صفحه نخست >>  عمومی >> ویژه ها
تاریخ انتشار : ۲۸ تير ۱۴۰۵ - ۰۹:۰۲  ، 
کد خبر : ۳۹۳۸۵۰
مروری بر یادداشت روزنامه‌های یکشنبه ۲۸ تیرماه ۱۴۰۵

ایستاده بر شانه‌های شهیدان

این سرزمین در طول دهه‌های گذشته، نه افراد عادی، بلکه بلندترین قله‌های خود را تقدیم کرده است. دشمنان این ملت بارها تصور کرده‌اند که اگر عالی‌ترین مسئولان، مؤثرترین فرماندهان و برجسته‌ترین دانشمندان ایران را از میان بردارند، اراده این ملت خواهد شکست و حرکت این کشور متوقف خواهد شد. اما هر بار نتیجه، درست برعکس آن چیزی بوده که آنان می‌خواستند.

یاد

«خطا» نیست، «خط» ستون پنجم است!

حسین شریعتمداری

۱- «‌ستون پنجم- Fifth column» از چند دهه قبل و در جریان جنگ‌های داخلی اسپانیا، وارد فرهنگ سیاسی شده است. ژنرال فرانسیسکو فرانکو، دیکتاتور خونریز اسپانیا که بیش از سه دهه حاکم مطلق‌العنان این کشور بود، هنگامی که قصد حمله به مادرید و برچیدن بساط جمهوری را داشت، در نامه‌ای خطاب به جمهوری‌خواهانی که شهر مادرید را در اختیار داشتند، نوشت: «‌من با چهار ستون سرباز و تجهیزات از شرق و غرب و شمال و جنوب به سوی شهر در حرکتم، اما شما فقط روی این چهار ستون حساب نکنید بلکه ستون دیگری هم داریم که در داخل شهر و حتی در میان جمع شما هستند که برای ما فعالیت می‌کنند! آنها ستون پنجم ما هستند»(!). وقتی سپاه فرانکو به مادرید رسید، ستون پنجم از مدت‌ها قبل، ماموریت خود را آغاز کرده و با انتشار داستان‌های ساختگی و دروغ‌پردازی‌های پی‌درپی، خواسته‌های ژنرال فرانکو را بدون ذکر نام و در قالب خیرخواهی برای مردم اسپانیا تبلیغ کرده بود و این‌گونه بود که‌، دیکتاتور خونریز اسپانیا بیش از سه دهه حاکم مطلق‌العنان این کشور بود.
۲- ستون پنجم، با ماموریت‌های متفاوت به میدان فرستاده می‌شود. یکی از رایج‌ترین ماموریت‌های ستون پنجم، به کام گرفتن زبان دشمن است. در این حالت، زبان و قلم ستون پنجم و مواضعی که اتخاذ و تبلیغ می‌کند، با خواسته‌های دشمن همخوانی دارد اما چگونه؟! ستون پنجم اگر خواسته‌های دشمن را بدون تغییر و بی‌کم و کاست بر زبان و قلم بیاورد، خیلی زود شناخته می‌شود. به همین علت، وظیفه ستون پنجم آن است که خواسته‌ها و اهداف دشمن را که سمت و سوی خصمانه دارد، در قالب خیرخواهی برای مردم و نظام بریزد و به آن ظاهری دوستانه و مردم‌پسندانه بدهد! حالا به چند نمونه از تلاش تبلیغاتی ستون پنجم که بعد از ناکامی آمریکا و رژیم صهیونیستی در جنگ رمضان به صحنه آورده‌اند نگاه کنید.
۳- اعتراض می‌کنند و می‌گویند که «صلح را خیانت دانستن و صلح‌جویی را خلاف مرام حسین‌بن علی(ع) معرفی کردن به هیچ وجه با جوهر اسلام محمدی‌(ص) نسبتی ندارد‌»! این اظهارات در حالی است که آمریکا به اعتراف تمامی صاحبنظران و به گواه آنچه به وضوح قابل دیدن است در رسیدن به اهدافی که اعلام کرده بود ناکام مانده است و اکنون با تاکید ایران بر خونخواهی، دریافت غرامت و خروج آمریکا از منطقه رو‌به‌روست و برای فرار از عواقب جنایاتی که مرتکب شده است، به ستون پنجم ماموریت صلح‌طلبی می‌دهد! ستون پنجم در انجام این ماموریت، مرام امام حسین علیه‌السلام را هم تحریف می‌کند و اصلاً به روی نامبارک خود هم نمی‌آورد که چرا امام حسین(ع) در اوج سختی و تنهایی به صلح با یزید تن نداد؟! 
۴- در حالی که آمریکا با صراحت اعلام کرده و می‌کند که جنگ را با هدف براندازی جمهوری اسلامی ایران به راه انداخته است و اگر موفق به براندازی «تغییر نظام-Regime change» نشود، درپی تسلیم ایران است، اعضای ستون پنجم تبلیغ می‌کنند که: «با همه وجود طرفدار صلح شرافتمندانه هستند»! به بیان دیگر‌، «تسلیم بی‌شرفانه‌» را «‌صلح شرافتمندانه‌»! می‌نامند که ظاهری خیر‌خواهانه داشته باشد. 
۵- یکی از اصلی‌ترین و موثرترین اهرم‌های قدرت ما در مقابل تجاوز آمریکا و متحدانش، اِعمال حاکمیت بر تنگه هرمز و بستن این آبراهه استراتژیک است که گلوگاه تجارت جهانی است و آمریکا را به زانو در آورده است. حالا ببینید ستون پنجم در‌این‌باره چه تبلیغات دیکته شده‌ای را پیش می‌کشد؟! می‌گوید: «‌ایران نباید وارد مدیریت تنگه شود و این موضوع فقط برای کشور دردسر ایجاد می‌کند‌»! یعنی دقیقاً همان خواسته آمریکا را تبلیغ می‌کند. ستون پنجم در این حالت نیز هدف اصلی دیکته‌شده از سوی آمریکا یعنی نجات آمریکا از بسته شدن تنگه هرمز را در پوشش خیرخواهی برای مردم مطرح می‌کند و مدیریت تنگه هرمز از سوی ایران را که حق قانونی کشورمان است «‌دردسرساز‌»! معرفی می‌کند! و نام این اقدام وطن‌فروشانه را، دلسوزی برای وطن جا می‌زند!
۶- آمریکا به وضوح دریافته است که فریاد خونخواهی آقای شهید و سایر شهدای عزیز که برای آن جایزه نیز تعیین گردیده و از آزادیخواهان همه جهان نیز برای انجام این ماموریت الهی دعوت شده است , جدی و غیر قابل گذشت است تا آنجا که سازمان های سیا و موساد برای ترامپ و نتانیاهو و دیگر قاتلان شناسائی شده تیم های ویژه حفاظت مادام العمر تشکیل داده اند و ترامپ در سخنرانی خود به مناسبت سالگرد استقلال آمریکا برای اولین بار در تاریخ آمریکا , پشت حفاظ شیشه ای ضد گلوله ایستاد . دشمن به خوبی می داند که خونخواهی شهیدان ترجمه دیگری از مقابله با ترور است و این که قرار است از همه توان و امکانات و اهرم ها برای قصاص قاتلان استفاده کنیم . آمریکا در این حالت برای منصرف کردن ایران و  آزادگان جهان از خونخواهی , آن را یک مسئله شخصی معرفی می کند و نه یک خواسته عمومی , ملی , دینی و بازدارنده از ترور .  و اینگونه است  عوامل ستون پنجم قلم و زبان به سالوس می چرخانند و می گویند : « از رهبر معظم انقلاب می‌خواهیم  از انتقام خون رهبر شهید که یک مسئله شخصی است بگذرد » ! انگار نه انگار که خونخواهی رهبر شهید و سایر شهیدان , یک خواسته ملی , دینی و شناخته شده در  پروتکل های بین المللی است .
۷- و اما، اصلی‌ترین مانع دشمن که ساز و کار تبلیغاتی ستون پنجم را ناممکن و یا بسیار کم‌اثر می‌کند، ایمان آمیخته به هوشمندی و وطن‌دوستی مردم این مرز و بوم است. مردم ایران به برکت برخورداری از رهبر الهی که در قول و عمل، ترجمان مبانی اسلام ناب محمدی‌(ص) است، «‌نقشه راه» را می‌شناسند و از این روی است که برای آنها، تشخیص «سره» از «‌ناسره» و «آب» از «سراب» دشواری چندانی ندارد. دلیل؟! ایستادگی ۴۷ساله در مقابل عملیات روانی دشمن که با استفاده از صدها هزار رسانه به میدان آمده بود و به عنوان گویاترین نمونه که در تاریخ بشر بی‌نظیر (و نه کم‌نظیر) است، می‌توان به برانگیختگی ده‌ها میلیونی مردم و حضور شبانه‌روزی آنها در خیابان‌ها و میدان‌های سراسر کشور اشاره کرد. همین‌جا می‌توان و باید به عنوان فقط یک نمونه به دیدگاه و نظر «جان ساورز»، مدیر اسبق MI6، شاخه اطلاعات خارجی سرویس اطلاعاتی انگلیس و عضو ارشد تیم انگلیس در مذاکرات هسته‌ای (۱+۵‌) اشاره کرد. ساورز می‌گوید «برای ساماندهی گروه‌های اپوزیسیون در ایران با مشکل بزرگی رو‌به‌رو هستیم‌» و توضیح می‌دهد که؛ «‌مردم ایران جمهوری اسلامی را برگرفته از مبانی اسلامی و اعتقادات دینی خود می‌دانند و به همین علت، گروه‌های اپوزیسیون را دشمنان اسلام و ایران می‌دانند». او برای تایید نظر خود از ناکامی گروه‌های اپوزیسیون در طول چند دهه بعد از انقلاب شاهد مثال می‌آورد.
۸- و بالاخره باید به این نکته توجه داشت که شناسایی و مقابله با ستون پنجم دشمن، حتی در شرایط عادی نیز یکی از وظایف تعریف‌شده نیروهای اطلاعاتی و دستگاه قضائی است و بدیهی است که اهمیت و ضرورت این ماموریت در زمان جنگ بارها فراتر از شرایط عادی خواهد بود چرا‌که ستون پنجم بخشی از ارتش دشمن است و از مراکز اطلاعاتی و قضائی انتظار می‌رود که با این بخش از ابواب‌جمعی دشمن آن هم در زمان جنگ برخورد قاطع و پشیمان‌کننده داشته باشند. ساده‌انگاری نکنند و این «خط» را که ستون پنجم به عنوان یک ماموریت دیکته‌شده دنبال می‌کند به حساب «خطا»! ننویسند و از کنار آن با بی‌تفاوتی عبور نکنند! خطا اگر در یک زمینه مشخص تکرار شود، نامش خط است و نه خطا! در سابقه و کارنامه این جماعت دقت کنید! کدام موضع و عملکرد آنها را با مواضع و عملکرد و خواسته‌های آمریکا و رژیم صهیونیستی متفاوت می‌بینید؟!

