی شدهاند تا با ادعاهای فریبکارانه عقلانیت و روشنفکری و روابط بینالملل و حل مشکلات اقتصادی مردم، افکار عمومی را منحرف و جاده صافکن مسیر آمریکا شوند برای رسیدن به اهدافی که در جنگ نتوانست، که البته خوابی تعبیرنشدنی است. ترامپ که در بیش از ۱۸۰ روز نتوانست از یکسو با ناوها و جنگندهها و موشکهایش و از طرف دیگر با دروغها و شکلک درآوردنها و تهدیدات هرروزهاش در فضای مجازی به اهداف خود برسد، اکنون به دلیل بیآبرو شدن و آشکارتر شدن ناتوانیاش، وزیر خزانهداری و رئیسمجلس نمایندگان و امثال وزیر اسبق جنگ و رئیس اسبقتر سیا را پیش انداخته، و در ایران نیز تعدادی از مقامات بلندپایه اسبق و چند مدیر دونپایه اسبق و اسبقتر را؟!
۴- در حالی که ملت ایران در اوج همگرایی و وحدت، و با ایستادگی خود در میدان در اوج امیدواری به آینده هستند، رئیسجمهور اسبق و لیدر فسیلشده سیاسی جماعت غربگرا در وسط معرکه جنگ «جدایی اکثریت جامعه» و «ناامیدی از آینده» را القا میکند، و در حالی که آمریکا تمام بندهای تفاهمنامه را نقض کرده و مجدداً کشور و مردم جنوب را مورد آماج حملات کینهتوزانه خود قرار داده، خائنانه نسخه «صلح شرافتمندانه» میپیچد که «هیچکس نباید تفاهمنامه را نقض کند و نقض را با نقض نباید پاسخ داد» تا منافع آنان و اربابشان با «تنشزایی» به خطر نیفتد، و از سوی دیگر در تناقضی آشکار و فریبکارانه برای کشته شدن مردم و منافع ملی اشک تمساح میریزد! نکته مهم این است که علیرغم در پیش گرفتن سیاست تنشزدایی از سوی وی و جماعت حامیاش در دولت اصلاحات، و ادعای گفتوگوی تمدنها، و حماقت یا خیانت ادعای اینکه دنیای کنونی دنیای گفتمان است نه موشک، و با وجود در پیش گرفتن سیاست مذاکره و توافق با آمریکا تحت هر شرایطی و به هر قیمتی، دشمن تاکنون با انواع و اقسام تحریمها و تهدیدها و ترورها و تجاوزها و جنگ اوج تنشزایی را به نمایش، و خود این جماعت و شخصیت آنها را زیرپا گذاشته است. مرحوم جلال آلاحمد درد این جماعت را بهخوبی تشخیص داده بود که همان ترس و بیشخصیتی است. یکی دیگر از این مسئولان اسبق که به قول جلال آلاحمد تنها شاخصه آنها جاده صافکنی غرب است، ملت ایران را تندرو و روانی القا و ادعا میکند «مگر کشورهای همسایه برگ چغندر هستند که در مقابل زدن تأسیسات نفتیشان از سوی ایران سکوت کنند؟!». در حالی که به این سؤال پاسخ نمیدهد که مگر ایران باید برگ چغندر باشد که زیرساختهایش زده شود و سکوت کند؟! حالا در پاسخ این گوینده که توقع دارد مردم در مقابل تجاوز به خاک و وطنشان ساکت شوند، باید گفت که شما تندرو هستید و مشکل روانی دارید که به ملت ایران توهین و مردم را برگ چغندر فرض میکنید، یا ملت مبعوثشده از هر قشر و سلیقهای که جانانه و ظفرمندانه در مقابل تجاوز به وطن و کشورشان ایستادهاند و سکوت نمیکنند؟! آیا تندرو و روانی ملت ایران هستند که در یک رفراندوم بیهمانند تاریخی و رستاخیزگونه و دشمنشکن ۱۸۰ شب در میادین و میدان استوار و مقاوم ایستادهاند، یا آنهایی که کورند و این رفراندم عظیم را نمیبینند و خائنانه و فریبکارانه در بحبوحه جنگ ادعای برگزاری رفراندوم میکنند؟! وقاحت و خیانت این جماعت تا بدانجا است که گرفتن انتقام رهبر شهید و فرماندهان و دانشمندان و مردم و کودکان میناب را در تضاد با منافع ملی القا میکنند و فریبکارانه از رهبری جدید میخواهند راه رهبر شهید را ادامه ندهد و به جای اعمال یک خط سیاسی مشخص، راهبرد مقاومت را به راهبرد ادعایی زندگی مردم تغییر دهد! لیدر یکی از احزاب جماعت غربگرا در حالی که کشور مورد سه تجاوز آشکار آمریکا در یک سال گذشته قرار گرفته، و در حالی که فرمانده جنگ اقتصادی بهاصطلاح خردکننده آمریکا ادعا میکند «ترامپ با آغاز یک کمپین بیسابقه در حال پایان دادن به تهدید ایران است»، به دروغ ادعا میکند «ترامپ در سند راهبردی آمریکا لحنی ملایمتر در مقابل ایران نسبت به گذشته به کار برده و ایران را دیگر بهعنوان تهدید سطح اول تلقی نکرده است»! با فاکتور گرفتن از گذشته، اگر سه تجاوز آشکار با این همه شهید و در رأس آن امام شهید و فرماندهان و دانشمندان، و اگر «کمپین بیسابقه تحریمهای خردکننده» ترامپ از نظر این جماعت غربگرا لحن ملایم آمریکا تلقی میشود، باید سؤال کرد لحن تند آمریکا را چگونه توصیف میکنند؟! آیا با این مواضع و این سطح از مزدوری با قیافه دلسوزی برای مردم، نباید روشنفکران متعهدی همچون آلاحمد و رهبر شهید به ملت هشدار دهند که این جماعت جاده صافکن غرب و آمریکا هستند که اکنون گرا میدهند که آمریکا باید از لحن تند خود یعنی بمب اتمی استفاده کند؟! آمریکا تاکنون از تمام ابزارها و گزینهها و لحنهای ملایمش! از تحریم و فشار اقتصادی و کودتا و تهدید و نفوذ و آشوب و جنگ استفاده کرده و دیگر ابزاری باقی نمانده است که به کار نگرفته باشد. اما این جماعت علیرغم این همه تجاوز آمریکا به کشور و خیانت به مذاکره، همچنان سیاست خارجی مبتنی بر تعامل و مذاکره حتی با دشمنان را تحت هر شرایطی و به هر قیمتی با قیافه دفاع از منافع ملی و رفاه مردم تجویز میکنند و تلاش دارند ترس خود را به مردمی منتقل کنند که حتی اصابت مستمر و مکرر موشکهای دشمن در چندمتری آنها، آنها را نترساند و صفوف منسجم و متحدشان را در تجمعات شبانه به هم نریخت!
۵- در آمریکا نیز ترامپ در توهّم باز بودن تنگه هرمز توییت میزند و اکسیوس ادعای خروج ۹ میلیون بشکه نفت را پمپاژ میکند تا هم برای ترامپ در انتخابات رأیسازی شود و هم در ایران تفرقهافکنی و جنگ روانی راه بیندازند. وزیر خزانهداریاش نیز بهعنوان فرمانده جنگ اقتصادی برای تکمیل پازل غربگرایان داخلی، بار دیگر سیاست شکستخورده بوش پسر را تکرار میکند که دنیا یا باید با ما باشد و در غیر این صورت علیه ماست، و از تحریمهای خردکننده علیه ملت ایران و تهدید علیه دنیا به گزاف سخن میگوید؟! در حالیکه ملت ایران چهل سال همه نوع تحریمهایی که اسلاف ترامپ اعمال کردند، را تجربه کرده است، از تحریمهای «اولیه و ثانویه» و «یکجانبه و فرامرزی و بینالمللی» تا تحریمهای «سخت» و «فلجکننده» و «هوشمند - smart power»!. در نتیجه اکنون ملت ایران دیگر با عوض کردن اسم تحریمها از ادعای «تحریمهای خردکننده» ترامپ نمیترسد و به همین دلیل فشارها و تحریمهای جدید ترامپ را باید «تحریمها و قدرت احمقانه -stupid power» نامگذاری کرد که خود غربیها نیز به آن اذعان میکنند، یعنی استفاده نابجا و نابخردانه از هریک یا هر دو مؤلفه قدرت سخت یا نرم!
