زهرا عبدی / برداشتی از زندگی شهید صدیقه رودباری / دوست دارد با خانوادهاش تماس بگیرد و بگوید قرار است لحظه شیرینی اتفاق بیفتد. حساب از دستش در رفته بود که چه مدتی در کردستان مانده است؛ اما به فکرشان هست. مادر همیشه میگفت: «تو زمانی که پیش ما هستی، فقط جسمت پیش ماست. روحت در حال پرواز است.» صدیقه هم همیشه میگفت: «نباید تو خونه بشینیم و بگیم انقلاب کردیم. باید در بین مردم باشیم...»
کد خبر: ۳۴۷۷۶۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۲۲
کد خبر: ۳۴۷۷۱۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۲۰
م. موسوی / دور هم جمع شده بودند و خوش و بش میکردند. فرمانده به همراه چند نفر دیگر که اسمشان را خوب نمیدانستند، آمده بودند وضعیت بچهها را ببینند. کمکم صحبتها خودمانی شد و هر کسی از خاطراتش گفت. خاطرات خداحافظی، خاطرات خانه و لحظات جدایی و...
مصطفی در عین سادگی برای همه چای ریخت و نشست. عباس با خنده گفت: «من که میگم رفت و آمد مصطفی رو ببینید، از همه خندهدارتره... انگار اومده سر کوچه نون بگیره، برگرده، بعد گفته حالا که از خونه اومدم بیرون، برم یه سر سوریه ببینم چه خبره... یه تیشرت و شلوار ساده و دمپایی...» همه خندیدند. مصطفی خودش بیشتر خندید. عباس ادامه داد: «همیشه بهش میگم مگه آداب سفر رفتن بلد نیستی؟ مگه لباس درست و حسابی نداری؟ چرا با این سر و وضع میای؟ نمیگی فرمانده ای، کسی میاد اینجا تو رو میبینه آدم خجالت میکشه؟ باید یه پولی جمع کنیم، رفتیم ایران یه چند دست لباس مرتب برات بخریم... اوه اوه کفش از همه مهمتره...
کد خبر: ۳۴۷۳۳۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۰۸
صدای انقلاب شماره 705
مریم علیپور / ظاهراً قرار نبود بحثها تمام بشود. مادر برای چندمین بار تکرار کرد: «داداش جان! شما چرا فکر میکنی من نمیخوام پیش مامان بمونم و دارم از زیر بار مسئولیت شونه خالی میکنم؟ خدا شاهده که دلم برای مامان و حال و روزش کبابه، اما چه کنم! خودت که بهتر از روزگار من خبر داری. شیفتهای بیمارستان یه طرف، خونه و زندگی هم یه طرف!» دایی از گوشه اتاق مامان بزرگ گفت: «میدونم خواهر من! اما اگه تو خودت تو این شهری و نمیتونی پیش مامان بمونی، پس من چی بگم که یه شهر دیگهام، آبجی بزرگمونم که دستش بند بچه مریضشه، باز شرایط تو بهتره، یه مدت شبا تنهاش نذار تا ببینم تکلیف چیه...»
کد خبر: ۳۴۷۰۷۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۳/۰۱
کد خبر: ۳۴۶۹۵۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۲۷
صدای انقلاب شماره 695
نفیسه محمدی - دبیر گروه جوان / صلیب را روبهروی او گرفت و گفت: «بلند شو ماری مهمان داریم!»
ماریا از جا بلند شد. خیلی وقت بود که خواب مادربزرگ را ندیده بود. تسبیح سبز توی دستانش و صلیبی که همیشه در عکس عمو دیده بود. چشمان مادربزرگ از شادی برق میزد. این خواب روشن و زیبا نمیتوانست یک خواب عادی باشد، حتماً باید چیزی مثل کیک شب عید میخرید و بین بچههای بیسرپرست پخش میکرد. دوست داشت مادربزرگ را در آن دنیا خوشحال ببیند، مثل خواب امروزش. دیدن مادربزرگ حتی در خواب، توان دیگری در صبح زمستانی به او داد...
کد خبر: ۳۴۶۵۶۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۱۶
کد خبر: ۳۴۶۵۱۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۱۴
صدای انقلاب شماره 692
لیلا گوشی موبایل را توی دستش گرفته و با دقت سعی میکند آمار فرزانه را به ذهن بسپرد.
ـ یک لیوان شیر، یک و نیم لیوان شکر، سه تا تخممرغ و دو لیوان آرد... .
در حین گوش کردن به لیست پخت کیک، وسایل را روی میز آماده میکند.
ـ فرزانه جون دستت درد نکنه... بقیه مواد رو خودم بلدم...
لیلا سر و ته حرفهای فرزانه را هم میآورد و گوشی را قطع میکند. دلش خیلی گرفته و اگر به توصیه مادر نبود، کیک هم درست نمیکرد. مدت زیادی نبود که از شروع بیسروصدای زندگیشان میگذشت.
کد خبر: ۳۴۶۳۳۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۱۰
کد خبر: ۳۴۶۲۶۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۰۷
صدای انقلاب شماره 687
نفیسه محمدی - دبیر گروه جوان |
سعدون از راه رسیده بود. همه آمده بودند پیروزی دوباره او را جشن بگیرند. خانه محقر سعدون پر شده بود از کودک و پیر و جوان... . خنده روی لبهای همه نقش بسته بود. هر کسی از در خانه وارد میشد، از شیرینی خرمایی که «بیبی جنان» پخته بود، به دهان میگذاشت.
کد خبر: ۳۴۶۱۴۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۲/۰۴