یاد

 نبرد بر سر اراده ملی 

علی‌حسن‌حیدری

در شرایط جنگی، دشمن فقط به دنبال شکستن توان نظامی یک کشور نیست، گاهی تلاش می‌کند پیش از آنکه میدان نبرد را تغییر دهد، «ذهن و اراده» ملت را هدف قرار دهد، زیرا می‌داند ملتی که «امید، اعتماد و انسجام و روحیه مقاومت» خود را حفظ کند، در برابر سخت‌ترین فشار‌ها نیز توان ایستادگی خواهد داشت. امروز در کنار رویارویی‌های میدانی، نبرد دیگری نیز جریان دارد، نبردی برای تأثیرگذاری بر «افکار عمومی، تغییر ادراک جامعه و فرسایش روحیه ملی». این همان عرصه‌ای است که در ادبیات امروز از آن به عنوان «جنگ شناختی» یاد می‌شود، جنگی که هدف آن تصرف سرزمین نیست، بلکه تضعیف «باورها، کاهش اعتماد و شکستن اراده مقاومت» است. 
یکی از مهم‌ترین ابزار‌های این جنگ، «القای یأس و درماندگی» است. دشمن تلاش می‌کند تصویری از «ناتوانی، بن‌بست و شکست» ایجاد کند، تصویری که در آن «مشکلات بزرگ‌نمایی و ظرفیت‌ها نادیده گرفته» می‌شوند. هدف این است که جامعه، پیش از آنکه در میدان واقعی شکست بخورد، در ذهن خود «احساس شکست» کند. 
یکی از روش‌های مؤثر در این مسیر، «تصویرسازی شکست» پیش از وقوع آن است. تکرار مداوم روایت‌هایی که «همه امور را بحرانی، همه تصمیم‌ها را بی‌اثر و همه آینده را تاریک» نشان می‌دهد، می‌تواند به تدریج «احساس بی‌قدرتی» را در جامعه گسترش دهد. این همان نقطه‌ای است که جنگ شناختی به دنبال رسیدن به آن است، یعنی «تبدیل نگرانی به ناامیدی و تبدیل ناامیدی به کاهش اراده جمعی». 
در این میان، یک خطر مهم وجود دارد، اینکه برخی روایت‌ها بدون آنکه با نیت همراهی با دشمن تولید شده باشند، همان نتیجه‌ای را ایجاد کنند که دشمن به دنبال آن است. گاهی بازنشر مداوم ضعف‌ها بدون ارائه تصویر کامل، برجسته کردن شکست‌ها بدون دیدن ظرفیت‌ها و تکرار گزاره‌های ناامیدکننده، به شکل ناخواسته به بازتولید فضای مورد نیاز عملیات روانی دشمن کمک می‌کند. 
البته این سخن به معنای «حذف نقد و مطالبه‌گری» نیست. جامعه‌ای که نقد نداشته باشد، «امکان اصلاح» را از دست می‌دهد. اما باید میان «نقد مسئولانه و تخریب روحیه ملی» تفاوت گذاشت. «نقد سازنده، مسئله را روشن می‌کند، مطالبه ایجاد می‌کند و مسیر اصلاح را نشان می‌دهد، اما روایتی که صرفاً بر ناتوانی و شکست تأکید کند، می‌تواند سرمایه اعتماد عمومی را فرسوده کند». 
یکی از اهداف مهم دشمن در این مسیر، «تضعیف اقتدار و نماد‌های ملی» است. وقتی «همه ساختار‌های تصمیم‌گیری، همه مسئولان و همه ظرفیت‌های ملی به شکل مطلق ناکارآمد و ناتوان تصویر شوند»، نتیجه فقط آسیب به یک جریان یا یک مجموعه نیست، بلکه تضعیف سرمایه‌ای است که برای عبور از بحران به آن نیاز داریم: اعتماد عمومی. 
در همین چارچوب، «فلج‌سازی تصمیم‌گیران» نیز بخشی از راهبرد جنگ شناختی است. ایجاد فضای سنگین روانی، گسترش احساس بن‌بست و افزایش فشار‌های هیجانی می‌تواند تصمیم‌گیری‌های مهم در شرایط حساس را دشوارتر کند. «تصمیم‌های بزرگ در زمان بحران، نیازمند آرامش، تحلیل و نگاه راهبردی» است، نه فضایی که در آن «ناامیدی و بی‌اعتمادی» بر محاسبات سایه بیندازد. 
نکته مهم این است که در جنگ شناختی، فقط «نیت افراد» تعیین‌کننده نیست، «اثر پیام» نیز اهمیت دارد. ممکن است فردی از سر نگرانی، دلسوزی یا اعتراض مطلبی را منتشر کند، اما نتیجه آن تقویت روایتی باشد که هدف نهایی‌اش تضعیف روحیه و انسجام ملی است. 
امروز بیش از هر زمان دیگری باید بدانیم که «وحدت ملی» به معنای نادیده گرفتن مشکلات نیست، بلکه به معنای «حفظ توان جامعه و روحیه و اراده مقاومت» برای حل مشکلات است. جامعه‌ای که «در کنار نقد و مطالبه‌گری، امید و اعتماد خود» را حفظ کند، در برابر فشار‌های بیرونی مقاوم‌تر خواهد بود. پیش از انتشار هر مطلب و گفتن هر سخنی، باید از خود بپرسیم:
آیا این پیام، جامعه را آگاه‌تر، مسئول‌تر و مقاوم‌تر می‌کند یا ناخواسته یأس، درماندگی و احساس شکست را در میان جامعه و نیرو‌های مسلح گسترش می‌دهد؟
در شرایطی که «دشمن علاوه بر میدان نظامی، اراده و روحیه ملت ایران عزیز» را هدف گرفته است، مسئولیت ما فقط دیدن مشکلات نیست، بلکه نحوه روایت کردن آنها نیز اهمیت دارد. «نقد کنیم، اما مسئولانه، مطالبه کنیم، اما هوشمندانه، مشکلات را بیان کنیم، اما اجازه ندهیم ناامیدی به ابزاری برای تضعیف قدرت ملی» تبدیل شود. در جنگی که دشمن پیش از «خاک، ذهن و اراده ملت» را نشانه گرفته است، حفظ امید، وحدت و اعتماد ملی بخشی از دفاع ملی است. مراقب باشیم نقش پیاده نظام دشمن را ایفا نکنیم.

یاد

ایران، ترکیه، ناتو و چند معادله دیگر

علی بمان اقبالی

ناتو یکی از مهمترین نشست های سطح عالی از زمان شروع جنگ اوکراین و تجاوز ۴۰ روزه امریکا و رژیم صهیونیسیتی به ایران را در ترکیه برگزار کرد که آزمونی حیاتی برای اعتبار و بقای بلندمدت این پیمان بود و اهداف جدید هزینه‌های دفاعی اروپا تحت بررسی بی‌سابقه‌ای از سوی کاخ سفید قرار می‌گیرد.
میزبانی اجلاس ناتو برای آنکارا صرفاً یک موفقیت تشریفاتی نیست، بلکه بخشی از راهبرد بلندمدت آنکارا برای تثبیت جایگاه خود در معماری امنیتی اروپا و اورآسیا محسوب می‌شود و این کشور طی سال‌های اخیر تلاش کرده است هم‌زمان روابط خود را با ناتو، روسیه، اوکراین و کشورهای منطقه حفظ کند و نقش یک قدرت میانجی و متوازن را ایفا نماید و در شرایطی که اتحادیه اروپا در حال توسعه صنایع دفاعی مشترک خود است، آنکارا نگران کنار گذاشته شدن از پروژه‌های بزرگ دفاعی اروپاست؛ زیرا عضو ناتو است اما عضو اتحادیه اروپا نیست.
ترکیه، مانند میزبانان قبلی، از این اجلاس برای مطرح کردن نگرانی‌های امنیتی و صنایع دفاعی خود استفاده کرد. برای رئیس جمهور رجب طیب اردوغان، یک نشست موفقیت‌آمیز احتمالاً نقش محوری ترکیه را نشان می‌دهد و از یک اختلاف دیپلماتیک بزرگ جلوگیری می‌کند و در بحبوحه افزایش هزینه‌های نظامی اروپا، موضع آنکارا را برای دسترسی به تدارکات دفاعی تقویت می‌کند. در عین حال که ترکیه همچنین ممکن است؛ نگران باشد که با هدایت بخشی از هزینه‌های دفاعی اتحادیه اروپا به تولیدکنندگان اروپایی، از این اتحادیه کنار گذاشته شود.
اجلاس آنکارا را باید نقطه آغاز مرحله جدیدی از دگر دیسی و تحول چالشی ناتو دانست. این نشست بیش از آنکه درباره افزایش بودجه دفاعی باشد، درباره بازتعریف راهبرد کلان و بازتعریف نقش اعضا، آینده رهبری آمریکا و شکل‌گیری نظم امنیتی جدید اروپا بود لذا اگر اروپا نتواند سرمایه‌گذاری‌های دفاعی خود را به ظرفیت واقعی نظامی تبدیل کند، همچنان وابسته به آمریکا باقی خواهد ماند. در مقابل، اگر واشنگتن بدون ارائه نقشه راه روشن از تعهدات خود بکاهد، ناتو با بحران هویت و انسجام روبه‌رو خواهد شد. در این میان، ترکیه می‌کوشد از فضای گذار بهره‌برداری کرده و خود را به‌عنوان حلقه اتصال میان اروپا، آمریکا و محیط پیرامونی تثبیت کند. از همین رو، موفقیت یا ناکامی اجلاس آنکارا صرفاً بر آینده جنگ اوکراین اثر نخواهد گذاشت، بلکه می‌تواند مسیر تحول ساختار امنیتی اروپا و آینده ناتو در دهه‌های پیش‌رو را نیز تعیین کند.
این اجلاس پس از ماه‌ها تنش بین واشنگتن و متحدان اروپایی، از جمله بر سر ناامیدی ترامپ از آنچه که او حمایت ناکافی اروپا در جریان درگیری با ایران می‌دانست، برگزار ‌شد لذا ایران یکی از موضوعات مورد بحث در آنکارا بود که شامل بحث در مورد مشارکت‌های بالقوه اروپا در امنیت دریایی یا هرگونه توافق صلح، از جمله تلاش‌های پاکسازی مین، شد. اما با توجه به اینکه اروپایی‌ها هنوز کاملاً با رویکرد واشنگتن همسو نیستند، چنین مشارکت‌هایی احتمالاً محدود و تا حدودی نمادین خواهد بود.