۶- لذا اولاً جنگ اقتصادی که ترامپ از آن سخن میگوید در واقع اعتراف به شکست است که انواع و اقسام شیوههای جنگی را آزمایش کردم و نتیجه نگرفتم و مجبور شدم دوباره برگردم به گزینه فشار اقتصادی! در حقیقت این یک جنگ روانی در جهت ایجاد اختلاف میان مسئولین و فراهم کردن زمینه اعتراضات و آشوب داخلی است. ثانیاً این جماعت جاده صافکن آمریکا در حالی که ملت ایران از فضای زمان برجام عبور کرده و اکنون به ملت مبعوثشده تبدیل شده است، همانگونه که نتوانستند تجمعات ۱۸۰ شبه مردم را تعطیل کنند و مانع حضور مردم در میادین شوند، اکنون نیز با این فرافکنیها و فریبکاریها دیگر نمیتوانند آب سردی بر شعلههای آتش درونی این ملت خشمگین از شهادت امام شهیدشان و صدها شهید گرانقدر دیگر و شهدای مدرسه میناب و... بپاشند!. ثالثاً به فرمایش امام شهید همانگونه که اسلاف ترامپ نتوانستند ملت ایران را شکست دهند، ترامپ قمارباز و مستأصل و شکستخورده هم نمیتواند! لذا آنچه برآیند میدان نشان میدهد شکست ترامپ در تنگه و جنگ روانی در اقتصاد است و نباید همچون جماعتی غربزده ترسید، چراکه این حوادث طبیعی است برای رسیدن به قله که اکنون در حال فتح آن هستیم. فقط باید کمی صبور باشیم و به مدافعان جانبرکف کشور همچون گذشته اعتماد کامل داشته باشیم.

سیدعبدالله متولیان
گاهی یک جمله کوتاه، در یک لحظه تاریخی، معنایی پیدا میکند که سالها بعد نیز میتوان در آن تأمل کرد. شب عاشورا بود و ایران هنوز زیر فشار زخمهای جنگ ۱۲روزه قرار داشت. آقای شهید انقلاب، در میانه مراسم در حسینیه امامخمینی، از محمود کریمی خواست: «اگر خسته نیستی،ای ایران بخوان.» چند لحظه بعد، نوای «ای ایران» در حسینیه امام خمینی (ره) و سپس امواج آن در سراسر ایران طنینافکن شد. آن صحنه را نمیتوان فقط یک انتخاب هنری یا عاطفی دانست؛ آنجا وطن در کنار عاشورا و در متن فرهنگ ولایت، دوباره به زبان آمد.
آقای شهید ایران، در روزهای پایانی حیات مبارکشان فرمودند: «پس از این هم اگر حادثهای برای کشور بهوجود آید، خدای متعال این مردم را برای مقابله با آن مبعوث خواهد کرد و مردم کار را تمام میکنند.» اگر این دو سخن را کنار هم بگذاریم، مفهوم «ملت مبعوث» روشنتر میشود: ملتی که در بزنگاه تاریخی، مأمور حفظ خانه مشترک خویش میشود. این همان نقطهای است که باید یکی از سوءتفاهمهای بزرگ جنگ روایتها را کنار زد. سالهاست تلاش میشود میان «ایران و اسلام»، «وطن و ولایت»، «هویت ملی و ایمان دینی» شکاف ایجاد شود؛ گویی ایرانی باید میان «ایران» و «اعتقاد» یکی را انتخاب کند. اما منطق ولایی چنین دوگانهای را نمیپذیرد. وطن، ظرف تحقق بسیاری از ارزشهاست. امنیت خانواده، فرهنگ، اقتصاد، عدالت، آموزش، عبادت، استقلال و حتی امکان اصلاح امور، همگی به وجود سرزمینی امن، مستقل و برخوردار از حاکمیت ملی نیاز دارند.
اگر خانه ناامن شود، اختلاف بر سر چیدمان اتاقهای آن دیگر مسئله اصلی نیست. از همین منظر، دفاع از تمامیت ارضی فقط وظیفه نیروهای مسلح نیست. رزمندهای که در مرز ایستاده، پزشکی که در بیمارستان خدمت میکند، کارگری که چرخ تولید را متوقف نمیکند، خانوادهای که در سختیها کشور را ترک نمیکند، جوانی که در برابر شایعه و عملیات روانی دشمن هوشیار میماند، و بهطور کلی ملتی که وسط میدان ایستادهاند، همه در دفاع ملی سهم دارند.
اما این مسئولیت متقابل است. مردمی که در روزهای سخت پای ایران ایستادهاند، حق دارند در روزهای سخت نیز مسئولان را در کنار خود ببینند. ولایتپذیری فقط در تکرار سخنان رهبری خلاصه نمیشود؛ در فهم اولویتهای ایشان و تبدیل آن اولویتها به تصمیم و عمل نیز معنا پیدا میکند. وقتی مردم زیر فشار گرانی، تورم و کاهش قدرت خرید زندگی میکنند، صیانت از سرمایه اجتماعی اقتضا دارد مسئولان با همان جدیتی که از امنیت ملی سخن میگویند، برای معیشت، عدالت، ثبات اقتصادی و کاهش فشار بر زندگی مردم نیز کار کنند. ایران قوی آن ایرانی نیست که بتواند فقط در برابر دشمن بایستد؛ ایرانی است که مردمش نیز احساس کنند مسئولان کشور مطالبات آنان را فهمیده و در کنار آنان ایستادهاند. در این مقام، تابآوری ملی با توصیه به تحمل بیشتر ساخته نمیشود، با اعتماد ساخته میشود. مردم زمانی دشواریها را تحمل میکنند که عدالت را ببینند، صدایشان شنیده شود، مسئولان را پاسخگو بیابند و مطمئن باشند تصمیمهای بزرگ کشور با ملاحظه منافع واقعی آنان اتخاذ میشود. ازاینرو «ملت مبعوث» فقط عنوانی برای ستایش مردم نیست؛ مسئولیتی دوطرفه است. مردم باید از ایران پاسداری کنند و مسئولان باید ایران را برای مردم، امنتر، عادلانهتر و آبادتر کنند.
شاید راز ماندگاری آن فرمان کوتاه در شب عاشورا همین باشد: «ای ایران بخوان» فقط دعوت به خواندن یک سرود نبود، یادآوری این حقیقت بود که وطن، خانهای است که باید از آن دفاع کرد و همزمان برای بهتر شدن زندگی ساکنانش کوشید. امروز ملت باید در برابر دشمن بایستد و مسئولان باید در کنار ملت بایستند. این دو ایستادگی، دو روی یک حقیقتاند: ایران برای مردم است و دفاع از ایران، بدون پاسداشت مردم کامل نمیشود.

صلاح الدین خدیو
سخنان دبیر شورای عالی امنیت ملی، درباره «پیمان مکه» میان عربستان سعودی، ترکیه و پاکستان، از آن جهت شایسته تأمل است که فراتر از خود این توافق، تصویری از نگرانی ایران از تغییرات احتمالی در معماری امنیتی خاورمیانه را به دست میدهد.
رضایی این پیمان را حاصل ضعف و ناکارآمدی آمریکا دانسته و گفته است کشورهای منطقه، با درک احتمال کاهش تعهدات امنیتی واشنگتن، در پی ترتیبات امنیتی تازهای برآمدهاند. او همچنین گفته است که از ایران خواسته شده این توافق را تأیید کند و تأکید کرده که جا دارد ایران از مؤسسان چنین پیمانهایی باشد.
در اصل بروز یک تغییر مهم در محاسبات امنیتی کشورهای منطقه، حق با رضایی است؛ اما از این مقدمه نمیتوان به این نتیجه رسید که دوران اتکای کشورهای خاورمیانه به آمریکا به پایان رسیده و ایالات متحده بهزودی پایگاههای نظامی خود را از منطقه برمیچیند.
حضور آمریکا در ساختار امنیتی خاورمیانه نه یکشبه ایجاد شده و نه بهآسانی قابل حذف است. عربستان و دیگر کشورهای عرب خلیج فارس طی دههها شبکهای از روابط نظامی، اطلاعاتی، تسلیحاتی و سیاسی با واشنگتن ایجاد کردهاند. پیمان مکه نیز، بیشتر به نظر میرسد مکمل این ساختار باشد تا جایگزین آن.
اگر بخواهم با یک مثال توضیح دهم، میتوان تحولات اخیر را به وضعیت بیمهای تشبیه کرد: کشورهای منطقه همچنان با یک «بیمهگر اصلی» طرفاند، اما پس از تجربه اخیر، نسبت به کفایت پوشش آن بیمهگر دچار تردید شدهاند و به دنبال «بیمه تکمیلی» رفتهاند. پیمان مکه را میتوان نوعی بیمه تکمیلی برای پوشش نقاط کور بیمه اصلی دانست.
جنگ اخیر و نحوه عملکرد آمریکا در دفاع از متحدان منطقهای خود، این تصور را تقویت کرده که اتکا به یک قدرت خارجی، هرچقدر هم قدرتمند باشد، ممکن است در شرایط بحرانی با محدودیتهایی روبهرو شود. بنابراین کشورهای منطقه الزاماً به این نتیجه نرسیدهاند که آمریکا دیگر کارآمد نیست؛ بلکه به این نتیجه رسیدهاند که اتکا به آمریکا بهتنهایی کافی نیست و تنوعبخشی به شرکای امنیتی ضروری است.
از این منظر، پیمان مکه را نباید با خوشبینی مفرط، آغاز نظم «پسا آمریکایی» در خاورمیانه دانست؛ بلکه میتوان آن را تلاشی برای کاهش ریسک ناشی از وابستگی کامل به یک ضامن خارجی تلقی کرد. به عبارت دیگر، کشورهای منطقه در حال کنار گذاشتن بیمه اصلی نیستند؛ در حال خریدن بیمه تکمیلیاند.