یاد

اقتصاد ملی و به توپ بستن دیپلماسی

ناصر ذاکری
عبارت «به توپ بستن» معمولا ذهن مخاطب را به ماجرای به توپ بستن مجلس شورای ملی با فرماندهی لیاخوف روسی در دوران استبداد صغیر محمدعلی‌شاهی می‌اندازد. شاه اراده کرده‌ بود که آب رفته را به جوی بازگرداند. به توپ بستن مجلس به‌عنوان نمادی برای این تلاش در تاریخ معاصر کشورمان ثبت شد. این روزها شاهد حملات مکرر از سوی برخی جریان‌های سیاسی تندرو و سخنوران مرتبط با آن به برخی از مسئولان کشور هستیم که در مذاکرات بعد از جنگ 39روزه برای رسیدن به توافق و جلوگیری از برافروخته‌شدن مجدد آتش جنگ تلاش کردند. این حملات را باید «به توپ بستن دیپلماسی» نامید. زیرا خواسته نهایی این سخنوران در اصل کنارگذاردن امر مذاکره با دشمنان و رد هرگونه میانجیگری است. حتی برخی سخنورانی که تلاش کرده‌اند در سخنان خود به‌گونه‌ای ابزار دیپلماسی را تخطئه نکنند، بازهم برآیند سخنان آنان چیزی جز امر به کنار گذاردن ابزار دیپلماسی نیست. نتیجه چنین برخوردی کنارگذاردن ابزار دیپلماسی، کاهش گزینه‌های در اختیار مسئولان عالی‌رتبه، محروم‌کردن آنان از یک انتخاب که ممکن است متضمن منافع ملی باشد یا حداقل پرهزینه‌کردن این ابزار است، به‌گونه‌ای که هیچ مقام مسئول یا کارشناس دلسوزی جرئت نکند از چنین ابزاری و انتخاب هوشمندانه آن دفاع کند. نکته قابل‌تأمل در این پرونده این است که در جبهه مقابل ملت مظلوم ایران، صهیونیست‌ها به‌شدت به هرگونه توافق که آتش جنگ علیه ایران را خاموش کند، می‌تازند و همین امر معاون رئیس‌جمهور آمریکا را به اعتراض واداشته‌ است و در جبهه خودی، جریان تندرو و همراهان همیشگی یا موقت آن چنین مواضعی می‌گیرند. به‌راستی این همسویی را چگونه باید تفسیر و توجیه کرد؟ آیا جریان تندرو در جبهه دشمنان ایران ندانسته همسو با جریان تندرو داخلی شده و همان موضعی را می‌گیرد که به تصور تندروهای وطنی به نفع ماست؟ یا این جریان تندرو وطنی است که ندانسته موضعی همسو با دشمنان گرفته و آب به آسیاب آنان می‌ریزد؟
بی‌تردید در شرایطی که دشمن به حمله بی‌امان دست یازیده و از کشتن و دریدن کودکان بی‌دفاع وطنمان نیز کوچک‌ترین ابایی ندارد، وظیفه همه ایران‌دوستان مشارکت تمام‌قد در دفاع سرافرازانه است. اما تجربه جهانی نشان می‌دهد که همه جنگ‌ها و زدوخوردها چه گسترده و چه محدود، درنهایت به حضور بر سر میز مذاکره ختم می‌شوند. دقیقا به همین دلیل است که دشمن در ماه‌های گذشته تلاش کرد تا با حذف برخی سیاسیون ایران‌دوست و کاربلد، کار را در مرحله مذاکره برای ملت ایران دشوار سازد و البته جای شگفتی است که همان چهره‌هایی که هدف عملیات ناجوانمردانه ترور از سوی دشمن بودند و هستند، از سوی تندروهای وطنی هم هدف سخت‌ترین حملات و تخریب بوده‌اند. امان از این همسویی معنی‌دار و خسارت‌بار‌. جنگ با همه زشتی‌ها و دشواری‌هایش تمام خواهد شد و ملت سربلند ایران به ترمیم خرابی‌ها و بازسازی آنچه کینه دشمن تخریب کرده، همت خواهد گماشت. همان‌گونه که در ترمیم خرابی‌های برجای‌مانده از حمله سبعانه صدام و صدامیان اتفاق افتاد. اما پرسشی که این‌روزها ذهن همه ایران‌دوستان را به خود مشغول داشته، این است که چگونه می‌توان با کمترین خسارت و هزینه از گرداب یک جنگ فرسایشی تحمیلی درآمد، به‌گونه‌ای که بدخواهان ایران آرزوی تضعیف و زخم‌دارشدن این ملت را به گور ببرند؟ چگونه است که همه‌جای دنیا سیاست‌مداران با خردمندی و هوشیاری از ابزار دیپلماسی برای پیشبرد برنامه‌های کشور خود استفاده می‌کنند، جبهه خودی را تقویت و جبهه دشمن را دچار تفرقه می‌کنند؛ اما برخی سخنوران ما هنوز هم شعار نفی مذاکره و تفاهم سر می‌دهند یا برای مذاکره قالبی تعیین می‌کنند که از همان ابتدا امیدی به موفقیتش نباشد؟ جنگ‌ها چه گسترده باشند و چه محدود، ارتباطی پیچیده و چندلایه با اقتصاد دارند. اقتصاد قدرتمند مانند یک زرادخانه مملو از ابزار دفاعی می‌تواند در خدمت جنگ قرار بگیرد و اسباب موفقیت یک ملت را فراهم بیاورد. از سوی دیگر تداوم جنگ می‌تواند اقتصاد ملی را با بحران و کمبود و کاستی‌های متعدد روبه‌رو کند. برای دوره‌ای طولانی رابطه اقتصاد و سیاست در کشور ما در مسیر متفاوت با کشورهای هم‌تراز ما پیش رفته و شکل گرفته‌ است. به بیان دیگر در شرایطی که همه کشورها تلاش می‌کنند سیاست را در خدمت اقتصاد خود به کار بگیرند و با این ابزار به اقتصاد ملی رونق ببخشند، ما همواره اقتصاد را در خدمت سیاست قرار داده و درنتیجه اقتصاد ملی را از رشد بلندمدت و رونق اقتصادی محروم کرده‌ایم.

اینک در شرایطی که دشمن هستی این ملت مظلوم را نشانه رفته، پاره‌های تن این ملت را در مناطق مسکونی شهرهای جنوبی کشور هدف ددمنشی خود قرار داده و تلاش می‌کند با تشدید ابزار ناعادلانه تحریم و محاصره، اقتصاد ملی را درهم شکسته و آن را از حمایت میدان و میدان‌داران دلاورمان بازدارد، بی‌تردید تلاش برای مهار آتش و تخریب و تلاش برای بازسازی ظرفیت‌های تولیدی در اقتصاد ملی وظیفه‌ای بزرگ و تاریخی است. انتخاب مسیری برای آینده که اقتصاد ملی را از خرابی و خسارت بیشتر مصون سازد و عزت و سربلندی ایران و ایرانیان را هم در میدان امروز جنگ و هم در میدان فردای اقتصاد و سازندگی به ارمغان بیاورد، در گرو تلاش برای شناخت دقیق ظرفیت‌های همه ابزارها اعم از ابزار جنگی و ابزار دیپلماسی است و محروم‌ساختن کشور از یکی از این ابزارها کاری بخردانه و ایران‌دوستانه نیست.

توصیه نگارنده به سخنوران این روزها این است که از «به‌ توپ بستن دیپلماسی» پرهیز کنند و برای دستیابی به موفقیت‌های سیاسی جناح خود، کار را برای مدیران عالی‌رتبه کشور که دلسوزانه و مشفقانه برای حفظ منافع ملی ایران سینه سپر کرده‌اند، بیش از این دشوار نکنند.