البته درباره ظرفیت واقعی این پیمان نیز نباید اغراق کرد. بسیار دور از ذهن است که در صورت وقوع جنگی میان ایران و عربستان، ترکیه و پاکستان صرفاً به دلیل تعهدات این توافق وارد جنگ مستقیم با ایران شوند. چنین اقدامی، علاوه بر اراده سیاسی، به سازوکارهای عملیاتی، فرماندهی مشترک، هماهنگی نظامی و تعهدات روشن و قابل اجرا نیاز دارد؛ مؤلفههایی که هنوز معلوم نیست این پیمان تا چه اندازه از آنها برخوردار است.
در اینجا مقایسه با ناتو نیز آموزنده است. ناتو، اگرچه سازمانی چندجانبه است، بخش مهمی از وزن نظامی و بازدارندگی خود را از حضور آمریکا میگیرد. حذف آمریکا از معادله، ناتو را به «شیری بییال و دم و اشکم» تبدیل میکند. ناتوی بدون آمریکا معنایی جز بازگشتن به معادلات امنیتی قبل از جنگ دوم جهانی ندارد. معادلاتی که نه توانستند جلوی جنگ را بگیرند، نه بدون کمک آمریکا به آن خاتمه دهند.
پیمان مکه نیز از چنین محدودیتی برخوردار است و بعید است بدون پیوند با ساختار امنیتی گستردهترِ تحت رهبری آمریکا بتواند به یک سازمان دفاعی مؤثر و مستقل تبدیل شود.
حتی دعوت از ایران برای پیوستن یا تأیید چنین پیمانی نیز باید با احتیاط و تردید نگریسته شود. در واقع، دعوت از ایران برای حضور در پیمان مکه، تا حدودی شبیه دعوت از روسیه برای شراکت در ناتو است.
همانطور که عضویت روسیه در ناتو، اگر اساساً امکانپذیر بود، با فلسفه تاریخی شکلگیری این سازمان در تضاد قرار میگرفت، حضور ایران نیز در پیمانی که در پی ایجاد یک چارچوب امنیتی تازه در اطراف آن است، با پرسشهای مشابهی روبهروست.
با این همه، اهمیت پیمان مکه را نباید به دلیل ضعف ظرفیت نظامی آن نادیده گرفت. اهمیت اصلی این پیمان شاید بیشتر سیاسی باشد تا نظامی.
مسئله فقط این نیست که آیا ترکیه و پاکستان حاضرند برای عربستان با ایران بجنگند یا نه که صد البته نمیجنگند. مسئله مهمتر این است که سه کشور مهم جهان اسلام، هر سه دارای روابط و منافع قابل توجه با تهران، در حال نزدیکتر شدن امنیتی به یکدیگرند و این نزدیکی بدون حضور ایران اتفاق افتاده است. توافق مکه نیز در متن تحولات اخیر، نشانهای از همین روند است. ایران لزوماً هنوز از نظم امنیتی منطقه حذف نشده است؛ اما در حال حاضر، بخشی از نظم امنیتی جدید منطقه، بدون ایران در حال شکل گرفتن است

در زمان دیکتاتوری سوهارتو در اندونزی، در برخی بانکها 90 درصد وام پرداختی به نزدیکان و آشنایان دولتمردان تعلق میگرفت. وامهایی که به واسطه وجود روابط خاص دریافت شده بود، بازپرداخت نمیشد. تحقیقات بازرسان نشان میداد بسیاری از بانکهای دولتی ورشکست بودند. وقتی میزان فساد آشکار شد، ارزش سهام بانکهای اندونزی در سال 1998 تا نزدیک صفر سقوط کرد. در سال 1998، 80 درصد ارزش پول ملی اندونزی از بین رفت و کشور در فلاکت اقتصادی گرفتار شد. چانگ، اقتصاددان کرهای، در کتاب «نیکوکاران نابکار» مدعی میشود سوهارتو در دوران حکومت خود (1966-1998) نزدیک به 15 میلیارد دلار از اقتصاد اندونزی ربود و در قبضه خود و نزدیکانش قرار داد. برخی این مبلغ را تا 35 میلیارد دلار هم برآورد میکنند. فرزندان سوهارتو از ثروتمندترین صاحبان کسبوکار کشور بودند. در نهایت سوهارتو و نزدیکانش معادل پنج برابر درآمد ملی کشورش در سال 1961 به یغما بردهاند. اما به استناد آدریان لفتویچ سرنوشت تمامی حکومتهای غیردموکراتیک مانند اندونزی دوره سوهارتو اسفبار و تکاندهنده نبوده است. او توضیح میدهد که در میان کشورهای غیردموکراتیک (اقتدارگرا) میتوان مواردی را یافت که به لحاظ اقتصادی کشورهایی قابل اتکا و معتبر هستند. او در این زمینه به کشورهایی مانند تایوان، کره جنوبی، سنگاپور و چین اشاره میکند.
در کره جنوبی، ژنرال پارک (1979-1961) بر مسند قدرت قرار گرفت. او دولتی اقتدارگرا و سلطهجو را هدایت میکرد، اما طی 18 سال حکمرانی او، بهلحاظ اقتصادی کره جنوبی دوران باشکوهی را تجربه کرد. رشد تولید ناخالص داخلی کره جنوبی از 5.7 درصد در سال 1965 به 13.5 درصد در سال 1976 افزایش یافت، نابرابری کاهش پیدا کرد. میزان فقر مطلق از حدود 40 درصد کل خانوارها در سال 1965 به حدود 10 درصد تا سال 1980 سقوط کرد. رشد و رونق اقتصادی مهمترین خصیصه دوران ژنرال پارک محسوب میشود.
در موردی دیگر میتوان کشور تایوان را مثال زد. این جزیره طی چهار دهه از ۱۹۶۰ تا ۲۰۰۰ از میانگین رشد اقتصادی هفت درصد در سال برخوردار بود. موفقیت تایوان به بسیاری عوامل نسبت داده میشود، از جمله افزایش سرمایهگذاری و توسعه گسترده زیرساختها، تأکید بر آموزش (در سال ۱۹۵۰ تایوان شش سال آموزش را برای همگان اجباری کرد) اصلاحات ارضی زودهنگام، نرخ بسیار بالای پسانداز (نرخ پسانداز در دهه 1960-1970 بین 30 تا40 درصد برآورد شده است). آنچه در این دوران در تایوان رخ داد، تحت ساختار سیاسی محدود و تکحزبی تایوان به نام حزب کومینگ تانگ بود. هرچند حزب کومین تانگ به لحاظ سیاسی غیرمتکثر و انحصاری نشان میداد، ولی نظام اقتصادی توسعهگرایانه را رهبری میکرد. آنها تلاش کردند با ایجاد دیوانسالاری سالم، زمینه رشد و توسعه اقتصادی را فرهم آورند. دولت آزمونهای سالانهای را برای ورود به مناصب دولتی ترتیب میداد و بر این اساس نظام اداری شایسته و تحصیلکرده شکل گرفت. هرچند فساد داخل نظام سیاسی ملاحظه میشد ولی نوع آن از قسم فساد محدود و خوشخیم بود. به این جهت مناصب مهمی مانند ریاست بانک مرکزی و وزارت امور اقتصادی در اختیار افرادی زبده و شایسته قرار گرفت.
در مجموع کشورهایی را که ساختارهای سیاسی محدود (فاقد تکثر احزاب ) دارند، میتوان به دو بخش تقسیم کرد: 1. ساختارهای سیاسی محدود و توسعهگرا (مانند چین، تایوان، هنگکنگ و...)، 2. ساختارهای سیاسی محدود و غیرتوسعهگرا (مانند کنگو، زیمبابوه و...).
سخن آخر اینکه طبق نظریه داگلاس نورث، تعداد اندکی از کشورها از نظام دسترسی باز بهرهمند هستند و غالب جوامع جزء نظام دسترسی محدود محسوب میشوند. گاهی مواقع در نظامهای دسترسی محدود، حاکمان فقط منافع خود و افراد و سازمانهای مرتبط با ائتلاف مسلط را مدنظر قرار میدهند که برآیند آن حداکثرکردن منافع حاکمان و چپاول و غارت جامعه است. مارک پلاتنر، نویسنده کتاب «جهانیشدن قدرت و دموکراسی» از این نحوه اداره و مدیریت کشور تحت عنوان حکمرانی بد یاد میکند. از سوی دیگر در برخی نظامهای دسترسی محدود (مانند تایوان، هنگکنگ، سنگاپور) نظام سیاسی حاکم، فقط منافع خود را مدنظر قرار نمیدهند، بلکه ارتقای کیفیت زندگی و بهبود جایگاه اقتصادی افراد و سازمانهای خارج از ائتلاف مسلط نیز مورد توجه است. اعتقاد نسبی به جامعه مدنی، افزایش سطح پاسخگویی حاکمیت، دسترسی نسبتا فراگیر به کالاهای عمومی و نازلبودن میزان فساد را میتوان از مشخصههای این جوامع ذکر کرد.