یاد

ایستاده بر شانه‌های شهیدان

مسعود پیرهادی
در تاریخ ملت‌ها، کم نیستند کشورهایی که با مرگ یک پادشاه، یک رئیس‌جمهور، یک فرمانده یا حتی یک دانشمند برجسته، دچار بحران و آشفتگی شده‌اند. گاه یک ترور، یک حادثه یا یک شکست نظامی، سرنوشت یک کشور را برای دهه‌ها تغییر داده است.
اما ایران، داستان دیگری دارد.
این سرزمین در طول دهه‌های گذشته، نه افراد عادی، بلکه بلندترین قله‌های خود را تقدیم کرده است. دشمنان این ملت بارها تصور کرده‌اند که اگر عالی‌ترین مسئولان، مؤثرترین فرماندهان و برجسته‌ترین دانشمندان ایران را از میان بردارند، اراده این ملت خواهد شکست و حرکت این کشور متوقف خواهد شد. اما هر بار نتیجه، درست برعکس آن چیزی بوده که آنان می‌خواستند.
کدام کشور را می‌توان یافت که رهبرش را در اوج نبرد تاریخی با استکبار جهانی از دست بدهد و همچنان با اقتدار به مسیر خود ادامه دهد؟ کدام کشور را می‌توان یافت که رئیس‌جمهور شهید، نخست‌وزیر شهید، رئیس قوه قضائیه شهید و ده‌ها وزیر، نماینده و مدیر ارشد شهید داشته باشد و باز هم استوار بماند؟
این ملت، شهادت رهبر انقلاب اسلامی حضرت آیت‌الله خامنه‌ای را به چشم دیده است. پیش از آن، شهادت رئیس‌جمهورانی چون محمدعلی رجایی و سیدابراهیم رئیسی را تجربه کرده است. شهادت نخست‌وزیر مجاهد، محمدجواد باهنر و رئیس قوه قضائیه مظلوم، آیت‌الله سیدمحمد حسینی بهشتی و یارانش را در حافظه تاریخی خود دارد.
این ملت، فرماندهان و بزرگانی را بدرقه کرده که هر یک به تنهایی یک نهاد و یک مکتب بودند؛ از شهید قاسم سلیمانی تا شهید علی لاریجانی، از شهید محمد باقری تا شهید حسین سلامی، از شهید غلامعلی رشید تا شهید امیرعلی حاجی‌زاده و دیگر فرماندهانی که امنیت و اقتدار ایران را با جان خویش پاسداری کردند.
این ملت، دانشمندانی را تقدیم کرده که دشمن از نام آنان نیز هراس داشت؛ از شهید مسعود علی‌محمدی و شهید مجید شهریاری تا شهید محسن فخری‌زاده و شهید فریدون عباسی و شهید محمدمهدی طهرانچی و دیگر فرزانگانی که برای پیشرفت علمی کشور جان خویش را فدا کردند.
اما راز این ماندگاری چیست؟
راز این است که جمهوری اسلامی بر محور یک فرد، یک حزب یا یک خاندان بنا نشده است. ستون اصلی این نظام، ایمان مردم، فرهنگ شهادت و پیوند عمیق ملت با آرمان‌های الهی است. در چنین منظومه‌ای، شهادت یک انسان بزرگ، اگرچه داغی سنگین و جبران‌ناپذیر است، اما به معنای توقف راه نیست. شهید می‌رود، اما راهش در هزاران دل زنده می‌ماند.
قدرت واقعی ایران نه در موشک‌ها، نه در تأسیسات و نه حتی در شخصیت‌های بزرگ آن خلاصه می‌شود؛ قدرت حقیقی ایران در ملتی است که برای آرمان خود هزینه می‌دهد، از شهادت نمی‌هراسد و هر بار که یکی از قله‌هایش را از دست می‌دهد، قله‌های تازه‌ای از دامان خود می‌رویاند.
شاید بزرگ‌ترین خطای دشمنان این ملت همین بوده است که ایران را با افرادش سنجیده‌اند، نه با مکتبش. گمان کرده‌اند با حذف مردان بزرگ، می‌توانند مسیر یک ملت را مسدود کنند؛ غافل از اینکه در این سرزمین، خون شهید پایان راه نیست، آغاز فصل تازه‌ای از حرکت است.
آری، ایران قابل ستایش است؛ نه فقط به خاطر قدرتش، بلکه به خاطر این حقیقت کم‌نظیر تاریخی که توانسته است شهادت رهبر، رئیس‌جمهور، رئیس قوه قضائیه، فرماندهان عالی‌رتبه و دانشمندان برجسته خود را تحمل کند و همچنان بر پای خود بایستد. این ایستادگی، صرفا یک موفقیت سیاسی یا نظامی نیست؛ نشانه حیات یک مکتب و عظمت یک ملت است.

یاد

«نقد آری! تهمت هرگز!»

حامد رحیم پور

پیام رهبر انقلاب، اتمام حجت با افرادی است که با ادعای تقوا و ایمان و انقلابی‌گری لقلقه زبانشان برچسب زنی با صفاتی همچون خیانت و بی غیرتی و یا لعن به مسئولین است! نقد بله اما اهانت وتهمت خیر! اتحاد مقدس، دستور و توصیه‌ای است که امام شهیدمان نیز برآن بارها تاکید داشتند. البته هر وطن‌دوست دارای اندیشه می‌تواند لزوم این اصل دردوره جنگ و منازعه با دشمن وحشی را فهم کند اما این تاکیدهای چندباره، برخی ذهنیت‌های اشتباه را کنار زده تا صداهای وحدت‌شکن دیگرتکرار نشود. صداهایی که متاسفانه ، انواع تهمت‌ها را به گروه‌ها و گفتمان‌های دیگر وارد می‌ساخت. سخنانی که «تفرقه و تنازع، اختلافات سیاسی» را شعله‌ور می‌ساخت. مسئله اساسی دیگر دراین پیام، «تداوم براعتماد به مسئولان دلسوز درهرسه قوه» است. متاسفانه برخی رسانه‌های به اصطلاح انقلابی و برخی کانال‌های اصطلاحا ایتایی دراین ایام انواع تهمت‌ها را نسبت به مسئولین ارشد نظام برچسب می‌زدند. موضوع آن قدرشدید و خارج ازچارچوب شده بود که تعداد قلیلی درتشییع امام عزیزمان به برخی مسئولین فحاشی کرده و سخنان بیجا زده بودند. رفتاری که حالا مشخص شده با نظر و بیان رهبر معظم انقلاب تا چه اندازه فاصله دارد. در نگاه ایشان، تلاش مسئولین هر سه قوه «برای رفاه و سعادت ملت مشهود می‌باشد» و حتی نیازی به تاکید ندارد اما بازی سیاسی باعث می‌شود تا این فشارها به این نقطه برسد و ایشان مجبور به واکنش علنی بشوند. بدون شک در این مسیر، نقد و انتقاد معقول حتما لازم است. اما نباید مستوجب گناه و ظلم باشد و ازآن مهم تر «موجب شکست در وحدت و انسجام اجتماعی نگردد». متاسفانه در این روزها انواع دروغ‌بستن‌ها و بی‌اعتمادسازی‌ها را شاهد بودیم که امیدواریم با این پیام واضح از آن دست بردارند. برخی روایت‌سازی‌ها که تلاش داشت ایران را فریب خورده و شکست خورده معرفی کند و حتی اعتماد به نظامیان کشور را زیرسوال می‌برد. این موارد باید زیرسوال برود چراکه «دشمن نباید هیچ علامت ضعفی و از جمله این ضعف را از ما دریافت کند». در نهایت این وحدت کلمه و اعتماد به مسئولین باید تبدیل به نیرویی عظیم شود تا در مقابل دشمن عهدشکن، زورگو، تمامیت‌خواه و وحشی‌ یکپارچه مقابله کند و او را مانند دفعات قبل به عقب بزند. در این مسیر، تبعیت از ولایت مطلقه فقیه، ضامن نصرت الهی خواهد بود ان‌شاءا....

یاد

آقای سریع‌القلم در دنیای تو ساعت چند است؟

امین مالکی

از ۲۱۵ سال پیش زمانی که «محمد کاظم»، فرزند نقاش‌باشی عباس‌میرزا (در عهد فتحعلی‌شاه) برای ادامه تحصیل به اروپا رفت و جوان‌مرگ شد، تا به امروز تحلیل تبارشناختی رفتار نخبگان فکری نشان می‌دهد که پدیده سرخوردگی و یأس فلسفی روشنفکران پس از مواجهه با نمودهای تجدد، همواره یک الگوی تکرارشونده بوده است. این گروه از کنشگران فکری غالباً پس از رویارویی با مظاهر تمدن مدرن و مقایسه ناگزیر آن با ایستایی ساختارهای بومی، دچار نوعی درماندگی تحلیلی و بحران هویت می‌شوند و خروجی فکری چنین مواجهه‌ای عموماً بیش از آنکه ارائه کلان‌نظریه‌های راهگشا یا راهبردهای عملیاتی توسعه درون‌زا باشد، بیشتر بازتولید گفتمان ناامیدی، انفعال و در نهایت تجویز تسلیم ساختاری در برابر قدرت هژمون است. این سنت فکری مرعوب، با فروکاستن پیچیدگی‌های گذار به مدرنیته به یک دوگانه مطلق و بن‌بست‌آفرین، عملاً عاملیت ملی را نفی می‌کند و با یک زبان شبه‌علمی گزاره‌هایی را صورت‌بندی می‌کند که پیامدی جز بازتولید انسداد و القای ناتوانی تاریخی در بستر جامعه هدف به همراه ندارد. آنچه تحت عنوان «گزارش داووس چین ۲۰۲۶» توسط جناب آقای «محمود سریع‌القلم» تهیه شده را باید در همین نگاه تبارشناختی دسته‌بندی کرد و البته این بار متن پر از «خلط مفهومی» و «جهش تفسیری» نیز است. نویسنده با یک سلیقه شخصی و فکری خاص، داده‌های آماری را با گزاره‌های ارزشی تلفیق کرده و روندهای جهانی را با برخی تجویزهای ارزشی درهم‌آمیخته است. در ادامه به پاره‌ای از این موارد اشاره شده است.

سریع‌القلم: سهم ۸۰ درصد بخش خصوصی چین در تحقیق‌وتوسعه
چین به واسطه عضویت در سازمان تجارت جهانی بسیاری از هزینه‌کردهای دولتی خود را در شرکت‌ها مخفی می‌کند، چون با قواعد سازمان در تضاد است و از چین آمارهای رسمی قابل اتکای اندکی در خصوص یارانه‌ها بیرون آمده است، اما آخرین آن‌ها نشان می‌دهد که سهم بنگاه‌ها از تأمین مالی تحقیق‌وتوسعه چین در ۲۰۱۸ حدود 76.6 درصد بوده و این متفاوت از سهم بخش خصوصی از تحقیق‌وتوسعه در چین است. این عدد نزدیک به عدد سهم بنگاه‌ها از تأمین مالی اجرای تحقیق‌وتوسعه در چین است، نه سهم «بخش خصوصی» به معنای مالکیتی. عموم بنگاه‌های با هزینه تحقیق‌وتوسعه بالا در چین یا دولتی هستند یا دولت در آن‌ها سهام مدیریتی (حداکثری برای تعیین راهبرد) دارد. این دو یکی نیستند. سهم شرکت‌های خصوصی چیزی نزدیک به ۳۰ درصد است. 

سریع‌القلم: نظام تعرفه‌ای صفر در چین در قبال ۶۳ کشور
ایشان می‌گوید چین با تعرفه صفر با ۶۳ کشور دنیا تعامل تجاری دارد! تا زمانی که مدعی نگوید دارد در مورد کدام دامنه کالایی، کدام عمق ترجیحات تعرفه‌ای، کدام قواعد مبدأ، کدام تاریخ اجرا و کدام پوشش واقعی تجارت (سهم از تجارت کل) صحبت می‌کند، عدد خام تعداد کشورها هیچ ارزشی ندارد. وجود موافقت‌نامه تجارت آزاد، وجود ترجیح تعرفه‌ای برای بخش محدودی از کالاها، اعطای معافیت یا نرخ صفر به کشورهای کمترتوسعه‌یافته، باعث صفر بودن تعرفه چین برای برخی کشورها در برخی ردیف‌های تعرفه‌ای شده است و نه کل تجارت چین.

سریع‌القلم: نوآوری‌ها در 10 نوع فناوری در حال ظهورند
او در خصوص استخراج مستقیم لیتیوم می‌گوید این فناوری اکنون به طور فراگیر تولید سریع و پاک باتری‌ها را متحول کرده، درحالی‌که هنوز در بسیاری از موارد در داووس بحث بر سر مقیاس‌پذیری، هزینه، مصرف آب، کیفیت شورابه و امکان تجاری‌سازی وسیع آن بود. گزاره‌های دیداری و شنیداری جناب سریع‌القم دائماً از فرم «پژوهش‌محور» سخنران داووس پرش می‌کنند و سیمای «سیاست‌محور» به خود می‌گیرند، گو اینکه امروز آن‌ها بخشی از یک سیاست فراگیر صنعتی شده‌اند. واقعیت این است مواردی چون سرمایش تابشی غیرفعال، تخمیر دقیق و واکسن شخصی‌سازی شده در داووس در سطح امکان‌پذیری آزمایشگاهی مطرح شدند.

سریع‌القلم: هوش مصنوعی در چهار دایره جایگزین افراد خواهد شد (تحلیلگران دیتا، طراحان نرم‌افزار، حسابداران و بازاریابان)
در خصوص پیامدهای هوش مصنوعی گزاره ایشان در «جایگزینی کامل تحلیلگران داده، برنامه‌نویسان و حسابداران» در تضاد با نظریه‌های صنعتی جدید است. نظریه‌های جدید می‌گویند درست است هوش مصنوعی برخی اشتغال‌ها را از میان می‌برد، اما اتفاقاً در همین حوزه‌ها اشتغال‌های جدید ایجاد می‌کند. در حال حاضر از نظر ادبیات بازار کار، حرف‌های ایشان غیرعلمی است. نظریه‌های جدید از «دگرگونی وظایف» سخن می‌گویند و نه «نابودی کامل رسته‌های شغلی». یا بالعکس، ایشان با همین قطعیت ادعا می‌کند که شغل تمامی کارآفرینان، معلمان و درمانگران پایدار می‌مانند. منظور وی این است که آنجا که شغل‌ها «لمس انسانی» دارند در برابر هوش مصنوعی مقاوم‌تر هستند. البته که این شغل‌ها نیز برخلاف ادعای ایشان «کاملاً» مصون نیستند.

سریع‌القلم: ذهن شبکه‌ای یک مدیر سرنوشت‌ساز است
بخش دیگری از مغالطات جناب سریع‌القلم، به طرح گزاره‌های تجربی اثبات‌نشده در باب شیوه‌های حکمرانی و مدیریت راهبردی مربوط می‌شود. او در حوزه «نظریه سازمان و مدیریت» گزارش می‌دهد در داووس گفته شده رویکرد تکثرگرا و پذیرا بودن تنوع فکری، ضریب موفقیت سیستم را تا ۷۵ درصد افزایش می‌دهد. این ارقام بدون تبیین چهارچوب‌های روش‌شناختی، فاقد وجاهت علمی هستند؛ چراکه مشخص نیست سنجه‌های تعریف‌کننده موفقیت چیست، جامعه آماری هدف کدام است، بازه زمانی پژوهش چه میزان بوده و با کدام ابزار سنجش کمی به این عدد دست یافته‌اند. افزون بر این، تقلیل این پدیده به یک عدد مشخص، مرز ظریف میان همبستگی آماری و رابطه علی را مخدوش می‌کند. تکثرگرایی و تنوع‌ آرا اگرچه در سطوح مدیریت میانی و عملیاتی به‌عنوان محرک خلاقیت، بهبود حل مسئله و تکوین گزینه‌های سیاستی عمل می‌کند، اما در سطح مدیریت عالی لزوماً پیامد مشابهی ندارد. در هرم عالی تصمیم‌گیری شرکت، انسجام فکری، وحدت فرماندهی و همگرایی گفتمانی پیرامون اهداف کلان شرکت، پیش‌شرط‌های حیاتی برای تصمیم‌گیری‌های قاطع، سریع و هماهنگ در مواجهه با بحران است. از‌این‌رو، ورود تشتت‌آمیز تنوع فکری به هسته سخت و عالی مدیریت شرکت، می‌تواند به فلج تصمیم‌گیری، فرسایش اقتدار حاکمیتی و ناکارآمدی ساختاری منجر شود.

سریع‌القلم: ملاک باید پیشرفت خاک باشد نه وفاداری به اشخاص
جناب سریع‌القلم خیلی صریح می‌گوید تفاوت اصلی کشورهای موفق، در اولویت‌دادن به «شکوه کشور» بر «وفاداری به اشخاص» است. پرواضح مشخص است که ایشان سعی دارد به بهانه تحلیل گزاره‌های ارائه شده در گفتمان داووس ۲۰۲۶ یک تقابل تصنعی میان «وفاداری کارگزاران» و «شکوه ملی» ایجاد کند که هیچ ربطی به مباحث داووس ندارد. او خوانشی شدیداً مکانیکی و ناسازگار با واقعیات دولت‌سازی مدرن دارد و نقش «رهبری نمادین» را به یک رابطه مبتنی بر «فرمانبری محض» فرومی‌کاهد و از این حقیقت غفلت می‌ورزد که در جوامع در حال گذار، شکوه و حاکمیت ملی نمی‌تواند صرفاً در قالب ساختارهای انتزاعی و حقوقی بی‌روح محقق شود، بلکه نیازمند یک نقطه ثقل مشروع، هویت‌بخش و انسجام‌آفرین است که ارزش‌های بنیادین جامعه را نمایندگی کند. نادیده‌گرفتن پیوند ارگانیک میان کارآمدی نهادی و مشروعیت کاریزماتیک و سوق‌دادن تحلیل به سمت دوگانه‌سازی‌های قطبی «قانون در برابر شخص»، تقلیلی تعمدی است. او قائل به این موضوع نیست یا غافل از این است که قوام نهادها، حاکمیت قانون و صیانت از سرمایه‌های انسانی، خود مستلزم وجود یک مرجعیت عالی و باثبات است که فراتر از منافع کوتاه‌مدت بوروکراتیک، جهت‌گیری کلان و هویت ملی را صیانت کند. برخلاف نظر ایشان، معتقدم حذف نقش قوام‌بخش کارگزار نمادین و عالی، نه‌تنها مسیر توسعه را هموار نمی‌کند، بلکه به تضعیف نهادها و تشتت ساختاری منجر می‌شود.

سریع‌القلم: ۹۹ درصد مردم جهان دنبال کاهش تورم هستند و سوزن ما در قرن ۱۹ گیر کرده است
ایشان در پوشش روش‌شناختی گزاره‌های پوزیتیویستی رایج در گفتمان‌های تکنوکراتیک و با توسل به «مغالطه اکثریت» یعنی ارجاع به خواست مبهم ۹۹ درصد مردم جهان برای رشد و مهار تورم، به دنبال زدودن سیاست از عرصه توسعه است. تعمیم‌های آماری و کلان ازاین‌دست، بیش از آنکه بازتاب واقعیت‌های متکثر جوامع باشند، نشان‌دهنده رویکرد ابزارانگارانه و فروکاستن آگاهی مخاطبند. او با برچسب‌گذاری مفاهیم هویتی و ساختاری تحت عنوان مقوله‌های منسوخ قرن نوزدهمی، تلاشی هدفمند برای بی‌اعتبار ساختن اصول بنیانی توسعه درون‌زا یعنی ناسیونالیسم اقتصادی، ایستادگی در برابر ساختارهای استعماری نوین و بازآفرینی کلان‌روایت‌های تمدنی در پیش می‌گیرد تا حکمرانی کشور را عقب‌افتاده معرفی کند. این نگرش با نادیده‌گرفتن ضرورت‌های حیاتی مانند تکوین پایه‌های بومی صنایع، صیانت از استقلال ژئوپلیتیکی و پیوندزدن فرایند توسعه به ریشه‌های عمیق اجتماعی در مواجهه با نظام سلطه، الگوهای وابسته و برون‌سپاری‌شده امنیت را به‌عنوان غایت مدرنیته معرفی می‌کند، غافل از اینکه تقلیل توسعه به رفاه مصرف‌گرایانه و ناپایدار در کشورهایی ازاین‌دست، تهی‌سازی مفهوم حاکمیت ملی از درون و پذیرش هژمونی جهانی است.