مارک پلاتنر یکی از نشانههای نظام سیاسی خوب و بد را در نقاشیهای دیواری شگفتانگیز در پالازو پابلیکو در سیهنای ایتالیا که لوزنزتی در اواخر دهه 1330 آن را نقاشی کرده است، جستوجو میکند. این نقاشیها زمامداران ارشد جمهوری اندکسالار سیهنا را نشان میدهد. نقاشیهای دیواری این کاخ شامل بهتصویرکشیدن تأثیرات حکمرانی خوب و دیگری تأثیرات حکمرانی بد است. نمونه اول، شهری در صلح، پرتکاپو، مرفه و روستایی را به تصویر میکشد که در آن مردم به کشاورزی مشغول هستند و آزادانه سفر میکنند. در دیوار مقابل نشان داده شده زمامداری بد، شهر خرابهای برجای گذاشته، خانهها ویران شده و دزدان در خیابانها پرسه میزنند و در حومه آن خانهها میسوزند و زمینها بایر است. براساس این تصاویر دولتمردان و والیان نقش اصلی و محوری را در پیدایش و ظهور حکمرانی خوب را بر عهده دارند. تشکیل و ایجاد زمامداری خوب تصمیمی سیاسی است که باید توسط ساختار سیاسی اخذ شود. به گفته فوکویاما در کتاب «ساختن دولت»، استقرار دولتهای کارا عامل اساسی برای قرارگرفتن در مسیر توسعه اقصادی است. دولتهای کارآمد را میتوان هم در سایه حکومتهای دموکراتیک و هم در سایه حکومتهای با دسترسی محدود جستوجو کرد.

وزیر خزانهداری آمریکا روز دوشنبه در حالی از تحریمهای جدید علیه ایران با عنوان دی - دِی اقتصادی رونمایی کرد که کشورش با یک دی - دِی واقعی در بازار بدهی روبهرو بود و برخی گزارشهای منتشرشده حاکی از این بود خزانهداری این کشور بهصورت مخفیانه به دنبال راهی برای مدیریت این بحران است و احتمال دارد حساب عمومی تقریباً یک تریلیون دلاری خود برای تأمین مالی افزایش خرید اوراققرضه بلندمدت را به کار گیرد، یک همزمانی که به اعتقاد نویسنده، ماهیت واقعی فشار حداکثری واشنگتن را آشکار میکند. این خبر یعنی، تحریمهای جدید آمریکا علیه ایران، از دل یکی از شکنندهترین شرایط بازار بدهی این کشور بیرون آمده و بسنت پیش از آنکه بتواند به تهران فشار وارد کند باید فشار بازار بدهی در واشنگتن را خنثی کند.
وزارت خزانهداری ایالات متحده، بهعنوان یکی از دو ستون اصلی قدرت اقتصادی این کشور در کنار وزارت بازرگانی، این هفته در دو میدان کاملاً متفاوت اما در باطن بههمپیوسته وارد عمل شد. از یکسو، بسنت با انتشار یادداشتی در فایننشالتایمز و برگزاری نشست خبری، از کارزاری با عنوان «دی - دِی اقتصادی» (Economic D-Day) خبر داد که هدف آن قطع کامل شریانهای مالی بینالمللی جمهوری اسلامی ایران در حوزههای مختلفی همچون حملونقل، نفت، طلا، هوانوردی و حتی رمزارزها عنوان شده است و ازسویدیگر، همین وزارتخانه در حالی این تهدیدها را مطرح کرد که خود با آشفتگی فزاینده در بازار اوراققرضه بلندمدت آمریکا دست به گریبان است، آشفتگی مهمی که بسنت را مجبور کرده تا احتمال استفاده از حساب عمومی خزانهداری (Treasury General Account) برای تأمین مالی خرید مجدد اوراق را در دستور کار قرار دهد.
این رویداد از دو نظر اهمیت دارد. از یک طرف، این برای نخستینبار است که ابزار فشار بیرونی آمریکا علیه یک قدرت منطقهای و ابزار دفاع درونی آن از ثبات مالی خود، در یک بازه زمانی و از زبان یک مقام واحد بیان میشود و از طرف دیگر، بازارهای جهانی، از جمله بازار انرژی و طلا، در حال قیمتگذاری همزمان ریسک تشدید تحریمها و ریسک بیثباتی مالی در قلب اقتصاد آمریکا هستند. این شرایط، چند سؤال ایجاد میکند که نویسنده سعی دارد در ادامه این یادداشت، به آنها پاسخ دهد. چرا واشنگتن در اوج ادعای «فشار حداکثری»، به ابزارهای اضطراری برای کنترل بدهی داخلی خود متوسل میشود؟ این همزمانی چه چیزی درباره ماهیت واقعی قدرت اجبارگر (coercive power) آمریکا آشکار میسازد؟ و ایران، بهعنوان طرف مقابل این معادله، چگونه میتواند از این شکاف بهره ببرد؟ برای پاسخ، نخست به تشریح مؤلفههای کارزار تحریمی جدید میپردازیم، سپس بحران موازی بازار اوراق را در کنار آن قرار میدهیم و در نهایت این دو روند را در چهارچوب نظریه اجبار (coercion theory) توماس شلینگ، نظریهپرداز برجسته آمریکایی روابط بینالملل، تحلیل میکنیم.
کارزار دی-دِی اقتصادی؛ گسترده اما بیاثر
بسنت روز دوشنبه اعلام کرد که وزارت خزانهداری، تحریمهای ثانویه (secondary sanctions) را علیه نهادها و کشورهایی که همچنان با ایران داد و ستد دارند گسترش خواهد داد و هر کشوری که بهگفته او، شریان مالی جمهوری اسلامی محسوب شود، از نظام مالی مبتنی بر دلار کنار گذاشته میشود. وزیر خزانهداری همچنین تلویحاً اشاره کرد که چین، بهعنوان بزرگترین خریدار نفت ایران از این معافیت مستثنی نخواهد بود؛ اظهارنظری که میتواند نشست آتی ترامپ و رئیسجمهور چین در واشنگتن را با چالشهای تازهای روبهرو کند.
با اینهمه، گزارش واشنگتنپست بهدرستی به نکتهای کلیدی اشاره کرد، بسنت از افشای اینکه کدام کشورها هدف قرار میگیرند و این تحریمها دقیقاً از چه زمانی اجرایی میشود خودداری کرد. این ابهام اجرایی، بهویژه در کنار اظهارات وزیر دفاع آمریکا مبنی بر عدم انصراف از گزینه نظامی در تنگه هرمز، بیش از آنکه نشانه یک برنامه منسجم و آماده اجرا باشد، یادآور آن دسته از کارزارهای فشار حداکثری تاریخی است که با شعارهای پرطنین آغاز و در عمل با گامهای محتاطانه و پرابهام دنبال شده و کمکم بدون دستاورد، بایگانی میشود، الگویی که بارها در قبال ایران و برای مثال دیگر علیه کوبا در دهه ۱۹۶۰ دنبال شد که با وجود شدت لفظی، به دلیل ملاحظات دیپلماتیک و اقتصادی متعدد کشورهای ثالث، هرگز به انزوای کامل کشورهای هدف منتهی نشد.
بحران موازی؛ وقتی تحریمکننده خودش نیازمند حمایت است
بسنت درست در همان روزی که زبان تهدید علیه ایران را تندتر کرد، رسانههایی از جمله سیانبیسی و فورچون فاش کردند که خزانهداری در حال بررسی استفاده از حساب عمومی نزدیک به ۹۵۰ میلیارد دلاری خود برای تأمین مالی عملیات بازخرید اوراق بلندمدت است. این طرح، که بازارها آن را «پیشنهاد بسنت» (Bessent Bid) لقب دادهاند، در واکنش به رسیدن بازدهی اوراق سیساله به بالاترین سطح خود در نزدیک به دو دهه اخیر مطرح شد. اما نکته قابلتوجه در ادامه ماجراست، به گزارش رسانههای اقتصادی، تنها یک روز پس از اعلام نخستین دور بازخرید، بازدهی اوراق سیساله دوباره به محدوده ۵.۲۵ درصد بازگشت و عملاً اثر مداخله دولت را خنثی کرد. این واقعیت نشان میدهد که ابزار مالی واشنگتن، برخلاف تصویری که از یک قدرت اقتصادی مسلط ارائه میشود، در برابر منطق خود بازار جهانی بدهی، با حجمی نزدیک به ۳۲ تریلیون دلار، توان و اثر محدودی دارد، بهگونهای که رقم چهار میلیارد دلاری بازخرید هفتگی در برابر این حجم عظیم به تعبیر یکی از تحلیلگران، «قطرهای در اقیانوس» بیشتر نیست.
منطق اجبار در آینه شلینگ، فشار بیرونی یا مدیریت آسیبپذیری درونی؟
توماس شلینگ، در نظریه کلاسیک خود درباره اجبار و بازدارندگی (coercion and deterrence)، میان دو نوع قدرت تمایز قائل میشود، قدرتی که از موضع فراوانی و اطمینان اعمال میشود و قدرتی که برای پنهانکردن آسیبپذیری داخلی به نمایش گذاشته میشود. آنچه در همزمانی کارزار تحریمی ایران و بحران بازار اوراق آمریکا مشاهده میشود، بیش از آنکه مصداق نوع نخست باشد، به الگوی دوم شباهت دارد. زمانیکه وزیر خزانهداری یک قدرت بزرگ، در یک هفته واحد، هم باید کشورهای ثالث را از همکاری با رقیب منطقهای بترساند و هم باید بازار داخلی بدهی کشورش را با ابزارهای اضطراری آرام کند، معنای عملی آن این است که منابع سیاستی محدودی که در اختیار دارد، میان دو جبهه همزمان تقسیم میشود، شرایطی که در ادبیات روابط بینالملل، میتوان از آن با عنوان «تنگنای دوجبههای» یاد کرد.
نکته قابلتوجه دیگر که کمتر مورد توجه رسانهها قرار گرفت، بخشی از سخنان خود بسنت است که تصریح کرد، واشنگتن قصد دارد آزمایش کند، آیا فشار اقتصادی بهتنهایی میتواند کاری را انجام دهد که شش ماه درگیری نظامی و دیپلماسی فشرده در تحقق آن ناکام مانده است؟ توجه به این موضوع که پس از پایان جنگ دوازدهروزه و چهل روزه، درخواست آتشبس از سوی طرفهای متخاصم مطرح میشود، گواهی بر تداوم مقاومت راهبردی جمهوری اسلامی و ناتوانی ائتلاف آمریکا و اسرائیل در تحمیل اهداف اعلامی خود از مسیر نظامی است، واقعیتی که تحلیلگران متعددی در سطح بینالمللی نیز آن را بهعنوان دستاورد راهبردی ایران در این دوره ارزیابی کردهاند. این تصویری دوگانه در بستری از فشار سیاسی فزاینده است که در دولت ترامپ شکل گرفته است. گزارشها حاکی است محبوبیت رئیسجمهور آمریکا به پایینترین سطح در دو دوره ریاستجمهوری او رسیده و افزایش قیمت بنزین، ناشی از تنشهای منطقهای، در کنار آشفتگی بازار اوراق، یکی از دلایل اصلی این افت شناخته میشود. در چنین شرایطی، اعلام یک کارزار تحریمی پرسروصدا، همزمان با تلاش برای مهار بحران بدهی داخلی، میتواند بیش از آنکه راهبردی حسابشده باشد، واکنشی به فشارهای همزمان داخلی و بینالمللی تلقی شود، الگویی که در تاریخ سیاست خارجی آمریکا، از دوران کارتر تا دورههای بعدی، بارها در قالب اتخاذ مواضع سخت بیرونی برای جبران ضعف در جبهه داخلی تکرار شده است.
در نهایت، آنچه از رویدادهای این هفته برمیآید، تصویری پیچیدهتر از آن چیزی است که عنوان «دی - دِی اقتصادی» به ذهن متبادر میکند. دی - دِی تاریخی، نماد قدرتی متمرکز و بیرقیب بود؛ اما دی - دِی اقتصادی بسنت، در همان لحظهای اعلام میشود که ستون فقرات مالی اعلامکننده آن یعنی بازار اوراق قرضه آمریکا زیر فشار بیسابقهای قرار دارد. واقعیت این است که این شرایط نهتنها دلیلی برای افزایش نگرانی جمهوری اسلامی ایران نیست، بلکه فرصتی راهبردی برای تداوم همان صبر راهبردی است که بهخصوص در ماههای اخیر به آن پایبند بوده است، رویکردی که نشان داده، این کشور در برابر فشار حداکثری، مقاومتر از آن است که با تهدیدهای رسانهای و بیپشتوانه با مشکل روبهرو شود.
تاریخ روابط بینالملل بارها نشان داده که وقتی یک قدرت بزرگ همزمان باید در دو جبهه بجنگد، احتمال فرسایش او در هر دو جبهه بیشتر از احتمال پیروزی در هرکدام است و به اعتقاد نویسنده، شاید این مهمترین درسی باشد که نظام بینالملل و بازارهای جهانی در این مقطع زمانی به ترامپ خواهند آموخت.

محمد بهبودی نیا

هفته وحدت، تنها سرآغاز یک مناسبت ساده و زودگذر نیست و نباید آن را یادبود یک یادکردِ تاریخی و متداول فرض کنیم. هفته وحدت، فرصتی برای بازخوانی یک اندیشه جاری در حیات مسلمانان است؛ اندیشهای که بقای امت به آن گره خورده و عدول از آرمانها و اصول راهبردیاش میتواند عواقبی سخت و سنگین برای همه مسلمانان داشته باشد. توجه و تعمق درباره «وحدت اسلامی»، اهتمام به تقویت عناصر بقای جامعه اسلامی است. در دو قرن گذشته، اختلافات فرقهای یکی از اساسیترین دستاویزهای استعمارگران کهنه و نو، برای درهم کوبیدن اقتدار مسلمانان و ممانعت از شکل گرفتن قدرتی بوده که در نهاد اندیشه اسلامی نهفته است. به همین دلیل، برجستهترین نخبگان جهان اسلام، طی ۲۰۰ سال گذشته، همه توانمندی و آبروی خود را برای احیای این امر در میان مسلمین، به میدان آوردهاند؛ از سیدجمالالدین اسدآبادی تا رهبر شهید، همه آنان که پا در مسیر پیچیده و دشوار تقریب گذاشتند، آرزویی جز اعتلای اسلام و بازگرداندن عظمت به جامعه اسلامی در سر نپروراندند. آنچه در این نوشتار در پی بیان آن هستیم، بازخوانی صرف شکلگیری و پیشرفت اندیشه تقریب و تلاش برای تحقق «وحدت اسلامی» نیست؛ این بازخوانی، مقدمهای برای شناخت جایگاه امروز ما در این مسیر مهم و راهبردی است؛ شناخت مسئولیتی که بر دوش جوانان مسلمان امروز، اعم از شیعه و اهلسنت قرار دارد.
قرن نوزدهم میلادی، روزگار تلخ و پرآشوبی برای جهان اسلام بود. ماشین جنگی و استعماری غرب، مرزهای کشورهای اسلامی را یکی پس از دیگری درمینوردید. تابلو ژئوپلیتیک جهان اسلام در این دوران، تصویری از فروپاشی مستمر بود؛ امپراتوری عثمانی، که روزگاری تا قلب اروپا را در اختیار داشت، اکنون لقب «مرد بیمار اروپا» را یدک میکشید و سرزمینهایش در بالکان و شمال آفریقا قطعهقطعه میشد.
مصر در سال ۱۸۸۲ میلادی به اشغال بریتانیا درآمد، شبهقاره هند پس از سرکوب خونین قیام ۱۸۵۷ میلادی، رسماً به مستعمره انگلیس بدل شد و ایرانِ عصر قاجار، پس از تحمیل عهدنامههای گلستان، ترکمانچای، مجمل و مفصل، در چنبره نفوذ و رقابت روس و انگلیس گرفتار آمدهبود. در چنین فضای تاریک و ناامیدکنندهای، گروهی از نخبگان جهان اسلام با یک پرسش تاریخی و بسیار مهم روبهرو شدند: چرا مسلمانان با وجود پیشینه تمدنی خیرهکننده، به این روز افتادهاند؟
در جستوجوی پاسخی برای این پرسش بودند که ایده «وحدت اسلامی» نه بهعنوان یک شعار آرمانگرایانه و خیالی، بلکه بهعنوان یک «ضرورت راهبردی برای بقا» متولد شد. نخبگان جهان اسلام دریافتند که غلبه استعمار بر جوامع مسلمان، تنها از طریق فعالکردن گسلهای اختلافات مذهبی و قومی امکانپذیر شده است. سیدجمالالدین اسدآبادی (درگذشته ۱۲۷۵ خورشیدی) نخستین کسی بود که با صدای بلند، این موضوع را عامل اصلی نفوذ استعمار معرفی کرد. او که سفرهای متعددی به هند، مصر، ایران، عثمانی و اروپا داشت، از نزدیک با واقعیت نتایج تلخ تفرقه آشنا شده بود.
سیدجمال به همراه شاگرد برجستهاش، شیخ محمد عبده، در نشریه «عروةالوثقی» که در پاریس منتشر میشد، ایده همبستگی مسلمانان را تئوریزه کرد. آنها در ۱۸ شمارهای که از این نشریه منتشر شد، تلاش کردند به مسلمانان بفهمانند که مرزهای جغرافیایی و تفاوتهای فقهی، نباید مانع از تشکیل یک جبهه واحد در برابر استعمار شود.