سریع‌القلم: هیچ کشوری نمی‌تواند خودکفا باشد
او میان «خودکفایی مطلق» و «تاب‌آوری راهبردی»، مفاهیم را خلط می‌کند. شاید یک ایراد جناب مستطاب سریع‌القلم این است که بدون تسلط بر پیشینه یک بحث علمی وارد جلسه‌ای می‌شود و شروع به یادداشت‌برداری می‌کند و ایراد بزرگ‌تر او این است که این یادداشت‌ها را منتشر هم می‌کند. او مفهوم خودکفایی را به‌صورت مطلق و کاریکاتوری صورت‌بندی می‌کند، سپس همان صورت افراطی را رد می‌کند. حال آنکه گوینده در آن جلسه این پیش‌فرض را داشته که طبق ادبیات سیاست صنعتی معاصر دیگر هیچ کشوری مدعی خودکفایی کامل در همه کالاها و خدمات نیست، بلکه کشورها به دنبال کاهش آسیب‌پذیری در گلوگاه‌های راهبردی، ایجاد ظرفیت داخلی در حوزه‌های حساس و تاب‌آوری در برابر تکانه‌های ژئوپلیتیک رفته‌اند. دیگر آنکه «ریسک‌زدایی» جانشین کامل «جداسازی» نشده، بلکه در بسیاری موارد صورتی نرم‌تر، گزینشی‌تر و سیاسی‌تر همان منطق کاهش وابستگی در بخش‌های حساس است. در واقع، در نیمه‌هادی‌ها، مواد معدنی حیاتی، تجهیزات مخابراتی، زیست‌فناوری و زیرساخت‌های دیجیتال آنچه جریان دارد نه صرفاً مدیریت ریسک، بلکه «بازآرایی فعال» وابستگی‌هاست. نهایتاً اینکه از گزاره «کشورها به هم وابسته‌اند» نباید نتیجه گرفت که هر سطحی از وابستگی مطلوب و کاراست. در واقع در یک اشتباه فاحش روش‌شناسی علم او از یک گزاره توصیفی به یک نتیجه‌گیری هنجاری می‌رسد و در این میان دست او خالی از هر استدلال کافی است. وابستگی متقابل در اقتصاد جهانی هم می‌تواند منبع کارایی و هم منبع سلطه ساختاری و اعمال قدرت باشد. باید میان وابستگی متقارن و نامتقارن تمایز گذاشت. نسخه نامتقارن وابستگی به‌ویژه در بازارهای دارای تمرکز بالا می‌تواند ابزار فشار ژئوپلیتیکی شود. این تمایز را باید در بازارهای مختلف از هم تفکیک کرد. مراد گوینده در آن نشست از اینکه «هیچ کشوری نمی‌تواند خودکفا باشد» ذیل سیاست صنعتی، هرگز همه کالاها نبود؛ چراکه گوینده متخصص این پیش‌فرض ذهنی را دارد که میان کالاهای مصرفی، نهاده‌های واسطه‌ای، فناوری‌های پایه، زیرساخت‌های حیاتی، اقلام دفاعی و فناوری‌های دوگانه تمایز بگذارد و سیاست بهینه او در مورد گندم، تراشه پیشرفته، موتور هواپیما، داروهای حیاتی و نرم‌افزارهای زیرساختی متفاوت است که گاه خودکفایی کامل در آن‌ها عین کارایی و بهینگی است.

حرف آخر
آنچه در روایت «محمود سریع‌القلم» از «داووس چین ۲۰۲۶» در شهر دالیان محل تأمل است، نه صرف ارجاع به یک نشست پرمخاطب، بلکه نحوه مواجهه با آن است. گویی کسی بدون آنکه در مبانی نظری زنجیره‌های ارزش جهانی، تمایز میان وابستگی متقابل، تاب‌آوری راهبردی و کاهش ریسک، تأملی روشمند کرده باشد، از مقام فهم و توصیف به‌شتاب به جایگاه داوری و تجویز جهش کرده است. حال آنکه شأن حرفه‌ای یک روشنفکر و تحلیلگر آن است که نخست زبان مفاهیم را بیاموزد، حدود دعاوی را بازشناسد، سیاق نهادی و تاریخی مباحث را دریابد و سپس با دقتی توصیفی و وفادار به پیچیدگی واقعیت، آنچه را دیده و شنیده برای مخاطب ایرانی بازسازی کند، نه آنکه از مشاهده‌ای سطحی و دریافت‌هایی ناپخته، نسخه‌ای عام برای کشوری با مسائل عمیق ساختاری، محدودیت‌های ژئوپلیتیکی و اقتضائات توسعه‌ای خاص بپیچد. در غیر این صورت، آنچه عرضه می‌شود نه تحلیل، بلکه بازگویی شتاب‌زده چند کلیدواژه «مُد روز» است که بیش از آنکه به فهم مسئله یاری رساند بر ابهام‌ها می‌افزاید و به‌جای قراردادن نظام مسائل کشور پشت ویترین خود را آنجا می‌گذارد که صرفاً بگوید من امسال هم آنجا بودم. 

یاد

چرا قیاس امروز با دوران امام حسن(ع) و امام سجاد(ع) نادرست است؟ / قیاس‌های نادرست تاریخی درباره «صلح شرافتمندانه»

حجت‌الاسلام دکتر رسول چگینی

در روزهای اخیر، طرح دوباره‌ ضرورت عبور از «پدرکشتگی» با استناد به سیره امام حسن(ع) و امام سجاد(ع) به یکی از محورهای بحث درباره راهبرد سیاست خارجی و مواجهه با بحران‌ها تبدیل شده است. این استدلال که با پرسشی از سیدمحمد خاتمی، رئیس‌جمهور اسبق ایران درخصوص سیره این دو امام بزرگوار پس از شهادت پدران بزرگوارشان مطرح شده است، در نگاه نخست دعوتی اخلاقی به مقدم‌داشتن مصالح عمومی بر انتقام‌جویی به نظر می‌رسد؛ اما از منظر تاریخ تحلیلی، با یک مسئله اساسی روبه‌رو است: تصمیم سیاسی معصوم(ع) را از مجموعه شرایطی که آن تصمیم را پدید آورده، جدا می‌کند. در تحلیل سیره سیاسی اهل‌بیت(ع) نمی‌توان صرفاً به نتیجه ظاهری رفتار آنان ـ قیام، صلح یا سکوت ـ توجه کرد؛ بلکه باید دید هر امام در برابر چه حاکمی، با چه میزان نیروی اجتماعی و در چه آرایش سیاسی قرار داشته است.

تفاوت مسئله امام حسن و امام سجاد علیهماالسلام

صلح امام حسن علیه‌السلام در سال ۴۱ق در برابر معاویه صورت گرفت؛ سیاست‌مداری که پس از دو دهه حکومت بر شام، از یک دستگاه اداری، نظامی و تبلیغاتی منسجم برخوردار بود. در مقابل، سپاه عراق گرفتار اختلافات قبیله‌ای، نفوذ عوامل معاویه، سستی فرماندهان و فرسودگی ناشی از جنگ‌های جمل، صفین و نهروان شده بود. منابع تاریخی از مکاتبه برخی فرماندهان و اشراف سپاه امام با معاویه، شایعه‌سازی درباره صلح و حتی تعرض به خیمه امام گزارش داده‌اند (دینوری، الاخبار الطوال، صص ۲۱۶ـ۲۲۰؛ بلاذری، انساب‌الاشراف، ج ۳، صص ۴۰ـ۴۷؛ شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، صص ۱۰ـ۱۴).

معاویه، برخلاف یزید، هنوز می‌توانست حکومت خود را در پوشش ظواهر دینی، عنوان صحابی پیامبر و ادعای خون‌خواهی عثمان عرضه کند. ازاین‌رو، مسئله امام حسن علیه‌السلام صرفاً انتخاب میان جنگ و صلح نبود؛ مسئله، ادامه جنگ با سپاهی ازهم‌گسیخته در برابر حریفی بود که هم برتری نظامی داشت و هم بخش بزرگی از جامعه هنوز ماهیت حکومتش را به‌روشنی نشناخته بود.

اما در دوران یزید، وضعیت دگرگون شده بود. یزید نه از جایگاه سیاسی معاویه برخوردار بود، نه توانست رفتار شخصی و ماهیت سلطنت موروثی خود را پشت پوشش‌های پیشین پنهان کند. اصرار او بر گرفتن بیعت فوری از امام حسین علیه‌السلام نیز به این معنا بود که سکوت یا بیعت امام می‌توانست به ابزار مشروعیت‌بخشی به این انحراف آشکار تبدیل شود. گزارش نامه یزید به حاکم مدینه و دستور گرفتن بیعت از امام حسین علیه‌السلام، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر، در منابع متقدم آمده است (طبری، تاریخ الامم والملوک، ج ۵، صص ۳۳۸ـ۳۴۱؛ بلاذری، انساب‌الاشراف، ج ۳، صص ۱۵۹ـ۱۶۲؛ شیخ مفید، الارشاد، ج ۲، صص ۳۲ـ۳۴).

بنابراین، اگر قرار باشد مسئله‌ای در سیره اهل‌بیت نیازمند توضیح باشد، آن مسئله تفاوت رفتار امام حسن و امام حسین علیهماالسلام نیست؛ بلکه پرسش مهم‌تر این است که چرا امام حسین علیه‌السلام در برابر یزید قیام کرد، اما امام سجاد علیه‌السلام، با وجود استمرار حکومت یزید، قیام مسلحانه دیگری را رهبری نکرد؟

امام سجاد علیه‌السلام و جامعه‌ای که توان قیام نداشت

پاسخ را باید پیش از هر چیز در وضعیت اجتماعی پس از عاشورا جست‌وجو کرد. امام سجاد علیه‌السلام در شرایطی به امامت رسید که تقریباً تمام هسته انسانی آماده فداکاری در کنار اهل‌بیت، در کربلا به شهادت رسیده بود. کوفه، با وجود نامه‌ها و دعوت‌های پیشین، امام حسین علیه‌السلام را تنها گذاشته بود؛ مدینه نیز فاقد نیروی سازمان‌یافته‌ای بود که بتواند محور یک قیام علوی قرار گیرد. جامعه شیعی پس از عاشورا بیش از آنکه یک نیروی منسجم سیاسی باشد، مجموعه‌ای پراکنده، سرکوب‌شده و گرفتار احساس گناه بود.

قیام توابین در سال ۶۵ق خود شاهدی بر این وضعیت است. آنان هنگامی برای خون‌خواهی برخاستند که امام حسین علیه‌السلام و یارانش شهید شده بودند و خود نیز حرکتشان را توبه‌ای برای کوتاهی در یاری امام می‌دانستند. این قیام نه در زمان حضور امام حسین علیه‌السلام شکل گرفت و نه توانست سازمان سیاسی پایداری ایجاد کند (طبری، تاریخ الامم والملوک، ج ۵، صص ۵۵۱ـ۵۶۰؛ ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۴، صص ۱۵۸ـ۱۶۸).

حرکت مختار نیز، با وجود شعار خون‌خواهی امام حسین علیه‌السلام، مستقیماً به رهبری امام سجاد علیه‌السلام شکل نگرفت. مختار برای کسب مشروعیت سیاسی، دعوت خود را به محمد بن حنفیه منتسب می‌کرد و نیروهای گوناگونی با انگیزه‌های متفاوت در سپاه او حضور داشتند (طبری، تاریخ الامم والملوک، ج ۶، صص ۷ـ۳۲؛ بلاذری، انساب‌الاشراف، ج ۶، صص ۳۷۶ـ۳۹۳). این واقعیت نشان می‌دهد که حتی نیروهای مخالف امویان نیز آمادگی قرارگرفتن ذیل امامت سیاسی امام سجاد علیه‌السلام را نداشتند.