سیدجمال در مقالات خود بهصراحت تأکید میکرد تا زمانی که مرزهای فرقهای پررنگتر از مرزهای اعتقادیِ مشترک باشد، مسلمانان روی استقلال را نخواهند دید. با این حال، اگر واقعبینانه به شواهد تاریخی بنگریم، تلاشهای سیدجمال و همفکرانش، مانند عبدالرحمن کواکبی، بیشتر جنبه بیدارگری سیاسی و ضدامپریالیستی داشت. در آن مقطع، هنوز گفتوگوی فقهی و کلامیِ نهادینه و ساختاریافتهای میان علمای مذاهب شکل نگرفته بود و تودههای مردم نیز درگیر تعصبات تاریخی خود بودند. این ایده، برای تبدیلشدن به یک جریان مؤثر، نیازمند عبور از مرحله شعار و ورود به عرصه نهادسازی بود.
چالش عمده پیش روی تقریب، نبود نیروی سیاسی منسجمی بود که بتواند از این فکر پشتیبانی کند. در آن هنگامه سخت و در پی فروپاشی امپراتوری عثمانی و ضعف جدی ایران در پایان جنگ جهانی اول و به دنبال آن، نفوذ گسترده استعمار در سرزمینهای اسلامی و تلاش برای تجزیه این مناطق، به نظر میرسید دیدگاههای سیدجمالالدین اسدآبادی و همفکرانش، امکان تجسم عینی نخواهد داشت. اما علمای روشنضمیر جهان اسلام نشان دادند بدون نیاز به قدرت سیاسی هم میتوان در این راستا گامهای بلندی برداشت. نقطه عطف تاریخ تقریب، نه در همایشهای پر زرق و برق دولتی، بلکه با همت فردی چند عالم نواندیش رقم خورد. در اواخر دهه ۱۳۱۰ خورشیدی، یک روحانی جوان ایرانی به نام شیخ محمدتقی قمی، راهی قاهره شد. او ایده تقریب بین مذاهب اسلامی را به عنوان یک آرمان راهبردی در سر داشت، اما آغاز جنگ جهانی دوم، مأموریت او را نیمهتمام گذاشت و ناچار شد به ایران بازگردد. پس از جنگ، در سال ۱۳۲۶ خورشیدی (۱۹۴۷ میلادی)، شیخ محمدتقی قمی بار دیگر به مصر بازگشت؛ اما این بار دستانی پُرتر داشت. او حامل پیامها و حمایتهای قاطع مرجع بلامنازع و دوراندیش وقت شیعیان، آیتاللهالعظمی سید حسین طباطبایی بروجردی بود. آیتاللهالعظمی بروجردی شخصیتی منحصربهفرد داشت؛ او پیش از مرجعیت، سالها در فقه اهلسنت مطالعه کرده و معتقد بود فقه شیعه را نمیتوان بدون در نظر گرفتن فضای تاریخی صدور روایات و فتاوای علمای عامه در عصر ائمه(ع) درک کرد. ازاینرو، نگاه او به فقه اهلسنت، نه نگاهی تقابلی، بلکه نگاهی علمی و تاریخی بود.
حضور دوباره شیخ محمدتقی قمی در مصر و دیدار با علمای تراز اول «جامع الازهر»، سرانجام به تأسیس «دارالتقریب بین المذاهب الاسلامیه» انجامید. این نهاد غیردولتی، جمعی از درخشانترین و مستقلترین چهرههای علمی جهان اسلام را گرد هم آورد. از سوی اهلسنت، چهرههایی چون شیخ عبدالمجید سلیم (مفتی مصر)، شیخ محمود شلتوت (که بعدها شیخ الازهر شد)، شیخ مصطفی عبدالرازق و شیخ محمد غزالی حضور داشتند. از سوی شیعیان نیز علاوه بر شیخ محمدتقی قمی (بهعنوان دبیرکل)، بزرگانی همچون علامه محمدحسین کاشفالغطاء (از مراجع نجف) و سید عبدالحسین شرفالدین عاملی (صاحب کتاب المراجعات) با این مرکز ارتباطات تنگاتنگی برقرار کردند.
اساسنامه دارالتقریب بر یک اصل واقعگرایانه و بسیار مهم استوار بود که نشان از درک عمیق بانیان آن داشت: «تقریب به معنای ادغام مذاهب در یکدیگر، یا دستکشیدن افراد از مذهب خود و ایجاد یک مذهب جدید التقاطی نیست؛ بلکه به معنای شناخت متقابل از منابع دستاول، احترام به اجتهادهای گوناگون دروندینی و پرهیز از تکفیر است». آنها میدانستند که تلاش برای یکیکردن عقاید، تلاشی محکوم به شکست خواهد بود و تنها راه، مدیریت اختلافات و تکیه بر مشترکات است.
تلاشهای ۱۲ ساله دارالتقریب، برگزاری جلسات مستمر و مکاتبات پیوسته و احترامآمیز آیتاللهالعظمی بروجردی با شیخ محمود شلتوت، سرانجام در ۱۷ ربیعالاول ۱۳۷۹ قمری (برابر با پاییز ۱۳۳۸ خورشیدی و ۱۹۵۹ میلادی) به ثمر نشست. شیخ شلتوت که در آن زمان به مقام مفتی اعظم مصر و ریاست عالی الازهر رسیده بود، فتوایی صادر کرد که همچون زلزلهای دیوارهای تعصب و انزوای تاریخی را فرو ریخت. این فتوا در شرایطی صادر شد که قرنها تبلیغات منفی، تصویر مخدوشی از شیعیان در ذهن برخی از پیروان دیگر مذاهب اسلامی ساخته بود. شلتوت در پاسخ به استفتایی درباره جواز پیروی از فتاوای مذاهبی غیر از مذاهب چهارگانه اهل سنت (حنفی، شافعی، مالکی، حنبلی)، با شجاعتی کمنظیر رسماً اعلام کرد: «... ما میگوییم: برای هر فرد مؤمن چنین حقی است که بتواند در ابتدای امر از هر یک از مذاهبی که صحیحاً نقل شده و در کتابهای مخصوص احکام آن مذهب نوشته شدهاست، پیروی کند... مذهب جعفری معروف به مذهب امامیاثناعشری، مذهبی است که شرعاً پیروی از آن مانند پیروی از مذاهب اهلسنت جایز و سزاوار است مسلمانان این مطلب را بدانند و از عصبیت و طرفداریهای بیجا و بدون حق و حمایت از مذهب معینی خودداری کنند. دین خدا و شریعت او تابع مذهبی نیست یا منحصر در مذهبی نیست. هر کس به مقام اجتهاد فائز شود، عنوان مجتهد بر او بار و نزد خدای تعالی عملش مقبول خواهد بود». این فتوا تنها یک بیانیه شفاهی نبود، بلکه در سراسر جهان اسلام منتشر و با استقبال آیتاللهالعظمی بروجردی مواجه شد. این اقدام، بزرگترین دستاورد عملی، حقوقی و فقهی در تاریخ روابط شیعه و اهلسنت تا آن زمان محسوب میشد، چراکه به فقه شیعه در نظام حقوقی و فقهیِ اکثریت جهان اسلام، رسمیت میبخشید.
این همگرایی نخبگانی، در حد تعارفات دیپلماتیک و صدور فتوا متوقف نماند، بلکه نتایج ملموس، ماندگار و شگرفی در فضای فرهنگی و علمی جهان اسلام به بار آورد که برخی از آنها، از این قرار هستند:
۱- توسعه و رسمیتبخشی به فقه مقارن (تطبیقی): برای نخستینبار در تاریخ طولانی دانشگاه الازهر، مقرر شد فقه مذاهب بهصورت تطبیقی تدریس شود. گنجاندن کرسی فقه جعفری در کنار فقه مذاهب چهارگانه، این فرصت بینظیر را فراهم کرد تا طلاب اهلسنت بهجای تکیه بر شایعات و کتابهای ردیّه، از منابع دستاول با آرای فقهی شیعه آشنا شوند.
۲- مجله «رسالِّۀ الاسلام»؛ تریبون آزاد اندیشه: در حدود ۱۴سال فعالیت، ۶۰ شماره از این مجله منتشر شد. ویژگی منحصربهفرد این نشریه آن بود که مقالات آن را برجستهترین علمای شیعه و اهلسنت در کنار هم مینوشتند.
۳- انتشار آثار مشترک و احیای تراث: با همت این نهاد و مقدمه شخص شیخ محمود شلتوت، تفسیر معروف «مجمعالبیان» اثر فضل بن حسن طبرسی در مصر به چاپ رسید. متقابلاً، آیتاللهالعظمی بروجردی نیز دستور داد کتابهای مهم حدیثی و فقهی اهلسنت با احترام و دقت در قم چاپ شود.
۴- تأثیر بر مناسبات اجتماعی و مناسک حج: در دوران اوج فعالیت دارالتقریب، اختلافات فرقهای در مناسک حج کاهش یافت. در داخل ایران نیز، آیتاللهالعظمی بروجردی با درایتی مثالزدنی، از برگزاری برخی مراسم عوامانه و تحریکآمیز که موجب توهین به مقدسات اهلسنت میشد، جلوگیری کرد.