پس قیام‌نکردن امام سجاد علیه‌السلام را نباید به رضایت از حکومت یزید یا ترجیح اخلاقی صلح بر مقاومت تفسیر کرد. آن حضرت نه با یزید مصالحه‌ای مشابه صلح امام حسن علیه‌السلام منعقد کرد و نه مشروعیت حکومت او را پذیرفت. خطبه‌های ایشان در کوفه و شام، افشای جنایت کربلا و معرفی جایگاه اهل‌بیت بود؛ اما پس از بازگشت به مدینه، امکان تبدیل این افشاگری به یک قیام نظامیِ ثمربخش وجود نداشت (خوارزمی، مقتل الحسین، ج ۲، صص ۶۹ـ۷۵؛ ابن‌طاووس، اللهوف، صص ۱۸۵ـ۱۹۳؛ مجلسی، بحارالانوار، ج ۴۵، صص ۱۳۷ـ۱۴۰).

تحمل یک حاکم ظالم در فقدان توان اجتماعی، با مشروع‌دانستن او یا ترجیح مطلق سازش یکسان نیست. امام سجاد علیه‌السلام در برابر وضعیتی قرار داشت که قیام بدون نیروی مؤمن، آگاه و وفادار، نه به براندازی یزید، بلکه احتمالاً به نابودی آخرین بازمانده امامت و قطع امتداد تاریخی اهل‌بیت می‌انجامید. گویاترین وضعیت اجتماعی دوران ابتدایی امامت امام سجاد علیه‌السلام را باید از این عبارت ایشان فهمید که فرمودند: «ما بِمَکَّةَ وَ المَدینَةِ عِشرونَ رَجُلاً یُحِبُّنا»: در مکّه و مدینه ، بیست نفر هم نیستند که ما را دوست بدارند (ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغة،: ج 4، ص 104 ؛ مجلسی، بحار الأنوار، ج 34، ص 297).

خطر مصادره حرکت به‌وسیله عبدالله بن زبیر

عامل مهم دیگر، حضور عبدالله بن زبیر بود. او هم‌زمان با امام حسین علیه‌السلام از بیعت با یزید خودداری کرد، اما خود سودای خلافت داشت. منابع تصریح کرده‌اند که حضور امام حسین علیه‌السلام در مکه برای ابن‌زبیر خوشایند نبود؛ زیرا تا هنگامی که فرزند پیامبر در حجاز حضور داشت، مردم او را بر ابن‌زبیر مقدم می‌داشتند (طبری، تاریخ الامم والملوک، ج ۵، ص ۳۵۱؛ ابن‌اثیر، الکامل فی التاریخ، ج ۳، ص ۳۷۶).

پس از مرگ یزید نیز ابن‌زبیر بر حجاز مسلط شد و خود را خلیفه خواند. او نه نماینده امامت اهل‌بیت بود و نه حاضر بود قدرت سیاسی را به امام سجاد علیه‌السلام واگذار کند. در چنین آرایشی، هر اقدام نظامی امام علیه امویان می‌توانست عملاً به تقویت جبهه ابن‌زبیر و مصادره خون و اعتبار اهل‌بیت به سود خلافت رقیب منجر شود. امام میان دو گزینه مشروع قرار نداشت؛ یک‌سو امویان و سوی دیگر زبیریان بودند و هیچ‌یک امامت اهل‌بیت را نمی‌پذیرفتند.

ازاین‌رو، راهبرد امام سجاد علیه‌السلام حفظ هسته امامت، بازسازی جامعه شیعی، تربیت نیرو، احیای حافظه عاشورا و تقویت بنیان‌های معرفتی و اخلاقی جامعه بود. این راهبرد از سر بی‌تفاوتی به سیاست نبود؛ پاسخ به فقدان «ملت آماده» بود.

مسئله اصلی: پدرکشتگی یا امکان تاریخی کنش؟

اکنون می‌توان به استدلال «پدرکشتگی» بازگشت. این گزاره که امام سجاد علیه‌السلام با وجود شهادت پدرش قیام نکرد، به‌خودی‌خود چیزی درباره درستی مذاکره، توافق یا سکوت در زمان حاضر اثبات نمی‌کند. زیرا تصمیم آن حضرت نه صرفاً برآمده از گذشت شخصی و عبور اخلاقی از خون پدر، بلکه ناشی از ارزیابی دقیق توان اجتماعی، آرایش رقیبان، میزان آمادگی مردم و پیامدهای یک اقدام نظامی بود.

امام سجاد علیه‌السلام حق شخصی خود را به دلیل عطوفت نسبت به قاتلان کنار نگذاشت؛ بلکه در جامعه‌ای که یار کافی، سازمان سیاسی منسجم و وفاداری آزموده‌شده وجود نداشت، از تبدیل حق به حرکتی بی‌فرجام خودداری کرد. پدرکشتگی در اینجا علت اصلی تصمیم نبود تا بتوان با کنارگذاشتن آن، سکوت یا صلح را نتیجه گرفت. متغیر اصلی، نسبت میان «امام»، «ملت» و «امکان تاریخی اقدام» بود.

امروز؛ دوران امام تنها یا ملت مبعوث؟

درست در همین نقطه، قیاس جامعه امروز ایران با دوران امام سجاد علیه‌السلام دچار اختلال می‌شود. امام سجاد علیه‌السلام در جامعه‌ای زندگی می‌کرد که هسته وفادار آن در کربلا به شهادت رسیده بود، کوفه از یاری اهل‌بیت بازمانده بود، مدینه فاقد قدرت نظامی پایدار بود و مخالفان امویان نیز زیر پرچم مدعیانی چون عبدالله بن زبیر فعالیت می‌کردند. امام در میدان تنها بود و امتِ آماده‌ای برای پذیرش هزینه مقاومت در کنار او وجود نداشت.

اما هرگاه مردمی آگاهانه به میدان آمده‌اند، هزینه داده‌اند، در برابر تجاوز ایستاده‌اند و میان دفاع از سرزمین و حمایت از رهبری سیاسی پیوند برقرار کرده‌اند، دیگر نمی‌توان آنان را با جامعه پراکنده و شکست‌خورده پس از عاشورا یکسان دانست. حضور یک «ملت مبعوث» در خیابان، میدان دفاع، تشییع شهیدان و عرصه تحمل هزینه‌ها، یکی از مهم‌ترین متغیرهای تصمیم سیاسی است؛ متغیری که در قیاس موردنظر خاتمی حذف شده است.

این سخن به معنای نفی مذاکره یا ضرورت ادامه جنگ در هر شرایطی نیست. همان‌گونه که صلح به‌خودی‌خود خیانت نیست، مقاومت نیز به‌خودی‌خود جنگ‌طلبی نیست. مذاکره و مقاومت، هر دو ابزار سیاست‌اند و اعتبارشان را از نسبتشان با عزت، امنیت، موازنه قدرت و اراده جامعه می‌گیرند. خطای تاریخی آنجاست که فقدان امکان قیام در دوران امام سجاد علیه‌السلام، به توصیه‌ای همیشگی برای کنارگذاشتن مقاومت در هر وضعیتی تبدیل شود.

امام سجاد علیه‌السلام زمانی قیام نکرد که امتی برای قیام در کنار او باقی نمانده بود. اما کربلا زمانی پدید آمد که امام حسین علیه‌السلام، هرچند با یارانی اندک، از نیروی انسانی‌ای برخوردار بود که آگاهانه انتخاب کرده بود، پای پیمان خود ایستاده بود و حاضر بود تا پایان هزینه بدهد. بنابراین، جامعه‌ای که هنوز در میدان حضور دارد و در برابر دشمن متجاوز خود را مسئول می‌داند، بیش از آنکه به جامعه خاموش و پراکنده پس از عاشورا شباهت داشته باشد، یادآور منطق کربلاست: امامی که دعوت می‌کند و امتی که مبعوث می‌شود.

تاریخ اهل‌بیت را نباید به یک فرمان ثابت برای جنگ یا صلح فروکاست. درس تاریخ، تشخیص موقعیت است. گاه امام تنهاست و حفظ حقیقت به صبر و بازسازی نیاز دارد؛ گاه امت برخاسته است و عقب‌نشینی از میدان، نه عقلانیت، بلکه نادیده‌گرفتن بزرگ‌ترین سرمایه قدرت ملی است. مسئله امروز نیز پیش از آنکه «پدرکشتگی» باشد، این پرسش است: آیا ملتی که برخاسته، هزینه داده و هنوز در میدان است، باید در محاسبه سیاست نادیده گرفته شود؟

یاد

روایت‌های صلح‌طلبانه در خدمت پروژه‌های تجزیه‌طلبانه

پروژه صلحِ جعلی

فاطمه یوسفی

 این روزها در شبکه‌های اجتماعی، به‌ویژه اینستاگرام، عبارت «نه به جنگ» با ظاهری اخلاقی، انسانی و صلح‌طلبانه دست‌به‌دست می‌شود؛ عبارتی که در نگاه نخست می‌تواند نشانه نگرانی برای جان انسان‌ها و مخالفت با خشونت باشد اما وقتی از متن واقعی حوادث جدا شود، به ابزاری برای تحریف حقیقت و جابه‌جایی جای متجاوز و قربانی تبدیل می‌شود. در این میان، گروه‌های مختلفی ناگهان زیر یک پرچم جمع شده‌اند؛ از کسانی که سال‌ها در بزنگاه‌های ملی سکوت کرده‌اند تا روشنفکرانی که در برابر تجاوز خارجی زبان‌شان به لکنت می‌افتد، از طرفداران قدیمی مداخله نظامی تا کسانی که روزگاری با هیجان از حمله خارجی، فروپاشی کشور و ساختن ایرانی تازه بر ویرانه‌ها سخن می‌گفتند. اکنون همه آنان با تکرار شعار «نه به جنگ» تلاش می‌کنند خود را در جایگاه مدافعان صلح و انسانیت بنشانند. البته مساله اصلی، حساب‌کشی از دشمنان آشکار ایران یا فعالان رسانه‌ای وابسته به جریان‌های بیگانه نیست. موضع آنان روشن است و تکلیف‌شان نیز معلوم. سخن اصلی با مردمی است که حقیقتاً ایران را دوست دارند، از کشته‌ شدن انسان‌ها ناراحت می‌شوند و از گسترش ناامنی و ویرانی هراس دارند اما ممکن است ناخواسته در دام یک عبارت مبهم و جهت‌دار گرفتار شوند.