برای داشتن روایتی مستند و واقعگرا، نمیتوان از کنار موانع و مخالفتهای سرسختانهای که بر سر راه این جریان وجود داشت، بهسادگی گذشت. از یک سو، محبالدین خطیب، نویسنده سوری-مصری، با نگارش کتاب تفرقهافکنانه «الخطوط العریضه»، هجمه سنگینی را علیه دارالتقریب آغاز کرد و از سوی دیگر، در برخی حوزههای علمیه شیعه نیز جریانهای سنتی و محافظهکار حضور داشتند که تقریب را نوعی «عقبنشینی از اصول تشیع» میپنداشتند. با این حال، رهبران تقریب با آگاهی از این فشارهای جانکاه، در برابر توفان طعنهها ایستادگی کردند.
با درگذشت آیتاللهالعظمی بروجردی در سال۱۳۴۰ و شیخ محمود شلتوت در سال ۱۳۴۲ خورشیدی، دارالتقریب قاهره مهمترین حامیان معنوی خود را از دست داد و بهتدریج در سایه ناصریسم و تحولات سیاسی غربآسیا کمرنگ شد. با این حال، ایده وحدت و تقریب مذاهب اسلامی هیچگاه از بین نرفت، بلکه در دهههای بعد وارد مرحله جدیدی شد. پیروزی انقلاب اسلامی ایران در سال ۱۳۵۷ خورشیدی به رهبری امام خمینی(ره)، پارادایم تقریب را از یک «پروژه نخبگانی- فقهی» به یک «راهبرد کلان اجتماعی- سیاسی» تغییر داد. امام خمینی(ره) سالها پیش از پیروزی انقلاب و در دوران تبعید در نجف، بارها خطرات تفرقه مذهبی را گوشزد کرده بود. او اعتقاد داشت اختلافات کلامی و تاریخی نباید به دستاویزی برای تسلط بیگانگان بر منابع جهان اسلام تبدیل شود. تفاوت عمده رویکرد او با بانیان دارالتقریب در این بود که وی تلاش کرد این ایده را از سطح نخبگانی فراتر و به میان تودههای مردم ببرد. مهمترین نماد این رویکرد، پایهگذاری «هفته وحدت» بود. در تاریخ و سیره، اهلسنت عموماً دوازدهم ربیعالاول را زادروز پیامبرخدا(ص) میدانند، درحالیکه شیعیان بر هفدهم ربیعالاول تأکید دارند. در سال ۱۳۶۰ خورشیدی، با فرمان امام خمینی(ره)، این فاصله پنجروزه بهجای نقطه افتراق، بهعنوان «هفته وحدت اسلامی» نامگذاری شد. این نامگذاری یک ابتکار نمادین بسیار قدرتمند بود که بهانهای برای برگزاری گردهماییهای مشترک، تأکید بر سیره پیامبرخدا(ص) بهعنوان نقطه مرکز پرگار امت و کاهش حساسیتهای ذهنی میان شیعه و اهلسنت در سطح عمومی شد. اقدام عملی دیگر امام خمینی(ره)، صدور فتاوای راهگشا در حوزه مناسک حج بود. حج، بهعنوان بزرگترین کنگره سالانه مسلمانان، همواره مستعد بروز تنشهای فرقهای بود. ایشان در استفتائات متعددی، به شیعیان دستور دادند در نمازهای جماعت حرمین شریفین شرکت و به ائمه جماعت اهلسنت اقتدا کنند و در این حالت، نمازشان نیز صحیح است و نیازی به اعاده (تکرار) ندارند. این فتوا، تأثیر شگرفی در شکستن حصارهای فرقهای در مکه و مدینه داشت و تصویری از انسجام عملی را به نمایش گذاشت.
پس از رحلت امام خمینی(ره) در سال ۱۳۶۸ خورشیدی، رهبری جمهوری اسلامی به آیتاللهالعظمی سیدعلی خامنهای سپرده شد. دوران رهبری ایشان مصادف با پیچیدهترین بحرانهای فرقهای تاریخ معاصر بود: فروپاشی شوروی و خلأ قدرت در افغانستان، ظهور القاعده، اشغال عراق توسط آمریکا، شکلگیری داعش و جنگهای خونین در سوریه و یمن. در این دوران، تفرقه از یک بحث نظری فراتر رفته و به شکلگیری ارتشهای تکفیری و کشتارهای دستهجمعی منجر شده بود. رویکرد رهبر شهید در زمینه تقریب، بر دو محور اصلی استوار بود: «نهادسازی بینالمللی» و «مرزبندی قاطع فقهی در برابر افراطیگری» که در ادامه به بررسی جزئی اقدامات مبتنی بر این دو اصل میپردازیم:
۱- تأسیس مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی: آیتاللهالعظمی خامنهای دریافتند که ایده وحدت اسلامی، بدون داشتن یک تشکیلات منسجم و متولی مشخص، در هیاهوی رادیکالیسم گم خواهد شد. ازاینرو، در مهرماه ۱۳۶۹ خورشیدی (۱۹۹۰ میلادی)، دستور تأسیس «مجمع جهانی تقریب مذاهب اسلامی» را صادر کردند. هدف این مجمع، احیای میراث ازهمگسیخته دارالتقریب قاهره، اما در مقیاسی وسیعتر بود. این نهاد با برگزاری سالانه «کنفرانس وحدت اسلامی» در تهران، صدها متفکر، مفتی و سیاستمدار شیعه و اهلسنت را از سراسر جهان گرد هم آورد تا ارتباطات شبکهای نخبگان معتدل را در برابر شبکهسازی گروههای تکفیری حفظ کند.
۲- فتوای تاریخی تحریم توهین به مقدسات اهلسنت: شاید بتوان مهمترین و مؤثرترین اقدام رهبر شهید را در حوزه تقریب، فتوای صریح ایشان در پاییز ۱۳۸۹ خورشیدی (۲۰۱۰ میلادی) دانست. در آن برهه، یک روحانی افراطی مقیم لندن، در شبکههای ماهوارهای خود، به همسر پیامبر اسلام(ص) توهین و به نمادهای اهلسنت هتاکی کرد. این اقدام میتوانست بهانهای بزرگ به دست شبکههای تکفیری برای تجویز کشتار شیعیان بدهد. در پاسخ به استفتای جمعی از علمای منطقه احساء عربستان، رهبر شهید فتوایی قاطع صادر کردند و این اقدام را حرام دانستند. این فتوا بازتاب بینالمللی بیسابقهای داشت و حتی احمد الطیب، شیخ وقت الازهر، در بیانیهای رسمی از آن استقبال کرد و آن را سدی محکم در برابر فتنههای تفرقهافکنانه دانست.
۳- تئوریزه کردن خطوط انحراف؛ شیعه لندنی و سنی آمریکایی: در سطح تحلیلی، رهبر شهید برای جلوگیری از سردرگمی مفهومی، ادبیات جدیدی را وارد گفتمان تقریب کردند. ایشان با تفکیک میان «تسنن و تشیع اصیل» از نسخههای افراطی آنها، دو مفهوم «تشیع لندنی» (جریانهای رسانهای و افراطی شیعه که با بودجههای مشکوک در غرب فعالیت کرده و کارشان فقط هتاکی به مقدسات اهلسنت است) و «تسنن آمریکایی» (جریانهای تکفیری و داعش که تحت عنوان اسلام، مسلمانکشی میکنند) را به این ادبیات، افزودند. ایشان بارها تأکید کردند که دعوای امروز جهان اسلام، دعوای شیعه و سنی نیست، بلکه تقابل اسلام اصیل با نسخههای استعماری آن و مبتنی بر طرحهای خبیثانه دشمنان است.
اقدامهای رهبر شهید، آغازگر عصر جدیدی در عرصه تقریب مذاهب اسلامی و تلاش برای تحقق مقوله «وحدت اسلامی» بود و در شرایطی که دشمنان اسلام بیش از هر زمان دیگری، روی اختلافات فرقهای حساب باز کرده بودند و حتی با تأسیس جریانهای مسلح تکفیری، جان و مال و ناموس مسلمانان را تهدید میکردند، با تکیه بر منطق قرآنی و روایی، به تحکیم پایههای وحدت اسلامی و شکلدهی سازوکار حرکت به سوی «تمدن نوین اسلامی» پرداخت. حمایت از گروههای مقاومت، صرفنظر از مذهبی که پیرو آن هستند، برای جمهوری اسلامی ایران و جریان تقریب مذاهب اسلامی که با میدانداری رهبر شهید جانی دوباره پیدا کرده بود، آبرویی ابدی خرید. در جریان هجوم وحشیانه صهیونیستها به نوار غزه، جمهوری اسلامی ایران تنها کشوری بود که با تکیه بر اصل تقریب و اهمیت دادن به جایگاه «وحدت اسلامی»، به حمایت همهجانبه و قاطع از مردم مظلوم فلسطین پرداخت و این نگاه راهبردی را در شکل عملی و عینی آن، به نمایش گذاشت. هرچند تقریب برای رسیدن به آرمانهایش، هنوز راه درازی در پیش دارد، اما تلاشهای مجدانه رهبر شهید و تأسیس و تأمین زیرساختهای مورد نیاز تحکیم این راهبرد عالی، افقی روشن را فراروی جهان اسلام قرار داده و با همت مسلمانان و یاری پروردگار، روزهای خوب امت در پیش است.