صلح واقعی عقب‌نشینی متجاوز است، نه دست برداشتن از دفاع!
باید پرسید «نه به جنگ» دقیقاً خطاب به چه کسی گفته می‌شود؟ به کشوری که به خاک دیگران حمله کرده یا به ملتی که مورد حمله قرار گرفته و ناچار است از خود دفاع کند؟ آیا می‌توان متجاوز و مدافع را کنار یکدیگر نشاند و از هر دو خواست به یک اندازه از جنگ فاصله بگیرند؟ آیا ملتی که خانه‌اش هدف قرار گرفته، اختیار داشته است وارد جنگ نشود؟!
مشکل اصلی شعار «نه به جنگ» در چنین شرایطی حذف زمینه و واقعیت است. کشور ما هدف حمله قرار گرفته و دفاع ما از خودمان به معنای علاقه به جنگ نیست. هیچ انسان عاقلی از صدای انفجار، کشته‌ شدن مردم، ویرانی شهرها و آوارگی خانواده‌ها استقبال نمی‌کند اما تفاوتی اساسی میان جنگ‌طلبی و دفاع وجود دارد. جنگ‌طلب کسی است که تجاوز را آغاز می‌کند، تهدید می‌کند، بمباران می‌کند و امنیت دیگران را از میان می‌برد. مدافع کسی است که در برابر این تجاوز ایستادگی می‌کند تا کشورش باقی بماند.
خطاب به این عده باید گفت اگر به دنبال شعار دقیق‌تر هستید، باید بگویید «نه به تجاوز»، «نه به حمله به ایران» و «نه به متجاوز»، زیرا مخالفت واقعی با جنگ، از محکوم‌ کردن طرفی آغاز می‌شود که جنگ را شروع کرده، نه از سرزنش ملتی که برای حفاظت از جان مردم و تمامیت سرزمینی خود ناچار به مقاومت شده است. وقتی شعارهای به ظاهر صلح‌طلبانه بدون اشاره به عامل تجاوز، در فضای داخلی ایران تکرار می‌شود، به شکلی ناخواسته اراده دفاعی جامعه را تضعیف می‌کند. خطر این عبارت زمانی بیشتر می‌شود که برخی با استفاده از ادبیات صلح، مردم را از ایستادگی در برابر دشمن شرمنده می‌کنند. گویی دفاع از وطن، نشانه خشونت‌طلبی است و سکوت در برابر متجاوز، نشانه تمدن و انسانیت! این وارونه‌سازی اخلاقی دقیقاً همان چیزی است که رسانه‌های دشمن به آن نیاز دارند؛ جامعه‌ای که در لحظه خطر، به جای تشخیص مهاجم، درباره اصل دفاع دچار تردید شود.
تجربه تاریخی نشان داده کشورهایی که در برابر تجاوز خارجی انسجام خود را از دست داده‌اند، نه به صلح رسیده‌اند و نه آزادی و رفاه به دست آورده‌اند. فروپاشی ساختارهای دفاعی و سیاسی، معمولاً آغاز خشونت‌های گسترده‌تر، جنگ داخلی، تجزیه، ناامنی و مداخله‌های طولانی‌مدت بوده است. تصور اینکه قدرت‌های مهاجم ابتدا کشوری را ویران می‌کنند و سپس برای مردم آن، نظامی بهتر و آینده‌ای روشن‌تر می‌سازند، چیزی جز یک توهم خطرناک نیست.
مخالفت با جنگ زمانی اصیل است که مخالفت با تجاوز، تحریم، تهدید، اشغال و کشتار را نیز در بر گیرد. نمی‌توان در برابر حمله خارجی سکوت کرد و بعد از ملتی که هدف قرار گرفته خواست دست از مقاومت بردارد. چنین صلح‌طلبی‌ای، نه اخلاقی است و نه انسانی. مردم ایران حق دارند درباره آینده نگران و خواهان آرامش باشند. این احساسات طبیعی و قابل احترام است اما نگرانی از جنگ نباید به پاک‌ کردن مرز میان متجاوز و مدافع منجر شود. صلح پایدار زمانی ممکن است که متجاوز بداند حمله بی‌هزینه نیست و ملتی که هدف قرار گرفته، از حق دفاع خود عقب‌نشینی نخواهد کرد.
امروز مساله انتخاب میان جنگ و صلح نیست، زیرا جنگ را کسان دیگری آغاز کرده‌اند. مساله واقعی، انتخاب میان دفاع و تسلیم است. میان حفظ کشور و واگذار کردن سرنوشت آن به قدرت‌هایی که بارها نشان داده‌اند منافع خود را بر جان ملت‌ها ترجیح می‌دهند. صلح واقعی از عقب‌نشینی متجاوز آغاز می‌شود، نه از خلع اراده ملتی که برای دفاع از خانه خود ایستاده است.

پروژه گسست سرزمینی؛ وقتی حریف «ایران متحد» نمی‌شوند
برای آنکه بفهمیم چرا شبکه‌های سایبری صهیونیستی تا این حد روی القای شعارهای انفعالی مانند «نه به جنگ» اصرار دارند، باید نگاهی به نقشه‌های استراتژیک رژیم اشغالگر روی میز بیندازیم. این شعار، روی دیگر سکه‌ یک کلان‌پروژه صهیونیستی برای از بین بردن تمامیت ارضی جمهوری اسلامی است؛ «پروژه از بین بردن تمامیت ارضی ایران».
اگر ذهن مدافع در تهران و شهرهای مرکزی با القای انزجار از دفاع خلع سلاح شود، آنگاه تکه‌تکه کردن پیرامون کشور کار سختی نخواهد بود. رژیم به‌روشنی متوجه شده حریف پیکره یکپارچه و غول‌پیکر ایران متحد نمی‌شود. بنابراین پازلی کثیف چیده است؛ تحریک و فعال‌سازی گسل‌های قومی و امنیتی در شمال غرب (آذربایجان و کردستان) برای بریدن سر ایران و همزمان ایجاد ناامنی و بحران‌سازی در جنوب (خوزستان، هرمزگان، بلوچستان و جزایر خلیج فارس) برای قطع شریان‌های حیاتی این جغرافیا.
خلیج فارس نیز قلب تپنده اقتصاد ایران و همانند تمام کشور لنگرگاه اقتدار ژئوپلیتیک ماست. هر دولتی در دنیا اگر جایگاه ورودی تنگه هرمز، جزایر سه‌گانه، بنادر مکران و تسلط بر دریای عمان را در اختیار داشت، همچون جمهوری اسلامی در ۴ دهه گذشته، کوچک‌ترین باجی به قدرت‌های بزرگ نمی‌داد. جنوب، محل اتصال ما به نظم جهانی و تضمین‌کننده بازدارندگی ملی ماست. وقتی اسرائیلی‌ها می‌بینند در عرصه میدان نمی‌توانند ناوگان ایران را متوقف کنند، با شبکه‌سازی سعی می‌کنند عقبه مردمی را تضعیف کرده و روی شکاف‌های قومی جنوب دست بگذارند تا پیوند استراتژیک این مناطق با پایتخت سست شود.

تاریکخانه ۸۲۰۰ صهیونی؛ کارخانه تولید ترس، انفعال و تجزیه
حالا بپرسیم این تله‌های ذهنی خلع سلاح‌کننده مانند شعار نه به جنگ و این تحریک‌های نقطه‌ای در گسل‌های قومی از کجا آب می‌خورد؟ ما امروز با اسناد متقن و عملکرد واضح یک اتاق جنگ واقعی روبه‌رو هستیم؛ رژه مستمر و بی‌توقف واحد ۸۲۰۰، بزرگ‌ترین یگان اطلاعاتی و سایبری ارتش صهیونیستی علیه موجودیت ایران. واحد ۸۲۰۰ را باید یک کارخانه تولید ویروس‌های شناختی دانست. کارگزاران و ژنرال‌های سایبری این یگان سال‌هاست روی پروژه نقشه‌برداری از آسیب‌پذیری‌های ایران کار کرده‌اند. آنها ۱۰ استان پیرامونی و دارای ظرفیت‌های قومی را متر به متر در فضای مجازی اسکن کرده، نقاط فشار را بیرون کشیده و جامعه مدنی ما را تحلیل کرده‌اند تا ببینند کجای این کشور پتانسیل جداسازی دارد.
واحد ۸۲۰۰ از یک‌ سو، از طریق هزاران بات، اکانت سایه و مهره‌های رسانه‌ای خود، روی مرکز و پایتخت و طبقه متوسط شهری، خاکستر «نه به جنگ»، صلح‌طلبی تقلبی و ناامیدی می‌پاشد. این یگان تلاش می‌کند با ایجاد وحشت، به مدافعان کشور و نیروهای مسلح سیگنال دهد جامعه پشتیبان شما نیست و از سوی دیگر، در همان زمان در اتاق‌های همسایه خود در تل‌آویو، روی نقشه استان‌های شمال و جنوب کار می‌کند تا اختلافات قومی، صنفی، زیست‌محیطی یا کم‌آبی را به پروژه‌ای برای تجزیه‌طلبی، آشوب مسلحانه و گسست تمامیت ارضی کشور ارتقا دهد.
هدف واحد ۸۲۰۰ فوق‌العاده پیچیده اما عریان است؛ نیروهای مسلح و افکار عمومی ایران باید از درون بر اثر سندروم‌های برساخته‌ای چون توجیهات ضدجنگ دچار تشتت و انفعال شوند تا ماشین تجزیه رژیم موقت صهیونی بتواند بی‌صدا از جنوب و شمال کشور وارد شده، بحران تولید کرده و جغرافیای پهناور جمهوری اسلامی را زمینگیر کند. خروجی پست‌های مورد اشاره اینستاگرامی با کدنویسی افسر موساد و واحد ۸۲۰۰ برای مسلح کردن اشرار پیرامون ایران، هر دو یک جا و یک نقطه تلاقی می‌کنند؛ تکه‌پاره شدن ایران.
دستان پدافند و قوای مسلح ما، به نمایندگی از ملت استوار ایران روی ماشه می‌ماند، چرا که ایران با خون پاسبانی شده و بر خلاف تلاش دشمنان و معاندان برای تجزیه، تا ابد یکپارچه و استوار خواهد ماند.

نظرات بینندگان
ارسال خبرنامه
برای عضویت در خبرنامه سایت ایمیل خود را وارد نمایید.
نشریات