رضا رحمتی
در تاریخ جنگها، شکست همیشه در میدان نبرد رخ نمیدهد، گاهی یک عملیات پیش از آنکه آغاز شود، در سطح ائتلافسازی، مشروعیتبخشی و بسیج قدرت سیاسی شکست میخورد. آنچه دولت تروریست آمریکا با عنوان D-Day اقتصادی علیه ایران معرفی کرده، بیش از آنکه یادآور عملیات نرماندی باشد، تداعیکننده یک پروژه انفرادی است؛ پروژهای که نه توانسته اجماع جهانی ایجاد کند، نه شرکای اصلی آمریکا را همراه کند و نه حتی در داخل آمریکا از حمایت سیاسی فراگیر برخوردار است.
منطقه هم ترامپ را جدی نگرفت
نخستین نشانه شکست این طرح را باید در همان روزهای ابتدایی جستوجو کرد. اگر قرار بود ایران در معرض یک انزوای فراگیر قرار گیرد، انتظار میرفت پایتختهای منطقه از تهران فاصله بگیرند اما آنچه رخ داد دقیقا معکوس بود. فرمانده ارتش پاکستان به تهران آمد؛ کشوری که در ماههای اخیر نقش میانجی میان تهران و واشنگتن را ایفا کرده است. وزیر خارجه عمان نیز راهی تهران شد تا گفتوگوهای مربوط به امنیت منطقه و تنگه هرمز را ادامه دهد. این رفتوآمدها تنها سفرهای دیپلماتیک معمولی نبود، بلکه حامل یک پیام روشن است: بازیگران منطقه نهتنها حاضر به پیوستن به کمپین فشار آمریکا نیستند، بلکه ترجیح میدهند کانالهای ارتباطی خود با ایران را حفظ کنند.
وضعیت ائتلافسازی پوچ در سطح بینالمللی
در سطح بینالمللی نیز وضعیت برای واشنگتن بهتر نیست. ستون اصلی هر تحریم فراگیر علیه ایران، همراهی چین است اما پکن نهتنها از همراهی با این طرح خودداری کرد، بلکه به صراحت اعلام کرد تحریمهای یکجانبه آمریکا فاقد مشروعیت بینالمللی است و همکاری اقتصادی چین با ایران نباید مختل شود. سخنگوی وزارت خارجه چین تاکید کرد «فشار اقتصادی و جنگ اقتصادی» راهحل مساله ایران نیست و پکن برای حفظ منافع خود اقدامات لازم را انجام خواهد داد. این موضعگیری از آن جهت اهمیت دارد که چین همچنان بزرگترین خریدار نفت ایران محسوب میشود و بخش عمده صادرات انرژی ایران به این کشور است.
فقدان اجماع در اردوگاه غرب
در حقیقت بزرگترین ضعف D-Day اقتصادی همین جاست. حتی رسانههای آمریکا نیز اذعان کردهاند موفقیت این طرح مستلزم همراهی چین، هند، ترکیه، پاکستان، قطر، روسیه و سایر شرکای تجاری ایران است؛ همراهیای که فعلا وجود ندارد. گزارش آکسیوس تصریح میکند ترامپ برای مؤثر کردن این فشارها ناچار است ائتلافی بینالمللی تشکیل دهد اما تاکنون موفق به انجام آن نشده است. همان گزارش تأکید میکند ایران دههها تحت تحریم بوده و این فشارها نتوانسته رفتار راهبردی تهران را به طور اساسی تغییر دهد. مشکل دوم، فقدان اجماع در اردوگاه غرب است. عملیات نرماندی با مشارکت گسترده متفقین انجام شد اما
D-Day اقتصادی ترامپ بیشتر شبیه یک عملیات تکنفره است. در حالی که واشنگتن از کشورها میخواهد میان آمریکا و ایران یکی را انتخاب کنند، روابط این کشور با بسیاری از متحدان سنتی خود دچار تنش است. نمونه بارز آن کاناداست. همزمان با تشدید فشار علیه ایران، ترامپ وارد جنگ تجاری جدیدی با اتاوا شده و تعرفههای سنگینی علیه کالاهای کانادایی اعمال کرده است. واکنش افکار عمومی و رسانههای کانادا به این سیاستها به حدی منفی بوده که برخی تحلیلگران از گسترش بیسابقه احساسات ضدآمریکایی در کانادا سخن گفتهاند.
منازعات در داخل آمریکا
در داخل آمریکا نیز وضعیت برای کاخ سفید امیدوارکننده نیست. از دموکراتها گرفته تا بخش مهمی از رسانههای جریان اصلی، تقریبا هر روز روایت شکست یا ناکارآمدی این طرح را برجسته میکنند. شبکه CNN به صراحت از مقامهای دولت پرسیده اگر این عملیات واقعا یک D-Day است، چرا هیچ اقدام قاطع و فوری در آن دیده نمیشود و چرا به کشورها فرصت داده میشود خود را با تحریمها تطبیق دهند؟ پاسخ وزیر خزانهداری آمریکا جالب بود؛ او عملا اعتراف کرد واشنگتن نگران «به هم ریختن نظام مالی جهانی» است. این پاسخ به زبان ساده یعنی آمریکا خود نیز از تبعات اجرای کامل تهدیدهایش هراس دارد!
رسانههای آمریکا حتی از واژههایی مانند «تهدید توخالی» و «اولتیماتوم تمدیدشده» برای توصیف این سیاست استفاده کردهاند. تحلیل آتلانتیک تأکید میکند فشار حداکثری در سالهای گذشته نتوانسته ایران را وادار به تسلیم کند و اکنون دولت ترامپ با محدودیتهای سیاسی و اقتصادی جدی مواجه است. آکسیوس نیز نوشت D-Day اقتصادی با «شوک و هیبت» وعده داده شده آغاز نشد و بیشتر به یک روند تدریجی و نامطمئن شباهت دارد. شاید مهمترین نشانه شکست را باید در اعترافات خود ناظران غربی جستوجو کرد. رویترز در تحلیلی کمسابقه نوشت D-Day آمریکا علیه ایران «به سختی از ساحل عبور کرده است». این عبارت یادآور همان عملیات نرماندی است، با این تفاوت که در اینجا حتی مرحله نخست عملیات نیز نتوانسته انتظارات را برآورده کند. فایننشال تایمز نیز گزارش داد واشنگتن ناچار شده به جای اعمال فوری شدیدترین تحریمها، به شرکای ایران مهلت و فرصت بدهد؛ اقدامی که نشانهای از تردید و احتیاط است، نه اعتماد به نفس.
ساختار شکننده جهانی و عدم همراهی با ترامپ
فراتر از همه اینها، یک مساله ساختاری نیز وجود دارد. جهان سال ۲۰۲۶ دیگر جهان دهه ۱۹۹۰ نیست. سهم آمریکا از اقتصاد جهانی کاهش یافته، نظام مالی بینالمللی متکثرتر شده، چین و سایر قدرتهای نوظهور ظرفیتهای جایگزین ایجاد کردهاند و بسیاری از کشورها تمایلی ندارند هزینههای رقابت ژئوپلیتیک واشنگتن را بپردازند. به همین دلیل هرگونه تحریم فراگیر نیازمند اجماع گستردهای است که آمریکا دیگر بهسادگی قادر به ایجاد آن نیست. حتی روزنامههای آمریکایی نیز اذعان کردهاند D-Day اقتصادی بدون مشارکت چین عملا امکان موفقیت ندارد؛ مشارکتی که نشانهای از آن دیده نمیشود.در نتیجه، آنچه امروز در برابر ایران قرار گرفته بیش از آنکه یک ائتلاف جهانی باشد، یک اراده شخصی است. ترامپ تلاش میکند از ابزار تحریم برای جبران ناکامیهای میدانی و سیاسی استفاده کند اما ابزار تحریم زمانی کارآمد است که پشت آن یک ائتلاف گسترده قرار داشته باشد. امروز نه چین همراه است، نه بسیاری از بازیگران منطقه، نه افکار عمومی غرب و نه حتی بخش مهمی از فضای سیاسی آمریکا.
بهترین فرصت برای ایران
به همین دلیل شاید دقیقترین توصیف برای وضعیت کنونی همان باشد که در فضای رسانهای شکل گرفته است: «ائتلاف یکنفره!»؛ ائتلافی که پیش از آنکه متولد شود، با بحران مشروعیت، بحران همراهی و بحران اجرا روبهرو شد. در چنین شرایطی، مساله اصلی دیگر قدرت آمریکا نیست؛ مساله این است که ایران تا چه اندازه میتواند از شکاف میان واشنگتن و جهان بهرهبرداری کند. اگر هنر سیاست، استفاده از فرصتهای حریف باشد، امروز مهمترین فرصت تهران، نه در ضعف اقتصادی آمریکا، بلکه در تنهایی روزافزون پروژهای است که قرار بود جهان را علیه ایران بسیج کند اما فعلا حتی نتوانسته جهان را علیه ایران متقاعد کند!